پل چوبی


«قاعدۀ تصادف» خط داستانی ساده و جمع و جوری داره و از این لحاظ، یه نمونۀ نادر در سینمای سالهای اخیر ما محسوب میشه. توی فیلم نه کسی میمیره، نه زوجی از هم طلاق میگیرن، نه پای خیانتی در میونه، نه از یه ماجرای عشقی حرفی پیش کشیده میشه و نه بر خلاف اسمش یه تصادف بزرگ، تعادل زندگی آدمها رو به هم میزنه. کل فیلم داستان یه دختریه که با همراهی گروه تئاتری از همسن و سالهاش میخواد واسۀ اجرای نمایش به خارج کشور بره اما پدرش اجازۀ این کار رو بهش نمیده. فیلم در تمام مدت زمانش، از این خط داستانی خارج نمیشه و شاخ و برگهای فرعی پررنگ و پرحادثهای بهش اضافه نمیشه. کل قصه بدون هر نوع شکست زمانی، طی یه صبح تا شب روایت میشه و از این لحاظ شاید به دو فیلم اخیر عبدالرضا کاهانی بیشباهت نباشه. اما در مقابل کاهانی – که در دو فیلم اخیرش عمداً از قصه گفتن به معنای کلاسیکش پرهیز کرده – اینجا با یه قصۀ نسبتاً پرکشش و تعلیق مواجهیم که برای آگاهی از سرنوشت آدمها تا آخر با خودش همراهمون میکنه و دست آخر هم نمیخواد با یه پایان باز زورکی، ما رو پی نخود سیاه بفرسته!

خب البته تنۀ محوری داستان واسۀ یه فیلم بلند، در بعضی جاها لاغر به نظر میرسه. مثلاً سکانس افتتاحیه تا قبل از رسیدن به ضربۀ اولیه، زیادی کشداره، یا ریتم داستان از وقتی که پدر شهرزاد دخترش رو از جمع بچهها جدا میکنه تا وقتی دوباره پیششون برگرده تا یه حد میفته و مخاطب رو بلاتکلیف نگه میداره، اما در مجموع تلاش ستودنی آقای بهزادی (نویسنده و کارگردان) واسۀ ایجاد این موقعیت چالش برانگیز مرکزی در کنار ساخت دقیق شخصیتها و جزئی پردازی در نمایش روابط پیچیده و چند لایهشون، فیلم رو از این گردنۀ دشوار بدون حادثه بودن، به سلامت عبور میده. گرچه شخصاً فیلم قبلی آقای بهزادی (تنها دوبار زندگی میکنیم) رو چه به لحاظ مضمون، چه به لحاظ فرم به اثر دومش ترجیح میدم، اما تماشای قاعدۀ تصادف هم برام لذت شیرینی داشت.
«گذشته» یه فيلم طولانيه. مدت زمانش از فيلمهای ديگۀ فرهادی بیشتره و به همون اندازه، ميزان گنجانده شدن اطلاعات و جزييات در اون بيشتره. جزيياتی که میتونن بُعد معماگونه بودن داستان رو چند برابر کنن. آخرين فيلم فرهادی به خودی خود فيلم قابل تأملیه که تمام مؤلفههای سينمای اين کارگردان صاحب سبک رو هم در خودش گنجانده. در نگاه اول، بنای فيلم آخر فرهادی مثل آثار قبلیش بر روابط انسانی مربوط به قشر متوسط جامعه بنا نهاده شده. فيلم مانند فيلمهای دیگۀ فرهادی با نشانهها شروع میشه؛ نشانههايی که در ابتدا آنچنان مهم به نظر نمیرسن و شايد از نظر بگذرن، اما مخاطبی که با شيوۀ فيلمسازیش آشنا هست میدونه که بايد تمام جزييات ظريف و حساب شدۀ کار رو در ذهن بسپاره تا در هنگام آشکار شدن کاربرد اونا در شکل گيری روايت، به اهميتشون پی ببره.
اگه بخوايم به صورت خطی روايت فیلم رو تعريف کنيم، ميشه اين شکلی گفت که ملاقات احمد (علی مصفا) با همسر سابقش ماری (برنيس بژو) که با مرد ديگهای زندگی میکنه، قراره داستان اصلی فيلم رو شکل بده، اما همين روايت خطی و ساده، پر از نشانههاییه که تأثيرات معنايي، دراماتيک و روانشناسانۀ خودش رو در سراسر داستان فيلم گسترش میدن. در ابتدا باران شديد و حرکت تند برف پاک کن بر شيشۀ اتومبيلي که ماری میگه از دوستی قرض گرفته و بعداً متوجه میشیم که ماشين سميره، دلالت بر اين داره که محو کردن و به فراموشی سپردن گذشته یه امر محال و غيرممکنه. همون طور که قدرت برف پاک کن نمیتونه مانع پر شدن شيشه از قطرات باران بشه، واقعياتی که در گذشتۀ زندگی انسان اتفاق افتادهاند هم پاک شدنی و فراموش شدنی نيستن و در زمان مقتضی، خودشون رو نشون میدن. چنين نشانۀ ساده و در ظاهر بی اهميتی، به مخاطب هشدار میده که با فيلم ساده انگارانهای رو به رو نيست و بايد خودش رو آمادۀ رويدادهای دیگه بکنه. در ادامه، در صحنهای که ماری از ماشين پياده شده تا دخترش لوسی رو در مدرسه پيدا کنه، احمد ناچار میشه دنده عقب بگيره و تصوير به همراه او به عقب ميره. اين امر نشون میده که قراره به عقب برگردیم و اين بازگشت به عقب آنچنان درگيرمون میکنه که حال رو از ياد میبريم و دستخوش اتفاقاتی در گذشته ميشیم که ممکنه خیلی تلخ و گزنده باشن.

روايت با بهره گيری از جزييات کوچک و طرح داستانکها و کنشهاي خیلی نامحسوس قصد داره پله پله خودش رو به نقطۀ بحران اصلی نزديک کنه. به عبارتی روايت در خدمت رسيدن به نقطه بحرانه؛ بحرانی که برخلاف درامهای کلاسيک هرگز به وضوح، حل و فصل نميشه. همون طور که توی «درباره الي» مسئلۀ غرق شدن دختر جوان در سايۀ حقيقتی قرار میگیره که نامزد او میخواد از زبان زن اصلی داستان بشنوه و در «جدايي نادر از سيمين» کشمکشها و درخواست طلاق نادر و سيمين در هياهوی رويدادهايی که بعد از تهمت دزدی و رسوايیهایی که بعد از اون واسۀ نادر و سيمين و دخترشون به وجود ميان گم ميشه، در «گذشته» هم احمد، شخصيتی که به نظر میرسه قراره زندگیش و رابطهاش با ماری روايت رو به پيش ببره، در نيمۀ داستان به فراموشی سپرده ميشه و حتی رابطۀ خود ماری و سمير هم در سايۀ خودکشی مشکوک همسر مرد قرار میگیره.
شخصيتهای «گذشته» مثل فیلمهای قبلی فرهادی کاملاً چند وجهی هستن و به مرور خودشون رو نشون ميدن. روابط شخصيتها هم با همدیگه کاملاً در هم تنيده و پيچيده هست. اين پيچيدگی به هيچ وجه در ظاهر بروز نمیکنه و بروزش کاملاً درونيه. حسادت احمد و سمير به همدیگه تقريباً در تمام بخشهای فيلم مشاهده ميشه. نگاه احمد به سمير مشخصاً ناراحتيش رو از اين که جاش رو پر کرده نشون میده و سمير هم میدونه که ماری هنوز احمد رو دوست داره. برای مثال وقتی که احمد مشغول تعمير سينک آبه، سمير آچار رو از دستش میگیره و نمیذاره که او کارش رو ادامه بده. سمیر به نحوی میخواد سيطرۀ خودش رو بر ماری، خونه و زندگی مشترکشون به احمد ثابت کنه. در حالي که ماري مُصِر به ازدواج با سميره، وجوهی از عشق کهنۀ او نسبت به احمد هم در بخشهای مختلف فيلم خودش رو به مخاطب نشان میده. اين که او احمد رو به اصرار به خونۀ خودش مياره و وسايلش رو هنوز در انبار نگه داشته، مهر تأييدی بر اين مدعا هستن. ضمن اینکه در صحنهای هم لوسي (دختر نوجوان ماری) به صراحت به احمد میگه که مادرش به اين دليل به سمير رو آورده که شبيه احمد بوده.

اهميت ميزانسن در فيلم برجسته هست. به نظر میرسه پاريسِ فيلم فرهادی بيشتر به يه ناکجاآباد شباهت داره. اين اتفاق در هر کشور ديگهای هم میتونست رخ بده. برای همين هم کارگردان هيچ نمای واضحی از شهر پاريس و زرق و برقهاش رو در فيلم خودش جا نداده. محلهای که ماری در اون زندگی میکنه، به محلۀ کارگرنشين حومۀ پاريس شباهت داره و قراره به طبقۀ خانوادگيش اشاره کنه. با ورود به خونۀ ماری، درهم ريختگی، بی نظمی، ناتموم موندن رنگ ديوارها و سردی فضا بر ما غلبه میکنه؛ سردی و نابسامانیای که بی شباهت به ويلای بی سر و سامان «دربارۀ الي» و آپارتمان نه چندان دوست داشتنی نادر و سيمين در «جدايي» نيست. اين آشفتگی فضای زندگی خانوادۀ زن در واقع مهر تأييدی بر آشفته بودن روابط بین اوناست. وقتی که دوربين از خونه فاصله میگیره و به محيط های ديگه ميره، فضا بازتر و رنگها روشنتر و گرمتر میشن. پايان آخرين فيلم فرهادی مثل آثار قبلیش بازم بازه. با اینکه به نظر میرسه رابطۀ ماری و سمير فروپاشيده و ديگر راه بازگشتی براشون باقی نمونده، اما همچنان راز خودکشي سلين در هالهای از ابهام قرار داره و از اونجا که بحران اصلی فيلم، اين مسئله هست، بازم مخاطب خودش بايد عهدهدار طراحی پايان برای فيلم بشه. با اين حال، فرهادی در «گذشته» با موفقيت تمام به مفهوم مورد نظر خودش که حتی از پايان فرضی فيلم مهمتره، دست پیدا میکنه و اون اینه که بازگشت به زمان سپری شده میتونه تمام زندگی انسان رو به ورطۀ نابودی بکشونه...
ابراهیم: چیه؟ بدجوری نگاه میکنی! داری به چی فکر میکنی؟
پریسا: به تو!
ابراهیم: به من؟ چه فکری؟
پریسا: من خیلی در مورد تو حرفای ضد و نقیض شنیدهام. راستش گیج شدهام. نمیدونم تو همین چیزی هستی که الان هستی یا چیزایی که میشنوم.
ابراهیم: چی شنیدی؟ بگو، میشنوم.
پریسا: شنیدم عملکرد الانت با گذشتهات ۱۸۰ درجه فرق کرده. شنیدم قبلاً سپاهی و نظامی بودی ولی الان معترض رفقای سابقت شدی، چون پست و مقامت رو ازت گرفتن.
ابراهیم: خودت چی فکر میکنی؟
پریسا: من که فکر میکنم تو یه مرد جذاب و مرموز هستی که من کمکم دارم عاشقش میشم...
ابراهیم: بذار یه چیزی رو بهت بگم. این روزا فضا، فضای اتهامزنیه. هر کی یه جوری متهمه.یکی براندازه، یکی منافقه، یکی انحرافیه، یکی فتنهگره... دعوا دعوای قدرته. منم توی بازی هستم. ترکشش منو هم میگیره. تو زیاد جدی نگیر.

