امروز روز منه!

امروز روز منه! بالاخره قرعه به‌نام من افتاد. باید نهایت استفاده رو از امروزم ببرم. امروز می‌خوام زودتر از همیشه از خواب بیدار شم ولی قبل از اینکه از جا بلند شم می‌خوام یه کمی با خودم خلوت کنم، یه قرار مدارائی با خودم بذارم، یه قول‌هائی به خودم بدم. می‌خوام پیش خودم ریش گرو بذارم. پس باید یه کاری کنم که شرمنده خودم نشم! بعد پرده‌ها رو کامل کنار می‌زنم، پنجره رو باز می‌‌کنم و به نفس عمیق می‌کشم، طوری که شش‌هام حال بیان و از هر چی آلودگیه پاک بشن. امروز باید وجودم از هر بدی و ناپاکی بری باشه. امروز می‌خوام یه جور دیگه زندگی کنم، یه جور جدید اون طوری که دوست دارم، البته ضمن در نظر گرفتن قوانین و احترام به حقوق دیگران!

امروز می‌خوام از دریچه قلبم دنیا رو نگاه کنم. می‌خوام خوبی‌هاشو ببینم و بدی‌هاشو نادیده بگیرم. بدون دلسردی، پرخاش و غرغر! امروز می‌خوام توجه‌ام به رنگ‌های خوب دنیا باشه، رنگ‌های روح‌بخش و جون‌دار. راستی به‌نظر تو دنیا چه رنگیه؟ خوشبختی چی؟ فرانسوی‌ها میگن خوشبختی زوریه! ولی به نظر من هر کسی می‌تونه تو عالم خودش، برای اون یه رنگ انتخاب کنه. من امروز می‌خوام زندگی جدیدی رو به خودم هدیه کنم. امروز می‌خوام یه گیاه همیشه سبز بکارم. می‌خوام عادت‌های بدم رو کنار بذارم. تصمیم‌های جدی بگیرم. می‌خوام اخلاق خوبی داشته باشم. امروز می‌خوام همه رو ببخشم، می‌خوام دست از گله و شکایت بردارم، پشت سر هیچ‌کس حرف نزنم. توی ترافیک بی‌خودی بوق نزنم، حق عابر پیاده رو رعایت کنم. امروز می‌خوام به دوستی که خیلی وقته ازش خبری ندارم یه سری بزنم، می‌خوام برای مادرم بدون مناسبت گل بخرم، به رفتگر محله‌مون خداقوت بگم، به بچه‌ها لبخند بزنم و به بزرگترها احترام بذارم.

امروز به روز استثنائیه، روز وصله، روز عشقه، روز تعالی و تجلیه، روز تعلیم و یادگیریه، روز بخششه، روز سلامتی، فکرهای خوب، صبر و تحمل، روز مقاومت و پی‌گیری، روز پیشرفت، پیروزی، روز موفقیت! امروز رو از دست نده! فقط همین امروز رو! امروز می‌خوام چیزائی رو که بهشون احتیاجی ندارم و جامو تنگ کردن به کسانی‌ بدم که به کارشون میاد. امروز می‌خوام یه خونه‌تکونی حسابی بکنم. هم اتاقم رو، هم دلم رو! پس فقط همین امروز چیزای غیرضروری و مخرب ممنوع! بی‌حوصلگی، افسوس، درد، کینه، غرور، حسادت، دروغ، لجبازی، فضولی و ... ممنوع! سیگار ممنوع! تخمه، نوشابه، شکلات، تنبلی ممنوع!  امروز می‌خوام بیست بگیرم و به همه بیست بدم. اصلاً امروز روز بیستی‌یه! امروز هیچ چیز کوچک و بی‌ارزشی نمی‌تونه منو ناراحت کنه و یا از کوره در ببره. امروز رو می‌خوام برای خودم و خدام زندگی کنم. امروز می‌خوام بهترین بنده خدا باشم جوری که خودش هم کیف کنه! امروز می‌خوام به اولین قاصدکی که می‌بینم یه پیغام بدم تا بیاد و حرف‌هائی رو که همیشه می‌خواستم بهت بگم و نتونستم، برات بگه بعد بسپرمش دست باد. فقط امروز قاصدک رو رد نکن. 

امروز خیلی خوب گذشت، جوری که همیشه دلم می‌خواست باشه. حالا دیگه خورشید غروب کرده ولی امروز چه فرقی با روزای دیگه داشت؟! خورشید سر ساعت طلوع کرد و سر ساعت غروب! همه چیز سرجای خودش بود، مثل همیشه! هر چی به دور و برم نگاه می‌کنم هیچ تغییری نمی‌بینم! همه چیز مثل سابقه! پس تغییر کجا بود؟! خوب که فکر می‌کنم متوجه می‌شم که امروز هیچ تفاوت و تمایزی با روزای دیگه نداشت و تنها چیزی که فرق کرده بود و مثل روزای قبل نبود، خود من بودم! امروز اگه روز خاصی شد برای این بود که من آدم خاصی شده بودم. امروز رو من تغییر دادم! من ساختمش! یعنی قبلاً هم می‌تونستم این کارو بکنم؟! چرا تا حالا به این فکر نیفتاده بودم؟ چه روزائی رو از دست دادم، حیف! ولی هنوزم دیر نشده! هنوز زندگی جریان داره! اگه من امروزم رو تغییر دادم پس حتماً می‌تونم روزای دیگه رو هم تغییر بدم! امروز من تونستم چون خواستم! بنابراین اگه فردا و پس‌فردا و پسون‌فردا هم بخوام می‌تونم! پس حالا می‌تونم بگم که هر روز، روز منه! هر روز قرعه به نام من میفته! و هر روز رو به نام من می‌نویسن!

