معرفی دو کتاب

دیوید سداریس از اون دسته نویسنده‌هاییه که دشمن خونی کسایی هستن که ادای روشنفکرها رو درمیارن! هر جایی که رمان راه و جا داده، جماعت روشنفکرنما رو دست انداخته و باهاشون شوخی کرده. مترجم در مقدمۀ کتاب نوشته درسته که شاید سداریس به شهرت بورخش و بقیۀ نویسنده‌های شاخ نباشه، اما اون‌قدر خوب هست که دوست داشته لذت خوندن کتاب‌هاش رو با مخاطب فارسی زبان هم شریک بشه. سداریس کار حرفه‌ایش رو به عنوان یه پرفورمنس آرتیست شروع می‌کنه اما به جایی نمی‌رسه. بعدها شروع به نوشتن خاطراتش می‌کنه. وقتی یکی از خاطراتش دربارۀ پوشیدن لباس بابانوئل کوتوله توی یه فروشگاه رو در رادیو تعریف می‌کنه، به قول خودمونی می‌ترکونه. همین میشه که نیویورک تایمز اون رو پدیدۀ طنز سال معرفی می‌کنه.

کتاب «بالاخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم» سومین و پر فروش‌ترین کتاب سداریس هست که در سال 2000 منتشر شد. این رمان اون‌قدر خوب بود که هیچ منتقدی حتی یه نقد منفی روش ننوشت! تایمز هم عنوان طنزنویس سال رو به نویسنده‌اش داد. این یه چکه از کتاب رو بخونید تا رندی آقای نویسنده دست‌تون بیاد: «از دفتر به گوشم رساندند که دانشجوها به نحوۀ استفادۀ من از وقت کلاس اعتراض کرده‌اند. معنی‌اش این بود که باید سریال تماشا کردن را در کلاس یک جوری به عنوان تکلیف درسی جا می‌زدم. حالا دانشجوها باید یک قسمت را تماشا می‌کردند و بعد مقاله‌ای کوتاه می‌نوشتند و قسمت بعد را پیش‌بینی می‌کردند. واقعاً تکلیف خیلی بدی نبود. درست که اغلب اوقات دیالوگ‌ها دری وری هستند، ولی قصه‌های سریال‌های ظهر تلویزیون چفت و بست دارند!»


واسۀ اونا که می‌خوان سفرنامۀ یه ایرانی به آمریکا رو بخونن، انتخاب‌ها خیلی محدوده. «سفر آمریکا»ی جلال آل احمد، «در بهشت شداد» جلال رفیع و یه جورایی «بی وتن» امیرخانی. تازه این آخری، رمانیه که از سفر نویسنده به آمریکا الهام گرفته شده. حالا به این مجموعۀ کوچیک، یه کتاب دیگه رو اضافه کنید. «هاروارد مک‌دونالد» دکتر مجید حسینی، قبل از هر چیز یه روایت جذاب، به روز و مصور از آمریکای بعد از 11 سپتامبره. روایتی که به قول نویسنده‌اش قراره بی‌طرف و عینی باشه: «می‌خواهم این چند روز کمی خودم و این تصاویر ذهنی را کنار بگذارم و بگذارم این سرزمین خودش حرف بزند». واسۀ همین هم نام هر یک از 43 بخش کتاب «فریم» هست و یادآور فریم‌های بی‌طرف عکس. حتی برای اینکه فریم به فریم بودن روایت رعایت بشه، چندین و چند عکس به روز از دنیای امروز آمریکا آخر هر بخش آورده شده.

مزۀ ماجرا اونجاست که از همون فریم اول نگاه یه جوون ایرانی مسلمان تحصیل کرده وارد روایت میشه. انگار همون طور که نویسنده در آخر کتاب اعتراف کرده «کم‌کم فهمیدم که من هم تصادفاً بی‌طرف نیستم، چون ایرانیم و آمریکایی نیستم و از زاویۀ دید ایرانیم به مسائل نگاه می‌کنم و اصولاً زاویۀ دید دیگری ندارم که با آن نگاه کنم.» به همین خاطره که این کتاب هم ناخودآگاه، ادامه دهندۀ همون میراث سفرنامه‌های جانبدارانه هست و هنوز که هنوزه ما یه سفرنامۀ بی‌طرف از کسی که به آمریکا سفر کرده یا چند سالی اونجا زندگی کرده، نداریم!

نقدی بر قاعدۀ تصادف

«قاعدۀ تصادف» خط داستانی ساده و جمع و جوری داره و از این لحاظ، یه نمونۀ نادر در سینمای سالهای اخیر ما محسوب میشه. توی فیلم نه کسی می‌میره، نه زوجی از هم طلاق می‌گیرن، نه پای خیانتی در میونه، نه از یه ماجرای عشقی حرفی پیش کشیده میشه و نه بر خلاف اسمش یه تصادف بزرگ، تعادل زندگی آدمها رو به هم می‌زنه. کل فیلم داستان یه دختریه که با همراهی گروه تئاتری از همسن و سالهاش می‌خواد واسۀ اجرای نمایش به خارج کشور بره اما پدرش اجازۀ این کار رو بهش نمیده. فیلم در تمام مدت زمانش، از این خط داستانی خارج نمیشه و شاخ و برگ‌های فرعی پررنگ و پرحادثه‌ای بهش اضافه نمیشه. کل قصه بدون هر نوع شکست زمانی، طی یه صبح تا شب روایت میشه و از این لحاظ شاید به دو فیلم اخیر عبدالرضا کاهانی بی‌شباهت نباشه. اما در مقابل کاهانی – که در دو فیلم‌ اخیرش عمداً از قصه گفتن به معنای کلاسیکش پرهیز کرده – اینجا با یه قصۀ نسبتاً پرکشش و تعلیق مواجهیم که برای آگاهی از سرنوشت آدمها تا آخر با خودش همراه‌مون می‌کنه و دست آخر هم نمی‌خواد با یه پایان باز زورکی، ما رو پی نخود سیاه بفرسته!

خب البته تنۀ محوری داستان واسۀ یه فیلم بلند، در بعضی جاها لاغر به نظر می‌رسه. مثلاً سکانس افتتاحیه تا قبل از رسیدن به ضربۀ اولیه، زیادی کش‌داره، یا ریتم داستان از وقتی که پدر شهرزاد دخترش رو از جمع بچه‌ها جدا می‌کنه تا وقتی دوباره پیش‌شون برگرده تا یه حد میفته و مخاطب رو بلاتکلیف نگه می‌داره، اما در مجموع تلاش ستودنی آقای بهزادی (نویسنده و کارگردان) واسۀ ایجاد این موقعیت چالش برانگیز مرکزی در کنار ساخت دقیق شخصیت‌ها و جزئی پردازی در نمایش روابط پیچیده و چند لایه‌شون، فیلم رو از این گردنۀ دشوار بدون حادثه بودن، به سلامت عبور میده. گرچه شخصاً فیلم قبلی آقای بهزادی (تنها دوبار زندگی می‌کنیم) رو چه به لحاظ مضمون، چه به لحاظ فرم به اثر دومش ترجیح میدم، اما تماشای قاعدۀ تصادف هم برام لذت شیرینی داشت.

نقدی بر گذشته

«گذشته» یه فيلم طولانيه. مدت زمانش از فيلم‌های ديگۀ فرهادی بیشتره و به همون اندازه، ميزان گنجانده شدن اطلاعات و جزييات در اون بيشتره. جزيياتی که می‌تونن بُعد معماگونه بودن داستان رو چند برابر کنن. آخرين فيلم فرهادی به خودی خود فيلم قابل تأملیه که تمام مؤلفه‌های سينمای اين کارگردان صاحب سبک رو هم در خودش گنجانده. در نگاه اول، بنای فيلم آخر فرهادی مثل آثار قبلیش بر روابط انسانی مربوط به قشر متوسط جامعه بنا نهاده شده. فيلم مانند فيلم‌های دیگۀ فرهادی با نشانه‌ها شروع میشه؛ نشانه‌هايی که در ابتدا آنچنان مهم به نظر نمی‌رسن و شايد از نظر بگذرن، اما مخاطبی که با شيوۀ فيلمسازیش آشنا هست می‌دونه که بايد تمام جزييات ظريف و حساب شدۀ کار رو در ذهن بسپاره تا در هنگام آشکار شدن کاربرد اونا در شکل گيری روايت، به اهميت‌شون پی ببره.

اگه بخوايم به صورت خطی روايت فیلم رو تعريف کنيم، ميشه اين شکلی گفت که ملاقات احمد (علی مصفا) با همسر سابقش ماری (برنيس بژو) که با مرد ديگه‌ای زندگی می‌کنه، قراره داستان اصلی فيلم رو شکل بده، اما همين روايت خطی و ساده، پر از نشانه‌هاییه که تأثيرات معنايي، دراماتيک و روانشناسانۀ خودش رو در سراسر داستان فيلم گسترش میدن. در ابتدا باران شديد و حرکت تند برف پاک کن بر شيشۀ اتومبيلي که ماری میگه از دوستی قرض گرفته و بعداً متوجه میشیم که ماشين سميره، دلالت بر اين داره که محو کردن و به فراموشی سپردن گذشته یه امر محال و غيرممکنه. همون طور که قدرت برف پاک کن نمی‌تونه مانع پر شدن شيشه از قطرات باران بشه، واقعياتی که در گذشتۀ زندگی انسان اتفاق افتاده‌اند هم پاک شدنی و فراموش شدنی نيستن و در زمان مقتضی، خودشون رو نشون میدن. چنين نشانۀ ساده و در ظاهر بی اهميتی، به مخاطب هشدار میده که با فيلم ساده انگارانه‌ای رو به رو نيست و بايد خودش رو آمادۀ رويدادهای دیگه بکنه. در ادامه، در صحنه‌ای که ماری از ماشين پياده شده تا دخترش لوسی رو در مدرسه پيدا کنه، احمد ناچار میشه دنده عقب بگيره و تصوير به همراه او به عقب ميره. اين امر نشون میده که قراره به عقب برگردیم و اين بازگشت به عقب آنچنان درگيرمون می‌کنه که حال رو از ياد می‌بريم و دستخوش اتفاقاتی در گذشته ميشیم که ممکنه خیلی تلخ و گزنده باشن.

روايت با بهره گيری از جزييات کوچک و طرح داستانک‌ها و کنش‌هاي خیلی نامحسوس قصد داره پله پله خودش رو به نقطۀ بحران اصلی نزديک کنه. به عبارتی روايت در خدمت رسيدن به نقطه بحرانه؛ بحرانی که برخلاف درام‌های کلاسيک هرگز به وضوح، حل و فصل نميشه. همون طور که توی «درباره الي» مسئلۀ غرق شدن دختر جوان در سايۀ حقيقتی قرار می‌گیره که نامزد او می‌خواد از زبان زن اصلی داستان بشنوه و در «جدايي نادر از سيمين» کشمکش‌ها و درخواست طلاق نادر و سيمين در هياهوی رويدادهايی که بعد از تهمت دزدی و رسوايی‌هایی که بعد از اون واسۀ نادر و سيمين و دخترشون به وجود ميان گم ميشه، در «گذشته» هم احمد، شخصيتی که به نظر می‌رسه قراره زندگیش و رابطه‌اش با ماری روايت رو به پيش ببره، در نيمۀ داستان به فراموشی سپرده ميشه و حتی رابطۀ خود ماری و سمير هم در سايۀ خودکشی مشکوک همسر مرد قرار می‌گیره.

شخصيت‌های «گذشته» مثل فیلمهای قبلی فرهادی کاملاً چند وجهی هستن و به مرور خودشون رو نشون ميدن. روابط شخصيت‌ها هم با همدیگه کاملاً در هم تنيده و پيچيده هست. اين پيچيدگی به هيچ وجه در ظاهر بروز نمی‌کنه و بروزش کاملاً درونيه. حسادت احمد و سمير به همدیگه تقريباً در تمام بخش‌های فيلم مشاهده ميشه. نگاه احمد به سمير مشخصاً ناراحتيش رو از اين که جاش رو پر کرده نشون میده و سمير هم می‌دونه که ماری هنوز احمد رو دوست داره. برای مثال وقتی که احمد مشغول تعمير سينک آبه، سمير آچار رو از دستش می‌گیره و نمیذاره که او کارش رو ادامه بده. سمیر به نحوی می‌خواد سيطرۀ خودش رو بر ماری، خونه و زندگی مشترک‌شون به احمد ثابت کنه. در حالي که ماري مُصِر به ازدواج با سميره، وجوهی از عشق کهنۀ او نسبت به احمد هم در بخش‌های مختلف فيلم خودش رو به مخاطب نشان میده. اين که او احمد رو به اصرار به خونۀ خودش مياره و وسايلش رو هنوز در انبار نگه داشته، مهر تأييدی بر اين مدعا هستن. ضمن اینکه در صحنه‌ای هم لوسي (دختر نوجوان ماری) به صراحت به احمد میگه که مادرش به اين دليل به سمير رو آورده که شبيه احمد بوده.

اهميت ميزانسن در فيلم برجسته هست. به نظر می‌رسه پاريسِ فيلم فرهادی بيشتر به يه ناکجاآباد شباهت داره. اين اتفاق در هر کشور ديگه‌ای هم می‌تونست رخ بده. برای همين هم کارگردان هيچ نمای واضحی از شهر پاريس و زرق و برق‌هاش رو در فيلم خودش جا نداده. محله‌ای که ماری در اون زندگی می‌کنه، به محلۀ کارگرنشين حومۀ پاريس شباهت داره و قراره به طبقۀ خانوادگيش اشاره کنه. با ورود به خونۀ ماری، درهم ريختگی، بی نظمی، ناتموم موندن رنگ ديوارها و سردی فضا بر ما غلبه می‌کنه؛ سردی و نابسامانی‌ای که بی شباهت به ويلای بی سر و سامان «دربارۀ الي» و آپارتمان نه چندان دوست داشتنی نادر و سيمين در «جدايي» نيست. اين آشفتگی فضای زندگی خانوادۀ زن در واقع مهر تأييدی بر آشفته بودن روابط بین اوناست. وقتی که دوربين از خونه فاصله می‌گیره و به محيط های ديگه ميره، فضا بازتر و رنگها روشن‌تر و گرم‌تر میشن. پايان آخرين فيلم فرهادی مثل آثار قبلیش بازم بازه. با اینکه به نظر می‌رسه رابطۀ ماری و سمير فروپاشيده و ديگر راه بازگشتی براشون باقی نمونده، اما همچنان راز خودکشي سلين در هاله‌ای از ابهام قرار داره و از اونجا که بحران اصلی فيلم، اين مسئله هست، بازم مخاطب خودش بايد عهده‌دار طراحی پايان برای فيلم بشه. با اين حال، فرهادی در «گذشته» با موفقيت تمام به مفهوم مورد نظر خودش که حتی از پايان فرضی فيلم مهمتره، دست پیدا می‌کنه و اون اینه که بازگشت به زمان سپری شده می‌تونه تمام زندگی انسان رو به ورطۀ نابودی بکشونه...

نقدی بر رمان قیدار

به اعتقاد خیلی از منتقدها رمان قیدار رضا امیرخانی بهترین اثر نمایشگاه کتاب امسال بود. به نظرم خیلی میشه در مورد قیدار صحبت کرد؛ با رویکردهای متنوع و ذوق‌پردازی‌های زیاد. رمان قیدار حکایت مردیه که درخت مردونگی رو خودش به تنهایی آبیاری کرده و پرورش داده. مردی که امثالش بین ما کم نبوده و نیستن اما واسۀ خودشون مرام و مسلکی دارن. مرام نامه‌شون رو که بخونی در مقدمه‌اش نوشته‌اند که: «خوش نامی قدم اول است... از خوش نامی به بدنامی رسیدن، قدم بعدی بود... قدم آخر، گمنامی است... طوباللغرباء!» رضا امیرخانی هم این بار راوی زندگی یکی از این مردان شده، مردی به نام قیدار. اهل تهران. صاحب یه گاراژ بزرگ با کلی ماشین سنگین. دست بده داره و سر سفره‌ای که میندازه، کلی آدم دورش می‌شینن. حتی بارها شده وقتی به همراه شهلاجان- همسرش- به سفره‌خونه بین راه میره، همۀ سفره خونه رو مهمون می کنه. کتاب قیدار ۹ فصل داره که در هر فصل امیرخانی به بیان حکایتی از زندگی قیدار می‌پردازه. از فصل اول که به نام «مرسدس کوپه کروک آلبالویی متالیک» هست و به ماجرای آشنا شدن قیدار و شهلاجان و ماجرای ماه عسل رفتن این دوتا می‌پردازه بگیرین تا آخرین فصل که خوندنی‌ترین فصل کتابه، اما واسۀ لذت بردن ازش باید هشت فصل قبل رو خونده باشی.

فضای داستان مربوط به دهه پنجاهه و امیرخانی برای ترسیم فضای قبل از انقلاب از ابزارهای مختلفی استفاده کرده که بهترینش ادبیات این رمانه. اصطلاحاتی که واسۀ ما نسل سومی ها شاید مأ‌نوس نباشه و برای همینه که خوانندۀ قیدار با خواندن فصل اول کتاب، مشغول دست و پنجه نرم کردن با اصطلاحات، لقب‌ها، اسم‌ها و در کل زبان خاص کتابه، اما همۀ هجی کردن‌های ناشیانه و دوباره‌خونی‌ها، تنها یه فصل طول می‌کشه. بعدش تک تک شخصیت‌ها شروع می‌کنن به جون گرفتن و زنده شدن. این هنر امیرخانیه که همون اوایل داستان، طوری با شخصیت‌ها آشنات می‌کنه که می‌تونی راجع‌به هر کدومشون یه کتاب بنویسی، می‌تونی حدسشون بزنی و پیش‌بینی کنی که هر کدوم در هر موقعیت و شرایطی چیکار می‌کنن. میشه گفت که قیدار همون فضای «من او» رو داره. فضایی که در اون به مخاطب، مؤمن واقعی رو معرفی می‌کنه و اصول جوانمردی رو یاد میده. از موارد جالب این رمان اینه که علی فتاح در رمان «من او» هم از دوستای قیداره! از شخصیت های دیگۀ تاثیرگذار رمان قیدار سید گلپا هست. روحانی باطن داری که امیرخانی برای خلق این شخصیت از آیت‌الله گلپایگانی الگو گرفته. قبل از بیان بعضی از قسمت های کتاب باید اشاره کنم که عکس روی جلد کتاب هم بی هدف انتخاب نشده. عکس زنگ زورخانه، جایی که پاتوق مردانی بوده و هست که برای رفتن در گود، رخصت می گرفتن.

امیرخانی در این رمان تونسته به لحن متفاوتی از لحن من او برسه. به عنوان نمونه پربسامدترین کلمات اون رمان مانند «جخ» و یا «حکماً» حتی یه بار هم از زبان شخصیت‌های رمان قیدار بیرون نمیاد. البته به غیر از اونجایی که علی فتاح از من او بیرون میاد و با قیدار هم‌صحبت میشه. این موفقیت رو باید مد نظر داشت. اینکه نویسنده مجدداً به فضایی رفته که قبل‌تر تونسته پرفروش‌ترین رمانش رو در اون فضا بنویسه، ولی با این توضیح که به تکرار نیفتاده. معمولاً چنین کاری مرسوم نیست. یعنی نویسنده‌ها از رفتن به زمان و مکانی که قبل‌تر هم در اون فضا موفق بوده‌اند، دوری می‌کنن. بی‌جهت نیست که داستان با زمان و مکان شروع میشه. توضیح قیدار در شروع کتاب، برای من، توضیح نویسنده هست: «نه تاریخت برام مهمه و نه جغرافیت». نویسنده از اینکه دوباره به تهران قدیم رفته نمی‌ترسه: «نه به پشت و روی سجلّت کاری دارم، نه به زیر و روی حرف مردم».

در شخصیت‌پردازی هم یه گام دیگه از موفقیت امیرخانی رو در نوشتن می‌بینیم. اون هم این که قیدار از جهات مختلفی شبیه علی فتاح «من او» هست. هر دوی این‌ها نه تنها دست‌شون به دهن‌شون می‌رسه که دست چند نفر آدم رو هم به دهن‌شون می‌رسونن. هر دوی این‌ها لوطی‌مسکند. هر دوی این‌ها یه شخصیت یکسان با اصول مذهبی دارن. نشون به اون نشون که هر دو از خوردن شراب و قمار کردن دوری می‌کنن. هر دوی این‌ها ادبیات و رفتارهای ویژه‌ای دارن. رفتارهایی جالب که از شخصیت‌پردازی خلاقانۀ نویسنده سرچشمه می‌گیره. شخصیت‌پردازی هر دوی اینا پر از نکات جذابه با زمینۀ جوان‌مردی اما چنین شباهت‌هایی باعث نشده که احساس کنین نویسنده به تکرار افتاده، چون با وجود این که ویژگی‌های شخصیتی قیدار و علی فتاح خیلی به هم شبیهه ولی ادبیات اونا و خلاقیت‌هاشون، یعنی نحوۀ برخوردها‌شون، خیلی با همدیگه متفاوته.

شباهت دیگۀ این دو رمان در شخصیت‌پردازی، شباهت‌های کارکردی درویش مصطفی و گلپا هست. یعنی همون‌طور که درویش مصطفی در جاهایی از اثر کمک‌حال علی میشه و اون رو از رنج مشکلات روحیش آزاد می‌کنه، سید گلپا هم چنین کاری رو انجام میده، ولی قطعاً سید گلپا شخصیت بهتر و واقعی‌تریه تا درویش مصطفی؛ که سیالیت در فضا و زمان باعث میشد اون رو کم‌تر باور کنیم. نکتۀ بعدی اینکه رمان قیدار بعضی از حواشی من او رو نداره. داستانش تقریباً از حول شخصیت قیدار بیرون نیومده. مشکلی که شاید در من او حس شد، در این اثر حس نمیشه. پاک کردن این حواشی کار رو یه ‌دست از آب درآورده.

مردان روزگار ما همیشه عادتشون کمک به دیگران بوده. در قسمتی از کتاب، قیدار به یه پیرزن میگه: «آدمی که می تونه برای چاقوی نامرد بپا بگه، برای یه لقمه نون نمیره دنبال دختر مردم، میاد گاراژ قیدار... گاراژ قیدار، لنگر کشتی شکست خورده هاست...» در گاراژ قیدار به روی همه بازه، حتی برای سیاه و سفیدها. آدمهایی که فرسنگ‌ها از خودشون فاصله گرفتن و این قیداره که برای نزدیک کردن افراد به خودشون و برای مقابله با بی‌قانونی و هنجارشکنی «فن جوال‌دوز» رو می‌زنه، فنی که هنجارشکن رو با احساس و وجدانش زمین می‌زنه. ولی به قول قیدار «اینها فقط یا سیاهند یا سفید ولی ما هرکدوم‌مون هزار رنگ داریم... گاهی قرمزیم، گاهی سیاه، بعضی وقتا هم سبز و گاهی هم گندمون در میاد، قهوه ای!» بازهم جا داشت از نکات خوندنی رمان قیدار براتون بنویسم ولی بذارین واسۀ حسن ختام به این اشاره کنم که وقتی قرار شد امام خمینی (ره) به ایران برگردن، قیدار به میرزا سفارش کرده بود هشتاد گوسفند زمین می‌زنی برای سلامتی امام خمینی که طیاره‌اش سالم بشینه. میرزا اعتراض می کنه که یه گوسفند اگه حق باشه، کار خودش رو می کنه، مگه سر گنج نشسته‌ای که هشتاد تا؟! قیدار جواب میده «حرفت حق میرزا، اما آقا هشتاد ساله هست. قیدار سالی یه گوسفند برای سلامتی‌اش به عالم بدهکار بوده...»

آخرین صفحه کتاب قیدار به نظرم خواندنی‌ترین بخش کتابه. اونجا که امیرخانی می نویسه :«این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند... که خوشا گمنامان !نوشته شد تا اگر روزی در خیابان بودید و راه می‌رفتید و گرفتار پنطی و نامرد شدید، امیدتان ناامید شد، بعد یک هو پیش پای‌تان پیکانی یا بنزی ترمز زد و مردی چارشانه با موهای جوگندمی پیاده شد... نوشته شد تا اگر روزی در بیابان، بنزین تمام کرده بودید و امیدتان ناامید شده بود، بعد هامر اچ دویی ایستاد و از سمت شاگرد، زنی شلنگ و چارلیتری داد دست تان تا از باکش بنزین بکشید... نوشته شد تا اگر روزی در هر گوشه ای از این عالم، مردی دیدید که دوان دوان یا لنگان لنگان، از دور دست ...تمام قد از جا بلند شوید و دست به سینه بگذارید... تا در افق دور شود... با گام هایی که هرکدام به قاعده یک آسمان است...» اونایی که در من او یه عاشقی پاک‌باخته رو تجربه کردن و با معصومیت‌های لفظ واژه به خود گرفتۀ نویسندۀ جوان اون سال‌ها خاطره‌ها دارن، می‌تونن یه بار دیگه چنین فضایی رو با قیدار تجربه کنن. امیدوارم از خوندنش لذت ببرین...

استخوان خوک و دستهای جذامی

روایت اونقدر باورپذیره که می‌تونی خودت رو در یکی از واحدهای همون برجی تصور کنی که مصطفی مستور، آدمهای داستانش رو در قالب اون ریخته. بدون کمترین تکلف یا زیاده گویی. این همین زندگی جاری ما آدمهاست. زندگی ای که من و تو در اون جریان داریم یا در من و تو جریان داره. «استخوان خوک و دست های جذامی» روایتیه که محل تلاقی چند حکایت ناموزون از زندگی حقیقی رو به تصویر کشیده و بهش وزن داده. روایتی که در پشت پرده رابطه های کامل و ناقص چند زندگی، نگاه عمیق نویسنده رو به دنیایی نشون میده که عروسک گردانش، دست هاش رو به من و تو نشون میده تا در پشت سحر و جادوی بازی زیبا و زشت عروسک گردان، دست های خالی رو از یاد ببریم. مستور فقط با کنار هم گذاشتن هنرمندانه‌ روزمرگی‌هایی که بازی دستهای عروسک گردان می‌سازه شگردش رو آشکار کرده و دستهای برهنه عروسک گردان دانا رو به ما لو داده. همین و نه چیزی بیشتر. اما تا اون حد هنرمندانه که احساس می ‌کنی از بین تمام عینیت‌های روزمره‌ داستان، نکته ای تازه از زندگی رو کشف کرده ‌ای. چیزی که شاید روزی باید می‌ دونستی و از یاد برده بودیش. این هنر‌ روایت ساده و زیبای مستور هست.

نویسنده تلاش کرده دنیایی رو که در اون زندگی می‌کنیم بازسازی کنه. نه شعار داده و نه برهان اقامه کرده. تنها دوربین رو در زاویه‌ای قرار داده که خدا هم توی کادر باشه. و بی‌صدا «استخوان خوک در دست جذامی» رو از بسته بندی طلاکوب و پر تملقی که هر روز من و تو اون رو می‌بینیم بیرون کشیده و بی ‌فریب هر دو رو به شکل آشکار در مقابل چشمهامون به نمایش گذاشته. نه از عرفان نظری کمک گرفته و نه عبارتهای سخت و پیچیده علم اخلاق رو برامون کنار هم چیده. مستور فقط به تجربه و خاطره ثبت شده ذهن ما از زندگی های اطراف مون تکیه کرده و از اصول فطرت مون کمک گرفته و با یاری همین دو عنصر، داستانی باور پذیر از دنیای واقعی ما آدمها ساخته. نمی‌خوام به سبک نویسنده های این روزای نقدهای سینمایی بگم «داستان حکایت انسان معاصر است در دام دنیای دروغین پیرامون و ...» اما واقعاً هست. داستان روایت کوری ذهن ماست. مایی که جای نشستن‌مون رو در صحنه تئاتر روزگار گم کرده ایم...

داستان همون قدر که دست‌های عروسک گردان زیرک رو آشکار می‌کنه، طعنه‌ با معنایی هم به نگاه سطحی ماست که اسیر جای غلطی که برای دیدن، انتخاب کرده‌ایم شده ایم و استخوان خوک رو غذای لذیذی می ‌بینیم که سیرمون می کنه و دست‌های جذامی رو پناهگاهی که بهمون آرامش خواهد داد. و هنر مستور روایت این همه شعار و ایمان و اعتقاد بدون یه ذره شعار و برهان و... در متنه. یه روایت ناب و استوار بر محتوای اصیل و یه قلم روان. «استخوان خوک و دست های جذامی» بدون شک یکی از بارزترین نمونه‌های ادبیات روشنفکری دینی در دروه ماست. ادبیاتی که مخاطب خودش رو درست انتخاب کرده و بسترهای اجتماعی رو به درستی شناخته. ادبیاتی که زبان حقیقی روایت رو می شناسه، محتوا رو فراموش نکرده و از اندیشه‌های همین جامعه برخاسته. خوندنش رو به همه دوستان توصیه می کنم...

چی از جون من می خواین؟!

همون طور که می دونین فیلم «جدایی نادر از سیمین» یکی دو هفته پیش بعد از دریافت جایزه گلدن گلوب رسماً نامزد دریافت جایزه در دو بخش اسکار شد: یکی اسکار بهترین فیلمنامه تألیفی و یکی هم اسکار بهترین فیلم خارجی. اینجاست که جدایی نادر از سیمین با هزینه ساخت کم 500 میلیون تومن باید به رقابت با فیلم های پر خرج هالیوودی بره. از همین حالا نگاه ها به 7 اسفندماه، زمان برگزاری مراسم اسکار دوخته شده. حدس می زنم فیلم جدایی، حداقل در یکی از دو بخشی که اسم بردم موفق به کسب جایزه اسکار بشه ولی چیزی که توجه منو به خودش جلب کرده آغاز دوباره برخی زمزمه هاست... می دونین؟ به نظر من اگه یه روزي اين مجسمه معروف اسكار به زبان دربياد، حتماً بعد از خوندن اظهارات اهالي سينماي ايران و مديران فرهنگي در روزنامه ها و خبرگزاري ها، فريادش به آسمون میره كه واقعاً از جون من چه مي خواین؟! از يه طرف من رو به‎ عنوان يكي از نمادهاي آمريكا معرفي مي كنين و مدام تف و لعنتم مي كنين، از طرف ديگه هر سال سر اين‎كه كدوم فيلم بايد براي شركت در مراسم من معرفي بشه، بين همه تون دعواست!