پریسا: ابراهیم...
ابراهیم: جان...
پریسا: چرا مرد خوبی مثل تو باید متأهل باشه؟
ابراهیم: ما همچین تعریفی هم نیستیما! حالا کی گفته من خوبم؟
پریسا: من میگم. اعتراضی داری؟
ابراهیم: حکم شما رو به دیدۀ منت میذاریم قربان!
پریسا: خوش به حال زنت...
ابراهیم: همچین مطمئن هم نباش.
پریسا: چرا؟ مگه با هم مشکلی دارین؟
ابراهیم: نه
پریسا: پس اینجا چیکار میکنی؟
ابراهیم: ای زبل! خوب بلدی آدم رو گیر بندازیا!
پریسا: جدی میپرسم. میخوام بدونم اگه تو با زنت خوبی و از زندگیت راضی هستی، من این وسط چیکارهام؟
ابراهیم: گفتم که... مشکلی ندارم. همه چی در ظاهر خوبه ولی خب... شور و هیجانی وجود نداره.همش فکر میکنم یعنی که چی؟ همه چی قراردادیه و روزمرهاس...
پریسا: پس منو واسۀ تنوع میخوای!
دکتر عالم: نمیتونم، نمیتونم باهاش حرف بزنم. این دیگه خیلی بی انصافیه...
دختر: شما باید امیدوار باشید... خدا بزرگه...
دکتر عالم: خدا؟ آره خدا خیلی بزرگه... خودمون ساختیمش که هر وقت توی دردسر افتادیم یکی از راه برسه و بگه خدا بزرگه؛ اما اشکالش اینه که زیادی بزرگه!
دختر: شما حالتون خوب نیست!
دکتر عالم: چطوره یه سرُم بهم وصل کنی یا اینکه بشینی برام شعر بخونی یا یه طرح از صورتم بکشی و بچسبونی به دیوار؟ هان؟ چه آدمای خوبی! خدا هم که هست، پس دیگه مشکلی نیست!

دختر: غذاتون داره سرد میشه استاد!
دکتر عالم: آخه تو از زندگی چی میدونی؟ من با همین دستام، با همین دستای خودم خیلیها رو از مرگ حتمی نجات دادم ولی هیچوقت ندیدم سر و کله خدا اونطرفا پیداش بشه. اونایی هم که زیر دستام مردن آدمایی مثل تو انداختن گردن خدا! خدا خواسته، خدا ارحم الراحمینه... خدا چرا به من کمک نمیکنه؟ حالا که این بچه به کمک احتیاج داره چرا از این دستا کاری برنمیاد؟
دختر: ببخشید استاد، من فکر میکنم این آقا سامان نیست که به کمک احتیاج داره، شمایید که به کمک احتیاج دارید...
دکتر عالم و دختر هر دو گریه میکنند...
نفس کشیدن سخته تو رو ندیدن سخته
تو پیچ و تاب عاشقی به تو رسیدن سخته
منو به غمام سپردی همه آرزومو بردی
همه جا اسمتو بردم یه بار اسممو نبردی
واسه ی شب زمستون همه هیزمو سوزوندی
واسه ی پنجره ی کور توی خونمون نموندی

یه وقت بده به چشمات نگاه کنه به چشمم
شاید که برق نگات بشکنه این طلسمم
یه وقت بده به چشمات نگاه کنه به چشمم
شاید که برق نگات بشکنه این طلسمم
نفس کشیدن سخته تو رو ندیدن سخته
تو پیچ و تاب عاشقی به تو رسیدن سخته
نفس کشیدن سخته تو رو ندیدن سخته
تو پیچ و تاب عاشقی به تو رسیدن سخته
سلحشور (مأمور امنیتی): میدونی وزارت امور خارجه این قائله رو تکذیب کرده؟ می دونی معنیش یعنی چی؟ راحت بهتون بگم: یعنی کسی به اسم کاظم، کسی به اسم عباس وجود خارجی ندارن! شما امنیت ملی رو به مخاطره انداختید!
حاج کاظم: به اونا بگو بین عباس و BBC یکی رو انتخاب کنن. حافظ امنیت ملی برای من امثال عباسه! اگه امنیت ملی اونا رو BBC تعیین می کنه، هرکی قبله خودش رو بچسبه!
سلحشور: من كه جوونيمو رد كردم، شما زياد احساس پيري مي كنيد! ببخشيد شما از اونايي نيستيد كه بعد جنگ فكر كردن بقيه خوردن و بردن حالا اومديد حقتونو از مردم بگيريد؟
عباس: جنگ که شروع شد، سر زمین بودم با تراکتور، جنگ که تموم شد، برگشتم سر همون زمین، بی تراکتور. آقاجون مو هنوز دفترچه بیمه هم نگرفتم، حالا خیلی زوره، خیلی زوره این حرفا... شما سهمتون رو دادین. سهمتون همین زخم زبون هایی بود که زدین...

سلحشور: دهه ات گذشته مربی! اگه اون اسلحه دستت نباشه کی به حرفت گوش میده؟ اینه که برات زور داره! یه دهه حرف زدی ساکت بودیم، کرکری خوندی ساکت بودیم، گرفتی ساکت بودیم، پس دادی ساکت بودیم،حالا اجازه بده ما حرف بزنیم، خانوما آقایون دوست دارین یکی از این کشورها دوباره به ما حمله کنه؟ دوست دارید جنگ بشه؟ ثبات! دهه ما دهه ثباته، امنیت. این کشور کی باید روی امنیت رو ببینه؟ کی باید روی ثبات رو ببینه؟
حاج كاظم: مي دونم بد موقعي براي قصه شنيدنه، ولي من مي خوام براتون يه قصه بگم. وقت زيادي ازتون نمي گيرم. يكي بود يكي نبود، يه شهري بود خوش قد و بالا، آدمايي داشت محكم و قرص، ایام ایام جشن بود. جشن غیرت، همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول به این شهر حمله کرد. اون غول غول گشنه ای بود که می خواست کلی ازین شهر و ببلعه. همه نگران شدن. حرف افتاد با این غول چیکار کنیم؟ ما خمار جشنیم، بهتره سخت نگیریم؛ اما پیر مراد جمع گفت: باید تازه نفسا برن به جنگ. قرعه بنام جوونا افتاد. جوونایی که دوره کرکریشون بود رفتن به جنگ غول. غول غول عجیبی بود. یه پاشو می زدی دو تا پا اضافه می کرد. دستاشو قطع ميكردي چند تا سر اضافه می شد. بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده.
يكي از پير جووناي زخم چشيده جاشو گرفت. اما یه اتفاق افتاده بــــود! بعضیا این جوونا رو یه طوری نگاشون می کردن که انگار غریــبه می بینن. شایدم حق داشتن! آخه این جوونا مدتها دور ازین شهر با غوله جنگیده بودن. جنگیدن با غول آدابی داشت که اونا بهش خو کرده بودن. دست و پنجه نرم کردن با غول زلالشون کرده بود. شده بودن عینهو اصحاب کهف، دیگه پولشون قيمت نداشت. اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشون و اونایی که نتونستن مجبور به معامله شدن... من شما رو نمی شناسم، اما اگه مثه ما فارسی حرف می زنین پس معنی این غیرت و می فهمین. این غیرت داره خشک میشه. شاهرگ این غیرت... کمک کنید نذاریم این اتفاق بیوفته. من براي صبرتون یه یا علی ميخوام، همین...
همون طور که می دونین فیلم «جدایی نادر از سیمین» یکی دو هفته پیش بعد از دریافت جایزه گلدن گلوب رسماً نامزد دریافت جایزه در دو بخش اسکار شد: یکی اسکار بهترین فیلمنامه تألیفی و یکی هم اسکار بهترین فیلم خارجی. اینجاست که جدایی نادر از سیمین با هزینه ساخت کم 500 میلیون تومن باید به رقابت با فیلم های پر خرج هالیوودی بره. از همین حالا نگاه ها به 7 اسفندماه، زمان برگزاری مراسم اسکار دوخته شده. حدس می زنم فیلم جدایی، حداقل در یکی از دو بخشی که اسم بردم موفق به کسب جایزه اسکار بشه ولی چیزی که توجه منو به خودش جلب کرده آغاز دوباره برخی زمزمه هاست... می دونین؟ به نظر من اگه یه روزي اين مجسمه معروف اسكار به زبان دربياد، حتماً بعد از خوندن اظهارات اهالي سينماي ايران و مديران فرهنگي در روزنامه ها و خبرگزاري ها، فريادش به آسمون میره كه واقعاً از جون من چه مي خواین؟! از يه طرف من رو به عنوان يكي از نمادهاي آمريكا معرفي مي كنين و مدام تف و لعنتم مي كنين، از طرف ديگه هر سال سر اينكه كدوم فيلم بايد براي شركت در مراسم من معرفي بشه، بين همه تون دعواست!
راستش اين ماجراي اُسكار در كشور ما هر سال بيشتر از قبل داره پيچيده میشه و معلوم نيست كه بالاخره باید رويداد مهمي از نظر ما تلقي بشه يا نه. سينماي ايران تا به حال در جشنواره هاي معتبري مثل كن، ونيز، گلدن گلوب و برلين افتخارآفريني كرده اما تنها فيلمي كه تا مرحله نهايي براي قضاوت در اُسكار پيش رفت فیلم «بچه هاي آسمان» آقای مجیدی بود كه برگزيده نشد. اسكار بهترين فيلم خارجي، با وجودي كه فقط يه جايزه از بین اسكارهايي هست كه اهدا ميشه، اما بدون شک يكي از مهمترين اونا و خبرسازترين شونه. يكي به اين دليل كه اين جايزه به فيلم تعلق مي گيره و به كارگردان اهدا ميشه و دوم اينكه سمبل حضور و مشاركت همه ملل صاحب سينما در اين مراسمه. پس فرقش با جشنواره هاي ديگه در اينه كه امكان نداره كشور صاحب سينمايي در اون شركت نكنه.

