یک تعهدنامه عجیب!

روزی که بهمراه پدرم در حال پر کردن فرم اطلاعات اقتصادی خانواده بودیم، جمله ای در متن فرم توجهم را به خودش جلب کرد: «به سازمان هدفمندي يارانه ها اجازه مي دهم درصورت احراز عدم صحت اطلاعات ارائه شده در فرم اطلاعات اقتصادي خانوار يا به هر دليل ديگر يا اشتباه واريزي به‎ حسابم، معادل كليه وجوهي كه به‎ناحق و برخلاف مفاد قانون هدفمند كردن يارانه ها و مقررات و ضوابط اجرايي آن واريز شده است از حساب‎هاي اين‎جانب برداشت نمايد و بانك هاي مربوطه با اعلام سازمان، مكلف به انجام آن مي باشند
اين تعهد نامه اي است كه درصورت قبولي آن، يارانه نقدي به‎حساب مشمولين طرح واريز مي شود. البته ظاهراً اين‎چنين تعهدهايي امري عادي به‎حساب مي آيد. اما اگر به‎دقت، متن تعهدنامه را دوباره بخوانيد، متوجه جمله «يا به هر دليل ديگر...» در متن تعهد‎نامه خواهيد شد. قبول اين تعهدنامه يعني آن كه سازمان هدفمندي يارانه ها به هر بهانه مربوط يا نامربوطي مي تواند مبالغ واريز شده را از حساب مردم برداشت كند! آيا قرار است به مرور زمان، عده‎اي از گرفتن يارانه محروم شوند و يا دولت قرار است به مرور زمان از دادن يارانه ها طفره رود؟

اصرار به دريافت چنين تعهدنامه‎هايي از مردم كه حداقل دوسال در فشار رواني اثرات اقتصادي بعد از هدفمندي يارانه ها هستند، عادلانه به‎نظر نمي رسد. اين درحالي است كه طرح تحولي كه قرار است به گفته رييس‎جمهوري زندگي مردم را متحول كند، هنوز اجرايي نشده. دغدغه‎هايي وجود دارد كه مردم را از وضعيت اقتصادي آينده خود نگران كرده است. تغييرات مكرر تصميمات كارگروه هدفمند كردن يارانه ها و بي‎ثباتي آن از زمان اعلام طرح تاكنون، هميشه وجود داشته است.
طي چند روز اخير كه طرح به مراحل اجرايي نزديك‎تر مي شود، هنوز نه مقدار پرداخت نقدي مشخص شده است و نه زمان واريز آن! اما بانك‎ها چنان مردم بي‎نوا را مورد حملات تبليغاتي خود قرار داده اند كه حواس‎شان نيست، تمام اندك واريزي نقدي يارانه ها، در همان روز اول بابت افزايش هزينه ها از حساب‎ها برداشت خواهد شد. از همه زشت‎تر ثبت شماره حساب 17 هزار نفر از متقاضيان يارانه نقدي بدون اطلاع صاحبان حساب، توسط يكي از بانك‎هاي دولتي است كه پس از ثبت اين شماره حساب‎ها امكان تغيير آن نيز توسط مردم وجود ندارد. بايد از اين بانك‎هايي كه براي خدمت! به اطلاعات شخصي مردم دستبرد مي زنند، پرسيد چرا در ديگر امور بانكي اين‎چنين عمل نمي كنند؟!

براساس قانون هدفمندكردن يارانه ها، 50 درصد از درآمد حاصل از اصلاح قيمت حامل‎هاي انرژي به مردم (به‎صورت يارانه نقدي و غيرنقدي)، 30 درصد به توليدكنندگان و 20 درصد به دولت به منظور جبران آثار آن بر اعتبارات هزينه اي و تملك دارايي‎هاي سرمايه اي اختصاص مي يابد. در هر صورت، به‎نظر مي رسد دولت آهسته آهسته و بدون اطلاع قبلي طرح هدفمندي يارانه ها را آغاز كرده است. افزايش چندبرابري قبوض برق ابتدا در استان‎هاي مازندران، گيلان و طي چند دو سه هفته گذشته در استان گلستان نشانه هاي واضحي است كه دولت قبل از واريز يارانه ها و برخلاف قانون و وعده هاي قبلي خود، اقدام به حذف يارانه هاي انرژي كرده است. خدا آخر و عاقبت همه مان را ختم به خیر کند!

یک سفر آخر تابستانی

1- سفر 5-4 روزه ما در گشت و گذار در یک استان بسیار دیدنی کشور- کردستان- خلاصه شد. بازدید از مناطق دیدنی و آشنایی با فرهنگ و آداب و رسوم مردم این دیار کوهستانی واقعا جالب بود. به بانه رفتیم و زریوان که آخرش هم نفهمیدیم نام درستش چیه! زریبار یا زریبان یا زریوان؟! دریاچه بسیار زیبایی که پارو زدن قایق در آن لذت خاصی داشت. سنندج هم که دیدنی های خاص خودش رو داشت. در راه بازگشت هم از استان ایلام و همدان دیدن کردیم، اما بصورت گذرا. خلاصه اینکه این مسافرت آخر تابستونی لذت خاصی داشت و واسه من که تابستان هر سال برای انجام کارهای مختلف، خانواده رو در چنین مسافرت هایی همراهی نمی کردم، فراموش نشدنی خواهد بود.

دریاچه زریبار

2- تابستان هم گذشت. این دو سه ماه تعطیلات فرصت بسیار خوبی واسه همه بود تا به کارهای عقب مانده شون برسند. واسه من که خیلی خوب بود. نخونده هایی داشتم که توی این تابستان خوندم و کارهای ناکرده ای داشتم که توی این تعطیلات فرصت پرداختن به همه شون دست داد. در کل راضی هستم. و کم کم آماده میشیم واسه یه سال تحصیلی جدید و فصل پاییز که اوج کارهام خواهد بود. نسیم پاییزی مژده میده که خبری در راه است!

رمان ارمیاء

ارمیاء اولین رمانی بود که از رضا امیرخانی خواندم و اعتراف می کنم که با خواندن همین کتابش، شیفته سایر آثارش شدم. دانشجوی جوانی برخلاف نظر خانواده‌ی مرفه‌اش، تصمیم می‌گیرد به جبهه برود. هنگام ثبت‌نام با جوانی به نام «مصطفی» آشنا می‌شود که رزمنده‌ای است از جنوب شهر تهران. این آشنایی تأثیر زیادی بر او می‌گذارد. آنها با هم به جبهه می‌روند و مصطفی در آنجا به شهادت می‌رسد و این اتفاق تأثیر شگرفی بر «ارمیا» می‌گذارد. پس از مدتی جنگ به پایان می رسد و ارمیا به خانه‌ خود باز می‌گردد، ولی یاد و خاطره‌ی مصطفی هنوز با اوست. و در عین حال پایان جنگ و دوری از محیط معنوی جبهه‌ها دلتنگی‌اش را دوچندان می‌کند. ارمیا همیشه مصطفی را در نظر دارد و نمی‌خواهد به جز یاد او چیزی به ذهنش خطور کند. در واقع مصطفی برای او نماد همه‌ی خوبی‌هاست.

مجموعه این عوامل باعث می‌شود که حتی به دانشگاه خود که زمانی در آن جزو بهترین‌های رشته عمران بوده است بازنگردد، زیرا فاصله‌ زیادی میان فضای جبهه و آنچه در جامعه می‌گذرد، می‌بیند و تحمل این تفاوت برای او غیرممکن است. دست آخر تصمیم می‌گیرد که به جنگل پناه ببرد. خانه‌ی پدرش را ترک می‌کند و در خطه‌ی شمال، در معدنی شروع به کار می‌کند. روزی خبر ارتحال حضرت امام (ره) را از رادیو می‌شنود؛ با شتاب به سوی تهران حرکت می‌کند و در مراسم تشییع پیکر مطهر امام در اثر ازدحام جمعیت جان به جان آفرین تسلیم می‌کند و در همان حال مصطفی را می‌بیند که آغوش بازکرده، او را به خود می‌خواند.

ارمیا درطول داستان دائم به دنیای ناشناخته‌ها پا می‌گذارد. چه در بسیج، چه در جبهه و چه در شمال و معدن، دنیایی که قبلاً هیچ‌گونه اطلاعاتی درباره‌ی آن نداشته است. با اینکه فاصله‌ی آشنایی ارمیا با مصطفی تا شهادت او، بیش از شش ماه نیست؛ ولی همین همراهی کوتاه مدت، تاثیر عمیقی بر ارمیا می‌گذارد. به‌طوریکه عاشق می‌شود و عارف مسلک پیش می‌رود. دنیای خود را با مصطفی یکی می‌بیند و هرگز نمی‌خواهد از یاد او جدا شود. مصطفی، همچون پیر و مراد، در تمام زندگی او تسری یافته و جدایی‌ناپذیر است. کسی را مثل مصطفی نمی‌بیند و نمی‌یابد. او تنها موجود خاکی روی زمین است که می‌تواند به او اعتماد کند، چون او بیندیشد و مانند او زندگی کند. به همین دلیل، ناسازگار با هر وصلتی، منزوی و جامعه‌گریز می‌شود. از دوستان، خانواده، دانشگاه و شهر می‌برد و صحرا و کوه تنها مأمن او می‌شود. اما چرا؟

آیا فقط ارمیا درست می‌بیند؟ از نگاه بی‌مانند او بله! چون جامعه فقط یک ارمیا دارد. به نظر می‌رسد امیرخانی در ارمیا گاه در موضوعی اغراق کرده است. یعنی آن موضوع را برجسته‌تر از زمینه و ظرفیت موجود ساخته و در چشم بیننده بزرگ نمایانده است. اما اگر اغراق بیش از حد و ظرفیت موجود باشد دیگر دیده نمی‌شود. درست است که ارمیا مرد میدان است و از همه خواسته‌ها و دارایی‌هایش می‌گذرد، اما نکته‌ی مهم این است که اطراف او - بعد از مصطفی- همیشه خالی است. انگار که امیرخانی جامعه را تهی از مردم سازگار در نظر گرفته است. همه در برابر ارمیا نقطه‌ی زیر صفر هستند و ارمیا درون قابی قرار گرفته که از شدت بزرگ‌نمایی از کادر بیرون زده و دیده نمی‌شود. شاید هم او چنان شیفته‌ مصطفی می‌شود که دیگر هیچ چیز را نمی‌بیند و جامعه برای او خالی از ارزش می‌شود. با خواندن ارمیا سؤالاتی برای خواننده ایجاد می شود که بی پاسخ می ماند؛ چرا او اینقدر نسبت به مردم بدبین است؟ هدف او در سیر الهی چه بوده است؟ آیا سیر الهی برای ارمیا یک آرزوست؟

اما فضاسازی ارمیا بسیار خوب و نثر امیرخانی روان و پیش برنده است. لحن و نوع نگاه او در فضاسازی، جزئی‌نگری و توصیفاتش، شگفت انگیز است. او، عمل و عکس العمل را در افراد به تناسب موقعیت اجتماعی، خوب نشان می‌دهد. ارمیا یک بسیجی کامل نیست. ارمیا شخصیتی است میان جامعه‌ی گسترده‌ی بسیج و امیرخانی طوری شخصیت ارمیا را خلق کرده است که خواننده نمی‌تواند در او تمام آرزوهای خود را متبلور ببیند. آیا واقعا چنین چیزی ممکن و برای خواننده مطلوب است؟ شما چه فکری می کنید؟

پسانوشت ۱: تعجب نکنید! پست قبلی رو حذف کردم چون احساس می کردم برام مشکل ساز میشه! آخه هر محرم و نامحرمی میاد و اینجا رو میخونه. یکش هم ممکنه رئیس جمهور باشه دیگه! باورتون نمیشه؟

پسانوشت ۲: دو سه روزی نیستم و به مسافرت خواهم رفت...

باران منتشر شد...

یعنی من خداییش جونم به لبم می رسه تا یه شماره از این نشریه ما بیاد بیرون  دقیقاً واسه هر شماره حدود 5-4 تا از موهای من سفید میشه  از جمع آوری مطالب و ویرایش و صفحه آرایی بگیر تا طراحی جلد و تکثیر و توزیع و... هر شماره که میاد بیرون پشت دستم رو داغ می کنم که دیگه سمت این کارها نرم اما نمی دونم چی باعث میشه دوباره تصمیم به انتشار یه شماره دیگه می گیرم  به هر مصیبتی بود شماره چهارم باران رو هم از تنور درآوردیم. داغ داغ! توی این شماره کلاً ساختار مجله رو نسبت به قبل زیر و رو کردیم و با یه شکل و شمایل دیگه شروع به کار کردیم.

در بخش اول به شبکه فارسی وان پرداخته ایم و کلاً از هر جهتی یه نگاه به برنامه های این شبکه کرده ایم. در بخش دوم با اندیشه های دکتر علی شریعتی آشنا میشیم. اینم یه مقدار پارتی بازی شد، چو خودم خیلی دوستش دارم  در بخش سوم به آسیب شناسی شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و توییتر پرداخته ایم و بخش آخر هم دانشگاه رو مد نظر داشته ایم. با دکتر اسماعیل زاده که یکی از بهترین متخصصان تغذیه ایرانه و دست برقضا از استادای خودمون هم هست، مصاحبه کردیم. خاطرات دانشجویی، اشعار دانشجویی، داستان دانشجویی و کلاً هرچی که با پسوند «دانشجویی» ختم میشه، توی این بخش آورده ایم!