راستش اين ماجراي اُسكار در كشور ما هر سال بيشتر از قبل داره پيچيده میشه و معلوم نيست كه بالاخره باید رويداد مهمي از نظر ما تلقي بشه يا نه. سينماي ايران تا به حال در جشنواره هاي معتبري مثل كن، ونيز، گلدن گلوب و برلين افتخارآفريني كرده اما تنها فيلمي كه تا مرحله نهايي براي قضاوت در اُسكار پيش رفت فیلم «بچه هاي آسمان» آقای مجیدی بود كه برگزيده نشد. اسكار بهترين فيلم خارجي، با وجودي كه فقط يه جايزه از بین اسكارهايي هست كه اهدا ميشه، اما بدون شک يكي از مهمترين اونا و خبرسازترين شونه. يكي به اين دليل كه اين جايزه به فيلم تعلق مي گيره و به كارگردان اهدا ميشه و دوم اينكه سمبل حضور و مشاركت همه ملل صاحب سينما در اين مراسمه. پس فرقش با جشنواره هاي ديگه در اينه كه امكان نداره كشور صاحب سينمايي در اون شركت نكنه.

اما اين اسكار چيه كه اين قدر حرف و حديث داره و دعوا سرش هست؟ از یه طرف توي برنامه هاي تلويزيوني و روزنامه ها و خبرگزاری ها زيرآب جشنواره هاي خارجي رو مي زنن و يقه فيلم سازان برگزيده اين جشنواره ها رو مي چسبن كه شما فكر سينماي مملكت تون نيستين و داريد خواسته هاي مسئولان جشنواره هاي فرنگي رو اجابت مي كنين و از طرف دیگه در ميزگردها و سخنراني ها و مصاحبه ها اعلام مي كنن كه بايد با سلاح فرهنگ به جنگ قدرت های بزرگ رفت و چقدر خوب ميشه اگه يه فيلم مورد قبول ما بره اسكار و جايزه معروف رو بگيره! تناقض رو دارین؟! هرساله، زمان برگزاری اسكار كه مي رسه حرف و حديث هاي بي پايان هم شروع ميشه. آقایون نمي دونن واقعاً چي مي خوان و تكليف شون هم روشن نيست. مثلاً همین فیلم «جدایی نادر از سیمین» که بيشتر از همه فيلم هايي كه در طول اين سال ها از ايران به اسكار معرفي شده شانس موفقيت داره، آيا اين فيلم سفارشي ساخته شد؟ آقایون براي ساخته شدنش برنامه ريزي دولتي داشتن؟ نه‎تنها اين، كه ديديم مدتی هم پروانه ساختش لغو شد و اصغر فرهادی رو مجبور به معذرت خواهی کردن تا لغو مجوز پروانه ساخت فیلمش برداشته شد! هزار و يه مشکل سرش آوردن و تهمت های مختلفی به خودش و فیلمش زدن تا سازنده اش احساس كنه كه با ساختن اين فيلم كار مجرمانه اي انجام داده!

يه بار شد آقاي رييس فارابي، معاونت سينمايي يا وزير ارشاد، حرفی درباره اين فيلم بگن كه نه شبيه آثار عباس كيارستمي هست، نه تصويرگر بدبختي ايراني هاست و سياه نمايي مي كنه، نه فريبكارانه و دروغ پردازه، نه مشكل پوشش و مميزي و طعنه و كنايه سياسي داره و كارگردانش هم آدم محجوبيه كه نمي خواد مثل بعضي از هم نسلهاش با فيلم ساختن، منت سر كشور و مردم بذاره و هيچ وقت هم خودش رو نگرفته كه من كي هستم و غيره؟ آیا شد؟ جدایی نادر از سیمین رو مثال آوردم كه مشخص بشه وقتي براي اين فيلم ارزشمند كه در نظرخواهي اخير مجله «فيلم» از نود منتقد سينمايي به‎عنوان یکی از بهترین فیلمهای تاريخ سينماي ايران انتخاب شد، اين‎قدر مشكل ايجاد میشه ديگه چه انتظاري داريم از آدم هاي بااستعداد اين سينما كه با جسارت و هوش و هنرشون، بخوان در آرامش كار کنن.

هميشه زمان اسكار كه مي رسه با هو و جنجال درباره اين رويداد، دوستان سعي مي كنن تا حد امكان چشمشون رو بر واقعيت سينماي ايران ببندن. سينماي ايران با چه بضاعتي بايد به فكر فتح قله هاي موفقيت بين المللي باشه؟ آيا مديران وزارت ارشاد در سال هاي اخير براي تماشاي فيلم، سري به سالن هاي سينمايي زده اند؟ آيا مي دونن كه در كشور ما با اين همه ادعاي فرهنگي چه فيلم هايي داره ساخته ميشه؟ آيا خبر دارن كه خیلی از فيلم هاي خوب و ارزشمند پشت خط اكران موندن و در عوض فيلم هايي تند و تند نمايش داده ميشن كه حتي يه فريم شون ارزش ديدن نداره؟ براي مقابله با اين وضعيت بايد چاره اي انديشيد نه اين‎كه هر سال در یه زمان مشخص، همه احساس مسئوليت در قبال سينماي ايران کنن و در برابر اسكار موضع بگيرن. نزديك صد كشور دارن هرسال فيلم مي فرستن به اسكار كه از بین اونا حدود پنج فيلم به مرحله نهايي مي رسه و آخرش اسم يكي رو صدا مي زنن كه بره اون بالا و جايزه رو بگيره.

هنرمنداني مثل اصغر فرهادي، جانشينان هنرمندان بزرگي مثل مرحوم علي حاتمي و مرحوم رسول ملاقلي پور هستن. مدیران وزارت ارشاد بايد بهشون بها بدن و حمايت شون كنن نه اینکه كاري كنن كه يا بذارن مثل بعضيا برن و در كشورهاي ديگه فيلم بسازن يا بعد از گذروندن دوره يأس و بي هويتي، تبدیل بشن به همون سري دوزاني كه مدام دارن از سرمايه هاي محدود اين سينما به قصد ابتذال بهره مي برن. گرفتن اسكار به خودی خود رويداد مهم و تأثيرگذاري بر فرهنگ جامعه ماست، مشروط به اين‎كه دوستان يادشون باشه كه چه هدفي دارن. مي خوان پشت اين افتخارها پنهان بشن و فراموش كنن كه در سينماهاي مملكت ما چه فيلم هاي مبتذلي دارن فروش ميلياردي مي كنن يا شايد ايمان بيارن به اين‎كه ميشه قدر فيلم هايي رو دونست كه هم تماشاگر فهيم ايراني از ديدنش لذت مي بره، هم منتقدان و كارشناسان داخلي اون رو تحسين مي كنن، هم در جشنواره هاي خارجي به‎عنوان اثري كه منعکس کننده فرهنگ و هنر اصيل اين سرزمينه مي درخشه، هم ستايش سينماگران بزرگ بين المللي رو برمي انگيزه و هم یه سند تاريخي از زمانه ماست كه بعدها افتخار كنيم به اين‎كه در زمان ما چنين فيلم هاي بزرگي ساخته مي شدن.


پسانوشت: یه نکته ای که برام جالب بود اینه که درجه ای که به این فیلم برای نمایش در آمریکا تعلق گرفته PG-13 هست! یعنی توصیه میشه پدر و مادرها بچه های زیر 13 سال رو به تماشای این فیلم نبرن! این درجه در سینمای هالیوود معمولاً به فیلمهای بزن بزن و اکشن خشن با رگه های رقیق از مسائل جنسی داده میشه. فیلم در انگلیس هم با همین درجه به نمایش دراومده. اینم دلایل این درجه بندی سختگیرانه در سایت MPPA (انجمن درجه بندی فیلم های آمریکا):

  • دلایل جنسی: پدر نادر در سکانس هایی از فیلم با لباس زیر و برهنه نشون داده شده. همچنین در فیلم بارها درباره بارداری و سقط جنین بحث میشه (موضوعاتی مانند درد گرفتن شکم زن به علت افتادن بچه و... برای افراد زیر 13 سال مناسب نیست).
  • دلایل خشونت: نادر سرایدار خودش رو که یه زن هست به بیرون هل میده، حجت (شهاب حسینی) در انتهای فیلم خودزنی می کنه و همچنین زن با اتومبیل تصادف می کنه و بچه اش سقط میشه (هرچند روی پرده چیزی نمی بینیم ولی خشونت محتوایی محسوب میشه)
  • دلایل فحش و ناسزا: انگار در زیرنویس انگلیسی فیلم فحش هایی که حجت میده، به کلمه هایی که در آمریکا معنای بدتری دارن ترجمه شده!
  • دلایل مواد مخدر و الکل: سیمین در صحنه خیلی کوتاهی سیگار می کشه

نقدی بر یه حبه قند

دوستانی که بطور جدی اهل سینما و نقد و بررسی فیلمهای گوناگون هستن با «رضا میرکریمی» آشنایی کامل دارن و می دونن که میرکریمی تقریباً در تمام کارهاش سعی داره فیلم هاش رنگ و بوی فیلم دینی به خود بگیره و اگه نگیم او موفق ترین کارگردان در این ژانر و گونه فیلمسازی در ایرانه به طور حتم یکی از کسایی هست که نقش به سزایی در ایفا و اجرای سینمای دینی با تکنیک ها و روایت های ناب و قدرتمند بوده. هیچ کدوم از ما نمی تونیم بازی طلبه ی شهرستانی رو در فیلم «زیر نور ماه» فراموش کنیم. یا دکتر ثروتمند و غیر معتقدی رو که برای پیدا کردن پسرش تا دم مرگ میره در فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» یا دو دلی یه زن در رفتن به سفر رو که به استخاره هم رو میاره در فیلم «به همین سادگی». بدون شک میرکریمی تا به حال کارگردان موفقی بوده. مؤید این حرفم هم اینه که تا به حال میرکریمی در هر دوره از جشنواره فجر که شرکت کرده سوار بر سیمرغ اونجا رو ترک کرده! اما جدیدترین کار رضا میرکریمی با تمامی کارهای قبلی این کارگردان تفاوتهای چشمگیری داره. او در «یه حبه قند» که یه ملودرام خانوادگی و سنتیه به زندگی سنتی ایرانی که چند وقتیه با آپارتمانیزه شدن شهرها و انسانها دچار فراموشی شده پرداخته.

داستان فیلم در مورد دختر کوچک (نگار جواهریان) یه خانواده اصیل یزدی هست که قصد داره با داماد از راه دور ازدواج کنه و بعد به خارج از کشور مهاجرت کنه. خونه قدیمی سوت و کور در یه چشم بهم زدن شلوغ میشه و عروسی برگزار میشه اما ناگهان با فوت دایی عروس که بزرگ فامیل و جای پدر عروسه اون هم با گیر کردن یه حبه قند در گلوش، عروسی به عزا تبدیل میشه. جدیدترین ساخته میرکریمی بیشتر از یه فیلم معمولی ایرانیه. فیلمی که اونقدر پرسوناژهای گوناگون و پرتعداد داره که بدون شک فقط کارگردان قدرتمندی مثل میرکریمی می تونه به تک تک اونها بپردازه و در شخصیت پردازی بطور یکسان عمل کنه. البته نباید فراموش کنیم که هیچ کارگردانی نمی تونه در یه فیلم پر پرسوناژ و بازیگر به عمق شخصیت ها نفوذ کنه ولی میرکریمی تونسته در مدت کوتاهی ما رو با تمام کارکترهایی که در ابتدا بیگانه به نظر می رسن آشنا کنه. نفوذ او به سبک زندگی ایرانی و زندگی سنتی حاکی از توجه این کارگردان به مسائل خیلی ریز خانواده های ایرانیه. «یه جبه قند» قطعاً از لحاظ تکنیک کار خیلی فاخر و در خور توجهیه. استفاده از دوربین سوپر 16 هم که برای اولین بار در ایران اتفاق میفته باعث میشه که شما صحنه ها و نماهای زیبایی رو از زندگی اصیل ایرانی نگاه کنین.

میرکریمی در فیلم «یه حبه قند» با به تصویر کشیدن فضای گرم و صمیمی خانواده‌های ایرانی و با به کار بردن نشانه‌گذاری‌ها و ویژگی‌های برجسته‌ی تعاملات میان افراد این خانواده‌ها یه موقعیت گرم و دل‌پذیر رو برای مخاطب خودش پدید آورده؛ موقعیتی که در تمام طول فیلم و با در نظر داشتن گستردگی‌های خاصش، چه از جهت بازیگری و چه از جهت وقایع و اتفاقات، به خوبی حفظ شده و ادامه پیدا کرده. فیلم «یه حبه قند» به نوعی وامدار اصالت‌ها و ارزش‌های خانوادگیه و میرکریمی در این فیلم تمام تلاش خودش رو برای به ظهور و بروز رسوندن این ویژگی مغفول مانده و غبار گرفته، به کار گرفته. نکته‌ای که باید در مورد فیلم «یه حبه قند» در نظر گرفت اینه که در تمامی طول فیلم یه شاخص در روایت داستانی و شخصیت پردازی آدم‌ها وجود داره و اون دل‌بستگی به امر هم‌دلی و دل‌جویی میان آدم‌هاییه که در موقعیت شادی و غم به کمک همدیگه میان. علاوه بر این نماد پردازی در تمام فیلم به خوبی دیده میشه و در سایر بخش‌ها هم ظهور و بروز جذاب و مبتکرانه ای داره.

فیلم «یه حبه قند» رو میشه یکی از کامل‌ترین و جامع‌ترین آثار میرکریمی دونست. فیلمی که در اون کارگردان تونسته با وجود بازیگران فراوان و موقعیت‌های بسیار یه نظم مناسب و فضایی یه دست و یک‌نواخت رو در تمامی اثرش، حاکم کنه و مخاطب رو تا انتهای فیلم هدایت و حمایت کنه. فیلم میرکریمی، بازگویی غم‌ها و شادی‌هاست. نمادی از زندگی، اشک و لبخند، پیوند هم زمان زیبایی‌ها و زشتی‌ها و در هم آمیختن خوبی‌ها، بدی‌ها، تلخی‌ها و شادی‌ها. در فیلم «یه حبه قند»، به صورت نمادین یه حبه قند می‌تونه در عین شیرین بودن و زندگی بخش بودن، خیلی تلخ و تیره باشه و این بازگویی زیبایی شناسانه و سینما ورزانه از یه حقیقت متعالیه که متن و بطن دین رو تشکیل میده. بازی‌ها و روایت داستانی فیلم‌نامه، شخصیت پردازی، موسیقی و میزانسن خیلی جذاب نشون میده میر کریمی در این اثر تمام توانایی‌های سینمایی و روحیات معنوی خودش رو برای ساخت یه اثر ارزشمند به‌کار گرفته. در نقد و تحلیل یه حبه قند، جا داره که به کارگردانی خیلی خوب و میزانسن‌های جذاب میرکریمی اشاره کرد و هم‌چنین به بازی فوق‌العاده‌ی بازیگران اصلی و فرعی فیلم از جمله نگار جواهریان، رضا کیانیان و...

لحظه لحظه‌ی فیلم «یه حبه قند» درست مثل اینه که مخاطب در باغ باصفایی در یه صبح بهاری و بارانی قدم بزنه. من به شخصه اعتقاد دارم که  فیلم یه حبه قند رو خدا کارگردانی کرده و سیدرضا میرکریمی تنها وسیله‌ای بوده برای ایجاد این فضای زیبا و انسانی. کارگردانی خدا در فیلم یه حبه قند اونجا مشخص میشه که پیرمرد، پله‌های سقف کاه گلی خونه قدیمی رو بالا میره و با پرچم یا حسین شهید، صدای به آسمان پر کشیدن مؤمنی رو آواز می‌کنه و یا جایی که مرد پریشان و دور افتاده از زندگی عادی در لحظه‌ی بزنگاه برای مادری که گریه نکرده و ممکنه غم‌باد بگیره و بمیره، نوحه می‌خونه... و چه زیبا کارگردانی خدا رو در فیلم یه حبه قند میشه در تک تک لحظه‌هایی دید که مخاطب در سکوتی پر ابهام اما جذاب خودش رو و جهان خودش رو و خوبی‌ها و بدی‌های خودش رو در آینه‌ی سینمایی می‌بینه که متعلق به این‌جاست، متعلق به این خاک، متعلق به این آدم‌ها، متعلق به این فرهنگ و متعلق به این مرز و بوم. کارگردانی خدا در فیلم یه حبه قند، نشانه‌گذاری تمام اصالت‌ها و ارزش‌های خانوادگیه که کم کم از دامن چروکیده‌ی شهرهای بزرگ و مدرن دور میشه و در دامنه‌ی کوه‌های دور دست، مأوا می‌گیره. شایسته هست به پاس این فیلم به احترام بایستیم و کلاه از سر برداریم و به سادگی، فروتنی، افتادگی و دین‌داری سید رضا میر کریمی درود بفرستیم. دیدن یه حبه قند رو به همه دوستان عاشق سادگی و زیبایی زندگی ایرانی توصیه می کنم.

توهم در ماوراء!

کافیه سر افطار کانال های تلویزیون رو برای دیدن سریال ها بالا و پایین کنین؛ توی یکی شیطان رفت و آمد می کنه، در یکی دیگه ارواح پلاسن و توی اون یکی یه فرشته تا دلتون بخواد واسه خودش جولان میده! ژانر ماورایی، سریال های ماه رمضان امسال رو قبضه کرده اند. ژانری که چند سال پیش با سریال «او یک فرشته بود» در صدا و سیمای ما اوج گرفت و بعدش چنان در «اغما» سر و صدا کرد که نام شخصیت هاش برای گوشه و کنایه، حتی هنوز هم در ادبیات سیاسی امروز دیده میشه. این ژانر اونقدر مورد محبوبیت قرار گرفت که سالهای سال در روش ها و رنگ های مختلف، مورد تقلید قرار گرفت و زیر مجموعه هایی بهش اضافه شد؛ یه بار چشم برزخی دستمایه کار می شد (آخرین گناه و روز حسرت)، یه سال شخص فرشته یا شیطان در قالب انسانی یا جنی به خدمت فرد می رسید و راهنمایی یا وسوسه اش می کرد (اغماء، سی امین روز، ملکوت، او یک فرشته بود و همین سقوط یک فرشته امسال)، یه رمضان هم مرده ها و به کما رفته ها در بین بقیه پرسه می زنن (کمکم کن و همین پنج کیلومتر تا بهشت).

صاحبدلان: یکی از بهترین سریال های مناسبتی تلویزیون در ماه رمضان که نمونه اش هرگز ساخته نشد

وجه مشترک همه این داستان ها، تصویر فضای ماوراییه و آدمای ظاهرالصلاحی که به راحتی سقوط می کنن یا فرصتی پیدا می کنن برای نجات و بازگشت به راه راست. اقبال مدیران و دست اندرکاران تلویزیون به ژانر ماورایی، رمضان امسال رو به طرز عجیبی به روح و فرشته و شیطان آمیخته کرده، در حالی که هر کدوم از ما اگه به گذشته رمضان هامون برگردیم، با نمونه های انگشت شماری مواجه میشیم که با اقبال منتقدان و مردم رو به رو شده. جراحت (با کمی اغماض)، میوه ممنوعه و صاحبدلان (که به نظرم بهترین سریال مناسبتی تلویزیون در ده سال اخیر بوده) بهترین داشته های تلویزیونی در همه این سالهاست. امسال آثار ماورایی سه چهارم سریال های ماه رمضان رو تشکیل میدن و در واقع رکورد بی نظیری رو به ثبت رسونده اند. اما امسال توجه این چنینی صدا و سیما به ژانر ماورایی نه تنها منجر به بهبود کیفی آثار نشد بلکه همون طور که قبل از ماه رمضان پیش بینی کردم باعث نزول قابل ملاحظه ای در تعداد مخاطب این سریال ها شد و نارضایتی ها رو ایجاد کرد.

موج بزرگ و یه طرفه ای که امسال باهاش رو به رو شده ایم، نتیجه ای نداره جز درگیر کردن مردم با داستان هایی که هیچ جایی در زندگی روزمره شون نداره و اونا رو پای سفره های افطاری درگیر تفکرات کم مایه ای می کنه که اثری ازش در جامعه اطرافشون نیست. ناخودآگاه به ترویج خرافه هایی دامن می زنه که هیچ مبنای علمی و دینی نداره. شاید ژانر ماورایی نیاز سریال های این ماه باشه ولی در نظر گرفتن ذائقه همه مخاطبان چیزی بود که باید مورد توجه همه مسئولان تلویزیون قرار می گرفت. اما حیف که همیشه در دقیقه نود یادمون میفته که رمضانی هم هست و قصه های زیادی می مونه؛ ناگفته و ناخوانده... می خواستم برای هر کدوم از این سه سریال یه نقد جداگانه بنویسم اما هر کدوم اونقدر ساختار ضعیف نمایشی و روایتی دارن که اصلاً نمیشه نقدی در موردشون نوشت! ولی بهرحال سعی می کنم یه نگاه گذرا روی هر کدوم داشته باشم:

1- سقوط یک فرشته

واسه این داستان تکراری، چه عنوانی کلیشه ای تر از «سقوط یک فرشته» سراغ دارین؟ یه داستان یه خطی که اگرچه آخرش رو ندیده ایم، اما میشه حدس زد که به رسم معمول فرشته ای در حال سقوط بوده، یه دفعه به ریسمانی چنگ می زنه و از تباهی نجات پیدا می کنه. سریال، شیطانی داره که از اولین سکانس ها میشه به ماهیتش پی برد؛ یه جوان سیاهپوش با پول فراوان که از این پول در جهت ساقط کردن فرشته استفاده می کنه. حاشیه های این سریال تا به حال زیاد بوده. مراحل کار خیلی سریع و پرشتاب جلو میره و قسمت هایی که تا به حال فیلمبرداری نشده باید سریعاً به پخش برسه. بخاطر همین وقت کم، سازندگان به دو گروه تقسیم شده اند و کار با دو کارگردان جلو میره. عده ای از کارشناسان معتقدن که این کار فیلمنامه مشخصی نداره! گویا هر روز بر سر سکانس ها بحث میشه و هر پلان همون روز که می خواد گرفته بشه، نوشته میشه!

2- سی اُمین روز

عنوان سریال که اشاره ای به روزهای حدودی ماه رمضانه، مثل سقوط یک فرشته نشون میده که عوامل سازنده کمترین تلاشی حتی برای انتخاب یه نام مناسب برای کارهاشون نکرده اند. فرشته مرگ، مؤلفه ماورایی این سریاله. دقیقاً زمانی که جوان سؤال مهمی می پرسه یا کار مهمی داره، فرشته ناپدید میشه؛ تکراری ترین تصویر در دیالوگ بین یه انسان عادی و یه موجود ماورایی. انگار موجود ماورایی عقده عذاب دادن انسان مخاطبش رو داره و همیشه می خواد نکته نگفته ای رو برای مکالمات بعدی نگه داره. تصویر کلیشه ای دیگه در این سریال دعوای همیشگی و عدم اعتماد انسان عادی و موجود ماوراییه. سؤال اصلی اینجاست که چقدر اتفاق میفته که کسی سر راهت قرار بگیره و بگه تا فلان روز وقت داری برای مردن؟ این اتفاقات خیلی نادر در زندگی آدمای خاص برای مخاطب عام چقدر باور پذیره؟ این سریال هم حاشیه های خاص خودش مثل تغییر کارگردان و نارضایی بازیگرانش رو در پی داشت.

3- پنج کیلومتر تا بهشت

این سریال نماد یه دستمالی حسابی ماوراء در تلویزیون ایرانه! در این مجموعه مسائل ماورایی انگار به این خاطر مطرح شده اند که مخاطب رو به خنده واداره! سازندگان سریال با ذوق زدگی از سوژه به اصطلاح بکر و جذاب شون، چنان از خود بی خود شده اند که انگار اصلاً حواسشون به برداشت مخاطب نبوده! سوژه بکر پنج کیلومتر تا بهشت روح های سرگردانی هستن که دیالوگ هاشون، سریال رو به سریالی کمدی تبدیل کرده. روح هایی که سوار ماشین میشن، پزشکی می دونن و سر کلاس تاریخ میرن مطمئناً متعلق به ژانر کمدی هستن نه ژانر ماورایی. علیرضا افخمی که سابقه ماورایی سازیش خیلی زیاده، در این سریال پا از ساخته های قبلیش فراتر گذاشته و سعی کرده به بالاترین حد ممکن ساختار شکنی برسه؛ ساختار شکنی ای که دستمایه اش مرگ و روحه. سازندگان سریال شاید هیچوقت فکر نمی کردن که با نشون دادن روح های سرگردان آدمها به بهانه ارشاد و هدایت مردم در ماه رمضان، خنده بر لب مردم بنشونن!

نقدی بر نابرده رنج

بالاخره «نابرده رنج...» به پایان رسید. سریالی که مردم رو هر شب ساعت ۱۱ کنار هم می نشوند تا داستان اسد و عماد و گنج شون رو به تصویر بکشه، سه شنبه شب بعد از حدود یه ماه به پایان رسید... اسد و عماد دو دوست خلافكار هستن كه دست تقدير اونا رو به جبهه و منطقه جنگي مي‌كشونه. اونا به جبهه مي‌رسن در حالي ‌كه اصلاً نيت‌شون اين نبوده كه به عنوان رزمنده به جبهه برن. اونا در اين مسير قرار گرفته‌اند تا به گنجي برسن كه پدر اسد، محل اونو بعد از مرگش به پسرش گفته... همه اين ماجراها كافيه كه یه داستان پرتعليق شكل بگیره كه براساس موقعيت‌هاي مختلف، شخصيت‌ها رو پيش مي‌بره. آدم‌ها در موقعيت‌هايي قرار مي‌گيرن كه اونو دوست ندارن يا انتخاب نكرده‌اند، اما مجبورن اون شرايط و موقعيت رو تحمل كنن و همين موقعيت‌هاي غيرانتخابيه كه ماجراها رو شكل ميده و در برخي از موارد به داستان یه شکل كمدي ميده.

از اين روش فيلمنامه‌نويسي چندين سال پيش كمال تبريزي در فيلم «ليلي با من است» بيشترين بهره رو برد؛ صادق كه تصويربردار تلويزيونه واسه دريافت وام مجبور ميشه به جبهه بره. او از جنگ به شدت مي‌ترسه، اما یه سری حوادث اتفاقي صادق رو قدم به قدم به خط مقدم نزديك‌تر مي‌كنن... همين اتفاق حالا واسه اسد و عماد در سريال «نابرده رنج» در حال رخ دادنه، عماد و اسد مي‌خوان به گنج برسن، اما اتفاقاتي اونا رو درگير جنگ مي‌كنه. حتي كار به جايي مي‌رسه كه اسد كه اصلاً كار با تفنگ رو هم بلد نيست در شرايطي مجبور ميشه، پشت تيربار بشینه و چنان قهرمانانه بجنگه كه منافقان رو به عقب‌نشيني وادار كنه. همين تصميم و عملكرد از روي اجبار اسد از او واسه همه فرماند‌هاني كه وصف مبارزه اش رو شنيدن، قهرمان مي‌سازه. همين اتفاق در فيلم «ليلي با من است»، واسه صادق هم افتاد. او بدون اين‌ كه بخواد، آر.پي‌.جي به دست گرفت و تانك‌هاي دشمن رو نابود كرد و خودش هم مجروح شد و مانند يه قهرمان به پشت جبهه برگشت. اسد هم داره به همون راهي ميره كه صادق رفت.

البته اگه كمال تبريزي در «ليلي با من است» صادق رو در ذهنيات خود او با ترس از جبهه روبه‌رو كرده بود، علیرضا بذرافشان (کارگردان سریال) در «نابرده رنج»، عماد رو كنار اسد قرار داده تا اين چالش‌ها رو بيروني‌تر كنه. اسد، روان و نيتي پاك‌تر از عماد داره. درسته كه او به نوعي خلافكاره و زندان رو هم تجربه كرده، اما در مقابل عماد هنوز رگه‌هايي از انسانيت، نوع‌دوستي و وطن‌دوستي در وجودش ديده ميشه و به همين دليله كه در بيشتر اوقات زماني كه بايد تصميم بگيره، ابتدا شك مي‌كنه و بعد هم با تشويق‌ها و وسوسه‌هاي عماده كه به راهي ميره كه او خواسته. نقش اسد رو كامبيز ديرباز بازي مي‌كنه. بازيگري كه تلاش كرده بنا به شخصيتي كه اسد داره، وجه كودكي و پاكي ضمير اسد رو به نمايش بذاره. از همين‌ جاي داستان ميشه فهميد كه اسد قراره به رزمنده‌اي معتقد تبديل بشه و در انتهاي سريال هم به شهادت برسه. «نابرده رنج» در روايت خود از فيلم سینمایی اخراجی ها هم وام گرفته. در «اخراجي‌ها» هم مجيد سوزوكي (كامبيز ديرباز) با گروهي از اوباش، خلاف تمايل خودشون و بر اثر اتفاقاتي راهي جبهه ميشن و اونجاست كه رودرروي حوادث و جريان‌هايي قرار مي‌گيرن و در نهايت همه اونا متحول ميشن و مجيد هم به شهادت مي‌رسه.

