دربارۀ یک آگهی تلویزیونی

حتماً شما هم دیگه این تصویر‌های پشت سر هم رو دیدین. دوربین ایستاده روبه‌روی مرد. مرد ایستاده روبه‌روی در رنگ ‌و رو رفتۀ خونش. خونۀ رنگ ‌و رو رفته‌اش توی یه محلۀ رنگ ‌و رو رفته هست. همۀ اینا قرار داده شده وسط آگهی‌های بازرگانی رنگ‌ و وارنگ تلویزیون. بیشتر شبیه تصویرهای مستند برنامۀ در شهره تا یه آگهی تلویزیونی. شبیه‌‌ همون محله‌ای که در اون «دوشواری» وجود نداره. از مرد به اصرار می‌خوان پاکتی رو باز کنه و محتوای روی کاغذی رو بخونه. مرد مردد و کنجکاوه. مرد با لباس ساده، ریش چند روز نزده و دست‌های پینه بسته و دخترهای نوجوونی که دم در خونه با تعجب دارن ماجرا رو دنبال می‌کنن، نمایندۀ صریح فقره. چیزی که کارگردان روش اصرار داره و اصلاً واسۀ همین اومده دم در این خونۀ رنگ ‌و رو رفته و این محله رنگ‌ و رو رفته و از این مرد رنگ و رو رفته وقتی که داره پاکت جایزه رو باز می‌کنه، فیلم گرفته و خلاصه این «رئال شو» رو به پا کرده تا ما همین فقر رو ببینیم. بعد ببینیم که مرد ۲۵ میلیون تومن برنده شده، بعد ببینیم دخترهای نوجوان برق اومده به چشم‌شون، بعد بشنویم که زن مرد از پشت تلفن با تعجب خبر مرد رو گوش میده و خوشحال میشه.

 
همۀ اینا، ذره ذرۀ همۀ این واقعیت داره جلو چشم ما اتفاق میفته. جلو چشم ما میلیون‌ها نفری که این دقیقه نشسته‌ایم جلوی تلویزیون و داریم به فقر این مرد نگاه می‌کنیم و به شرم این مرد و به لبخند این مرد بعد از برنده شدن ۲۵ میلیون تومن وجه رایج مملکت. همۀ ما نشسته‌ایم و داریم طبق یک توافق نانوشته، کرامت انسانی یه نفر رو له می‌کنیم. هم اون کارگردان تبلیغاتی به خیال خودش خوش‌ذوق و جسور، هم ناظر تبلیغات صدا و سیما که به هزار نکتۀ باریک‌تر از مو گیر میده و به له شدن چیزی به این بزرگی مجوز پخش میده و هم ما. ما بینندگان عزیز. ما بینندگان عزیز که بدمون نمیاد شبیه اون مرد رنگ ‌و رو رفته توی محله رنگ ‌و رو رفته باشیم و یه شبه با ۲۵میلیون تومن به بخشی از زندگی‌مون رنگ بزنیم. ما بینندگان عزیز، که کرامت انسانی آدما دیگه اون‌قدر‌ها واسه‌مون مهم نیست و مثل یه شو جذاب و هندی‌طور این تبلیغ رو نگاه می‌کنیم و ککمون هم نمی‌گزه و چه بسا ترغیب بشیم و بریم از جناب اپراتور یه سیم کارت اضافه هم بگیریم و مگه سفارش‌دهندۀ آگهی عزیز چیزی جز این می‌خواد؟!

افطاری‌های میلیونی

از اساسی‌ترین فلسفه‌های اسلام برای برقراری رمضان و روزه‌داری در طول این ماه که البته در خیلی از ادیان و آیین‌ها هم با کیفیت مشابه یا متفاوت وجود داره، تجربۀ مستمر تشنگی و گرسنگی واسۀ از یاد نبردن حس گرسنگی و تشنگی فقرا و اقشار ضعیف جامعه هست تا توجه و کمک به این اقشار از نظر روزه داران دور نشه و اونچه که در یه ماه برای پولدارها و ثروتمندان دشوار به نظر می‌رسه، واسۀ فقیران در تمام سال در جریان نباشه. در کنار این، افطارهای رمضان فرصتیه برای صلۀ رحم و دیدار و حتی آشتی با دوستان و آشنایان که اخیراً در سطوح سیاسی کشور هم باب شده. اتفاقی که در سایر اوقات به واسطۀ مشغله و گرفتاری‌ها شاید چندان آسون نباشه، اما در این ماه با سفره‌های افطاری، زمینه‌اش فراهم‌تر از سایر ماه‌های قبل میشه. با وجود ثوابهای زیادی که در احادیث و روایات ما در مورد افطاری دادن مطرح شده، اما آفتهای زیادی نیز در این زمینه در سالهای اخیر شکل گرفته که تناسب چندانی با آموزه‌های دینی ما نداره.

یکی از مهم‌ترین این آفتها، تبدیل شدن افطاری به یه امر تجملاتیه که متأسفانه در یه دهۀ اخیر در حال باب شدنه. در چنین افطاری‌هایی که به محافل اقتصادی و سیاسی هم محدود نمیشه و بین عموم مردم هم در حال ترویجه، سفرۀ افطار آنچنان وسیع و مملو از انواع پیش‌غذاها، غذاهای اصلی و دسرها میشه که حاضران در کنار سفره، توان صرف این حجم غذا رو ندارن و به اسراف رو میارن. این افطارها لزوماً به میزبانی خونه‌های روزه داران هم محدود نمیشه و در ماه مبارک رمضان، نرخ منوی افطار برخی رستوران‌های مشهور به مراتب از گرون‌ترین غذاهاشون هم بیشتر میشه. افطاری‌های رمضان امسال تا بیش از 70 هزار تومان برای هر نفر سرو میشه که البته منوی آنچنان فوق العاده‌ای هم نداره و با این حساب افطاری 100 نفر در چنین رستوران‌هایی برابر با حقوق یه سال یه کارمنده ساده هست! چنین اتفاقی هرچند غیرقابل انکاره و به هر صورت بعضیا برای به رخ کشیدن پولشون به دیگران، ترجیح میدن چنین هزینه‌هایی داشته باشن اما بهرحال با فلسفه ماه مبارک رمضان، در تناقض آشکاره.

در مواقعی مثل ماه رمضان که اختلاف طبقاتی پررنگ میشه، طبیعتاً چیزی که مورد توجه قرار نمی‌گیره، توجه به فلسفۀ معنایی گرسنگیه که در فصل تابستان متحمل میشیم. تجربه‌ای که با چنین افطارهایی و کاهش شدید فعالیت‌ها و استراحت مداوم، اساساً به دست نمیاد. متأسفانه بعضیا در طول ماه رمضان نه تنها گرسنگی و تشنگی رو حتی یه لحظه تجربه نمی‌کنن که صرفاً از این فرصت هم برای فخرفروشی و به رخ کشیدن میزان ثروت‌شون پیش دوستان و آشناهاشون بهره می‌برن! شاید یه مقدار تفکر لازم باشه تا حداقل در این ماه، سفره‌هامون رو نه به قصد نخوردن که به قصد درست خوردن، کوچک‌تر بگیریم و باقی مونده رو به مستمندان اختصاص بدیم. بی‌شک سفره ‌های میلیونی در این رمضان هم پهن میشه، اما حتی اگه یکی از این سفره‌ها به حد کفایت کوچیک بشه و سهمی هم به نیازمندان برسه، می‌تونیم بگیم اتفاق بزرگی افتاده...

همراهان باد

یکی از بزرگترین مشکلات جامعۀ ما اینه که بشدت سیاست‌زده هست و همین امر باعث شده اخلاق بد و زشتی‌های سیاستمداران به اخلاق مردم هم نفوذ کنه و اونا رو تحت تأثیر خودش قرار بده. و چه چیزی می‌تونه برای یه جامعه بدتر از این باشه که بجای تأثیر پذیرفتن سیاستمداران از اخلاق خوب مردم، بالعکس، مردم از اخلاق بد سیاستمداران تأثیر بپذیرن؟! یکی از این خلقیات بد که قصد دارم در این پست بهش اشاره کنم، ریاکاری و رنگ عوض کردنه که این روزا به یکی از ابزار اصلی سیاستمداران در عرصۀ سیاسی کشور تبدیل شده و متأسفانه کم‌کم داره به مردم هم سرایت می‌کنه. این سرعت رنگ عوض کردن و به رنگ حریف دراومدن در بعضی افراد واقعاً حیرت انگیزه! به عنوان نمونه عرض می‌کنم. اگه دقت کرده باشین درصد بالایی از خانمهایی که «ثریا» و «شهناز» نام دارن حدوداً پنجاه شصت ساله هستن و اکثر خانمهایی که «فرح» نامیده شده‌اند، حدود چهل و دو سه سال سن دارن. افراد با اسامی کوروش و داریوش و خشایار اکثراً سالهای تولدشون مربوط به اوایل دهۀ 50 شمسیه ولی در مقابل عمارها و یاسرها حدود 25- 24 ساله هستن! علتش رو میذارم خودتون بررسی کنین...

یکی از مواقعی که این معضل «به رنگ حریف در اومدن» و «نون به نرخ روز خوردن» نمود بیشتری داره، موقع انتخاباته! بارها نمونۀ این مسئله رو در انتخابات مختلف به چشم خودم شاهد بوده‌ام. برای مثال وقتی آقای الف رئیس جمهور میشه، طرفدار دو آتیشۀ آقای ب که تا دیروز از انجام هیچ نوع تبلیغی برای ایشون دریغ نمی‌کرد، بطور ناگهانی رنگ عوض می‌کنه و خودش رو هوادار آقای الف جا می‌زنه و میگه که من مدتهاست دارم برای آقای الف تبلیغ می‌کنم! البته وقتی سیاستمداران مشهور ما به راحتی آب خوردن، رنگ عوض می‌کنن و به رنگ حریف درمیان، دیگه چه انتظاری میشه از مردم عادی داشت. برای مثال همین جناب آقای حسین شریعتمداری (مدیر مسئول روزنامۀ کیهان) که موضعشون در روزهای قبل و بعد از انتخابات، از زمین تا آسمون با همدیگه فرق داره! ایشون در روز 23 خردادماه (یه روز قبل از انتخابات) و در شرایطی که آقای عارف از انتخابات کناره‌گیری کرده بود و نامزد اصلاح طلبان تنها دکتر روحانی بودن، نامزدهای اصولگرا رو سرزنش کردن که چرا ائتلاف نمی‌کنن و در یه اشارۀ آشکار به دکتر روحانی نوشتن: «چرا نامزدهای محترم اصولگرا به این نکتۀ بسیار بدیهی توجه نمی کنند؟! کجای این قضیه قابل تردید است و یا کمترین ابهامی دارد؟! آیا نمی‌بینید که وطن فروشان فتنۀ آمریکایی- اسرائیلی 88 در باشگاه مدعیان اصلاحات کباده می‌کشند و نامزد آنها به حضور و حمایت این عده که در فتنۀ 88 آشکارا نقش ستون پنجم دشمن را بر عهده داشتند و از جرج سوروس صهیونیست، تیموتی اش، مایکل لدین و... دستورالعمل می‌گرفتند، افتخار هم می‌کند؟!»

اما همین جناب آقای شریعتمداری در روز 27 خردادماه (یه روز بعد از اعلام پیروزی دکتر روحانی) در روزنامۀ کیهان می‌نویسن: «دربارۀ حمایت گروه‌ها و جریانات اپوزیسیون از کاندیداتوری آقای دکتر روحانی، قبل از همه باید از هوشمندی ایشان قدردانی کرد که برخلاف خاتمی و موسوی و کروبی، نه فقط روی خوشی به این جرثومه‌های فساد و تباهی نشان نداد بلکه با اظهارات خود در مناظره های تلویزیونی و تأکید بر آموزه‌های نظام و انقلاب- ولو با سلیقه و بیانی متفاوت- راه سوء استفادۀ آنها را در مقیاس قابل توجهی سد کرد.» اما رویۀ آقای شریعتمداری به همین جا ختم نمیشه و ایشون در یادداشتی در روز 1 تیرماه می‌نویسن: «گفتمان اصولگرایی پیروز شده است. واقعیتی که برای دشمنان بیرونی، اصحاب فتنه و برخی از مدعیان اصلاحات تلخ و ناگوار بود تا آنجا که هیچیک از آنها نتوانستند ناخشنودی آمیخته به عصبانیت خود را از مواضع دکتر روحانی پنهان کنند... مدعیان اصلاحات شکست سختی را متحمل شده‌اند.» به رنگ حریف دراومدن تنها محدود به آقای شریعتمداری نمیشه و بعضی از سیاستمداران دیگه نظیر اعضاء «جبهۀ پایداری» رو هم در برمی‌گیره. کسانی که ادعای ولایتمداری‌شون گوش فلک رو کر کرده!

دوستانی که به حوزۀ سیاست داخلی علاقمند هستن و اخبار این حوزه رو دنبال می‌کنن، بخوبی می‌دونن که در انتخابات اخیر ریاست جمهوری، اعضاء جبهۀ پایداری چقدر مواضع متناقضی داشتن. در ابتدا از دکتر باقری لنکرانی حمایت کردن و بعد از اینکه از طریق خبرهای محرمانه متوجه شدن که شورای نگهبان دکتر لنکرانی رو رد صلاحیت کرده، به سمت آقای جلیلی رفتن و پشت سر ایشون صف کشیدن. اعضاء این جبهه در انتخابات اخیر سعی داشتن یه دو قطبی هسته‌ای بین آقای جلیلی و آقای روحانی ایجاد کنن و آقای جلیلی رو نماد مقاومت (شعارشون «مقاومت: رمز پیشرفت» بود) و آقای روحانی رو نماد سازش‌کاری معرفی کنن. بعد از پیروزی آقای روحانی، رنگ عوض کردن‌ها و به رنگ حریف دراومدن‌ها شروع شد! در ابتدا آقای حسینیان (عضو ارشد جبهۀ پایداری) در یه مصاحبه با اعتماد به نفس کامل گفت: «جبهۀ پایداری هیچ انتظاری از دولت یازدهم برای حضور در کابینه ندارد!» و اخیراً هم سخنگوی این جبهه اعلام کرده: «اگر مواضع روحانی را می‌دانستیم، از او حمایت می‌کردیم!» و هیچ بعید نیست که فردا بگن اصلاً خود ما بودیم که دکتر روحانی رو به پیروزی رسوندیم! واقعاً برای من جای سؤاله که چرا توی کشور ما برای بعضیا فرهنگ پذیرش شکست سیاسی وجود نداره؟ چطور بعضیا می‌تونن به این راحتی رنگ عوض کنن و مواضع قبلی خودشون رو فراموش کنن؟ و آیا مدتی نشستن بر صندلی قدرت ارزش این حرفها و کارهای بچه‌گانه رو داره؟...

وقتی خودرو مهمتر از جون مردم میشه!