با هزار و یه خواهش و تمنا تونستم مجوز انتشار 250 شماره رو توی دانشگاه بگیرم که اینم از عجایب روزگار بود  آخه این مسئول نشر و تکثیرات دانشگاه یه کمی دم دمی مزاجه و می ترسم شنبه که رفتم سراغش بگه نه، 250 تا زیاده  کارشون که حساب و کتاب نداره! البته فکر نکنین که همه 250 تای این شماره به دست دانشجوها می رسه ها! نه... حدود 30 جلدش رو باید تقدیم «کمیته ناظر بر نشریات دانشگاه» بکنم که اونا مطالعه کنن و ببینن یه وقت خدای ناکرده حرفی برخلاف نظر آقایون نزده باشیم که اونوقت کارمون با کرام الکاتبینه  اما همین سختی ها در چنین کارهایی باعث شده که شیرینی کار ژورنالیسیتی رو بچشم! یعنی من علی پزشکی نیستم اگه تا قبل از 30 سالگی یه روزنامه سراسری در ایران منتشر نکنم! چرا می خندی؟  جدی میگم! ببین کی بود گفتم

رمان شطرنج با ماشین قیامت

در برخی رمان ها هر نقطه اي در داستان الزاماً به سرخط ختم نمي شود. بعضي نقطه ها نقطه پايان است، يعني تمام! بيشتر از اين نمي شود. يعني آنچه نوشته شده تمام است و اين يعني نقطه ته خط. نقطه ته خط اما نقطه ي پايان تفکر نيست. برخي مطالب با تمام شدنشان تازه آغاز مي شوند. رمان «شطرنج با ماشين قيامت» با تمام شدنش آغاز مي شود. هر صفحه يا فصلي با پايانش شروع مي گردد. تو مي ماني و آنچه پيش روي تو گذاشته شده است. نام حبيب احمد زاده در پيشاني کتاب کافي است تا عطش تو را براي خواندن برانگيزد. فهرست جايزه هاي اعطا شده به اين کتاب نيز انگيزه ي تو را بيشتر مي کند اما آنچه تو را به خواندن 317 صفحه وامي دارد کشش و کوشش خستگي ناپذيري است که ميان شک و ترديد و حيله و نفرت و تضاد و عشق شکل مي گيرد. نويسنده نمي خواهد ابهام ساختگي ايجاد کند لذا از همان ابتدا تکليف را مشخص مي کند و موضوع را صميمانه بيان مي کند:

«بنا به اطلاعات واصله، دشمن يک دستگاه رادار فرانسوي سامبلين را در آن مناطق عملياتي مستقر نموده است و لذا هر گونه اخبار از محل استقرار رادار مزبور را در اسرع وقت به اين قرارگاه گزارش نماييد تا...» (صفحه 11، سطر 2) و اين مي شود آغاز ماجرايي که پايانش از همان ابتدا مشخص است اما آنچه تو را به خواندن وا مي دارد از کار افتادن يا نيفتادن ماشين قيامت ساز نيست، بلکه نوع روابطي است که در کنشي متقابل ميان افراد و شخصيت هاي حاضر در صحنه هاي متفاوت اتفاق مي افتد. اين حوادث به گونه اي خلاق و جذاب در چهارچوبي کاملاً منطقي روي مي دهند. نویسنده در توصيف شخصيت هاي اصلي و فرعي وسواس زیادی را به خرج مي دهد و آن قدر ظريف و دقيق اين کار را مي کند که علاوه بر شناسا بودن کامل شخصيت ها، هيچ گونه توضيح يا توصيف اضافه و زايدي نيز شکل نمي گيرد. اما نکته ي جالب اينجاست که نويسنده در عين اختصار و به صورتي فراگير اين کار را مي کند. يعني توصيف او از شخصيت ها اغلب موجز و خلاصه است اما در سراسر داستان امتداد مي يابد. يعني او به صرف توصيف لحظه اي و منقطع بسنده نمي کند بلکه در چينش و گزينش صحنه ها و شخصيت ها و تقابل ميان آن ها ست که شخصيت ها را بيشتر و بهتر نمايان مي کند.

شايد يکي از عوامل جذاب بودن داستان این باشد که مخاطب تا پايان داستان مشغول کشف و شهود است. کشف زواياي پنهان شخصيت ها و شهود آنچه برايش غير منتظره و زيباست. زيبا نه از آن جنبه که با منظره اي مهيج روبرو مي شود بلکه زيبا از آن جهت که به لذت مي رسد. لذتي که حاصل کشف است. نويسنده به اين وسيله فاصله ي خود را با واقعيت حفظ مي کند. در رمان شطرنج با ماشين قيامت يکي از مواردي که خيلي به چشم مي آيد چينش اجزا و عناصر تشکيل دهنده ي داستان است. همه چيز دقيقا همانند شطرنج در سر جاي خود قرار مي گيرد. صحنه نبرد (آبادان و آن سوتر آن) همان صفحه ي شطرنج است. شخصيت ها و حوادث داستان نيز مهره هاي آن هستند که هر کدام حساب شده و آگاهانه کارکردي ظريف دارند.

داستان شطرنج با ماشین قیامت درباره یک نوجوان دیده بان است. در طی سه روز به دنبال پیچیدگی هایی که در سیر داستانی می بینیم، او آرامش کاری خود را از دست می دهد و مجبور است هم مسئول پخش غذا باشد هم به چند آدم غیر معمول که در شهر پناه گرفته‌اند رسیدگی کند و هم به عنوان دیده بان برای عملیات خاصی که در پیش است، بیشتر از قبل دیده بانی کند. این نوجوان که راوی داستان هم هست در واقع در مرز بین بلوغ فکری و بچگی است. یعنی بااینکه مغز نظامی وی خوب رشد کرده اما بسیاری از رفتارهایش پختگی لازم را ندارد. مثلا بسیار پرحرف است حتی درباره اسرار نظامی، یا اینکه به سبب دیده بانی، غروری بچه گانه دارد. این شخصیت در این موقعیت سخت چیز هایی را یاد می گیرد که در شرایط عادی از عهده آن بر نمی آید. این نوجوان در کل داستان اسمی ندارد و فقط یک کد بیسیمی به عنوان "موسی" دارد که شاید تمثیلی است از داستان موسی و خضر. فرمانده او - قاسم - در واقع خضر راه‌بر اوست که او را به درون اجتماع هل می‌دهد تا خودش بیازماید و اشتباه کند و یاد بگیرد.

 شخصیت کلیدی بعدی داستان «مهندس» است. مهندس با سابقه شرکت نفت، که حالا در طبقه سوم یک ساختمان هفت طبقه مخروبه با گربه‌هایش زندگی می کند. شخصی که در طول داستان خصلتی آفتاب پرست گونه دارد و جنگ و علت آن برایش بی مفهوم است و معتقد است که مکر خداوند بود که انسان را به زمین کشانید و این دردسر را برایش شروع کرد. در واقع ابهاماتی که به ذهن این نوجوان دیده بان نمی رسد را ما از زبان مهندس می شنویم و او عامل مولد شک برای دیده بان ماست.  کنش بین مهندس و نوجوان در کل اهمیت عملکرد و حرکت، را نشان می‌دهد نه آنچه که پیش می‌آید. در کل داستان، ما استعاره‌ای از مثل زدن دنیا به یک بازی شطرنج می‌بینیم. مهندس تمام افراد درگیر در این جنگ را به عنوان مهره‌های سیاه بدبخت و مفلوکی می‌داند که به دست مهره‌های سفید مغلوب خواهند شد. در واقع احمد زاده با بکار بردن این تمثیل قصد بیان این مطلب را داشته که اختیار مطلق، دردسر‌ساز است و جبر و اختیار توامان است که باعث رشد و پویایی می شود. در بازی شطرنج در اولین حرکت یک مهره، آن را به ردیف سوم می برند و در واقع سکونت مهندس درطبقه سوم این ساختمان هم نشانه‌ای است از توقف او در شک که اولین حرکت برای رسیدن به یقین است.

دشمني که در اين داستان توصيف شده است کشش ها و کنش هاي متقابلي است که ميان افراد در صحنه هاي متفاوت اتفاق مي افتد. همين تقابل هاست که موجب شناخت شخصيت ها مي شود. شخصيت ها در فرايند اين کنش ها شکل مي گيرند لذا ايستا نيستند و از پويايي خاصي بهره مي برند. همين پويايي، آن ها را با صحنه هايي بديع مواجه مي سازد. حتي گيتي که بدنام ترين شخصيت اين داستان است در پايان لذت مادر بودن را آن گونه که ما دوست داريم تجربه مي کند. اين لذت تحميلي و اجباري نيست بلکه در يک فرايند احساسي و بسيار زيبا و دقيق شکل مي گيرد. همان چيزي که تا آن موقع براي گيتي تجربه ناپذير مي نمود و به همين دليل با دخترش مهتاب نيز نمي توانست به آن برسد. اين فرايند در مورد مهندس نيز عينيت پيدا مي کند. مهندس که نوع برخوردش مشکوک بود و موسي به او شک داشت که نکند جاسوس باشد، در پايان داستان حساس ترين نقش را ايفا مي کند و جاي چشمان موسي مي نشيند.

موسي اما اسفندياري است که چشمانش تا لحظه هاي پاياني بر واقعيت بسته است و زماني باز مي شود که ديگر خسته و تقريباً از کار افتاده است. نوجوان هفده ساله اي که همه چيز را باشک و ترديد مي ديد در پايان به يقيني مي رسد که برايش بسيار ارزشمند است. مگر زندگي چيزي جز اين است؟ مگر ما در جريان زندگي هايمان همين مراحل را پشت سر نمي گذاريم؟ زندگي واژه ي شيريني است حتي اگر در جنگ جريان داشته باشد. نويسنده در جنگ بيش از هر چيزي دنبال زندگي است. حتي وقتي از مرگ مي گويد نيز در جستجوي بارقه هاي زندگي است. براي او مرگ مانند بستني شيرين است. به همين دليل جنازه ي زن دستفروش را تا پايان داستان در سرد خانه ي کارخانه ي بستني مهر نگه مي دارد. اگر چه با ديدن بستني جنازه ي زن دستفروش با آن وضع فجيع به ذهنش متبادر مي شود اما براي او جنازه ي زن دستفروش و مرگ به فجيع ترين شکلش نيز يعني بستني. آن هم بستني کارخانه ي مهر زيرا مرگ چيزي جز زندگي نيست و زندگي شيرين است درست مثل بستني که با يک گاز زدن يا ليسيدن تمام تلخي ها را از بين مي برد.

تقديري که احمد زاده در داستان خود رقم مي زند جالب است. جالب از آن جهت که براي نويسنده تقدير، بازيچه اي بيش نيست. به همين دليل با آن طنز گونه برخورد مي کند. اين طنز بيش و پيش از آن که از سر خنده باشد از سرناچاري است؛ چون او خوب مي داند با تقدير نمي توان آويختن. اما مي توان آن را دست انداخت و خود را به کوچه ي علي چپ زد. مي توان تقدير را در مشت مچاله کرد و به آن طعنه زد که جور ديگري هم مي توانستي بود. «اگه الان يکي از ترکش هاي سقف به قلب يهودا برخورد کرده بود، حتماً بقيه ي حواريون داد مي زدند: يهودا ترکش خورد. يهودا شهيد شد. و تا آخر قيامت همه يهودا را به جاي خائن، شهيد مي ناميدند. آه اين يهوداي عزيز که در تابلوي شام آخر، خود را حائل بين ترکش ها و مسيح کرد و به جاي آن مصلوب بزرگ، شربت شهادت نوشيد. عجب مزخرفاتي. بس کن، پسر!» (صفحه 121 کتاب)

اما اين تقدير را چه کسي رقم مي زند؟ اين هم از آن گونه سوالات فلسفي است که براي بشر معظل شده است. براي نويسنده اما اين سوال چه جايگاهي مي تواند داشته باشد؟ مگر رمان او جاي طرح چنين سوالاتي است؟ يکي از هنرنمايي هايي هاي احمد زاده همين جاست. او اين سوال را به گونه اي هنري از زبان مهندس آن هم در بحراني ترين لحظه باز گو مي کند: «اولين کسي که بناي پلتيک و سياست بازي رو تو اين دنيا گذاشت، کي بود؟» (صفحه 264 کتاب)

فکر کردن به پاسخ اين سوال آن هم در آن شرايط واقعاً ديوانه کننده است. شايد به همين دليل است که کسي جز خود مهندس نمي تواند به آن جواب دهد. «وقتي خدا آدم رو خلق کرد، فرشته هاي لوس و عزيز کرده مي رن پهلوي خدا که اين چي يه خلقت کردي؟ خدا چي مي گه؟ مي گه شماها به چيزي که دانايي نداريد، دخالت نکنيد. بعد، حضرت آدم رو صدا مي زنه و مخفيانه و در گوشي اسم اعظم رو بهش ياد مي ده. بعد بار عام مي ده: خب فرشته هاي خورده و خوابيده ببينم، شماها اسم اعظم رو بلديد؟ اگر بلديد بگيد بشنوم؟ اين از همه جا بي خبرا، مي گن: نه. اسم اعظم چي يه ديگه؟ بعد خدا رویش رو مي کنه به حضرت آدم و مي گه: خب، خلقت تازه ي من. عزيز دردانه ي من اسم اعظم رو بگو. حضرت آدم هم اسم اعظم رو مي گه و تمام فرشته ها، به صورت آويزون و روسياه، از عرش خارج ميشن. خب اگه خدا اين سياست بازي رو به کار نمي بست و مخفيانه اسم اعظم رو ياد جد شما ها نمي داد، کاروبار آدم اين طور مي گرفت؟ نه که نمي گرفت.» (صفحه 267 کتاب)

رمان شطرنج با ماشين قيامت را به اذعان تمام کارشناسان مي توان يکي از مطرح ترين رمان هايي دانست که تا کنون نوشته شده است. ارزش هاي درون متني اين اثر فارغ از تمام موضوعات فرامتني به خوبي اين مدعا را اثبات مي کند. جايگاهي که اين رمان در ميان رمان هاي هم نوع خود کسب کرده جايگاهي بلند و ارزنده است. احمد زاده توانسته است تلفيقي از حماسه آن هم از نوع تغزلش را با بياني گرم و رسا ارائه کند. تلفيقي که با صحنه آرايي هاي شگرف و شخصيت پردازي هاي اعجاب انگيز تا عمق روح و جان مخاطب نفوذ مي کند.