اما اين اسكار چيه كه اين قدر حرف و حديث داره و دعوا سرش هست؟ از یه طرف توي برنامه هاي تلويزيوني و روزنامه ها و خبرگزاری ها زيرآب جشنواره هاي خارجي رو مي زنن و يقه فيلم سازان برگزيده اين جشنواره ها رو مي چسبن كه شما فكر سينماي مملكت تون نيستين و داريد خواسته هاي مسئولان جشنواره هاي فرنگي رو اجابت مي كنين و از طرف دیگه در ميزگردها و سخنراني ها و مصاحبه ها اعلام مي كنن كه بايد با سلاح فرهنگ به جنگ قدرت های بزرگ رفت و چقدر خوب ميشه اگه يه فيلم مورد قبول ما بره اسكار و جايزه معروف رو بگيره! تناقض رو دارین؟! هرساله، زمان برگزاری اسكار كه مي رسه حرف و حديث هاي بي پايان هم شروع ميشه. آقایون نمي دونن واقعاً چي مي خوان و تكليف شون هم روشن نيست. مثلاً همین فیلم «جدایی نادر از سیمین» که بيشتر از همه فيلم هايي كه در طول اين سال ها از ايران به اسكار معرفي شده شانس موفقيت داره، آيا اين فيلم سفارشي ساخته شد؟ آقایون براي ساخته شدنش برنامه ريزي دولتي داشتن؟ نهتنها اين، كه ديديم مدتی هم پروانه ساختش لغو شد و اصغر فرهادی رو مجبور به معذرت خواهی کردن تا لغو مجوز پروانه ساخت فیلمش برداشته شد! هزار و يه مشکل سرش آوردن و تهمت های مختلفی به خودش و فیلمش زدن تا سازنده اش احساس كنه كه با ساختن اين فيلم كار مجرمانه اي انجام داده!
يه بار شد آقاي رييس فارابي، معاونت سينمايي يا وزير ارشاد، حرفی درباره اين فيلم بگن كه نه شبيه آثار عباس كيارستمي هست، نه تصويرگر بدبختي ايراني هاست و سياه نمايي مي كنه، نه فريبكارانه و دروغ پردازه، نه مشكل پوشش و مميزي و طعنه و كنايه سياسي داره و كارگردانش هم آدم محجوبيه كه نمي خواد مثل بعضي از هم نسلهاش با فيلم ساختن، منت سر كشور و مردم بذاره و هيچ وقت هم خودش رو نگرفته كه من كي هستم و غيره؟ آیا شد؟ جدایی نادر از سیمین رو مثال آوردم كه مشخص بشه وقتي براي اين فيلم ارزشمند كه در نظرخواهي اخير مجله «فيلم» از نود منتقد سينمايي بهعنوان یکی از بهترین فیلمهای تاريخ سينماي ايران انتخاب شد، اينقدر مشكل ايجاد میشه ديگه چه انتظاري داريم از آدم هاي بااستعداد اين سينما كه با جسارت و هوش و هنرشون، بخوان در آرامش كار کنن.

هميشه زمان اسكار كه مي رسه با هو و جنجال درباره اين رويداد، دوستان سعي مي كنن تا حد امكان چشمشون رو بر واقعيت سينماي ايران ببندن. سينماي ايران با چه بضاعتي بايد به فكر فتح قله هاي موفقيت بين المللي باشه؟ آيا مديران وزارت ارشاد در سال هاي اخير براي تماشاي فيلم، سري به سالن هاي سينمايي زده اند؟ آيا مي دونن كه در كشور ما با اين همه ادعاي فرهنگي چه فيلم هايي داره ساخته ميشه؟ آيا خبر دارن كه خیلی از فيلم هاي خوب و ارزشمند پشت خط اكران موندن و در عوض فيلم هايي تند و تند نمايش داده ميشن كه حتي يه فريم شون ارزش ديدن نداره؟ براي مقابله با اين وضعيت بايد چاره اي انديشيد نه اينكه هر سال در یه زمان مشخص، همه احساس مسئوليت در قبال سينماي ايران کنن و در برابر اسكار موضع بگيرن. نزديك صد كشور دارن هرسال فيلم مي فرستن به اسكار كه از بین اونا حدود پنج فيلم به مرحله نهايي مي رسه و آخرش اسم يكي رو صدا مي زنن كه بره اون بالا و جايزه رو بگيره.
هنرمنداني مثل اصغر فرهادي، جانشينان هنرمندان بزرگي مثل مرحوم علي حاتمي و مرحوم رسول ملاقلي پور هستن. مدیران وزارت ارشاد بايد بهشون بها بدن و حمايت شون كنن نه اینکه كاري كنن كه يا بذارن مثل بعضيا برن و در كشورهاي ديگه فيلم بسازن يا بعد از گذروندن دوره يأس و بي هويتي، تبدیل بشن به همون سري دوزاني كه مدام دارن از سرمايه هاي محدود اين سينما به قصد ابتذال بهره مي برن. گرفتن اسكار به خودی خود رويداد مهم و تأثيرگذاري بر فرهنگ جامعه ماست، مشروط به اينكه دوستان يادشون باشه كه چه هدفي دارن. مي خوان پشت اين افتخارها پنهان بشن و فراموش كنن كه در سينماهاي مملكت ما چه فيلم هاي مبتذلي دارن فروش ميلياردي مي كنن يا شايد ايمان بيارن به اينكه ميشه قدر فيلم هايي رو دونست كه هم تماشاگر فهيم ايراني از ديدنش لذت مي بره، هم منتقدان و كارشناسان داخلي اون رو تحسين مي كنن، هم در جشنواره هاي خارجي بهعنوان اثري كه منعکس کننده فرهنگ و هنر اصيل اين سرزمينه مي درخشه، هم ستايش سينماگران بزرگ بين المللي رو برمي انگيزه و هم یه سند تاريخي از زمانه ماست كه بعدها افتخار كنيم به اينكه در زمان ما چنين فيلم هاي بزرگي ساخته مي شدن.
پسانوشت: یه نکته ای که برام جالب بود اینه که درجه ای که به این فیلم برای نمایش در آمریکا تعلق گرفته PG-13 هست! یعنی توصیه میشه پدر و مادرها بچه های زیر 13 سال رو به تماشای این فیلم نبرن! این درجه در سینمای هالیوود معمولاً به فیلمهای بزن بزن و اکشن خشن با رگه های رقیق از مسائل جنسی داده میشه. فیلم در انگلیس هم با همین درجه به نمایش دراومده. اینم دلایل این درجه بندی سختگیرانه در سایت MPPA (انجمن درجه بندی فیلم های آمریکا):
دوستانی که بطور جدی اهل سینما و نقد و بررسی فیلمهای گوناگون هستن با «رضا میرکریمی» آشنایی کامل دارن و می دونن که میرکریمی تقریباً در تمام کارهاش سعی داره فیلم هاش رنگ و بوی فیلم دینی به خود بگیره و اگه نگیم او موفق ترین کارگردان در این ژانر و گونه فیلمسازی در ایرانه به طور حتم یکی از کسایی هست که نقش به سزایی در ایفا و اجرای سینمای دینی با تکنیک ها و روایت های ناب و قدرتمند بوده. هیچ کدوم از ما نمی تونیم بازی طلبه ی شهرستانی رو در فیلم «زیر نور ماه» فراموش کنیم. یا دکتر ثروتمند و غیر معتقدی رو که برای پیدا کردن پسرش تا دم مرگ میره در فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» یا دو دلی یه زن در رفتن به سفر رو که به استخاره هم رو میاره در فیلم «به همین سادگی». بدون شک میرکریمی تا به حال کارگردان موفقی بوده. مؤید این حرفم هم اینه که تا به حال میرکریمی در هر دوره از جشنواره فجر که شرکت کرده سوار بر سیمرغ اونجا رو ترک کرده! اما جدیدترین کار رضا میرکریمی با تمامی کارهای قبلی این کارگردان تفاوتهای چشمگیری داره. او در «یه حبه قند» که یه ملودرام خانوادگی و سنتیه به زندگی سنتی ایرانی که چند وقتیه با آپارتمانیزه شدن شهرها و انسانها دچار فراموشی شده پرداخته.

داستان فیلم در مورد دختر کوچک (نگار جواهریان) یه خانواده اصیل یزدی هست که قصد داره با داماد از راه دور ازدواج کنه و بعد به خارج از کشور مهاجرت کنه. خونه قدیمی سوت و کور در یه چشم بهم زدن شلوغ میشه و عروسی برگزار میشه اما ناگهان با فوت دایی عروس که بزرگ فامیل و جای پدر عروسه اون هم با گیر کردن یه حبه قند در گلوش، عروسی به عزا تبدیل میشه. جدیدترین ساخته میرکریمی بیشتر از یه فیلم معمولی ایرانیه. فیلمی که اونقدر پرسوناژهای گوناگون و پرتعداد داره که بدون شک فقط کارگردان قدرتمندی مثل میرکریمی می تونه به تک تک اونها بپردازه و در شخصیت پردازی بطور یکسان عمل کنه. البته نباید فراموش کنیم که هیچ کارگردانی نمی تونه در یه فیلم پر پرسوناژ و بازیگر به عمق شخصیت ها نفوذ کنه ولی میرکریمی تونسته در مدت کوتاهی ما رو با تمام کارکترهایی که در ابتدا بیگانه به نظر می رسن آشنا کنه. نفوذ او به سبک زندگی ایرانی و زندگی سنتی حاکی از توجه این کارگردان به مسائل خیلی ریز خانواده های ایرانیه. «یه جبه قند» قطعاً از لحاظ تکنیک کار خیلی فاخر و در خور توجهیه. استفاده از دوربین سوپر 16 هم که برای اولین بار در ایران اتفاق میفته باعث میشه که شما صحنه ها و نماهای زیبایی رو از زندگی اصیل ایرانی نگاه کنین.