اگه این ‎روز‎‎ا گذرتون به داروخانه‎‎‎ها افتاده باشه، لابد شما هم از نبودن دارو‎‎هایی که قبلاً مثل نقل و نبات در دسترس همه بود، شگفت‎زده شده‎اید. از رانیتیدین بگیر تا دیکلوفناک! وقتی واسۀ این دارو‎‎های پیش پا افتاده چنین وضعی درست بشه، خدا به داد بیماران تالاسمی و سرطانی و صعب‎العلاج دیگه برسه. بعضی سایت‎‎‎ها خبر میدن که تعدادی از این بیماران با نایاب و گرون شدن شدید داروهاشون واسۀ ادامه زندگی و تهیۀ اونا به هر قیمتی، گاهی مجبور به فروش خونه‎‎‎ها و اموال‌شون شده‌اند... مسئولان وزارت بهداشت به ‎عنوان دستگاه متولی میگن ما از اواخر سال 90 به ‎دنبال تأمین و ذخیره‎سازی دارو در کشور بوده‎ایم، اما تا حالا یک‎سوم ارز مورد نیازمون رو داده‎اند!

از طرف دیگه خبر می‎رسه در همین مدت که برای دارو‎‎های حیاتی سرطانی‎‎‎ها و انواع دیگۀ بیماری‎ها کسی حاضر به تخصیص ارز نبوده، در 5 ماهه آخر سال گذشته حدود 15 هزار خودروی لوکس و آنچنانی با ارز مرجع وارد کشور شده! به زبان ساده در همون مدت که وزیر بهداشت، زورش نمی‎رسیده تا برای نجات جان مردم مملکت، ارز مورد نیاز رو برای دارو‎‎های حیاتی اونا بگیره، یه عده از بانک مرکزی دلار 1226 تومان گرفته‎اند تا انواع ماشین‎‎‎های لوکس رو برای از ما بهترون وارد کنن و بعد به نرخ دلار 3500 تومانی اونا رو به مرفهین بی‎درد بفروشن و یه ‎شبه میلیارد‎‎ها تومن سود به جیب بزنن و به ریش بیماران در آستانۀ مرگ و نیازمند دارو بخندن!

این مدیریت تخصیص ارز عادلانه توسط دولتی انجام میشه که معاون اولش مدعیه «از عهد مادها تا امروز دولتی برنامه‎محورتر از این دولت در این مملکت ظهور نکرده!» و مدعی هستن که برای مدیریت جهان برنامه‎ دارن و برخی تلاش‎های‎شون با تمام طول تاریخ برابری می‎کنه و... حالا می‎تونین معادلۀ چندمجهولی تقدیم ماشین‎‎‎های لوکس به بازیکنان فلان باشگاه لیگ برتری و کسب سود آنی و هنگفت رو حل کنین و بفهمین رانت و گنج احتمالی که اون مدیران موفق کشف کرده‎اند، چی بوده! دریغ و حیرت از نمایندگان مردم در مجلس که با گذشت ماه‎‎‎ها، این ناجوانمردی‎‎‎ها رو می‎بینن و سکوت می‌کنن و به مردم نمیگن که واردکنندگان این ماشین‎‎‎ها چطور و از چه‎کسی از مرجع گرفته‎اند؛ اون هم در حالی ‎که وزیر بهداشت مملکت برای دارو‎‎های حیاتی این مردم مظلوم دستش به این دلار‎‎ها نمی‎رسیده و دست آخر هم بخاطر انتقاداتش در زمینۀ عدم تخصیص ارز دارو، برکنار شد! اینا به کجا وصلن؟ چه کسانی و چرا ازشون حمایت می‎کنن؟ چرا از این وضع فجیع، تحقیق و تفحص نمیشه؟ آیا این شکل مدیریت ارز عین خیانت نیست؟ دیگه باید چی بشه تا پرونده این جماعت رو رو کنن؟ آیا اسم این واردکنندگان خودرو هم در جیب رییس‎جمهور هست؟ واقعاً توی این مملکت چه خبره؟

سوء مدیریت نفتی ما

شنیدین قطری‌ها جشن گرفته‌اند؟ جشن برداشت یک میلیاردمین بشکۀ نفت از میدان به قول خودشون «الشاهین» و به اسمی که ما می‌شناسیم: «پارس جنوبی»! و جای تعجب و همچنین تأسفه که ما هنوز یه بشکه نفت هم از این میدان مشترک برنداشته‌ایم! به عبارت دقیق‌تر 500 میلیون بشکه از نفتی که قطری‌ها استخراج کرده و فروخته‌اند، سهم این مملکت و مردم بوده که در خواب و بی‌لیاقتی مسئولان مربوطه، به جیب این کشور کوچک حاشیۀ خلیج فارس رفته. مساحت قطر به زحمت به کوچکترین استان‌های ما می‌رسه. با این حال سالهاست همین شهر کوچک، دارایی این ملت رو جلو چشم همه می‌بره و می‌فروشه و کیفش رو می‌کنه و ما فقط تماشا می‌کنیم. در برداشت گاز از این میادین مشترک هم ما سالها از قطری‌ها عقبیم. اونا با سرعتی دو برابر از ما از این میادین مشترک برداشت می‌کنن.

جالبه که جز گاز، 10 سال پیش قرارداد طرح توسعۀ لایۀ نفتی پارس جنوبی رو امضا کرده‌ایم اما سازمان بازرسی، یکی از مهم‌ترین دلایل تأخیر در توسعه این لایۀ نفتی و برداشت از اون رو ضعف پیمانکار و وجود اختلاف بین شرکت نفت و گاز پارس و شرکتهای پترو ایران و نیکو و شرکت ملی نفت ایران عنوان کرده. جالبه که از یه طرف دارن دارایی این مردم رو می‌دزدن و از طرف دیگه 10 ساله که مسئولان ما با هم دعوا دارن که چطور حق مردم ایران رو برداشت کنن و جالب اینکه عملاً هم کاری نمی‌کنن و 10 سال تمام، استخراج نفت قطری‌ها رو تماشا کرده‌اند و جیک‌شون هم درنیومده! با توجه به سابقه‌ای که ما از مدیریت مسئولان‌مون سراغ داریم، پیش بینی اینکه همسایۀ ما زودتر، همۀ موجودی این ذخایر رو جارو کنه و بفروشه، از ابتدا کار دشواری نبود. با این حساب چرا مسئولان وقت در تنظیم قرار داد تملک و برداشت این منابع، بندهایی نگنجانده‌اند تا حق و حقوق این مردم، دودستی تقدیم بقیۀ کشورها نشه؟ اگه اون موقع نکردن، چرا بعد که این مشکل پیش اومد، قدم‌هایی در جهت حل مشکل و پیشگیری از دست اندازی قطر به ذخایر این سرزمین برنداشتن؟ چرا همه سعی می‌کنن ماجرا مسکوت بمونه؟ چرا مسئولان ما فقط تماشاگرن؟ انگار همه منتظر تموم شدن موجودی این معادن هستن تا آب پاکی رو روی دست همۀ مردم بریزن و یه بار برای همیشه بگن: تموم شد! قطری‌ها هر چه بود و نبود رو برداشتن!

این قصۀ پرغصه فقط مختص حوزۀ پارس جنوبی نیست و ما در بقیۀ میادین مشترک‌مون هم وضع چندان خوشی نداریم. در این اواخر خیلی از مدیران وزارت نفت، نبود بودجه و سرمایه گذاری رو دلیل دیرکرد توسعۀ میادین پارس جنوبی دونستن و با این عذر، خودشون رو تبرئه کردن. در حالی که اعلام میشه ما برای توسعۀ پارس جنوبی که هر دلارش 10 دلار برمی‌گردونه، پول و سرمایه نداریم، خبرهایی از سرمایه گذاری‌های بی‌حاصل در ونزوئلا و نیکاراگوئه و طوماری از کشورهای گمنام آمریکای جنوبی و آفریقا و گاهی حتی نه سرمایه گذاری که کمک به اونا می‌رسه! مثلاً همزمان با انتشار خبر جشن برداشت یک میلیارد بشکه‌ای قطری‌ها از پارس جنوبی، خبری منتشر شد با این عنوان: «ایران شش پالایشگاه نفت در آفریقا می‌سازد!» شما باشید دق نمی‌کنین؟ آیا عقل سلیم حکم نمی‌کنه که شما ابتدا این ثروتی رو که داره از دست مردم میره، سر و سامان بدین و جلوی این بر باد رفتن سرمایۀ ملی رو بگیرین و بعد به فکر کمک به دیگران باشین؟! بعد می‌بینین که از رهگذر همین اقدام، میلیاردها دلار پول و سرمایه واسۀ خودتون تولید میشه تا به سیاستهای دیگه‌تون هم برسین و یه کمی از اون رو هم به مردم بدین! حالا اینکه چرا 10 ساله همه چیز در مدیریت کلان نفتی ما به نفع قطری‌ها رقم می خوره و چرا ما فقط حرف می‌زنیم و تماشا می‌کنیم، سؤالاتی هستن که ظاهراً جوابی براشون وجود نداره!

خیانت و مکافات

با توجه به پیشنهاد دوستان، توی این پست می‌خوام در مورد موضوعی حرف بزنم که در سالهای اخیر شیوع زیادی پیدا کرده و به یکی از دغدغه‌های اصلی زوج‌ها تبدیل شده: خیانت! روزنامه‌ها و نشریات بطور پیوسته در موردش می‌نویسن و فیلم‌هایی با موضوع خیانت به سرعت به صدر پرفروش‌ترین‌ها می‌رسن. فیلم‌هایی مثل چهارشنبه سوری، شوکران، چتری برای دو نفر، زن‌ها فرشته‌اند، برف روی کاج‌ها، دربارۀ الی، من همسرش هستم، پل چوبی، من مادر هستم، سعادت آباد، زندگی خصوصی و پلۀ آخر از جملۀ این فیلم‌ها هستن. نمیشه انکار کرد که موضوع خیانت، مورد علاقۀ طیف وسیعی از مردم جامعۀ ماست و خیلی‌ها پیگیر حوادث، داستان‌ها و فیلم‌های دارای چنین مضمونی هستن.

هر کدوم از آدما یه خائن درون دارن که یه جایی کنار کودک درون‌شون زندگی می‌کنه و برخلاف کودک درون باید جلوی ابراز وجودش رو گرفت. این یعنی هر آدمی ممکنه مرتکب خیانت بشه. این موضوع که ممکنه در هر زندگی‌ای رخ بده، گاهی وقتا دلایل ساده و پیش پا افتاده‌ای داره. اما در برخورد با هر مشکلی باید راه حل درست رو انتخاب کرد. شاید ساده به نظر برسه، ولی گاهی وقتا راه حلی که انتخاب می‌کنیم، به نظر خودمون درسته در حالی که دقیقاً هیچ کمکی به حل مشکل نمی‌کنه. گاهی ممکنه خود ما خواسته یا ناخواسته درگیر رابطه‌ای بشیم که حداقل از نظر طرف مقابل‌مون خیانت محسوب میشه.

ما 3 نوع رابطه داریم: رابطۀ همکاری، رابطۀ عاطفی و ازدواج. صمیمیت ما توی این سه تا رابطه متفاوته. مثلاً در رابطۀ همکاری، صمیمیت کمی وجود داره و رازها و نگفتنی‌های ما در هر کدوم متفاوته. حتی در رابطۀ زن و شوهری هم ما حرفهای نگفتنی داریم، اما به میزان خیلی کم. تعهد ما توی هر کدوم از این روابط فرق می‌کنه. مثلاً ممکنه یه رفتار من از نظر همکارم بی‌تعهدی نباشه، اما از نظر همسرم بی تعهدی باشه. بحث لغزش یه مقدار متفاوت‌تره. بسته به تیپ خانواده‌ها بحث لغزش و خیانت مطرح میشه. مثلاً ممکنه از نظر من اگه همسرم با همکار مردش چایی بخوره، خیانت محسوب بشه و از نظر کس دیگه‌‌ای نه تنها اشکال نداشته باشه، بلکه این موضوع رو دلیل بر اجتماعی بودن خانومش بذاره. ما همیشه خطا و لغزش رو وقتی تعریف می‌کنیم که طرف مقابل‌مون از چارچوب و خط‌کشی ما گذشته باشه. هر کسی باید با همسرش در مورد این مسئله صحبت کنه و خطوط مورد نظر خودش رو براش تشریح کنه. از نظر من خیانت یعنی کارهای خارج از اصول جنسی و لغزش یعنی کارهای خارج از مباحث جنسی. بعضی رفتارها هستن که چون فقط یه واکنش در شرایط خاصن، نمیشه بهشون خیانت گفت و اصلاً نباید در موردشون حرف زد و روشون زوم کرد. کسی که خودش نشون میده آدم متأهلیه و توی رفتارها و گفت و گوهاش حد و مرز داره، هر چقدر هم در رابطه با جنس مخالف (البته در چارچوب عرف) آزاد گذاشته بشه، بازم ممکنه رفتارهایی ازش سر بزنه که از دیدگاه بعضیا لغزش یا خیانت محسوب بشه. اما خیانت از کجا آب می‌خوره؟ من چندتا دلیل که به ذهنم می‌رسه رو میگم:

1- سرخوردگی‌های جنسی و عاطفی: بالاخره هر آدمی که توی خونه حرف محبت آمیز نشنوه، مثلاً توی محیط کارش ممکنه کسی رو پیدا کنه که بهش محبت کنه و جذبش بشه.

2- عدم مدیریت مرد: وقتی که مرد احساس سکان‌داری توی خونه نداره یا زنی داره که مرد در کنارش احساس مرد بودن نمی‌کنه و بیشتر احساس هم‌خونه بودن داره، طبیعیه که شیفتۀ زنی میشه که بهش احساس مرد بودن و اقتدار می‌بخشه.

3- عصبانیت: یه اختلاف مختصر می‌تونه آدمهایی رو که درگیر شرایط محیطی دیگه هم هستن، به سمت خیانت ببره. گاهی وقتا زوج‌ها از سر لجبازی برای اینکه به طرف‌شون نشون بدن هنوز هم توانایی جذب آدمای جدید رو دارن، دست به خیانت می‌زنن. دیالوگ رایج اینجور وقتا اینه: «دیدی می‌تونم بهتر از تو رو هم گیر بیارم؟!»

4- برای اعتماد به نفس دوباره: گاهی آدما توی محیط‌هایی به این نتیجه می‌رسن که هنوز هم توانایی لازم واسۀ شکارچی بودن رو دارن.

5- ترس از میانسالی: آدما وقتی متوجه میشن که با دوران میانسالی فاصلۀ چندانی ندارن، گاهی وقتا می‌خوان واسۀ آخرین بار لذت‌های دوران جوانی رو تجربه کنن. البته روابطی که بر اثر این ترس شروع میشن، معمولاً جدی و پایدار نیستن.

6- کاهش هیجان رابطۀ اصلی:‌ کاهش هیجانات مهم‌ترین دلیل شناخته شده واسۀ خیانت‌هاست که خودش به اندازۀ همۀ دلایل بالا حرف داره. رابطۀ اصلی که با ازدواج شروع میشه، به دلیل رسمی بودنش و همچنین آشنایی‌های قبل از ازدواج در شروع، هیجان کمتری داره، اما یه رابطۀ ممنوعه با هیجان خیلی زیادی شروع میشه.