تاریخ کیلویی چند؟!

یکی از دردهای کشور ما اینه که حتی تحصیلکرده هامون خیلی با تاریخ میانه خوبی ندارن. اگه یادتون باشه در دوره های دبیرستان هم نه تاریخ و نه معلم تاریخ معمولاً جدی گرفته نمی شدند. مسخره تر از این نمیشه که یه نفر به اصطلاح مدعی یا یه نفر تحصیلکرده، ندونه از دو یا سه نسل قبلش، پدرش کیه؟ ملتی که تاریخ گذشته اش رو نمی خونه و نمی دونه، همه چیز رو خودش باید تجربه کنه. آیا فرصت این کار رو داره؟ آیا عمرش به این تجربه ها کفاف میده؟

ببینین امریکایی دویست و چند ساله وقتی از تاریخ صحبت می کنه، با چه احترام و وقاری ازش حرف می زنه. ببینین در مدارس عالی شون درس تاریخ از چه وزنی برخورداره. در کشورهای اروپایی هم همینطوره. از این دردناک تر نمیشه که تجربه ای رو به قیمت گزاف به دست میاریم ولی اون رو نگه نمیداریم. یه نسل، دو نسل می گذره و همه یادمون میره و اون وقت دوباره روز از نو و روزی از نو. باید باور داشته باشیم که بدون شناخت دیروز، هرگز قادر نخواهیم بود امروز و فردای بهتری رو واسه خودمون بسازیم.

تلاش نکردن و توقع داشتن

به شدت پر توقع هستیم. از خانواده مون، از دوستان مون، از نظام مون و خلاصه از همه و همه و همه و از جمله خودمون. بطور کلی طلبکار هستیم و طبیعیه چون این توقعات مون به صورت دلخواه هرگز برآورده نمیشن، نارضایتی نتیجه قطعی اون میشه. اینه که می بینیم با جامعه ای سر و کار داریم که کمتر لبنخند رضایت رو حاضره بر لبهاش بنشونه. از خودمون هم توقع داریم و می خوایم آدم برجسته ای در جامعه باشیم، همه برامون احترام قائل باشن، توی دانشگاه همیشه شاگرد اول یا حداقل ممتاز باشیم بدون اینکه فکر کنیم تمامی مسابقات معمولاً یه نفر برنده داره و فقط یه نفر در یه کلاس شاگرد اول میشه. چرا فکر نکنیم به جای اینکه فقط شاگرد اول بشیم سعی کنیم شاگرد خوبی باشیم. به جای اینکه نفر اول مسابقه دو باشیم، دونده درستکار و خوبی باشیم. در این صورت هم میزان رضایت مون بالاتر میره و هم خود درس خوندن یا ورزش کردن دیگه برامون وسیله تنها قلمداد نمیشه؛ خودش میشه هدف و می تونیم ازش لذت ببریم.

در زمینه های اجتماعی هم همینطور. علی پزشکی مثلاً برای گذراندن یه تعطیلات یکی دو هفته ای یا برای ادامه تحصیل و یا یه مأموریت اداری به یه کشور غربی میره. اگه دفعه اولش باشه که شگفت زده میشه، اگه سابقه ای داشته باشه فوراً شروع به مقایسه هر پدیده ای که به چشمش بخوره با مشابه اون در ایران می کنه. بدون اینکه در نظر بگیره اون وقتی که بزرگان ما در کاخ های خودشون مشغول سرسره بازی بودن، این نیویورکی ها و انگلیسی ها در عمق صد متری زمین مشغول کندن تونل و احداث قطارهای زیرزمینی بودن. آخه این چه توقعیه که ما داریم؟ اینا رو برای اینکه یه کم امیدوار باشیم میگم نه برای رفع مسئولیت از مسئولین یا کف زدن براشون. حرف من اینه که بیایین تاریخ پیشرفت کشور ما رو در عرصه های مختلف با سایر کشورها مقایسه کنیم. روند شروع رشد در کشورمون رو در حالی بررسی کنین که در اون موقع که ما تازه ابتدای راه بودیم، دیگران فرسنگها از ما جلوتر بوده اند. باید درک کنیم با این میزان کار مفیدی که روزانه در کشور داریم (هر ایرانی 21 دقیقه کار مفید در روز!) اگه کشور تا اینجا هم اومده، واقعاً اعجاز و امداد غیبی بوده! و انتظار نداشته باشیم که با این طفره رفتن از کار به پای کشوری مثل ژاپن که مردمش 8 ساعت کار مفید در روز دارن، برسیم.

نمیشه درس نخوند و شب امتحان، انتظار نمره بیست رو داشته باشیم. نمیشه دست روی دست بذاریم، کار نکنیم و دست آخر هم غر بزنیم که چرا ایران فلانه و اون کشور بهمان! ما باید تکلیف مون رو با خودمون روشن کنیم که با چه امکانات و توانایی هایی به دنبال اهداف مون هستیم؟ در غیر این صورت ناراضی بودن تنها که دردی رو از ما دوا نمی کنه. باید امکانات رو قبل از پیگیری نیازها و آرزوهامون به درستی تخمین بزنیم، برآورد کنیم و ارزیابی صحیحی از اون به عمل بیاریم. سالها غر زدیم و نارضایتی رو از پدران و مادران مون به ارث بردیم و در فرزندان مون به یادگار خواهیم گذاشت. آیا بهتر نیست واسه یه بار هم که شده به جای این همه نارضایتی، از خودمون شروع کنیم و مشکل رو در خودمون پیدا کنیم و درصدد رفعش بربیایم؟