پسانوشت: جملاتی را که با رنگ قرمز مشخص کرده ام، از متن اصلی رمان برداشته ام.

برنامه ای که به دلم چسبید!

آقای طالب زاده را بیشتر با مستند به یادماندنی «خنجر و شقایق» اش می شناسند. اما در ماه رمضان فرصتی شد تا اجرای او در برنامه زنده تلویزیونی شبکه چهار سیما با عنوان «راز» را ببینیم و این بار با یک برنامه انتقادی جدی و درست حسابی و البته غافلگیرکننده روبرو شویم و با رازهایی آشنا شویم که «راز» آن را مطرح می کرد. متأسفانه همزمانی این برنامه با سریال مناسبتی شبکه پنج «نون و ریحون» باعث شد خیلی ها قسمت های اولیه آن را نبینند و در دهه دوم رمضان نیز برنامه ی زنده و جالب «رادیو7» شبکه آموزش سیما و پخش تکرار سریال «خانه به دوش» رضا عطاران هم به این همزمانی اضافه شد تا عملاً خیلی ها اصلاً متوجه پخش چنین برنامه ای نشوند اما با همه این کج سلیقگی ها که خدا کند از روی عمد نباشد نه تنها مخاطبان راز کم نشد بلکه با کمک خود مردم راز به پدیده ماه رمضان تبدیل شد و باعث شد هرکس که تنها یک قسمت آن را دیده بود ترجیح دهد راز را ببیند و قید آن همه برنامه جذاب سه کانال دیگر را بزند.

طالب زاده با انتخاب درست و صحیح مهمانان و باز گذاشتن دست آن ها در طرح موضوعات یک برنامه سی قسمتی فوق العاده خوبی را به نمایش گذاشت که برای اولین بار برای ببینده تازگی داشت و موضوعات و مباحث آن, فراتر از تلویزیون بود. هرچند که از همان اوایل قرار به بررسی فیلم های سینمایی با موضوع مهدویت با حضور اساتید و کارشناسان و کارگردانان بزرگ بود اما طالب زاده نشان داد که دیگر موضوعات این حوزه نیز درخور بررسی می باشد. مهمانان برنامه نیز اکثراً کسانی بودند که مخاطب برای اولین بار آن ها در رسانه ملی می دید و خیلی معروف ترهای آن ها را در سی دی ها و جلسات دانشگاهی دیده بودیم و نامشان را شنیده بودیم. حتی از همان اول قرار شد «مجید مجیدی» و «ابراهیم حاتمی کیا» هم یکی از آن مهمانان باشند که ظاهراً مجیدی عملی نشد و تنها حاتمی کیا در قسمت 29 آن حضور یابد هرچند که آن هم قرار بود در قسمت 27 بیاید. در میان مهمانان حضور دکتر عباسی و سردار قاسمی و کارگردان حاتمی کیا و دکتر مرندی نیز به خودی خود جالب و قابل توجه بود.

طرح مباحث جدید و بررسی آثار سینمایی و سریال های روز دنیا و حتی نشان دادن تکه هایی از آن برای بیننده که تا به امروز نیاز فرهنگی خود را از طریق کف خیابان ها تامین می کرد و بدون آن که بداند پشت آن همه جذابیت سریال ها و فیلم ها چه خبر است طالب زاده با بیانی درست و نشان دادن شواهد صحیح و نقدهای جذاب خود و حضور مهمانانش توانست به خوبی مخاطبان جوانان را با پشت پرده بعضی از بهترین آثار سینمایی و تلویزیونی جهان آشنا سازد و از اهداف شوم ضدایرانی و ضداسلامی آن ها آشنا کند. آن چه که قطع یقین از مهمترین امتیازات این برنامه نسبت به سایر برنامه ها جدا از پخش زنده و انتخاب مهمانان صحیح آن است، خود شخص «نادر طالب زاده» است که با آن که اطلاعاتش بسیار بالا و وسیع تر از مهمانان خود با فروتنی نظرات آن ها را جویا می شد و هر از گاهی به مهمانان سرنخ می داد که آن ها را بیان کنند بدون آن که دخالتی نماید. در میان نام تهیه کننده برنامه خبری از نام طالب زاده نیست اما به نظر می رسد باز هم همه کاره خود اوست که آن طور که در این شب ها راز را دیدیم بارها او به پشت صحنه یادآوری می کرد که کدام ترک از فیلم را پخش کنند.

از نکات قابل توجه دیگر؛ در اولین قسمت راز که دکتر مجید شاه حسینی به عنوان مهمان حضور داشت، نادر طالب زاده پشت میز تریبون مانندی بالاتر از مهمان خود می نشست و مهمان روی یک مبل بود که در قسمت بعدی طالب زاده آن تربیون را جمع کرد و پایین روی مبل نشست و در قسمت های بعدی نیز کلاٌ مبلمان جمع شد و به میز گرد تبدیل شد که حالا طالب زاده در کنار دیگر مهمانان خود بود. راز علاوه بر آن که در هر قسمت سوژه جدیدی داشت یک سوپرایز هم داشت که علاوه بر جذابیت آن تازگی آن بود که به طور مثال می توان به نمایش مستندهای خارجی در خصوص ایران و نقد سریال ها و فیلم های سینمایی اشاره کرد. هرچند که برای اولین بار با کمک مسعود فراستی از طریق شبکه نمایش خانگی نقد 24 نیز عرضه شده است و باعث شده تا حدودی جلوی نقدهای الکی اشخاصی که هیچ از سینما نمی دانند و تنها از طریق رایت سی دی های سخنرانی هایشان معروف شوند، گرفته شود.

با این که راز به پایان رسید؛ همچنان مثل همیشه امیدواریم پخش چنین برنامه هایی با موضوعیت سینما و رسانه در رسانه ملی تداوم داشته باشد و مسئولان نیز به خاطر داشته باشند که طرح این مباحث تنها به ضرر دشمنان دین و ایران است و برای کسی از مسئولان و نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران نه تنها ضرری ندارد بلکه به کمک مبارزه با تهاجم فرهنگی و جنگ نرم با دشمنان قسم خورده کشور و دین است.

آزادی بیان یعنی سوزاندن قرآن!

نمی‌دانم چند ده سال است که جهان را مقهور بلندگوهای پرسروصدایشان کرده‌اند که دائماً در گوش دنیا تا مرز کر کردن فریاد کرده‌اند: غرب یعنی دموکراسی، غرب یعنی آزادی بیان، غرب یعنی احترام به عقاید دیگران، غرب یعنی... از نو بخوان قلب غرب آمریکا است، آمریکا مهد دموکراسی است، آمریکا سمبل آزادی فکر و عقیده است، آمریکا... اصلاً مجسمه آزادی با قامتی رسا و شعله‌ای در دست آواز می‌دهد هر کس چون ما نیست، مستبد است و هر کس چون ما نیست، آزاد نیست و هرکس چون ما نیست تروریست است... و رئیس جمهور زیرک و مردم فریبش هم به کشیش نمایی که قیافه‌اش به هر کسی می‌خورد به جز کشیش با همان کلاس و ادبیات مخصوصش توصیه می‌کند که قرآن نسوزاند!

همه نگاه‌ها متوجه سبیل‌های کلفت کشیش نمایی می‌شود که نه خدا می‌شناسد که مردم و خود را به سوی او فرابخواند و نه می‌داند کتب آسمانی چیست و قداستشان در دنیای الکلی غرب یعنی چه؟ ناگهان به دست غیب آتش در خرمن دموکراسی می‌افتد تا همه بدانند که اجرای حدود الهی در کشورهای اسلامی در حق جانیان و سارقان و کارتل‌های بزرگ توزیع مواد مخدر و خیانت کنندگان به بنیان‌های خانواده و سلامت اجتماع صددرصد بر خلاف دموکراسی است و همه رؤسای جمهور غرب و به ویژه رئیس جمهور و وزیر خارجه نادان فرانسه مهمترین کارشان در شرایطی که کشور خودشان آشوب زده و پرالتهاب است، دفاع از «سکینه آشتیانی» است و حتی پاپ هم وارد میدان شده است ولی در مهد دموکراسی اگر به کتاب آسمانی امت میلیاردی مسلمانان اهانت کنند و قرآن بسوزانند، این لابد نماد دموکراسی است؟! هنوز صحنه های فیلم فتنه از یادم نرفته است...

تشکیک در هولوکاست، جرمش زندان و محرومیت از حقوق شهروندی است؛ ولی قرآن سوزی جرم نیست و رئیس جمهور فریبکار آمریکا حق دارد فقط به آن کشیش نما توصیه کند، فقط «توصیه» که چنین کاری زشت است و جان سربازان ما را در افغانستان به خطر می اندازد! و لابد این توصیه فقط به آن کشیش نماست و دیگرانی از این جنس که دوش در آغوش دلبرکانشان بوده‌اند و هنوز خمار... مخاطب نیستند و آنها می‌توانند در منهتن اهانت کنند به قرآن مسلمانان! آری پوسته نازک و پر زرق و برق دموکراسی آمریکایی شکسته و تعفن لجنزار آپارتاید نظری و عملی غرب، مشمئزکننده‌تر از آن است که مشامی از آزارش در امان بماند. آتش نه در قرآن که در خرمن دموکراسی غربی افتاده است تا جوانان مشرقی و مسلمانان اشراقی ببینند چهره واقعی دیو دریده دموکراسی غربی را پس از این‌همه سال بزک و گریم!

بوش رییس جمهور اسبق آمريكا بعد از ماجرای خودساخته 11سپتامبر، اعلام کرد که جنگ صلیبی دیگری در حال اتفاق است و آمريكا را به عنوان نماد جبهه مسیحیان معرفی کرد. جنگي صلیبی که نتیجه اش اشغال دو کشور مسلمان عراق و افغانستان بود. ولی این روزها کشیشی افراطی در آمريكا اعلام کرد که می خواهد در سالگرد حادثه 11 سپتامبر، قرآن، کتاب آسمانی مسلمان ها را آتش بزند! ولی این بار دولت امريكا این اقدام را محکوم می کند! مسلماً نه جمهوری خواهان به فکر حرمت قرآن بوده اند و نه دموکرات‌ها! تاریخ ثابت کرده است که دموکرات ها دغل‌بازتر و کیاس‌تر بوده اند. ساده انگاری است که فکر کنیم این کشیش متعصب خود تصمیم بر این کار گرفته است که اگر این چنین بود، هیچ وقت این چنین در جهان مانور رسانه ای بر آن نمی شد! دولت حاکمه امريكا دیگر به مانند بوش خود را یک طرف جنگ صلیبی نمی داند بلکه خود را به عنوان نماد عقلانیت و الگوی جامعه مدنی می داند.

اما در جهان چه اتفاقی در حال وقوع است. به این وقایع دقت کنید: ممنوعیت ساخت گلدسته مساجد در سويیس، ممنوعیت حجاب در فرانسه برای زنان مسلمان، چاپ کاریکاتور های توهین آمیز نسبت به ساحت پیامبر اکرم در دانمارک و کشورهار اروپایی، تقدیر مرکل از کاریکاتوریست توهین کننده به پیامبر(ص)، ساخت سالانه ده ها فیلم سینمایی و مستند علیه مسلمانان در کشورهای غربی همچون فیلم فتنه! همه‌ی این اتفاقات پیام آور این خبر است که جهان غرب، اسلام را جدی ترین دشمن خود می داند و اسلام روز به روز در حال گسترش است.

امروز لیبرال دموکراسی، خود در جهت نفی خود قدم بر می دارد. کسانی که دم از آزادی اندیشه می زنند، به جای مقابله فکری، درخواست به آتش کشیدن منبع اندیشه دینی مسلمانان؛ قرآن کریم را می کنند. در روایت آمده است که معصوم فرمود «الحمد لله الذی جعل اعدائنا من الحمقا»؛ این اقدام احمقانه کشیش افراطی بار دیگر موقعیتی بی نظیر را برای امت اسلام به ارمغان خواهد آورد. همان طور که بعد از حادثه 11 سپتامبر و با وجود تخریب های فراوان رسانه ای بر علیه مسلمانان فروش کتب دینی مسلمانان افزایش پیدا کرد، این بار هم همین اتفاق تکرار خواهد شد. چرا که کسانی دم از سوزاندن می زنند که کشور خود را مهد ازادی اندیشه می دانند. طراحان این نقشه پلید فرصتی را فراهم کرده اند که همچون ماجرای غزه و چاپ تصاویر توهین آمیز نسبت به حضرت رسول(ص) امت واحده اسلامی بار دیگر تفرقه ها را کنار بگذارد و در مقابل دشمنان یکی شوند.

صداقت دموکراسی غربی در جنگ 22 روزه غزه و 33 روزه لبنان به زیر سئوال رفته است. آزادی بیانشان فقط در حوزه ای است که بتوانند به اسلام توهین کنند ولی اگر کسی وارد محدوده قرمز آنها شود مهر مجرم بر پیشانیش می زنند، مانند ده ها دانشمندی که به خاطر نفی هولوکاست تحت فشار قرار گرفته اند. این همه فشار به جمهوری اسلامی هم فقط به خاطر ماهیت انقلاب اسلامی است که حاضر نیست با جهان لیبرال دموکراسی سازش کند و گرنه کم کشور سلطنتی مسلمان اطراف ایران وجود ندارد که رابطه غرب و در رأس آن ایالات متحده با آنها حسنه است. آنها با انقلاب اسلامی مشکل دارند چرا که می دانند مخاطب آن، دولت ها و سران کشورهای اسلامی نیست، بلکه مخاطب خود را در درجه اول امت واحده اسلامی و در مرحله دوم تمامی ملت های آزاده جهان قرار داده است و این برای مکتبی که اصالت خود را بر فرد گرایی و منفعت گرایی شخصی قرار داده است خطری جدی است.