حالا نوبت شماست که نظرات‌تون رو بگین! خیانت و لغزش از نظر شما یعنی چی؟ خطوط قرمزتون در این زمینه چی هستن؟ غیر از موارد بالا چه عوامل دیگه‌ای رو می‌تونین به عنوان علل خیانت نام ببرین؟ اگه خدای ناکرده یه روز بفهمین که همسرتون لغزش یا خیانت کرده، چیکار می‌کنین؟

شهری آباد با همتی بلند...

مهندس مجید پزشکی

 

سوابق و تجربیات

  • مهندس عمران
  • سرلیست ائتلاف بزرگ انتخاباتی «با مردم»
  • حضور در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل (بیش از ۶ سال)
  • مدیرعامل شرکت عمرانی پرتو افروز سپهر سپاهان
  • مجری مرکز بین الملل مخابرات دانشگاه صنعتی اصفهان
  • مدیر پروژۀ شهرک امام علی (ع)
  • مدیر امور ساختمانی دانشگاه آزاد
  • مدیر امور ساختمانی دانشگاه پیام نور
  • مجری شبکۀ هوایی مخابرات نجف آباد
  • مجری شبکۀ مخابرات خمینی شهر
  • مدیر فنی پروژۀ طرح توسعۀ حسینیۀ اعظم
  • مدیر فنی پروژۀ ساختمان مرکزی دارالقرآن العظیم
  • مدیر فنی پروژۀ مجموعۀ فرهنگی شهید محمد منتظری
  • عضو شورای اسلامی بازار بزرگ نجف آباد
  • عضو هیئت امناء و مدیر ساختمانی مساجد بازار، صفا، کاظمیه و قبا
  • عضو هیئت مدیرۀ دارالقرآن العظیم
  • مجری وضوخانه‌های عمومی سطح شهر (باغ ملی، خیابان شریعتی، گلزار شهداء و آرامستان)
  • مجری پل‌های عابر پیادۀ سطح شهر
  •  

بر طبق قانون اساسی، اعضاء شورا در همۀ شهرهای کشور، مهمترین تصمیمات شهر رو اتخاذ می‌کنن و شهردار (که توسط اعضاء شورا انتخاب میشه) در واقع مجری تصمیمات شوراست. این دوره از انتخابات شوراهای شهر از خیلی جهات برای تمام گروه‌های سیاسی سراسر کشور اهمیت ویژه‌ای داره و بخاطر جایگاه والای شورای شهر در تصمیم گیری‌ها، گروه‌های مختلفی فعالانه وارد گود شده‌اند تا صندلی‌های شورا رو تصاحب کنن. این مسئله برای شهر ما اهمیت ویژه‌تری داره. نجف آباد بعد از اصفهان و کاشان تنها شهریه که اخیراً فرمانداریش به «فرمانداری ویژه» ارتقاء پیدا کرده و به همین خاطر بودجۀ سالانه‌اش از 7 میلیارد تومن سابق به ۸۰ میلیارد تومن فعلی رسیده و این فرصت خیلی خوبیه برای توسعۀ عمرانی و فرهنگی شهر. بخاطر همین بیش از ۱۵۰ نامزد برای این دوره وارد عرصۀ انتخابات شورای شهر نجف آباد شده‌اند! پدر من هم بطور مستقل وارد این عرصه شده و دوستان همشهری که ایشون رو با توجه به علمکردهای فرهنگی و عمرانیش در سطح شهر، اصلح تشخیص میدن، می‌تونن بهش رأی بدن. تبلیغ فراموش نشه!

همت مضاعت چشم بادومی‌ها!

یه روز دست میذارن روی آی‌پد استیو جابز و روز دیگه BMW آخرین سیستم آلمانی‌ها. هنوز اپل از فروش تبلت‌های جدیدش به نون و نوایی نرسیده بود که چینی‌ها با تولید انبوه مشابه آخرین محصول استیو جابز و بقیۀ همکاراش، همۀ آرزوهای اونا رو نقش بر آب کردن! بمونه که چقدر گوشی‌های تلفن همراه ساخت چین با سر و شکل برندهای معروف وارد بازار شده. روی هم رفته چند سالیه که بازار صنایع الکترونیک دیگه از دست چینی‌ها جونش به لب رسیده! روزی نیست که یه شرکت معروف، سخت افزار جدیدی رو معرفی کنه و دو سه ماه بعد، نمونۀ چینیش وارد بازار نشه. داستان دزدی صنعتی چینی‌ها زمانی به جاهای باریک رسید که آمریکایی‌ها فهمیدن چینی‌های چشم بادومی حتی جت‌های اونا رو هم کپی کرده‌اند! در جریان جنگ کوزوو 3 تا از هواپیماهای فوق پیشرفتۀ آمریکایی‌ها سقوط کرد. چینی‌ها که از قضا همه جای دنیا حضور دارن، آهن قراضه‌ها رو برداشتن و به کشورشون بردن و از روی اونا جنگندۀ رادار گریز G-20 رو ساختن! البته کپی برداری چینی‌ها فقط به تجهیزات نظامی و فناوری باقی کشورها ختم نمیشه. اونا شیفتۀ هر چیزی هستن که در دنیا خواهان داشته باشه؛ حتی اگه لباس عروسی پرنسس انگلیس هم باشه! دو روز بعد از جنجال عروسی پرخرج خاندان سلطنتی انگلیس، چینی‌ها صدها دست لباس عروس کیت میدلتون (عروس تازۀ خانوادۀ سلطنتی) رو دوختن و روانۀ بازارهای دنیا کردن!

این چشم بادومی‌ها حتی به ما ایرانی‌ها هم رحم نمی‌کنن. همین دو سه سال پیش بود که شایعه شد چینی‌ها در کشورشون یه شهری به نام کاشان ساخته‌اند و دارن در اونجا فرش کاشان دستی می‌بافن و وارد بازارهای دنیا می‌کنن! شایعه ساخته شدن شهر خیلی زود تکذیب شد ولی بافتن فرش دستی چینی اون هم با طرح و نقش کاشانی نه! چند سالیه که توی هر نمایشگاه بین المللی فرش در هر جای دنیا در کنار فرش‌های اصفهان که مایۀ مباهات و افتخار ایرانی‌هاست، نمونه‌های چینی اون هم دیده میشه. با رنگ و لعاب زیباتر و دلرباتر و البته قیمت خیلی ارزون‌تر از نمونۀ ایرانیش. البته از لحاظ کیفیت، فرش‌های تقلبی چینی که در خیلی از کشورهای دنیا حتی با نام فرش ایرانی به فروش میره، خیلی پایین‌تر از دستبافت‌های ایرانیه اما همین که قیمت کمتری داره، الان شده جنس اول بازار.

هنوز هم کسی نمی‌دونه این کپی‌برداری از روی فرش‌های ایرانی از چه زمانی پاش به چین باز شد، اما گویا در دهۀ 90 میلادی یه گروه از استان سین کیانگ چین به ایران اومدن و موقع رفتن با کلی طرح و نقشۀ اصفهانی به کشورشون برگشتن. زمانی کار چینی‌ها شده بود نقشه دزدی. البته دزدی فرهنگی چینی‌ها فقط مربوط فرش ایرانی نیست. این روزا حتی صدای قلمکارها و استادکارهای منبت‌کاری اصفهان و مسگرهای یزدی هم در اومده. آخه چینی‌ها اخیراً روی دست اونا هم بلند شده‌اند و بازار صنایع دستی ایران رو پر از اجناسی کرده‌اند که حتی تشخیص واقعی یا تقلبی بودن اونا هم از عهدۀ کمتر استادی برمیاد، چه برسه به یه گردشگر خارجی از همه جا بی‌خبر که واسۀ داشتن یه تکه‌کار دست ایرانی‌ها حاضر هر قیمتی رو بپردازه! واقعاً باید به این همت مضاعف چشم بادومی‌ها در کپی برداری از طرح‌ها و محصولات کشورهای دیگه تبریک گفت!

زنده باد موافق من!

بعضی چیزا خیلی خوبه، برای همه. بعضی چیزای دیگه خیلی خوبه، فقط برای ما! آزادی بیان یکی از اون چیزاست. آزادی بیان خوبه تا وقتی که کسی نظرش مخالف ما نباشه. اگه نظرش مخالف شد، دیگه حوصله‌اش رو نداریم. یا بلاکش می‌کنیم، یا برای همیشه فراموشش می‌کنیم، یا تحقیرش می‌کنیم و یا چنان حسابی بد و بیراه نثارش می‌کنیم که دلمون خنک بشه. آخر سر هم برای تکمیل این پروسه، در فهم و شعورش تردید می‌کنیم! یه نگاه به صفحات مختلف فیس‌بوک بندازین. طرف واسۀ روشنفکر جلوه دادن خودش میاد یه سری شعارها مثل «زنده باد مخالف من» رو لایک می‌کنه و کلی به‌به و چه‌چه راه میندازه و در رسای ولتر که می‌گفت من حتی حاضرم در راه آزادی بیان مخالفم جون بدم، مدح‌ها میگه و راسل و شوپنهاور و لاک و هیوم و سارتر و... رو در حد افسانه بالا می‌بره!

از اون طرف می‌بینی کسایی رو که با نظرش مخالفن بایکوت کرده و فلان فیلم یا فلان شخصیت رو تحریم کرده و نسبت به همۀ اونایی که کاری کردن و یا حرفی زدن که بر خلاف میلش بوده، ابراز تنفر کرده! خوب این یعنی چی؟ آدم می‌مونه شعار زنده باد مخالف من رو باور کنه یا ابراز تنفر نسبت به مخالف رو؟! آیا بایکوت کردن، تحریم کردن، نپذیرفتن نظر و عقیدۀ مخالف و ابراز تنفر کردن نسبت به کسانی که نظرات و کارهاشون برخلاف دیدگاه ماست، اسمش دیکتاتوری نیست؟ و عجیب‌تر اینکه این تناقض رو بیشتر در رفتار کسانی می‌بینیم که ادعای دموکراسی و روشنفکری و آزادی‌خواهی‌شون گوش همه رو کر کرده! وقتی تونستیم نظر مخالف‌مون رو بشنویم و مخاطب‌مون رو به خاطر نوع نگاهش طرد نکنیم، اون وقت میشه امیدوار بود که به آزادی بیان و عقیده، ایمان داریم!

ادامه نوشته

یک تصمیم شگفت انگیز!

همون طور که خبر دارین مدتیه که وزارت علوم در یه حرکت کاملاً محیرالعقول، Elsevier رو تحریم کرده! بنابر طرح ارائه شده توسط فرهاد رهبر، رئیس دانشگاه تهران و رأي اكثریت رؤساي دانشگاه ها و اعضاي بلندپایه وزارت علوم، هیأت ممیزي دانشگاه ها در صورت مشاهده مقالات علمي اساتید در پایگاه علمی الزویر، امتیاز پدیدآورندگان رو منفي و صفر قلمداد خواهد كرد! و چنین اتفاقی در جهان فقط و فقط در کشوری مثل ایران می تونه اتفاق بیفته که یه استاد دانشگاهی با هزار زور و زحمت و شب نخوابیدن و دود چراغ خوردن، مقاله اش در یه پایگاه علمی به این معتبری چاپ بشه و اونوقت دانشگاه به جای تقدیر و تشکر و ارتقاء رتبه، بهش امتیاز منفی بده! رئیس محترم دانشگاه تهران فرموده اند که فرستادن مقالات علمی برای چاپ از طرف اساتید ایرانی به ژورنالهای خارجی به منزله «ساخت قصر علمي بیگانگان توسط خشت هاي دانشمندان ایراني است» و «این بنا با تحریم كردن دانشمندان كشور فرو مي ریزد.»

اجازه بدین تا در این زمینه بیشتر توضیح بدم. الزویر (Elsevier) یه ناشر بین المللی هست که حدود ۲۰۰۰ ژورنال یا مجلۀ علمی رو به چاپ می رسونه و اغلب این ژورنال ها ضریب تأثیر (Impact factor) بالایی دارن. یعنی به طور تقریبی از هر شش ژورنال علمی در دنیا، یکی‌شون توسط این ناشر به چاپ می رسه. افرادی که کمترین اطلاعی درباره چاپ مقالات علمی دارن می دونن كه مقالات باید به صورت مستقیم به ژورنال مورد نظر فرستاده بشه و ناشر (مثل الزویر) هیچ دخالتی در چاپ یا عدم چاپ نداره. در نتیجه تحریم یه ناشر کاری کاملاً غیر منطقی و غیرعقلیه، چون در این صورت حدود ۲۰۰۰ ژورنال علمی رو تحریم کرده ایم! بر اساس آخرین آمار از مؤسسه اطلاعات علمی (ISI) ایران در سال ۲۰۰۸ از کل مقالات علمی چاپ شده در دنیا، 1 درصد رو به خودش اختصاص داده که در جای خودش ستودنیه اما طبق تحلیل رئیس دانشگاه تهران، در عرصه بین المللی، بیگانگان مشغول ساختن ۹۹ درصدی «قصر» ما هستن و ما فقط یه درصد برای بیگانگان «خشت» تولید کرده ایم!

به نظر می رسه هدف دیگه از این تحریم در نگاه رئیس دانشگاه تهران، گرایش اساتید داخلی به چاپ مقالات خودشون در ژورنالهای داخلی باشه. این هدف با این وسیله یعنی تحریم الزویر دست نیافتنیه چون اولاً اساتید برای شناساندن خودشون و ایران در جامعۀ علمی دنیا که حق مسلم و وظیفۀ اوناست ترجیح میدن که تحقیقات خودشون رو به ژورنال های خارجی ارسال کنن. ثانیاً متأسفانه ایران هنوز در خیلی از رشته ها ژورنالهایی صاحب نام و بین المللی نداره که بشه به اونا رجوع کرد و دست رد به معادل های بیگانه اون زد. ثالثاً در تمام کشور های دنیا تحقیقات حساس و نسبتاً محرنامه وجود داره که بطور منطقی نتایجش قابل چاپ نیست. پس برای مابقی تحقیقات که ویژگی امنیتی ندارن، چاپ کردن نتایج در ژورنال های داخلی و خارجی که به راحتی برای همه قابل دسترسه، فرقی نداره. رابعاً محدود کردن فضای علمی کشور به داخل ایران یعنی خود تحریمی! و چه عقل سلیمی قبول می کنه با وجود تحریم های گسترده علیه کشورمون، ما هم به دست خود، خودمون رو تحریم کنیم؟! خامساً از افتخارات ما ایرانی ها اینه که در دورۀ شکوفایی بعد از اسلام، ما تولید کننده و منتشر کنندۀ علوم روز بوده ایم و به عنوان مثال به تدریس کتاب قانون ابن سینا در دانشگاه های اروپایی در قرن‌های گذشته می بالیم. بنابراین چطور با تحریم کردن بیش از ۲۰۰۰ ژورنال اثرگذار بین المللی به منافع ملی و اعتلای نام کشورمون کمک کرده ایم؟!