دیوار شیشه ای

یه آکواریوم رو در نظر بگیرین و اونو به وسیله یک دیوار شیشه ای به دو قسمت تقسیم کنین. در یه طرف، ماهی گوشت خوار و در طرف دیگه ماهی طعمه رو قرار بدین. ماهی گوشت خوار هر وقت برای صید ماهی طعمه به سمتش میره به دیوار برخورد می کنه و احساس درد می کنه. در نتیجه صید ماهی طعمه رو برابر با درد می دونه. بعد از چند ماه دیوار شیشه ای بین ماهی ها رو بردارین. حدستون چیه؟

ماهی گوشت خوار باقی عمرش رو در گوشه آکواریوم می مونه در حالی که ماهی طعمه در چند سانتی متری او شنا می کنه. ماهی گوشت خوار محدوده خودش رو می شناسه و فراتر از اون نمیره. اینایی که گفتم نتیجه تحقیقات اخیر دانشمندان انگلیسی بود. دقت کنین! به نظرتون این داستان شبیه به داستان همه ی ما آدمها نیست؟ ما با دیوار شیشه ای روبه رو نمیشیم ولی در عوض با استاد دانشگاه، خانواده و دوستان خودمون برخورد می کنیم که به ما میگن برای چه کاری ساخته شده ایم و چه کاری می تونیم بکنیم و بدتر از همه با باورهامون روبه رو میشیم. باورها و اعتقادات ما تعیین کننده قلمرومون هستن. این ما هستیم که دیوار شیشه ای رو در زندگی مون خلق می کنیم.

فرار از واقعیت ها

بسیاری از مردم جامعه ما هستن که علاقه چندانی به روبه رو شدن با حقایقی که به هر دلیل مطابق میل و سلیقه شون نباشه ندارن. من و شما هم ممکنه جزء همین عده کثیر قرار بگیریم. از بيماری صعب العلاجی که خدای ناکرده گريبان خودمون و يا عزيزی از اطرافيان مون رو گرفته تا معضلات و مشکلات اجتماعی مون ترجيح میدیم در بهترين حالت با سکوت و به آسانی از کنارش بگذريم و به اين منظور در حادترين شرايط با «انشاءالله» و «به اميد خدا» و در اوج بی علاجی «هر چه خدا مقدر کرده باشه» صورت مسئله رو پاک می کنيم؛ غافل از اينکه به استناد ده ها توصيه مسلم، انجام اينگونه امور رو خدا به عهده خود ما قرار داده و قرار هم نيست اگه کوشش در رفع معضل نکنيم خود به خود حل بشه!

داستان عاميانه درويشی که سگ، کاسه روغنش رو ليسيده بود و نجسش کرده بود رو که می دونین. درويش مال باخته تنها به اين دل خوش کرد بود که: انشاء الله گربه بوده. در صورتی که خودش خوب می دونست واقعاً اون که کاسه اش رو ليسيده و نجس کرده بود سگ بود نه گربه! ما هم اکثر مسائلمون رو خوب می دونيم ولی حتی خودمون رو هم گول می زنيم؛ يعنی نه اينکه الزاماً قصد دروغگويی داشته باشيم بلکه بر حسب عادت فکر می کنيم اينجور راحتتر هستيم. و اين مشکل وقتی که در وجود ما وجود داشت خوب حالا وقتی علی پزشکی خدای ناکرده وزير شد... نماینده مجلس شد... این روحيه رو که از خودش نمی تونه دور کنه. در رأس سازمان تحت نفوذش هم علاقه ای به دونستن مشکلاتش نخواهد داشت چه برسه به اینکه اونها رو حل کنه. تا به وجود مشکل اعتراف نداشته باشیم که در صدد حلش بر نمياییم! اينه که وقتی مصاحبه می کنه يا وقتی برنامه می ريزه، يه جاي کارش لنگ می مونه. میشه همينی که هست. پس در اينجا ديگه دولت و ملت نداره. همه بدون اينکه الزاماً قصد بدی داشته باشن همون امر بد رو اجرا می کنن!

وقتی قرار باشه مشکلات رو به روی خودمون نياریم، در ظاهر قضيه جامعه ای رو می بينيم ساکت، آرام، معقول، همه سر به زير، نه کسی خلاف می کنه و نه آثاری از اين همه تلاطم بسيار طبيعی جامعه ای که اصطلاحاً جامعه جوان هست، به چشم می خوره ولی وقتی مدتی می گذره اين آتش زير خاکستر، به هر دليلی، در گوشه ای فوران مي کنه. آن چنان که باورمون نمیشه. ولی تا به کی می تونيم حقايق رو نديده بگيريم؟ اين مسئله دير و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. قدم اول اینه که به مشکلات مون معترف باشیم. باور کنیم که مثل کبک، سر کردن زیر برف هیچ تغییری رو در اصل صورت مسئله ایجاد نمی کنه.

لذت مادرانه

نمی دانم چرا بعضی آدمها علاقه دارند که با برچسب زندگی کنند؟ یعنی فکر می کنند که اگر هویتشان اسم و فامیلشان باشد ناقصند، همیشه دنبال یک هویت جدید می گردند که خود را با آن به دیگران معرفی کنند. مثلا بگویند من لیبرالم یا سوسیالیست اسلامیم یا دموکراتم یا فمنیستم یا چه می دانم هر اسم دیگر. در جواب شما که می پرسید اشکال این مسأله چیست باید بگویم خود من هم خیلی مخالفتی با این مقوله ندارم اما در مشاهده این قبیل افراد یک ایراد مشترک پیدا کرده ام و آن هم محدود شدن نگاهشان است در آن چارچوبی که خود را در قالب آن تعریف می کنند. به عنوان مثال فردی که از موضع چپ مارکسیستی بحث می کند می خواهد که تمام معادلات جهان را در چارچوب تفکر، پارادایمها و تئوریهای مارکسیستی تشریح کند. در واقع این فرد از قبل قالبی در دست دارد که هر گِلی را که در آن می ریزد، خشتی که حاصل می شود یک شکل و یک قواره دارد و آن هم شکل همان قالب است.