میرکریمی در فیلم «یه حبه قند» با به تصویر کشیدن فضای گرم و صمیمی خانوادههای ایرانی و با به کار بردن نشانهگذاریها و ویژگیهای برجستهی تعاملات میان افراد این خانوادهها یه موقعیت گرم و دلپذیر رو برای مخاطب خودش پدید آورده؛ موقعیتی که در تمام طول فیلم و با در نظر داشتن گستردگیهای خاصش، چه از جهت بازیگری و چه از جهت وقایع و اتفاقات، به خوبی حفظ شده و ادامه پیدا کرده. فیلم «یه حبه قند» به نوعی وامدار اصالتها و ارزشهای خانوادگیه و میرکریمی در این فیلم تمام تلاش خودش رو برای به ظهور و بروز رسوندن این ویژگی مغفول مانده و غبار گرفته، به کار گرفته. نکتهای که باید در مورد فیلم «یه حبه قند» در نظر گرفت اینه که در تمامی طول فیلم یه شاخص در روایت داستانی و شخصیت پردازی آدمها وجود داره و اون دلبستگی به امر همدلی و دلجویی میان آدمهاییه که در موقعیت شادی و غم به کمک همدیگه میان. علاوه بر این نماد پردازی در تمام فیلم به خوبی دیده میشه و در سایر بخشها هم ظهور و بروز جذاب و مبتکرانه ای داره.
فیلم «یه حبه قند» رو میشه یکی از کاملترین و جامعترین آثار میرکریمی دونست. فیلمی که در اون کارگردان تونسته با وجود بازیگران فراوان و موقعیتهای بسیار یه نظم مناسب و فضایی یه دست و یکنواخت رو در تمامی اثرش، حاکم کنه و مخاطب رو تا انتهای فیلم هدایت و حمایت کنه. فیلم میرکریمی، بازگویی غمها و شادیهاست. نمادی از زندگی، اشک و لبخند، پیوند هم زمان زیباییها و زشتیها و در هم آمیختن خوبیها، بدیها، تلخیها و شادیها. در فیلم «یه حبه قند»، به صورت نمادین یه حبه قند میتونه در عین شیرین بودن و زندگی بخش بودن، خیلی تلخ و تیره باشه و این بازگویی زیبایی شناسانه و سینما ورزانه از یه حقیقت متعالیه که متن و بطن دین رو تشکیل میده. بازیها و روایت داستانی فیلمنامه، شخصیت پردازی، موسیقی و میزانسن خیلی جذاب نشون میده میر کریمی در این اثر تمام تواناییهای سینمایی و روحیات معنوی خودش رو برای ساخت یه اثر ارزشمند بهکار گرفته. در نقد و تحلیل یه حبه قند، جا داره که به کارگردانی خیلی خوب و میزانسنهای جذاب میرکریمی اشاره کرد و همچنین به بازی فوقالعادهی بازیگران اصلی و فرعی فیلم از جمله نگار جواهریان، رضا کیانیان و...

لحظه لحظهی فیلم «یه حبه قند» درست مثل اینه که مخاطب در باغ باصفایی در یه صبح بهاری و بارانی قدم بزنه. من به شخصه اعتقاد دارم که فیلم یه حبه قند رو خدا کارگردانی کرده و سیدرضا میرکریمی تنها وسیلهای بوده برای ایجاد این فضای زیبا و انسانی. کارگردانی خدا در فیلم یه حبه قند اونجا مشخص میشه که پیرمرد، پلههای سقف کاه گلی خونه قدیمی رو بالا میره و با پرچم یا حسین شهید، صدای به آسمان پر کشیدن مؤمنی رو آواز میکنه و یا جایی که مرد پریشان و دور افتاده از زندگی عادی در لحظهی بزنگاه برای مادری که گریه نکرده و ممکنه غمباد بگیره و بمیره، نوحه میخونه... و چه زیبا کارگردانی خدا رو در فیلم یه حبه قند میشه در تک تک لحظههایی دید که مخاطب در سکوتی پر ابهام اما جذاب خودش رو و جهان خودش رو و خوبیها و بدیهای خودش رو در آینهی سینمایی میبینه که متعلق به اینجاست، متعلق به این خاک، متعلق به این آدمها، متعلق به این فرهنگ و متعلق به این مرز و بوم. کارگردانی خدا در فیلم یه حبه قند، نشانهگذاری تمام اصالتها و ارزشهای خانوادگیه که کم کم از دامن چروکیدهی شهرهای بزرگ و مدرن دور میشه و در دامنهی کوههای دور دست، مأوا میگیره. شایسته هست به پاس این فیلم به احترام بایستیم و کلاه از سر برداریم و به سادگی، فروتنی، افتادگی و دینداری سید رضا میر کریمی درود بفرستیم. دیدن یه حبه قند رو به همه دوستان عاشق سادگی و زیبایی زندگی ایرانی توصیه می کنم.
کافیه سر افطار کانال های تلویزیون رو برای دیدن سریال ها بالا و پایین کنین؛ توی یکی شیطان رفت و آمد می کنه، در یکی دیگه ارواح پلاسن و توی اون یکی یه فرشته تا دلتون بخواد واسه خودش جولان میده! ژانر ماورایی، سریال های ماه رمضان امسال رو قبضه کرده اند. ژانری که چند سال پیش با سریال «او یک فرشته بود» در صدا و سیمای ما اوج گرفت و بعدش چنان در «اغما» سر و صدا کرد که نام شخصیت هاش برای گوشه و کنایه، حتی هنوز هم در ادبیات سیاسی امروز دیده میشه. این ژانر اونقدر مورد محبوبیت قرار گرفت که سالهای سال در روش ها و رنگ های مختلف، مورد تقلید قرار گرفت و زیر مجموعه هایی بهش اضافه شد؛ یه بار چشم برزخی دستمایه کار می شد (آخرین گناه و روز حسرت)، یه سال شخص فرشته یا شیطان در قالب انسانی یا جنی به خدمت فرد می رسید و راهنمایی یا وسوسه اش می کرد (اغماء، سی امین روز، ملکوت، او یک فرشته بود و همین سقوط یک فرشته امسال)، یه رمضان هم مرده ها و به کما رفته ها در بین بقیه پرسه می زنن (کمکم کن و همین پنج کیلومتر تا بهشت).

صاحبدلان: یکی از بهترین سریال های مناسبتی تلویزیون در ماه رمضان که نمونه اش هرگز ساخته نشد
وجه مشترک همه این داستان ها، تصویر فضای ماوراییه و آدمای ظاهرالصلاحی که به راحتی سقوط می کنن یا فرصتی پیدا می کنن برای نجات و بازگشت به راه راست. اقبال مدیران و دست اندرکاران تلویزیون به ژانر ماورایی، رمضان امسال رو به طرز عجیبی به روح و فرشته و شیطان آمیخته کرده، در حالی که هر کدوم از ما اگه به گذشته رمضان هامون برگردیم، با نمونه های انگشت شماری مواجه میشیم که با اقبال منتقدان و مردم رو به رو شده. جراحت (با کمی اغماض)، میوه ممنوعه و صاحبدلان (که به نظرم بهترین سریال مناسبتی تلویزیون در ده سال اخیر بوده) بهترین داشته های تلویزیونی در همه این سالهاست. امسال آثار ماورایی سه چهارم سریال های ماه رمضان رو تشکیل میدن و در واقع رکورد بی نظیری رو به ثبت رسونده اند. اما امسال توجه این چنینی صدا و سیما به ژانر ماورایی نه تنها منجر به بهبود کیفی آثار نشد بلکه همون طور که قبل از ماه رمضان پیش بینی کردم باعث نزول قابل ملاحظه ای در تعداد مخاطب این سریال ها شد و نارضایتی ها رو ایجاد کرد.
موج بزرگ و یه طرفه ای که امسال باهاش رو به رو شده ایم، نتیجه ای نداره جز درگیر کردن مردم با داستان هایی که هیچ جایی در زندگی روزمره شون نداره و اونا رو پای سفره های افطاری درگیر تفکرات کم مایه ای می کنه که اثری ازش در جامعه اطرافشون نیست. ناخودآگاه به ترویج خرافه هایی دامن می زنه که هیچ مبنای علمی و دینی نداره. شاید ژانر ماورایی نیاز سریال های این ماه باشه ولی در نظر گرفتن ذائقه همه مخاطبان چیزی بود که باید مورد توجه همه مسئولان تلویزیون قرار می گرفت. اما حیف که همیشه در دقیقه نود یادمون میفته که رمضانی هم هست و قصه های زیادی می مونه؛ ناگفته و ناخوانده... می خواستم برای هر کدوم از این سه سریال یه نقد جداگانه بنویسم اما هر کدوم اونقدر ساختار ضعیف نمایشی و روایتی دارن که اصلاً نمیشه نقدی در موردشون نوشت! ولی بهرحال سعی می کنم یه نگاه گذرا روی هر کدوم داشته باشم:
1- سقوط یک فرشته
واسه این داستان تکراری، چه عنوانی کلیشه ای تر از «سقوط یک فرشته» سراغ دارین؟ یه داستان یه خطی که اگرچه آخرش رو ندیده ایم، اما میشه حدس زد که به رسم معمول فرشته ای در حال سقوط بوده، یه دفعه به ریسمانی چنگ می زنه و از تباهی نجات پیدا می کنه. سریال، شیطانی داره که از اولین سکانس ها میشه به ماهیتش پی برد؛ یه جوان سیاهپوش با پول فراوان که از این پول در جهت ساقط کردن فرشته استفاده می کنه. حاشیه های این سریال تا به حال زیاد بوده. مراحل کار خیلی سریع و پرشتاب جلو میره و قسمت هایی که تا به حال فیلمبرداری نشده باید سریعاً به پخش برسه. بخاطر همین وقت کم، سازندگان به دو گروه تقسیم شده اند و کار با دو کارگردان جلو میره. عده ای از کارشناسان معتقدن که این کار فیلمنامه مشخصی نداره! گویا هر روز بر سر سکانس ها بحث میشه و هر پلان همون روز که می خواد گرفته بشه، نوشته میشه!

2- سی اُمین روز
عنوان سریال که اشاره ای به روزهای حدودی ماه رمضانه، مثل سقوط یک فرشته نشون میده که عوامل سازنده کمترین تلاشی حتی برای انتخاب یه نام مناسب برای کارهاشون نکرده اند. فرشته مرگ، مؤلفه ماورایی این سریاله. دقیقاً زمانی که جوان سؤال مهمی می پرسه یا کار مهمی داره، فرشته ناپدید میشه؛ تکراری ترین تصویر در دیالوگ بین یه انسان عادی و یه موجود ماورایی. انگار موجود ماورایی عقده عذاب دادن انسان مخاطبش رو داره و همیشه می خواد نکته نگفته ای رو برای مکالمات بعدی نگه داره. تصویر کلیشه ای دیگه در این سریال دعوای همیشگی و عدم اعتماد انسان عادی و موجود ماوراییه. سؤال اصلی اینجاست که چقدر اتفاق میفته که کسی سر راهت قرار بگیره و بگه تا فلان روز وقت داری برای مردن؟ این اتفاقات خیلی نادر در زندگی آدمای خاص برای مخاطب عام چقدر باور پذیره؟ این سریال هم حاشیه های خاص خودش مثل تغییر کارگردان و نارضایی بازیگرانش رو در پی داشت.