نکتۀ خیلی مهم از نظر من اینه که انحراف بزرگ در اینجاست که رؤسای دانشگاه های کشور فراموش کرده اند که یکی از برگهای زرین دوره پس از انقلاب اسلامی، تولید علم روز افزون و فزایندۀ دانشمندان ایرانیه. به اذعان همین نهادهای بین المللی، ایران رتبۀ اول در رشد تولید علم رو داراست که بزرگترین مؤلفه‌اش تعداد مقالات چاپ شده در ژورنالهای بین المللی هست. به عنوان مثال در سال ۲۰۰۳ سهم ایران در تولید علم در جهان ۰.۲۹ درصد بوده اما طی فقط پنج سال با رشدی غرورانگیز به ۱.۰۲ درصد رسیده كه به اذعان دوست و دشمن، رشدی فوق العاده هست. بهرحال امیدوارم که هر چه زودتر این قانون غلط برداشته بشه و مسئولان امر، قبل از گرفتن چنین تصمیماتی، یه کم بیشتر به عواقب تصمیم‌هاشون فکر کنن!

طنز کیلویی چند؟!

روزنامه رو كه باز مي‌كنم، مي‌بينم با تيتر درشت زده: طنز را جدي بگيريد! طبيعيه كه اصلاً تعجب نمي‌كنم. خبر رو كه مي‌خونم متوجه میشم كه دولت بخشنامه داده به تمام دواير دولتي و ادارت و نهادها كه از تاريخ ابلاغ بخشنامه همه رؤسا و مديران و سرپرستان ظرف مدت يه ماه بايد برنامۀ عملي خودشون رو براي گسترش فرهنگ طنز و شوخ طبعي در جامعه ارائه بدن و در استخدام نيرو، واسۀ طنزنويس ها اولويت خاص قائل بشن و كار ارباب رجوع طناز رو زودتر راه بيندازن و در برنامه‌هاي رسمي فرهنگي از طنز، استفادۀ بيشتري كنن و آثار طنز رو بخرن و به كاركنان خودشون هديه بدن و خلاصه تحول اساسي در عرصه طنز صورت بگیره، به طوري كه ممکلت گل و بلبل مون ظرف يه سال به رتبۀ اول طنز در خاورميانه و در چهار سال به عنوان طنازترين كشور جهان معرفي بشه!

با خودم ميگم مگه اين طنزپردازها چه گلي به سر جامعه زده‌اند كه دولت اينقدر اونا رو تحويل مي‌گيره؟ جامعه امروز ما به اندوه، بيشتر از شادي نياز داره. هرجا ميریم همه چيز مسخره شده و ملت دارن هرهر مي‌خندن. بجاي جواب سلام و راه انداختن كار ملت، لبخند تحويل ميدن. جديت از ميان ملت رخت بربسته و اخم‌ها باز شده. پيمانكارها در جواب كارفرمايان شعر طنز مي‌خونن و كارپردازان، واسۀ كارمندان لطيفه مي‌فرستن. توی چنين آشفته بازاري، حمايت بيشتر از طنز چه معني داره؟ مداحان و نوحه‌خوانان كه ستون‌هاي اصلي جامعه رو تشكيل ميدن، بازارشون كساد شده و برنامه‌سازها، بيشتر به ساخت سريال‌هاي طنز رو آورده‌اند. اصلاً همه تلویزیون ما رو سریال هاب طنز و خنده دار پر کرده و از بس زیادن، نمی دونیم کدومشون رو باید برای تماشا انتخاب کنیم.

بايد یه فكر درست و حسابی براي انحطاط اين جامعۀ طنز زده كرد. اولين گام رو هم خودم بر مي‌دارم و از همين تريبون مقدس، به همه ملت ايران اعلام مي‌كنم كه دور طنز رو خط بكشيد و اگه سعادت دنيوي و اخروي رو مي‌خواین، برین جدي و عبوس باشين. طبق اطلاع واصله، تا حالا هيچ طنزپردازي به بهشت راه پيدا نكرده و بيشتر ساكنين بهشت آباد رو آدمای اخمو و تلخ و محزون تشكيل ميدن. طنزهاي مثنوي معنوي، گلستان سعدي و ديوان حافظ رو از ذهن تون و جامعه پاک کنین و اخلاق ناصري بخونيد، چاي رو تلخ بنوشيد و سعادتمند زندگي كنيد! والا!

اینجا چه خبره؟!

چند وقت پیش رسانه های جهان خبر از استعفای وزیر اطلاع رسانی کشور پاکستان دادن. تا اینجا خبر شبیه انبوه خبرهای روزمرۀ دیگه در جهانه. اما علت این استعفا خیلی جالب بود و می تونه واسۀ دولتمردان ما خیلی آموزنده باشه. این آقای وزیر علت استعفاش رو عدم توانایی واسۀ قبول این مسئولیت و انجام وظایف محوله اعلام کرده بود. با این خبر، برای اولین بار به مردم پاکستان برای داشتن چنین وزرایی، خیلی غبطه خوردم و از شما چه پنهون، حسودیم شد! من که به یاد نمیارم توی مملکت گل و بلبل ما تا به حال به وزیر که چه عرض کنم، به یه بخشدار ساده یا یه مدیر دست چندم، مسئولیتی داده باشن و طرف بگه این کار در توان من نیست. یه آدم لایق تر رو پیدا کنین! اوضاع کاملاً برعکسه. یعنی بعضی وقتا بعضیا رو به دلایلی که فقط خدا ازش خبر داره، در یه پست هایی میذارن که همه انگشت به دهن می مونن، چطور واسه اون پست، چنین فردی انتخاب شده؟!

مثلاً یکی از عجیب ترین هاش رو لابد خوب یادتونه. انتصاب یه دختر خانم بیست و چند ساله به نام آزاده اردکانی، به سمت رئیس موزۀ تاریخ ایران باستان. ایشون که لیسانس میکروبیولوژی بودن، با اعتماد به نفس کامل این سمت رو قبول کردن و رئیس تعداد زیادی از خبره ترین اساتید باستان شناس در این موزه شدن. خب عاقبت این انتصاب رو هم لابد خبر دارین که بعد از چند سال چی شد؟! الان یکی از خبرگزاری ها یه خبری زده بود با این مضمون که شخصی به نام «ک- ر» با 15 سال سابقۀ خوانندگی و در حالی که در مجالس عروسی هم گویا به کار خوانندگی مشغول بوده، در یه انتصاب محیر العقول، به سمت مدیر کلی در استانداری منصوب شده! نمی دونم این خبر درسته یا نه اما تو رو خدا یکی بگه اینجا چه خبره؟ به نظرتون پدر و مادر جوون هایی که در عین لیاقت و تحصیلات عالی، حتی در حد دکترا، بیکار می مونن با شنیدن این چنین اخباری، چه حالی میشن؟ خود اون جوون ها دیگه براشون انگیزه ای واسۀ ادامه تحصیلات و کار کردن باقی می مونه؟

گاهی به آسمان نگاه کن...

افتخار هم می کنیم! پای هوش و ذکاوت و فرهنگ و تمدن و ادب و خیلی از چیزا که وسط میاد و صحبت از نژاد و اصل و نسب که میشه، با افتخار تمام ایرانی بودن مون رو پیش می کشیم و تا کجاها به خودمون می نازیم! حق هم داریم! مردم کجای دنیا رو دیدین که توی یکی از اینها به پای ما برسن؟! از همین هوش سرشارمونه که می تونیم در کار نکردن و تفریح کردن رکورد بزنیم. نگین نه! به هیچ وجه نمی تونین این رکورد زنی رو انکار کنین. مردم کمتر کشوری به اندازۀ ما وقت اضافی واسۀ گپ زدن های دوستانه و چای خوردن دور هم و وقت خود رو پای تلفن و اینترنت و فیس بوک گذروندن دارن. به این شیوه راحت زندگی مون رو می کنیم و مثلاً از صبح تا صبح روز بعد، چراغ ها رو روشن میذاریم، بدون اینکه نگران رقم ثبت شده توی قبض آخر ماه باشیم، حتی حالا که قیمت برق رو آزاد کرده اند.

حتی تازگیا آماری دراومده که میگه یکی از تفریح های تهرانی ها دور زدن با اتوموبیله! یعنی در عین حال که بی وقفه مشغول گلایه از ترافیک سنگین شهر و تلف شدن وقت عزیز توی خیابون های بی سر و ته و گرون شدن بنزین هستیم، واسۀ سپری کردن سالم اوقات فراغت، پشت فرمون ماشین مون می شینیم و دور می زنیم، بدون اینکه به هیچ کدوم از چیزایی که بیشتر وقت ها بهشون غر می زنیم، فکر کنیم. نگین نه، که کافیه سر بگردونین و اطراف تون رو نگاه کنین. نمونۀ اثبات این حرفها تا دلتون بخواد زیاده. البته این پایان قصه نیست! داستان ایرانی بودن، فصل های دیگه ای هم داره. مثل هر داستان دیگه ای به گرۀ ماجرا هم می رسیم. گرۀ قصۀ ما اینجا میفته که یه روزی چشم مون رو باز می کنیم و به بالای سرمون نگاهی می کنیم و می بینیم که از آسمون آبی تهران و اصفهان و یکی دو شهر مهم دیگه خبری نیست.

مدیر عامل شرکت کنترل کیفیت هوای تهران گفته که سال قبل تعداد روزهای هوای سالم، کمتر از انگشت های یه دست بوده! این خبر قاعدتاً باید نگران مون کنه و به فکر چاره مون بندازه، اما ظاهراً گوش مون بدهکار نیست و این خبر رو به روی مبارک خودمون هم نمیاریم. علی رغم این خبر بد، مردم و مسئولان در هر پست و مقامی، دست از تخریب مدام سقف بالای سر شهرهامون برنمی دارن. بنا به دلایلی که ابداً روشن نیست، مردم هشدارهای کارشناسان رو جدی نمی گیرن و با خیال راحت و با اصرار تمام، دست به کارهایی می زنن که نفس کشیدن رو تا یه قدمی نابودی پیش برده اند. البته ما هنوز واسۀ از بین بردن کامل آسمون شهرمون وقت داریم! خوشبختانه سهم ما رو از ویران کردن محیط زیست اطراف مون کنار گذاشته اند! آلوده کردن این باقی موندۀ هوا، به هدر دادن این ته موندۀ آب، از بین بردن این چند رود و دره و... سهم ماست! سهم ما از حیاتی که چیزی به آخرش نمونده.

خب کجای دنیا رو سراغ دارین که توی این بحران آلودگی هوا زندگی کنن و این طور نسبت به آسمون تیره و تار بالای سرشون بی تفاوت و بی خیال باشن؟! مردم شهرهای شلوغ دنیا که به هیچ عنوان به هوش و ذکاوت و زیرکی مشهور نیستن، در برهه ای از تاریخ زندگی شون تصمیم گرفتن که به داد هوای شهرشون برسن و البته امروز نتیجه اش رو هم به خوبی می بینن. آره، یکی از گره های ماجرای داستان ایرانی بودن ما همین جاست!

خلق صحنه های شعف انگیز!

بنده عذر میخوام. من شرمنده تون هستم. گلاب به روتون. بی ادبی من رو پیشاپیش می بخشین. اما لطفاً این خبر رو بخونین:

سیستم های حمل و نقل شهری در شماری از شهرهای جهان، امروز به مناسب روز جهانی «شلوار ممنوع» شلوارهای خود را از پا کندند و با شورت ظاهر شدند. در این روز جهانی، که اولین بار در سال ۲۰۰۲ در شهر نیویورک آمریکا برگزار شد، علاقمندان به برگزاری این مراسم، برهنه خود را در میان مسافران وسایل نقلیه عمومی به نمایش گذاشتند. برگزار کننده این روز جهانی می گوید سه هزار نفر در نیویورک در مراسم امسال شرکت کرده اند. ۴۳ شهر دیگر از شانزده کشور جهان نیز در این برنامه شرکت داشته اند. این گروه می گوید انگیزه اش از برگزاری این روز جهانی «خلق صحنه هایی از هرج و مرج و شعف در اماکن عمومی است.»

به داوطلبان گفته شده بود در ایستگاه قطاری که از قبل تعیین شده بود، ملاقات کنند و قبل از این که سوار قطار شوند و شلوارشان را در آورند، لباس کامل به تن داشته باشند. به آنها همچنین گفته شده بود که نخندند، رفتار عادی داشته باشند و بدون شلوار با مردم حرف نزنند. یکی از سازماندهندگان روز جهانی بدون شلوار در واشنگتن دی سی گفت: «ما با این کار نه پیامی داریم نه هدفی را دنبال می کنیم.» بروس ویتسنبورگ به روزنامه واشنگتن پست گفت: «ما فقط می خواهیم لبخند به لبان مردم بیاوریم.» در حالی که دمای هوای ادمونتون کانادا حول و حوش انجماد است، یکی از شرکت کنندگان در این برنامه می گوید او با این کار احساس رهایی می کند. او به شبکه تلویزیونی خبری سی تی وی گفت: «می دانم که مردم برمی گردند و نگاه می کنند اما به دلایلی که نمی دانم، من خیلی راحتم که در لباس زیرم در قطار ظاهر شوم.»

خوب حالا به نظر شما، جمعی از حیوانات نجیب و زحمت کش و بعضاً با حیا که در همین حوالی زحمت سواری و بار و شیر و ماست و پنیر ما رو می کشن، حق ندارن روزی هزار بار به درگاه باری تعالی شکایت کنن که چرا فقط اسم ما در بلاهت و ضلالت و حماقت بد در رفته؟!

دانشمند ولی متواضع

طبیعتاً آدم اگه یه کم بی سواد باشه، یا حتی اگه مثل من خیلی بی سواد باشه، بعد از پایان ترم اول دانشگاه فکر می کنه پدر یا احیاناً مادر رشته خودشه! در این مواقع معمولاً طرف مربوطه سعی می کنه همون سال اول بره هرچی کتاب مربوط به رشته اش هست رو با افتخار تمام و هزینۀ زیاد بخره و بیاره وسط اتاق پذیرایی بچینه! بعد از اون هم در هر محفلی هر موضوعی رو یه جوری به رشته خودش وصل کنه. مثلاً فرض کنین یه بابایی کارشناسی «رام کردن فیلهای در حال انقراض گینه نو» در دانشگاه آزاد کچل آباد سفلی، اون هم با سهمیۀ ذخیره، قبول شده!

حالا فرض کنین فیل مربوطه... ببخشید! دانشجوی مربوطه... وسط یه مهمونی نشسته و یکی یهو اون وسط از گرفتگی زانویی لوله دستشویی منزل مبارک شروع به حرف زدن می کنه. خوب یه همچین مهندس بعد از اینی که در این مواقع نمی تونه سکوت کنه و به قول بی فرهنگ ها لال مونی ممتد بگیره! بنابراین شروع می کنه به سخنرانی و خلاصه زانویی لوله دستشویی رو به خرطوم فیل تشبیه می کنه و ۳ ساعت تموم از طریقۀ رام کردن فیلها با استفاده از دماغ شون حرف می زنه! حالا به این شدت که نه، ولی از این دست آدمها توی زندگیم و در ارتباط با موضوعات مختلف کاری، زیاد دیده ام. اون موقع اس که قدر آدمهایی رو که اطلاعات شون در یه زمینۀ خاص سر به فلک می کشه ولی همیشه سکوت می کنن، بیشتر می دونم. دقت کردین چقدر این تیپ آدمهایی که زیاد می دونن ولی همیشه متواضعن و هیچ موقع نمی خوان خودشون رو بزرگ جلوه بدن، دوست داشتنی هستن؟ من یکی که عاشقشونم...