این امر باعث می شود که اینگونه افراد، محصور یک طرز فکر مشخص شده و از درک واقعیتهای جهان هستی غافل بمانند. پس از مدتی نیز تعصب این افراد به مرام فکریشان باعث غیرعلمی شدن بحثها و ادعاهایشان می گردد و حال آن که خود آنها نه اصولاً متوجه چنین نقیصه ای می شوند و نه حاضرند در خصوص ارزش ادعاهایشان ذره ای تردید به وجود مبارک راه دهند. نتیجه می شود حال و روز راننده ای که در اتوبانی مخالف، می راند و از دست دیگران گلایه می کند که چرا در تقابل اویند. حکایت فمنیسم ایرانی (بخوانید فمنیسم شادی صدری!) نیز چیزی است عین همین مقوله ای که عرض کردم. این روزها شاهد ظهور و بروز روزافزون زنانی هستیم که تحصیلکرده و تحصیل ناکرده در هرجمع و مجالی که فرصت کلام می یابند قبل از بیان هر جمله دیگر «اعلان فمنیسم» می کنند و بلافاصله پس از آن نظریاتی را از خود ساطع می کنند که آدم می ماند چگونه جوابشان را بدهد که خدای ناکرده به آنها بی احترامی نکرده باشد!

چندی پیش در جمعی دوستانه بحثی پیش آمد و یکی از دختر خانومهای فمنیست حاضر در جمع در خصوص «مادر شدن» ادعایی را مطرح کردند که درستی آن به هیچ جای عقل من و دیگر دوستان راه پیدا نکرد. خلاصه ادعای مذکور این بود که «مادرشدن» برای زن اتفاق ناگواری است که موجب استثمار او می شود! ایشان معتقد بودند که زن بعد از مادر شدن مجبور است مدام مشغول مراقبت و نگهداری از بچه باشد و از فعالیتهای اجتماعی دور می افتد. ایشان «مادر شدن» را یک توطئه ی مردانه می دیدند برای استثمار و خانه نشین کردن زن. از آنجا که آن دوست عزیز بعد از مشاهده ی مخالفت دیگر دوستان بلافاصله عقب نشینی کرده و خود را از شنیدن نظر مخالف محروم نمود، بنده لازم دیدم جواب ادعای ایشان را که از خوانندگان وبلاگ من نیز هستند در اینجا مطرح کنم تا شاید هم ایشان در درستی ادعای خود قدری تردید کنند و هم من از نظر دوستانم در خصوص موافقت یا مخالفت با این قضیه بهره مند شوم.

ادامه نوشته

ما همه چیز رو می دونیم!

توی جامعه ما کمتر کسی رو میشه پیدا کرد که وقتی در مقابل سئوالی قرار بگیره و پاسخ اون رو نمی دونه، از واژه «نمی دونم» استفاده کنه. از استثناء که بگذریم این روش تقریباً مقبول و جااُفتاده هست که اگر هم نمی خواهیم پاسخ غیر واقعی بدیم چون نمی دونیم، سعی می کنیم سئوال رو با یه سئوال دیگه جواب بدیم! مثلاً وقتی از علی پزشکی می پرسن کوچه سعادت کجاست در پاسخ میگه کجا رو بهت آدرس دادن؟ سئوال در مقابل سئوال به جای پاسخ! برخلاف چیزی که شعار میدیم «پرسیدن عار نیست، ندونستن عار است» در باطن خودمون بیشتر علاقه داریم از ما بپرسن و ما هم حتماً جواب بدیم، حتی اگه جواب رو حاضر نداشته باشیم! اینجوری بهتر راضی میشیم.

ما معمولاً در همه علوم متخصص هستیم؛ پزشکی و مسائل ترافیک و مشکلات پیچیده شهری که مدتهاست برامون حل شده! در امور قضایی هم اگه محیط اقتضاء کنه خیلی بی اطلاع بی اطلاع نیستیم! امور سیاست بین الملل رو که دیگه هیچ، مخصوصاً اگه با یه مقدار زبان انگلیسی که بلدیم به دو سه برنامه شبکه های خارجی هم گوش کرده باشیم. در امور اقتصادی که واقعاً حرف نداریم! و صدالبته اگه تمام پیش بینی هامون غلط از آب دراومد، یه بدشانسی ناخواسته بوده و بس! معمولاً به مشاور اعتقادی نداریم و اگه هم روزی در این مملکت کاره ای شدیم و مشاوری را نه با هزینه خودمون بلکه از کیسه سازمان مربوطه استخدام کردیم، بیشتر مربوط میشه به اینکه ما بگیم و مشاور محترم هم به به و چه چه کنه و سر برج حقوقش رو بگیره و بره پی کارش! مشاور رو به این معنی نمی گیریم که یعنی در این قسمت سواد و شعور و دانش شمای مشاور از بنده کارفرما بیشتره، تو باید بگی و من اعتماد کنم. نه... به دنبال این نیستم، همه چیز رو معمولاً خودمون می دونیم ولی حاصل تمام این دونستن ها همین وضعیتی میشه که می بینیم.