3- پنج کیلومتر تا بهشت
این سریال نماد یه دستمالی حسابی ماوراء در تلویزیون ایرانه! در این مجموعه مسائل ماورایی انگار به این خاطر مطرح شده اند که مخاطب رو به خنده واداره! سازندگان سریال با ذوق زدگی از سوژه به اصطلاح بکر و جذاب شون، چنان از خود بی خود شده اند که انگار اصلاً حواسشون به برداشت مخاطب نبوده! سوژه بکر پنج کیلومتر تا بهشت روح های سرگردانی هستن که دیالوگ هاشون، سریال رو به سریالی کمدی تبدیل کرده. روح هایی که سوار ماشین میشن، پزشکی می دونن و سر کلاس تاریخ میرن مطمئناً متعلق به ژانر کمدی هستن نه ژانر ماورایی. علیرضا افخمی که سابقه ماورایی سازیش خیلی زیاده، در این سریال پا از ساخته های قبلیش فراتر گذاشته و سعی کرده به بالاترین حد ممکن ساختار شکنی برسه؛ ساختار شکنی ای که دستمایه اش مرگ و روحه. سازندگان سریال شاید هیچوقت فکر نمی کردن که با نشون دادن روح های سرگردان آدمها به بهانه ارشاد و هدایت مردم در ماه رمضان، خنده بر لب مردم بنشونن!

بازم رسیدیم به ماه رمضان و بنابر سنت این سالها رقابت سریال های رمضانی. چهار شبکه با توپ پر وارد میدان شدن تا رقابت در شبهای گرم تابستونی داغ داغ بشه. در فاصله زمانی کوتاه هشت و نیم تا 12 شب، چهارتا سریال روی آنتن میره. ملت هم که بیشتر از 16 ساعت روزه دار بوده اند ولو میشن تا ببینن تلویزیون چه آشی براشون پخته. حالا کافیه یه جست و جویی توی خبرگزاری های مختلف داشته باشین تا در مورد مضمون هر سریال، کارگردان، بازیگران و... اطلاعات خوبی کسب کنین... خداییش این برنامه ریزی مدیران صدا و سیما رسماً منو کشته! خصوصاً در مورد سریال های ماه رمضان. چرا؟ اولاً اینکه من نمی دونم چه اجباریه که در ماه رمضان هر سال هر چهارتا شبکه حتماً باید سریال بسازن؟ اونم با این کنداکتور پخش شلوغ که از ساعت هشت و نیم شب تا 12 فقط سه ساعت و نیم فرصته و تلویزیون باید سریالهاش رو بصورت فشرده پشت سر هم قطار کنه!
آیا اصلاً مدیران صدا و سیما به این فکر می کنن که ماه رمضان فرصت بازگشت به سمت خدا و توجه بیشتر به معنویات و استفاده بهتر از برنامه های مختلف مساجد و راز و نیاز با خداست؟ آیا دقت کردن که با پخش این سریال ها عملاً به مردم اجازه استفاده از این مراسم های معنوی داده نمیشه؟ آیا بهتر نیست به جای اینکه پول ملت رو صرف ساخت چهارتا سریال کنن، دوتا سریال بسازن ولی با کیفیت و داستان جذاب؟ ثانیاً یه مشکلی که همیشه کارگردان های سریال های مناسبتی باهاش دست و پنجه نرم می کنن دیر شروع به کار کردن و در نتیجه دیر رسوندن سریال به پخشه. من نمی دونم چه اجباری وجود داره که صدا و سیما از دو ماه مونده به ماه رمضان تازه به صرافت میفته که ای بابا! یه ماه رمضانی هم در کاره و باید براش سریال بسازیم! خب چرا از پنج شش ماه قبل به فکر تولید سریال های ماه رمضانی نمیفتن تا نخوان اینقدر به کارگردان و بازیگران فشار بیاد و نتیجه اش یه سریال آبکی و بی کیفیت باشه؟

ثالثاً دست گل مدیران صدا و سیما رو باید در ماه رمضان امسال ببینین که تصمیم گرفتن هر سه سریال شبکه 1 و 2 و 3 سیما مضمون ماورایی داشته باشه! یعنی خداییش از این عجیب تر نمیشه! سریال های ماورایی بخصوص برای ماه مبارک رمضان خیلی خوب جواب میدن و آمار سالهای قبل نشون داده که بیش از 70 درصد مخاطب دارن ولی این مربوط به زمانی هست که شبکه های دیگه سریالهایی با مضامین طنز، اجتماعی و... برای پخش داشته باشن نه اینکه هر سه تا شبکه بخواد با مضامین ماورایی وارد گود بشه. نتیجه این سوء مدیریت اینه که یکی دوتا سریال در این بین دیده نمیشه یا کمتر دیده میشه و زحمات عواملشون بی نتیجه باقی می مونه. خلاصه اینکه امسال با سریال های تلویزیون باید توی ماوراء و تخیلات بچرخیم و یه دیداری با شیطان و ارواح و جهنم و بهشت و... داشته باشیم! پیشنهاد می کنم به لیست ژانرهای فیلم های تلویزیونی و سینمایی علاوه بر علمی- تخیلی، ژانر «دینی- تخیلی» هم اضافه بشه و صدا و سیمای ایران رو به عنوان ابداع کننده این ژانر در تاریخ سینما معرفی کنن! اما سریال های ماورایی امسال:
شبکه 1: «سقوط یک فرشته» به کارگردانی بهرام بهرامیان.
شبکه 2: «سی اُمین روز» به کارگردانی جواد افشار.
شبکه 3: «پنج کیلومتر تا بهشت» به کارگردانی علیرضا افخمی
* با شناختی که از علیرضا افخمی دارم احساس می کنم سریال شبکه 3 در رقابت با دوتا سریال دیگه برنده میدانه!
بالاخره «نابرده رنج...» به پایان رسید. سریالی که مردم رو هر شب ساعت ۱۱ کنار هم می نشوند تا داستان اسد و عماد و گنج شون رو به تصویر بکشه، سه شنبه شب بعد از حدود یه ماه به پایان رسید... اسد و عماد دو دوست خلافكار هستن كه دست تقدير اونا رو به جبهه و منطقه جنگي ميكشونه. اونا به جبهه ميرسن در حالي كه اصلاً نيتشون اين نبوده كه به عنوان رزمنده به جبهه برن. اونا در اين مسير قرار گرفتهاند تا به گنجي برسن كه پدر اسد، محل اونو بعد از مرگش به پسرش گفته... همه اين ماجراها كافيه كه یه داستان پرتعليق شكل بگیره كه براساس موقعيتهاي مختلف، شخصيتها رو پيش ميبره. آدمها در موقعيتهايي قرار ميگيرن كه اونو دوست ندارن يا انتخاب نكردهاند، اما مجبورن اون شرايط و موقعيت رو تحمل كنن و همين موقعيتهاي غيرانتخابيه كه ماجراها رو شكل ميده و در برخي از موارد به داستان یه شکل كمدي ميده.

از اين روش فيلمنامهنويسي چندين سال پيش كمال تبريزي در فيلم «ليلي با من است» بيشترين بهره رو برد؛ صادق كه تصويربردار تلويزيونه واسه دريافت وام مجبور ميشه به جبهه بره. او از جنگ به شدت ميترسه، اما یه سری حوادث اتفاقي صادق رو قدم به قدم به خط مقدم نزديكتر ميكنن... همين اتفاق حالا واسه اسد و عماد در سريال «نابرده رنج» در حال رخ دادنه، عماد و اسد ميخوان به گنج برسن، اما اتفاقاتي اونا رو درگير جنگ ميكنه. حتي كار به جايي ميرسه كه اسد كه اصلاً كار با تفنگ رو هم بلد نيست در شرايطي مجبور ميشه، پشت تيربار بشینه و چنان قهرمانانه بجنگه كه منافقان رو به عقبنشيني وادار كنه. همين تصميم و عملكرد از روي اجبار اسد از او واسه همه فرماندهاني كه وصف مبارزه اش رو شنيدن، قهرمان ميسازه. همين اتفاق در فيلم «ليلي با من است»، واسه صادق هم افتاد. او بدون اين كه بخواد، آر.پي.جي به دست گرفت و تانكهاي دشمن رو نابود كرد و خودش هم مجروح شد و مانند يه قهرمان به پشت جبهه برگشت. اسد هم داره به همون راهي ميره كه صادق رفت.

البته اگه كمال تبريزي در «ليلي با من است» صادق رو در ذهنيات خود او با ترس از جبهه روبهرو كرده بود، علیرضا بذرافشان (کارگردان سریال) در «نابرده رنج»، عماد رو كنار اسد قرار داده تا اين چالشها رو بيرونيتر كنه. اسد، روان و نيتي پاكتر از عماد داره. درسته كه او به نوعي خلافكاره و زندان رو هم تجربه كرده، اما در مقابل عماد هنوز رگههايي از انسانيت، نوعدوستي و وطندوستي در وجودش ديده ميشه و به همين دليله كه در بيشتر اوقات زماني كه بايد تصميم بگيره، ابتدا شك ميكنه و بعد هم با تشويقها و وسوسههاي عماده كه به راهي ميره كه او خواسته. نقش اسد رو كامبيز ديرباز بازي ميكنه. بازيگري كه تلاش كرده بنا به شخصيتي كه اسد داره، وجه كودكي و پاكي ضمير اسد رو به نمايش بذاره. از همين جاي داستان ميشه فهميد كه اسد قراره به رزمندهاي معتقد تبديل بشه و در انتهاي سريال هم به شهادت برسه. «نابرده رنج» در روايت خود از فيلم سینمایی اخراجی ها هم وام گرفته. در «اخراجيها» هم مجيد سوزوكي (كامبيز ديرباز) با گروهي از اوباش، خلاف تمايل خودشون و بر اثر اتفاقاتي راهي جبهه ميشن و اونجاست كه رودرروي حوادث و جريانهايي قرار ميگيرن و در نهايت همه اونا متحول ميشن و مجيد هم به شهادت ميرسه.