شكل ديگه ای از همين اتفاقات و جريان تحول رو در سريال «نابرده رنج» و شخصيت اسد ميشه ديد. شايد اگه بذرافشان واسه نقش اسد بازيگر ديگه ای بجز ديرباز رو انتخاب مي‌كرد اين شباهت‌ها هم كمتر به چشم مي‌اومد؛ اما همه اينها دست به دست هم دادهن تا «نابرده رنج» به سريالي تبديل بشه كه نشانه‌هاي آشناي زيادي واسه مخاطب داره و كارگردان كه يكي از نويسندگان فيلمنامه هم هست، تلاش نكرده كه از ذهن مخاطب، آشنازدايي كنه. اما با همه اينها «نابرده رنج» در بخش‌هاي غيرجنگي و در بخش شهري، داستان خودش رو حرفه‌اي‌تر و منسجم‌تر روايت كرده و در اصل همين بخش هم هست كه داستان رو نگه‌‌داشته و مخاطب رو تشويق كرده تا «نابرده رنج» رو پيگيري كنه. اسد، خرده‌فروش و گاهي هم جواني هست كه در زمان جنگ كالا قاچاق مي‌كنه. او به همين دليل دستگير و زنداني ميشه، اما به كمك عماد و راهي كه او طراحي كرده از زندان فرار مي‌كنه. اينجاست كه يك كارآ‌گاه پليس كه جابر نام داره وارد قصه ميشه تا اسد رو دستگير كنه، اما آشنايي جابر با خانواده اسد و مادر و خواهرش شرايطي رو به وجود مياره كه جابر به خواهر اسد، مرضيه علاقه‌مند ميشه و شرايط جوري كنار هم چيده ميشن كه جابر خواهر و مادر اسد رو كه در كوچه و خيابان آواره شده‌اند به خونه مادرش یعنی طلا خانم مي‌بره.

بخشي از داستان «نابرده رنج» در شهر مي‌گذره و بخشي از اون در جبهه. بخش‌هاي جبهه و اتفاقات اونجا واسه مخاطبان مرد سريال جذابه؛ چون اونها با مراودات مردانه اين بخش آشنا هستن و ‌شرايط رو مي‌شناسن، اما در بخش شهري داستان مادر و خواهري كه از برادر و فرزند خودش دفاع مي‌كنن و مي‌خوان ثابت كنن كه او بي‌گناهه واسه مخاطبان خانم جذابه بخصوص اين‌ كه اين بخش با چاشني عشق و عاشقي هم همراه باشه. سريال «نابرده رنج» با همه ضعف‌ها و قوت‌هايي كه داشت يكي از آثار پرزحمتي بود كه تلويزيون واسه ساخت اون‌ هزينه مالي و انساني زيادي پرداخت كرد. داستان سريال در زمان جنگ و در دهه 60 اتفاق میفته. فضاي شهرها از اون سال‌ها تا به امروز كاملاً تغيير كرده و بازسازي اونا هم بسيار زمانبره و هم هزينه زيادي مي‌طلبه. در «نابرده رنج» فضاهاي شهري دهه 60 به خوبي به نمايش دراومد و اين نشون میده كه تيم سازنده و بخصوص طراح صحنه و دستيارانش با دقت، ظرايف رو پيگيري و اجرا ‌كرده‌‌اند.

نقدی بر ورود آقایان ممنوع

تقریباً هر كسی كه تعدادی فیلم خوب در زندگیش دیده، می‌دونه هر فیلم خوبی الزاماً یه قصه خوب داره. قصه خوب هم اونی نیست كه پرماجرا یا مبهوت‌كننده باشه. در واقع مهارت فیلمنامه‌نویسه كه می‌تونه یه قصه رو در قالب یه فیلمنامه بریزه و مهم‌ترین قاعده و اصل یه اثر قابل توجه رو پایه ریزی کنه. فیلمنامه ورود آقایان ممنوع، نوشته پیمان قاسمخانی هست؛ كسی كه پیش از این هم استعداد و هنر خودش رو در نگارش كمدی‌های سینما و تلویزیون مثل فیلم سینمایی های مارمولک و سنپطرزبورگ و سریال شبهای برره نشون داده و پس از سال‌ها، با این فیلم بار دیگه به سینما بازگشته. من در این نقد کوتاه می خوام فقط به سه نكته پیشرفت ماجرا، شخصیت‌پردازی و دیالوگ‌نویسی اشاره کنم. در بخش اول، مهم‌ترین نكته اینه كه چطور میشه به تماشاگر یه فیلم درباره قصه و آدم‌ها اطلاع‌رسانی كرد. توی این فیلم، نویسنده با نمایش یه وضعیت غیرعادی از یه مدرسه و مدیر خل‌وضعش كه اجازه نمیده هیچ مردی به وارد مدرسه بشه، خود به خود در حال ایجاد ذهنیتی در تماشاگره كه حدس بزنه این روند تا كی ادامه پیدا می کنه.

اتفاق مهم در همون دقایق ابتدایی میفته و متوجه میشیم یكی از آموزگاران در آستانه المپیاد شیمی، قادر به ادامه فعالیتش نیست و حالا مدیر مردستیز مجبوره از اصول خودش تخطی كنه و حضور یه معلم مرد رو بپذیره. این بهترین مدخل واسه ورود به یك كمدی‌رمانتیك عامه‌پسنده. همون طور كه می‌دونین در فیلم‌هایی از این دست، غالباً دوستی و عشق میان دو فرد ناهمگون ایجاد میشه؛ بنابراین تماشاگر حق داره واسه شخصیت‌ها چنین سرنوشتی رو انتظار داشته باشه، اما دوستانی كه ورود آقایان ممنوع رو دیده‌اند خوب می‌دونن اواخر فیلمنامه، نویسنده طی یه پیچ عجیب و غافلگیركننده، قصه رو به سمت‌وسوی دیگه ای می‌بره كه كمتر كسی پیش‌بینیش رو می‌كنه. از نظر شخصیت‌پردازی، این فیلم یك نمونه خوبه. خوب از این نظر كه با ساده‌ترین ترفندها، شخصیت‌ها رو به تماشاگرش معرفی می‌كنه. هركدوم از آدم‌های اصلی، یه ویژگی برجسته دارن؛ مثلاً مدیر قاطعه، معلم متزلزله، بچه‌ها باهوش و زیركند و دكتر، رند و بی‌حیاست.

این ویژگی‌های غالب، نقش خیلی تعیین‌كننده‌ای در موقعیت‌های آینده دارن. مدیر قربانی همون قاطعیتش میشه، معلم جسارت پیدا می‌كنه، بچه‌ها یاد می‌گیرن كه چطوری میشه موانع رو از پیش‌رو برداشت و دكتر هم رفته‌رفته با این واقعیت مواجه میشه كه رندی و بی‌حیایی‌اش همیشه نمی‌تونه اون رو ممتازتر از بقیه نشان بده. بازی با این ایده‌ها، یكی از اصلی‌ترین درونمایه‌های فیلمنامه ورود آقایان ممنوع هست. اما درباره دیالوگ‌نویسی فیلم باید به این نکته اشاره کرد كه اولاً جنس حرف زدن آدم‌ها بر اساس سواد، میزان شعور، طبقه و قشرشونه و دوم این‌كه نوع جمله‌ها و تكه‌پرانی‌هاشون كاملاً در خدمت دو ویژگی قبلی فیلمنامه هست؛ یعنی هم كمك می‌كنه به پیشرفت ماجرا و هم برخاسته از شخصیت‌شون و كاملاً منطبق با اونه. حالا پس از دیدن فیلم «اسپاگتی در هشت دقیقه» و سریال «مسافران» و فیلم «پسر آدم، دختر حوا» میشه گفت رامبد جوان در عرصه كارگردانی به حدی از رشد دست یافته كه فیلمی در اندازه ورود آقایان ممنوع بسازه.

یكی از خصوصیات قابل اشاره جوان توی كارگردانی، هدایت دقیق بازیگرانش هست. در فیلم‌ها و سریال‌های او كمتر دیده‌ایم بازیگران اجراهای ضعیفی داشته باشن و شاید دلیل اصلیش برگرده به این‌كه رامبد جوان خودش یه بازیگر باتجربه هست. رامبد جوان تاكنون بیشتر زمان حرفه‌ایش رو روی كارهای كمدی گذاشته و اساساً به عنوان یه كمدی‌ساز نام‌آشنا شناخته میشه. كمدی هم امكان میده او با تماشاگران بیشتر ارتباط داشته باشه و زمینه‌ایه برای این‌كه در حوزه تخصصیش فعالیت كنه. در این مدت، برخی معتقد بودن كه كمدی‌ساز بودن رامبد جوان، نوعی توقف در مسیر حرفه‌ایشه و بهتره که گونه‌های دیگه سینمایی رو امتحان كنه. البته این حرف چندان اعتباری نداره، چون فیلمسازان بزرگی مثل بلیك ادواردز یا وودی آلن بوده و هستن كه ارج و اعتبارشون رو از كمدی به دست آورده‌اند. شاید بهتر باشه این جمله را اینطوری بگیم كه خوبه رامبد جوان گونه‌های دیگر كمدی‌سازی رو هم تجربه كنه. كمدی ژانر گسترده‌ایه كه زیرگونه‌های زیادی داره و حالا كه جوان مسیر روبه‌رشدی رو در كارنامه‌اش طی می‌كنه، با خیال آسوده‌تری می‌تونه به شیوه‌های دیگه كمدی هم نزدیك بشه.

برگردیم به فیلم و ببینیم جوان در موفقیت ورود آقایان ممنوع، چقدر سهم داشته. اول از همه باید از تبحر و مهارت او در كارگردانی صحنه‌های شلوغ یاد كرد. بردن دوربین به داخل یك مدرسه و هدایت همه بازیگران و نابازیگران حاضر در صحنه، واقعاً كار دشواریه كه رامبد جوان خیلی خوب از عهده اون براومده. همچنین باید از وسواسش در انتخاب لوكیشن‌ها گفت كه برخلاف روال رایج سینمای ایران، مثلاً واسه نشون دادن یه بیمارستان به ساده‌ترین مكان‌ها متوسل نمی‌شه و لوكیشنی دقیق رو انتخاب می‌كنه تا فیلمش هر چه باورپذیرتر از كار دربیاد. كمتر كسی فكر می‌كرد رامبد جوان نقش اصلی فیلمش رو به ویشكا آسایش بسپاره. این بازیگر كه زمانی به خاطر حضورش در سریال داوود میرباقری مطرح شد، پس از اون دیگه نتونست قابلیت‌های خودش رو در سینما به نمایش بذاره و بیشتر فیلم‌ها و سریال‌هاش رو آثاری ضعیف و دم‌دستی تشكیل دادن. اما انتخاب او، هم به دلیل خصوصیات ظاهری و فیزیكیش و هم براساس شناخت رامبد جوان از قابلیت‌های بازیگریش كمك بسیاری به جذابیت نقش مدیر كرد. او در بیشتر دقایق فیلم زیر گریم سنگین، بازی موفقی از خودش به نمایش میذاره و با تجربه كمی كه در ایفای نقش‌های كمدی داره، جلوی بازیگر كاركشته‌ای مثل رضا عطاران كم نمیاره و پابه‌پای او تا پایان فیلم پیش میره. عطاران هم در عرصه كمدی به درجه‌ای از آگاهی‌ رسیده كه كمتر از اینها رو ازش انتظار نداشته باشیم. در كنار اینها بازیگران مكمل فیلم هم با وجود زمان محدودشون، نقش‌آفرینی‌های قابل قبولی دارن. مانی حقیقی، پگاه آهنگرانی، ستاره پسیانی، بهاره رهنما و... برای نقش‌هایی كه ایفا می‌كنن، بهترین انتخاب بوده‌اند.

نقدی بر راه بی پایان

شاید کمی عجیب باشه که دارم در مورد سریالی می نویسم که حدود سه چهار سال پیش از تلویزیون پخش شد؛ اما «راه بی پایان» اونقدر ارزش داره که به بهانه پخش دوباره اش در این عصرهای گرم تابستونی، نیم نگاهی بهش داشته باشم. سریالی که عنوان «بیشترین درصد رضایت بینندگان» رو از آن خودش کرد. «راه بي‌پايان» عنوان‌بندي زيبايي داره؛ چندتا گوي فلزي كه هر کدوم به نخي بسته شده‌اند و در اثر برخورد يكي با بقيه يه گوي از انتهاي اونها رها ميشه. اين تيتراژ هنرمندانه به خوبي مضمون «راه بي‌پايان» رو انعكاس ميده كه هر عملي عكس‌العملي داره و هر كنشي، واكنشي. گاهی ممكنه اين كنش چندان مهم به نظر نياد، ولي گاهي واكنش‌هايي رو ایجاد می کنه كه نتايج وخيمي دربردارن.

عشق سر پیری ابوالحسني (فرهاد اصلاني) به غزل ابتدا چندان داراي تبعات منفي به نظر نمي‌رسه، ولي بعد به جاهاي باريك كشيده ميشه. همين عشق نامتعارف موتور اصلي حركت درام و كشمكش فيلمنامه هست و اين كشمكشه كه به تدريج بسط پیدا می کنه و همه حوادث سريال رو به نوعي دربر مي‌گيره تا اونجا كه در پايان سريال به مرگ خود ابوالحسني منجر میشه. همين عشق ممنوع و به موازاتش فعاليت‌هاي بزه‌كارانه در تحقق اونه كه ابولحسني رو وادار مي‌كنه هر لحظه نقشه زيركانه‌اي رو ترتيب بده؛ نقشه‌هايي كه گاهی مثل منشوري هست كه هر لحظه يكي از وجوهش آشكار ميشه و به این ترتيب در هر قسمت سريال، بيننده انتظار غافلگير شدن از اين درام جذاب و پر كشش رو داره، بخاطر اینکه ماهيت هيچ حادثه‌اي از اول مشخص نيست و اين به پيچيدگي و جذابيت درام اضافه می کنه.

خطوط فرعي داستان سريال هم به نوبه خودشون بسيار پر از تعليق و در راستاي جذابيت خط اصلي داستان يعني توطئه‌هاي ابولحسني هستن؛ از جمله اعتياد مينا و سوء استفاده صاحب خياطي از او و همچنين افت و خيزهاي رابطه عاطفي منصور و غزل. هر کدوم از اين خطوط داستاني به تنهايي جذاب هستن. و البته به هر كدوم به اندازه و در ارتباط با خط اصلي داستان و تقويت اون پرداخته ميشه، به طوري كه اين خطوط فرعي هرگز خط اصلي درام رو تحت‌الشعاع خودشون قرار نميدن و هر كدوم جاي مختص به خودشون رو در داستان كلي سريال دارن. سريال راه بي‌پايان شخصيت پردازي خلاقانه‌اي داره، نمونه بارزش شخصيت ابوالحسني هست. او يه ضد قهرمان هميشگي و منفي بالفطره نيست. حتي وقتي خبر مرگ توتونچي (آتيلا پسياني) رو مي‌شنوه تا مدت‌ها متأثره و گاهی در خلوت خودش گریه می کنه. اين يعني با شخصيتي پويا و تر و تازه‌ روبه‌رو هستيم و ديگه خبري از يه شخصيت تمام منفي و بي‌اوج و فرود نيست كه هميشه لبخندي از شرارت بر لبهاش نقش بسته باشه. در كنار اين درام جذاب، ايده‌هاي سينمايي هم برقدرت داستان اضافه می کنه، مثل استفاده از زواياي مورب دوربين در صحنه‌هاي پر تنش و پر از تعليق. همايون اسعديان (کارگردان) با درام پردازي خلاقانه‌اش موفق ميشه يه داستان جنايي و بزه‌كارانه پيچيده و ديدني رو خلق و هر لحظه بيننده رو دچار يه شوك جديد بکنه.

در انتها متوجه ميشیم كه نام سريال چقدر با مضمونش هماهنگي داره، چرا كه به راستي راه و مسير داستان بي‌پايانه. عاملين اصلي باند بزه‌كار و سرمايه‌دار فيلم رو در طول سريال هرگز نمي‌بينيم. فقط چند صحنه صداي اونها رو مي‌شنويم و در انتهاي سريال هم با خودكشي ابوالحسني آخرين سر نخ هم از بين ميره و اصولاً پليس ديگه توانايي دسترسي به اونها رو نداره. رؤساي باند چنان قدرتمند هستن كه غيرقابل دستيابي به نظر مي‌رسن. اين نشان از حركت داستان در دايره‌اي بسته و راهي بي‌پايان داره كه ابتدا و انتهاش يكي هست و اصولاً پاياني براش متصور نيست. با اطمینان میگم که «راه بي‌پايان» از سريال‌هاي ديدني و گامي بلند در كارنامه حرفه‌اي همايون اسعديان به شمار مياد که توصیه می کنم دیدنش رو از دست ندین. این سریال رو می تونین هر روز از ساعت 4:40 بعد از ظهر از شبکه سه تماشا کنین.

ستایش چقدر قابل ستایشه؟

اگه بخوایم واقع نگر باشیم باید بگیم که سریال های تلویزیون از دوران طلایی دو سه دهه قبل شون فاصله زیادی گرفته اند. گذشت اون زمانی که ملت واسه تماشای «روزی روزگاری» و «خانه سبز» و «پدر سالار» لحظه شماری می کردن، نگران سرنوشت شخصیت ها می شدن و دیالوگ ها رو از بر بودن. حالا ماه ها از پی هم می گذرن و حتی خبر هم نمیشیم که کدوم کانال و کی، چه سریال رو نشون میده. توی این بازار کساد، اینکه مجموعه ای بتونه در یکی از پربیننده ترین ساعات پخش، مردم رو پای گیرنده ها بنشونه، به خودی خود فتح بزرگی محسوب میشه. رویدادی که این روزها واسه سریال «ستایش» در شبکه 3 اتفاق افتاده. سریال ستایش از یه منظر، یه اتفاق ناگهانی هست؛ سریالی که در نسبت با زمانه اش و دنیای معاصر ایرانی ها به تعبیر دوبلورها چندان «سینک» نیست. زمانه مدتهاست که حرفاش رو تمام و کمال زده و لب فرو بسته اما تازه داره از بین این لبهای بسته، با تأخیر صداهایی به گوش می رسه. انگار تصادفی و صرفاً از جهت دراماتیک نیست که وقایع سریال در دهه 60 می گذره؛ این رو هم میشه به پای این «ناسینک» بودن نوشت: سریالی که اگه در همون دهه 60 ساخته و پخش می شد می تونست منشأ تحولاتی در زمینه سریال های ملودرام ایرانی بشه، حالا در یه زمان دیگه ای سربرآورده...

ستایش از این جهت که «همه جانبه نگری» مختص ملودرام ها رو رعایت می کنه، یه نمونه قابل تأمله. سریال طیف گسترده ای از مضامین رو پیش روی مخاطبانش میذاره و طیف گسترده ای از علاقمندان به این مضامین رو مشتاق و کنجکاو نگه میداره. هم رمانس و عاشقی داره، هم روابط نابسامان فرزند و والدین و اختلاف نسل ها، هم خیر و شر مطلق داره و تا حدودی دنیایی افسانه وار و بی زمان و مکان رو تداعی می کنه. آدمهای یکسره معصوم و بی گناه و رنگ پریده مثل ستایش و در مقابل، جاری اش که در سرتاسر سریال، چشم ها و دهانش از شدت بدجنسی کج و کوله هست! سریال هم روی اختلاف طبقاتی دست میذاره و هم به کسانی که سریال ها رو به عشق پیدا کردن مدارک و شواهد واسه مطلومیت زنان و مفاهیم فمینیستی زیر و رو می کنن (روابط پدرسالارانه و پسردوستی) راه میده.

اما رعایت این «همه جانبه نگری» تنها شرط لازم واسه ساخت یه ملودرام استاندارد نیست؛ سریال از انباشت بالای وقایع دراماتیک لطمه خورده. در هر قسمت سریال بیش از یه ماجرای دراماتیک در سطح مرگ و زندگی، تنها در ظرف 45 دقیقه ایجاد میشه. واسه نمونه در چند قسمت اخیر هم ستایش کنکور داد و قبول شد و دو نوزاد جدید (یه دختر و یه پسر) با اختلاف 10 دقیقه در زمان سریال متولد شدن و هم جاری دخترزا توطئه جدیدی علیه ستایش ساز کرد و باعث کشته شدن طاهر شد! به نظرتون واقعاً برای پیشبرد یه داستان، به این همه تجمع وقایع دراماتیک نیازه؟ احتمالاً نویسنده ای مثل آنتوان چخوف با مصالح هر قسمت سریال ستایش، یه مجموعه داستان کوتاه تحویل مخاطبش می داد! در ضمن انباشت این وقایع خلاف عادت باعث شده طنز ناخواسته ای به وجود بیاد و مخاطب نسبت به لحظات تعیین کننده ای مثل تولد و مرگ در سریال بی تفاوت بشه و قسمت عمده ای تعلیق سریال از بین بره.

در موفقیت نسبی ستایش، عوامل فنی به خوبی انتخاب شده اون رو هم نباید فراموش کرد؛ موسیقی سریال کار ستار اورکی- که موسیقی تیتراژ پایانی جدایی نادر از سیمین رو هم نواخته- هست و در این بین، بازیگران هم نقش عمده ای رو ایفا می کنن؛ هرچند من مدتهاست دارم کلنجار میرم سردربیارم بازیگران موفقی مثل داریوش ارجمند (با فیلمهای ناخدا خورشید، پرده آخر، آدم برفی و سریال امام علی) و سیما تیرانداز (با کارنامه تئاتری درخشانش) چطوری به بازی در نقش هایی که بیشتر مبتنی بر تکیه کلام ها و میمیک های ثابت هستن، رضایت داده اند؟ مگه با یه تکیه کلام بر یه مجموعه گفتاری و رفتاری ثابت- هر قدر هم که قوی اجرا بشن- چقدر میشه بازی رو ادامه داد؟ یا مثلاً دکتر محمود عزیزی که استاد تئاتر دانشکده هنرهای زیباست و سالانه کلی دانشجو زیر دستش مشق تئاتر می کنن، چطور با نقش تخت و یکنواخت پدر ستایش کنار اومده؟ بهرحال ستایش، این روزها تبدیل به سریال پرمخاطبی در بین اقشار مختلف جامعه شده که تأثیر گذاریش رو نمیشه به همین راحتی ها نادیده گرفت. شاید براتون جالب باشه که بدونین چند روز پیش، سازمان ثبت و احوال، نام «ستایش» رو پس از فاطمه و زهرا، سومین نام پرطرفدار برای انتخاب روی نوزادان دختر تازه به دنیا اومده در سه ماهه اول سال 90 اعلام کرد! و شاید فقط همین نکته برای تأثیرگذاری سریال ستایش بس باشه!

نقدی بر طنز ساختمان پزشکان

هر وقت نام برادران قاسمخانی‌ به عنوان فیلمنامه‌نویس در مجموعه‌ای طنز مطرح می‌شود، نمی‌توان آن را نادیده گرفت، حتی اگر كارگردانی مثل سروش صحت در «ساختمان پزشكان» نیز نتواند فیلمنامه قابل قبول این دو برادر را كامل اجرا كند. ضعف در كارگردانی، جایی كه فیلمنامه خوبی در كار باشد تا حدود زیادی پوشیده می‌ماند یا مورد اغماض قرار می‌گیرد. ساختمان پزشكان اگرچه یك مجموعه طنز آپارتمانی است، اما فضاسازی، نوع شخصیت‌پردازی و شیوه‌ای كه در روایت قصه و نوع داستان برگزیده است، شمایل متفاوتی از طنزهای متداول تلویزیون در سال‌های اخیر ترسیم كرده كه شاید خیلی نوآورانه نباشد، اما دست‌كم تكراری نیست. ساختار كمدی ساختمان پزشكان را از نظر دراماتیك و توجه به عناصر داستانی می‌توان به 3 مولفه و عنصر اصلی تقسیم كرد. این ویژگی‌ها را در واكاوی عنوان سریال هم می‌توان جستجو كرد. یعنی این سریال از یك‌سو مبتنی بر مكان و لوكیشن ثابت است و بستر اصلی اتفاقات و ماجراهای آن در ساختمان و مناسبات آن می‌گذرد و دوم این‌كه، محوریت قصه بر مبنای یك گروه شغلی و مناسبات حرفه‌ای آنها بنا شده است.

در عین حال، ساختمان پزشكان شخصیت‌محور است و داستان‌های آن حول شخصیت اصلی یعنی دكتر افشار روایت می‌شود. این شخصیت محوری بعد عمیق‌تری هم دارد. به این معنا كه طنز ماجرا در نوع شخصیت‌ها و ویژگی‌های رفتاری آنها ریشه دارد كه در قصه می‌بینیم. به عبارت دیگر، خود ساختمان به عنوان شیء و لوكیشن اصلی، صنف پزشكی با رفتارشناسی خاص خود و شخصیت و پرسوناژهای درام به عنوان 3 عنصر اصلی نمایشی و كمیك در ساختمان پزشكان برجسته شده و ساختار كمدی سریال مبتنی بر آنها شكل گرفته است. اگر بخواهیم فرم و شكل روایی ساختمان پزشكان را بازنمایی كنیم باید به ساختار اپیزودیك آن اشاره شود. این سویه اپیزودیك به واسطه تنوع سوژه و پیام‌های اجتماعی پنهان در آن صورت‌بندی شده و در نسبت با شخصیت‌های ثابتی كه در قصه می‌بینیم، وحدت و یگانگی آن حفظ شده است. از آنجا كه سوژه‌های قصه بیشتر پیام‌ها و مسائل اخلاقی، اجتماعی و خانوادگی هستند شخصیت اصلی آن یك دكتر روان‌شناس انتخاب شده تا بهانه منطقی و دراماتیك برای پرداختن به این مشكلات فراهم شود.

تأكید قصه بر روان‌شناس بودن دكتر افشار و تمایز او از كتی به عنوان یك روانپزشك، مبتنی بر این تأویل هوشمندانه صورت گرفته است، هرچند به شكل تلویحی می‌تواند به برخی تصورات غلط و كلیشه‌ای در این‌باره كه در جامعه وجود دارد نیز دامن بزند. هم به دلیل جدایی دكتر افشار از همسر سابقش كتی- كه یكی روان‌شناس و دیگری روانپزشك است- و هم به واسطه شخصیت‌پردازی دكتر افشار با بازی «بهنام تشكر» احتمالاً به این تصور دامن بزند كه روا‌‌ن‌شناسان خودشان بیش از دیگران مشكل دارند. از ابتدا هم می‌توان حدس زد كه این سریال نیز با اعتراض‌ها و انتقادات صنفی از جامعه پزشكی مواجه شود. و این یكی از دشواری‌های كار كمدی در ایران است. واقعیت این است كه ساختمان پزشكان اگرچه یك طنز شخصیت‌محور و صنفی است، اما از حیث محتوایی می‌توان آن را موضوع محور نیز دانست. به این دلیل كه در هر قسمت یك سوژه و رفتار اجتماعی همچنین مسائل فردی و جمعی، دستمایه روایت قرار گرفته و همه اجزاء و عناصر درام در خدمت بازنمایی آن قرار می‌گیرند، مثلاً بی‌اعتمادی زن و شوهر به هم، بی‌توجهی همسران به یكدیگر و فراموشی، بدبینی و سوءتفاهم، وسواس و... هركدام از این سوژه‌ها هم به واسطه نسبت نزدیك، عمیق و ملموسی كه با زندگی روزمره و مسائل عینی مخاطب دارند و هم به دلیل ارتباط موضوعی‌شان با روان‌شناسی یا مسائل پزشكی، در نسبتی هماهنگ و منطقی با ساختار كلی سریال قرار می‌گیرند.

نویسندگان این مجموعه سعی كرده‌اند در بستر همین واقعیت‌های روزمره، قصه خود را روایت كنند و ظرفیت‌های كمدی و طنز ماجرا را نیز از دل همین موقعیت بیرون بكشند و پرورش دهند. این شیوه موجب می‌شود مخاطب هم از لحظات مفرح و كمیك سریال لذت ببرد و سرگرم شود و هم به واسطه همذات‌پنداری با سوژه و شخصیت‌ها احساس نزدیكی بیشتری با آن كند. ضمن این‌كه تلاش شده وجوه طنازانه سریال در نهایت به سویه راهبردی و فرآیند حل مساله پیوند بخورد و در نهایت مخاطب نه فقط از قصه لذت ببرد، بلكه راهكاری نیز برای حل مسائل خود بیابد. به همین دلیل شاید این مجموعه بهتر از برنامه‌های تركیبی و گفت‌وگومحور در حوزه‌های روان‌شناسی تأثیرگذار باشد و مخاطب را اقناع كند. به عبارت دیگر می‌توان نمونه‌ای كوچك از هنردرمانی را در ساختار روایی ساختمان پزشكان ردیابی كرد كه مسائل تلخ و بغرنج را با زبان طنز، هم به تصویر می‌كشد و روایت می‌كند و هم راه‌حل ارائه می‌دهد.