به جرأت می تونم بگم هر کدوم از ما وقتی در خلوت خودمون میشینیم و کارنامه چند سال گذشته خودمون رو بررسی می کنیم، به این نتیجه می رسیم که بخش بزرگی از ناملایماتی که به سرمون اومده و تحمل کرده ایم، ناشی از اشتباه های خودمون و در نتیجه کج اندیشی و بی عقلی خودمون بوده نه از اطرافیان و اوضاع کشور و خلاصه چیزی که خارج از حدود اختیارات خودمون تصور می کنیم. یعنی اگه این مغز به موقع و خوب عمل می کرد، کارنامه امروز ما خیلی بهتر از وضعیت فعلی بود. علی پزشکی مسئول- که فرقی نمی کنه مسئول یه خانواده باشه یا مدرسه یا وزارت خونه- از ترس اینکه مبادا در پُست و یا اقتدار و یا منافعش شریکی برای خودش بتراشه، خودش رو عقل کل جا می زنه و نظرهای مصلحانه و ارشادی متخصصین و اهل فن رو نادیده می گیره و سعی می کنه یه جوری اونها رو از حوزه های مدیریتی دودره کنه! واقعاً چرا باید اینطوری باشیم؟ تا حالا بهش فکر کردین؟

بخند تا دنیا بهت بخنده!

آدما وقتی خسته و دلتنگ میشن، دست به کارای مختلف و عجیبی می‏زنن. بعضی‏ها فقط با یه گرد و غباری که تو چشمشون بره، به زمین و زمان، بد می‏گن و غر می‏زنن که چرا وقتی باد میاد، خاک بلند میشه. بعضی‏ها هم بر عکس، هیچی نمیگن، شکایت نمی‏کنن و با کسی هم، درد دل نمی‏کنن؛ فقط تو خودشون می‏ریزن و حرص می‏خورن، ولی یک کلمه حرف نمی‏زنن! یه دسته دیگه هستن که نه غُر می‏زنن و نه حرص می‏خورن؛ انگار خودشون‏ رو می‏خوان تو آب بندازن و اون قدر برن پایین تا غرق بشن. اصلاً سعی هم نمی‏کنن خودشون‏رو نجات بِدن یا حتی از کسی کمک بخوان! در عوض، توی این دنیای به این بزرگی، بعضی آدما رو می‏بینی که انگار نه انگار تا حالا غمگین شده باشن، یکسره لبخند تحویل آدم میدن. اون‏قدر خوشن که نمی‏دونم این همه خوشی از کجاست؛ اصلاً برای چی خوشن؟! وقتی هم ازشون می‏پرسی چرا این‏قدر خوشین؟ جواب می‏دن دنیا ارزش غصه خوردن نداره!

شاید فکر کنیم این جور آدما از هفت دولت آزادن؛ ولی اینها واقعاً اون‏قدر از درون خوشن که اگه کسی هم، چیزی به اونا بار کنه در جواب میگن دنیا ارزش غصه خوردن نداره! فقط باید زندگی کرد؛ زندگی هم، بالا و پایین داره، غم و شادی داره. مهم اینه که تو لحظه‏های حساس، تصمیم درست بگیری. تازه، من یه سری دیگه از آدما رو می‏شناسم که اصلاً دنبال غم و غصه می‏گردن. اونا نقش سنگ صبور رو دارن؛ وقتی یکی مریض میشه، پرستار می‏شن. توی رابطه‏های دوستی‏شون همیشه شریک غصه‏ها میشن. در رابطه‏های اجتماعی هم همیشه نقش مشاورهای دلسوز رو ایفا می‏کنن. انگار خودشون اصلاً غم و غصه‏ای ندارن. این جور آدما کسانی هستن که همه ما دوست داریم بعضی وقت‏ها باهاشون هم‏کلام بشیم.

این افراد، غصه‏هاشون رو پیش خودشون نگه می‏دارن و با بقیه، تا مرز و نهایت خوشبختی می‏خندن. شاید این درسته که می‏گن کسی که گریه می‏کنه، یک غصه داره و کسی که می‏خنده، هزار تا غم! چون اون که می‏خنده می‏دونه غصه خوردن، راه‏حل مشکلات نیست بلکه با خنده و آرامش، سعی می‏کنه بهترین روش‏رو برای زیستن، انتخاب کنه. به نظرم آدما وقتی می‏خندن، برای رسیدن به خوشبختی، بهتر می‏تونن تصمیم درستی بگیرن. پس عزیز جون بخند تا دنیا بهت بخنده!

باران منتشر شد...

شماره پنجم فصلنامه باران منتشر شد...

در این شماره می خوانید:

* بخش اول (رسانه): نقد و بررسی سریال لاست

* بخش دوم (جوان): در جست و جوی مادر دوم! (آسیب شناسی ازدواج پسران با دختران بزرگتر از خود)

* بخش سوم (دهکده مجازی): تحلیل و بررسی مراجعه جوانان ایرانی به وب سایت های پورنو

* بخش چهارم (دانشگاه): قسمت دوم خاطرات دکتر اسماعیل زاده، اشعار دانشجویی، گزارش خواندنی از یازدهمین کنگره تغذیه، قاب عکس یادگاری و...