مسئله ای به نام حجاب!

امروزه حكايت ما و موضوعاتي مانند حجاب، حكايت ماشيني است كه بنزين ندارد و راننده و مسافران از آن پياده شده اند و به آن لگد مي زنند. يكي فرياد مي كشد و يكي هُل مي دهد، يكي با چوب بر سر ماشين مي كوبد و يكي با چماق روي موتورش مي زند! در حالي‎كه كافي است چند ليتر بنزين در مخزن سوختش بريزند و به‎راحتي به راه خود ادامه دهند. در موضوعاتي مانند حجاب، اصل موضوع خيلي ساده‎تر از آن است كه تصور مي كنيم. چنين پديده هاي اجتماعي هر چه هم پيچيده و ظريف و حساس باشند و به‎سادگي نتوان تحليل‎شان كرد- كه اتفاقاً موضوع حجاب هم همين‎گونه است- در اين نكته مشتركند كه عوامل و اسباب پديد‎آورنده‎شان قابل شناسايي و بررسي هستند.

رفتار غلط نتيجه درست نمي دهد. حتي اگر علت خلقت و رسول خدا هم باشي، قرآن كريم مي فرمايد كه: «فبما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضّوا من حولك» برخورد نرم و مهرآميز تو به لطف خدا آن‎ها را گرد آورد و اگر تلخي و درشتي مي كردي، پراكنده مي شدند. فرقي نمي كند كه تو كه هستي، حتي اگر پيامبر خدا هم باشي، گندم از گندم برويد، جو ز جو! قرآن كريم مي فرمايد: «ولاتسبّوا الذين يدعون من دون الله فيسبّوالله عدوا بغير علم» به مشركان و كافران ناسزا نگوييد كه متقابلاً بي‎آن كه بدانند از سر ستيزه‎جويي به خدا ناسزا خواهند گفت. وقتي در بدن كسي علايم بيماري چون تب و لرز ظاهر شد، هرچه بر سر بيمار فرياد بكشيم كه تب نداشته باش و هر چه او را نصيحت يا تهديد كنيم يا به خواهش و تمنا بپردازيم، درجه حرارت او پايين نمي آيد. مگر آن كه عامل را شناسايي و درمان كنيم.

رفتار خشونت‎آميز و لجام‎گسيخته و بي‎ضابطه در چنين شرايطي، نه تنها نشانه قدرت و اقتدار نيست بلكه بر عكس از ضعف و انفعال حكايت مي كند. به تعبير دعاي شريف: «ولا يحتاج إلي الظلم إلا الضعيف» تنها شخص ناتوان است كه به ظلم نياز دارد. در روايت داريم كه: «الغيبه جُهد العاجز» غيبت كردن كار شخص ناتوان است. اگر قوي بود كه بر سر او مي زد و خوارش مي ساخت يا او را ناديده مي گرفت و به حسابش نمي آورد يا رودررو بر او بانگ مي زد و با دليل و برهان خاضعش مي ساخت. پس آن‎كه در پشت سر بد مي گويد، ناتوان است و از سر انفعال و اضطرار غيبت مي كند .برخورد سراسيمه و از سر دستپاچگي نيز در موضوعات اجتماعي نشان مي دهد كه نتوانسته ايم بر مشكل تسلط يابيم و درد را درمان كنيم و از اين‎رو به دست و پا افتاده‎ايم. سال‎هاست تمام اهتمام ما در موضوع حجاب به روسري كشيدن براي تصوير زنبور و خرگوش در كتاب هاي قصه كودكان منحصر شده بود و حالا يك كتاب اثرگذار و يك فيلم جذاب براي موضوع حجاب نداريم كه عرضه كنيم.

سال‎هاست تلويزيون و مطبوعات ما زن هاي مجرم را در دادگاه (بخش خبري واقعي و مستند) با چادرمشكي نشان داده (نمونه اخیرش همان سکینه آشتیانی که مرتکب قتل و زنای محصنه شده بود) و زن هاي موفق را در سريال ها و فيلم ها و گزارش ها با همين حجابي كه الان از آن شاكي هستيم. سال‎ها زن چادري و محجبه، خدمت‎كار و كلفت و بي‎سواد و فقير بوده با نام‎هايي مثل فاطمه و معصومه و زن كم حجاب و رنگارنگ، خانم خانه و باسواد و ثروتمند و نامش ژيلا و كتايون و نانسي! يك دخترعادي و معمولي در جامعه ما 15 يا 20 سال از طريق پيام هاي غيرمستقيم و مؤثر تبليغي تحت هجوم و شبيخون فرهنگي است و در طرف مقابل از طريق پيام هاي رسمي و مستقيم كم اثر به حجاب دعوت مي شود در حالي‎كه در عمل و در صحنه واقع به چشم خود مي بيند كه حجاب داشتن براي درس خواندن و كار پيدا كردن و ازدواج و كسب درآمد، نه تنها كمك نيست كه گاه مانع است و خودمان هم در واقع داريم همين را عملا تأييد مي كنیم.

استثناهايي مانند خانواده هاي مذهبي و محيط هاي خاص فكري و فرهنگي را اگر كنار بگذاريم، به‎طور طبيعي و بر اساس فطرت و نظام روحي و رواني كه خدا به اين نوجوان و جوان داده، اگر حجاب را انتخاب كند، كاري غيرعادي كرده و برعكس، گزينش بدحجابي رفتار طبيعي و منطقي اوست. اگر در اين‎جا مثل برخي از قانون و اجبار حرف بزنيم و اين كه نظام حكمي و قوانين را بايد رعايت كنند، دو اشكال پيش خواهد آمد: نخست اين كه اگر ملاك قانون است، پس چرا به فرانسه اعتراض مي كنيد؟ و چرا از زن ايراني در خارج از كشور هم توقع حجاب داريد؟ و ثانياً اشكال اساسي‎تر و خطرناك‎تر اين كه پس اهداف تربيتي انقلاب اسلامي براي رشد و تعالي مخاطب چه مي شود؟ آيا اگر اين دختر در كوچه و خيابان به ظاهر حجابش را كاملاً حفظ كند، اما در قلب و دل خود هيچ باور و ايمان و عقيده اي نداشته باشد ما خيال‎مان راحت مي شود و كار خود را تمام شده مي دانيم؟

بايد پذيرفت كه اگر علی پزشکی به عنوان یک جوان، كاري در این باره نکرده‎ از كوتاهي و قصور و ناتواني خودش بوده نه نقص و تعاليم اين مكتب آسماني. آييني كه در آن سوي دنيا چنان جان و دل برخي را تسخير مي كند كه از همه چيز خود مي گذرند و با تحمل بدترين آزارها و تحقيرها حجاب را انتخاب مي كنند. آييني كه در طول قرن ها روز به روز استحكام و صلابت بيشتري يافته و به منبع لايزال قدرت و استمرار متصل است و نمونه تربيت و تعليمش هر روز در يك سوي جهان افتخار و عزت‎هايي چون حزب‎ا... لبنان عرضه مي كند، آيا اكنون حجم مشكلش در موضوعي نازل چون بي‎حجابي شهروندانش خلاصه شده است؟معلوم مي شود يك چيزي در اين جاي كار ما ايراد دارد. سنت هاي الهي در پديده هاي اجتماعي ثابت و قطعي هستند. اگر به احياي امر اهل بيت بپردازيم و حقيقت اسلام را چنان كه هست- در عمل نه به زبان و در همه ابعاد نه فقط در نماز جمعه و راهپيمايي روز قدس- به مخاطب نشان دهيم، ديگر نه تنها نياز به سروصدا نداريم، بلكه با سكوت هم كه تبليغ كنيم، همه به سوي اين حقيقت خواهند شتافت.

روايتي حيرت‎انگيز از امام ششم نقل شده كه: «كونوا دعاه لنا صامتين» با سكوت مردم را به سوي ما دعوت كنيد(!) اين مبناي دعوت به حق و حقيقت و احياي امر اهل‎بيت است كه: «علّموا الناس محاسن كلامنا فإن الناس لو علموا محاسن كلامنا لاتّبعونا» حرف حساب و سخن زيباي ما را به گوش مردم برسانيد- نه حرف ناحساب و سخن زشت خودتان را- كه مردم اگر از زيبايي ها و نيكويي هاي انديشه و مرام و سخن وكلام ما با خبر شوند، خود از ما پيروي خواهند كرد.

رمان بادبادک باز

بادبادک‌باز را سه ماه پیش برای اولین بار خواندم و لحظاتی پیش، خواندن دوباره اش را به پایان رساندم. بادبادک باز نثری بسیار ساده دارد، نه فلش‌بک‌های پیچیده دارد و نه با تعدد شخصیت‌هایش شما را چنان گیج می‌کند که تا چند فصل بکوشید نام شخصیت‌ها و رابطه‌شان را با هم به خاطر بسپارید. رمان با یک فلش‌بک ساده می‌شود، فلش‌بکی که منجر به این می‌شود که یک مرد افغانی ساکن آمریکا، شما را به دوران کودکی خود در افغانستان ببرد. و از همینجا است که جادوی حسینی با کلمات شروع می‌شود و اجزای داستان را یک به یک روی هم می‌گذارد.

بادبادک‌باز داستان زندگی امیر، یک پسر بچه‌ی افغانی است؛ از متولد شدنش در افغانستان تا سی و چند سالگی‌اش در آمریکا. کودکی امیر در حکومتی سلطنتی در افغانستان می‌گذرد و نوجوانی او هم‌زمان است با حمله‌ی روس‌ها و متعاقبش، روی کار آمدن طالبان. در بلبشوی ابتدای جنگ، امیر با پدرش به آمریکا مهاجرت می‌کند. در آمریکا ازدواج می‌کند و پدرش آنجا می‌میرد. داستان از جایی شروع می‌شود که امیر بنا به خواست دوستی قدیمی، دوباره به افغانستان بر می‌گردد. این بازگشت با یادآوری موجی از خاطرات تلخ گذشته همراه است؛ که به مذاق امیر شیرین نمی‌آید. ولی وقتی او افغانستان زیر سلطه‌ی طالبان را از نزدیک می‌بیند، فاجعه تازه آغاز می‌شود. امیر با سختی بسیار، پسر خدمتکار و دوست دوران کودکی‌اش را از دست طالبان نجات می‌دهد و با خود به آمریکا می‌برد و به فرزند خواندگی می‌پذیرد. پسرک که بخاطر صدمات زیاد روحی و جسمی، افسرده شده، گوشه‌گیر است و با کسی حرف نمی‌زند. بالاخره در یک جشن خانوادگی، زمانی که امیر به یاد کودکی خود و پدر پسرک، بادبادک هوا می‌کند، پسرک اولین قدم‌ها را برای نزدیک شدن به خانواده‌ی جدیدش بر می‌دارد.

بادبادک‌باز، به عنوان یکی از بهترین رمان‌های موجود درباره‌ی تاریخ معاصر افغانستان معرفی شده است. وقتی رمان را می‌خوانید حس می‌کنید ممکن بود همیشه حسرت نخواندن این نوشته‌ی زیبا بر دلتان بماند. ولی چند روزی که از خواندن آن بگذرد، متوجه می‌شوید که قسمت عمده‌ی این پسند، به این دلیل بوده که رمان به شما اطلاعاتی داده که شاید هیچ وقت در عمرتان نمی‌توانستید به دست بیاورید؛ مگر به قیمت یک سفر چند ماهه به افغانستان. اطلاعاتی از زندگی روزمره‌ی مردم افغان، که در حد «جمعه» در «روبان قرمز» حاتمی‌کیا از ایشان می‌دانستیم؛ و نیز درباره‌ی طالبان. سیر داستان به طرز عجیبی پر از رنج است، به نحوی که خواندن آن به افراد پیر و بیماران قلبی توصیه نمی‌شود. طیف این رنج از نسل‌کشی وحشتناک در یک دهکده‌ی شیعه‌نشین، فقط به جرم مذهب شروع می‌شود، با تبدیل شدن افغانستان پر از شور زندگی به کشوری مرده و خموده زیر چنگال طالبان ادامه می‌یابد و با دست‌فروشی و دوره‌گردی یک استاد سابق دانشگاه کابل، در آمریکا خاتمه می‌یابد.

وقتی داستان را ورق می‌زنی با خودت فکر می‌کنی واقعاً چرا این مردم در برابر اینهمه بدبختی چیزی نمی‌گویند؟ این رفتار چیزی ورای تحمل و صبر و شکیبایی است. این سکوت دائمی نه فقط در جنگ که در صلح و در برابر ظلم هم دیده می‌شود. اینکه مردی بداند عقیم است و پسرش، حاصل رابطه‌ی نامشروع همسرش با آقای خانه، و در عین حال، باز هم مثل هم‌دمی با وفا برای آقای خانه چای بیاورد و لباس‌هایش را بشوید؛ محل تعجب و تفکر عمیقی‌ست. و به یاد احمدشاه مسعود می‌افتی و اینکه آیا واقعا او افغانی بود؟ و نمی‌فهمی چرا خالد حسینی چنین تصویر پست و زبونی از مردمش به خورد دنیا داده است؟

نمایی از فیلم بادبادک باز که بر اساس همین رمان ساخته شده است.