فرق ما و اونا

سکانس اول: موندم حیران! این غربی ها اگر همه چیزشون اخ و تف و خاک بر سری باشه یه چیزشون بدجوری خوبه. تا یه مشکل پیدا می کنن، بجای اینکه دائم این و اون رو متهم کنن و تقصیر رو گردن همدیگه بندازن یا بیان با لودگی و مسخره بازی بحران رو لای لحاف قایم کنن و بگن فلان و بهمان، عین مور و ملخ به جنب و جوش میفتن و جلسه پشت جلسه، تا مشکل رو حل کنن. کاری هم ندارن که الان این مشکل مال یونانه یا آلمان! اینقدر دستگیرشون شده که حتی واسه غارت دنیا هم که شده، باید متحد بود! مشکل یونان، مشکل آلمان هم هست! چرا؟ چون اگر دستش رو نگیره فردا خودش هم باید کاسه گدایی به دست بگیره.

سکانس دوم: حالا ما چطوری هستیم؟! سکه و ارز و سماوات کن فیکون میشه. اول که کلاً سکوت رادیویی برقرار میشه. بعد بکل منکر قضیه میشن! بعد میگن یه گیری بود، برطرف شد! بعد میگن اگر فلان کار رو نمی کردیم بدتر از این می شد. بعد میگن داریم کنترل می کنیم. بعد که گندش حسابی در اومد میگن ما از روز اول هم گفتیم دستهایی در کاره! بعدش دیگه هیچی نمیگن چون کار دیگه از دست همه در رفته و حالا دیگه وقت «کی بود کی بود من نبودم» می رسه!

چی از جون من می خواین؟!

همون طور که می دونین فیلم «جدایی نادر از سیمین» یکی دو هفته پیش بعد از دریافت جایزه گلدن گلوب رسماً نامزد دریافت جایزه در دو بخش اسکار شد: یکی اسکار بهترین فیلمنامه تألیفی و یکی هم اسکار بهترین فیلم خارجی. اینجاست که جدایی نادر از سیمین با هزینه ساخت کم 500 میلیون تومن باید به رقابت با فیلم های پر خرج هالیوودی بره. از همین حالا نگاه ها به 7 اسفندماه، زمان برگزاری مراسم اسکار دوخته شده. حدس می زنم فیلم جدایی، حداقل در یکی از دو بخشی که اسم بردم موفق به کسب جایزه اسکار بشه ولی چیزی که توجه منو به خودش جلب کرده آغاز دوباره برخی زمزمه هاست... می دونین؟ به نظر من اگه یه روزي اين مجسمه معروف اسكار به زبان دربياد، حتماً بعد از خوندن اظهارات اهالي سينماي ايران و مديران فرهنگي در روزنامه ها و خبرگزاري ها، فريادش به آسمون میره كه واقعاً از جون من چه مي خواین؟! از يه طرف من رو به‎ عنوان يكي از نمادهاي آمريكا معرفي مي كنين و مدام تف و لعنتم مي كنين، از طرف ديگه هر سال سر اين‎كه كدوم فيلم بايد براي شركت در مراسم من معرفي بشه، بين همه تون دعواست!

راستش اين ماجراي اُسكار در كشور ما هر سال بيشتر از قبل داره پيچيده میشه و معلوم نيست كه بالاخره باید رويداد مهمي از نظر ما تلقي بشه يا نه. سينماي ايران تا به حال در جشنواره هاي معتبري مثل كن، ونيز، گلدن گلوب و برلين افتخارآفريني كرده اما تنها فيلمي كه تا مرحله نهايي براي قضاوت در اُسكار پيش رفت فیلم «بچه هاي آسمان» آقای مجیدی بود كه برگزيده نشد. اسكار بهترين فيلم خارجي، با وجودي كه فقط يه جايزه از بین اسكارهايي هست كه اهدا ميشه، اما بدون شک يكي از مهمترين اونا و خبرسازترين شونه. يكي به اين دليل كه اين جايزه به فيلم تعلق مي گيره و به كارگردان اهدا ميشه و دوم اينكه سمبل حضور و مشاركت همه ملل صاحب سينما در اين مراسمه. پس فرقش با جشنواره هاي ديگه در اينه كه امكان نداره كشور صاحب سينمايي در اون شركت نكنه.

اما اين اسكار چيه كه اين قدر حرف و حديث داره و دعوا سرش هست؟ از یه طرف توي برنامه هاي تلويزيوني و روزنامه ها و خبرگزاری ها زيرآب جشنواره هاي خارجي رو مي زنن و يقه فيلم سازان برگزيده اين جشنواره ها رو مي چسبن كه شما فكر سينماي مملكت تون نيستين و داريد خواسته هاي مسئولان جشنواره هاي فرنگي رو اجابت مي كنين و از طرف دیگه در ميزگردها و سخنراني ها و مصاحبه ها اعلام مي كنن كه بايد با سلاح فرهنگ به جنگ قدرت های بزرگ رفت و چقدر خوب ميشه اگه يه فيلم مورد قبول ما بره اسكار و جايزه معروف رو بگيره! تناقض رو دارین؟! هرساله، زمان برگزاری اسكار كه مي رسه حرف و حديث هاي بي پايان هم شروع ميشه. آقایون نمي دونن واقعاً چي مي خوان و تكليف شون هم روشن نيست. مثلاً همین فیلم «جدایی نادر از سیمین» که بيشتر از همه فيلم هايي كه در طول اين سال ها از ايران به اسكار معرفي شده شانس موفقيت داره، آيا اين فيلم سفارشي ساخته شد؟ آقایون براي ساخته شدنش برنامه ريزي دولتي داشتن؟ نه‎تنها اين، كه ديديم مدتی هم پروانه ساختش لغو شد و اصغر فرهادی رو مجبور به معذرت خواهی کردن تا لغو مجوز پروانه ساخت فیلمش برداشته شد! هزار و يه مشکل سرش آوردن و تهمت های مختلفی به خودش و فیلمش زدن تا سازنده اش احساس كنه كه با ساختن اين فيلم كار مجرمانه اي انجام داده!

يه بار شد آقاي رييس فارابي، معاونت سينمايي يا وزير ارشاد، حرفی درباره اين فيلم بگن كه نه شبيه آثار عباس كيارستمي هست، نه تصويرگر بدبختي ايراني هاست و سياه نمايي مي كنه، نه فريبكارانه و دروغ پردازه، نه مشكل پوشش و مميزي و طعنه و كنايه سياسي داره و كارگردانش هم آدم محجوبيه كه نمي خواد مثل بعضي از هم نسلهاش با فيلم ساختن، منت سر كشور و مردم بذاره و هيچ وقت هم خودش رو نگرفته كه من كي هستم و غيره؟ آیا شد؟ جدایی نادر از سیمین رو مثال آوردم كه مشخص بشه وقتي براي اين فيلم ارزشمند كه در نظرخواهي اخير مجله «فيلم» از نود منتقد سينمايي به‎عنوان یکی از بهترین فیلمهای تاريخ سينماي ايران انتخاب شد، اين‎قدر مشكل ايجاد میشه ديگه چه انتظاري داريم از آدم هاي بااستعداد اين سينما كه با جسارت و هوش و هنرشون، بخوان در آرامش كار کنن.

هميشه زمان اسكار كه مي رسه با هو و جنجال درباره اين رويداد، دوستان سعي مي كنن تا حد امكان چشمشون رو بر واقعيت سينماي ايران ببندن. سينماي ايران با چه بضاعتي بايد به فكر فتح قله هاي موفقيت بين المللي باشه؟ آيا مديران وزارت ارشاد در سال هاي اخير براي تماشاي فيلم، سري به سالن هاي سينمايي زده اند؟ آيا مي دونن كه در كشور ما با اين همه ادعاي فرهنگي چه فيلم هايي داره ساخته ميشه؟ آيا خبر دارن كه خیلی از فيلم هاي خوب و ارزشمند پشت خط اكران موندن و در عوض فيلم هايي تند و تند نمايش داده ميشن كه حتي يه فريم شون ارزش ديدن نداره؟ براي مقابله با اين وضعيت بايد چاره اي انديشيد نه اين‎كه هر سال در یه زمان مشخص، همه احساس مسئوليت در قبال سينماي ايران کنن و در برابر اسكار موضع بگيرن. نزديك صد كشور دارن هرسال فيلم مي فرستن به اسكار كه از بین اونا حدود پنج فيلم به مرحله نهايي مي رسه و آخرش اسم يكي رو صدا مي زنن كه بره اون بالا و جايزه رو بگيره.

هنرمنداني مثل اصغر فرهادي، جانشينان هنرمندان بزرگي مثل مرحوم علي حاتمي و مرحوم رسول ملاقلي پور هستن. مدیران وزارت ارشاد بايد بهشون بها بدن و حمايت شون كنن نه اینکه كاري كنن كه يا بذارن مثل بعضيا برن و در كشورهاي ديگه فيلم بسازن يا بعد از گذروندن دوره يأس و بي هويتي، تبدیل بشن به همون سري دوزاني كه مدام دارن از سرمايه هاي محدود اين سينما به قصد ابتذال بهره مي برن. گرفتن اسكار به خودی خود رويداد مهم و تأثيرگذاري بر فرهنگ جامعه ماست، مشروط به اين‎كه دوستان يادشون باشه كه چه هدفي دارن. مي خوان پشت اين افتخارها پنهان بشن و فراموش كنن كه در سينماهاي مملكت ما چه فيلم هاي مبتذلي دارن فروش ميلياردي مي كنن يا شايد ايمان بيارن به اين‎كه ميشه قدر فيلم هايي رو دونست كه هم تماشاگر فهيم ايراني از ديدنش لذت مي بره، هم منتقدان و كارشناسان داخلي اون رو تحسين مي كنن، هم در جشنواره هاي خارجي به‎عنوان اثري كه منعکس کننده فرهنگ و هنر اصيل اين سرزمينه مي درخشه، هم ستايش سينماگران بزرگ بين المللي رو برمي انگيزه و هم یه سند تاريخي از زمانه ماست كه بعدها افتخار كنيم به اين‎كه در زمان ما چنين فيلم هاي بزرگي ساخته مي شدن.


پسانوشت: یه نکته ای که برام جالب بود اینه که درجه ای که به این فیلم برای نمایش در آمریکا تعلق گرفته PG-13 هست! یعنی توصیه میشه پدر و مادرها بچه های زیر 13 سال رو به تماشای این فیلم نبرن! این درجه در سینمای هالیوود معمولاً به فیلمهای بزن بزن و اکشن خشن با رگه های رقیق از مسائل جنسی داده میشه. فیلم در انگلیس هم با همین درجه به نمایش دراومده. اینم دلایل این درجه بندی سختگیرانه در سایت MPPA (انجمن درجه بندی فیلم های آمریکا):

  • دلایل جنسی: پدر نادر در سکانس هایی از فیلم با لباس زیر و برهنه نشون داده شده. همچنین در فیلم بارها درباره بارداری و سقط جنین بحث میشه (موضوعاتی مانند درد گرفتن شکم زن به علت افتادن بچه و... برای افراد زیر 13 سال مناسب نیست).
  • دلایل خشونت: نادر سرایدار خودش رو که یه زن هست به بیرون هل میده، حجت (شهاب حسینی) در انتهای فیلم خودزنی می کنه و همچنین زن با اتومبیل تصادف می کنه و بچه اش سقط میشه (هرچند روی پرده چیزی نمی بینیم ولی خشونت محتوایی محسوب میشه)
  • دلایل فحش و ناسزا: انگار در زیرنویس انگلیسی فیلم فحش هایی که حجت میده، به کلمه هایی که در آمریکا معنای بدتری دارن ترجمه شده!
  • دلایل مواد مخدر و الکل: سیمین در صحنه خیلی کوتاهی سیگار می کشه

اندکی خلاقیت لطفا!

صدای زنگ! میزبان در رو به روی مهمان ها باز می کنه و با احوالپرسی گرمی اونا رو به سمت اتاق پذیرایی راهنمایی می کنه. بعد از چند دقیقه صحبت و سؤال از علایق، سه مهمان و میزبان برای صرف شام سر میز غذا حاضر میشن و با پیش غذا و مخلفات دیگه گفتگو های چهار نفره ادامه پیدا می کنه. یکی از مواد اولیه غذا سؤال می کنه، اون یکی از متأهل یا مجرد بودن بقیه و تا انتهای شام بحث داغ و داغ تر میشه. در نهایت با امتیاز دهی به غذاها و رفتار میزبان، شب به پایان می رسه و مهمان ها با یه خداحافظی گرم با میزبان به خونه شون برمی گردن. این نمونه یکی از قسمت های برنامه «بفرمایید شام» شبکه من و تو هست. برنامه ای که اغلب خانواده های ایرانی باهاش آشنا هستن. در این برنامه چهارتا آشپز آماتور که تا به حال همدیگه رو ندیده‌اند و از میان ایرانی های ساکن شهر لندن انتخاب میشن، به جون هم میفتن و شروع به رقابت میکنن. هرشب خونه یه نفر مهمونی هست و میزبان باید برای سه نفر دیگه آشپزی کنه. در هر شب، سه نفر مهمان به میزبان به صورت مخفیانه امتیاز میدن تا اینکه شب آخر، نفری که بیشترین امتیاز کسب کرده برنده ۱۰۰۰ پوند ناقابل می‌ شه!

برنامه «بفرمایید شام» در شبکه من و تو

قابل پیش بینی بود که با موفقیت این برنامه در جذب بینندگان زیاد در داخل ایران به زودی نمونه ایرانیش تولید بشه! این اتفاق‌ها در تلویزیون و سینمای ایران قابل ردیابی و مشاهده هست و نکته عجیب و تازه‌ای نیست. بارها از برنامه‌ها و فیلم‌های غربی و محصولات بصری شبکه‌های ماهواره‌ای انتقاد شده اما در نهایت بخش قابل توجهی از برنامه‌ها، فیلم‌ها و مجموعه‌ها با گوشه چشمی به همون محصولاتی ساخته میشن که در مطبوعات و خبرگزاری ها ازشون انتقاد میشه. نمونه های دم دستیش هم تا دلتون بخواد زیاده! از نحوه شروع اخبار صدا و سیما و نحوه اجرای مجری ها كه تقليدي از اخبار BBC هست گرفته تا همین شبكه تازه تأسيس بازار كه به تقليد شبكه هاي تجاري ماهواره اي رو آورده و ديالوگهاي تبليغاتي و سبك تبليغات در اون هيچ فرقي با شبكه هاي دیگه نداره. امروز هم خبر رسید که توزیع برنامه ای با عنوان «بفرمایید شام ایرانی» در شبکه خانگی شروع شده!