دنیای متفاوت آدمها

دیروز ساعت چهار و پانزده دقیقه بعد ازظهر به این نتیجه رسیدم که پیاده روی در زیر آسمان آبی و هوای خنک می تواند یکی از قشنگترین لذتهای زندگیم باشد. درست همان لحظه با خودم اندیشیدم که ما آدمها چقدر همه چیز را به خودمان سخت می گیریم. آن قدر سیاه بین شده ایم که دیگر جایی برای دیدن سپیدی های زندگیمان باقی نگذاشته ایم. اما دیروز بعد از مدتها دوباره لذت دیدن آدمها توی پیاده رو را تجربه کردم. آدمهایی که هریک در نوع خود دنیایی از عقیده و رویا و منش و تعقلند. آدمهایی که شاید فقط برای یک بار ببینیشان اما نگاه بعضی هاشان تا عمق جانت فرو می رود. همیشه پیاده روی را دوست داشته ام بخاطر همین چیزهایش.

شاید عادت قشنگی نباشد که حواست به همه ی آدمهای دور و برت باشد اما من این کار را دوست دارم. از دیدن پیشخدمت فست فودی با سینی پر از باقیمانده ی غذای مشتری که به محض بیرون آمدن از رستوران، باد می زند زیر محتویات سینی اش و همه را پخش زمین می کند و قوطی خالی کوکایش را قل می دهد تا نمی دانم کجا لذت می برم، چون پسرک پیشخدمت قهقهه می زند به جای اینکه عصبانی شود و زمین و زمان را با فحش بهم بدوزد و از بخت نامرادش گله کند. حس خوبی به من دست می دهد وقتی دو خواهر را- اینقدر که شبیهند - می بینم که با دو شال یکرنگ از کنارم رد می شوند تو گویی یکدلیشان را می خواهند توی خیابان جار بزنند و طوری غرق همند که گویی هیچکس و هیچ چیز دیگر را به جز خودشان نمی بینند. حتی صدای بلند عابر پشت سرشان که بلند بلند با موبایل حرف می زند هم تمرکزشان را به هم نمی زند. عابر یا وکیل جوانی با کت و شلوار قهوه ای خوش رنگ و پیراهن سفید و کیف چرم قهوه ای که تلفنی به موکلش - شاید خانمی در آستانه طلاق- دلگرمی می دهد که: «تو خودتو ناراحت نکن، نگران نباش، نفقه ایام گذشته رو هم باید بده وگرنه...» نمی دانم چرا صمیمیت  کلامیش با موکل را نمی پسندم.

ناخودآگاه چیزی در گوشه ذهنم زمزمه می شود: «وکیل خوبی نیست.» دلیل خاصی برای این زمزمه ندارم. از آن ته پیاده رو دانشجوی شهرستانی- در شناخت دانشجو آن هم نوع شهرستانیش ادعایم می شود- با صورت آفتاب سوخته، ریش پروفسوری ناموزون و لبخندی که انگار جزئی از صورتش است به من نزدیک می شود. نمی دانم چه چیزی برایش خنده دار است. این خیابان و ساختمانهایش، دیدن فاصله طبقاتی اصفهانی ها با همشهریهایش یا شاید حتی قیافه ی من برایش خنده دار باشد. نمی دانم، اما آرامش عجیبی دارد و یک جور بی هدفی در طی مسیر. نگاهش را از من می دزدد انگار که فهمیده باشد سعی در خواندن افکارش دارم.

همین طوری آدمها از کنارم عبور می کنند و سیل افکاری است که بعد از هر عبور ذهنم را به خود مشغول می کند. همه ی این آدمهای پیاده دوست داشتنی اند بیشتر از آدمهای سواره. نمی دانم چرا حس خوبی به آدمهای سواره ندارم حتی وقتی آن آدم خودم باشم. شاید بیش از حد تحت تأثیر ضرب المثل «سواره از پیاده خبر ندارد» قرار گرفته ام. چه می دانم. بهرحال پیاده ها متفکرترند از نظر من البته اگر تفکر، هنوز دغدغه ی قابل توجهی باشد. هنوز نسیم خنکی می دود توی صورتم. اصفهان و این هوا؟ شاید چیزی شبیه من و این همه خوشبختی باشد. پس باید قدر دانست این فرصت را. فرصت دیدن و دم زدن. فرصت پیاده رفتن توی شهری که پیاده روهایش هر روز خالی و خالی تر می شود. شاید یکی از این خوشبختی ها سفر فردا به مشهد باشد. تجربه یک سفر دانشجویی دیگر با آدمهایی از جنس خودت. نایب الزیاره همه خواهم بود.

تحقیر یکی از زنان سرزمین من

امروز بدنبال یک کلیپ خاص در یوتیوب بودم که بطور اتفاقی به یکی از کلیپ های برنامه پارازیت برخوردم. دوستانی که هر شب کانالهای سیاسی ماهواره را بالا و پایین می کنند احتمالاً شاهد این برنامه با اجرای کامبیز حسینی بوده اند. بدون شک هیچ کس مصاحبه مجری را با فریبا داوودی مهاجر فعال زنان و عضو کمپین یک میلیون امضا از یاد نمی برد. چند ماه پیش که برنامه را بطور زنده دیدم می خواستم در موردش بنویسم ولی منصرف شدم. کلیپی که امروز در یوتیوب مشاهده کردم، ضبط شده همان برنامه بود. دیگر نمی توانم بی تفاوت از کنار این موضوع بگذرم و وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده است. هرچند که مدت زمان نسبتاً زیادی از آن می گذرد ولی همچنان، آن برنامه پارازیت اردیبهشت ماه خبرساز است.