شكل ديگه ای از همين اتفاقات و جريان تحول رو در سريال «نابرده رنج» و شخصيت اسد ميشه ديد. شايد اگه بذرافشان واسه نقش اسد بازيگر ديگه ای بجز ديرباز رو انتخاب ميكرد اين شباهتها هم كمتر به چشم مياومد؛ اما همه اينها دست به دست هم دادهن تا «نابرده رنج» به سريالي تبديل بشه كه نشانههاي آشناي زيادي واسه مخاطب داره و كارگردان كه يكي از نويسندگان فيلمنامه هم هست، تلاش نكرده كه از ذهن مخاطب، آشنازدايي كنه. اما با همه اينها «نابرده رنج» در بخشهاي غيرجنگي و در بخش شهري، داستان خودش رو حرفهايتر و منسجمتر روايت كرده و در اصل همين بخش هم هست كه داستان رو نگهداشته و مخاطب رو تشويق كرده تا «نابرده رنج» رو پيگيري كنه. اسد، خردهفروش و گاهي هم جواني هست كه در زمان جنگ كالا قاچاق ميكنه. او به همين دليل دستگير و زنداني ميشه، اما به كمك عماد و راهي كه او طراحي كرده از زندان فرار ميكنه. اينجاست كه يك كارآگاه پليس كه جابر نام داره وارد قصه ميشه تا اسد رو دستگير كنه، اما آشنايي جابر با خانواده اسد و مادر و خواهرش شرايطي رو به وجود مياره كه جابر به خواهر اسد، مرضيه علاقهمند ميشه و شرايط جوري كنار هم چيده ميشن كه جابر خواهر و مادر اسد رو كه در كوچه و خيابان آواره شدهاند به خونه مادرش یعنی طلا خانم ميبره.

بخشي از داستان «نابرده رنج» در شهر ميگذره و بخشي از اون در جبهه. بخشهاي جبهه و اتفاقات اونجا واسه مخاطبان مرد سريال جذابه؛ چون اونها با مراودات مردانه اين بخش آشنا هستن و شرايط رو ميشناسن، اما در بخش شهري داستان مادر و خواهري كه از برادر و فرزند خودش دفاع ميكنن و ميخوان ثابت كنن كه او بيگناهه واسه مخاطبان خانم جذابه بخصوص اين كه اين بخش با چاشني عشق و عاشقي هم همراه باشه. سريال «نابرده رنج» با همه ضعفها و قوتهايي كه داشت يكي از آثار پرزحمتي بود كه تلويزيون واسه ساخت اون هزينه مالي و انساني زيادي پرداخت كرد. داستان سريال در زمان جنگ و در دهه 60 اتفاق میفته. فضاي شهرها از اون سالها تا به امروز كاملاً تغيير كرده و بازسازي اونا هم بسيار زمانبره و هم هزينه زيادي ميطلبه. در «نابرده رنج» فضاهاي شهري دهه 60 به خوبي به نمايش دراومد و اين نشون میده كه تيم سازنده و بخصوص طراح صحنه و دستيارانش با دقت، ظرايف رو پيگيري و اجرا كردهاند.
تقریباً هر كسی كه تعدادی فیلم خوب در زندگیش دیده، میدونه هر فیلم خوبی الزاماً یه قصه خوب داره. قصه خوب هم اونی نیست كه پرماجرا یا مبهوتكننده باشه. در واقع مهارت فیلمنامهنویسه كه میتونه یه قصه رو در قالب یه فیلمنامه بریزه و مهمترین قاعده و اصل یه اثر قابل توجه رو پایه ریزی کنه. فیلمنامه ورود آقایان ممنوع، نوشته پیمان قاسمخانی هست؛ كسی كه پیش از این هم استعداد و هنر خودش رو در نگارش كمدیهای سینما و تلویزیون مثل فیلم سینمایی های مارمولک و سنپطرزبورگ و سریال شبهای برره نشون داده و پس از سالها، با این فیلم بار دیگه به سینما بازگشته. من در این نقد کوتاه می خوام فقط به سه نكته پیشرفت ماجرا، شخصیتپردازی و دیالوگنویسی اشاره کنم. در بخش اول، مهمترین نكته اینه كه چطور میشه به تماشاگر یه فیلم درباره قصه و آدمها اطلاعرسانی كرد. توی این فیلم، نویسنده با نمایش یه وضعیت غیرعادی از یه مدرسه و مدیر خلوضعش كه اجازه نمیده هیچ مردی به وارد مدرسه بشه، خود به خود در حال ایجاد ذهنیتی در تماشاگره كه حدس بزنه این روند تا كی ادامه پیدا می کنه.

اتفاق مهم در همون دقایق ابتدایی میفته و متوجه میشیم یكی از آموزگاران در آستانه المپیاد شیمی، قادر به ادامه فعالیتش نیست و حالا مدیر مردستیز مجبوره از اصول خودش تخطی كنه و حضور یه معلم مرد رو بپذیره. این بهترین مدخل واسه ورود به یك كمدیرمانتیك عامهپسنده. همون طور كه میدونین در فیلمهایی از این دست، غالباً دوستی و عشق میان دو فرد ناهمگون ایجاد میشه؛ بنابراین تماشاگر حق داره واسه شخصیتها چنین سرنوشتی رو انتظار داشته باشه، اما دوستانی كه ورود آقایان ممنوع رو دیدهاند خوب میدونن اواخر فیلمنامه، نویسنده طی یه پیچ عجیب و غافلگیركننده، قصه رو به سمتوسوی دیگه ای میبره كه كمتر كسی پیشبینیش رو میكنه. از نظر شخصیتپردازی، این فیلم یك نمونه خوبه. خوب از این نظر كه با سادهترین ترفندها، شخصیتها رو به تماشاگرش معرفی میكنه. هركدوم از آدمهای اصلی، یه ویژگی برجسته دارن؛ مثلاً مدیر قاطعه، معلم متزلزله، بچهها باهوش و زیركند و دكتر، رند و بیحیاست.

این ویژگیهای غالب، نقش خیلی تعیینكنندهای در موقعیتهای آینده دارن. مدیر قربانی همون قاطعیتش میشه، معلم جسارت پیدا میكنه، بچهها یاد میگیرن كه چطوری میشه موانع رو از پیشرو برداشت و دكتر هم رفتهرفته با این واقعیت مواجه میشه كه رندی و بیحیاییاش همیشه نمیتونه اون رو ممتازتر از بقیه نشان بده. بازی با این ایدهها، یكی از اصلیترین درونمایههای فیلمنامه ورود آقایان ممنوع هست. اما درباره دیالوگنویسی فیلم باید به این نکته اشاره کرد كه اولاً جنس حرف زدن آدمها بر اساس سواد، میزان شعور، طبقه و قشرشونه و دوم اینكه نوع جملهها و تكهپرانیهاشون كاملاً در خدمت دو ویژگی قبلی فیلمنامه هست؛ یعنی هم كمك میكنه به پیشرفت ماجرا و هم برخاسته از شخصیتشون و كاملاً منطبق با اونه. حالا پس از دیدن فیلم «اسپاگتی در هشت دقیقه» و سریال «مسافران» و فیلم «پسر آدم، دختر حوا» میشه گفت رامبد جوان در عرصه كارگردانی به حدی از رشد دست یافته كه فیلمی در اندازه ورود آقایان ممنوع بسازه.

یكی از خصوصیات قابل اشاره جوان توی كارگردانی، هدایت دقیق بازیگرانش هست. در فیلمها و سریالهای او كمتر دیدهایم بازیگران اجراهای ضعیفی داشته باشن و شاید دلیل اصلیش برگرده به اینكه رامبد جوان خودش یه بازیگر باتجربه هست. رامبد جوان تاكنون بیشتر زمان حرفهایش رو روی كارهای كمدی گذاشته و اساساً به عنوان یه كمدیساز نامآشنا شناخته میشه. كمدی هم امكان میده او با تماشاگران بیشتر ارتباط داشته باشه و زمینهایه برای اینكه در حوزه تخصصیش فعالیت كنه. در این مدت، برخی معتقد بودن كه كمدیساز بودن رامبد جوان، نوعی توقف در مسیر حرفهایشه و بهتره که گونههای دیگه سینمایی رو امتحان كنه. البته این حرف چندان اعتباری نداره، چون فیلمسازان بزرگی مثل بلیك ادواردز یا وودی آلن بوده و هستن كه ارج و اعتبارشون رو از كمدی به دست آوردهاند. شاید بهتر باشه این جمله را اینطوری بگیم كه خوبه رامبد جوان گونههای دیگر كمدیسازی رو هم تجربه كنه. كمدی ژانر گستردهایه كه زیرگونههای زیادی داره و حالا كه جوان مسیر روبهرشدی رو در كارنامهاش طی میكنه، با خیال آسودهتری میتونه به شیوههای دیگه كمدی هم نزدیك بشه.

برگردیم به فیلم و ببینیم جوان در موفقیت ورود آقایان ممنوع، چقدر سهم داشته. اول از همه باید از تبحر و مهارت او در كارگردانی صحنههای شلوغ یاد كرد. بردن دوربین به داخل یك مدرسه و هدایت همه بازیگران و نابازیگران حاضر در صحنه، واقعاً كار دشواریه كه رامبد جوان خیلی خوب از عهده اون براومده. همچنین باید از وسواسش در انتخاب لوكیشنها گفت كه برخلاف روال رایج سینمای ایران، مثلاً واسه نشون دادن یه بیمارستان به سادهترین مكانها متوسل نمیشه و لوكیشنی دقیق رو انتخاب میكنه تا فیلمش هر چه باورپذیرتر از كار دربیاد. كمتر كسی فكر میكرد رامبد جوان نقش اصلی فیلمش رو به ویشكا آسایش بسپاره. این بازیگر كه زمانی به خاطر حضورش در سریال داوود میرباقری مطرح شد، پس از اون دیگه نتونست قابلیتهای خودش رو در سینما به نمایش بذاره و بیشتر فیلمها و سریالهاش رو آثاری ضعیف و دمدستی تشكیل دادن. اما انتخاب او، هم به دلیل خصوصیات ظاهری و فیزیكیش و هم براساس شناخت رامبد جوان از قابلیتهای بازیگریش كمك بسیاری به جذابیت نقش مدیر كرد. او در بیشتر دقایق فیلم زیر گریم سنگین، بازی موفقی از خودش به نمایش میذاره و با تجربه كمی كه در ایفای نقشهای كمدی داره، جلوی بازیگر كاركشتهای مثل رضا عطاران كم نمیاره و پابهپای او تا پایان فیلم پیش میره. عطاران هم در عرصه كمدی به درجهای از آگاهی رسیده كه كمتر از اینها رو ازش انتظار نداشته باشیم. در كنار اینها بازیگران مكمل فیلم هم با وجود زمان محدودشون، نقشآفرینیهای قابل قبولی دارن. مانی حقیقی، پگاه آهنگرانی، ستاره پسیانی، بهاره رهنما و... برای نقشهایی كه ایفا میكنن، بهترین انتخاب بودهاند.
شاید کمی عجیب باشه که دارم در مورد سریالی می نویسم که حدود سه چهار سال پیش از تلویزیون پخش شد؛ اما «راه بی پایان» اونقدر ارزش داره که به بهانه پخش دوباره اش در این عصرهای گرم تابستونی، نیم نگاهی بهش داشته باشم. سریالی که عنوان «بیشترین درصد رضایت بینندگان» رو از آن خودش کرد. «راه بيپايان» عنوانبندي زيبايي داره؛ چندتا گوي فلزي كه هر کدوم به نخي بسته شدهاند و در اثر برخورد يكي با بقيه يه گوي از انتهاي اونها رها ميشه. اين تيتراژ هنرمندانه به خوبي مضمون «راه بيپايان» رو انعكاس ميده كه هر عملي عكسالعملي داره و هر كنشي، واكنشي. گاهی ممكنه اين كنش چندان مهم به نظر نياد، ولي گاهي واكنشهايي رو ایجاد می کنه كه نتايج وخيمي دربردارن.
عشق سر پیری ابوالحسني (فرهاد اصلاني) به غزل ابتدا چندان داراي تبعات منفي به نظر نميرسه، ولي بعد به جاهاي باريك كشيده ميشه. همين عشق نامتعارف موتور اصلي حركت درام و كشمكش فيلمنامه هست و اين كشمكشه كه به تدريج بسط پیدا می کنه و همه حوادث سريال رو به نوعي دربر ميگيره تا اونجا كه در پايان سريال به مرگ خود ابوالحسني منجر میشه. همين عشق ممنوع و به موازاتش فعاليتهاي بزهكارانه در تحقق اونه كه ابولحسني رو وادار ميكنه هر لحظه نقشه زيركانهاي رو ترتيب بده؛ نقشههايي كه گاهی مثل منشوري هست كه هر لحظه يكي از وجوهش آشكار ميشه و به این ترتيب در هر قسمت سريال، بيننده انتظار غافلگير شدن از اين درام جذاب و پر كشش رو داره، بخاطر اینکه ماهيت هيچ حادثهاي از اول مشخص نيست و اين به پيچيدگي و جذابيت درام اضافه می کنه.

