در برخی رمان ها هر نقطه اي در داستان الزاماً به سرخط ختم نمي شود. بعضي نقطه ها نقطه پايان است، يعني تمام! بيشتر از اين نمي شود. يعني آنچه نوشته شده تمام است و اين يعني نقطه ته خط. نقطه ته خط اما نقطه ي پايان تفکر نيست. برخي مطالب با تمام شدنشان تازه آغاز مي شوند. رمان «شطرنج با ماشين قيامت» با تمام شدنش آغاز مي شود. هر صفحه يا فصلي با پايانش شروع مي گردد. تو مي ماني و آنچه پيش روي تو گذاشته شده است. نام حبيب احمد زاده در پيشاني کتاب کافي است تا عطش تو را براي خواندن برانگيزد. فهرست جايزه هاي اعطا شده به اين کتاب نيز انگيزه ي تو را بيشتر مي کند اما آنچه تو را به خواندن 317 صفحه وامي دارد کشش و کوشش خستگي ناپذيري است که ميان شک و ترديد و حيله و نفرت و تضاد و عشق شکل مي گيرد. نويسنده نمي خواهد ابهام ساختگي ايجاد کند لذا از همان ابتدا تکليف را مشخص مي کند و موضوع را صميمانه بيان مي کند:
«بنا به اطلاعات واصله، دشمن يک دستگاه رادار فرانسوي سامبلين را در آن مناطق عملياتي مستقر نموده است و لذا هر گونه اخبار از محل استقرار رادار مزبور را در اسرع وقت به اين قرارگاه گزارش نماييد تا...» (صفحه 11، سطر 2) و اين مي شود آغاز ماجرايي که پايانش از همان ابتدا مشخص است اما آنچه تو را به خواندن وا مي دارد از کار افتادن يا نيفتادن ماشين قيامت ساز نيست، بلکه نوع روابطي است که در کنشي متقابل ميان افراد و شخصيت هاي حاضر در صحنه هاي متفاوت اتفاق مي افتد. اين حوادث به گونه اي خلاق و جذاب در چهارچوبي کاملاً منطقي روي مي دهند. نویسنده در توصيف شخصيت هاي اصلي و فرعي وسواس زیادی را به خرج مي دهد و آن قدر ظريف و دقيق اين کار را مي کند که علاوه بر شناسا بودن کامل شخصيت ها، هيچ گونه توضيح يا توصيف اضافه و زايدي نيز شکل نمي گيرد. اما نکته ي جالب اينجاست که نويسنده در عين اختصار و به صورتي فراگير اين کار را مي کند. يعني توصيف او از شخصيت ها اغلب موجز و خلاصه است اما در سراسر داستان امتداد مي يابد. يعني او به صرف توصيف لحظه اي و منقطع بسنده نمي کند بلکه در چينش و گزينش صحنه ها و شخصيت ها و تقابل ميان آن ها ست که شخصيت ها را بيشتر و بهتر نمايان مي کند.

شايد يکي از عوامل جذاب بودن داستان این باشد که مخاطب تا پايان داستان مشغول کشف و شهود است. کشف زواياي پنهان شخصيت ها و شهود آنچه برايش غير منتظره و زيباست. زيبا نه از آن جنبه که با منظره اي مهيج روبرو مي شود بلکه زيبا از آن جهت که به لذت مي رسد. لذتي که حاصل کشف است. نويسنده به اين وسيله فاصله ي خود را با واقعيت حفظ مي کند. در رمان شطرنج با ماشين قيامت يکي از مواردي که خيلي به چشم مي آيد چينش اجزا و عناصر تشکيل دهنده ي داستان است. همه چيز دقيقا همانند شطرنج در سر جاي خود قرار مي گيرد. صحنه نبرد (آبادان و آن سوتر آن) همان صفحه ي شطرنج است. شخصيت ها و حوادث داستان نيز مهره هاي آن هستند که هر کدام حساب شده و آگاهانه کارکردي ظريف دارند.