تركیب بازیگران ساختمان پزشكان نیز قابل تأمل است و سعی شده از چینش تكراری و همیشگی در مجموعه‌های طنز استفاده نشود. در واقع یك نوع آشنایی‌زدایی در انتخاب بازیگران اتفاق افتاده كه تازگی بیشتری به این مجموعه داده است. بهنام تشكر به عنوان بازیگر نقش اول این مجموعه، هم برای مخاطبان چهره تازه‌ای است و هم شخصیت جدیدی در كمدی تلویزیونی ارائه كرده كه شباهت كمی به پرسوناژهای طنز تلویزیونی دارد. جدیت در چهره و صدا همراه ملاحت و شیرینی‌ای كه در رفتار و نوع بازی‌اش به چشم می‌خورد، شخصیت دكتر افشار را دوست‌داشتنی كرده است. از نریشن با صدای او در سویه جدی سریال، آنجا كه قرار است پیام و مفهوم اجتماعی- اخلاقی قصه به مخاطب منتقل شود استفاده شده است. در ضمن نویسندگان تلاش كرده‌اند با تركیبی متضاد در شخصیت‌پردازی، پارادوكس طنازانه‌ای خلق كنند كه ظرفیت كمیك بالایی داشته باشد. شخصیت جدی امید روحانی، گیج بودن منشی ساختمان با بازی شقایق دهقان و از آن طرف، شخصیت‌های بینابینی مثل بیژن بنفشه‌خواه و هومن برق‌نورد، تعادل خوبی در شخصیت‌پردازی به وجود آورده كه قابلیت روایت طنز را نیز در خود می‌پروراند.

این توازن دراماتیك در شخصیت‌پردازی زنان مجموعه نیز رعایت شده است. به این معنی كه از یك سو شخصیت ساده منشی ساختمان را داریم و از سوی دیگر، شخصیت جدی و مقتدر كتی یا نازنین تا ناعدالتی جنسیتی نیز در این بازنمایی اتفاق نیفتد و مورد انتقاد قرار نگیرد. این توازن از آن طرف درباره شخصیت‌های مرد قصه نیز برقرار است تا تعادلی منطقی در این میان برقرار شود. طنز سریال ساختمان پزشكان را در وضعیتی بین طنز كلامی و فانتزی می‌توان قرار داد كه البته كمدی شخصیت نیز در آن برجسته شده است؛ اما بیش از اینها باید نوعی طنز مفهومی را در این مجموعه جستجو كرد؛ یعنی ساختار كمیك قصه بیش از هر چیز مبتنی بر مفاهیم و مسائلی است كه دستمایه طنز قرار گرفته و نگاه نامتعارف و ساختارشكنانه به آنها كه خنده‌ای با تأمل را برای مخاطب به همراه می‌آورد. به عبارت دیگر در ساختمان پزشکان، با یك نوع كمدی اصلاح گرایانه مواجه هستیم كه نقد رفتارهای آدمی را در ماهیت درونی خود دارد و در كسوتی طنازانه ارائه می‌كند. ساختمان پزشكان، روایت و تصویر نامتعارفی از جامعه و انسان‌هایش به نمایش می‌گذارد، اما لحنی تلخ و توهین‌آمیز ندارد و می‌توان آن را به عنوان یك طنز اجتماعی مطرح كرد. این سریال طنز را می توانید ساعت 21 هرشب از شبکه سه سیما تماشا کنید.

* این نقد بنده در روزنامه جام جم روز شنبه، ۲۸ خردادماه کار شد.

مستند یزدان تفنگ ندارد

امروز فرصتی دست داد و مستند «یزدان تفنگ ندارد» را دیدم. آن روز که تبلیغات بسیارش و شکل جذاب غرفه های بلیط فروشی اش را در دانشگاه دیدم، خیلی علاقمند شدم که به تماشایش بروم اما آنقدر مشغله ذهنی داشتم که فراموشم شد. مستند یزدان تفنگ ندارد حاصل زحمت یک دانشجوی دانشگاه شریف درباره ی وقایع بعد از انتخابات است؛ اثری از یک دانشحوی مهندسی که به شکلی ساده به این حوادث پرداخته و آنها را مورد بررسی قرارداده است. برخورد با انواع اقشار مردم از پیر ها گرفته تا جوان از محصل تا دانشجو و برخورد با مردم شهر های بزرگ و بررسی هزاران شایعه ای که در آن دوران به آن می پرداختند و بیان ساده و از جنس مردم است که به این مستند روحی زنده می دهد و به راحتی مردم با آن رابطه برقرار می کنند و باعث برقراری ارتباط بهتر و موثر تر می شود. 

از جریان ندا آقاسلطان شروع می شود و سپس به حوادث پارسال در همان تاریخ ها و در مکان های خاص از جمله خود دانشگاه ها و حوادث پیرامون آن ها و بعد هم سری به شهر های بزرگ می زند و در آخر هم به زاهدان سری می زند و با یزدان (فرزند شهید مسجد زاهدان) و خانواده اش گفتگویی گرم دارد و نشان می دهد یزدان پنج، شش ساله، یزدانی دارد که جای هزاران تفنگ را پر می کند و با همین یزدان است که یاد پدر شهیدش را زنده می کند و با توکل به اوست. یزدانی که فقط تفنگ ندارد اما یزدانی دارد که... یزدان تفنگ ندارد بیش از اینکه یک مستند خوب باشد یک کار دانشجویی فرا دانشجویی است. انصافاً بزرگ تر های این شاخه کمتر فیلمی به این روانی ساخته اند. فیلمی که سه خط تعلیق را دنبال می کند و در نهایت بسیار هنرمندانه آنها را  به هم می دوزد؛ خط تعلیق نخست موضوع انتخابات است. دومین خط تعلیق یزدان و خانواده ی شهید گلدوی هستند و در نهایت خط تعلیق فینال جام جهانی.

انصافاً باید گفت عوامل این مستند بسیار خوش شانس بودند که اسپانیا به فینال رسید و آنها توانستند آن لحظات جالب در سینما گالری ملت را جلوی دوربین ببرند ولی از شانس گذشته معلوم است که فکری پشت لحظه به لحظه ی این فیلم نهفته بود... ابتدا پررنگ ترین خط تعلیق که همان خط تعلیق نخست است با تمام زوایایش-از قتل ندا گرفته تا الله اکبر ها و تقلب و درگیری های خیابانی و دانشجویی-در فیلم رخ می نمایاند با رگه های بسیار کمرنگ از خط تعلیق سوم. آنقدر کمرنگ که من خود فکر می کردم صحبت هایی که در مورد جام جهانی می شود بیشتر جنبه ی سر صحبت باز کردن با مردم است برای گپ اصلی! بعد به شکلی ناگهانی و بسیار هنرمندانه وارد خط تعلیق دوم می شود و در نهایت به تصاویر سینما ملت که می رسیم و بعد تصاویر سه دخترون تازه می فهمیم خط تعلیق سومی هم درکار بوده و آن همان موضوع جام جهانی است. بیشتر از این در مورد خط تعلیق ها توضیح نمی دهم تا خودتان این مستند زیبا و خوش ساخت را ببینید. می توانید این مستند را از سایت های مختلف دریافت نمایید.

نقدی بر شخصیت مختار

با نام مختار حدود سه چهار سال پیش آشنا شدم. درست زمانی که در حال نگارش کتابم بودم. در آن زمان تحقیقات وسیعی با استفاده از همه منابع اهل سنت و شیعه انجام دادم که حاصلش شد بخشی از کتاب به نام فرقه کیسانیه که در آن، بطور مختصر به زندگی و فعالیت مختار پرداختم. سریال تاریخی مختارنامه در حال پخش از شبکه یک سیماست و هر جمعه شب، نظر مخاطبان زیادی را به خود جلب می کند. از این فرصت استفاده می کنم و در مورد شخصیت مختار نقدی می نویسم و انشاءالله نقد سریال مختارنامه را به آینده و پس از نمایش سکانس های قیام توابین و انتقام مختار از قاتلان کربلا موکول می کنم.

مختار ثقفی شخصیتی مثل همه آدم‎هاست که وجوه مثبت و منفی دارند، اما جنبه‎های مثبت شخصیت مختار غلبه دارد و در مجموع انسان مثبتی است. بعضی گمان‎ها که درباره مختار بیان می‎شود، بر اساس یک‎سری فرضیه است که اگر این‎طور بود چه می‎شد یا اگر آن‎طور بود مختار چه می‎کرد. مسلما مختار، زمان واقعه کربلا در زندان بوده و نمی‎توانسته در جنگ حضور پیدا کند. این فرق می‎کند با امثال سلیمان بن صرد و مصیب خضاری که آزاد بودند و به کربلا نرفتند. درباره شخصیت مختار نمی‎شود به‎راحتی قضاوت کرد. امروز که ما کنار امکانات و در شرایط عادی نشسته‎ایم نمی‎توانیم درباره اوضاع آن روزگار و تصمیم‎گیری‎های مردم در فضای فتنه، قضاوت کنیم. من هم با همین اعتقادات امروز، هیچ تضمینی ندارم که اگر در صحنه آن روز کوفه بودم، به کربلا می‎رفتم و امام حسین (علیه‎السلام) را یاری می‎کردم یا نه؛ اگر به عمر سعد نمی‎پیوستم، حداقل سراغ امام هم نمی‎رفتم. چون جو، موقعیت و تبلیغات و القائاتی حاکم بود که تشخیص حق و باطل را سخت می‎کرد.

مختار بنابر شواهد و قرائن، قطعا شیعه بود. منظور از شیعه، کسانی است که قائل به اولویت امیرالمؤمنین علی (علیه‎السلام) نسبت به خلفای پیش از آن حضرت در امر رهبری و خلافت جامعه بودند. شواهد متعددی دلالت بر این می‎کند که مختار زمانی‎که عمویش حاکم مدائن از طرف امام علی (علیه‎السلام) و امام حسن (علیه‎السلام)بوده با عمویش همکاری نزدیک داشته و همیشه همراهش بوده است. وقتی درگیری در سپاه به‎وجود می آید و سپاه امام حسن (علیه‎السلام) به‎هم می‎ریزد و ایشان مجروح می‎شود، همان‎طور که در فیلم هم نمایش داده شده، امام حسن را به خانه مسعود بن سعد ثقفی - عموی مختار - می‎برند و معالجه می‎کنند. بنابراین در شیعه بودن مختار بحثی نیست، اما چیزی که ما را به اشتباه می‎اندازد این است که تاریخ عمدتا توسط اهل تسنن نوشته شده که اصطلاحا عامه خوانده می‎شوند. چون اکثریت با آن‎ها بوده اطلاعات ما نه‎تنها درباره مختار، بلکه درباره بسیاری از حوادث صدر اسلام، منحصر به منابع اهل تسنن است و این‎ها هم عموما با مختار دشمنی می‎کردند. دلیلش هم این بود که مختار اشرافیت عربی را در هم کوبید که عموما به دلیل همین اشرافیت، مخالف اهل‎بیت (علیه‎السلام) بودند. چه در زمان حکومتش در کوفه که این‎ها را از صحنه سیاسی - اجتماعی عقب راند و چه در زمانی‎که قاتلان امام حسین (علیه‎السلام) را قصاص کرد.

مختار اشرافی را قلع و قمع کرد که در این قضیه دخیل بودند، به همین دلیل به‎شدت مورد کینه و تهاجم اهل تسنن واقع می‎شد. به این مسأله باید این نکته را اضافه کرد که مختار با زیرکی‎هایی که داشت، فهمید نمی‎توان به اعراب به ظاهر مسلمان، برای پیشرفت کار اعتماد کرد. فهمید این‎ها به پسر پیامبر اعظم (صلی‎الله علیه و آله و سلم) رحم نکردند؛ او را دعوت و بعد از آن خیانت کردند، مختار که جای خود دارد! بنابراین توجهش را به ایران مسلمان معطوف کرد و با کمک همین ایرانی‎ها کار خودش را پیش برد و همین ایرانی‎ها بودند که عمدتا قاتلان امام حسین (علیه‎السلام) را شناسایی و مجازات کردند. مختار، اموال اشراف خائن کوفه را هم مصادره می‎کرد و به همین ایرانی‎های مسلمان می‎داد. به این دو دلیل مورخان و علمای عامه به شدت با مختار دشمنی دارند و او را کذاب می‎خوانند و به مختار چیزهایی را نسبت می‎دهند که به هیچ وجه حقیقت ندارد. قطعا مختار ضعف‎ها و اشکال‎هایی داشته، اما نقاط قوت او به مراتب به نقاط ضعفش غلبه داشته، به‎گونه‎ای که او را در منظر علمای برجسته رجالی شیعه، فردی موثق و دارای چهره مثبتی جلوه داده که احادیث او را می‎پذیرند. در علم رجال، حدیث معصومان علیهم‎السلام را به‎شرطی از راوی می‎پذیریم که سلامت اعتقاد و صداقت داشته باشد. سلامت اعتقاد، منظور شیعه بودن و اعتقاد داشتن به امامان (علیهم‎السلام) است. اگر کسی شیعه نباشد یا به صداقت و راستگویی مشهور نباشد، صلاحیت روایت حدیث ندارد.

اگر در اعتقاد مختار به امیرالمؤمنین، امام حسن، امام حسین و امام سجاد (علیهم‎السلام) خدشه‎ای وارد بود، یا به گفته عده‎ای او مبدع فرقه کیسانیه باشد - یک انحراف در شیعه ایجاد کرده باشد - قطعا صلاحیتش از دست می‎رود و دیگر در علم رجال ممدوح نیست، بلکه مجروح است. نه‎تنها عدالتش اثبات نمی‎شود، بلکه جرح در شخصیت او ایجاد می‎شود و این پذیرفتنی نخواهد بود. اکثریت قاطع علمای شیعه به‎ویژه آن‎هایی که در علم رجال شهره هستند، مختار را کاملا مثبت توصیف می‎کنند. بنابراین مواردی که درباره مختار ذکر می‎شود، درباره اعتقادات و ادعاهایش نشان‎دهنده این است که این نسبت‎های ناروا صحت ندارد. اگر درصدی امکان داشت این‎ها درست باشد.، مختار را از توثیق علما قطعا می‎انداخت. به همین دلیل نمی‎توانیم این نقدها را بپذیریم. آیت‎الله خویی در کتاب «معجم الرجال» می‎نویسند که از ظواهر بعضی از روایات برمی‎آید که قیام مختار با اذن و اجازه خاص امام سجاد (علیه‎السلام) بوده، من اهل این فن نیستم. آیت‎الله خویی مرجع تقلید و رجال‎شناس نامی وقتی این‎طور می‎گوید؛ یعنی تمام جوانب را بررسی کرده و به این نتیجه رسیده که مختار مجموعا آدم سالم و صالحی است و مورد وثوق است. اما این‎که گفتیم اشکالاتی داشته، به‎نظر می‎رسد برای رسیدن به هدف مقدسی که داشته و آن‎هم انتقام اهل‎بیت (علیهم‎السلام) و قصاص خون پاک آن‎ها بوده، گاهی به وسایلی دست زده که خیلی مورد پذیرش نیست.

میثم تمار خبر غیبی را در زندان به مختار داد. میثم علومی را از امیرالمؤمنین یاد گرفت که بسیار منحصر است و حضرت علی فقط به میثم تمار یاد داد و او بر برخی غیب‎ها آگاه شده بود. میثم تمار به صراحت در زندان به مختار گفت: «تو از این زندان آزاد می‎شوی و این جباری را که اهل‎بیت پیامبر (علیهم‎السلام) را به شهادت رسانده (عبیدالله بن زیاد)، خواهی کشت و پایت را روی صورتش می‎گذاری.» مختار از همان‎موقع با توجه به شناختی که از میثم تمار و ارادتی که به امیرالمؤمنین (علیه‎السلام) داشت، برنامه کار خودش را چید. اما برای رسیدن به این هدف، در حالی‎که بزرگان کوفه خودشان قاتلان امام حسین (علیه‎السلام) هستند، چگونه می‎تواند موقعیتی پیدا کند که در کوفه قدرت پیدا کند و بتواند بر کوفه تسلط پیدا کند. ماجرا به این سادگی‎ها نبود. مثلا می‎بینیم سراغ عبدالله بن زبیر می‎رود. عبدالله بن زبیر با اهل‎بیت (علیهم‎السلام) میانه‎ای ندارد، اما با بنی‎امیه دشمن است و چون پسر صحابی معروف پیغمبر (صلی‎الله علیه و آله و سلم) بوده، مردم در مکه دور او را می‎گیرند و بیعت می‎کنند؛ عبدالله بن زبیر قدرت پیدا کرد و بر حجاز و یمن مسلط شد و مردم را به بیعت خودش فراخواند. چون اوضاع دست عبدالله بن زبیر است، مختار به او نزدیک می‎شود و با او بیعت می‎کند که از موقعیت عبدالله بن زبیر استفاده کند و بتواند در عراق موقعیتی به‎دست بیاورد که به هدف خودش، یعنی قصاص قاتلان امام حسین (علیه‎السلام) برسد. این کار به‎نظر ما خیلی پسندیده نیست کسی که میانه‎ای با اهل‎بیت ندارد، بروند و با او بیعت کنند که از موقعیت او استفاده کنند. این کار مختار نقص اوست. 

پسانوشت: از همه کسانی که در طول روزهای اخیر بخاطر غمی که بر بنده وارد شده، تسلیت گفتند سپاسگزاری می کنم.

نقدی بر قهوه تلخ

قهوه‌ی تلخ پدیده‌ی امسال شبکه‌ی ویدئویی و پرفروش‌ترین محصول فرهنگی سوپرمار‌کت‌های کشور است. سریالی که پیش از عرضه‌اش طرفداران زیادی پیدا کرد و صفحات ویژه در شبکه‌های اجتماعی اینترنتی برای حمایت از آن و کارگردانش تشکیل شد. حالا هم که با استقبال خوبی مواجه شده و طرفداران خاص خودش را دارد. بااین‌همه معتقدم که استقبال از این سریال برخلاف توفیق دیرپای پاورچین و شب‌های برره موسمی است و در گذر زمان و کمرنگ‌شدن حواشی، ضعف‌های داستانی و ساختاری آن بیشتر نمود پیدا می‌کنند. با توجه به معرفی این سریال از سوی یکی از فیلمنامه‌نویسانش به عنوان طنزی فاخر، شریف و ماندگار، بد نیست اشاره‌ی کوتاهی به تفاوت طنز و کمدی داشته باشم. داستان در اثر طنز خیلی جدی روایت می‌شود، گوینده و نویسنده طوری وانمود می‌کند که گویی هیچ‌چیز غریب و بامزه‌ای در داستانی که می‌گوید وجود ندارد.

از نمونه‌های آثار طنز در حوزه‌ی ادبیات می‌توان به دن‌کیشوت سروانتس و کاندید ولتر و در عرصه‌ی سینما به فارگو (برادران کوئن) و پالپ‌فیکشن (تارانتینو) اشاره کرد. اما در یک اثر کمدی با حکایت دیگری سروکار داریم. از آنجا که در کمدی یا فکاهه هدف اصلی خنداندن است وضعیت کمدی‌نویس یا کمدی‌ساز درست مثل کسی است که برای شما جوک تعریف می‌کند: او معمولا قبل از شروع حکایت به شما می‌گوید که این بامزه‌ترین چیزی است که در عمرش شنیده و مدام در حال تعریف‌کردن آن می‌خندد و احتمالاً بیشتر از سایرین به چیزی که تعریف می‌کند می‌خندد. گاهی اوقات وقتی می‌بیند قسمتی از ماجرا با استقبال حضار مواجه شده با تأکید و اغراق بیشتری آن قسمت را تعریف می‌کند. طنز یک اثر هنری است؛ یک اثر عالی و ظریف هنری. طنزنویس با کلمات همان کاری را می‌کند که موسیقی‌دان با نت و نقاش با رنگ انجام می‌دهد. تنها هنرمند می‌تواند اثر طنز خلق کند. در سوی دیگر کمدی یک فن است. فن استفاده‌ی بجا از لهجه، تکیه‌کلام‌های تکرارشونده، شوخی با مضامین روز، میمیک‌های مضحک چهره و حرکات فیزیکی اغراق‌شده در جهت خنداندن بیشتر مخاطب.

زیربنای اثر طنز یک جهان‌بینی خاص است و با توجه به خاستگاه فلسفی طنز، انگیزش تفکر ـ تفکر توأم با تبسم ـ هدف اصلی آن است. کمدی در عالی‌ترین شکل خود ـ مانند نمایشنامه‌ی خسیس مولیر یا کمدی‌های شکسپیر ـ در سطح حرکت می‌کند و در نهایت تنها نقدی عامه‌پسند است بر خصوصیات ناپسند افراد و رسوم غلط یک جامعه. فرق تأثیر طنز و کمدی بر مخاطب مثل تفاوت رضایت و لذت است. عنصری از تفکر در رضایت مستور است که در لذت نیست. فیلمنامه‌نویسان قهوه‌ی تلخ به سبک پیمان قاسم‌خانی در نگارش این سریال از شیوه‌ی او یعنی وام‌گیری سوژه‌ی اصلی از اثری دیگر (بدون ذکر نام اثر) استفاده کرده‌اند. شروع قهوه‌ی تلخ و رمان ماشاء‌الله‌خان در بارگاه هارون‌الرشید تقریباً یکسان است. در آن رمان، یک کارمند بانک که به تاریخ و به‌خصوص دوره‌ی حکومت هارون‌الرشید علاقه دارد با کمک یک مرتاض رمال به آن زمان سفر می‌کند و در بدو ورود دستگیر و محکوم به قطع سر با تیغ جلاد می‌شود. در قهوه‌ی تلخ یک استاد تاریخ که در مورد وقایع فاصله‌ی زمانی بین سقوط سلسله‌ی زندیه و به‌قدرت‌رسیدن آغامحمدخان قاجار تحقیق می‌کند پس از آشنایی با یک فالگیر و نوشیدن یک فنجان قهوه، در زمان سفر می‌کند و در بدو ورود، دستگیر و محکوم به قطع سر با تیغ جلاد می‌شود.

در کمدی‌های سفر در زمان که نمونه‌ی کلاسیکش یک یانکی در بارگاه آرتورشاه مارک تواین است و نمونه‌ی دم‌دستش همان کتاب ماشاءالله‌خان است، جنبه‌ی کمیک و جذاب داستان بر اساس تضاد فرد سفرکرده در زمان - چه از لحاظ گفتاری و چه رفتاری- با افراد دوران قدیم است. به بیان دیگر این تضاد و تناقض است که لحظات کمدی کار را شکل می‌دهد. تأثیر‌پذیری شدید نویسندگان سریال از شب‌های برره باعث شده که آنها از این نکته‌ی ظریف غافل باشند: در حالی که در شب‌های برره با دیستوپیای (خراب‌آباد) معاصر شخصیت اصلی سروکار داریم، در قهوه‌ی تلخ داستان در دیستوپیایی می‌گذرد که از لحاظ زمانی دویست سال با جامعه‌ی شخصیت اصلی فاصله دارد. شخصیت‌های دربار نه‌تنها به سبک زمان معاصر صحبت می‌کنند بلکه از اصطلاحات کوچه و خیابان مانند «بروبچس»، «عددی نیستی» و «سه‌کردن» استفاده می‌کنند و در جایی پادشاه در مورد دلیل سریع برگشتنش از سن‌پترزبورگ توضیح می‌دهد: «به درشکه‌چی گفتیم گازش رو بگیره» (توجه داشته باشید که جنس کمدی غالب قهوه‌ی تلخ فانتزی است نه ابزورد). در حقیقت ناخودآگاه برای بیننده این ذهنیت ایجاد می‌شود که این اشخاص نقش افرادی را که در قدیم زندگی می‌کنند، بازی می‌کنند و خود به‌نوعی مسافر زمان هستند.

ایراد دیگر داستان مربوط به کنش‌های مورخ است، در چنین داستان‌هایی معمولاً فرد در بدو ورود سعی می‌کند به هر طریقی شده به زمان حال برگردد اما در اواسط کار به‌خاطر ایجاد یک ارتباط عشقی و یا پی‌بردن به نیکی مردمی که به میان آنها سفر کرده، تصمیم می‌گیرد سیر وقایع را تغییر دهد. در قهوه‌ی تلخ مورخ تنها یک بار فنجان قهوه‌ای را به امید بازگشت به زمان حال می‌نوشد و دیگر شاهد هیچ اقدامی از او در این جهت نیستیم. از سوی دیگر دلیل تلاش او برای تغییر تاریخ مبهم است. درباریانی که او در بین آنهاست تا مغز استخوان فاسدند و پادشاهشان ابله و بی‌کفایت است و هیچ معلوم نیست که او چرا آنها را به آقامحمدخان قاجار که دست‌کم پادشاهی باکفایت است، ترجیح می‌دهد. شاید پاسخ داده شود که او می‌خواهد با تغییر تاریخ در زمان حال برای خود اسم‌و‌رسمی کسب کند اما این دلیل تنها زمانی منطقی جلوه می‌کند که او شیوه‌ی مناسب و مطمئنی برای بازگشت به زمان حال پیدا کرده باشد که چنین چیزی را در سریال نمی‌بینیم.

مشکل دیگر کار به ساختار آن بازمی‌گردد در قهوه‌ی تلخ با ساختار یک داستان دنباله‌دار مواجه نیستیم. شما می‌توانید مثلا بدون دیدن قسمت هفتم و هشتم، قسمت نهم را ببینید و چیزی را نیز از دست ندهید. در سریالی با داستانی دنباله‌دار شاهد یک خط داستانی اصلی و چند داستان فرعی هستیم ـ سریال 24 که تقریبا هم‌زمان با این سریال در سوپرمارکت‌ها عرضه شده یک نمونه‌ی درخشان از این الگوی معمول است ـ اما در قهوه‌ی تلخ داستان ممتدی در کار نیست. شخصیت اول داستان همانند قهرمان روزنامه‌نگار شب‌های برره در وضعیتی گرفتار شده و داستان به شکل اپیزودیک و با روایتی ایستا ماجراهای تکرارشونده‌ی جدل‌های کلامی پادشاه زورگو، زنان ابله حرم‌سرا و درباریان سالوس را روایت می‌کند.

نکته‌ی دیگر عدم شخصیت‌پردازی در قهوه‌ی تلخ است. سیامک انصاری دقیقا نقشش در برره را تکرار می‌کند. به‌جای این‌که روزنامه‌نگار باشد، مورخ است. اما تمام کنش‌هایش، اعتراض‌هایش و حتی چشم‌گرد‌کردن‌هایش در مواجهه با بلاهت اهالی دربار جهانگیرشاه مشابه رفتار و گفتارش در آن سریال است. سایر افراد حاضر در سریال صرفا تیپ هستند: پادشاه زورگوی خوش‌گذران سبک‌مغز، درباریان چاپلوس پول‌پرست و زنان ابله وراج سیاس که در این سال‌ها در ده‌ها فیلم و سریال تاریخی به همین سبک‌و‌سیاق شاهد حضورشان بوده‌ایم.

نگاهی به اندیشه های پوپر

‏خیلی وقت بود که می خواستم درباره پوپر بنویسم. هم از جهت اهمیتی که برای شبه روشنفکران کشور خودمان دارد و هم از لحاظ تأثیری که بر اندیشه های آنها گذاشته است؛ به نحوی که گاهی حتی خود را مرید پوپر می نامند! یکی از ویژگی‌های آثار و اندیشه‌های کارل ریموند پوپر سادگی آنهاست. یک نوع سادگی که می‌تواند بدل به پاشنه‌ی آشیل افکار او شود. همه‌ی اندیشه‌های پوپر را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد. او همواره می‌خواهد همه‌ی مسائل را در شک باوری ببیند؛ چنان که حتی اندیشه‌های خود را نیز به دیده‌ی شک می‌نگرد. او از مخاطب خود می‌خواهد «لطف کند» و اندیشه‌هایش را نقد کند تا بارورتر شوند. یعنی می‌خواهد همه چیز را از دیدگاه «عقل انتقادی» ببینید. این حرف‌ها در ظاهر ماجرا بسیار زیباست، اما وقتی به عمق آن بروید، درخواهید یافت که شاید چندان پایه و مایه‌ی علمی نداشته باشند. نخستین اشکالی که می‌توان به اندیشه‌های پوپر گرفت، مسأله‌ای است تحت عنوان حدس‌ها و ابطال‌ها. «اتفاق» عنوان کتابی از اوست که با ترجمه‌ی احمد آرام به فارسی ترجمه شده است. کسانی که این کتاب را نخوانده‌اند، اگر مقدمه‌ی کتاب «ناکجا آباد و خشونت» را بخوانند که توسط خسرو ناقد نوشته شده، به ایده‌ی اصلی کتاب خواهند رسید. همه‌ی حرف پوپر این است که دانش بشری بر اساس حدس‌ها و گمان‌ها شکل گرفته‌اند و به راحتی ابطال می‌پذیرند.

پوپر همه‌ی نظرات علمی و شبه علمی را به یک چوب می‌زند و اساس همه چیز را زیر سوال می‌برد. اما چرا نمی‌توان راحت حرفهای او را پذیرفت؟ او به ظاهر بسیار انتقادپذیر است و به این نکته قائل است که می‌تواند با نگاه عقلانی، به نقد همه چیز پرداخت. اما چرا این حرف‌ها را دهان پرکن، پوپولیستی و شعاری می‌دانم؟ مهم‌ترین اشکالی که در اندیشه‌های پوپر وجود دارد، تضادی است که در آنها موج می‌زند. نخستین تضاد آنجاست که او با بیان تئوری‌هایش حرف‌های خودش را نقد می‌کند و چنان چه از استقرای منطقی آموخته‌ایم، تنها بیان یک تناقض در هر دستگاه فکری، همه‌ی آن را نقض می‌کند. پوپر معتقد است که همه‌ی نظریه‌ها را می‌توان رد کرد و اصولاً باید با دیدی انتقادی به مسائل مختلف نظر کرد. از همین رو باید به اندیشه‌های او نیز با نگاهی انتقادی نگاه کرد .آیا می‌توان به نظریه‌ای که از همان ابتدا آن را بر پایه‌ی حدس‌ها و گمان‌ها بنا نهاده‌اند اعتماد کرد؟ حرف‌های پوپر در اینجا دقیقا از مدل «پارادوکس دروغگو» پیروی می‌کند. مثلاً اگر کسی بگوید که همه‌ی مردمان شهر دروغگویند، آیا فردی راستگوست؟ ‏آیا خود او ساکن این شهر نیست؟ اگر هست، پس حتماً دروغ می‌گوید.