وقتی که قسمت هایی از این برنامه رو دیدم (دانلود کنید) متوجه شدم که نتیجه نبوغ سازندگان در حد کپی برابر اصل برنامه بفرمایید شام شبکه من و تو هست! نام برنامه بدون هیچ خلاقیتی از «بفرمایید شام» وام گرفته شده و دوستان حتی این زحمت رو به خودشون نداده‌اند که دنبال یه نام ساده و تازه باشن؛ مثلاً سفره ایرانی، مهمانی ایرانی، ضیافت ایرانی، شام ایرانی یا هر چیز دیگه ای توی این حال و هوا که خیلی هم سخت و دشوار نیست! از تقلید نحوه اجرا و شیوه کارگردانی هم چیزی نگم بهتره! اما طبیعیه که عرضه مسابقه‌ای با این نام‌ها در شبکه نمایش خانگی نمی‌تونه برای مخاطب جذاب باشه، پس ساده‌ترین و کم هزینه‌ترین کار اینه که حداقل یه پسوند ایرانی بهش اضافه بشه و تمام! نکته جالب بعدی اینه که سازندگان «بفرمایید شام ایرانی» در مصاحبه هاشون با مطبوعات تأکید کرده اند که این برنامه هیچ شباهتی به نمونه خارجی نداره چون بازیگران، ورزشکاران، خواننده‌ها و... مهمانش هستن! اگه اینطوره چرا نام برنامه و مسابقه همچنان یادآور «بفرمایید شام» هست؟ و چرا تمام بخش های این برنامه از روی بفرمایید شام کپی برداری شده؟

برنامه «بفرمایید شام ایرانی» که توزیعش در شبکه نمایش خانگی به تازگی شروع شده

تناقض‌‌های رفتاری و گفتاری این روزها به یکی از آفت‌های جامعه ایرانی تبدیل شده. دوستان برای این که بتونن بدون مشکل، کارشون رو به اتمام برسونن، هر گونه شباهت فرمی و محتوایی رو انکار می‌کنن و از طرف دیگه ایده اصلی برنامه و نحوه اجرا رو از «بفرمایید شام» وام می‌گیرن. این تقلید و الگوبرداری اولین و آخرین تقلیدی نیست که در حوزه برنامه سازی ایرانی اتفاق میفته، اما نکته اینه که آقایون قراره تا کی برای جذب مخاطب به روش‌های تجربه شده دیگران چنگ بزنن؟ تا کی قراره برای جذب مخاطب به الگوهای نخ نما شده و استفاده شده رو بیارن؟ این سیاست یه بام و دو هوا ما رو به کجا رسونده که همچنان بهش وفاداریم و دست ازش برنمی‌داریم؟!

اینکه یه گروه ایرانی می خوان این برنامه رو تقلید کنن تأسف‌آوره. این نشون میده ضعف برنامه سازی و خلاقیت در برنامه سازان ما جدیه و باید به حال این مشکل فکری کرد. بیژن بیرنگ که در در دهه 70 سریالهای به یادماندنی «همسران» و «خانه سبز» رو تولید کرد، با انبوهی از تجربه نباید به عنوان کارگردان پشت دوربین «بفرمایید شام ایرانی» قرار بگیره. انتظار میره کارگردانی با این میزان تجربه و آگاهی که برنامه‌هاش رو با نگاه جامعه شناسانه و روانشناسانه می‌ساخت در دهه 90 فراتر از تجربه‌های قبلیش حرکت کنه و به روند برنامه‌سازی در تلویزیون رونق بده. این پُست در واقع نقد این برنامه نیست، نقد نگاه و روشیه که بر تلویزیون، سینما و شبکه نمایش خانگی حاکمه و نگاهی که راه رو بر خلاقیت می بنده. آقایون صدا و سیما! اندکی خلاقیت لطفا!

زیبایی و جذابیت در پوشش

میگن پیامبر (ص) حتی روی سفیرانی که پیش‌شون میومدن هم حساس بودن و می‌گفتن سعی کنین سفیران خوش‌چهره و زیبایی به کشورهای مختلف بفرستین. برای اینکه ظاهر آدم‌ها و طرز پوشش‌شون روی طرف مقابل تأثیر زیادی میذاره و خوب پوشیدن احساس خوبی در طرف مقابل ایجاد می‌کنه. خب تا اینجا همه موافق زیبایی هستن. از اینجا به بعد که بحث می‌رسه به زیبایی در پوشش خانم‌ها، آدم‌ها چند دسته میشن. اینجاست که مخالفین زیبایی در حجاب، از ممنوعیت جذاب بودن پوشش برای زنان در دین مون میگن و اونا رو نهی می‌کنن. دوتایی نشسته‌ایم و گپ می‌زنیم. بهش میگم حجاب باید زیبا باشه. میگه «زیبایی در حجاب معنا نداره! حجاب اومده برای پوشاندن زیبایی. زیبایی، جذابیت میاره و حجاب نباید جذاب باشه!» نمی‌دونم چطور می‌تونه زیبایی در حجاب رو نفی کنه وقتی خودش موقع خرید پوشاک، سعی می‌کنه لباس زیبایی انتخاب کنه و رنگ روسریش رو با رنگ مانتوش ست کنه. خب این هم میشه زیبایی دیگه!

سانفرانسیسکو

زیبایی حجاب از نظر من آراستگی فرد محسوب میشه. این که مانتو و شلوار و روسری، اتو کشیده و تر و تمیز باشه، حجاب رو زیبا می‌کنه. این که رنگ روسری و مانتو و شلوار و حتی ساق دست رو یه جور خوبی ست کنی، حجاب رو زیبا می‌کنه. این که روسری یا مقنعه رو به بهترین شکل ممکن سر کنی و از شلختگی توی پوشش دست برداری، همه این‌ها حجاب رو زیبا می‌کنه. حالا این زیبایی چه ایرادی داره؟ اگر به جای مُچاله کردن چادرت برای رو گرفتن، یه جور مرتب‌تر و شکیل‌تری رو بگیری، ایرادی داره؟ اونایی که فکر می‌کنن زیبایی در حجاب جا نداره، واقعاً فکر می‌کنن خواسته دین ما اینه که زن‌ها به زشت‌ترین و شلخته‌ترین شکل ممکن در جامعه ظاهر بشن؟! فکر نمی کنم کسی واقعاً چنین تصوری از دستورات دین داشته باشه. همیشه با این نگاه های افراطی مخالف بوده ام و هستم. از نگاه های متعصبانه بعضی از مسؤولین گرفته تا تعدادی از همین جوان های هم نسل خودمون. یه نگاه به تصاویر دختران مسلمانی که در کشورهای اروپایی زندگی می کنن بندازین و پوشش شون رو مقایسه کنین با پوشش دخترای ایرانی. ایرانی هایی که ادعای مسلمونی شون گوش دنیا رو کر کرده!

نروژ

اگه دقت کنین، اونا هم محدوده حجاب رو کاملاً رعایت می کنن و هم اینکه اصلاً رنگهاشون جیغ نیست ولی در عین حال بسیار پوشیده تر از دخترای ایرانی هستن. قبلاً گفته بودم که یکی از مشکلات ما در زمینه پوشش، عدم تنوع لباسه. شک ندارم اگه توی ایران پوشش کمی آزادتر بود و از این حالت رسمی چادر یا مانتو خارج بود (مثلا اجازه پوشیده بلوز/کت با شلوار یا کت دامن بود) وضع حجاب خیلی بهتر از الان بود! همین عدم تنوع لباس یکی از دلایل آرایش های جیغ توی ایرانه. نتیجه اش هم میشه اینکه طبق آمار، زنان ایرانی بیشترین مصرف کننده مواد آرایشی در خاورمیانه شناخته میشن! و باز هم ارجاع تون میدم به زنان مسلمان کشورهای اروپایی یا همین کشورهای مسلمان خاورمیانه مثل ترکیه و لبنان که ذره ای از آثار مواد آرایشی رو بر چهره شون نمی تونین پیدا کنین! دلیلش هم کاملاً مشخصه. وقتی جوان اونقدر آزاده که هر نوع مدل لباس با هر رنگ مورد علاقه اش رو بپوشه بطوری که هم محدوده حجاب رو هم رعایت کنه و هم طرز لباس پوشیدنش جلب توجه نکنه، دیگه دلیلی برای آرایش کردن و زیباتر به نظر رسیدن، نداره.

پاریس

نمی دونم بعضی افراد با چه توجیهی تنها رنگ مجاز برای چادر و لباس های دختران و خانم های ایرانی رو «سیاه» می دونن و لاغیر! چرا بعضی ها هنوز نمی خوان از خواب بیدار بشن و بفهمن رنگ سیاه که نماد غم و ناراحتی و افسردگیه، پاسخ مناسب نیاز جوان ایرانی نیست که تنوع طلبه و دوست داره رنگ ها و مدل های مختلف لباس رو امتحان کنه. چرا در کشور ما باید اینقدر محدودیت در زمینه پوشش جوانها و بخصوص دختران وجود داشته باشه؟ چرا باید این همه کج فهمی و برداشت های افراطی از دستورات این دین الهی صورت بگیره؟ برداشت هایی که میگه تو هر چقدر پوشش سیاه و تیره و همچنین نامرتب تری داشته باشی به خدا نزدیک تری! چرا دید جوانها نسبت به رعایت حجاب و پوشش به یه نگاه اجباری بدون هیچ فلسفه و دلیل خاصی تغییر پیدا کرده؟ و هزاران چرای دیگه...

مردم احمق نیستن!

حالا دیگه عالم و آدم می دونن در بازی پرسپولیس- داماش، چه اتفاقی افتاده. اگه هم دقیقاً ندونن و فیلم خوشحالی بازیکنان رو توی اینترنت ندیده باشن، حتماً اظهارنظرهای مختلف رو درباره اش شنیدن. اما این وسط حرفهای رئیس کمیته انضباطی پرسپولیس دو روز بعد از بازی شگفت انگیز بود. «به هیچ عنوان این مسأله صحت ندارد. بازیکنان همیشه برای خوشحالی روی سر و کله هم می پرند یا گردن همدیگر را فشار می دهند. در صحنه ای که همه در حال خوشحالی بودند، بازیکنی از فرط خوشحالی پریده و وقتی که در حال پایین آمدن بوده، دستش به قسمتی از بدن بازیکن دیگر برخورد کرده است و آقایان درباره این موضوع شانتاژ کرده اند.» بعد هم صدا و سیما مورد نوازش قرار گرفته که «بدون بررسی این موضوع را بازتاب داده» و «با احساسات بعضی ها بازی کرده» و در نهایت این نکته گفته شده که چون پرسپولیس بازیش رو برده، بعضیا خواستن شیطنت کنن! (تکه های توی گیومه رو از خبر خبرگزاری فارس در تاریخ 8 آبان برداشتم) البته رئیس کمیته انضباطی باشگاه، دوشنبه شب در برنامه 90 گفت که این حرفها رو زده تا جو رو یه کم آروم کنه، بلکه اونا فرصت پیدا کنن که برای برخورد با دو بازیکن خطاکار تصمیم عادلانه تری بگیرن.

یه کم به عقب برگردین. به بازی شاهین بوشهر- شهرداری تبریز، وقتی که دوتا از بازیکنان شاهین کنار زمین شورت مبارک رو پایین کشیدن و قضای حاجت کردن و حتی وقتی با هجوم عکاس ها مواجه شدن، براشون ژست هم گرفتن! بعد که عکسها برای باشگاه ارسال شد، دوستان خیلی راحت کل ماجرا رو دروغ خوندن و رسانه ها رو به دروغ پردازی متهم کردن. اگه بگردین از این ماجراها زیاد پیدا می کنین، نه فقط در ورزش، که در کل جامعه. به حافظه تون که مراجعه کنین می بینین که هر وقت تق ماجرایی دراومده، عکسهاش منتشر شده، فیلمش اومده روی اینترنت یا تیترش رو 10 تا روزنامه همزمان کار کرده اند، اولین واکنش مسؤول محترم مربوطه تکذیب ماجرا از بیخ و بن بوده! و البته محض محکم کاری متهم کردن رسانه ها به شانتاژ! بعد اگه گند کار بیشتر دراومده و جایی برای دفاع باقی نمونده، یه مسؤول دیگه اومده پشت میکروفون و ضمن انتقاد از رسانه ها که اخبار قبلی رو درست منعکس نکرده اند، تا حدی اصل قضیه رو پذیرفته. و البته جالبترین نکته اینکه در کل این چرخه هیچ کس به خودش زحمت نداده که از مردم عذرخواهی کنه یا مثلاً استعفا بده!

نمی دونم کسانی که در رده های مختلف، کارشون پاسخگویی به افکار عمومیه، طبق چه اصولی انتخاب میشن و چقدر شعور مردم براشون مهمه. فقط این رو مطمئنم که استراتژی راست نگفتن یه بار مصرفه. مردم می بینن و متوجه میشن. اگه صدا و سیما نشون نده، تو روزنامه ها. رونامه ها ننویسن، توی اینترنت. احمق فرض کردن اونا جز اینکه اعتماد رو از بین ببره و عکس العمل شون رو بدنبال داشته باشه، هیچ خاصیت دیگه ای نداره. دوست دارین امتحان کنین! تعداد تماشاگران به ورزشگاه رفته بای بعدی پرسپولیس رو بشمارین!

چهارباغ عباسی

فرقی نمی‌کنه تنها باشم یا با دوستام. وقتی به دروازه دولت برسم، دوست دارم تا سی و سه پل رو پیاده برم. اون هم از پیاده‌روی دوست داشتنی وسط چهارباغ عباسی، جایی که درخت‌ها روش سایه انداخته‌اند؛ تا بتونم روی یکی از نیمکت‌های گِردی که هر چند قدم کار گذاشته شدن بشینم و به عبور ماشین‌ها، پیاده روهای شلوغ دو طرف خیابون و به آدم هایی که واسه خرید از مغازه ها از سر و کول هم بالا میرن نگاه کنم. دلم می خواد یه بستنی یا پیراشکی بخرم و بعد دوباره برگردم روی نیمکتی بشینم و نگاهم رو از سر بگیرم. به این همه رفت و آمد، به مردم، به ماشین‌ها... میگن اون قدیما، دو طرف خیابون باغ‌های میوه بوده و مردم می‌تونستن برن توی این باغ‌ها و میوه نوش جون کنن!

یه حکایتی هم بین مردمه که میگه هرکسی رو که می‌خواسته به این باغ‌ها بره، اول و آخر کار وزن می‌کردن و به میزانی که وزنش زیاد شده بوده (یعنی به میزانی که میوه خورده بوده) پول ازش می‌گرفتن! بعد یکی از اصفهانی های زرنگ، جیب‌هاش رو پر از سنگ می‌کنه و میره و تا می‌تونه میوه می‌خوره. اما وقت برگشتن می‌بینن وزنش کمتر شده و ماجرا لو می‌ره! اما امروز خبری از اون باغ‌های میوه نیست. فقط باغ هشت بهشت باقی مونده که اون رو هم مغازه‌ها جلوی راهش رو گرفته‌اند. اما وقتی در پیاده‌روی سمت چپ خیابان راه میریم، دو سه جا راه باز کرده‌اند به باغ هشت بهشت. میشه یه باره راهمون رو کج کنیم و از شلوغی خیابان پناه ببریم به آرامش باغ قدیم و پارک جدید. و این یکی از لذت های زندگی منه. تصور کن از میان دنیا و شلوغی و سر و صداش یه دفعه بپیچیم به سمت بهشت آرومی که با وقار پشت اون دیوارها قایم شده...