داستان شطرنج با ماشین قیامت درباره یک نوجوان دیده بان است. در طی سه روز به دنبال پیچیدگی هایی که در سیر داستانی می بینیم، او آرامش کاری خود را از دست می دهد و مجبور است هم مسئول پخش غذا باشد هم به چند آدم غیر معمول که در شهر پناه گرفتهاند رسیدگی کند و هم به عنوان دیده بان برای عملیات خاصی که در پیش است، بیشتر از قبل دیده بانی کند. این نوجوان که راوی داستان هم هست در واقع در مرز بین بلوغ فکری و بچگی است. یعنی بااینکه مغز نظامی وی خوب رشد کرده اما بسیاری از رفتارهایش پختگی لازم را ندارد. مثلا بسیار پرحرف است حتی درباره اسرار نظامی، یا اینکه به سبب دیده بانی، غروری بچه گانه دارد. این شخصیت در این موقعیت سخت چیز هایی را یاد می گیرد که در شرایط عادی از عهده آن بر نمی آید. این نوجوان در کل داستان اسمی ندارد و فقط یک کد بیسیمی به عنوان "موسی" دارد که شاید تمثیلی است از داستان موسی و خضر. فرمانده او - قاسم - در واقع خضر راهبر اوست که او را به درون اجتماع هل میدهد تا خودش بیازماید و اشتباه کند و یاد بگیرد.
شخصیت کلیدی بعدی داستان «مهندس» است. مهندس با سابقه شرکت نفت، که حالا در طبقه سوم یک ساختمان هفت طبقه مخروبه با گربههایش زندگی می کند. شخصی که در طول داستان خصلتی آفتاب پرست گونه دارد و جنگ و علت آن برایش بی مفهوم است و معتقد است که مکر خداوند بود که انسان را به زمین کشانید و این دردسر را برایش شروع کرد. در واقع ابهاماتی که به ذهن این نوجوان دیده بان نمی رسد را ما از زبان مهندس می شنویم و او عامل مولد شک برای دیده بان ماست. کنش بین مهندس و نوجوان در کل اهمیت عملکرد و حرکت، را نشان میدهد نه آنچه که پیش میآید. در کل داستان، ما استعارهای از مثل زدن دنیا به یک بازی شطرنج میبینیم. مهندس تمام افراد درگیر در این جنگ را به عنوان مهرههای سیاه بدبخت و مفلوکی میداند که به دست مهرههای سفید مغلوب خواهند شد. در واقع احمد زاده با بکار بردن این تمثیل قصد بیان این مطلب را داشته که اختیار مطلق، دردسرساز است و جبر و اختیار توامان است که باعث رشد و پویایی می شود. در بازی شطرنج در اولین حرکت یک مهره، آن را به ردیف سوم می برند و در واقع سکونت مهندس درطبقه سوم این ساختمان هم نشانهای است از توقف او در شک که اولین حرکت برای رسیدن به یقین است.
دشمني که در اين داستان توصيف شده است کشش ها و کنش هاي متقابلي است که ميان افراد در صحنه هاي متفاوت اتفاق مي افتد. همين تقابل هاست که موجب شناخت شخصيت ها مي شود. شخصيت ها در فرايند اين کنش ها شکل مي گيرند لذا ايستا نيستند و از پويايي خاصي بهره مي برند. همين پويايي، آن ها را با صحنه هايي بديع مواجه مي سازد. حتي گيتي که بدنام ترين شخصيت اين داستان است در پايان لذت مادر بودن را آن گونه که ما دوست داريم تجربه مي کند. اين لذت تحميلي و اجباري نيست بلکه در يک فرايند احساسي و بسيار زيبا و دقيق شکل مي گيرد. همان چيزي که تا آن موقع براي گيتي تجربه ناپذير مي نمود و به همين دليل با دخترش مهتاب نيز نمي توانست به آن برسد. اين فرايند در مورد مهندس نيز عينيت پيدا مي کند. مهندس که نوع برخوردش مشکوک بود و موسي به او شک داشت که نکند جاسوس باشد، در پايان داستان حساس ترين نقش را ايفا مي کند و جاي چشمان موسي مي نشيند.
موسي اما اسفندياري است که چشمانش تا لحظه هاي پاياني بر واقعيت بسته است و زماني باز مي شود که ديگر خسته و تقريباً از کار افتاده است. نوجوان هفده ساله اي که همه چيز را باشک و ترديد مي ديد در پايان به يقيني مي رسد که برايش بسيار ارزشمند است. مگر زندگي چيزي جز اين است؟ مگر ما در جريان زندگي هايمان همين مراحل را پشت سر نمي گذاريم؟ زندگي واژه ي شيريني است حتي اگر در جنگ جريان داشته باشد. نويسنده در جنگ بيش از هر چيزي دنبال زندگي است. حتي وقتي از مرگ مي گويد نيز در جستجوي بارقه هاي زندگي است. براي او مرگ مانند بستني شيرين است. به همين دليل جنازه ي زن دستفروش را تا پايان داستان در سرد خانه ي کارخانه ي بستني مهر نگه مي دارد. اگر چه با ديدن بستني جنازه ي زن دستفروش با آن وضع فجيع به ذهنش متبادر مي شود اما براي او جنازه ي زن دستفروش و مرگ به فجيع ترين شکلش نيز يعني بستني. آن هم بستني کارخانه ي مهر زيرا مرگ چيزي جز زندگي نيست و زندگي شيرين است درست مثل بستني که با يک گاز زدن يا ليسيدن تمام تلخي ها را از بين مي برد.