جریان از این قرار است که کامبیز حسینی در برنامه پارازیت، حین صحبت از حقوق زنان و کمپین یک میلیون امضا به یکباره از فریبا داوودی مهاجر می پرسد: «شما چرا جلوی دوربین حجاب بر سر می گذارید در حالی که پشت دوربین و در حالت عادی بی حجاب هستید؟ آیا به نظر شما این نشانه نوعی دوگانگی در رفتار شما نیست؟» خانم مهاجر که با سوال ناگهانی کامبیز حسینی غافلگیر شده علت این امر را احترام به یک شخص خاص ذکر می کند. حسینی اضافه می کند که البته این یک امر کاملاً شخصی است اما این دوگانگی برای من سوال است و خانم مهاجر در حالی که هول شده و به صورت کاملاً غیر منطقی پاسخ می دهد: «نه اینطور نیست و برای یک فعال حقوق زنان هیچ عرصه خصوصی وجود ندارد و ...»  کامبیز حسینی همچنان به اصرار خود بر دوگانگی ادامه می دهد و خانم داوودی ضمن قبول اینکه حجاب خود را کنار گذاشته علت این امر را اعتراض به خشونت خانگی و تبعیض علیه زنان ذکر می کند. در همین زمان کامبیز حسینی با شیطنت خاصی می گوید: «البته شما هنوز حجاب دارید.» مهاجر می گوید: «بله، اما می توانم نداشته باشم.» حسینی که انگار منتظر شنیدن چنین عقیده ای است، می گوید: «پس حجاب خود را بردارید!» مهاجر شال خود را از سرش پایین می اندازد در حالی که هنوز دور گردنش است. حسینی اصرار می کند: «کامل بردارید!» و او برمی دارد در حالی که حالت چهره  و تیکهای چشمی اش که ناگهان و بعد از این اتفاق چند برابر می شود به وضوح عصبانیت و استرس او را نشان می دهد. اگر با دقت نگاه کنید اصرارهای کامبیز حسینی مبنی بر اینکه خانم مهاجر روسری خود را بردارد بیشتر به برخورد سازندگان و تهیه کنندگان فیلمهای پورنو با بازیگران زن این فیلمها شبیه است تا برخورد یک مجری با مهمان برنامه اش.

به عنوان یک بیننده از دیدن چنین صحنه ای به شدت معذب شدم. ژست پیروزمندانه ای که مجری از خودراضی به خود گرفته حالم را بهم می زند. با خودم فکر می کنم او در حدی نیست که بخواهد به خود اجازه دهد با شخصیت متینی چون فریبا داوودی مهاجر چنین بازی مسخره ای بکند. بیشتر از این تسلیم شدن خانم مهاجر عصبی ام می کند. می توانست با استدلالات خیلی محکم تر و برخوردی جدی تر مجری پارازیت را متوجه اشتباهش کرده و به او درسی بدهد برای تمام فصول مجریگری اش که دوباره پا در حوزه خصوصی دیگران دراز نکند اما متاسفانه آن قدر از شنیدن این سوال و آشکار شدن دوگانگی اش جلوی میلیونها بیننده بهم ریخته که جوابهایش یکی بدتر از دیگری است. البته حق هم دارد. هنوز هم عصبی ام می کند یادآوری آن منظره و مستأصل شدن بانوی محترمی که به هر دلیل نخواسته بود تا به امروز بدون روسری جلوی دوربین ظاهر شود.

قبل از هرچیز می اندیشم که چرا باید فردی خود را درگیر چنین دوگانگی نماید. دوگونه بودن در خصوص حجاب را در اطرافیانم هم کم ندیده ام که اغلب هم با استدلال احترام به بزرگتر صورت می پذیرد و شاید تا حدی هم قابل درک باشد. ممکن است خانومی به حجاب اعتقاد نداشته باشد اما به هر دلیلی به خواسته ی بزرگتری که اغلب پدر، مادر یا شوهر اوست زمانی که آن فرد او را می بیند روسری بر سر بگذارد. من چنین دوگانگی را نمی پسندم و معتقدم که انسان باید از هرگونه «شترمرغ بودن» در زندگی پرهیز کند چرا که بناگاه ممکن است در دام صیاد بیرحم و بی ملاحظه ای چون کامبیز حسینی گرفتار آید. از این رو شخصی چون خانم داوودی مهاجر که خود فعال عرصه حقوق زن به شمار می رود، به طریق اولی باید از چنین دوگانگی پرهیز کرده و بتواند از اعتقادش مبنی بر بی حجابی در مقابل هرکسی از جمله اطرافیانش دفاع نماید. اما در خصوص کشف حجابی که ایشان در مقابل دوربین و در تسلیم به خواسته ی یک فرد دیگر انجام داد باید بگویم ابدا آن را نپسندیدم. خانم مهاجر آن قدر دستپاچه شده بود که نتوانست جواب مستدل حداقلی همانند اینکه: «این یک امر شخصی است و به شما هیچ ارتباطی ندارد» به کامبیز حسینی بدهد در حالی که خود آقای مجری نیز به این امر که سوالی کاملاً شخصی را از مهمانش پرسیده اعتراف کرده بود. بهرحال برنامه ای بود که تمام شد ولی تلخی خاطره اش همواره در ذهنم باقی خواهند ماند. خاطره تلخ تحقیر یکی از زنان سرزمین من جلوی چشمان میلیون ها بیننده...

پسانوشت: با جستجوی عبارت «پارازیت ۱۷ اردیبهشت» در سایت یوتوب می توانید ویدئوی مذکور را مشاهده کنید.