خطوط فرعي داستان سريال هم به نوبه خودشون بسيار پر از تعليق و در راستاي جذابيت خط اصلي داستان يعني توطئههاي ابولحسني هستن؛ از جمله اعتياد مينا و سوء استفاده صاحب خياطي از او و همچنين افت و خيزهاي رابطه عاطفي منصور و غزل. هر کدوم از اين خطوط داستاني به تنهايي جذاب هستن. و البته به هر كدوم به اندازه و در ارتباط با خط اصلي داستان و تقويت اون پرداخته ميشه، به طوري كه اين خطوط فرعي هرگز خط اصلي درام رو تحتالشعاع خودشون قرار نميدن و هر كدوم جاي مختص به خودشون رو در داستان كلي سريال دارن. سريال راه بيپايان شخصيت پردازي خلاقانهاي داره، نمونه بارزش شخصيت ابوالحسني هست. او يه ضد قهرمان هميشگي و منفي بالفطره نيست. حتي وقتي خبر مرگ توتونچي (آتيلا پسياني) رو ميشنوه تا مدتها متأثره و گاهی در خلوت خودش گریه می کنه. اين يعني با شخصيتي پويا و تر و تازه روبهرو هستيم و ديگه خبري از يه شخصيت تمام منفي و بياوج و فرود نيست كه هميشه لبخندي از شرارت بر لبهاش نقش بسته باشه. در كنار اين درام جذاب، ايدههاي سينمايي هم برقدرت داستان اضافه می کنه، مثل استفاده از زواياي مورب دوربين در صحنههاي پر تنش و پر از تعليق. همايون اسعديان (کارگردان) با درام پردازي خلاقانهاش موفق ميشه يه داستان جنايي و بزهكارانه پيچيده و ديدني رو خلق و هر لحظه بيننده رو دچار يه شوك جديد بکنه.