ولی شاید تصویری که حسینی از طالبان رسم می‌کند، نقشی واقعی‌تر باشد. او طالبان را نه مجریان اسلام واقعی ــ آنگونه که برای مردم دنیا تعریف کرده‌اند ــ که آنها را به صورت واقعیشان، یعنی زیاده خواهانی شهوت‌پرست معرفی می‌کند که از دین فقط ریش بلند را فهمیده‌اند و بس. صحنه‌ی سنگسار کردن زن و مردی که می‌گویند زناکارند، وسط دو نیمه‌ی فوتبال! و مردمی که سکوت می‌کنند و فقط گاهی آهی می‌کشند، به دست مردی که چند صفحه بعدتر، می‌فهمیم از کودکی افکاری فاشیستی-به نوعی مرید هیتلر- و شخصیتی منحرف داشته و حالا هم با پسر بچه‌ها سر و سری دارد، واقعاً تکان‌دهنده است.

اگرچه بادبادک‌باز می‌خواهد زندگی مردم افغان را در زمانی که افغانستان درگیر جنگ است و زیر چکمه‌های نظامیان آمریکایی، نشان دهد؛ اما در فصل مهاجرت به سبب حمله‌ی قوای روس، آمریکا تنها کشوری ست که از آن به عنوان مامن افغان‌های جنگ‌زده، نام برده می‌شود. در واقع با وجودی که زندگی در آمریکا برای افغان‌هایی که در کشور خود هرکدام جایگاه خود را داشته‌اند، بسیار سخت است؛ ولی آنها این را می‌پذیرند. زیرا زندگی جدید، هرچه که باشد، بهتر است از خطر کشته‌شدن به دست روس‌ها و یا شکنجه‌ی مداوم توسط طالبان.

فیلمنامه ام رو پس بده!

تا به حال در زندگي با صحنه‎هايي روبه‎رو شده‎ايد كه براي‎تان خيلي آشنا باشد و فكر كنيد يك بار ديگر هم اين اتفاق را تجربه كرده‎ايد؟ احتمالاً براي هركس در زندگي يك‎بار اين اتفاق افتاده است، اگرچه در دنياي هنر، هر از گاهي از اين اتفاقات تكراري مي افتد اما به سادگي يك يادآوري نيست، بلكه تبديل به يك جنجال رسانه اي شده و گاهي دامن حضرت يوسف را مي گيرد، گاهي هم دستي بر سر سريال «فاصله ها» مي كشد! پس از پایان سریال فاصله ها، سايت ها و خبرگزاري ها و منابع مختلف خبري اعلام كردند كه سريال فاصله ها از روي يك داستان كوتاه نوشته يك نويسنده شيرازي كپي شده است؛ البته اين موضوع، مبتني بر اعتراض اين نويسنده جوان بود.

خوب كه به اين موضوع نگاه مي كنم به ياد مي آورم كه اين قصه سر دراز دارد. همين چند ماه پيش كه خيابان ها زمان نمايش سريال «يوسف پيامبر» خالي مي شد و همه براي ديدن سرنوشت اين پيامبر خوش‎سيما خود را پاي تلويزيون مي رساندند، عده اي هم فرج‎الله سلحشور، كارگردان و نويسنده اين سريال را به ميز محاكمه كشاندند كه آقا... اين فيلم را براساس كتاب دو جلدي ما نوشتي. چرا صدايش را درنمي آوري؟ چرا از ما يادي نمي كني؟ حال كه ما را از ياد بردي، پس در دادگاه دوم بايد در پي اثبات سرقت فيلم‎نامه اين مجموعه كه بر‎اساس شكايت شهاب الدين طاهري شكل گرفته، به سه سال زندان و مبلغ يك ميليارد و 500 ميليون تومان جريمه نقدي محكوم شوي!

شبيه اين اتفاقات براي فيلم سينمايي «اخراجي ها» هم افتاد؛ البته كار به دادگاه نكشيد اما دعواي داغي در رسانه ها بين ده‎نمكي و مدعيان برپا شد! البته در حوزه فيلم‎هاي يك كم متفاوت هم بازي «فيلم‎نامه‎ام را پس بده» جريان داشت. مثلا فيلم سينمايي «سنتوري» بعد از اين كه به‎صورت غيرمجاز در كنار خيابان هزار تومان فروخته شد، يك نويسنده اي از جايي برخاست كه آقا چرا با محصول فرهنگي من اين‎گونه برخورد مي كنيد؟ فيلم‎نامه‎ام را بردي و كنار خيابان خوردي! البته آقاي مهرجويي همچون ده‎نمكي و سلحشور و... هر چه فكر كرد، نفهميد كه چه زماني و در كجا توانسته ايده بكر اين فيلم را از دوست ياد شده «كش» برود.

بهرحال داستان فرج الله سلحشور و سریال یوسف پیامبر، این روزها در رسانه ها سر و صدای زیادی به پا کرده و همه منتظر رأی نهایی داده گاه هستند تا ببینند آیا حکم قبلی دادگاه برای سلحشور مبنی بر پرداخت یک و نیم میلیارد تومان خسارت به شاکی و تحمل سه سال زندان قطعی می شود یا خیر؟

دوستان و دشمنان جلال

در یکی از وبلاگ های دوستانم مطلبی در مورد جلال آل احمد خوندم که کمی ناراحتم کرد. نگاه تک بعدی این دوست به چنین شخصیت بزرگی وادارم می کند تا چند سطری را در این باره بنویسم. دوستان جلال آل احمد بسيارند؛ همه كساني‎كه سوادي دارند و چيزي از كارهايش را خوانده اند و بدون توصيه هاي ديگران، خود را به آن چه اين استاد مسلم ادبيات فارسي نوشته، سپرده اند. همه آن ها كه با «مدير مدرسه» رشد كرده اند و با «بچه مردم» غصه خورده اند و گريسته اند و همه كساني كه به جلال آل احمد و حرف ها و نوشته هايش و اين كه چطور آن چه سال ها پيش نوشته، هرچه مي گذرد بيشتر نو مي شود و رو مي آيد و به همه توان نهفته اش كه عمر 46 ساله، فرصت بروز آن ها را نداد، حسادت نمي كنند. اجازه مي دهيد جرئت بيشتري خرج كنم و بگويم همه مردم عادي كوچه و بازار و بچه‎مدرسه اي‎ها و كاسب ها و دانشجوهاي كتابخوان و... كه با جلال آل احمد روبه رو شده‎اند، همه اين‎ها دوستان او هستند؟

دشمنان جلال آل احمد اما چند دسته اند؛ يك دسته روشنفكراني كه مردم‎داري جلال را تحمل نمي كردند و سفر او را به مكه براي حج واجب ندانسته و حرف هايش درباره غرب‎زدگي، روشنفكران، ادعاهاي بوروكرات ها و... را تاب نمي آوردند؛ كساني‎كه اگرچه 30-40 سال پيش از جلال، از نان و آب زمين خوردند و چيزهاي فراوان تري نوشتند، هيچ‎وقت به اندازه او كه هيچ، به‎اندازه جواني هاي او هم نشدند. دسته ديگر، مدعيان دين داري كه هرچه خاك بر صورت جلال مي پاشند و از تراشيدن صورتش و حرف هاي خودش در سفرنامه هاي آمريكا و روس و جاهاي ديگر، پيراهن عثمان مي تراشند، نه از قواره جلال چيزي كم مي كنند، نه حجم جايي‎كه در ميدان هنر و فرهنگ و ادبيات اشغال كرده اند، بزرگ تر مي شود.

درباره هر دو دسته، حرف هاي ديگري هم مي شود نوشت و از اندازه كوچك روح و جان‎شان سخن گفت و به دسته سوم نرسيد. دسته سوم، به هر دو دسته اول وابسته است؛ نويسندگان روشنفكر و شاگردان نوپاي كلاس هاي داستان‎نويسي، نويسندگان مدعي دين داري؛ و هر دو دسته از بزرگ ترهاي خود، كوچك تر و بي مايه تر .آل احمد را از داخل ويژه نامه ها و سخنراني ها و بزرگداشت ها نمي توان يافت، از خاطره گويي هاي دوست و دشمن و حتي از سخنان شمس آل احمد، برادرش و سيمين دانشور، همسرش هم. سيدجلال آل احمد بيش از همه توي كتاب هايش نشسته و مثل همان روزها كه بود و حرف مي زد و سفر مي رفت و مي نوشت و درس مي داد، هست و حرف مي زند و سفر مي رود و مي نويسد و درس مي دهد. چنان‎كه خواندن يك دوره آثار آل احمد، بسيار آسان تر از دوره كردن آثار بسياري از نويسندگان ديگر است.

چيزهايي كه آل احمد در قصه هايش ياد مي دهد، تنها ادبيات و فرهنگ نيست؛ راه و رسم زندگي را هم از همين قصه ها مي شود آموخت. شايد دل‎زدگي جلال از طبقه روشنفكر مدعي و موجودات متظاهر به دين داري سطحي و بي پايه، در داستان هايش، به يك اندازه است و چه بانمك است كه هر دو دسته، در سرپوش گذاشتن بر هنرهاي كم نظير او، با هم توافق كرده اند. روشنفكران، او را به‎خاطر روحاني بودن پدرش و به اين سبب كه به سفر حج رفت و همچنين ملاقات مشتاقانه با امام خميني (رحمت‎ا... عليه)، هنوز از خود نمي دانند و طردش مي كنند، از سوي ديگر برخي متظاهران مذهبي، چون او صورتش را مي تراشيد، رياكاري پيشه نمي كرد و عيب و كوتاهي خود را به صداي بلند و براي همگان مي گفت، تكفير مي كنند و كتاب هايش را با تندي از دست بچه هاي مسلمان مي گيرند.

جلال زود مرد. هنوز وقتش نشده بود و هنوز به پنجاه سالگي نرسيده بود. لابد شنيده ايد كه دليل مرگش، طبيعي اعلام شد و ساواك كه جنازه اش را از شمال به شهرري مي آورد، اجازه كالبدشكافي يا حتي توقف كوتاه به همراهانش نداد. جلال آل احمد سال ها بعد از مرگش، دوستان فراواني دارد و دشمنان اندكي. دوستان فراوان جلال، او را دوست دارند و كتاب هايش را بارها و بارها مي خوانند و چيزهاي دوباره از او ياد مي گيرند و دشمنانش، به هر بهانه اي از تريبون هايي كه در اختيار دارند، مي خواهند خاك به صورت جلال بپاشند و مي كوشند نامش را در تاريخ ادبيات ايران كم رنگ كنند.

قتل فرهنگ به دست فوتبال آلوده

هنوز دو سه قسمتی از پخش آن نگذشته بود که موج وسیعی از انتقادها درباره تلفظ نادرست لهجه اصفهانی توسط بازیگرانش در رسانه ها مطرح شد. در مسیر زاینده رود را می گویم. البته این انتقاد، چندان مسئله مهمی نبود که بتوان بوسیله آن به سریال آقای فتحی خرده گرفت. بالاخره زمان ساخت سریال و رساندن آن به پخش، کوتاه است و حجم بازیگران غیر اصفهانی، زیاد و آشنایی با لهجه اصفهانی نیز تمرین زیادی را می طلبد. اگر نظر من را بخواهید قابل قبول ترین سریال ماه رمضان امسال را «در مسیر زاینده رود» می دانم. و این را به دور از هر گونه تعصب قومی و قبیله ای عرض می کنم! در مسیر زاینده رود واقعیت هایی را به نمایش درآورد که تا به حال کمتر کسی به سراغ آن رفته بود. پدیده دلالیسم در فوتبال آلوده ایران و غرور بی مورد آدمهای مشهور- که هرکس می تواند باشد، از فوتبالیست و بازیگر گرفته تا سیاستمدار و نویسنده- به شکل معنی داری به نمایش درآمدند.

تلويزيون به‌عنوان مهمترين و اثرگذارترين رسانه، طي سال‌هاي گذشته در ورود به عرصه‌هاي مهم اجتماعي، عملكرد چندان مطلوبي نداشته و حركت‌هايش همواره دچار نوسان بوده است. بدون شك پديده «فوتبال» و «دلاليسم» يكي از همين حوزه‌هاي مهم است كه رويكرد رسانه‌اي به آن سطحي بوده است. نهايت كار تلويزيون در اين زمينه برنامه «نود» است كه حقيقتاً نمي‌توان آن را يك برنامه عميق و فرهنگ ساز دانست. اين برنامه هم، همچنان كه فلسفه فوتبال ايجاب مي‌كند، بيشتر به‌دنبال حاشيه‌سازي است. در اين ميان تهاجم فوتبال و حاشيه‌هايش به فرهنگ، كارگرداني مثل حسن فتحي و نويسنده‌اي مثل عليرضا نادري را به اين فكر مي‌اندازد كه تصوير تازه‌اي از مقابله فوتبال با فرهنگ را به نمايش بگذارند و از اين رهگذر به نقد اين «ورزش» بپردازند. اين شايد بهترين كاري است كه تلويزيون بايد در اين سال‌ها در كنار پخش مسابقات فوتبال و حاشيه‌هايش انجام مي‌داد و حالا هر چند دير اما باز هم جاي خوشحالي است كه سريال در مسير زاينده رود، در مسير طرح اين مسأله قرار گرفته و از قرار معلوم حتي جامعه فوتبال و مسئولان آن نيز از اين سريال استقبال كرده اند.