اشکال دیگری که می‌توان به پوپر وارد کرد، خوانش سوفسطایی او از سقراط است؛ همان خوانشی که سقراط را مجبور کرد تا شوکران را سر بکشد. اشکالی که به کار سقراط گرفته می‌شد این بود که او هر چیزی را بدون توجه به ملاک‌های عقلی، نقد می‌کرد. حال آن که پیر اندیشه، چنین نبود. او تنها می‌خواست سست بودن استدلال برخی را زیر سوال ببرد که گمان می‌کردند تنها خود بر راستی‌اند. حالا پوپر نیز قرائتی این گونه از سقراط دارد. از همین رو است که مدام جمله‌ی «در میان آدمیان آن کس از همه داناتر است که چون سقراط دریابد که به راستی هیچ نمی‌داند» را تکرار می‌کرد. اگر سقراط چنین می‌گفت، از آن جهت بود که دایره‌ی دانایی را گسترش دهد، نه آن که آن را به تمامی فرو ریزد. او معتقد بود که چنان دانشی در جهان وجود دارد که نمی‌توان به آن دست یافت، در نتیجه هرچه به دانشی گسترده‌تر دست یابیم در خواهیم یافت که دانش ما بسیار اندک است. مصداق همان ضرب‌المثل فارسی که می‌گوید: «درخت هرچه سنگین‌تر، سر به زیرتر.»  اما پوپر این جمله را با تعبیری سوفسطایی به کار می‌برد و معتقد است همه‌ی دانش بشری، جز حدس و گمان نیست.

‏سئوال من از این فیلسوف لیبرال اتریشی این است که چگونه می‌توان بدون هیچ گونه پایه، اساس و مبنایی، اندیشه‌ای را نقد کرد. وقتی ما به نقد اندیشه‌ای می‌پردازیم، مبنایی را اساس کار خود قرار می‌دهیم. به عنوان مثال، اندیشه‌ی «‏پدیدارشناسانه» را مبنای کار خود قرار می‌دهیم و بر اساس آن حرف می‌زنیم، اما وقتی مبنایی نداشته باشیم، نقد ما (حتی نقدی که پوپر آن را «خرد انتقادی» می‌دانست) به هرج ومرج نخواهد رسید؟ بسیار زیباست که بگوییم نمی‌خواهیم به هیچ یک از مکاتب علمی انسانی با قطعیت نگاه کنیم و به ابطال‌پذیری آنها ایمان داریم، اگر این همه تلاش بشری را نفی کنیم، با چه دستاویزی به تحلیل بپردازیم؟

پوپر می‌گوید ما باید از نقد خودمان شروع کنیم، اما سوال من این است که مبنای این نقد کجاست؟ اگر این نقد مبنایی نداشته باشد و هر لحظه بتوان آن را ابطال کرد، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود، چون شما هر لحظه ممکن است حرف‌های قبلی‌ات را نقض کنی و حرف‌های تازه‌ای بزنی که با حرف قبلی‌ات ناسازگار باشد. وقتی هم کسی از در اعتراض درآید، احتمال مثل پوپر می‌گویی: «من که گفته بودم همه‌ی نظرات ابطال پذیرند.!» پوپر مرتبا به کانت، سقراط و هگل استناد می‌کند و طرفه آن که از اندیشه‌های این فیلسوفان آنچه را دریافت می‌کند که خود می‌خواهد. او با این همه، مجموعه تاریخ علمی بشری را زیر سوال می‌برد و گاه هرچه را که خواسته، از میان حرف‌های فیلسوفان بزرگ در می‌آورد و طرفه آن که، از آنها آن تعبیری دارد که خود می‌خواهد. اگر به باور پوپر جهان را نگاه کنیم، هر انسان، انسان نخستین است و باید از اول شروع کند، چرا که نمی‌تواند به هیچ باوری اطمینان داشته باشد و همه چیز را می‌توان ابطال کرد.

‏پوپر خردی را که بر پایه‌ی ایدئولوژی شکل می‌گیرد نقد می‌کند و معتقد است که این نوع خرد، زاییده‌ی خشونت است. او از انقلاب فرانسه می‌گوید و روبسپیر که به نام اندیشه و ایدئولوژی، دستگاه گیوتین خود را به کار انداخت. احتمالاً دستگاه حکومت شوروی سابق می‌گفت که به نام پرولتاریا و سوسیالیسم، حمام خون راه انداخت. احتمالاً از سوسیالیسم ناسیونالیسم آلمان (نازی‌ها) خواهد نوشت که عملکردشان بر همه روشن است. اما پوپر فراموش کرده است که اگر به نام این ایدئولوژی‌های قلابی، مردمانی به پای حلقه‌ی دار رفتند، در بسیاری از مسائل، بی‌خردی مردمان را له کرد. نمونه‌اش در تاریخ بسیار است، اما نمونه‌ی متقدم آن مردمان آمریکای جنوبی‌اند. مثال بارزش، بینوشه است. مثال بارزش دیکتاتور اسپانیاست؛ فرانکو. حرف آخر اینکه فیلسوفی که اینگونه فکر می کند وای به حال مریدانش! هر چه بگندد نمکش می زنند...

نقدی بر عیار 14

بعد از مدتها یک فیلم بسیار خوب از سینمای کشور دیدم. برای مخاطبی که داستان فیلم عیار 14 را از کسی می‌شنود شاید قصه فیلم تکراری باشد مثل فیلم‌های کلیشه ای که قبلاً در این مورد ساخته شده است؛ اما نکته اساسی در «عیار 14» نوع ساختاری است که کارگردان با سکانس اول فیلم شروع می‌کند که در آن وانتی را نشان می‌دهد که دو نفر در پشت وانت در کنار یک تابوت نشسته اند و ما عکس فرید را روی تابوت می‌بینیم. وانت به سرعت در دل جاده ای برفی به پیش می‌رود و بعد بلافاصله مغازه طلافروشی فرید که مشغول نشان دادن طلا به خریداران است. ساختاری که کارگردان آن را مبتنی بر نوع دکوپاژ، بازی‌های کنترل شده بازیگران مطرحش، زوایای دوربین، استفاده نکردن از موسیقی سوزناک یا دلهره آور و فضای مستند گونه ای که در آن بازیگران بدون ادا و اصول راحت بازی می‌کنند، ساخته است.

فیلم «عیار 14» جلوه‌ها و سکانس‌های ممتازی دارد که آن را از دید مخاطب قابل باور می‌کند. مخاطب را با قصه فیلم، و به خصوص سرنوشت شخصیت‌ها درگیر می‌کند. خنده‌های فرید وقتی که با مینا صحبت می‌کند و بعد عصبیتی که در گفتار و کلامش وقتی که با زنش صحبت می‌کند. شادابی و غریبگی احسان با بازی پوریا پورسرخ با آن حرکات و نوع خندیدن و طعنه زدن‌هایش به فرید، تفاوت فرهنگی که فرید و احسان با همدیگر دارند. قدم زدن‌های مشکوک منصور با آن پالتو و عینک دودی که بر چشم گذاشته، حضور نابازیگران در مغازه طلافروشی، نوع انتخاب طلاها توسط مشتری‌ها، جر و بحث‌ها و تردیدهای آنان در موقع خریدن طلا که همگی به باور ما از فیلم کمک می‌کنند.

در «عیار 14» آدم‌ها با درونشان درگیرند و در دنیایی که ساخته اند با توجه به فضای پربرفی که تا چشم کار می‌کند همه جا سفید پوش کرده، فرید و منصور و حتی مینا با خود و سرنوشتشان درگیر هستند، و هر چقدر سعی می‌کنند. نمی‌توانند با فرار، شرایط را عوض کنند. منصور این تاوان را قبلاً با زندان و زخمی ‌که از زندان به یادگار دارد پرداخته و تنها فرید و مینا هستند که در چند سکانس آخر فیلم در شعله‌های آتش تاوان روابط خطرناک و مخفیانه خود را می‌پردازند. «عیار14» فرم چیده شده‌ای دارد. با وانتی که نعش شخصیت اصلی یعنی فرید (محمدرضا فروتن) را حمل می‌کند، آغاز می‌شود و با وانتی دیگر که قرار است منصور (کامبیز دیرباز) را به سمت دخترش ببرد به پایان می‌رسد. همه چیز در بین این دو وانت و در کشاکشی که بین فرید و منصور حکمفرماست، اتفاق می‌افتد. منصور که غریبه‌ای ساکت، مرموز و با یک عینک آفتابی به چشم است، وارد دنیای فیلم می‌شود تا به گونه‌ای که فیلم به ما می‌گوید حساب پنج سال پیشش را با فرید صاف کند و انتقام کار او را ازش بگیرد.

همه اتفاقات براساس قراردادی که فیلم پیش روی ما می‌گذارد، بنا شده و فیلم به داستان موش و گربه‌ای شبیه می‌شود که گربه‌اش به دنبال موش است و موش، فراری از دست او. شهبازی (کارگردان) هم بیشتر، تماشاگر را با فرید همراه می‌کند و قسمت اعظم داستان را از نقطه ‌نظر او پیش می‌برد. با این استراتژی، بیننده متوجه انگیزه و هدف اصلی شخصیت کم حرف نمی‌شود و با فریدی پیش می‌رود که تصورش از بازگشت منصور، انتقام‌گیری شخصی اوست.

در این مسیر، فیلم هر چه پیش می‌رود، فرید در چاله چوله‌های بیشتری می‌افتد و منصور در حاشیه به انتقام‌گیری شبیه می‌شود که مشغول استراحت است. در دقایق پایانی فیلم است که کارگردان تغییر کوچکی به عنوان رودست، در استراتژی خود به وجود می‌آورد و کل قضاوت تماشاگرش را به هم می‌ریزد. ایده اصلی فیلم که تا این‌جا بازی‌ موش و گربه‌ای بوده جای خود را به یک سوءتفاهم بزرگ می‌دهد؛ سوءتفاهمی که با اصرار و تأکید فیلمساز بر کاراکتر فرید (به عنوان عنصر پیش برنده درام)، گریبانگیر بیننده فیلم هم شده و گفته‌های پایانی منصور مبنی بر اينکه به شهر آمده تا دخترش را پیدا کند، هم دنیای فیلم را وارد حال‌وهوای تازه‌ای می‌کند و هم پرده از اسرار بر می‌دارد. در این شکل تازه، تکلیف انتقام‌گیر کم حرف و موش فراری به درستی روشن می‌شود؛ انتقام‌گیر به دنبال دخترش است و فرید به شخصیت آزمند و طماعی شبیه می‌شود که پول، طلا، مینا (میناساداتی) و جانش را یکجا با هم می‌خواهد.

«عیار14» فیلم سلیقه و استیل است. سلیقه سازنده فیلم به شکلی عالی خود را درون دنیای فیلم نشان می‌دهد و شکل و استیلی را برای فیلم به وجود می‌آورد که در سینمای این سال‌ها بی‌سابقه است. از انتخاب زوایای دوربین گرفته تا اندازه‌ قاب، از مدل سرد و با تپق حرف زدن آدم‌ها گرفته تا نوع کنترل شده‌ای که نقش‌هایشان را بازی می‌کنند، از کارکرد صدای خارج از کادر گرفته تا صداهای بولدوزر و وسایل دیگر که قرار است حاشیه صوتی فیلم را پر کنند و جایگزین موسیقی شوند، از بازی‌های عالی و درخشان محمدرضا فروتن و کامبیز دیرباز گرفته تا بازی‌های خیلی خوب مینا ساداتی و بهرنگ علوی تازه‌کار و در نهایت از بازیگوشی فلاش بک‌های فیلم که تماشاگر را به عمد به اشتباه می‌اندازد گرفته تا دو فیدی که اول و آخر فیلم به شکل قرینه می‌آید، همه و همه فیلمی را پدید آورده‌اند که نام «عیار14» را دارد و از با استیل‌ترین فیلم‌های سینمای ایران در دهه هشتاد شمسی است؛ شاید با‌استیل‌ترین فیلم این دهه!

نجات سرباز متوسلیان!

فیلم «نجات سرباز رایان» را میدیدم. استیون اسپیلبرگ سال 1998 آن را ساخته بود. همان موقع هم نامزد دریافت 11 جایزه اسکار شده بود. خلاصه داستانش این بود که 4 برادر با نام خانوادگی «رایان» از طرف ارتش امریکا به جنگ جهانی دوم در منطقه «نورماندی» ارسال شده بودند و سه تن از این 4 برادر کشته شده بودند و فقط یکی از آنها زنده مانده بود، خلاصه اینکه ارتش امریکا تصمیم می گیرد برای تسلی بخشیدن به مادرِ این آخرین رایان، او را به هر قیمتی که هست برگرداند پیش مادرش. این می شود که گروهی حدوداً 10 نفره به فرماندهی سرهنگی که بازیگرش «تام هنکس» است عملیات «نجات سرباز رایان» را بر عهده می گیرند.

در طول چند روز یکی یکی افراد این دسته کشته می شوند و آسیب می بینند، تا آنجا که دیگر همه سربازها بعد از چند روز کم می آورند و فشارها بر فرمانده زیاد می شود، تا اینکه نهایتاً در لحظه ای از فیلم (حوالی دقیقه 100) «تام هنکس» فریادش را بر سر این سربازان بلند می کند و آنها را به خاطر این کم آوردنشان مورد عتاب قرار می دهد و دیالوگی جاری می کند که روی این سربازها تأثیر می گذارد و آنها را به ادامه حرکت تشویق می کند. هر فیلمی یک صحنه اوج و یک شاه دیالوگ دارد که در آن کارگردان تمام عوامل خود را برای کامل درآمدن آن دیالوگ به کار می برد. شاه دیالوگ این فیلم هم همین صحنه ایست که تام هنکس می خواهد علت جنگیدن خود را برای سربازانش توضیح دهد. فکر می کنید توجیهی که او در این صحنه‌ برای تداوم جنگ توسط خود می آورد چیست؟ عین دیالوگ او را بخوانید: «رایان برای من هیچ چیز نیست جز یک اسم و او اصلاً برای من مهم نیست، اما اگر پیدا کردن او و فرستادنش به خانه به من اجازه برگشتن پیش همسرم را می دهد خب در این صورت این مأموریت برای من ارزش دارد...» آری! این جمله تمام هدف فرمانده امریکایی بود از آن همه تلاش و رشادت برای تداوم جنگیدن و مبارزه کردن. حال بروید و ببینید هالیوود برای تجلیل از قهرمانان خود یعنی همین سربازانی که والاترین هدفشان ازجنگ چنین اهدافی بود، چه فیلم پر مایه و پرخرج و تأثیرگذار و تحسین برانگیزی ساخته است.

چند روز قبل فیلم «دموکراسی تو روز روشن» را می دیدم، داستان فیلم راجع به یک فرمانده سپاه در دوران دفاع مقدس به نام «امیر ستوده» بود، که پس از جنگ در بنیاد شهید مقامی داشت. در یک حادثه بمب گذاری او به کما می رود و از اینجا به بعد فیلم، سفر روح او را نشان می دهد در عالم برزخ، که چگونه ستوده باید پاسخگوی گناهانش در دنیا باشد. خلاصه‌ی تصویری که بعد از فیلم در ذهن من مخاطب عام ایجاد می شود این است که شهید خوب داریم، شهید بد داریم و الزاماً هر کسی که شهید می شود به بهشت نمی رود و... در واقع کارگردان و نویسنده این فیلم تمام رسالت خود را گذاشته بودند برای تقدس زدایی از مفهومی به نام «شهید».

دموکراسی تو روز روشن

آن «تقدس زایی» هالیوود را گذاشتم کنار این «تقدس زدایی» سینمای خودمان، حال آنکه زمان ساخت فیلم اسپیلبرگ، 53 سال از جنگ جهانی دوم گذشته بود و زمان ساخت دموکراسی فقط 20 سال از جنگ تحمیلی. برایم جالب بود که هنرمندان آمریکایی هنوز هم که هنوز است پاسداشت کشتگان جنگهای متعدد خود را رسالتی بزرگ برای خود می شمارند و ما که زخمهای جنگمان هنوز هم تازه اند دیگر سینمای دفاع مقدس را تمام شده می دانیم و لجن مال کردن قهرمانانمان بزرگترین رسالت هنری هنرمندان مان است. نمی دانم آیا بیست سال زمان کافی ایست برای شرمساری از به زبان آوردن نام شهید همت، شهید باقری، شهید باکری، شهید کریمی، شهید زین الدین، شهید وزوایی، شهید بروجردی، شهید چمران، احمد متوسلیان...

گرچه زمانیکه او اسیر شد من حتی به دنیا هم نیامده بودم ولی دلم برای متوسلیان تنگ شده است، کاش در ایران هم یک اسپیلبرگ داشتیم که در هفته دفاع مقدس فیلم «نجات سرباز متوسلیان» را به تصویر می کشید تا شاید مادرش را از نگرانی در بیاورد...

نقدی بر مدیر مدرسه

امروز برای سومین بار مدیر مدرسه آل احمد را خواندم. هربار که می خوانمش به سادگی و صمیمیت نثر جلال بیشتر پی می برم. مدیر مدرسه تحسین‌ شده‌ترین داستان بلند آل احمد است. داستانی از پایان یافتن سال‌های شور و شوق. روشنفکری که پیش‌بینی‌های آرمانی‌اش نادرست از کار درآمده و کودتا آخرین توان و امید را از او گرفته است، به دنبال گوشه دنجی می‌گردد. او از نسلی است که آل احمد درباره‌اش می‌نویسد: «من همه‌اش در تعجب از اینم که چرا این نسل مؤخر... هنوز امید خود را در نسل پیش بسته؟ و چرا نمی‌خواهد بفهمد که دیگر از ما کاری ساخته نیست؟ آخر ما همه نشان دادیم، ما همه خسته و کوفته‌ایم؛ ما همه ساخته و پرداخته‌ایم. همه از کار مانده‌ایم» حالا دیگر همه چیز برباد رفته و بیهودگی، عمده‌ترین مشغله ذهنی نسل مدیر گشته است؛ با تحکیم موقعیت سلطنت، دوره‌ای جایگزین دوره‌ای دیگر می‌شود.

داستان با ورود پرخاشگرانه مدیر به اتاق رئیس فرهنگ آغاز می‌شود. آل احمد از اولین صحنه‌ها پرورش شخصیت قهرمان داستان را شروع کرده است. مدیر که ارزشی در دور و بر خود و کار خود نمی‌بیند، کلافه، عصبانی و بیگانه است؛ بیگانگی نسبت به واقعیتی که آرزوهای او را تاب نمی‌آورد، او را به عصیانی نیهیلیستی می‌کشاند. مدیر به مرور با مدرسه، معلمان، شاگردان و خانواده‌های آنها آشنا می‌شود. همزمان با این آشنایی داستان به آرامی گسترش می‌یابد، حادثه‌ها یکی پس از دیگری از راه می‌رسند و طرح داستان را می‌گسترانند. هرحادثه پدیدآورنده حادثه بعدی می‌شود و همین به داستان تداوم و هماهنگی می‌بخشد. هرحادثه، مدیر را با گوشه‌ای از دشواری کار آشنا می‌کند. دشواری در برخورد با معلمان، با نظام آموزش و پرورش، با شاگردان و خانواده‌هایشان و از همه مهمتر با خود.

آل احمد از هرحادثه‌ای برای بازگویی درهم‌ریختگی گوشه‌ای از اجتماع سود می‌جوید، مثلاً وقتی معلم کلاس چهارم با اتومبیل یک امریکایی تصادف می‌کند مسأله نفوذ ماشین در ایران مطرح می‌شود. همچنین، آثار نفوذ فرهنگ تباه‌کننده امریکا در معلمان غربزده و بی‌سواد، که هرنوع آرمانی را وانهاده‌اند، و دکترهایی که ادای هنرپیشه‌های سینما را درمی‌آورند، نشان داده می‌شود. البته از معلمانی هم که به خاطر عقایدشان راهی زندانها می‌گردند، یادی می‌شود، اما اینان آخرین بازماندگان دوره پیش هستند و مدیر دیگر هیچ تمایلی به این‌گونه مسائل ندارد. وقتی معلم کلاس سوم را دستگیر می‌کنند، مدیر با خود می‌گوید: «آخر چرا با او حرف نزدی؟ چرا حالیش نکردی که بی‌فایده است.» این پوچی در شکست آخر داستان به وضوح دیده می‌شود. در واقع، عصیان مدیر –همچون عصیان میرزا اسدالله در نون والقلم - نوعی عصیان فردی است که نه‌تنها هیچ نوع تأثیر اجتماعی را باعث نمی‌شود، بلکه خیلی زود به یأس می‌انجامد. مدیر با شور و هیجان شروع می‌کند: «از در که وارد شدم سیگارم دستم بود و زورم آمد سلام کنم. همین‌طوری که دنگم گرفته بود قُد باشم

او خشمگین است. اما به هیچ اقدام آگاهانه اجتماعی باور ندارد و منادی شکست می‌شود؛ در سرگذشت کندوها زنبورها «کوچ» می‌کنند، در نون والقلم میرزا اسدالله آرمانی را که به آن دل بسته بود پوچ می‌یابد و قلندرها شکست می‌خورند و در مدیر مدرسه مدیر صلای پوچی و از خود بیگانگی سر می‌دهد. آل احمد از دریچه حوادثی که در مدرسه‌ای کوچک می‌گذرد، مسائل جامعه را وارسی کرده است. اما برخلاف نون والقلم به فلسفه‌بافی و حکم صادر کردن نپرداخته، بلکه کوشیده است از طریق حوادث و شخصیت‌های داستانی حرف خود را بزند، و در این راه از تمامی تجربه‌های دوران معلمی خویش سود برده است. در واقع، این داستان –مثل نون والقلم- به نوعی شرح حالی از خود نویسنده است. البته هیچ‌کدام از این آثار خود زندگینامه‌هایی شخصی نیستند، زیرا در آنها توالی حوادث با هدف رسیدن به قصدی معین تنظیم شده است.

آل احمد در نون والقلم نتوانست با تخیل هنری، آدم‌ها و حادثه‌هایی زنده درباره جنگ و انقلاب بسازد، اما در مدیر مدرسه چون از خودش گزارش می‌دهد و احتیاجی به خلق حادثه‌های گسترده ندارد، موفق می‌شود. در مدیر مدرسه با تخیل هنری چندانی مواجه نمی‌شویم؛ این اثر نوعی گزارش روزانه منظم است که وجود راوی واحد، ساختمان آن را تداوم می‌بخشد. دیگر آدم‌های داستان را هم از دید مدیر می‌شناسیم و به همین دلیل با درون آنها آشنا نمی‌شویم، و درباره آنها تا اندازه‌ای می‌دانیم که شناختمان را از شخصیت مدیر کاملتر کند. مدیر شخصیتی زنده و قابل لمس است که با وضع موجود سر سازگاری ندارد، فکر می‌کند که می‌تواند با انجام دادن برخی اصلاحات، این وضع را برای خود تحمل‌پذیر کند. با اصلاحاتی که انجام می‌دهد، ظاهر مدرسه عوض می‌شود، اما بنیان همان است که بود.

مدیر که نمی‌تواند با دنیای نابهنجار اطرافش بسازد به بچه‌ها روی می‌آورد و در معصومیت آنها پناهی می‌جوید. حتی به خاطر بچه‌ها خفت تمنای از ثروتمندان انجمن خانه و مدرسه را می‌پذیرد. اما نظام حاکم بر جامعه و آموزش و پرورش خفت‌های بزرگتری را از او انتظار دارد. از او می‌خواهد در بند و بست‌های مالی و سیاسی به نفع قدرت حاکمه شرکت کند، اما مدیر نمی‌تواند. چنین است که در درونش مبارزه‌ای بین رفتن و ماندن در می‌گیرد. چندبار می‌خواهد استعفا بدهد، اما باز هم می‌ماند تا بلکه مشکلات را با روش «کدخدامنشی» حل کند. اما مشکلات یکی پس از دیگری فرا می‌رسند و همچنان که داستان را توسعه می‌دهند و به اوج می‌رسانند، مدیر را هم به اوج عصیانش می‌رسانند. عاقبت «افتضاح» رابطه دو دانش‌آموز باعث استعفای مدیر می‌شود. اما مدیر که همچنان امیدوار است، به دنبال موقعیتی برای بیان حرف‌هایش می‌گردد، اما هیچ‌کس به او فرصت حرف زدن نمی‌دهد. مدیر فکر می‌کند نظریاتش چون برنامه‌ای به اصلاح آموزش و پرورش کمک می‌کند، اما به ارشادهای او توجهی نمی‌شود و مدیر شکست می‌خورد.

نقدی بر سریال قلب یخی

کسی هست که محمد حسین لطیفی را نشناسد؟ کارگردان سریال‌هایی مثل همسایه‌ها، وفا،‌ صاحبدلان و... سریال‌هایی که هنوز که هنوز است از بهترین سریال‌های تلویزیون اند. او حالا دارد کار تازه ای را در ایران تجربه می‌کند؛ سریال سازی این بار نه برای تلویزیون، بلکه برای شبکه خانگی، آن هم به صورت فصل به فصل شبیه سریالهای معروف جهانی مثل فرار از زندان و لاست و  24. لطیفی کار را از اوایل فروردین ماه کلیده زده و همچنان مشغول است. به جز این اتفاق،‌ حضور ستارگان سینما در «قلب یخی» هم ویژگی دیگر این سریال است.

نام الناز شاکر دوست، حمید گودرزی،‌ محمد رضا فروتن، امین حیایی، حمید فرخ نژاد، حسین یاری و کلی بازیگر ریز و درشت دیگر در سیاهه بازیگران سریال به چشم می‌خورد. این یکی از نکات ویژه این سریال است. انگار لطیفی می‌خواهد در قسمت‌های اول با ترفند حضور ستاره‌ها بیننده را صید کند و بعد از آن قصه را پر و بال بدهد که پر رنگ تر از ستاره‌ها شود اما نکته اینجاست که ستاره‌های سینما به راحتی حاضر نیستند در یک سریال بازی کنند چون وقت گیر است و احتیاج به حضور مداوم آن‌ها دارد؛ به خصوص چنین سریالی که سه فصل مجزا دارد؛ ولی گویا نام لطیفی از یک طرف و فیلمنامه پر تعلیق نویسنده کار خودش را کرده و توانسته این تعداد بازیگر را دور هم جمع کند.

در فضایی لوكس، شاد و مرفه در جریان با ورود سریال ایرانی جدید «قلب یخی» با ستاره‌هایی مثل امین حیایی و الناز شاکردوست، تلویزیون رقیب جدیدی پیدا کرد. از چند سال قبل، ماه رمضان به ماه رمضان یا عید به عید، مردم منتظر می‌مانند تا تلویزیون سریال‌های مناسبتی شبکه‌های مختلفش را روی آنتن بفرستد و از یک ساعتی پای تلویزیون بنشینند و هر 50 دقیقه یک بار کانال را عوض کنند و سریال‌های جور واجور شبکه‌های تلویزیون را ببینند. حالا در این بین بعضی پربیننده می‌شوند و بعضی هم اقبالی به دست نمی‌آورند. اما حالا دیگر اوضاع فرق کرده و تلویزیون آن قدر رقیب خارجی دارد که مجبور شده همان سیستم مناسبتی خود را در زمان‌های معمولی مثل همین حالا پیاده کند و سریال‌هایش را پشت سر هم روی آنتن بفرستد؛ سریال‌هایی که با انبوهی از شعار و پند و اندرز و پشت هزاران خط قرمز و ملاحظه می‌خواهند مردم را پای تلویزیون بنشانند.

البته این تازه اول ماجراست؛ داستان حالا با ورود سریال‌های خارجی و ایرانی به شبکه ویدئویی جذاب‌تر شده. سریال‌هایی که با مجوز وزارت ارشاد ساخته و توزیع می‌شوند و نمی‌توان به همین راحتی با زدن انگ‌های جور واجور آن‌ها را از دور رقابت خارج کرد. حالا سریال‌های ایرانی شبکه ویدیوئی، تهدیدی دیگر برای تلویزیون هستند؛ سریال‌هایی که به کارگردانی مهران مدیری و محمد حسین لطیفی که نبض مخاطب توی مشتشان است، سریال‌هایی که قطعاً مردم تماشای آن را به سریال‌هایی که بیشتر شبیه برنامه اخلاق در خانواده است ترجیح می‌دهند. فقط امیدواریم در این رقابت تلویزیون جر نزند و با جرزنی بازی را به نفع خودش تمام نکند،‌ چون تلویزیون استاد جر زنی است!

اما از اصل موضوع منحرف نشویم! در این پست می خواهم کمی در مورد «قلب یخی» بنویسم. سریالی که به لطف یکی از دوستان به آن علاقمند شدم. در قلب یخی چند داستان موازی جلو می‌رود؛ فرهاد (حمید فرخ نژاد) و ویدا (نسرین مقانلو) یک قصه دارند. فرهاد مشکوک‌ترین آدم سریال است و ویدا هم مدیر مزون لباس بوده و دختران زیادی زیر دست او کار می‌کنند. قصه دیگر که در کنار این قصه روایت می‌شود ماجرای چیستا (الناز شاکر دوست) است که در مزون ویدا کار می‌کند و جوانی (حمید گودرزی) که نوازنده گیتار است عاشق او شده. زوج حامد (حسین یاری) و شیوا (مهراوه شریفی نیا) هم خط سوم سریال را روایت می‌کنند. راستش تعریف کردن این جور سریال‌ها سخت است. باید به بازار بیاید و ببینیم لطیفی چقدر در پرداخت آن‌ها موفق بوده. این قصه قرار است در سه فصل 12 قسمتی روایت شود. در قصه ای که نویسنده نوشته تقریباً شخصیت اصلی و محوری وجود ندارد و همه به یک اندازه مهم و تأثیر گذارند.