تقديري که احمد زاده در داستان خود رقم مي زند جالب است. جالب از آن جهت که براي نويسنده تقدير، بازيچه اي بيش نيست. به همين دليل با آن طنز گونه برخورد مي کند. اين طنز بيش و پيش از آن که از سر خنده باشد از سرناچاري است؛ چون او خوب مي داند با تقدير نمي توان آويختن. اما مي توان آن را دست انداخت و خود را به کوچه ي علي چپ زد. مي توان تقدير را در مشت مچاله کرد و به آن طعنه زد که جور ديگري هم مي توانستي بود. «اگه الان يکي از ترکش هاي سقف به قلب يهودا برخورد کرده بود، حتماً بقيه ي حواريون داد مي زدند: يهودا ترکش خورد. يهودا شهيد شد. و تا آخر قيامت همه يهودا را به جاي خائن، شهيد مي ناميدند. آه اين يهوداي عزيز که در تابلوي شام آخر، خود را حائل بين ترکش ها و مسيح کرد و به جاي آن مصلوب بزرگ، شربت شهادت نوشيد. عجب مزخرفاتي. بس کن، پسر!» (صفحه 121 کتاب)
اما اين تقدير را چه کسي رقم مي زند؟ اين هم از آن گونه سوالات فلسفي است که براي بشر معظل شده است. براي نويسنده اما اين سوال چه جايگاهي مي تواند داشته باشد؟ مگر رمان او جاي طرح چنين سوالاتي است؟ يکي از هنرنمايي هايي هاي احمد زاده همين جاست. او اين سوال را به گونه اي هنري از زبان مهندس آن هم در بحراني ترين لحظه باز گو مي کند: «اولين کسي که بناي پلتيک و سياست بازي رو تو اين دنيا گذاشت، کي بود؟» (صفحه 264 کتاب)
فکر کردن به پاسخ اين سوال آن هم در آن شرايط واقعاً ديوانه کننده است. شايد به همين دليل است که کسي جز خود مهندس نمي تواند به آن جواب دهد. «وقتي خدا آدم رو خلق کرد، فرشته هاي لوس و عزيز کرده مي رن پهلوي خدا که اين چي يه خلقت کردي؟ خدا چي مي گه؟ مي گه شماها به چيزي که دانايي نداريد، دخالت نکنيد. بعد، حضرت آدم رو صدا مي زنه و مخفيانه و در گوشي اسم اعظم رو بهش ياد مي ده. بعد بار عام مي ده: خب فرشته هاي خورده و خوابيده ببينم، شماها اسم اعظم رو بلديد؟ اگر بلديد بگيد بشنوم؟ اين از همه جا بي خبرا، مي گن: نه. اسم اعظم چي يه ديگه؟ بعد خدا رویش رو مي کنه به حضرت آدم و مي گه: خب، خلقت تازه ي من. عزيز دردانه ي من اسم اعظم رو بگو. حضرت آدم هم اسم اعظم رو مي گه و تمام فرشته ها، به صورت آويزون و روسياه، از عرش خارج ميشن. خب اگه خدا اين سياست بازي رو به کار نمي بست و مخفيانه اسم اعظم رو ياد جد شما ها نمي داد، کاروبار آدم اين طور مي گرفت؟ نه که نمي گرفت.» (صفحه 267 کتاب)
رمان شطرنج با ماشين قيامت را به اذعان تمام کارشناسان مي توان يکي از مطرح ترين رمان هايي دانست که تا کنون نوشته شده است. ارزش هاي درون متني اين اثر فارغ از تمام موضوعات فرامتني به خوبي اين مدعا را اثبات مي کند. جايگاهي که اين رمان در ميان رمان هاي هم نوع خود کسب کرده جايگاهي بلند و ارزنده است. احمد زاده توانسته است تلفيقي از حماسه آن هم از نوع تغزلش را با بياني گرم و رسا ارائه کند. تلفيقي که با صحنه آرايي هاي شگرف و شخصيت پردازي هاي اعجاب انگيز تا عمق روح و جان مخاطب نفوذ مي کند.
پسانوشت: جملاتی را که با رنگ قرمز مشخص کرده ام، از متن اصلی رمان برداشته ام.