عليرضا نادري و حسن فتحي، در اين سريال نه تنها به پشت پرده‌ها و ناگفته‌هاي ورزش پرهياهوي فوتبال پرداخته‌اند بلكه در كنار آن، چهره مظلوم و نجيب ورزش كشتي را در قامت يكي از پهلوانان سابق اين ورزش كه داراي خلق و خوي پهلواني اصيل ايراني است، به تصوير كشيده‌اند و اين به‌راستي كار كمي نيست. علیرضا نادري، پهلوان قديمي‌اش را در يك خانه قديمي در اصفهان قرارداده كه حالا پس از سال‌هاي سال ناتوان اما پايبند به اصول نشان مي‌دهد. از سوي ديگر، برادر اين پهلوان در عرض چند ثانيه، به خاطر غرور و خودخواهي فوتباليست جواني كه طاقت شناخته نشدن را ندارد و به خاطر قرارداد مالي‌اش زمين را به زمان دوخته، كشته مي‌شود. همه اين اتفاقات و به چالش واداشتن موقعيت ها، اين دو ورزشكار و خانواده هايشان را در برابر هم قرار مي‌دهد و نادري و فتحي بدون اتلاف وقت و مقدمه چيني بي ارزش در مدت زمان كوتاهي به آن مي‌رسند. در واقع چند قسمت ابتدايي، بهانه‌اي براي شناساندن و معرفي آدم‌هاي داستان به بيننده و مخاطب است.

همراه با شناساندن شخصيت‌هاي واقعه اصلي، تصادف و قتل نيز به سرعت رخ مي‌دهد و دو خانواده با دو طبقه كاملاً متفاوت اجتماعي و البته ويژگي‌هاي كاملاً متفاوت و متنوع رفتاري در ارتباط با يكديگر قرار مي‌گيرند. سريال در مسير زاينده رود سرشار از نمادها و نشانه‌هايي است كه در كنار هم و در تقابل با هم، بيننده عام و خاص را تحت تأثير مثبت خود قرار مي‌دهند. شخصيت‌ها در اين سريال به شدت سمبليك هستند؛ قتل ملك مسعود به دست مهران سارنگ در واقع قتل «فرهنگ» به دست «فوتبال آلوده» است و خون‌خواهي ملك منصور و حاج بهزاد، خونخواهي فرهنگ و پهلواني از پديده تازه به دوران رسيده‌اي كه خودخواهي و غرور بي حد و حصرش او را تا پاي چوبه دار بدرقه خواهد كرد، هر چند كه باز هم مثل هميشه اين نجابت فرهنگ و پهلواني است كه راه گذشت و بخشش را در پيش مي‌گيرد.

«در مسير زاينده رود» را بايد شروع راه تازه‌اي در رسانه ملي براي به چالش كشيدن معضلات و مسائل اجتماعي دانست و چه خوب است كه كارهاي خوب هميشه به دست افراد كاردان سپرده شوند تا آنچه كه بايد و شايد، حاصل كار باشد. هر چند اين مجموعه همانند هر مجموعه‌‌اي با ايرادهايي همراه بود كه بهتر بود آنها نيز برطرف شود سپس براي مخاطب به اجرا درآيد اما پرداخت به اين چنين مباحثي مي‌تواند سرآغازي براي اصلاح ناهنجاري‌هاي موجود در جامعه شود. برطرف شدن ايرادهاي موجود در سريال در مسير زاينده‌رود مانند لهجه برخي افراد كه شباهتي به لهجه اصفهاني ندارد و ديالوگ‌هاي اغراق‌آميز برخي بازيگران مي‌تواند درصد تأثيرگذاري كارهاي اينچنيني را به مراتب افزايش دهد.

بازی وبلاگی

نهال خانوم من رو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده:

1- دلیل انتخاب اسم وبلاگ: چون از ساده بودن و ساده موندن و ساده نگاه کردن خوشم میاد. عاشق افراد ساده و بی ریا هستم. زندگی رو خیلی ساده می بینم. سعی می کنم از کنار هر موضوع ناراحت کننده ساده بگذرم. و در مجموع عاشق سادگی هستم. هر چند وقت یکبار بنا به موضوع اصلی که برای وبلاگ نویسی انتخاب می کنم، عنوان وبلاگ رو هم عوض می کنم. «به همین سادگی» اولین اسمی بود که سال گذشته در آغاز وبلاگ نویسی، به عنوان نام وبلاگم انتخاب کردم. 

2- دلیل انتخاب اسم مستعار: دو سه سالی که در ویلاگ های قبلی و وبلاگ فعلی مطلب می نوشتم، هیچگاه از اسم مستعار استفاده نکردم و دوست هم ندارم استفاده کنم. از کسی نمی ترسم که اسمم رو بدونه و نظراتم رو در مورد موضوعات مختلف بخونه. بی پروا از خودم می نویسم، از زندگی، از علایقم و از عقایدم. این منم: علی پزشکی! ممکنه با عقایدم موافق باشی یا مخالف؛ اما قانون اول وبلاگ من اینه که چه موافق باشی و چه مخالف، تو همیشه دوست من هستی و هیچ چیز، حتی اعتقادات مون در مورد موضوعات مختلف، نمی تونه این دوستی رو از بین ببره.

3- پنج وبلاگی که می خونم: در حقیقت وبلاگ های زیادی رو می خونم که انتخاب کردن شون برای نوشتن، خیلی سخته. بیشتر با خود نویسنده وبلاگ ها در ارتباطم تا وبلاگ شون و در مورد موضوعات مختلف صحبت می کنیم. اما پنج وبلاگی که به طور معمول سر می زنم:

الف- نیمه پنهان من: جزء اولین وبلاگ هایی هست که هر وقت میام نت، بهش سر می زنم. نویسنده بطور پیوسته مطالب وبلاگش رو به روز می کنه و این نکته بسیار مهمی در وبلاگ نویسی هست. از روزانه هاش میگه و بی پروا از اشتباهاتش، علایق و عقایدش و نکات ریز و درشت زندگی شخصیش می نویسه. با خودش روراست هست و این به نظر من یکی از مهمترین ویژگی های نویسنده هست. بارها بهش گفتم که شیوه بیان خاطرات و روزانه هاش خیلی خوبه و اگه یه کم بیشتر کار کنه، در آینده یه داستان نویس خوبی میشه.

ب- شاید فردا نباشم: از جمله معدود انسان هایی که علایق و عقایدمون خیلی شبیه به هم هست. نوشته هاش سرشار از احساس و زیبایی. گاهی از گذشته اش میگه و گاهی از روزانه هاش. بعضی اوقات هم اشعاری رو که سروده، به قلم میاره. در نوشته هاش انگار خودم رو پیدا می کنم و گویا چیزی رو که مدتهاست گم کرده ام و نمی دونم چیه، اونجا پیدا می کنم.

پ- زندگیتو نورانی کن: یکی از بهترین دوستهایی که تا به حال در زندگی داشته ام. بیشتر از آنکه وبلاگش رو بخونم، با خودش صحبت می کنم. بحث می کنیم و تبادل نظر. در طول این بحثها مطالب زیادی از او آموخته ام. از جمله جوانانی است که نه خشک فکر می کند و نه تر! و بسیار منطقی و روشن فکر می کند. کماکان از گفت و گو با او لذت می برم.

ت- صفای سادگی: از اون نویسنده های مورد علاقه من که خیلی ساده با امور روزمره شون برخورد می کنن و به زندگی نگاه ساده ای دارند. از روزانه هاش می نویسه و از کتابهایی که می خونه. بارها در مورد مسائل مختلف با همدیگه بحث و تبادل نظر داشته ایم و نکات ریز و درشت زیادی رو ازش یاد گرفته ام. خیلی وقتا شده که حرف دل منو می زنه و به همین خاطر بطور روتین بهش سر می زنم.

ث- دنیای من: از جمله دوستان نجومی هست که ساده و خدایی بودنش، منو جذب نوشته هاش می کنه. از روزانه هاش می نویسه و از اتفاقات ریز و درشتی که ممکنه برای هرکس پیش بیاد. از گذشته ها و از آینده ها. مطمئنم که در آینده تیرانداز خوبی میشه و در این رشته، موفقیت های زیادی کسب می کنه.

ج- جویبار لحظه ها جاریست: از خاطراتش در سفر به ژاپن می نویسد و از موسیقی. رشته ای که مطمئنم در آینده به یکی از بهترین های آن تبدیل خواهد شد. در نوشتن توانایی خاصی دارد و از گذشته اش در ژاپن چنان زیبا و جذاب می نویسد که گویا تو خود در آنجا بوده ای و با او، تمام آن لحظات را تجربه کرده ای.

چ- دل نواخته های من: نوشته هایی سرشار از احساس و زیبایی. گویا که با یکایک کلمات و جملاتش، حرف دل تو را می زند. قبلاً از آرزو می نوشت و از احساساتش در این رابطه. در مجموع از خواندن نوشته هایش لذت می بری.

* مطمئناً وبلاگ هایی که نام بردم، تنها وبلاگ هایی نیستند که من می خوانم. اگر نام دوستی را نیاورده ام، حمل بر بی احترامی نکند. بازی وبلاگی قوانین خودش را دارد و من مجبور بودم که از چند وبلاگ محدود نام ببرم. قانونش پنج تا بوده که من با تقلب، هفت تا رو اسم بردم!

4- پستی که همه عقایدم رو توش نوشتم: چنین پستی در وبلاگم وجود ندارد. چون عقاید زیادی در زمینه های مختلف دارم که همه اش در یک پست نمی گنجد. اما بارها شده که در مورد یک موضوع خاص، نظراتم را نوشته ام.

5- مشکلی که با کمک بچه های وب حل شد: معمولاً از مشکلات زندگیم چیزی نمی نویسم، چون خیلی شخصی هستند، اما همیشه دوست دارم که مشکلات دیگران رو بدونم و با تمام توانم بهشون کمک کنم. بسیاری از دوستان مجازی ام رو به این طریق پیدا کرده ام.

پسانوشت: من هم مثل نهال کسی رو دعوت نمی کنم تا مجبور بشه بنویسه. هرکس دوست داشت بسم الله...

بررسی وضعیت رویت پذیری هلال ماه شوال

چقدر زود گذشت... انگار همین دیروز بود که برای رؤیت هلال ماه رمضان به ارتفاعات رفتیم و حالا پس از گذشت یک ماه، بار دیگه عازم هستیم؛ اینبار رؤیت هلال ماه شوال. ماه و رویت هلالش در این روزها سوژه اکثر محافل می شود؛ از محافل دوستانه و خانوادگی گرفته تا خبرگزاری ها و روزنامه ها. امسال هم مثل هر سال رویت هلال ماه شوال یکی از بحث های داغ روز است و معمولاً در هر جمعی به آن پرداخته می شود. تعدادی از دوستان در این مورد سؤال کرده بودند که سعی می کنم بطور فشرده، پاسخ بدهم.

موعد رصد هلال شوال 1431 روز پنجشنبه 18 شهريور 1389 می باشد. اين هلال به علت ارتفاع کم اما فاز بالا در هنگام غروب خورشيد، جزء هلال هايي است که تا کنون رصد نشده اند. برای همين دلیل است که کارشناسان مجبورند پيش بينی اين هلال را بر اساس مدل های و معيارهای رياضی به صورت برونيابی (extrapolation) از رصدهای نزديک به آن داشته باشند. لذا هر گونه رؤيت اين هلال خصوصاً رؤيت با چشم غير مسلح، می تواند در تصحيح معيارهای رؤيت پذيری استفاده شود. در شامگاه پنج شنبه 19شهریور، ماه در نزدیک حضیض مداری خود قرار دارد. حضیض مداری، کمترین فاصله ماه از زمین است. وقتی ماه به زمین نزدیک باشد اولاً قطر زاویه ای ماه بزرگتر می شود و ثانیاً افزایش سرعت مداری ماه در این موقعیت، تأثیر مثبتی هم بروی مکث ماه دارد. اما پارامتر دیگری هست تا باعث می شود رویت هلال شوال سخت و پیچیده شود و آن عرض دایره البروجی هلال ماه شوال است.

عرض دایره البروجی هلال شوال در شامگاه پنجشنبه 19شهریور، بیش از ۵ درجه جنوبی است. این عامل باعث می شود که در این زمان، علی رغم گذشت بیش از 28 ساعت از مقارنه و ضخیم بودن هلال (ضخامت 75/. دقیقه قوسی با فاز 33/2 درصد)، ارتفاع هلال از افق بسیار کم و مدت زمان مکث هلال در مناطق مرکزی ایران حدود 20دقیقه باشد. ارتفاع کم هلال به معنای نزدیک بودن هلال به افق است. حال اگر شرایط گرد و غباری این فصل را در کنار کم بودن ارتفاع هلال قرار دهیم، متوجه خواهیم شد که رصد سختی در انتظار رصد گران هلال ماه است.

اگر هلال ماه به اندازه ی کافی ضخیم شده باشد می توان رصد هلال را قبل از غروب خورشید انجام داد که اصطلاحا به آن رویت در روز گفته می شود. این فعالیت از چند سال قبل مورد توجه رصدگران هلال در ایران و کشور های دیگر قرار گرفته است. در این زمینه نیز رکوردگیری های علمی انجام می شود و باز جای خوشبختی است که مهمترین وبرترین رکورد های علمی در این رابطه نیز به رصدگران ایرانی تعلق دارد. رویت هلال در روز، تفاوت های مهمی با رویت هلال پس از غروب خورشید دارد. در این روش، مهمترین پارامتر ها، جدایی زاویه ای ماه و خورشید و ارتفاع ماه از افق است.

در رویت پس از غروب خورشید، نقش ارتفاع هلال، افزایش مدت مکث است اما در رویت در روز، نقش ارتفاع، کم شدن شکست نور در جو و عبور نور هلال از لایه ی نازک تری از جو زمین است. بنابراین هرچه جدایی زاویه ای و ارتفاع ماه از افق بیشتر باشد، شانس رویت هلال در روز هم بیشتر خواهد شد. گروهی از کارشناسان رویت هلال، ارتفاع خورشید را نیز در رویت در روز موثر می دانند و معتقدند چنانچه ارتفاع خورشید از افق مساوی و یا کمتر از ارتفاع ماه باشد، شرایط برای رویت در روز مناسب تر خواهد شد.