قلب یخی تجربه‌ای در گونه معمایی و داستانی پرتعلیق و پرکشش است. مجموعه فضاها و مناسباتی را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد که پیشتر چیزی درباره آنها ندیده و نمی‌شناسد و این تازگی و طراوت برای مخاطب جذاب است. اما در اجرا گاهی این تازگی‌ها به پاشنه آشیل مجموعه تبدیل می‌شوند، سکانس‌های نمایش لباس و رژه مانکن‌ها در قسمت اول و سایر بخش‌ها خوب از کار درنیامده و با وجود تلاش لطیفی، خام است. اما در سایر بخش‌ها و آنچه به قصه و روابط شخصیت‌ها برمی‌گردد، قلب یخی تجربه جذابی است. کشش قصه و روابط تو در تو که نشان از مناسبات پیچیده جامعه امروز دارد و شخصیت‌پردازی خوب، حال و هوایی خاص به قلب یخی داده؛ چرا که لطیفی فضاسازی را خوب می‌داند. به یاد بیاورید فصل رستوران و دیدار حمید فرخ‌نژاد و نسرین مقانلو یا فصل‌های گشت و گذار شبانه فرزاد (حمید گودرزی) و چیستا (الناز شاکردوست) که تأثیرگذار و همدلی‌برانگیز است.

نقابی که شخصیت‌های قلب یخی بر چهره دارند تصویری ناامن و مشوش و جهانی غمگین‌کننده مقابل دیدگانمان رسم می‌کند؛ جهانی که در آن عشق هم نمی‌تواند منجی باشد و آلوده ثروت و قدرت می‌شود. قلب یخی تا جایی که قصه‌اش را روایت می‌کند و در زیرلایه‌هایی از فضای سرد و خشنی می‌گوید که ممکن است هر یک از ما را ببلعد همان طور که ویدا (نسرین مقانلو) را، موفق و دوست داشتنی است اما جایی که به دام شعارزدگی می‌افتد، افت می‌کند. جایی که چیستا و دوستانش دور میزی در کافه نشسته و در کنار امین (امین حیایی) بحث‌های شبه روشنفکری می‌کنند، دیالوگ‌نویسی پر ایراد و شعاری و آزاردهنده است. چنین سکانس‌های طولانی نه قصه را پیش می‌برد نه بار ایدئولوژیک مجموعه را بیشتر می‌کند؛ بلکه عاملی است برای چسباندن یک سری مفاهیم به قصه‌ای که لازم نیست با این موقعیت‌ها جذابیتش را از بین برد.

اما قلب یخی نشان می‌دهد که با نگاه حرفه‌ای چقدر می‌توان کارهای تازه انجام داد، چنانکه می‌توان گروهی از بازیگران حرفه‌ای را در نقش‌هایی تازه به کار گرفت؛ فرخ‌نژاد در نقش منفی پیچیده دوست داشتنی است، مهرآوه شریفی‌نیا حضوری دلنشین دارد و آشا محرابی و حسین یاری بهترین بازی‌هایشان را در قلب یخی ثبت کرده‌اند. قلب یخی بر خلاف بسیاری از مجموعه‌های تلویزیون و حتی رقیب قدرتمندش یعنی قهوه تلخ قابل پیش بینی نیست. در بخش‌ اول بیننده گمان می‌کند با مجموعه ای شبیه دیگر مجموعه‌های ایرانی روبرو است اما هر چه قصه پیش می‌رود پیچیدگی‌های جذاب آن و غافلگیری‌هایش بیشتر می‌شود.

همه شخصیت‌ها نقاب به چهره دارند و گذشته‌ای که متفاوت با امروز آنها است. حتی حامد (حسین یاری) که زمانی به نظر می‌رسد قربانی است سویه منفی‌اش را آشکار می‌کند. محمدحسین لطیفی کارگردان جاه‌طلبی است و تجربه‌های متفاوتی در سینما و تلویزیون داشته است. قلب یخی هم حاصل این دیدگاه و نگاه است. مجموعه‌ای که با تلاش و سلیقه ساخته شده، تکرار تجربه‌های موفق قبلی نیست و به هر ترفندی مخاطب را سرگرم نمی‌کند. می توانم بگویم این مجموعه پس از همسایه‌ها و صاحبدلان بهترین تجربه لطیفی است.

نقدی بر ملک سلیمان

نمی دانم چگونه خوشحالی ام را از به نمایش درآمدن یک فیلم بزرگ در سینمای ایران ابراز کنم. بعد از مدت ها شاهد اثری متفاوت در سینمای دینی کشور بودیم. اما این اثر آنچنان که می نماید خالی از اشکال و ایراد نبود... داستان سلیمان نبی (ع) از داستان های محوری پیامبران بنی اسرائیل است که پیش از این بسیار مورد توجه فیلمسازان یهودی قرار گرفته است و روایت یهودی آن در هالیوود به فیلم «سلیمان و ملکه سبا» تبدیل شد که در سال های میانی قرن بیستم عرضه شد. اما ملک سلیمان چنانچه از ابتدای فیلم و از همان آغاز داستان مشخص است بر اساس منابع قرآنی پیش می رود.

تاریخ بنی اسرائیل بسیار مورد توجه قرآن کریم قرار گرفته است و شاید آنچنان که گفته شده است یکی از دلایل اصلی این تأکیدات شباهت فتنه هایی که قوم موسی علیه السلام به آن مبتلا شد با فتنه هایی است که در میان مسلمین پیدا می شود. یکی از این دوره های فتنه خیز دوره سلیمان است. دوره ای که متأسفانه سینمای ایران درباره آن پیش از این فیلم سکوت کرده بود. ملک سلیمان پروژه ای عظیم است که تقریباً نمونه ای در سینمای ایران ندارد و البته تاریخی را هم که این پروژه انتخاب کرده است موضوع خردی نیست. ملک سلیمان اولین تلاش دیجیتالی در سینمای ایران نیز آن هم در این حجم محسوب می شود. خلق صحنه های فانتزی موجودات ماورایی و یا به نمایش قرار دادن قدرت هایی که در ید توانایی سلیمان نبی خدا است از ویژگی های خاص این اثر است.

          

تشریح شرایط مردم و علمای بنی اسرائیل در دوره سلیمان نبی(ع) نیز جزء مباحثی است که این اثر کوشیده است تا به آن بپردازد. مباحثی که روایت یهودی به آن روی خوش نشان نمی دهد. چرا که در قدم اول علمای یهود را که در مقابل پیامبر خود ایستادند و فرمان نبردند را زیر سوال می برد. این ها همه موضوعاتی است که ملک سلیمان با ورود به آنها دفترشان را باز کرد و امکان این را بوجود آورد تا به صورت جدی در سینمای تاریخی ایران به بحث گذاشته شوند. اما اگر قبول کنیم که ملک سلیمان جزئی از اولین قدم های سینمای ایران برای ورود به میدانی چنین وسیع است، باید توقع داشته باشیم که این دیکته سخت غلطهایی را نیز داشته باشد.غلطهایی که می تواند اصلاح شدنش به تولد یک اثر بی نظیر در آینده منجر شود، چنانچه گفته شده است که کارگردان این اثر به دنبال آغاز قسمت دوم ملک سلیمان است. بنابراین باید نگاهی دقیق تر و حتی با بزرگنمایی بیشتری نسبت به کاستی های اثر موجود خود بیندازد.

ملک سلیمان از چند جنبه قابل بحث و بررسی انتقادی است. وقتی درباره یک فیلم سینمایی صحبت می کنیم نمی توانیم خصوصیات دراماتیک این نوع از هنر را نادیده بگیریم. خصوصاً اگر موضوع مان یک فیلم تاریخی باشد که در این صورت قطعا مخاطب به دنبال این است تا با یک قصه تمام عیار و دارای فراز و فرود روبرو شود. درباره ملک سلیمان نیز استثنایی وجود ندارد. مخاطب ملک سلیمان منتظر است تا روایت از جایی آغاز شود و لایه به لایه پیش برود، شخصیت ها معرفی شوند و او آنها را بشانسد، با آنها همراه شود و در نهایت با همذات پنداری با آنها شروع به گره گشایی از داستان کند. در این میان داستان های فرعی می توانند نقش مهمی در قوت دادن به داستان و پیشبرد آن ایفا کنند.

ملک سلیمان از این نظر دچار ضعف هایی جدی بود. حشو زوائد مانع از این شده بود که محور اصلی داستان بتواند خود را به خوبی به نمایش بگذارد. بخشی از این حشو و زوائد مربوط به قصه های نیمه تمام و ناقصی مربوط می شود که مطرح می شوند اما پیش از اینکه به جایی که باید برسند تمام می شوند. کارگردان تکلیفش را با آنها روشن نمی کند و ارتباط این بخش ها با بدنه اصلی داستان حفظ نمی شود. داستان ملک سلیمان از ضرباهنگ مناسب محروم است. هیچ تلنگری به ذهن مخاطب نمی خورد و مخاطب کمتر جایی از فیلم با نقاط عطف رو برو می شود. ضرباهنگ فیلم یکنواخت است. فیلم در فضایی آرام آغاز شده اما یک دفعه به یک مرتبه بالا تر صعود می کند. در این بخش نیز باز هم داستان کم می آورد و نمی تواند به خوبی بخشی از مکاشفات سلیمان نبی را توضیح دهد. سلیمان به یک باره تقاضای داشتن ملکی عظیم را می کند بی آنکه توجیه مناسبی برای این خواسته اش از خدا برای مخاطب فیلم داشته باشد. همچنانکه داستان ناگهان از آغاز خود به اوج انتقال می یابد و و در اوج می ماند ف ناگهان و در اوج نیز به پایان می رسد و مخاطب در می ماند که آیا حال داستان به نتیجه اش رسیده است یا خیر، یعنی این پایان داستان است؟

          

کارگردان بسیار بریده بریده سخن گفته است و آن قدر در این امر افراط شده که مخاطب دچار سردرگمی در فهم اتفاقات می شود. برای مخاطب اینکه سلیمان مدام سوار بر اسب از شهری به شهر دیگر یا بهتر بگوییم از لوکیشنی به لوکیشنی دیگر منتقل می شود سخنانی به زبان می آورد و عده ای را نجات می دهد و دوباره راه می افتد، قابل پذیرش نیست. پخته شدن و باور پذیری شخصیت های یک اثر سینمایی یکی از عوامل اصلی همراه شدن مخاطب یک اثر با قصه ان است. مخاطب به دنبال این است که خود را به شخصیت های داستان نزدیک کند و با آنها همراه شود و بتواند آنچه را آنها حس می کنند لمس کند، که به مجموع این کنش ها و واکنش ها اصطلاحاً همذات پنداری می گویند. مخاطب ملک سلیمان، توقع دارد تا برادران سلیمان، فرماندهان سپاهش، مردم زمانه اش و دشمنان سلیمان را بشناسد، اما مجال آن را پیدا نمی کند. داستان مدام در حال گذر از رویدادی به رویدادی دیگر و از شخصیتی محوری به شخصیتی محوری است. در این میان تنها برخی شخصیت ها تا میزان محدودی شناخته می شوند که این شناخت تنها در حد یک تیپ باقی می ماند. بگذریم از اینکه غیر از شخص سلیمان و به میزان بسیار کمتری آصف ابن برخیا و در طرف منفی داستان کاهن یهودی تقریبا این فیلم شخصیت محوری ندارد. شخصیت محوری فیلم در حقیقت خود سلیمان است. البته برای مخاطبی که سلیمان را از طریق آیات و روایات نمی شناسد حواشی شخصیت سلیمان کاملا نامکشوف می ماند. اینکه او چگونه به ملک رسیده، اینکه سلیمان رابطه اش با برادرانش چیست. رابطه علمای یهود با آل داوود چیست و چه کینه ای میان ان ها در جریان است، تنها به اشاراتی مبهم محدود می شود.

چنانچه در بخش ابتدایی بحث به آن اشاره شد ملک سلیمان به دلیل به کار بستن تکنیک های سینمای دیجیتال می توانست از جذابیت هایی بهره ببرد که دیگر آثار سینمایی از آن محروم هستند. داستان سلیمان به دلیل محوریت عناصر ماوراء طبیعی در سینما ماهیتی فانترزی دارد. اما ورود به داستان و فضای کلی آن هرگز چنین حسی را به مخاطب منتقل نمی کند، شاید از همین جهت باشد که اکثر صحنه های طرحی دیجیتالی شده کار به دل نمی شنیند و نچسب مب نمایاند. اینکه در یک فضای کاملا رئالیستی ناگهان پای عناصر فانتزی به داستان باز شود مخاطب را پس می زند. برای نمونه می توان به فیلم "ارباب حلقه ها"اشاره کرد. فارغ از موضوع فیلم این اثر توانسته فضای ماورایی را برای مخاطب خود ملموس کند. بگذریم از این که شاید هزینه ساخت ارباب حلقه ها چندین برابر ملک سلیمان است، اما تغییر فضا از فضای رئال به فضایی اسرار آمیز اتفاقی است که در این فیلم آمریکایی افتاده است. ماهیت شایطین و اجنه تا یک سوم پایانی فیلم برای مخاطب ناملموس است و مخاطب از دور ان هم با اثراتی که این مجودات بر زندگی انسان می گذارند برخورد می کند. در حالی که در صحنه ابتدایی این فیلم به صورتی کاملا تجسم یافته مخاطب در غار جادوگر می تواند شیاطین را مشاهده کند.

در کنار هنر های دیجیتال صحنه آرایی می توانست به فضا سازی فیلم کمک فروانی کند. توجه داشته باشیم که داستان سلیمان نبی علیه السلام ، به هر حال از قصص مشهوری است که مخاطب با آن کم بیش آشنا است. مخاطب آنچه از سلیمان در ذهن دارد فرمانروایی قدرتمند با سرزمینی وسیع است. در ملک سلیمان، ایشان تنها فروانروای چند ده و قصبه به نظر می رسند که کل لشکریان او در مجموع شاید به 50 نفر هم نمی رسد. عدم توجه فیلم ساز به اینکه مخاطب چه توقعی از سلیمان دارد و او چه چیزی را به مخاطب نشان می دهد باعث سرخوردگی مخاطب می شود. در حالی که با به تصویر کشیدن یک لشکر نه چندان عظیم حس بزرگی واقعه در بیننده تا حدود زیادی تقویت می شد. یکی از نقاط قوت این اثر سینمایی موسیقی متن پوشش دهنده و دارای حس آن بود. موسیقی به خوبی صحنه های اضطراب و حماسی را تقویت می کرد. اما در صحنه هایی همین موسیقی چنان اج می گرفت که یک سر و گردن بالاتر از صحنه هایی که مخاطب می دید می ایستاد. به نمونه آن در مورد حرکت لشکریان سلیمان اشاره کردیم. البته کارگردان کوشیده است این کمبود را با صحنه های تاخت و تاز سپاهیان سلیمان جبران کند، اما افراط در استفاده از این صحنه ها تنها بیننده را خسته و دلزده می کند و اصل قصه را تحت الشعاع قرار می دهد. و بر عکس آنچه کارگردان توقع دارد سلیمان نبی –معاذ الله- فرمانروایی بی کفایت به نظر می رسد که نمی تواند گوشه و کنار قلمرو خود را از طریق فرماندهانش کنترل کند و مدام باید خود سورا بر اسب از شهری به شهر دیگر برود.

           

از نکات دیگر فیلم اینکه نورپردازی و رنگ صحنه ها در القای حس به مخاطب اثر گاه می تواند نقش مهمی را ایفا کند. اما در برخی از مواقع این نقش نادیده گرفته می شود. به طور مثال زمانی که سلیمان به شهر آسیب دیده اریحا وارد می شود با فضایی غبار آلود و دود آلود روبرو می شود. رنگ خاکستری این پلان می توانست حس صحنه را چند برابر کند در حالی که نور گرم آفتاب که در این صحنه دیده می شود همه چیز را بر هم می زند. در بخش پایانی فیلم زمانی که سلیمان از یارانش در کنار دریا می خواهد که آماده حرکت شوند، آنها به نبی(ع) عرض می کنند که به شدت خسته هستند و توان راه پیمودن ندارند و از سلیمان تا فردا تقاضای استراحت می کنند. سلیمان مستأصل رو به درگاه خداوند متعال یاری می خواهد که حضرت حق اختیار باد را در ید سلیمان قرار می دهد.در همین بخش است که ناگاهان بی دقتی در داستان پردازی رخ می نماید و سلیمان همه یاران خود را که تا دقایقی پیش از خستگی توان حرکت نداشتند برای به هم متصل کردن چند کشتی تا طلوع آفتاب به کار می گمارد و بلافاصله پس از اتمام کار حرکت می کنند.

به نظر می رسد اگر برای داستان فیلم و فیلمنامه وقت جدی تری گذاشته می شد و بیشتر مورد پرداخت و اصلاح قرار می گرفت اثر نهایی متفاوت تر از آن چیزی بود که حالا عرضه شده است. شاید آقای بحرانی می بایست نوشتن فیلمنامه را به شخص دیگری می سپرد. به هر حال نداشتن چفت و بست های لازم داستان، به فیلم و ریتم آن ضربه زده است. ملک سلیمان می توانست به یکی از شاهکارهای سینمای ایران تبدیل شود، اگر بیش از این به آن توجه می شد، اما این به معنای نادیده گرفته شدن ارزش های آن نیست. ملک سلیمان یک نوع خط شکنی در سینمای ایران است و از سوی دیگر قدمی است جدی و محکم برای آغاز سینمای تاریخی که در آن هالیوود تنها روایت معتبر برای تاریخ سازی نیست.

نقدی بر پسر آدم، دختر حوا

راستش رامبد جوان براي من آدم عجيبي است. مثلاً سريال‌هايي چون «نشاني» و «گمگشته» را از او اصلاً دوست ندارم ولي در مقابل «اسپاگتي در هشت دقيقه» يكي از كمدي‌هاي محبوبم است و بسياري از بازي‌هايش را هم دوست دارم. با اين حال بنا به دلايلي كه نمي‌دانم (شايد حضور بازيگراني با كارنامه نه چندان درخشان)، فكر مي‌كردم اين فيلم بيشتر از جنس سريال‌هايش باشد تا اسپاگتي. نكته كليدي براي لذت بردن از اين فيلم، آگاهي به عشق زن و مرد و به هم رسيدنشان در انتهاي فيلم است. يكي از فرمول‌هاي فيلم‌هاي كمدي رمانتيك! چنان‌چه آثاري چون صورتي و فيلم قبلي جوان را هم بدون نظر گرفتن اين نكته نمي‌توان با لذت تماشا كرد. بنابراين لجاجت و شيطنتي كه در هر دو شخصيت اصلي (مينا با بازي مهناز افشار و فرهود با بازي حامد كميلي) وجود دارد دستمايه‌اي براي پنهان كردن عشقي است كه بين آن دو شكل مي‌گيرد. تا مثلاً دعوا و كري‌خواني‌ها و فضولي‌هاي آنها جاي ابراز عشق را بگيرد و بديهي است كه علامت سوال مخاطب نه «سرنوشت» كه «چگونگي رسيدن به سرنوشت از پيش تعيين شده براي زن و مرد» است.

تمايز اصلي فيلم جوان با فيلمفارسي‌هاي روي پرده همين است. مثلاً در اخراجي‌ها كسي از تحول انتهاي فيلم مجيد سوزوكي، توي ذوق نمي‌خورد. همه مي‌دانيم كه وقتي ده‌نمكي فيلمي بسازد پايانش را به چنين چيزي مي‌رساند. نكته اعصاب خرد كننده اينجاست: لمپن‌هايي كه به گفته يكي از كاراكترهاي فيلم اراذل و اوباش هستند، تنها با چند نصيحت جواد هاشمي (و البته سعي هاشمي در دوستي با آنها) و دفاعي كه مقابل فرمانده از آنها مي‌كند، متحول مي‌شوند. در فيلم بسيار ضعيف ديگري چون «پسر تهروني» مادر و پدر دو جوان هم عاشق يكديگر مي‌شوند تا هم باعث نزديكي ناخواسته دو جوان لج‌باز شوند و هم عروسي پاياني فيلم را مجلل‌تر كنند. ولي «پسر آدم، دختر حوا» براي اين موضوع گره ديگري را به داستان اضافه مي‌كند.

در واقع اگر شرط بندي ابتداي فيلم مبني بر ترك ساختمان توسط يكي از دو وكيل، با پيدا كردن موكل توسط ديگري، مي‌تواند خيلي زود به انتها برسد، شخصيت‌هاي جديد مسير داستان را تغيير مي‌دهند: مرد و زني كه خود با يكديگر اختلاف دارند و سر سرپرستي بچه‌، دعوايشان است به سراغ آنها مي‌آيند تا به صورت همزمان موكل پيدا كنند و هيچ‌كدام در ابتداي فيلم، مجبور به ترك كردن دفترشان نشوند و البته سوژه جديد و سخت‌تري مثل حزانت بچه، به عنوان شرط بندي آنها مطرح گردد. در نتيجه هم فيلم مي‌تواند مدت بيشتري مرد و زن را در همسايگي هم نگه دارد و هم دعواي بين زنان و مردان را با تبديل گروه‌هاي يك نفره به دو نفره، تقويت كند. (حالا علاوه بر دعواي مينا و فرهود شاهد دعواي محبوبه (شيلا خداداد) و ناصر (رامبد جوان) هم هستيم كه به نوعي دو تيم را تشكيل مي‌دهند)

ناصر و محبوبه به اندازه فرهود و مينا، يك‌دنده نيستند. اگر لجبازي بهانه ادامه سير دعواي دو شخصيت اصلي است، زوج جديد بهانه بهتري چون «سرپرستي بچه» را براي جنگيدن دارد. پس مي‌شود با پايان دادگاه‌بازي اين دو، خيلي سريع‌تر آشتي‌شان داد. نتيجتا اينكه اين دو وارد فيلم شده‌اند كه با نزديك شدن به همديگر، مانع دشوار لجاجت دو وكيل بر سر ابراز عشقشان را هم بردارند. اين ماجرا مي‌توانست خيلي ساده‌تر از اينها انجام شود و زمان فيلم هم كوتاه‌تر از اين باشد (مدت زمان فعلي فيلم تقريبا يك و نيم برابر كمدي‌هاي اخير روي پرده است). مثلا همان ابتدا دادگاه راي را به بهانه اعتياد مرد، به نفع زن صادر كند. ولي خوشبختانه فيلمنامه‌نويسان، به خوبي قدر ظرفيت‌هاي داستانشان را فهميده‌اند و با وصل كردن اين موضوع به قوانين كشور، يك به يك اتفاقات جديدي در فيلم چيده‌اند. وقتي راي ابتدايي به نفع مرد صادر مي‌شود، وكيل زن براي گريز از شكست چاره‌اي جز دل زدن به دريا ندارد و به انگيزه سر در آوردن از اطلاعات بيشتر، وارد اتاق وكيل مرد مي‌شود. همين موضوع اگر در ابتدا باعث رفتن زنان به سمت راه حل‌هايي چون تاكيد بر اعتياد پدر مي‌شود، مقدمه حضور تلافي‌گونه وكيل مرد و قرار دادن ميكروفون در تلفن وكيل زن را فراهم مي‌كند تا با آگاهي از نقشه زنان، به كنار گذاشتن ترياك توسط جوان تاكيد كند.

دوباره كفه ترازو به سمت مرد است و حتي ادعاي شرف (رد تهمت اعتياد به جوان) مي‌تواند اين برتري را سنگين‌تر كند. ولي آگاهي افشار از حركت كميلي، باعث سكوت هر دو و رد ادعاي شرف مي‌شود (در ازاي عدم شكايت افشار به خاطر ميكروفون داخل تلفن). ولي باز هم مردان پيروز ماجرا هستند. در اينجا قوانين متغير كشور به كمك فيلم مي‌آيد. مجلس قانون جديدي تصويب مي‌كند و حالا زنان برنده هستند. همه چيز برعكس شده كه يك‌باره شوراي نگهبان قوانين را رد مي‌كند. ظاهرا مردان پيروز شده‌اند ولي مجمع تشخيص مصلحت نظام، به عنوان مرجع نهايي قانون، وارد ماجرا مي‌شود تا مواد ادامه يافتن داستان را فراهم كند. (استفاده از ايده شغل مطبوعاتي زن به ادامه اين روند و البته تشديد نيش و كنايه‌هاي فيلم به وضعيت جامعه كمك مي‌كند.)

طولاني شدن روند پرونده ناصر و محبوبه، جدا از بيشتر شدن زمان فيلم و ايجاد موقعيت‌هاي ناب طنز، باعث حواس پرتي مخاطب از نزديك شدن مينا و فرهود است. چرا كه هر چقدر دعواي آنها بر سر پرونده موكلينشان طولاني‌تر شود و ماجراي دعواي دو موكل پر رنگ شود، به همان ميزان تمركز نسبت به رابطه احتمالا عاشقانه دو وكيل كاسته مي‌شود. گفته شد كه پدر و مادر كودك لجاجت ذاتي دو نفر اول را ندارند. اين موضوع هم با مقدمه‌چيني‌هايي مثل نوع پوشش و ظاهر آنها تا حدي روشن شده‌است. ضمن آن‌كه اگر «بچه» در ابتداي فيلم بهانه‌اي براي دعواي آنهاست مي‌تواند اولين بهانه براي آشتي‌ آنها هم باشد. خوشبختانه فيلم اين ماجرا را كش نمي‌دهد و پدر و مادر بچه پس از مشخص شدن راي دادگاه، خيلي سريع به وكيل‌هاي خود مي‌گويند كه عاشق يكديگر هستند. حال در شرايطي كه حامد كميلي مجبور به ترك كردن دفتر وكالت است (به خاطر باخت در شرط‌بندي) اين موضوع بهانه‌اي است تا روند جدا شدن افشار و كميلي بار ديگر به تاخير بيافتد.

ناصر و محبوبه اگر چه خيلي لجاجت ندارند اما اين ميزان غرور كه نتوانند عشقشان را به يكديگر ابراز كنند هم طبيعي است. حال كه ناصر مثلا قرار است به خارج برود محبوبه چاره‌اي جز دزديدن پاسبورتش ندارد و در عين حال ناصر هم بايد شناسنامه محبوبه را بدزدد و عجله در سفر ساختگي، رفتن همزمان آن دو را به سمت اين دزدي توجيه مي‌كند. جا گذاشتن كليد و كشيدن زنان از ديوار خانه مرد، باعث دستگيري‌شان مي‌شود و در عين حال بچه آنها در خانه زن است (چون حزانتش طبق مصوبه مجلس تشخيص مصلحت نظام به زن داده شده) و همين بهانه‌اي مي‌شود تا براي اطلاع دادن به بچه، به سمت خانه محبوبه بروند و دو مرد هم گير بيافتند. طبيعي است كه با اين ماجرا، علاقه جوان و خداداد به يكديگر لو برود و پرونده دو شخصيت دوم فيلم بسته شود. حال هم اين بازداشت شبانه و هم مقدمه‌چيني‌هاي قبلي (كه بعضي‌هايش مثل تلاش كميلي براي بازگرداندن كيف و اطلاع افشار از عشق كميلي با تماس تلفني با مادرش، كمي دم دستي و غير منطقي به نظر مي‌رسد) و صد البته همراه بودن دو وكيل با زوجي كه مثل آنها عاشق هم بوده‌اند و حالا عشقشان را ابراز كرده‌اند، زمينه را براي نزديك شدن دو وكيل لجوج فراهم مي‌كند كه تنها به يك جرقه نياز دارد.

فيلم البته بر خلاف ادعا و ظاهرش كه مي‌خواهد يك قصه عاشقانه كمدي را بگويد، در جاهايي هم كه كاملا در خدمت داستان است، نيش و كنايه‌هاي تندي به جامعه مي‌زند. مثلا وقتي بحث قانون حزانت بچه از شوراي نگهبان به مجمع تشخيص مصلحت نظام مي‌رود، محبوبه به عنوان سردبير يك مجله با همكاري ساير نشريات بر موضوع حق حزانت زنان فشار مي‌آورد و در مقابل، فرهود از ناصر مي‌خواهد كه از نشريه دوستش براي دفاع از حق آقايان استفاده كند! اين درست انعكاس دهنده بخش عمده‌اي از وضعيت مطبوعات كشور است كه بيشتر در خدمت منافع كاركنان است تا حقايق (شايد دلايل و گزارش‌هاي نشريه محبوبه مبني بر حق زنان، صحيح باشد اما انگيزه نوشته شدن اين دلايل در آن موقع نه حقيقت طلبي، كه تامين منافع شخصي است و البته مقابله به مثل مردان اين منفعت طلبي را تشديد مي‌كند). و البته تاثيرپذيري قانون‌گذاران از فشار مطبوعات نيز، خود مي‌تواند زمينه بحث‌هاي بيشتري را فراهم كند.

موقعيت‌هاي طنزي كه با چنين زمينه‌چيني‌ها يا مثلا با ظرافت در ديالوگ‌نويسي ايجاد شده باشد در فيلم فراوان است. در عين حال بايد به بازي خوب حامد كميلي و مهناز افشار هم اشاره كرد كه مرز بلاهت و جديت در هر دو به يك شكل رعايت شده‌است. حامد كميلي پس از سريال‌هاي نا اميد كننده‌اش، در اين فيلم و شكلات داغ نشان مي‌دهد كه بازيگر با استعدادي است و مهناز افشار هم بهترين بازي خود را تا اينجا رقم مي‌زند (دليل برخي انتقادات به بازي افشار را متوجه نمي‌شوم). با اين حال بازي هميشگي رامبد جوان از نقش نسبتا متفاوتش بيرون مي‌زند و البته بازي‌هاي ساير بازيگران اصلي و فرعي هم چندان تعريفي ندارد.