هشت بهشت

چهارباغ عباسی یه جورایی مرکز فرهنگی شهر هم هست. سینماها این جا هستن، کتاب‌فروشی‌ها و روزنامه فروشی‌ها هم همین اطرافن. همون نزدیک دروازه دولت، کتاب‌فروشی فرهنگسرای اصفهانه. پیرمرد سرحالی اداره‌اش می‌کنه. با دوچرخه‌ش میاد، شاگردش دوچرخه رو از بین قفسه‌های کتاب می‌بره توی انباری فروشگاه، پیرمرد پیپش رو روشن می‌کنه، میذاره موسیقی سنتی فضای کتاب‌فروشی رو پر کنه و اون پشت میزش با مشتری یا رفیق‌هاش گپ بزنه. من اگه کتابی هم نخوام، هر وقت از این جا رد بشم، میرم توی کتابفروشی و چند دقیقه بین کتاب ها قدم می زنم. هر چند دقیقه هم که بشه، کسی کاری به کارم نداره و این نعمتیه که کم‌تر جایی پیدا میشه! اصفهان، چهارباغ های دیگری هم داره؛ به همین شکل و قیافه. چهارباغ بالا، پایین و خواجو. اما هیچ کدوم چهارباغ عباسی نمیشن. این نسخه ی اصل چهارباغه و چیزهایی داره که هیچ کدوم از اون نسخه های بدل ندارن.

این جا هر ساعتی حال و هوای خودش رو داره. صبح‌ها خیابون خلوته و کرکره‌ی مغازه‌ها پایین. روزایی که بیمارستان یا دانشگاه نمیرم از ایستگاه های دوچرخه، یکی رو می گیرم و در هوای خنک صبح، طول خیابان رو تا میدان انقلاب دوچرخه سواری می کنم و دوباره برمی گردم. پیرمردهایی هم هستن که با لباس‌های اسپرت، ورزش می‌کنن یا با کت و شلوار عصازنان توی همون پیاده روی وسط خیابون قدم می‌زنن. ظهرها همراه دوستان واسه نماز می‌تونیم بریم مدرسه‌ی چهارباغ. این مدرسه، یه حوزه‌ی علمیه هست و همیشه درش باز نیست، اما وقت نماز بازش می‌کنن و می‌تونیم هم نماز بخونیم و هم توی حیاط بزرگ و دل چسب مدرسه چند دقیقه‌ای قدم بزنیم. توریست ها هم برای بازدید از معماری سنتی این مدرسه به اینجا میان.

سردر زیبای مدرسه چهارباغ عباسی

عصرها (به خصوص عصرهای پنج شنبه) خیابون شلوغه. مردم بیشتر واسه خرید میان. این جور وقتا رو میذاریم واسه بحث‌های دسته جمعی، وقتی از سینما بیرون اومدیم. نیمکت‌های خیابون برای دور هم نشستن ساخته نشده‌اند، اما چاره‌ای نیست! چند نفر روی زمین می‌شینیم و بقیه روی نیمکت و شروع می‌کنیم به بحث کردن‌های طولانی. از فیلم شروع میشه و به همه جا می‌رسه. تا شب برسه و بعد نماز بریم کنار زاینده رود... البته وقتی خشک نبود! بعضی شب‌های شلوغ (مثل شب‌های جشن) جون میده برای این که توی لژهای مجردی (!) کباب ترکی بزنیم و بعد بیایم دوباره روی همون نیمکت‌های گرد بشینیم و عبور ماشین‌ها و بوق زدن‌هاشون، ویراژ موتورها و جیغ و داد سوارانشون و همه ی سر و صداهای خیابان رو تماشا کنیم. این جور وقت‌هاست که بحث‌های جامعه‌شناسانه‌ی ما گل می کنه. نمونه‌ها جلومون هستن و ما روشنفکرنمایانه شروع می‌کنیم به تحلیل کردن!

پیاده روی خیابون چهارباغ؛ پاتوق فرهنگی ما

میگن اون قدیما یه جوی آبی از میان پیاده‌روی وسط چهارباغ عباسی رد می‌شده و خیلی قشنگ‌تر بوده و حالا بد شده و... ما قدیما رو ندیده‌ایم و اصراری هم نداریم که حسرتش رو بخوریم. پاتوق ما حالا هم خیلی قشنگ و دوست داشتنیه. طوری که بچه‌های خوابگاهی دانشگاه‌های اصفهان هم دوسش دارن و اولین گزینه‌شون برای گردش‌های آخر هفته هست. این پیاده‌رو انگار یک محیط ایزوله شده در میان شلوغی‌های خیابونه! جایی که میشه هم در دل اجتماع بود و هم از شلوغی‌هاش در امان... خلاصه اینکه چهارباغ عباسی پاتوق عصرگاهی خیلی از جوانهاست؛ پاتوقی برای گپ های خودمونی و حرفهایی درباره سینما، کتاب، فرهنگ، روزنامه و... موضوعاتی که من عاشقشونم!

روزی سه پیام اخلاقی دادیم!

ما هرچی می خوایم پرونده سریال های ماه رمضان امسال رو ببندیم مگه میذارن؟! در چند روز اخیر معاونت صدا و سیما در اطلاعیه ای پیامهای سریال های رمضانی رو یادآوری کرده که در تاریخ بشریت بی سابقه هست! در این اطلاعیه اومده که سه دونگ سه دونگ 42 پیام، سی اُمین روز 32 پیام، پنج کیلومتر تا بهشت 16 و سقوط یک فرشته 12 پیام اخلاقی داشته که سرجمع می کنه 102 پیام در یک ماه. این یعنی که هر روز 3 پیام اخلاقی بطور متوسط به خورد ملت داده شده و کسی هم نفهمیده! نکته جالب تر اینکه طبق این اطلاعیه، پیام های اخلاقی سه دونگ سه دونگ که یه سریال طنز بود حدود ۴ برابر سریال سقوط یک فرشته با مضامین ماورایی و اجتماعی بوده! صدا و سیما با این کار مشت محکمی به شکم کوته بینانی مثل من زده که نسبت به سریال های امسال اعتراض داشتن و معتقد بودن که باید پیام های اخلاقی رو در قالب کارهای هنری ارائه داد نه در اطلاعیه و بیانیه! اما در ادامه می خوام تعدادی از پیام ها رو عیناً از متن اطلاعیه براتون نقل کنم ولی قبلش باید قول بدین که نخندین!

سقوط یک فرشته:

  • تأكید بر حفظ و رعایت حریم محرم و نامحرم در جامعه. به عنوان نمونه، در رابطه سارا و نیما، فاطمه با حضور نیما در خانه مخالفت می‌كند.
  • تأكید بر تأثیر حجاب بر مصونیت شخص محجبه و تأكید بر چادر به عنوان حجاب برتر.
  • خدا محور بودن در این سریال محسوس است.
  • تأكید بر مطلع بودن همسایه و افراد محله از احوالات یكدیگر و در صدد بودن برای رفع مشكلات یكدیگر در محله (مثل شخصیت سید)

سی اُمین روز:

  • هوشیاری نسبت به فتنه و فتنه‌گران (آگاهی)
  • رعایت حجاب و عفاف و محرم و نامحرم (دین، اخلاق)
  • توجه به نقش هدایتگر روحانیت در جامعه (آگاهی)
  • نمایش عواقب عشق‌های سطیح و بدون تحقیق و خارج از حدود شرع و عرف (اخلاق، آگاهی)

پنج کیلومتر تا بهشت:

  • احترام به والدین؛ امیرحسین كه در ابتدا سر قبر پدرش با او صحبت كرده بود در پایان بار دیگر سر قبر پدر آمد و از او عذرخواهی كرد. و در طول داستان فرزندان در برابر والدینشان ادب و احترام را رعایت می‌كردند.
  • حجاب به عنوان نماد اصلی شخصیتهای مثبت داستان در آیدا و فاطمه متبلور بود.
  • نقش خانواده در ازدواج ساده و پایدار (مخالفت ابتدایی همایون با ازدواج امیرحسین و آیدا و سپس تغییر نگرش او و ازدواج ساده و پایدار آنها)
  • قانون‌گرایی و داشتن وجدان كاری در جهت حفظ انضباط اجتماعی و پیشرفت در قالب اتفاقاتی كه برای همایون، جمشید و امیرحسین رخ داد. سرانجامِ خروج از حریم قانون برای مخاطب به نمایش درآمد.

سه دونگ سه دونگ:

  • توجه به جایگاه نان و قداست آن در فرهنگ ایرانی
  • تبعیت و پیروی زن از همسر خود و احترام زوجین به هم
  • كاربست واژگان طنز پاك و عدم استفاده از جملات دوپهلو و كنایات و استعارات غیر اخلاقی
  • ریشخند فرهنگ غرب و اخلاق غرب زده
  • توجه به هویت اسلامی ایرانی
  • توجه به مزیت ارزانی كالاها و خدمات نسبت به سایر كشور و حتی كشورهای همجوار
  • معرفی مشاغل ارزشمند، مولد و در عین حال سخت مانند نانوایی، كفاشی و ...
  • معرفی سفارتخانه های جمهوری اسلامی ایران به عنوان پناهگاهی امن برای همه ایرانیان
  • توجه به فرهنگ حجاب و عفاف با تأكید بر نقش محوری چادر در زندگی مادر خانواده و اینكه در هیچ زمانی چه در ایران و چه در خارج از كشور پوشش و هویت خود را تغییر نمی دهند.

من نمی تونم!

این ماجرا رو در ذهن تون مجسم کنین... کلاس اول دبستان هستین، در کلاس ریاضی نشستین و از پنجره به بیرون خیره شده اید. یهو معلم از شما می پرسه: «جواب این سؤال چیه؟» چه جوابی؟! شما حتی سؤال رو نمی دونین. نمی تونین حرف بزنین، قرمز میشین و حتی گریه می کنین. در همین زمان به خودتون میگین: «از ریاضیات متنفرم!» همون شب مادرتون می پرسه: «مدرسه چطور بود؟» میگین: «نمی تونم سؤالات ریاضی رو جواب بدم» و مادرتون میگه: «نگران نباش عزیزم. ما خانوادگی ریاضی بلد نیستیم!» یهو نفس عمیقی می کشین و با خیال راحت میگین: «البته که من از ریاضی متنفرم و این مربوط به ژن های منه!» کم کم به همه دوستان تون هم میگین: «من از ریاضی متنفرم. هیچ کدوم از اعضاء خانواده من با اعداد میانه خوبی ندارن.» به خودتون میگین: «چرا تلاش کنم؟ من که هرگز موفق نمیشم.»

اما واقعاً چه اتفاقی افتاده؟ شما شروع بدی داشتین و به همین دلیل عقب افتاده اید. شاید این داستان ریاضیات برای شما اتفاق نیفتاده اما هر کدوم از ما ماجراهای مشابهی داریم؛ راجع به آواز خوندن، نقاشی کشیدن، سخنرانی کردن در جمع و... بد شروع می کنیم و عقب میفتیم. هیچکس هم همراه مون نیست تا ما رو تشویق کنه. بعد از یه تجربه تلخ کم کم متقاعد میشیم که «نمی تونیم!» اما راه حل چیه؟ وقتی عقاید ثابتی در مورد کارهایی که «می تونیم» و «نمی تونیم» انجام بدیم داریم بهتره از خودمون بپرسیم: «این عقیده رو از کجا پیدا کرده ام؟ آیا اصلاً این موضوع واقعیت داره؟» وقتی به خودمون شانس دیگه ای بدیم و از دیگران کمک بگیریم، خیلی اوقات خواهیم دید که «می تونیم»

جدایی خسرو از شیرین!

اگه یادتون باشه چند وقت پیش یه خبری منتشر شد در مورد اینکه منظومه «خسرو و شیرین» نظامی بعد از 9 قرن برای چاپ جدید، دچار اصلاح شده! البته وزارت ارشاد داشت موضوع رو تکذیب می کرد که کاشف به عمل اومد سایه ممیزی بر سر فردوسی و مولانا هم افتاده! دوستانی که شاهنامه رو به خصوص قسمت مربوط به داستان سیاوش و سودابه رو خوندن، می دونن من چی میگم! جدیداً هم مصطفی رحماندوست در همین راستا از اصلاح مثنوی معنوی مولانا خبر داده! حالا من کاری ندارم به اینکه وزارت ارشاد بالاخره آثار فردوسی و مولانا و نظامی رو اصلاح کرده یا نه اما می خوام چند نمونه از ابیات خواجه حافظ شیرازی رو در این پست بیارم تا آقایون وزارت ارشاد در راستای اسلامی سازی منظومه خسرو و شیرین، شاهنامه و مثنوی، سری هم به دیوان حافظ بزنن! واقعاً در شأن مملکت اسلامی نیست که چنین چیزایی در دیوان اشعارش پیدا بشه!

 ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم/ ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

توضیح: جدای از تفاسیر ناجوری که از مصرع اول این شعر و عبارت «مادر پیاله» وجود داره، حضرت حافظ در چشم من و شما نگاه می کنه و بی خبری مون رو از لذت نوشیدن شراب توی سرمون می زنه!

برگیر شراب طرب انگیز و بیا...

توضیح: ببخشین! دیگه می خواین شاعر بیاد و جلوی ما سیگار هم بکشه؟! سریعاً حذفش کنین!

گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات/ گفتم دهنت، گفت زهی حب نبات

توضیح: یعنی خداییش کم مونده خواجه حافظ از... برامون بگه!

من با کمر تو در میان کردم دست/ پنداشتمش که در میان چیزی هست

توضیح: آقا! اینجا کویته؟ خبری شده ما نمی دونیم؟ یا چی؟

خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد/ نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

توضیح: احتیاجی هم به توضیح داره؟! حذفش کن آقا! حذف...

تهران روی ویبره!

وقتی که قرار شد در شماره آخر باران یه پرونده درباره زلزله شهر تهران داشته باشیم هیچوقت فکر نمی کردم که مسئله اینقدر جدی باشه! هر کدوم از بچه های هیئت تحریریه سراغ یه قسمت مسئله رفتن؛ یکی دنبال آمار و ارقام مربوط به زلزله در گذشته تهران رفت، اون یکی سراغ بافت های فرسوده مناطق بیست و چندگانه شهر تهران رفت و اطلاعات مربوط به آثار تخریبی احتمالی یه زلزله 7 ریشتری رو در همه مناطق تهران جمع آوری کرد، با اساتید زمین شناسی مصاحبه کردیم و خلاصه یه پرونده جمع و جور رو در این باره تهیه کردیم. نتیجه کار رو که نگاه می کردیم وضع خیلی خطرناک تر از اون چیزی بود که تصور می کردیم.