برخی خصوصیات هلال شوال در روز پنچ شنبه (برای اصفهان محاسبه کرده ام)

ارتفاع هلال

347/3 درجه

ضخامت هلال

75/. دقیقه قوسی

جدایی زاویه

269/17 درجه

مدت مکث

21 ذقیقه

* هلال شوال در ساعت 07:38 (55 دقیقه بعد از خورشید) طلوع می کند. در این زمان جدایی زاویه ای ماه و خورشید حدود 12 درجه است.

* خورشید در ساعت 13:00 به بیشترین ارتفاع خود می رسد. در این زمان ارتفاع ماه حدود 51 درجه، جدایی زاویه ای نزدیک به 5/14 درجه و ضخامت بخش میانی هلال 57/0 دقیقه قوسی است.

* در ساعت 16:02 ارتفاع ماه و خورشید برابر می شود. در این زمان ارتفاع ماه حدود 4 درجه، جدایی زاویه ای بیش از 7/15 درجه و ضخامت بخش میانی هلال 63/0 دقیقه قوسی است.

مقایسه ای ساده نشان می دهد که مختصات هلال شوال در روز مذکور به مراتب قوی تر و بهتر از مختصات چهار رصد فوق الذکر است بنابراین می توان نتیجه گرفت که در صورت وجود شرایط مناسب جوی، هلال شوال در روز پنج شنبه 19 شهریور، قبل از غروب خورشید با چشم مسلح قابل رویت خواهد بود. ضخامت زیاد این هلال باعث می شود که بتوان هلال را در همان ساعات اولیه پس از طلوع رویت کرد البته اگر شرایط جوی چنین اجازه ی بدهد.

پس از غروب خورشید

از سال ها قبل، دانشمندان و محققان بااستفاده از داده های رصدی، مدل هایی را برای پیش بینی رویت پذیری هلال ماه ارایه کرده اند. معیار دکتر برنارد یالوپ، معیار پرفسور خالد شوکت، معیار رصد خانه آفریقای جنوبی، معیار مهندس محمدشوکت عوده، معیار مقایسه ای (استاد محمد رضا صیاد)، معیار فاز و ارتفاع (مهندس سید محسن قاضی میر سعید) و معیار مثلث ایران (مهندس سید قاسم رستمی) از جمله این مدل ها هستند. در این قسمت بطور گذرا پیش بینی برخی از این معیارها را در مورد رویت هلال ماه شوال مطرح می نمایم.

1- معیار دکتر برنارد یالوپ:

این معیار براساس ضخامت هلال و اختلاف ارتفاع ماه و خورشید در زمانی که چهار نهم مدت مکث ماه سپری شده، رویت پذیری هلال را بررسی می کند. طبق پیش بینی این معیار، هلال شوال در شامگاه پنج شنبه در نیمه جنوبی کشور با چشم مسلح قابل رویت است و در بخش های وسیعی از این نیمه در صورت وجود شرایط مناسب جوی احتمال رویت هلال با چشم غیر مسلح نیز وجود دارد.

2- معیار پرفسور خالد شوکت:

این معیار براساس ارتفاع و ضخامت هلال، رویت پذیری هلال را بررسی می کند. طبق پیش بینی این معیار، هلال شوال در شامگاه پنج شنبه در نیمه شمالی کشور با چشم مسلح قابل رویت است و در نیمه جنوبی، در صورت وجود شرایط مناسب جوی احتمال رویت هلال با دچشم غیر مسلح وجود دارد.

3- معیار رصد خانه آفریقای جنوبی:

این معیار براساس ارتفاع ماه و اختلاف سمت ماه و خورشید، رویت پذیری هلال را بررسی می کند. طبق پیش بینی این معیار هلال شوال در شامگاه پنج شنبه در نیمه جنوبی کشور با چشم مسلح قابل رویت است.

4- معیار مهندس محمد شوکت عوده:

این معیار اصلاح معیار یالوپ است. طبق پیش بینی این معیار، هلال شوال در شامگاه پنج شنبه در نیمه جنوبی، در صورت وجود شرایط مناسب جوی با چشم مسلح قابل رویت است و در نیمه جنوبی، در صورت وجود شرایط مناسب جوی احتمال رویت هلال با چشم غیر مسلح وجود دارد.

رصد خوبی را برای همه رصدگران این کمان باریک شوال آرزومندم...

اگر پاپ و مارکس نبودند...

گاهی اوقات که با خودم تنها میشم و فرصتی دست میده تا به تاریخ تمدن بشری فکر کنم می بینم واقعاً اگر بعضی افراد در گذشته نبودند و یا برخی اتفاق ها روی نداده بود، شاید هیچ کدام از رویدادهای تلخی که ما امروزه شاهدش هستیم رخ نمیداد. این جنجال های غرب و شرق بر سر مسائل اصلی زندگی انسان و این تضاد میان مادیت و معنویت شاید هیچگاه بوجود نمی اومد. و دست آخر به همون سخنرانی معروف دکتر شریعتی با عنوان «اگر پاپ و مارکس نبودند» می رسم. حقیقتاً اگه این دو نفر وارد تاریخ نشده بودند، هیچ کدام از اتفاقاتی رو که شاهدش هستیم، بوجود نمی اومد.

اگه پاپ و مارکس نبودند هم فلسفه تاریخ به شکل دیگه ای تدوین می شد و هم نهضت عدالتخواهی و ضد طبقاتی و گرایش وجدان عصر ما به سمت سوسیالیسم و نفی سرمایه داری در جهان که در قرن اخیر گسترش یافته و جهت فکری عام روشنفکران جهان رو مشخص کرده، به شکل دیگه ای طرح می شد. اگه پاپ نبود بشریت شاهد دوران سیاه قرون وسطی نبود و نتیجه ای با عنوان «بدبینی غرب نسبت به دین» مطرح نمی شد. و اگه مارکس نبود، شاید هیگاه تضاد میان مادیت و معنویت تا این حد، امروزه مطرح نمی شد.

پسانوشت: به حق که اگه این دو نفر نبودند، فلسفه تاریخ بشریت به گونه دیگه ای رقم می خورد...

شبهاي پاييزي مي آيد...

کم کم شبهای پاییزی از راه می رسد و رقابت زیبایی بین ستاره های درخشان آسمان تابستان و زمستان برفراز افق های شرق و غرب برپاست. از سویی ستاره های تابستانی برای غروب در پس افق غرب مقاومت می کنند، و از سوی دیگر ستاره های درخشان زمستانی در تلاش برای طلوعی زیبا هستند. در کشاکش این رقابت، صورت های فلکی نسبتاً کم نوری نیز در میانه آسمان از شمال تا جنوب آن، اگرچه به نظاره این تلاش نشسته اند، اما دنیایی از شگفتی ها را نیز در خود جای داده اند. از فرس اعظم و سوسمار گرفته تا قیفاووس و اژدها در اطراف ستاره قطبی.

خسوف اسفند ۱۳۸۷: سه ماه در آسمان! مراحل ورود، میانه و خروج ماه از نیم سایه زمین را به ترتیب مشاهده می کنید. پديده پراش نور كاملاً مشخص است.

این شبها اگر پس از غروب رو به افق جنوب شرق بایستید، ستاره پر نور فم الحوت را به فاصله کمی از افق می درخشد. کمی بالاتر به سمت غرب، نخستین ستاره شرقی جَدی با نام دلتا- جدی در انتظار شماست. این ستاره درست در دم بزماهی آسمان جای دارد. اگر به دنبال اجرام غیرستاره ای در این صورت فلکی هستید، بهتر است در 5/6 درجه ای جنوب ستاره گاما- جدی به سراغ خوشه کروی کم فروغ M30 بروید و از مشاهده آن لذت ببرید. جرمی بسیار زیبا برای منجمان آماتور که در فاصله 26000 سال نوری از ما قرار گرفته است. در تلسکوپ های کوچکتر از 4 اینچ نیز برخی ستاره های پرنور آن قابل تفکیک هستند. هسته آن بسیار شبیه خوشه کروی M15 در صورت فلکی اسب بالدار است.

ماه در راه ورود به نیمسایه زمین در خسوف  اسفند ۸۷: من رو یاد هلو میندازه  

اما اگر با دیدن تصاویر ماه گرفتگی های این پست مشتاق شده اید که درباره گرفتگی های سال 89 اطلاعاتی کسب کنید، این مژده را به شما می دهم که در پست های بعدی بطور کامل در مورد این گرفتگی ها اطلاعات دقیقی ارائه دهم. هرچند که امسال، سال چندان پرباری از لحاظ خسوف برای ایران نیست اما در جهان شاهد خسوف و کسوف های جالبی در آینده خواهیم بود.

بهترين لحظات يك دختر اسرائيلي

یک دختر اسرائیلی به نام ادن ابرجیل که قبلا جز نیروهای دفاعی اسرائیل(IDF) بوده و الان دوران سربازیش تموم شده، عکسهایی از دوران سربازیش رو با عنوان بهترین لحظات زندگیم رو گذاشته در آلبوم عکسهاش در فیس بوک. اگرچه این دختر بلافاصله دسترسی عمومی این عکسها رو از فیس بوکش مسدود کرد ولی یکسری وبلاگنویسان اسرائیلی از عکسها اسکرین شات گرفتند و گذاشتن توی وبلاگهاشون. برای نمونه آلبوم کامل عکسها اینجاست. این وبلاگ هم اومده نوشته های عبری زیر عکسها رو با عنوان “بهترین سالهای زندگی او| عاشق خاطرات زندانیان چشم بسته” به انگلیسی ترجمه کرده.

در عکسها زندانیان فلسطینی رو نشون میده که با چشم بند و دستبند در فضای زندان نشستن. این سرباز علاوه بر توهین به فلسطینی ها، حق افراد بازداشت شده مبنی بر ممنوع بودن پخش تصاویر آنان در وضعیت توهین آمیز رو هم زیر پا گذاشته. برای همین این عکسها بازتاب زیادی در سطح اینترنت داشتند به طوریکه حتی سی ان ان و نیویورک تایمز هم مجبور شدن در مورد اونها بنویسن و باعث شد مقامات اسرائیلی به تکاپو بیفتن. این دختر خودش در مصاحبه با رادیو ارتش اسرائیل گفته که به نظرش هیچ کار بدی انجام نداده و کلی احساس مانکنی هم میکنه.

مقامات اسرائیلی در توجیه اقدام این دختر گفتن که این دختر کار خیلی خاصی انجام نداده  و این چیزها بین نظامی ها نُرم (عادی) هست و نمیتونن کاری به کار این دختر داشته باشن چون در حال حاضر در ارتش نیست. تا اینجاش رو شاید خیلی هاتون شنیده باشید، اما امروز دیدم یک گروه به نام Breaking the Silence (شکستن سکوت) که به مدت ۶ سال اعتراف نامه های سربازان اسرائیلی رو جمع آوری می کردن به شدت با مقامات اسرائیلی مخالفت کردن. اونها برای اینکه ثابت کنن این وحشیگریها حتی بین نظامی ها هم متداول نیست در آلبوم مربوط به گروهشون در فیس بوک عکسهای دیگه ای از خشونت سربازان اسرائیلی رو به نمایش گذاشته. اگه حالتون بد میشه توصیه می کنم اصلا نبینید، چون همه عکسها بلا استثنا وحشتناک هستن. اگه عکسها از این صفحه فیس بوک برداشته بشن، هم اشکالی نداره (احتمالا به زودی Hasbara دست به کار میشه و به نیروهاشون میگن که اون صفحه رو گزارش بدن تا مسدود بشه).

این وبلاگ اومده عکسهای این گروه رو به طور کامل در این پستش گذاشته. بازم هشدار میدم که اگه دل ندارید نبینید. این گروه تو بیانیه شون به مقامات اسرائیلی هشدار دادن که تازه اینها فقط سری اول عکسهای ماست و اونها به IDF هشدار میدن که سرزنش یک نیروی عادی راه حل نیست و فرماندهان ارشد باید پاسخگو باشن چون این سرباز در این راه اولین یا تنها نفر نیست.

پسانوشت: فردا به قدس و مردم مظلوم فلسطين اثبات خواهيم كرد كه تنها نيستند و مردم ايران همواره با آنها خواهند بود. حتي اگر تنها ترين ملت دنيا باشند. كان الحق و زهق الباطل... ان الباطل كان زهوقا...

شاهراه علی!

شب آغاز شده است. در ده چراغ نیست. شبها به مهتاب روشن است و یا به قطره های درشت و تابناک باران ستاره؛ مصابیح آسمان! آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم. گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلّقی که بر آن، مرغان الماس پر، ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند. آن شب نیز ماه با تلألؤ پُرشکوهش از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی یک راست به ابدیت می پیوندد:«شاهراه علی»، «راه مکه»! که بعدها دبیرانم خندیدند که: نه جانم، کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان یعنی از آنجا کاه می کشیده اند و این هم کاه هایی است که بر راه ریخته است!

شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر، آن را کهکشان می بیند و دهاتی های کاه کش کویر، شاهراه علی، راه کعبه! راهی که علی از آن به کعبه می رود! کلمات را کنار زنید و در زیر آن، روحی را که در این تلقی و تعبیر پنهان است تماشا کنید! و آن تیرهای نورانی که گاه گاه، بر جان سیاه شب فرو می رود، تیر فرشتگان نگهبان ملکوت خداوند در بارگاه آسمانی اش که هرگاه شیطان و دیوان هم دستش می کوشند به حیله، گوشه ای از شب را بشکافند و به آنجا که قداست اهورایی اش را گام هیچ پلیدی نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت اُنس راه نیست، سرکشند تا رازی را که عصمت عظیمش نباید در کاسه این فهم های پلید ریزد، دردانه بشنوند.