ناگفته نماند كه نمي‌توان چشم را بر بسياري از ضعف‌هاي فيلم مانند نقش‌هاي زائدي مثل پدر مينا، صحنه‌هاي اغراق آميز و كش‌داري چون دزديده شدن مينا و راه‌پيمايي و يا برخي شكلك‌هاي بي زمان و نا متناسب شخصيت‌ها بست. ولي بايد قبول كرد كه اين فيلم، كمدي كار شده‌اي است و شايد اگر برخي پيش‌زمينه‌هاي منفي نسبت به رامبد جوان در ذهن خيلي‌ها وجود نداشت، بيش از اينها تحسين مي‌شد. «اسپاگتي در هشت دقيقه» هم توانسته بود با استفاده از ايده ناب نزديك شدن زن و مرد توسط كودكان، شخصيت‌پردازي و بازي‌هاي خوب اكثر كاراكترها، پارادوكس‌هاي بين ظاهر شيك و واقعيت كوچه بازاري آدم‌هاي منفي و هجو بسياري از فيلم‌هاي تاريخ سينما و صحنه‌هاي كميك فراوان (مثل تحريك پسربچه به كتك زدن بچه ديگري توسط رامبد جوان در پارك يا شوخي پرتاب سيب كه در نهايت به گره‌گشايي فيلم مي‌آمد) كمدي سالمي باشد. ولي «پسر آدم، دختر حوا» يك قدم جلوتر است و دوپارگي‌ها و سكانس‌هاي زائد و كشدارش در مقايسه با فيلم اول جوان، تا اندازه‌اي كاهش يافته‌است. پس مي‌توان به «ورود آقايان ممنوع» هم با اميدواري بيشتري چشم دوخت.

پسانوشت: نوشته ای که خواندید قسمتی از نقد من بر پسر آدم، دختر حوا بود. متن کامل آن را می توانید در شماره اخیر ماهنامه فیلم مطالعه فرمایید.

فیلسوف ها در سریال لاست!

در چند پست قبل درباره سریال Lost گفتم و به تحلیل شخصیت «سعید» در این فیلم پرداختم. در این پست می خواهم به تحلیل دو شخصیت دیگر این داستان که نامشان و هویت شان با دو فیلسوف بزرگ تمدن غرب (جان لاک و دیوید هیوم) شباهتی عجیب دارد بپردازم.

جان لاک

جان لاک يکي از کاراکترهاي مهم فيلم است که گاهي در کنار جک و گاهي مهم‌تر از او مطرح مي‌گردد. انتخاب نام جان لاک، فيلسوف عصر روشنگري و پدر ليبراليسم براي اين کاراکتر در بردارنده‌ي نکات مهمي‌ است. جان لاک در جزيره به عنوان رهبر معنوي و ايدئولوژيک مطرح است و حتي مي‌توان او را پيامبر جزيره دانست. مهم‌ترين ويژگي جان که او را از سايرين ممتاز مي‌کند باور و اعتقاد او به ماوراء از جمله نيروي جزيره و وظيفه‌اي که او در قبال اين جزيره دارد است. نکته‌اي که بن در خاکسپاري او به عنوان مهم‌ترين ويژگي لاک بيان مي‌کند و يا جک در صحبت با دود سياه که در بدن جان لاک ظهور کرده او را مرد اعتقاد و باور مي‌داند. نکته‌ي قابل توجه آن است که جان که او را مرد باور و اعتقاد مي‌دانيم و به خاطر همين ويژگي‌ها صلاحيت رهبري گروه بوميان يا ساکنين قبلي جزيره را کسب مي‌کند در مورد اعتقاد به خدا کاملاً ساکت است و هيچ گرايش ديني خاصي از او نمي‌بينيم؛ لذا اگر چه که او اهل فهم غيب و پشت پرده‌ي امور است اما اين معناگرايي به دين يا خدا نمي‌انجامد و جان کاملاً متکي به توانمندي خود است.

اين گرايش و سکوت دقيقاً همان راه حليست که غرب بعد از بحران خلاء معنويت علي الخصوص پس از انقلاب اسلامي و انفجار فرهنگي ديني آن، به کار گرفت؛ در واقع پس از دوران تجربه‌گرايي محض و نفي هرگونه غيب و ماوراء يا معنا و روبه‌رو شدن با توده‌ي جامعه که نيازمند معنويت از دست رفته و به طور کلي دين بود، با توجه به نگراني بازگشت توده‌هاي مردم به دين و مذهب، از دين عنصر اعتقاد به ماوراء و غيب و معنويت را جدا کرده و شعار معنويت مستقل از دين را سردادند. در حالي که دين چيزي فراتر از معنويت و صرف باور به غيب بوده و دربردارنده‌ي چهارچوب عقيدتي، عملي و اخلاقي است که ابعاد مختلف زندگي بشر اعم از دنيا و آخرت را شامل مي‌شود. انتخاب نام جان لاک براي اين چنين شخصيتي نشان دهنده‌ي آن است که ايده‌ي اصلي تمدن غرب که مي‌توان آن را ليبراليسم ناميد و جان لاک فيلسوف عصر روشنگري به عنوان اصلي‌ترين نظريه پرداز آن محسوب مي‌شود، آيين جديدي است که حتي اگر بتواند باور و اعتقاد و معنويت داشته باشد اما قطعاً نامي از خدا در آن نيست و با هيچ ديني سرسازگاري ندارد؛ البته دين به معناي واقعي آن؛ چرا که غرب مشکلي با اديان توحيدي که فقط پوسته‌ي ظاهري از آن باقي مانده است ندارد.

به نظر مي‌رسد داستان لاست يک‌بار ديگر جان لاک را متولد کرده و در واقع ليبراليسم که جان لاک مهم‌ترين نظريه‌پرداز آن محسوب مي‌شود، بازتعريف شده است. جان لاکِ قرن هجده يک ماده‌گرا و نفي کننده‌ي غيب و معنويت است اما جان لاکِ قرن بيست و يک، مرد اعتقاد و باور اما کماکان بي‌خداست. در واقع نياز امروز و خلاء تمدن حاضر معنويت و ماوراء است لذا متفکرين و نظريه‌پردازان اين تمدن در حال بازتعريف مکاتب و مفاهيم خود مي‌باشند و اين دقيقاً همان کاري است که جان لاک در نقش انسان معناگراي بي‌خدا انجام مي‌دهد. اين آيين جديدِ «انسان محور» که پدر آن يا پيامبر تبليغ کننده‌ي آن جان لاک است، هر چند در دنياي امروز به مشکلاتي برخورده است و ناکارآمدي و ضدانساني بودنش در حال ظاهر شدن است، و در فيلم اين موضوع را با فلج بودن جان لاک و زندگي نکبت بار او در خارج جزيره بيان مي‌کند اما جزيره مي‌تواند او را از اين زندگي نکبت‌بار خارج کرده و فلج بودن او را منتفي کند و از او يک رهبر واقعي و آن‌چه شايسته‌ي اوست محقق کند. در حقيقت بايد گفت اگرچه ليبراليسم و ساير مکتب‌هاي انسان گرا نسبتي با دين و معنويت ندارند اما سران ايدئولوژيک دنياي غرب در پي تغيير اين مکاتب با نياز روز جامعه‌ي خود که نياز به باور غيب است مي‌باشند و در اين فيلم با اصلاح چهره‌ي جان لاک به عنوان مردي با عقيده و مؤمن به غيب اين تلاش براي عقب‌گرد مشهود است.

دزموند هيوم

دزموند هيوم کاراکتر ديگري است که نقش فعالي در جزيره و کنترل آن دارد. دزموند به لحاظ شخصي فردي مذهبي است و حتي در گذشته يک کشيش بوده است که از کليسا به خاطر امور مهم‌تري که او مي‌تواند انجام دهد خارج مي‌شود. انتخاب نام هيوم براي اين شخصيت در ظاهر يک دو گانگي است. چرا که از سويي ديويد هيوم يکي ديگر از فيلسوفان بسيار مطرح عصر روشنگري، فردي است که رسماً اعلام مي‌کند من يک ملحد هستم و او را مي‌توان پدر حس گرايي دانست. کسي که قائل است هر چه به حس نيايد وجود ندارد و طبعاً خدا، دين و ملحقات غير حسي آن را به طور کلي نفي مي‌کند. اما از سوي ديگر در داستان، دزموند هيوم فردي است با صبغه‌هاي مذهبي و ديني و در اصل يک کشيش بوده است. اما او نيز در مورد اعتقاداتش به خدا يا مسيح يا هر آيين ديگري سخني به ميان نمي‌آورد.

در تحليل اين شخصيت بايد گفت دزموند ديندار است اما دينش بي‌ديني است؛ يعني آيين مسيحيان امروز که مي‌تواند معادلات جهاني را عوض نموده و نقش مهمي در نجات اين تمدن داشته باشد، الحاد، حس‌گرايي و انسان‌گرايي است. ديني که ديويد هيوم پدر فلسفه‌ي انگليس براي بشريت آورده است الحاد و بي‌ديني است و اين دين است که مي‌تواند در دنياي امروز ناجي باشد. لذا در فيلم علي‌رغم اصطلاحات مذهبي دزموند يا گذشته‌ي او در کليسا، او مثل اکو يا حتي چارلي مذهبي نيست و از اعتقاداتش و يا خدايش حرفي نمي‌زند. نکته‌ي ديگر در مورد دزموند، عشق او به پنلوپه است. عشقي که يکي از مهيج‌ترين داستان‌هاي فيلم را ايجاد مي‌کند. همانطور که بيان شد زن نماد عقيده و وطن بوده و عشق به او، يعني ميل و گرايش به تصرف سرزمين و يا عقيده مي‌باشد. از سوي ديگر پنلوپه يکي از شخصيت‌هاي اصلي داستان ايلياد و اديسه، از افسانه‌هاي يونان باستان است. زني که سال‌ها منتظر همسرش اديسيوس مي‌ماند و در مقابل خواستگاران زياد تسليم نمي‌شود. اين شخصيت که در همان افسانه هم نماد يونان باستان و آرمان‌هاي آن است که مقاومت کرده تا فقط به تصرف اديسيوس يعني مرد واقعي‌اش در آيد در اين فيلم نيز سال‌ها منتظر دزموند مي‌ماند تا هيوم مرد او شود.

در واقع پنلوپه‌ي لاست که تداعي‌کننده‌ي پنلوپه‌ي اديسه مي‌باشد همانند او منتظر همسر لايقش مي‌ماند. ‌اين علاقه و عشق پايدار به گرايش فيلسوفان عصر روشنگري به يونان باستان به عنوان تمدن انسان‌محور بي‌خدا برمي‌گردد. يعني هيوم و هم‌قطارانش صاحبان اصلي تمدن يونان باستان و دوران انسان‌گرايي‌اند. در واقع پني همان عقيده‌ي يوناني انسان محور است که در طول تاريخ منتظر هيوم‌ها مانده و فقط به تصرف فيلسوفان عصر روشنگري در خواهدآمد. اين تداعي معاني که با استفاده از اسامي تاريخي و اسطوره‌اي صورت مي‌گيرد، بيان‌کننده‌ي رابطه‌ي وثيق يونان باستان به تمدن حاضر مي‌باشد.

تشويش هاي اگزيستانسياليستي

كتاب هاي مستور مثل غزل مي ماند. بيت هايش ظاهراً‌ بهم ربطي ندارد ولي در دل همه ي آنها خطي هميشگي است كه دانه هاي تسبيح روايت را به هم مي چسباند و تو را به آن حال خوش مي رساند. كمي فلسفي تر اگر بشوم، مستور را بخاطر زنده كردن تشويش هاي اگزيستانسياليستي اش تحسين خواهم كرد. اين تشويش ها را كه مي شكافي در دلش طعم روح افزايي از يك ايمان را مي چشي. اصلاً ايمان اگزيستانسياليستي همين است...هي مي رود... هي مي آيد... آرام نمي گذاردت. ايمان نيست كه، بقول كي ير كه گور، «ترس و لرز» است.

در «روي ماه خداوند را ببوس» مستور درگيرت مي كند با تشويش هايي كه از انتهايش يك بوسه بر روي مفهومي مقدس به نام خدا نصيبت مي شود. براي من بين داستان روي ماه خداوند را ببوس با فيلم هاي ميرباقري شباهتي بزرگ وجود دارد آنهم اينكه در هيچكدام نبايد ديالوگ را از دست بدهي وگرنه چيزي گيرت نمي آيد... يك كلام! «استخوان خوك ودست هاي جذامي» ديوانه ات مي كند. درگيري مستور با مفهوم و معناي عدالت براي كلّه هايي كه بوي قرمه سبزي مي دهت خيلي لذّت بخش است. طعم كتاب استخوان خوك و دست هاي جذامي- كه به زعم من بهترين كتاب مصطفي مستور است- تو را ياد چخوف مي اندازد. اما خدا وكيلي نويسنده ي وطني خودمان چيز ديگري است. پرسوناژ ها در «استخوان خوك و دست هاي جذامي» دقيق و بدون حشو و اضافات حرف مي زنند و تو اگر كمي زيادي درگير قصه بشوي انگار لحن كلامت مثل آنها تغيير مي كند. اولش ممكن است مثل تازه به دوران رسيده ها لب و لوچه ات را كج كني كه «شعار است»! ...ولي مستور وقتي شعار مي دهد هم قشنگ شعار مي دهد. اصلاً لجت نمي گيرد. باور مي كني.

 تا همين امروز نمي دانستم كه كتاب «عشق روي پياده رو» اولين مجموعه داستان مستور است. كتاب دلنشيني است. خواندنش را توصيه مي كنم. براي خوزستاني ها و بچه هاي جنگ مستحب مؤكّد است! يك نمايش نامه ي كوتاه هم از مستور خوانده ام با عنوان «دويدن در ميدان تاريك مين» نكاتي در آن است كه براي اهل نظر مفيد فايده است! بخصوص براي كساني كه مثل من زمين و زمان را بهم مي دوزند تا براي تفهيم مطلبشان مثال خوب بياورند. ديالوگي نيمه فلسفي است ميان يك فرمانده ي اردوگاه نظامي با دو سرباز خاطي. خطاي اين سرباز ها دو چيز است: اول: عشق ...دوم: فكر!

خلاصه كنم... مستور به شما كمك مي كند تا بهتر فكر كنيد. مستور مثل همه ي آدم هاي دوران ما بدنبال فرصتي است تا فكر كند.. و برعكس همه ي آدم هاي دوران ما براي فكر كردن وقت دارد! ايمان هم داستان هميشگي مستور است. از همان نوع اگزيستانسياليستي اش كه گفتم... البته اميدوارم خودش اين نوع ايمان را تكذيب نكند. در پايان توجه شما را جلب مي كنم به يك پرداخت شاهكار از مستور درباره ي تغيير معناي زن و زنانگي و روابط خانوادگي در دنياي مدرن... انصافاً بي نقص است.

« پدرم در مرادآباد به دنیا آمد و در مراد‌آباد مرد. اما هرگز نایت كلاب ندید. ندید چطور در دانسینگ‌ها چراغ‌ها رقص نور می‌كنند و مردان و زنان در هم وول می‌خورند. پدرم مرد و شلوارك داغ ندید. چراغ خواب قرمز ندید. مرد و چشمش به پردۀ سینما نیفتاد. ویدئو ندید. شوی مایكل‌جكسون تماشا نكرد. تا باران ببارد، چشم پدرم به آسمان بود و بعد كه می‌بارید، دایم خیره به زمین بود تا سبزه‌ها سربرآورند.

در مرادآباد وقتی به پدرم گفتم عاشق شده‌ام، هیچ نگفت. وقتی جزییات روح مهتاب را برای او شرح دادم، هیچ نگفت. وقتی گفتم مهتاب از سوسن، دختر عباس‌آقا قشنگ‌تر است، گفت: مگر عباس‌ آقا دختر دارد؟ پدرم هیچ‌وقت عاشق نشد. حتی عاشق مادرم نبود، اما او را دوست می‌داشت. خیلی دوست می‌داشت. وقتی مادرم خانۀ عالیه خانم روضه می‌رفت، پدرم مثل گنجشكی كه جوجه‌اش را با گلوله زده باشند، بال بال می‌زد. میان اتاق‌ها قدم می‌زد و كلافه بود تا مادرم برگردد.»

از داستان «در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم» در كتاب چندروايت معتبر

شما عقب افتاده اید!

دو سه هفته ایست که شبها پس از پایان کارهایم به مطالعه تاریخ انبیاء و تطبیق آن با آیات قرآن می پردازم و افسوس می خورم که چرا پیش از این و با چنین دقتی رویدادهای تاریخ دین و تمدن را نخوانده بودم. گویا آن روزها و فریاد انبیاء نیز در روزگار ما شنیده می شود و آن اتفاقات نیز در حال تکرار شدن است. چند شبی هست که با توجه بیشتری به مطالعه تاریخ قوم حضرت نوح می پردازم. وقتي در سخنان نوح با مردمش دقيق مي شوم، اولين نكته‎اي كه جلب نظر مي كند، اين است كه تلقي نوح از دعوتش يك تلقي كاملا «معرفتي» بوده است. نوح از يك طرف مي گفت: «ما اسئلكم عليه اجرا» يعني من هيچ اجر و مزدي از شما طلب نمي كنم، اما از طرفي ديگر مي گفت: «اطيعون» يعني به‎طور مطلق از من اطاعت كنيد. از نگاه قوم، نوح اتفاقاً چيز كمي درخواست نمي كرد. آن‎‎ها مي توانستند بگويند اين‎چه سخن مسخره اي است كه تو مي گويي من از شما اجر و مزدي طلب نمي كنم؟ تو از گرد راه رسيد‎ه‎اي و مي خواهي بر همه چيز ما حكمراني كني، آن‎گاه مي گويي من اجري طلب نمي كنم؟ چه منفعتي بالاتر از اين‎كه همه از تو اطاعت كنند؟

تنها پاسخي كه نوح مي توانست بدهد، اين بود كه من واقعاً فرستاده رب العالمين هستم و مي توانم اين موضوع را ثابت كنم. اگر شما پرواي خدا را داشته باشيد، يعني اگر بودن يا نبودن خدا در تصميمات زندگي شما نقشي داشته باشد، لاجرم از من اطاعت خواهيد كرد. اين دقيقاً حرفي بود كه نوح مي زد (اني لكم رسول امين؛ فاتقوا الله و اطيعون) و دقيقاً چيزي بود كه آن‎‎ها حتي از انديشيدن به آن ابا مي كردند. چراكه در «متد تجربي» خود، راهي براي بررسي صحت و سقم ادعا‎هاي نوح سراغ نداشتند. ادامه گفت‎وگوي نوح و قومش، اين نكته را بيشتر آشكار مي كند. نخستين چيزي‎كه قوم نوح در پاسخ دعوت او گفتند، اين بود كه: «انؤمن لك و اتبعك الارذلون» آيا به تو ايمان بياوريم در حالي‎كه پيروانت مشتي اراذل هستند؟

مي بينيد؟ آن‎‎ها وقتي در برابر دعوت نوح قرار گرفتند، به او نگفتند كه تو دروغ مي گويي و خدايي وجود ندارد؛ نگفتند تو پيغمبر خدا نيستي؛ حتي از نوح براي اثبات ادعايش دليل و بينه طلب نكردند؛ نگفتند برهانت كجاست. اساساً با چنين نگاهي به مسئله بيگانه بودند. اين‎گونه حرف ‎ها مال كساني است كه براي داشتن يك «جهان بيني صحيح فلسفي»، و براي «فلسفه درست زندگي» شأن و ارزش خاصي قائلند. اما قوم نوح چنين ديدگاهي نداشتند. آن‎‎ها به شكلي افراطي «عمل گرا» (پراگماتيست) بودند. يعني دغدغه اصلي آن‎‎ها «منفعت های ملموس مادي» بود، نه «فهميدن حق و باطل» و «كشف واقعيت ها». بنابراين وقتي با دعوت نوح مواجه شدند، به اين موضوع فكر نكردند كه آيا نوح راست مي گويد يا نه. تنها مسئله آن‎‎ها اين بود كه پيروان تو مشتي افراد پست و حقيرند. براي من بسيار جالب است كه در ميان آن‎ها، هيچ‎كس از خودش نپرسيد كه فرضا پيروان امروز نوح آدم ‎هاي فقيري باشند، آيا اين دليل كافي‎ست براي اين‎كه بگوييم او پيغمبر خدا نيست؟

نكته ديگري كه از اين آيات مي توان فهميد، اين است كه قوم نوح داراي نگاهي طبقاتي به جامعه بودند و مبناي نگاه آن‎‎ها نيز اقتصاد و ثروت بود. منظور از «اراذل» در اين آيات، افراد فقير و كم درآمدند؛ كساني كه شغل و پيشه آن‎ها، داراي منزلت اجتماعي بالايي نيست. به همين دليل هم مي بينيم كه نوح در پاسخ اين‎كه پيروانش را «اراذل» مي خوانند، مي گويد: «و ما علمي بما كانوا يعملون» يعني من چه كار به شغل و پيشه آن‎‎ها دارم؟ بنابراين، براي قوم نوح، ثروت و طبقه اجتماعي افراد، موضوعيت خاصي داشته است. تا جايي‎كه حتي به اعتقادات ديني هم از همين دريچه نگاه مي كردند. براي آن‎ها، «حق و باطل» و «درست و نادرست»، تنها از جهت منزلت اقتصادي و اجتماعي، موضوعيت داشته است. اگر به نوح ايمان نمي آوردند، به اين دليل نبود كه از نظر عقل و منطق سخن او غلط است، بلكه تنها به اين دليل بود كه اعتقادات او اعتقادات پابرهنه‎هاست!

اگر كمي دقت كنيد، همين امروز، افراد زيادي را خواهيد يافت كه درست مثل قوم نوح فكر مي كنند. شايد شما هم با برخي از شيفتگان فرهنگ غربي مواجه شده باشيد كه مي گويند مسلمانان با اين همه نفت و ثروتي كه در دست دارند، مشتي فقير بي سروپا هستند، اما تمدن غربي به چنان قدرت و ثروتي رسيده كه از قعر دريا تا اوج آسمان را درمي نوردد. با گفتن اين حرف ‎ها مي خواهند بگويند كه شيوه زندگي غربي، درست به دليل اين‎كه امروزه صاحب قدرت و ثروت شده اند، شيوه درستي است. من فعلاً نمي خواهم درباره علل پيشرفت غربي ‎ها در برخي زمينه‎ها، و متقابلاً علت عقب ماندگي مسلمانان، بحث كنم. اما مي خواهم بپرسم: آيا استدلال اين افراد، استدلال درستي است؟ يعني آيا رسيدن به ثروت و قدرت ـ و حتي نظم اجتماعي ـ دليل كافي بر درست بودن نگاه غربي ‎ها به زندگي، و درست بودن شيوه زندگي آن‎هاست؟ اگر اين استدلال درست باشد، بايد بگوييم استدلال قوم نوح نيز استدلال درستي بوده است. زيرا آن‎‎ها هم مي گفتند كه ما به قدرت و ثروت رسيده ايم، پس شيوه زندگي ما درست است و حال آن‎كه پيروان نوح، مشتي فقير بي سروپا هستند؛ پس به همين دليل ـ و صرفاً به همين دليل ـ شيوه زندگي آن‎‎ها نادرست است.

نقطه ضعف اصلي صاحبان اين طرز فكر در آن است كه درستي و غلطي يك انديشه را به مدد «برهان و استدلال»، معلوم نمي كنند. يعني اصولاً توجه زيادي به اين‎گونه امور ندارند. چشم‎شان صرفاً به «منفعت ‎هاي ملموس» دوخته شده و پيرو كسي هستند كه بتواند اين منفعت ‎ها را راحت تر و با «هزينه كمتري» فراهم آورد. در نقطه مقابل نيز كساني هستند كه مي كوشند با گفتن اين‎كه اسلام مي تواند باعث پيشرفت و رشد اقتصادي ما شود، زمينه جذب عده‎اي از افراد را به دين و ديانت فراهم آورند. اگر چه باور شخصي من اين است كه اسلام حقيقي، بيش از هر مكتب ديگري، باعث پيشرفت ـ و دقيق تر بگويم، سعادت دنيا و آخرت ـ انسان ‎ها خواهد شد، اما فكر مي كنم طرح چنين استدلالاتي براي جذب كردن افراد به اسلام، نه‎تنها غلط كه خطرناك است. استدلال اصلي ما براي جذب افراد به دين و ديانت، اين است كه اسلام «حق» است. يعني واقعاً خدايي هست و آن خدا نيز پيامبر خاتم را براي ما فرستاده است. بعد از فراهم آمدن اين اعتقاد، مي توان درباره آثار مثبت دين در زندگي ـ اعم از آثار اقتصادي و غيره ـ نيز حرف زد.

نوح همواره مي كوشيد به مخاطبانش بفهماند كه به‎جاي دغدغه «منفعت»، كمي هم دغدغه «حقيقت» را داشته باشند. مي خواست به آن‎‎ها بگويد فرضاً كه پيروان من مشتي پابرهنه باشند، شما از كجا مطمئنيد كه من پيغمبر خدا نيستم؟ چرا از من «بينه» نمي خواهيد تا نبوتم را ثابت كنم؟ به همين دليل، نوح در جواب قومش كه مي گفتند پيروان تو مشتي فقير و بيچاره هستند، اصلاً وارد اين بحث نشد كه پيروان من اراذل هستند يا نيستند. گفت كار و پيشه پيروان من چه ربطي به موضوع دارد؟ شما ببينيد ادعا‎هاي من واقعيت دارد يا ندارد. حساب پيروان من با پروردگار من است، اگر شعور داشته باشيد: ان حسابهم الا علي ربي لو تشعرون!

یک مسلمان در سریال لاست!

نمی دانم از Lost گفتن را باید از کجا شروع کنم. ناگفته های زیادی در مورد این سریال داشتم که بیشترشان را در سلسله مقالات مردادماه در صفحه رسانه روزنامه جام جم گفتم و نوشتم. حرفهای زیادی درباره اش هنوز دارم و نقدهای زیادی نیز. سريال لاست، داستان پررمز و رازي است که خرداد امسال پس از حدود 6 سال به پايان رسيد. داستان مسافران هواپيماي اوشينک 815 که در يک جزيره‌ي اسرار آميز سقوط مي‌کنند و اين مطلع داستاني است که بيننده در قسمت‌هاي ابتدايي نمي‌تواند حتي تصور ميل داستان به سمت و سوي معناگرايي را بکند.

اين داستان که ابعاد بسيار متفاوتي از حوزه‌ي مسائل اخلاقي، مسائل فرهنگي و يا مسائل اعتقادي و باور ماوراء و يا مفهوم مرگ و خير وشر و حتي مسائل کلان سياسي را پوشش مي‌دهد در واقع در پي بيان و تبيين يک تمدن در ابعاد کوچک‌تر (يک جزيره) توسط کاراکترهاي مختلف است. هر کدام از شخصيت‌ها نماد يک ملت، دولت يا عقيده و آرمان در دنياي واقعي است. لذا براي نقد فيلم مهم‌ترين گام شناختن اين شخصيت‌ها و تبيين ويژگي‌هاي‌آن‌هاست. از این به بعد سعی می کنم تا در هر پست به بررسی و نقد یکی از شخصیت های این سریال بپردازم و در مورد آن چند خطی را بنویسم. بدلیل اهمیت، ترجیح می دهم از شخصیت سعید که یک مسلمان در این سریال است آغاز کنم.

سعيد، مسلمان نجات يافته از سقوط، يکي از شخصيت‌هاي کليدي داستان است که از ابتدا و تقريباً تا انتهاي فيلم نقش مهمي دارد. بارزترين نکته از معرفي تنها مسلمان اين داستان به عنوان شکنجه‌گر عراقي که حتي خود نيز از يادآوري اعمالش شرمسار مي‌باشد موضوع اسلام ستيزي است. صحنه‌هايي که گذشته‌ي سعيد را به تصوير مي‌کشد پر از سياهي و کثيفي است و بيننده هر لحظه منتظر يک اتفاق غير انساني و منزجر کننده در اين صحنه‌هاي تيره است. از روزهايي که کودکي سعيد و کشتن حيوانات را به تصوير مي‌کشد تا ايام جواني او که آموزش شکنجه‌گري مي‌بيند و در گارد ويژه‌ي صدام يک بازپرس شکنجه‌گر است و بعد از آن که با کوله باري از عذاب وجدان از عراق خارج مي‌شود و در اروپا و آمريکا و... به دنبال دختر مورد علاقه‌اش مي‌گردد.

اوج القاي منفي بودن اين شخصيت در جايي است که بن او را يک قاتل بالفطره مي‌نامد و هرچند سعيد ابتدا آن را نفي مي‌کند اما با توجه به عملکردش در سه سال پس از خارج شدن ابتدايي از جزيره و هنگام کشتن بن در کودکي مجبور به اعتراف مي‌شود و خود را يک قاتل بالفطره معرفي مي کند. البته تمام داستان‌هاي فيلم در مورد بعد منفي سعيد را بايد به شخصيت غير اخلاقي و منفي او در خارج از فيلم و دنياي واقع اضافه کرد. چرا که شخصيت واقعي بازيگر و گذشته و حال او تأثير زيادي بر آن نقش داشته و ناخودآگاه بيننده را متأثر مي‌کند. لذا بايد گفت، اين فيلم در قدم اول سعيد را به عنوان يک مسلمان با همان ويژگي‌هايي که در تمام فيلم‌ها از مسلمانان به تصوير کشيده مي‌شود معرفي نموده و پروژه‌ي اسلام ستيزي و اسلام هراسي را دنبال مي‌کند.