تقریباً همه کارشناسانی که در این باره باهاشون صحبت کردیم اتفاق نظر داشتن که تهران زلزله خیزه و گسل های فعال زیادی داره. اکثراً هم پیش بینی وقوع یه زلزله 7 ریشتری رو برای تهران در آینده ای نزدیک داشتن که در صورت وقوع چنین زمین لرزه ای، حدود یک تا دو میلیون نفر در همون لحظه اول جون خودشون رو از دست میدن! فقط خدا می دونه که در صورت وقوع چنین فاجعه ای چی قراره به سر پایتخت ایران و تهران نشینان بیاد. نشریه که آماده شد اون رو برای خیلی از مراکز دولتی در اصفهان و همچنین سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان فرستادیم تا از عمق فاجعه آگاه بشن و از خواب خرگوشی بیرون بیان؛ ولی دریغ از یه بازخورد مثبت! مهم نیست... بالاخره ما در حد خودمون وظیفه مون رو انجام دادیم. حداقل در آینده نزد مردم مقصر نخواهیم بود که چرا یه تریبونی مثل باران داشتیم و خطر وقوع چنین فاجعه ای رو گوشزد نکردیم.

همه راضی از این بازی!

تازگی ها دوتا خبر مشابه شنیدم که فرق زیادی (چه در محتوا و چه هدف) با هم نداشتن و احتمالاً فقط تقسیم کار اجرایی ایجاب کرده بود که یکی رو رئیس جمهور اعلام کنه و اون یکی رو وزیر آموزش و پرورش. اولی رو عده بیشتری شنیدن؛ رئیس جمهور اعلام کرد که ظرفیت پذیرش دانشجوی دکترا تقریباً دو برابر بشه، یعنی 10 هزار نفر به جای حدود 5 هزارتا. دومی رو فقط بعضی ها شنیدن؛ خبری رو که در اون وزیر آموزش و پرورش اعلام کرد امسال دبیرستان های استعدادهای درخشان (همون سمپاد سابق) دو برابر ظرفیت همیشگی شون دانش آموز بگیرن. بیایین فکر کنیم که با رخ دادن این دو فرمایش چه اتفاقی میفته. کلاس های یه دبیرستان که گنجایش مشخصی دارن؛ نه میشه مثل توی اتوبوس بچه ها رو فشرده تر کرد و نه میشه معلم ها رو گذاشت روی دستگاه زیراکس و تکثیرشون کرد. به ناچار یه مدرسه معمولی رو با یه تغییر جزئی تبدیل به یه مدرسه استعدادهای درخشان می کنن. چه تغییری؟ یک تغییر ساده در تابلوی سر در مدرسه، همین!

چه لزومی داره یه معلم، اصول رفتار و تدریس به استعدادهای درخشان رو بدونه یا یه آزمایشگاه یا کتابخونه تجهیز شه؟ دوره دکترا هم به همین منوال؛ استاد خوب که تعدادش زیاد نمیشه. حالا به جای اینکه دوتا دانشجوی خبره داشته باشه، چهارتا دانشجوی معمولی داره. به جای اینکه برای هر کدوم سه ساعت وقت بذاره، یه ساعت وقت میذاره (اون دو ساعت اضافی رو هم صرف تمدد اعصاب می کنه!) و به جای اینکه روی دو موضوع مهم و اساسی واسه رساله دکترا کار کنه، روی چهار موضوع کلی و دهن پر کن و دم دستی کار می کنه. جالب اینجاست که در این معامله هیچ کس به نظر ناراضی نیست. دانش آموزها و دانشجوها خوشحالن که قبول شده اند، مدرسه معمولی خوشحاله که عنوان استعدادهای درخشان رفته روی سردرش، استاد خوشحاله که واسه همون مقدار ساعت کار، به جای حق الزحمه دو رساله دکترا، حق الزحمه چهارتا رو می گیره. عدد نخبه ها و رساله های مثلاً علمی در کشور بیشتر میشه و خلاصه... همه راضی از این بازی! اینجور وقت ها هی با خودم فکر می کنم لابد یه بیماری یا مرضی دارم که وقتی همه راضین، من هی حرص و غصه نوش جان می کنم! ولی خداییش تا به حال به این موضوع فکر کردیم که با این سیاست های غلط داریم به کجا میریم؟

آقاجون دیرتر بیا!

آقاجون کسی نیست غیر از خودمون. همینه که می بینی؛ راستشو میگم. آقاجون به خدا دروغ میگیم و شاید هم عادت کردیم که داد و بیداد کنیم: آقا بیا! خودت قضاوت کن کدوم کارمون به منتظر شبیهه که فریاد می زنیم: آقا بیا! حتی بلد نیستیم ادای منتظران رو هم دربیاریم و خودت هم که می فهمی وقتی حنجره مون لبریز از فریاد «آقا بیا» میشه داریم دروغ میگیم. شاید هم عادت کردیم که داد بزنیم و اومدنت رو اینطوری بخوایم. اونقدر هم بدبختیم که یه آدم درست و حسابی پیدا نمیشه بگه مهمون رو هم اینطوری دعوت نمی کنن، با داد و فریاد! مهمون رو با ناز صداش می کنن، دست به سینه می زنن، سر کج می کنن، عشوه می خرن، تهیه و تدارک می بینن، اصلاً ادب می کنن. کجای عالم مهمون رو- اون هم این همه عزیز و نور چشم- اینقدر بی ادب به مهمونی دعوت می کنن؟!

آقا جون نیا... آقاجون دیرتر بیا. دروغ محضه فریاد آقا بیامون. هیچ آدم عاقلی مهمون دعوت نمی کنه و بعدش خونه رو ترک کنه و بره پی کار دیگه ای. یا هرکی از راه رسید رو مهمون بدونه و ازش پذیرایی کنه، بی خبر که مهمون اصلی نیومده و هنوز در راهه. آقاجون به خدا انتظارمون دروغه. منتظر حداقل می دونه که منتظر چیه. درخت که در اوج زمستان آرزوی بهار داره، می دونه که بهار چیه و از کدوم پنجره میاد و همینه که به هر آفتاب نیم جان زمستونی دلخوش نمی کنه و بهار تصورش نمی کنه! حالا حال و روز ما تماشاییه که مهمون دعوت کردیم و هر کس و ناکسی رو که از جلوی خونه قلب مون رد میشه، تو میاریمش و حلوا حلواش می کنیم و دو روز نگذشته می فهمیم که عجب کلاه گشادی سرمون رفته و باز رو از نو و روزی از نو.

آقاجون راستش رو بخوای ما با اسمت روزگار می گذرونیم وگرنه می دونیم که اگه بیای باید بساطمون رو جمع کنیم و دکان ها رو تخته و کاسبی تعطیل. می دونیم که شما و پدرانتون اومدید که آدم بسازید و در هرچه معامله با نام ظاهری خدا رو گِل بگیرین و اصلاً بیذارید از این بساط ها. همینه که از اومدنت می ترسیم زندگی مون تعطیل بشه. باور کن دروغ محضه که فریاد می زنیم آقا بیا! آقاجون هر دیوانه ای هم خنده اش می گیره از انتظار ما که تمام هفته دروغ میگیم و دل می شکنیم و هتک حرمت می کنیم و تهمت می زنیم و سر مردم کلاه میذاریم و نمازمون یه خط در میان و دو خط و سه خط در میان میشه و هزار خط قرمز رو می شکنیم و باز آخر هفته و صبح جمعه به هزار سوز و گداز دعای ندبه می خونیم و گریه می کنیم که آقا بیا! به خدا هر دیوانه ای از این نوع انتظار ما خنده اش می گیره. آقاجون اصلاً راستش رو بخوای غیبتت واسه ما نفعش بیشتره از حضورت که اگه باشی دیگه نمی تونیم هر کاری خواستیم بکنیم و هربار که خطایی ازمون سر بزنه بازم بگیم مسلمونیم! آخه اگه بیای که همه می فهمن که مسلمونی این نیست که ما کرده ایم و بوده ایم.

اونقدر از نیومدنت مطمئنیم که لحظه ای و فقط لحظه ای شک نمی کنیم که نکنه بیای که حداقل اگه ذره ای به اومدنت اطمینان داشتیم، این همه تخت گاز نمی رفتیم و به خاکی نمی زدیم. آقاجون نیا! اگه 313 راست باشه که می بینی بعد از این همه قرن، 13 تا هم درنیومده و جالبتر اینه که همه مون هم خودمون رو از باوفاترین ها و صادق ترین ها می دونیم در حالی که 313 انسان واقعی هنوز نداریم که بیایی. آقاجون نیا که دلت می شکنه و خون میشه از این همه تاریکی مون و فقط تو هستی که در میان این همه تاریکی دل آزرده میشی. آقا نیا اما دعامون کن که لایق نامت که فریاد می زنیمش بشیم و وقتی صدات می زنیم ننگت نباشیم. آقاجون راستی امروز جمعه بود ولی باز نیومدی. کاش میومدی... آرام و نجیب صدات می کردیم... کاش دوست داشتیم و اونوقت می فهمیدیم که اومدنت تنها راه فرار این روزگار سیاهه... کاش میومدی...

آمنه خانوم ببخش اگه می تونی...

خب دست کنین جیب تون و 2 میلیون یورو رو بدین! حضراتی که فکر می کنین حکم قصاص اسیدپاشی نباید اجرا بشه؛ آقایون، خانومها خب پول رضایت آمنه رو بپردازین. اگه 2 میلیون نفر باشین و نفری 1400 تومن بدین میشه 2 میلیارد و 800 میلیون تومن. این پول رضایت و بخشش اوست. شمایی که استدلال می کنین قصاص اسیدپاشی ترویج خشونته، شمایی که میگین انتقام، چشمهای آمنه رو برنمی گردونه، خب یه کاری کنین. اگه نمی خواین هزینه کنین هم ایرادی نداره، یه راه دیگه برای شما و همه کسانی که با قصاص مخالفن وجود داره. پیشنهاد می کنم همه تون جمع بشین و رضایت آمنه رو جلب کنین. دم خونه اش بشینین و التماس کنین. دسته دسته بشینین و کرور کرور اشک بریزین، خواهش کنین، تمنا کنین، شنبه برین، یکشنبه برین، دوشنبه برین، هفت روز هفته رو برین. نشستین توی خونه هاتون که چی بشه؟ مگه نه اینکه از نظر شما انسانیت در خطره؟ خب خودتون هم یه تکونی بخورین!

عده ای هستن که میگن زندان کافی نیست. میگن زندان فقط تنبیه می کنه و پیشگیری نمی کنه. زیادن آدمهایی که میگن مجید اگه قصاص نشه، مجیدها زیاد میشن. میگن اگه نذارن مجید قصاص بشه دیگه هیچ کسی از اسید پاشیدن هولش نمی گیره، دستش نمی لرزه. شما که اینطور فکر نمی کنین، خب آمنه رو مجاب کنین. آمنه اگه لطف کنه و ببخشه، آمنه اگه گذشت کنه، آمنه اگه جلوی اسید پاشیدن رو بگیره، همه چیز درست میشه اما... اگه راضی بشه! آمنه اگه راضی نباشه شما دیگه باید ساکت بشینین و نگاه کنین. شمایی که چشم تون، صورت تون و زندگی تون سالمه، حق ندارین در قانون دست ببرین. قانون باید خیال شهروندان رو راحت کنه. قانون باید مواظب مردم باشه. قانون باید مجرم رو بترسونه. من مخالف قانون مزخرف آمریکا هستم. قانونی که در پوشش اون، مجرم می تونه 10 فقره تجاوز و 20 فقره قتل بکنه به درد جرز لای دیوار می خوره! فکر می کنم قانونی که قاتل زنجیره ای رو نهایتاً به حبس ابد محکوم می کنه و تازه امکان لغو کردنش هم وجود داره، قانون نیست؛ یعنی قانون حمایت از شهروندان و مردم نیست، قانون حمایت از مجرمه!

از اینجا به بعدش با آمنه هستم... آمنه که نمی بینه و شاید یکی از آشناهاش بیاد و بطور اتفاقی حرفای من رو بخونه. آمنه خانوم نمی دونم حالت چطوره، نمی دونم به چی فکر می کنی و زندگیت چه رنگی شده. حتی نمی تونم یه لحظه فکر کنم که جای تو باشم. اما ازت خواهش می کنم که به شرایطت فکر کنی و شخص دیگه ای رو در این درد بزرگ شریک نکنی. باور کن خجالت می کشم که ازت بخوام مجید رو ببخشی اما همش به لحظه قصاص فکر می کنم و چشمام درد می گیره. آمنه خانوم ازت خواهش می کنم که یه بار دیگه فکر کنی و سعی کنی که ببخشی اما اگه نشد، من حق رو به تو میدم، قانون هم باید پشتیانیت کنه.

پسانوشت: دوستانی که از ماجرا اطلاع ندارن اینجا رو بخونن. دوست داشتم تصاویر آمنه رو هم بذارم اما به دلیل دلخراش بودن تصاویر، از گذاشتن شون خودداری می کنم. با یه سرچ ساده در گوگل می تونین تصاویر رو ببینین.

بعضی ها...

تا حالا به آدمای اطراف مون دقت کردین؟ که چقدر با هم متفاوتن؟ بعضیا شعرشون سپیده، اما دلشون سیاه! بعضیا شعرشون کهنه هست، ولی فکرشون نو! بعضیا شعرشون نو هست، فکرشون کهنه! بعضیا یه عمر زندگی می کنن واسه رسیدن به زندگی! بعضیا زمین ها رو از خدا مجانی می گیرن و به بندگان خدا گرون می فروشن! بعضیا حمال کتابند، بعضی ها بقال کتابند، بعضی ها انباردار کتابند، بعضی ها کلکسیونر کتابند و تعدادی هم خواننده کتاب! بعضیا قیمت شون به لباس شونه، بعضی به کیف شون و بعضی به کارشون! بعضیا اصلاً قیمتی ندارن! بعضیا به درد آلبوم می خورن، بعضی ها رو باید قاب گرفت، بعضیا رو باید بایگانی کرد!

بعضیا رو باید به آب انداخت! بعضیا هزار لایه دارن! بعضیا ارزش شون به حساب بانکی شونه، بعضی ها رو همیشه در بانک ها می بینی یا در بنگاه ها! بعضیا همرنگ جماعت میشن ولی همفکر جماعت نه! بعضیا در حسرت پول همیشه مریضن، بعضیا واسه حفظ پول همیشه بی خوابن، بعضیا برای دیدن پول همیشه می خوابن، بعضیا برای پول همه کاره میشن! بعضیا نون نامشون رو می خورن، بعضیا نون جوونیشون رو می خورن، بعضیا نون موی سفیدشون رو می خورن، بعضیا نون باباهاشون رو می خورن! بعضیا نون خشک رو خالی می خورن، بعضیا اصلا نون ندارن که بخورن! بعضیا با گل ها صحبت می کنن، بعضی ها با ستاره ها رابطه دارن! بعضیا صدای آب رو ترجمه می کنن! بعضیا صدای فرشته ها رو می شنون، بعضیا صدای دل خودشون رو هم نمی شنون! بعضیا حتی زحمت فکر کردن رو به خودشون نمیدن! بعضیا در تلاشند که بی تفاوت باشن! بعضیا فکر می کنن چون صداشون از بقیه بلندتره، حق با اونهاست. بعضیا فکر می کنن وقتی بلندتر حرف بزنن، حق با اونهاست. بعضیا...