پرده داران حرم ستر عفاف ملکوت، آنها را با این شهاب های آتشین می زنند و به سوی کویر می رانند. بعدها معلمان و دانایان شهر خندیدند که: نه جانم! اینها سنگ هایی اند بازمانده کراتی خرابه و درهم ریخته که چون با سرعت به طرف زمین می افتند، از تماس با جوّ آتش می گیرند و نابود می گردند و چنین بود که هر سال که یک کلاس بالاتر می رفتم و به کویر برمی گشتم، از آن همه زیبایی ها و لذت ها و نشئه های سرشار از شعر و خیال و عظمت و شکوه و ابدیت پر از قدس و چهره های پر از ماوراء محروم تر می شدم...

قسمتی از کتاب «کویر» دکتر علی شریعتی

یازده دقیقه

می دونی چیه؟ از نویسنده هایی که با استفاده از ادبیات اروتیک در داستان هاشون سعی می کنن که مخاطب جذب کنن، متنفرم! حالم ازشون بهم می خوره. چنین افرادی چون دارای هیچ هنر دیگه ای در استفاده از فنون نویسندگی و نگارشی نیستن، سعی می کنن که با به تصویر کشیدن صحنه های سکسی و آمیزش بین یه زن و مرد و ابراز احساسات شون در اون لحظه، واسه خودشون مخاطب جذب بکنن. و متأسفانه کم نیستند دختران و پسران جامعه ما که بشدت به چنین کتابهایی علاقمندند!؟ واقعاً افسوس می خورم که چرا باید اینطوری باشه؟

برای مثال در همین داستان «یازده دقیقه» پائلو کوئیلو، کل داستان بر استفاده از ادبیات اروتیک استوار شده. به تصویر کشیدن صحنه های سکسی، صحبت در مورد احساسات سکسی یک دختر 22 ساله به نام ماریا، روابط نامشروع و آمیزش او با مردان مختلف و... . نکته جالب تر مربوط به جملات پایانی کتاب هست که به عنوان نتیجه گیری عنوان میشه. ماریا با خودش زمزمه می کنه: «من هیچگاه شرف و عزت نفس در زندگی نداشته ام. من چه چیزی رو از دست میدم اگه برای یه مدت تصمیم بگیرم فاحشه باشم؟» خوب این به چه معناست؟ هدف از بیان چنین مسائلی چی می تونه باشه؟

بعدش هم نهیب می زنند که چرا وزارت ارشاد مجوز انتشار چنین کتابهایی رو نمی ده؟ خوشحال میشم اگه کسی این داستان رو خونده و دفاعی ازش داره، برای منم بگه که موضوع این داستان چی بود و چرا نویسنده اصرار داره که اینقدر در مورد چنین مسائلی صحبت بکنه؟ بر این عقیده ام کسی که پا به دنیای نویسندگی میذاره باید حرمت قلم رو داشته باشه و اون رو برای هر هدفی به حرکت درنیاره. کمی احساس مسئولیت هم بد نیست!

پسانوشت: صحبت من در این پست صرفاً در مورد داستان یازده دقیقه پائلو کوئیلو بود و بس! کاری به بقیه آثار این نویسنده ندارم.

ثبت یک لذت فراموش نشدنی

وقتی لحظه ها زمان صرفش کردی، مدام از روی نقشه آسمان شب چک می کنی که آیا اشتباهی در کار بوده یا نه و سرانجام در میدان دید تلسکوپت قرار می گیره. اون وقته که با دیدنش دلت می خواد فریاد بزنی که خودشه! پیداش کردم! فرقی نمی کنه که کهکشان باشه یا سحابی، خوشه کروی باشه یا خوشه باز، دنباله دار باشه یا سیاره؛ مهم اینه که تو جرم مورد علاقه ات رو در میان این همه اجرام آسمانی، پیدا کردی و قراره که از مشاهده اش لذت ببری.

اما چی میشه که این لذت رو با بقیه دوستانت هم تقسیم کنی که عاشق نجوم هستن اما به هر دلیل امکان دیدن زیبایی های شکوه آفرینش رو ندارن. اینجاست که پای عکاسی نجومی به میان میاد و تو با یادگیری فنون این حرفه می تونی علاوه بر ثبت لحظات به یادماندنی مشاهده اجرام سماوی، لذت دیدنشون رو با دوستانت تقسیم بکنی. در این پست 4تا از عکسهام رو از موضوعات مختلف قرار میدم و انشاءالله در پست های آینده نیز چنین می کنم.

دنباله دار مک نات که ژانویه ۲۰۰۷ بسیار خبرساز شد و عکاسان نجومی صحنه های بسیار زیبایی رو ازش خلق کردند. چندتا عکس دیگه از این دنباله دار گرفتم که در پست های بعدی میذارم.

منظره کهکشان راه شیری بر فراز آسمان سد خمیران (نزدیک زاینده رود). با استفاده از دوربین سوار بر تلسکوپ مجهز به موتور ردیاب به مدت دو ساعت نوردهی کرده ام.

مقارنه بی نظیر ماه و زهره (اردیبهشت ۸۷). سیاره زهره را بصورت ستاره پر نوری در کنار ماه می بینید. بازتاب نور زمین از ماه کاملاً در تصویر مشخصه.

در حال عکسبرداری از کمان باریک ماه (سمت راست تصویر) بودم که هواپیمایی وارد کادر میدان دید شد! گروه رصدی ما برای رصد هلال های بحرانی اول ماه باید بدنبال مشاهده هلال های سخت تر از تصویر بالا باشه.

برای آقای مهربانی

علی جان، ای آقای مهربانی شب گذشته برایت گریه کردم. دیشب فهمیدم وقتی که در دوران خودت از تنهایی شکوه می کردی، چه حس و حالی داشتی. فهمیدم که وقتی از دوستان جاهل ناله می کردی، دردت چه بود... دریافتم وقتی که فغان سر داده بودی که کسی نیست تا دردت را بفهمد، منظورت چه بود... شب گذشته در میان جمع زیادی از جوانان دانشجو بودم و یک میهمان که درباره سیر روشنفکری از مشروطه تا دوران معاصر سخنرانی می کرد. و افسوس خوردم از جوانان ناآگاهی که وقتی اسم سروش می آمد سوت و کف می زدند و وقتی اسم تو هم می آمد باز هم سوت و کف!

علی جان برایت گریستم که این جوانان تو را نمی شناسند و اینگونه برایت سوت و کف می زنند. تو را نمی شناسند که نامت را کنار سروش قرار می دهند و برایت هورا می کشند... با خود می گویم چگونه است آن شریعتی که زمانی می گفت «در اسلام شهادت، خود، یک اصل است» در کنار نام دکتر سروشی قرار می گیرد که می گوید «فرهنگ شهادت خشونت آفرین است!» برایم قابل هضم نیست آنگاه که کتاب اسلام شناسی تو را می خوانم و وصف های زیبای تو در مورد حسین(ع) و مجاهدتهایش به وجدم می آورد، چگونه نام تو در کنار دکتر سروشی قرار می گیرد که می گوید «حسین قربانی خشونت طلبی جدش (پیامبر) با خاندان بنی امیه شد!» چگونه است؟ تو برایم بگو...

دلم از این جماعت گرفته است. از جماعتی که در موردت هیچ نمی دانند و فقط یاد گرفته اند که برایت کف و سوت بزنند و هورا بکشند! از جوانانی که حتی یک خط از کتابهایت را نخوانده اند و تو را مورد تمجید قرار می دهند. از عده ای که حتی نمی دانند تو در دوران خودت چه می گفتی و دردت چه بود اما خودشان را مدافع راه تو می دانند. چه پیروانی... دلم می خواهد فریاد بزنم کسی که برای سروش کف می زند، حق ندارد برای تو دست بزند. تو کجا و سروش کجا.... در این اندیشه ام که اگر زنده بودی، چه حرفها که می خواستی به این جماعت بزنی...

علی جان، بغض راه گلویم را بسته است. دلم می خواهد فریاد بکشم، ناله کنم، فغان سر دهم از جماعتی که دست به هرکار ناشایستی می زند تا اثبات کند که روشنفکر است و تاریک، فکر نمی کند. از این گروه شبه روشنفکر بیزارم.  دلم از جوانانی پر است که دانسته یا نادانسته خود را پیرو و وامدار افراد مغرضی کرده اند که هدفشان قرار دادن اسلام علیه اسلام است. همان هایی که تو در خط به خط کتابهایت خطرشان را گوشزد می کردی... چه کنم که تنها کاری که می توانم بکنم گریه کردن است برای تو، برای مظلومیت تو، برای داشتن دوستان و پیروان ناآگاه که خطرشان صدها برابر بیشتر از دشمنانت هست. هرشب با شنیدن سخنرانی هایت به خواب می رفتم و آرامشی بی نظیر روحم را نوازش می کرد اما دیشب حتی صدای دلنشینت نتوانست که آرامم کند. خسته ام از چنین افرادی... خسته...

سفر به طبیعت فراموش شده

آخرین باری که واسه تفریح رفتیم بیرون حدود یه هفته پیش بود که دقیقاً مصادف شده بود با بارش شهابی برساوشی. اون شب واقعاً از مشاهده اون همه شهاب لذت بردیم و یاد دورانی که زندگیم همش شده بود نجوم، برام تازه شد. البته تعداد شهاب ها چندان چشمگیر نبود، در مقایسه با سال 83 که موفق به مشاهده بیش از 1000 شهاب شدیم! بارش شهابی برساوشی هرسال در حدود 21 مردادماه اتفاق میفته که از بخش شمالی صورت فلکی برساوش جدا میشه. نقطه نورباران خیلی نزدیک به ستاره گامای برساووش هست. واقعاً دیدنیه. شهاب های این بارش معمولاً درخشنده اند و گاهی در آسمان شعله ور میشن و با برافروختگی به سمت زمین میان. علت بوجود اومدن این بارش، عبور زمین از مسیر عبور دنباله دار سویفت- تاتل هست.

در این تصویر رد دو شهاب رو می تونین مشاهده کنین. حدود ۱۰ دقیقه نوردهی کرده ام.

اون شب تلسکوپ رو هم برده بودم اما فرصت نشد از این یار شفیق شبهای تابستانی و زمستانیم استفاده بکنم. لیست بلند بالایی از اجرام سماوی رو تهیه کرده بودم که باید اون شب رصدشون می کردم اما نشد. دیشب این فرصت پیش اومد که دوباره سری به آسمان شب، این طبیعت فراموش شده بزنم. حقیقتاً در این سالها بهم اثبات شده که دنیای نجوم و بخصوص دنیای رصد آماتوری علاوه بر جذابیت و لذت فراوانی که داره، یه آرامش خاصی رو به انسان میده. اینکه تو به نظاره شکوه آفرینش در فاصله هزاران سال نوری از خودت می نشینی و از مشاهده این همه عظمت و بزرگی کائنات، اشک توی چشمات حلقه میزنه... اونقدر لذت بخشه که تا تجربه اش نکنین، درک نمی کنین که من چی میگم.

بنده و رفیق شفیقم!

دیشب با تاریک شدن هوا مثلث تابستانی شامل نسر واقع، دنب و نسرطایر در افق بالای سر خودنمایی می کردن. ستاره سرخگون سماک رامح کم کم به پایین افق غربی فرو می رفت و ستاره های اصلی دب اکبر در افق پایین سمت شمال غربی قرار گرفته بودند. هنوز قلب العقرب در جبهه جنوب غربی تلألو داشت و در سمت شرق، چهارگوش اسب بالدار و بدنبال آن ستاره های صورت فلکی زن زنجیری در حال طلوع بودند. انگار که همه شان من رو به میهمانی خودشون دعوت کرده بودند!

شادی، یک تصمیم روزانه

من همیشه در این آرزو بودم که زندگی راحتی داشته باشم. فکر می کردم که هروقت مشکلاتم کمتر بشن، اون موقع خوشحال خواهم بود. بعدش کشف جالبی کردم: شادترین آدمهایی که من می شناختم، مشکلات بیشترین نسبت به من داشتن! شاید تا حالا به این مسئله توجه کرده باشین. افرادی که به نظر می رسه بیشترین استفاده رو از زندگی خودشون می کنن، اکثراً مشکلات زیادی داشته اند. معشوق شون رو از دست دادن، ورشکسته شدن یا از یه بیماری سختی زنج می برن و مهمتر از همه اینکه هنوز هم مشکلات بزرگی دارن! اما خوشحالند، چون در یه نقطه از زندگی شون به این نتیجه رسیدن که شادی تنها راه زندگی کردنه! شادی یه حادثه نیست که بطور اتفاقی برامون رخ بده، شادی چیزیه که ما باید انتخابش کنیم.

دیروز شبکه 3 داشت با یه آقایی مصاحبه می کرد که می گفتش خونه اش سوخته، از زنش طلاق گرفته و دکترش بهش گفته که سرطانش واسه سومین بار عود کرده اما می گفت: «با وجود همه اینها بازم احساس خوشحالی می کنم!» حالا می فهمم که منظورش چی بود! ما شادی رو در نبود مشکلات پیدا نمی کنیم، بلکه اون رو علی رغم وجود مشکلات می یابیم. یعنی این ما هستیم که شادی رو انتخاب می کنیم. اگه موقع بیدار شدن از خواب به خودمون بگیم: «امیدوارم روز خوبی داشته باشم» و بعدش منتظر باشیم تا اینطوری بشه، هیچوقت خوشبختی رو پیدا نخواهیم کرد! این ما هستیم که باید انتخاب کنیم که شاد باشیم! شادی یک تصمیم روزانه هست...