اما در اين داستان سعيد ابعاد ديگري هم دارد. فردي بسيار توانمند که به لحاظ فني و اطلاعاتي بسيار عالي عمل مي‌کند و در بسياري از حوادث داستان فرد اول در کنار جک است و جک از بين همه‌ي گروه او را مشاور خود قرار مي‌دهد. به نظر مي‌رسد سياستگذاران غربي نتوانسته‌اند در اين سال‌ها چهره‌ي سراسر پليدي و سياهي مسلمانان را به نحو کامل به جامعه‌ي غربي القا کنند و نمي‌توانند مسلمانان را به عنوان قسمت مهمي ‌از جامعه که داراي توانمندي و استعدادهاي منحصر به فرد مي‌باشند ناديده بگيرند، لذا يک گام به عقب گذاشته و اسلام و مسلمانان را به خودي و غير خودي تقسيم نموده‌اند. در اين فيلم هر چند سعيد نماز مي‌خواند و روي دفن افراد بر اساس عقيده‌ي شان اصرار دارد و در کل يک مسلمان است اما به تعبير حضرت امام(ره) اسلام آمريکايي دارد يعني با پذيرش تمام مؤلفه‌هاي تمدن غرب پوسته‌اي ظاهري از اسلام را به همراه مي‌کشد.

در فيلم سعي بر القاء اين مطلب است که اين چنين مسلمانان در گروه اصلي رهبري جزيره اند يعني نقش منحصر به فردي در معادلات جهاني دارند، اما اولاً بايد در کنار آمريکا باشند و هيچ وقت در عرض او نيستند لذا در مقاطع بحراني هرچند سعيد گاهي کارآمدتر است اما هيچ‌گاه رهبر نمي‌شود، ثانياً بايد مراقب اين‌گونه افراد بود چرا که قابل تصرف توسط شرارت (دود سياه) هستند يعني پتانسيل متأثر شدن از نيروهاي منفي در آنها وجود دارد. اما در همين گام به عقب هم، باز شيطنت‌هاي سياسي موج مي‌زند. لذا در پايان فيلم علي‌رغم فداکاري سعيد و منفجر کردن بمب در دستان خود، و نجات سايرين هيچ کس براي او گريه نمي‌کند و جک به راحتي در جواب هارلي که از سعيد مي‌پرسد مي‌گويد ديگر سعيدي وجود ندارد. در واقع هرچند سعيد براي نجات آنان جان‌فشاني مي‌کند هيچ‌کس عزادار او نمي‌شود و مخاطب از مرگ او متأثر نمي‌گردد؛ اين در حالي است که در همان قسمت که جين و سان کشته مي‌شوند و هرچند مرگ آنان يک حادثه است و هيچ فداکاري در آن وجود ندارد اما همه‌ي شخصيت‌ها را به گريه انداخته و حتي جک نيز در فقدان آنان اشک مي‌ريزد اين تصاوير به حدي تأثيرگذار است که کم‌تر مخاطبي براحتي از آن گذشته و متأثر نمي‌شود.

استفاده‌ي ديگري که از شخصيت سعيد در فيلم صورت گرفته ماجراي شکنجه‌گري او در عراق است. نويسندگان فيلم به صورت بسيار ظريف و غير ملموس تمام داستان شکنجه‌هايي که در عراق توسط خود آمريکا اتفاق افتاد را به گردن سعيد مي‌اندازند و هر چند در فيلم مجبور مي‌شوند اعتراف کنند که خود، سعيد را آموزش داده‌اند اما تمام اين اتفاقات وحشتناک و دل‌خراش توسط سعيد رخ داده و دست او به خون هم‌وطنانش آلوده است و امريکاييان تنها شاهد اين اتفاق بودند. نکته‌ي بعدي در مورد شخصيت سعيد عشق او به شانون است. شانون با اندام و چهره‌ي باربي‌گونه و شخصيت خاص خود نماد عيش و نوش و لهويات جامعه‌ي آمريکاست. اين‌که سعيد از بين تمام زنان جزيره سعي در تصرف شانون دارد بيان‌گر اين نکته است که مسلمانان (حتي مورد تأييد امريکا) فقط حق و توان تصرف بُعد لا ابالي‌گري و تخديري جامعه‌ي غربي را دارند و دست آنان از دامن زناني مانند کيت که سرار جديت و مبارزه و توانمدي است و ناموس ملي آمريکا محسوب مي‌شوند کوتاه است.

در تمام طول سريال بارها سعيد اشاره به عراقي بودن خود مي‌کند، اما در مواقعي به صورت اشاره‌وار او را ايراني معرفي مي‌کنند. مثلاً در قسمت‌هاي پاياني پاسپورت ايراني دست سعيد مي‌بينيم يا هنگامي که سراغ دوست شهادت طلبش مي‌رود که شباهت فراوان به چهره‌هاي مذهبي ايراني دارد، دوست او از «امام» و نصايح او سخن مي‌گويد‌. براي مخاطبين غربي که تفاوت ايران و عراق يا فارس و عرب را دقيق نمي‌شناسند اين حقه‌ي کثيف کارگر است و سعيد با تمام ويژگي‌هايش نماينده ايرانيان نيز مي‌شود و در يک نگاه دقيق‌تر چون اين القا غير مستيم است حتي مي‌تواند مؤثرتر نيز باشد.

پسانوشت: در پست های آینده راجع به سایر شخصیت های این سریال خواهم نوشت.

رمان شطرنج با ماشین قیامت

در برخی رمان ها هر نقطه اي در داستان الزاماً به سرخط ختم نمي شود. بعضي نقطه ها نقطه پايان است، يعني تمام! بيشتر از اين نمي شود. يعني آنچه نوشته شده تمام است و اين يعني نقطه ته خط. نقطه ته خط اما نقطه ي پايان تفکر نيست. برخي مطالب با تمام شدنشان تازه آغاز مي شوند. رمان «شطرنج با ماشين قيامت» با تمام شدنش آغاز مي شود. هر صفحه يا فصلي با پايانش شروع مي گردد. تو مي ماني و آنچه پيش روي تو گذاشته شده است. نام حبيب احمد زاده در پيشاني کتاب کافي است تا عطش تو را براي خواندن برانگيزد. فهرست جايزه هاي اعطا شده به اين کتاب نيز انگيزه ي تو را بيشتر مي کند اما آنچه تو را به خواندن 317 صفحه وامي دارد کشش و کوشش خستگي ناپذيري است که ميان شک و ترديد و حيله و نفرت و تضاد و عشق شکل مي گيرد. نويسنده نمي خواهد ابهام ساختگي ايجاد کند لذا از همان ابتدا تکليف را مشخص مي کند و موضوع را صميمانه بيان مي کند:

«بنا به اطلاعات واصله، دشمن يک دستگاه رادار فرانسوي سامبلين را در آن مناطق عملياتي مستقر نموده است و لذا هر گونه اخبار از محل استقرار رادار مزبور را در اسرع وقت به اين قرارگاه گزارش نماييد تا...» (صفحه 11، سطر 2) و اين مي شود آغاز ماجرايي که پايانش از همان ابتدا مشخص است اما آنچه تو را به خواندن وا مي دارد از کار افتادن يا نيفتادن ماشين قيامت ساز نيست، بلکه نوع روابطي است که در کنشي متقابل ميان افراد و شخصيت هاي حاضر در صحنه هاي متفاوت اتفاق مي افتد. اين حوادث به گونه اي خلاق و جذاب در چهارچوبي کاملاً منطقي روي مي دهند. نویسنده در توصيف شخصيت هاي اصلي و فرعي وسواس زیادی را به خرج مي دهد و آن قدر ظريف و دقيق اين کار را مي کند که علاوه بر شناسا بودن کامل شخصيت ها، هيچ گونه توضيح يا توصيف اضافه و زايدي نيز شکل نمي گيرد. اما نکته ي جالب اينجاست که نويسنده در عين اختصار و به صورتي فراگير اين کار را مي کند. يعني توصيف او از شخصيت ها اغلب موجز و خلاصه است اما در سراسر داستان امتداد مي يابد. يعني او به صرف توصيف لحظه اي و منقطع بسنده نمي کند بلکه در چينش و گزينش صحنه ها و شخصيت ها و تقابل ميان آن ها ست که شخصيت ها را بيشتر و بهتر نمايان مي کند.

شايد يکي از عوامل جذاب بودن داستان این باشد که مخاطب تا پايان داستان مشغول کشف و شهود است. کشف زواياي پنهان شخصيت ها و شهود آنچه برايش غير منتظره و زيباست. زيبا نه از آن جنبه که با منظره اي مهيج روبرو مي شود بلکه زيبا از آن جهت که به لذت مي رسد. لذتي که حاصل کشف است. نويسنده به اين وسيله فاصله ي خود را با واقعيت حفظ مي کند. در رمان شطرنج با ماشين قيامت يکي از مواردي که خيلي به چشم مي آيد چينش اجزا و عناصر تشکيل دهنده ي داستان است. همه چيز دقيقا همانند شطرنج در سر جاي خود قرار مي گيرد. صحنه نبرد (آبادان و آن سوتر آن) همان صفحه ي شطرنج است. شخصيت ها و حوادث داستان نيز مهره هاي آن هستند که هر کدام حساب شده و آگاهانه کارکردي ظريف دارند.

داستان شطرنج با ماشین قیامت درباره یک نوجوان دیده بان است. در طی سه روز به دنبال پیچیدگی هایی که در سیر داستانی می بینیم، او آرامش کاری خود را از دست می دهد و مجبور است هم مسئول پخش غذا باشد هم به چند آدم غیر معمول که در شهر پناه گرفته‌اند رسیدگی کند و هم به عنوان دیده بان برای عملیات خاصی که در پیش است، بیشتر از قبل دیده بانی کند. این نوجوان که راوی داستان هم هست در واقع در مرز بین بلوغ فکری و بچگی است. یعنی بااینکه مغز نظامی وی خوب رشد کرده اما بسیاری از رفتارهایش پختگی لازم را ندارد. مثلا بسیار پرحرف است حتی درباره اسرار نظامی، یا اینکه به سبب دیده بانی، غروری بچه گانه دارد. این شخصیت در این موقعیت سخت چیز هایی را یاد می گیرد که در شرایط عادی از عهده آن بر نمی آید. این نوجوان در کل داستان اسمی ندارد و فقط یک کد بیسیمی به عنوان "موسی" دارد که شاید تمثیلی است از داستان موسی و خضر. فرمانده او - قاسم - در واقع خضر راه‌بر اوست که او را به درون اجتماع هل می‌دهد تا خودش بیازماید و اشتباه کند و یاد بگیرد.

 شخصیت کلیدی بعدی داستان «مهندس» است. مهندس با سابقه شرکت نفت، که حالا در طبقه سوم یک ساختمان هفت طبقه مخروبه با گربه‌هایش زندگی می کند. شخصی که در طول داستان خصلتی آفتاب پرست گونه دارد و جنگ و علت آن برایش بی مفهوم است و معتقد است که مکر خداوند بود که انسان را به زمین کشانید و این دردسر را برایش شروع کرد. در واقع ابهاماتی که به ذهن این نوجوان دیده بان نمی رسد را ما از زبان مهندس می شنویم و او عامل مولد شک برای دیده بان ماست.  کنش بین مهندس و نوجوان در کل اهمیت عملکرد و حرکت، را نشان می‌دهد نه آنچه که پیش می‌آید. در کل داستان، ما استعاره‌ای از مثل زدن دنیا به یک بازی شطرنج می‌بینیم. مهندس تمام افراد درگیر در این جنگ را به عنوان مهره‌های سیاه بدبخت و مفلوکی می‌داند که به دست مهره‌های سفید مغلوب خواهند شد. در واقع احمد زاده با بکار بردن این تمثیل قصد بیان این مطلب را داشته که اختیار مطلق، دردسر‌ساز است و جبر و اختیار توامان است که باعث رشد و پویایی می شود. در بازی شطرنج در اولین حرکت یک مهره، آن را به ردیف سوم می برند و در واقع سکونت مهندس درطبقه سوم این ساختمان هم نشانه‌ای است از توقف او در شک که اولین حرکت برای رسیدن به یقین است.

دشمني که در اين داستان توصيف شده است کشش ها و کنش هاي متقابلي است که ميان افراد در صحنه هاي متفاوت اتفاق مي افتد. همين تقابل هاست که موجب شناخت شخصيت ها مي شود. شخصيت ها در فرايند اين کنش ها شکل مي گيرند لذا ايستا نيستند و از پويايي خاصي بهره مي برند. همين پويايي، آن ها را با صحنه هايي بديع مواجه مي سازد. حتي گيتي که بدنام ترين شخصيت اين داستان است در پايان لذت مادر بودن را آن گونه که ما دوست داريم تجربه مي کند. اين لذت تحميلي و اجباري نيست بلکه در يک فرايند احساسي و بسيار زيبا و دقيق شکل مي گيرد. همان چيزي که تا آن موقع براي گيتي تجربه ناپذير مي نمود و به همين دليل با دخترش مهتاب نيز نمي توانست به آن برسد. اين فرايند در مورد مهندس نيز عينيت پيدا مي کند. مهندس که نوع برخوردش مشکوک بود و موسي به او شک داشت که نکند جاسوس باشد، در پايان داستان حساس ترين نقش را ايفا مي کند و جاي چشمان موسي مي نشيند.

موسي اما اسفندياري است که چشمانش تا لحظه هاي پاياني بر واقعيت بسته است و زماني باز مي شود که ديگر خسته و تقريباً از کار افتاده است. نوجوان هفده ساله اي که همه چيز را باشک و ترديد مي ديد در پايان به يقيني مي رسد که برايش بسيار ارزشمند است. مگر زندگي چيزي جز اين است؟ مگر ما در جريان زندگي هايمان همين مراحل را پشت سر نمي گذاريم؟ زندگي واژه ي شيريني است حتي اگر در جنگ جريان داشته باشد. نويسنده در جنگ بيش از هر چيزي دنبال زندگي است. حتي وقتي از مرگ مي گويد نيز در جستجوي بارقه هاي زندگي است. براي او مرگ مانند بستني شيرين است. به همين دليل جنازه ي زن دستفروش را تا پايان داستان در سرد خانه ي کارخانه ي بستني مهر نگه مي دارد. اگر چه با ديدن بستني جنازه ي زن دستفروش با آن وضع فجيع به ذهنش متبادر مي شود اما براي او جنازه ي زن دستفروش و مرگ به فجيع ترين شکلش نيز يعني بستني. آن هم بستني کارخانه ي مهر زيرا مرگ چيزي جز زندگي نيست و زندگي شيرين است درست مثل بستني که با يک گاز زدن يا ليسيدن تمام تلخي ها را از بين مي برد.

تقديري که احمد زاده در داستان خود رقم مي زند جالب است. جالب از آن جهت که براي نويسنده تقدير، بازيچه اي بيش نيست. به همين دليل با آن طنز گونه برخورد مي کند. اين طنز بيش و پيش از آن که از سر خنده باشد از سرناچاري است؛ چون او خوب مي داند با تقدير نمي توان آويختن. اما مي توان آن را دست انداخت و خود را به کوچه ي علي چپ زد. مي توان تقدير را در مشت مچاله کرد و به آن طعنه زد که جور ديگري هم مي توانستي بود. «اگه الان يکي از ترکش هاي سقف به قلب يهودا برخورد کرده بود، حتماً بقيه ي حواريون داد مي زدند: يهودا ترکش خورد. يهودا شهيد شد. و تا آخر قيامت همه يهودا را به جاي خائن، شهيد مي ناميدند. آه اين يهوداي عزيز که در تابلوي شام آخر، خود را حائل بين ترکش ها و مسيح کرد و به جاي آن مصلوب بزرگ، شربت شهادت نوشيد. عجب مزخرفاتي. بس کن، پسر!» (صفحه 121 کتاب)

اما اين تقدير را چه کسي رقم مي زند؟ اين هم از آن گونه سوالات فلسفي است که براي بشر معظل شده است. براي نويسنده اما اين سوال چه جايگاهي مي تواند داشته باشد؟ مگر رمان او جاي طرح چنين سوالاتي است؟ يکي از هنرنمايي هايي هاي احمد زاده همين جاست. او اين سوال را به گونه اي هنري از زبان مهندس آن هم در بحراني ترين لحظه باز گو مي کند: «اولين کسي که بناي پلتيک و سياست بازي رو تو اين دنيا گذاشت، کي بود؟» (صفحه 264 کتاب)

فکر کردن به پاسخ اين سوال آن هم در آن شرايط واقعاً ديوانه کننده است. شايد به همين دليل است که کسي جز خود مهندس نمي تواند به آن جواب دهد. «وقتي خدا آدم رو خلق کرد، فرشته هاي لوس و عزيز کرده مي رن پهلوي خدا که اين چي يه خلقت کردي؟ خدا چي مي گه؟ مي گه شماها به چيزي که دانايي نداريد، دخالت نکنيد. بعد، حضرت آدم رو صدا مي زنه و مخفيانه و در گوشي اسم اعظم رو بهش ياد مي ده. بعد بار عام مي ده: خب فرشته هاي خورده و خوابيده ببينم، شماها اسم اعظم رو بلديد؟ اگر بلديد بگيد بشنوم؟ اين از همه جا بي خبرا، مي گن: نه. اسم اعظم چي يه ديگه؟ بعد خدا رویش رو مي کنه به حضرت آدم و مي گه: خب، خلقت تازه ي من. عزيز دردانه ي من اسم اعظم رو بگو. حضرت آدم هم اسم اعظم رو مي گه و تمام فرشته ها، به صورت آويزون و روسياه، از عرش خارج ميشن. خب اگه خدا اين سياست بازي رو به کار نمي بست و مخفيانه اسم اعظم رو ياد جد شما ها نمي داد، کاروبار آدم اين طور مي گرفت؟ نه که نمي گرفت.» (صفحه 267 کتاب)

رمان شطرنج با ماشين قيامت را به اذعان تمام کارشناسان مي توان يکي از مطرح ترين رمان هايي دانست که تا کنون نوشته شده است. ارزش هاي درون متني اين اثر فارغ از تمام موضوعات فرامتني به خوبي اين مدعا را اثبات مي کند. جايگاهي که اين رمان در ميان رمان هاي هم نوع خود کسب کرده جايگاهي بلند و ارزنده است. احمد زاده توانسته است تلفيقي از حماسه آن هم از نوع تغزلش را با بياني گرم و رسا ارائه کند. تلفيقي که با صحنه آرايي هاي شگرف و شخصيت پردازي هاي اعجاب انگيز تا عمق روح و جان مخاطب نفوذ مي کند.

پسانوشت: جملاتی را که با رنگ قرمز مشخص کرده ام، از متن اصلی رمان برداشته ام.

برنامه ای که به دلم چسبید!

آقای طالب زاده را بیشتر با مستند به یادماندنی «خنجر و شقایق» اش می شناسند. اما در ماه رمضان فرصتی شد تا اجرای او در برنامه زنده تلویزیونی شبکه چهار سیما با عنوان «راز» را ببینیم و این بار با یک برنامه انتقادی جدی و درست حسابی و البته غافلگیرکننده روبرو شویم و با رازهایی آشنا شویم که «راز» آن را مطرح می کرد. متأسفانه همزمانی این برنامه با سریال مناسبتی شبکه پنج «نون و ریحون» باعث شد خیلی ها قسمت های اولیه آن را نبینند و در دهه دوم رمضان نیز برنامه ی زنده و جالب «رادیو7» شبکه آموزش سیما و پخش تکرار سریال «خانه به دوش» رضا عطاران هم به این همزمانی اضافه شد تا عملاً خیلی ها اصلاً متوجه پخش چنین برنامه ای نشوند اما با همه این کج سلیقگی ها که خدا کند از روی عمد نباشد نه تنها مخاطبان راز کم نشد بلکه با کمک خود مردم راز به پدیده ماه رمضان تبدیل شد و باعث شد هرکس که تنها یک قسمت آن را دیده بود ترجیح دهد راز را ببیند و قید آن همه برنامه جذاب سه کانال دیگر را بزند.

طالب زاده با انتخاب درست و صحیح مهمانان و باز گذاشتن دست آن ها در طرح موضوعات یک برنامه سی قسمتی فوق العاده خوبی را به نمایش گذاشت که برای اولین بار برای ببینده تازگی داشت و موضوعات و مباحث آن, فراتر از تلویزیون بود. هرچند که از همان اوایل قرار به بررسی فیلم های سینمایی با موضوع مهدویت با حضور اساتید و کارشناسان و کارگردانان بزرگ بود اما طالب زاده نشان داد که دیگر موضوعات این حوزه نیز درخور بررسی می باشد. مهمانان برنامه نیز اکثراً کسانی بودند که مخاطب برای اولین بار آن ها در رسانه ملی می دید و خیلی معروف ترهای آن ها را در سی دی ها و جلسات دانشگاهی دیده بودیم و نامشان را شنیده بودیم. حتی از همان اول قرار شد «مجید مجیدی» و «ابراهیم حاتمی کیا» هم یکی از آن مهمانان باشند که ظاهراً مجیدی عملی نشد و تنها حاتمی کیا در قسمت 29 آن حضور یابد هرچند که آن هم قرار بود در قسمت 27 بیاید. در میان مهمانان حضور دکتر عباسی و سردار قاسمی و کارگردان حاتمی کیا و دکتر مرندی نیز به خودی خود جالب و قابل توجه بود.

طرح مباحث جدید و بررسی آثار سینمایی و سریال های روز دنیا و حتی نشان دادن تکه هایی از آن برای بیننده که تا به امروز نیاز فرهنگی خود را از طریق کف خیابان ها تامین می کرد و بدون آن که بداند پشت آن همه جذابیت سریال ها و فیلم ها چه خبر است طالب زاده با بیانی درست و نشان دادن شواهد صحیح و نقدهای جذاب خود و حضور مهمانانش توانست به خوبی مخاطبان جوانان را با پشت پرده بعضی از بهترین آثار سینمایی و تلویزیونی جهان آشنا سازد و از اهداف شوم ضدایرانی و ضداسلامی آن ها آشنا کند. آن چه که قطع یقین از مهمترین امتیازات این برنامه نسبت به سایر برنامه ها جدا از پخش زنده و انتخاب مهمانان صحیح آن است، خود شخص «نادر طالب زاده» است که با آن که اطلاعاتش بسیار بالا و وسیع تر از مهمانان خود با فروتنی نظرات آن ها را جویا می شد و هر از گاهی به مهمانان سرنخ می داد که آن ها را بیان کنند بدون آن که دخالتی نماید. در میان نام تهیه کننده برنامه خبری از نام طالب زاده نیست اما به نظر می رسد باز هم همه کاره خود اوست که آن طور که در این شب ها راز را دیدیم بارها او به پشت صحنه یادآوری می کرد که کدام ترک از فیلم را پخش کنند.

از نکات قابل توجه دیگر؛ در اولین قسمت راز که دکتر مجید شاه حسینی به عنوان مهمان حضور داشت، نادر طالب زاده پشت میز تریبون مانندی بالاتر از مهمان خود می نشست و مهمان روی یک مبل بود که در قسمت بعدی طالب زاده آن تربیون را جمع کرد و پایین روی مبل نشست و در قسمت های بعدی نیز کلاٌ مبلمان جمع شد و به میز گرد تبدیل شد که حالا طالب زاده در کنار دیگر مهمانان خود بود. راز علاوه بر آن که در هر قسمت سوژه جدیدی داشت یک سوپرایز هم داشت که علاوه بر جذابیت آن تازگی آن بود که به طور مثال می توان به نمایش مستندهای خارجی در خصوص ایران و نقد سریال ها و فیلم های سینمایی اشاره کرد. هرچند که برای اولین بار با کمک مسعود فراستی از طریق شبکه نمایش خانگی نقد 24 نیز عرضه شده است و باعث شده تا حدودی جلوی نقدهای الکی اشخاصی که هیچ از سینما نمی دانند و تنها از طریق رایت سی دی های سخنرانی هایشان معروف شوند، گرفته شود.

با این که راز به پایان رسید؛ همچنان مثل همیشه امیدواریم پخش چنین برنامه هایی با موضوعیت سینما و رسانه در رسانه ملی تداوم داشته باشد و مسئولان نیز به خاطر داشته باشند که طرح این مباحث تنها به ضرر دشمنان دین و ایران است و برای کسی از مسئولان و نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران نه تنها ضرری ندارد بلکه به کمک مبارزه با تهاجم فرهنگی و جنگ نرم با دشمنان قسم خورده کشور و دین است.

دوستان و دشمنان جلال

در یکی از وبلاگ های دوستانم مطلبی در مورد جلال آل احمد خوندم که کمی ناراحتم کرد. نگاه تک بعدی این دوست به چنین شخصیت بزرگی وادارم می کند تا چند سطری را در این باره بنویسم. دوستان جلال آل احمد بسيارند؛ همه كساني‎كه سوادي دارند و چيزي از كارهايش را خوانده اند و بدون توصيه هاي ديگران، خود را به آن چه اين استاد مسلم ادبيات فارسي نوشته، سپرده اند. همه آن ها كه با «مدير مدرسه» رشد كرده اند و با «بچه مردم» غصه خورده اند و گريسته اند و همه كساني كه به جلال آل احمد و حرف ها و نوشته هايش و اين كه چطور آن چه سال ها پيش نوشته، هرچه مي گذرد بيشتر نو مي شود و رو مي آيد و به همه توان نهفته اش كه عمر 46 ساله، فرصت بروز آن ها را نداد، حسادت نمي كنند. اجازه مي دهيد جرئت بيشتري خرج كنم و بگويم همه مردم عادي كوچه و بازار و بچه‎مدرسه اي‎ها و كاسب ها و دانشجوهاي كتابخوان و... كه با جلال آل احمد روبه رو شده‎اند، همه اين‎ها دوستان او هستند؟

دشمنان جلال آل احمد اما چند دسته اند؛ يك دسته روشنفكراني كه مردم‎داري جلال را تحمل نمي كردند و سفر او را به مكه براي حج واجب ندانسته و حرف هايش درباره غرب‎زدگي، روشنفكران، ادعاهاي بوروكرات ها و... را تاب نمي آوردند؛ كساني‎كه اگرچه 30-40 سال پيش از جلال، از نان و آب زمين خوردند و چيزهاي فراوان تري نوشتند، هيچ‎وقت به اندازه او كه هيچ، به‎اندازه جواني هاي او هم نشدند. دسته ديگر، مدعيان دين داري كه هرچه خاك بر صورت جلال مي پاشند و از تراشيدن صورتش و حرف هاي خودش در سفرنامه هاي آمريكا و روس و جاهاي ديگر، پيراهن عثمان مي تراشند، نه از قواره جلال چيزي كم مي كنند، نه حجم جايي‎كه در ميدان هنر و فرهنگ و ادبيات اشغال كرده اند، بزرگ تر مي شود.

درباره هر دو دسته، حرف هاي ديگري هم مي شود نوشت و از اندازه كوچك روح و جان‎شان سخن گفت و به دسته سوم نرسيد. دسته سوم، به هر دو دسته اول وابسته است؛ نويسندگان روشنفكر و شاگردان نوپاي كلاس هاي داستان‎نويسي، نويسندگان مدعي دين داري؛ و هر دو دسته از بزرگ ترهاي خود، كوچك تر و بي مايه تر .آل احمد را از داخل ويژه نامه ها و سخنراني ها و بزرگداشت ها نمي توان يافت، از خاطره گويي هاي دوست و دشمن و حتي از سخنان شمس آل احمد، برادرش و سيمين دانشور، همسرش هم. سيدجلال آل احمد بيش از همه توي كتاب هايش نشسته و مثل همان روزها كه بود و حرف مي زد و سفر مي رفت و مي نوشت و درس مي داد، هست و حرف مي زند و سفر مي رود و مي نويسد و درس مي دهد. چنان‎كه خواندن يك دوره آثار آل احمد، بسيار آسان تر از دوره كردن آثار بسياري از نويسندگان ديگر است.

چيزهايي كه آل احمد در قصه هايش ياد مي دهد، تنها ادبيات و فرهنگ نيست؛ راه و رسم زندگي را هم از همين قصه ها مي شود آموخت. شايد دل‎زدگي جلال از طبقه روشنفكر مدعي و موجودات متظاهر به دين داري سطحي و بي پايه، در داستان هايش، به يك اندازه است و چه بانمك است كه هر دو دسته، در سرپوش گذاشتن بر هنرهاي كم نظير او، با هم توافق كرده اند. روشنفكران، او را به‎خاطر روحاني بودن پدرش و به اين سبب كه به سفر حج رفت و همچنين ملاقات مشتاقانه با امام خميني (رحمت‎ا... عليه)، هنوز از خود نمي دانند و طردش مي كنند، از سوي ديگر برخي متظاهران مذهبي، چون او صورتش را مي تراشيد، رياكاري پيشه نمي كرد و عيب و كوتاهي خود را به صداي بلند و براي همگان مي گفت، تكفير مي كنند و كتاب هايش را با تندي از دست بچه هاي مسلمان مي گيرند.

جلال زود مرد. هنوز وقتش نشده بود و هنوز به پنجاه سالگي نرسيده بود. لابد شنيده ايد كه دليل مرگش، طبيعي اعلام شد و ساواك كه جنازه اش را از شمال به شهرري مي آورد، اجازه كالبدشكافي يا حتي توقف كوتاه به همراهانش نداد. جلال آل احمد سال ها بعد از مرگش، دوستان فراواني دارد و دشمنان اندكي. دوستان فراوان جلال، او را دوست دارند و كتاب هايش را بارها و بارها مي خوانند و چيزهاي دوباره از او ياد مي گيرند و دشمنانش، به هر بهانه اي از تريبون هايي كه در اختيار دارند، مي خواهند خاك به صورت جلال بپاشند و مي كوشند نامش را در تاريخ ادبيات ايران كم رنگ كنند.