در انتها متوجه ميشیم كه نام سريال چقدر با مضمونش هماهنگي داره، چرا كه به راستي راه و مسير داستان بيپايانه. عاملين اصلي باند بزهكار و سرمايهدار فيلم رو در طول سريال هرگز نميبينيم. فقط چند صحنه صداي اونها رو ميشنويم و در انتهاي سريال هم با خودكشي ابوالحسني آخرين سر نخ هم از بين ميره و اصولاً پليس ديگه توانايي دسترسي به اونها رو نداره. رؤساي باند چنان قدرتمند هستن كه غيرقابل دستيابي به نظر ميرسن. اين نشان از حركت داستان در دايرهاي بسته و راهي بيپايان داره كه ابتدا و انتهاش يكي هست و اصولاً پاياني براش متصور نيست. با اطمینان میگم که «راه بيپايان» از سريالهاي ديدني و گامي بلند در كارنامه حرفهاي همايون اسعديان به شمار مياد که توصیه می کنم دیدنش رو از دست ندین. این سریال رو می تونین هر روز از ساعت 4:40 بعد از ظهر از شبکه سه تماشا کنین.
اگه بخوایم واقع نگر باشیم باید بگیم که سریال های تلویزیون از دوران طلایی دو سه دهه قبل شون فاصله زیادی گرفته اند. گذشت اون زمانی که ملت واسه تماشای «روزی روزگاری» و «خانه سبز» و «پدر سالار» لحظه شماری می کردن، نگران سرنوشت شخصیت ها می شدن و دیالوگ ها رو از بر بودن. حالا ماه ها از پی هم می گذرن و حتی خبر هم نمیشیم که کدوم کانال و کی، چه سریال رو نشون میده. توی این بازار کساد، اینکه مجموعه ای بتونه در یکی از پربیننده ترین ساعات پخش، مردم رو پای گیرنده ها بنشونه، به خودی خود فتح بزرگی محسوب میشه. رویدادی که این روزها واسه سریال «ستایش» در شبکه 3 اتفاق افتاده. سریال ستایش از یه منظر، یه اتفاق ناگهانی هست؛ سریالی که در نسبت با زمانه اش و دنیای معاصر ایرانی ها به تعبیر دوبلورها چندان «سینک» نیست. زمانه مدتهاست که حرفاش رو تمام و کمال زده و لب فرو بسته اما تازه داره از بین این لبهای بسته، با تأخیر صداهایی به گوش می رسه. انگار تصادفی و صرفاً از جهت دراماتیک نیست که وقایع سریال در دهه 60 می گذره؛ این رو هم میشه به پای این «ناسینک» بودن نوشت: سریالی که اگه در همون دهه 60 ساخته و پخش می شد می تونست منشأ تحولاتی در زمینه سریال های ملودرام ایرانی بشه، حالا در یه زمان دیگه ای سربرآورده...
ستایش از این جهت که «همه جانبه نگری» مختص ملودرام ها رو رعایت می کنه، یه نمونه قابل تأمله. سریال طیف گسترده ای از مضامین رو پیش روی مخاطبانش میذاره و طیف گسترده ای از علاقمندان به این مضامین رو مشتاق و کنجکاو نگه میداره. هم رمانس و عاشقی داره، هم روابط نابسامان فرزند و والدین و اختلاف نسل ها، هم خیر و شر مطلق داره و تا حدودی دنیایی افسانه وار و بی زمان و مکان رو تداعی می کنه. آدمهای یکسره معصوم و بی گناه و رنگ پریده مثل ستایش و در مقابل، جاری اش که در سرتاسر سریال، چشم ها و دهانش از شدت بدجنسی کج و کوله هست! سریال هم روی اختلاف طبقاتی دست میذاره و هم به کسانی که سریال ها رو به عشق پیدا کردن مدارک و شواهد واسه مطلومیت زنان و مفاهیم فمینیستی زیر و رو می کنن (روابط پدرسالارانه و پسردوستی) راه میده.
اما رعایت این «همه جانبه نگری» تنها شرط لازم واسه ساخت یه ملودرام استاندارد نیست؛ سریال از انباشت بالای وقایع دراماتیک لطمه خورده. در هر قسمت سریال بیش از یه ماجرای دراماتیک در سطح مرگ و زندگی، تنها در ظرف 45 دقیقه ایجاد میشه. واسه نمونه در چند قسمت اخیر هم ستایش کنکور داد و قبول شد و دو نوزاد جدید (یه دختر و یه پسر) با اختلاف 10 دقیقه در زمان سریال متولد شدن و هم جاری دخترزا توطئه جدیدی علیه ستایش ساز کرد و باعث کشته شدن طاهر شد! به نظرتون واقعاً برای پیشبرد یه داستان، به این همه تجمع وقایع دراماتیک نیازه؟ احتمالاً نویسنده ای مثل آنتوان چخوف با مصالح هر قسمت سریال ستایش، یه مجموعه داستان کوتاه تحویل مخاطبش می داد! در ضمن انباشت این وقایع خلاف عادت باعث شده طنز ناخواسته ای به وجود بیاد و مخاطب نسبت به لحظات تعیین کننده ای مثل تولد و مرگ در سریال بی تفاوت بشه و قسمت عمده ای تعلیق سریال از بین بره.
در موفقیت نسبی ستایش، عوامل فنی به خوبی انتخاب شده اون رو هم نباید فراموش کرد؛ موسیقی سریال کار ستار اورکی- که موسیقی تیتراژ پایانی جدایی نادر از سیمین رو هم نواخته- هست و در این بین، بازیگران هم نقش عمده ای رو ایفا می کنن؛ هرچند من مدتهاست دارم کلنجار میرم سردربیارم بازیگران موفقی مثل داریوش ارجمند (با فیلمهای ناخدا خورشید، پرده آخر، آدم برفی و سریال امام علی) و سیما تیرانداز (با کارنامه تئاتری درخشانش) چطوری به بازی در نقش هایی که بیشتر مبتنی بر تکیه کلام ها و میمیک های ثابت هستن، رضایت داده اند؟ مگه با یه تکیه کلام بر یه مجموعه گفتاری و رفتاری ثابت- هر قدر هم که قوی اجرا بشن- چقدر میشه بازی رو ادامه داد؟ یا مثلاً دکتر محمود عزیزی که استاد تئاتر دانشکده هنرهای زیباست و سالانه کلی دانشجو زیر دستش مشق تئاتر می کنن، چطور با نقش تخت و یکنواخت پدر ستایش کنار اومده؟ بهرحال ستایش، این روزها تبدیل به سریال پرمخاطبی در بین اقشار مختلف جامعه شده که تأثیر گذاریش رو نمیشه به همین راحتی ها نادیده گرفت. شاید براتون جالب باشه که بدونین چند روز پیش، سازمان ثبت و احوال، نام «ستایش» رو پس از فاطمه و زهرا، سومین نام پرطرفدار برای انتخاب روی نوزادان دختر تازه به دنیا اومده در سه ماهه اول سال 90 اعلام کرد! و شاید فقط همین نکته برای تأثیرگذاری سریال ستایش بس باشه!
هر وقت نام برادران قاسمخانی به عنوان فیلمنامهنویس در مجموعهای طنز مطرح میشود، نمیتوان آن را نادیده گرفت، حتی اگر كارگردانی مثل سروش صحت در «ساختمان پزشكان» نیز نتواند فیلمنامه قابل قبول این دو برادر را كامل اجرا كند. ضعف در كارگردانی، جایی كه فیلمنامه خوبی در كار باشد تا حدود زیادی پوشیده میماند یا مورد اغماض قرار میگیرد. ساختمان پزشكان اگرچه یك مجموعه طنز آپارتمانی است، اما فضاسازی، نوع شخصیتپردازی و شیوهای كه در روایت قصه و نوع داستان برگزیده است، شمایل متفاوتی از طنزهای متداول تلویزیون در سالهای اخیر ترسیم كرده كه شاید خیلی نوآورانه نباشد، اما دستكم تكراری نیست. ساختار كمدی ساختمان پزشكان را از نظر دراماتیك و توجه به عناصر داستانی میتوان به 3 مولفه و عنصر اصلی تقسیم كرد. این ویژگیها را در واكاوی عنوان سریال هم میتوان جستجو كرد. یعنی این سریال از یكسو مبتنی بر مكان و لوكیشن ثابت است و بستر اصلی اتفاقات و ماجراهای آن در ساختمان و مناسبات آن میگذرد و دوم اینكه، محوریت قصه بر مبنای یك گروه شغلی و مناسبات حرفهای آنها بنا شده است.
در عین حال، ساختمان پزشكان شخصیتمحور است و داستانهای آن حول شخصیت اصلی یعنی دكتر افشار روایت میشود. این شخصیت محوری بعد عمیقتری هم دارد. به این معنا كه طنز ماجرا در نوع شخصیتها و ویژگیهای رفتاری آنها ریشه دارد كه در قصه میبینیم. به عبارت دیگر، خود ساختمان به عنوان شیء و لوكیشن اصلی، صنف پزشكی با رفتارشناسی خاص خود و شخصیت و پرسوناژهای درام به عنوان 3 عنصر اصلی نمایشی و كمیك در ساختمان پزشكان برجسته شده و ساختار كمدی سریال مبتنی بر آنها شكل گرفته است. اگر بخواهیم فرم و شكل روایی ساختمان پزشكان را بازنمایی كنیم باید به ساختار اپیزودیك آن اشاره شود. این سویه اپیزودیك به واسطه تنوع سوژه و پیامهای اجتماعی پنهان در آن صورتبندی شده و در نسبت با شخصیتهای ثابتی كه در قصه میبینیم، وحدت و یگانگی آن حفظ شده است. از آنجا كه سوژههای قصه بیشتر پیامها و مسائل اخلاقی، اجتماعی و خانوادگی هستند شخصیت اصلی آن یك دكتر روانشناس انتخاب شده تا بهانه منطقی و دراماتیك برای پرداختن به این مشكلات فراهم شود.
تأكید قصه بر روانشناس بودن دكتر افشار و تمایز او از كتی به عنوان یك روانپزشك، مبتنی بر این تأویل هوشمندانه صورت گرفته است، هرچند به شكل تلویحی میتواند به برخی تصورات غلط و كلیشهای در اینباره كه در جامعه وجود دارد نیز دامن بزند. هم به دلیل جدایی دكتر افشار از همسر سابقش كتی- كه یكی روانشناس و دیگری روانپزشك است- و هم به واسطه شخصیتپردازی دكتر افشار با بازی «بهنام تشكر» احتمالاً به این تصور دامن بزند كه روانشناسان خودشان بیش از دیگران مشكل دارند. از ابتدا هم میتوان حدس زد كه این سریال نیز با اعتراضها و انتقادات صنفی از جامعه پزشكی مواجه شود. و این یكی از دشواریهای كار كمدی در ایران است. واقعیت این است كه ساختمان پزشكان اگرچه یك طنز شخصیتمحور و صنفی است، اما از حیث محتوایی میتوان آن را موضوع محور نیز دانست. به این دلیل كه در هر قسمت یك سوژه و رفتار اجتماعی همچنین مسائل فردی و جمعی، دستمایه روایت قرار گرفته و همه اجزاء و عناصر درام در خدمت بازنمایی آن قرار میگیرند، مثلاً بیاعتمادی زن و شوهر به هم، بیتوجهی همسران به یكدیگر و فراموشی، بدبینی و سوءتفاهم، وسواس و... هركدام از این سوژهها هم به واسطه نسبت نزدیك، عمیق و ملموسی كه با زندگی روزمره و مسائل عینی مخاطب دارند و هم به دلیل ارتباط موضوعیشان با روانشناسی یا مسائل پزشكی، در نسبتی هماهنگ و منطقی با ساختار كلی سریال قرار میگیرند.
نویسندگان این مجموعه سعی كردهاند در بستر همین واقعیتهای روزمره، قصه خود را روایت كنند و ظرفیتهای كمدی و طنز ماجرا را نیز از دل همین موقعیت بیرون بكشند و پرورش دهند. این شیوه موجب میشود مخاطب هم از لحظات مفرح و كمیك سریال لذت ببرد و سرگرم شود و هم به واسطه همذاتپنداری با سوژه و شخصیتها احساس نزدیكی بیشتری با آن كند. ضمن اینكه تلاش شده وجوه طنازانه سریال در نهایت به سویه راهبردی و فرآیند حل مساله پیوند بخورد و در نهایت مخاطب نه فقط از قصه لذت ببرد، بلكه راهكاری نیز برای حل مسائل خود بیابد. به همین دلیل شاید این مجموعه بهتر از برنامههای تركیبی و گفتوگومحور در حوزههای روانشناسی تأثیرگذار باشد و مخاطب را اقناع كند. به عبارت دیگر میتوان نمونهای كوچك از هنردرمانی را در ساختار روایی ساختمان پزشكان ردیابی كرد كه مسائل تلخ و بغرنج را با زبان طنز، هم به تصویر میكشد و روایت میكند و هم راهحل ارائه میدهد.
تركیب بازیگران ساختمان پزشكان نیز قابل تأمل است و سعی شده از چینش تكراری و همیشگی در مجموعههای طنز استفاده نشود. در واقع یك نوع آشناییزدایی در انتخاب بازیگران اتفاق افتاده كه تازگی بیشتری به این مجموعه داده است. بهنام تشكر به عنوان بازیگر نقش اول این مجموعه، هم برای مخاطبان چهره تازهای است و هم شخصیت جدیدی در كمدی تلویزیونی ارائه كرده كه شباهت كمی به پرسوناژهای طنز تلویزیونی دارد. جدیت در چهره و صدا همراه ملاحت و شیرینیای كه در رفتار و نوع بازیاش به چشم میخورد، شخصیت دكتر افشار را دوستداشتنی كرده است. از نریشن با صدای او در سویه جدی سریال، آنجا كه قرار است پیام و مفهوم اجتماعی- اخلاقی قصه به مخاطب منتقل شود استفاده شده است. در ضمن نویسندگان تلاش كردهاند با تركیبی متضاد در شخصیتپردازی، پارادوكس طنازانهای خلق كنند كه ظرفیت كمیك بالایی داشته باشد. شخصیت جدی امید روحانی، گیج بودن منشی ساختمان با بازی شقایق دهقان و از آن طرف، شخصیتهای بینابینی مثل بیژن بنفشهخواه و هومن برقنورد، تعادل خوبی در شخصیتپردازی به وجود آورده كه قابلیت روایت طنز را نیز در خود میپروراند.
این توازن دراماتیك در شخصیتپردازی زنان مجموعه نیز رعایت شده است. به این معنی كه از یك سو شخصیت ساده منشی ساختمان را داریم و از سوی دیگر، شخصیت جدی و مقتدر كتی یا نازنین تا ناعدالتی جنسیتی نیز در این بازنمایی اتفاق نیفتد و مورد انتقاد قرار نگیرد. این توازن از آن طرف درباره شخصیتهای مرد قصه نیز برقرار است تا تعادلی منطقی در این میان برقرار شود. طنز سریال ساختمان پزشكان را در وضعیتی بین طنز كلامی و فانتزی میتوان قرار داد كه البته كمدی شخصیت نیز در آن برجسته شده است؛ اما بیش از اینها باید نوعی طنز مفهومی را در این مجموعه جستجو كرد؛ یعنی ساختار كمیك قصه بیش از هر چیز مبتنی بر مفاهیم و مسائلی است كه دستمایه طنز قرار گرفته و نگاه نامتعارف و ساختارشكنانه به آنها كه خندهای با تأمل را برای مخاطب به همراه میآورد. به عبارت دیگر در ساختمان پزشکان، با یك نوع كمدی اصلاح گرایانه مواجه هستیم كه نقد رفتارهای آدمی را در ماهیت درونی خود دارد و در كسوتی طنازانه ارائه میكند. ساختمان پزشكان، روایت و تصویر نامتعارفی از جامعه و انسانهایش به نمایش میگذارد، اما لحنی تلخ و توهینآمیز ندارد و میتوان آن را به عنوان یك طنز اجتماعی مطرح كرد. این سریال طنز را می توانید ساعت 21 هرشب از شبکه سه سیما تماشا کنید.
* این نقد بنده در روزنامه جام جم روز شنبه، ۲۸ خردادماه کار شد.
یه عادت خیلی بدی که تازگی ها پیدا کرده ام اینه که به شدت با شخصیت سریال ها و فیلم های مختلف همذات پنداری می کنم! دیشب با دیدن صحنه شهادت کیان در مختارنامه، بی اختیار چشمام پر اشک شد. بخاطر سرنوشت شومی که وفاداری کیان رو این طوری پاسخ میده... كيان یه شاهزاده ایرانی بود که از نوجوانی با مختار بود و باهاش رفاقت داشت. او نقش بسیار پررنگی در سریال مختارنامه داشت.
کیان یه فرمانده شجاع و جنگاور ایرانی بود که شرم و حیا توی چهره اش موج می زد. این نشان از ساده دلی و حیای ایرانی داشت در عین حال که خیلی محکم روی اسبش می نشست و صلابت نگاهش، رعشه به تن سپاه دشمن می انداخت. کیان از طرف مختار مأموريت هلاكت جنايتكاران كربلا رو بر عهده گرفت. اشراف كوفه كه از جنايتكاران اصلي كربلا بودند به شدت از نامش وحشت داشتن. وفاداری و تأثیر ایرانیان رو در قیام مختار میشه در نهایت با شهادت کیان فهمید. او در راه اعتقاد و وفاداری به مختار، جونش رو در نبرد حروراء تقدیم کرد. پیشتر همسر و فرزند کیان به دست حرمله به شهادت رسیده بودند.