پاسخ به یک شبهه

امروز دیدم که یکی از دوستان در وبلاگ شخصی خودش در مورد لیبرالیسم موجود در غرب مطلبی نوشته و چنان با آب و تاب از اون تعریف کرده که هرکس اطلاع نداشته باشه فکر می کنه در مورد چه مکتب و مسلک بزرگی داره صحبت می کنه! دوست دارم در این پست علاوه بر پاسخ به این دوست مون، به زبان ساده در مورد لیبرالیسم صحبت کنم و بطور مختصر نقدی بر تفکر حاکم بر تمدن غرب داشته باشم. لیبرال‌‎ها معتقدند هیچ‎کس- حتی اگر پیغمبر خدا باشد- حق ندارد تعریف شخصی خود از سعادت را مبنای رفتار‎های سیاسی و اجتماعی قرار دهد. از نگاه آن‎ها، حکومت‌‎ها حق ندارند دغدغه رستگاری و هدایت انسان‌‎ها را داشته باشند. حکومت‌‎ها باید صرفاً به‎دنبال امنیت و رفاه دنیایی انسان‌‎ها باشند و بکوشند معدل آزادی را برای همه افراد- با هر عقیده و مرامی- به حداکثر ممکن برسانند. تمام استدلالات لیبرالیستی بر این پایه استوار است که هیچ‎کس حق ندارد ادعا کند تعریف دقیقی از سعادت و خوش‌بختی بشر را در اختیار دارد؛ و بنابراین هیچ‎کس حق ندارد در تصمیمات اجتماعی و سیاسی خود، دین یا هر ایدئولوژی دیگری را دخالت دهد. ما معتقد هستیم که آفریننده انسان که تدبیر امور همه مخلوقات هستی را نیز در دست دارد، درباره سعادت و خوش‌بختی انسان سخن گفته است. در حالی‎که لیبرال‌‎ها معتقدند هیچ‎کس بالای سر انسان‌‎ها نیست تا برای‎شان تعیین تکلیف کند و بگوید چه‎چیز درست است و چه‎چیز غلط.

طرف‌داران لیبرالیزم صراحتاً به ما می‎گویند که برای بشر- دست کم در مناسبات اجتماعی- هیچ امر مقدس و در نتیجه هیچ خط قرمزی وجود ندارد و بنابراین، هیچ‎کس نمی‎تواند پیشاپیش ادعا کند مسیر درست و غلط زندگی انسان‌‎ها کدام است. جالب این جاست که در میان ما، عده‎ای نیز به اسم روشنفکری برای این‎گونه سخنان سر و دست می‎شکنند و جالب‌تر این‎که ادعا می‎کنند این طرز فکر منافاتی هم با دین ندارد! من واقعاً خنده‌ام می‎گیرد وقتی می‎بینم که عده‎ای دم از دین می‎زنند و در عین‎حال، به اندیشه‎‎های سیاسی پوپر، درست مثل سخنان یک پیغمبر علاقه نشان می‎دهند! آیا این‎‎ها قرآن نخوانده‌اند؟ یا معنای جامعه باز پوپر (Open Society) را نفهمیده‌اند؟ یا هر دو؟! همه حرف پوپر- چیزی که غرب‌گرایان لیبرال به آن می‎نازند- این است که یک جامعه باز، هیچ هدف و سعادت از پیش و از بالا تعیین شده‎ای ندارد؛ یعنی هیچ‎کس نمی‎تواند پیشاپیش معلوم کند که وضعیت ایده‌آل جامعه بشری چیست یا چه چیز باید باشد. بشر امروز تحت تأثیر لیبرالیزم غربی به‎راستی باور ندارد که پروردگاری بالای سر انسان‌هاست و انسان‌‎ها به‎خود وانهاده نیستند. او انسان را موجودی ر‎ها و بی‌صاحب می‎داند و مهم‌ترین آرزویش نیز تأمین امنیت و آسایش مادی برای انسان است.

ادامه نوشته

نگرش باکلاس به رویدادها!

در جامعه ما و شاید در جامعه شما یا حتی جامعه ایشان، همیشه لازم نیست شلوار و پیراهن و موی سر و آرایش فلان و کمربند بهمان و زیپ شلوار بیسار و... تبدیل به مد روز شوند. گاهی هم می شود یک نوع تفکر یا یک مدل دیدگاه یا یک نحو حرف زدن تبدیل به مد و تیپ روز شود. مثلاً اگر در جامعه ما در مورد همین ۳ آمریکایی که در کوههای مرزی ایران به جرم ورود غیر قانونی به مرزهای کشور بازداشت شدند، کسی حرف رادیو و تلویزیون و به طور کلی موضع رسمی کشور را پژواک دهد و بگوید که اینها به احتمال زیاد از برادران و خواهران آمریکایی جاسوس بوده اند، احدی برای حرف شما تره که خرد نمی کند هیچ، شما را به انواع و اقسام مدارک بلاهت و نادانی و سادگی مفتخر می کند! اما اگر شما موضع رسمی رسانه های مارک دار جهانی را منعکس کنید، تومنی یک میلیون می رود روی فهم و آزادگی تحلیل شما! بنده از آنجایی که هزار بار جار زده ام که خیلی نمی فهمم و نسبت به هزارتوی ملک داری و سیاست ورزی هم بیلمز تشریف دارم، نمی خواهم در این مورد که آیا واقعاً این عزیزان جاسوس بوده اند یا اینکه برای پیک نیک و هواخوری سر از کوههای کردستان ما در آورده اند قضاوتی کنم. فقط در سایت http://www.freethehikers.org چرخی زدم و کمی راجع به بیوگرافی این جوانان خواندم. لازم به گفتن نیست که سایت مذکور پس از دستگیری این ۳ نفر و توسط هوادران آزادی آنها راه اندازی شده است:

«شان بائر فارغ التحصیل افتخاری مطالعات صلح و بحران و نیز ژورنالیسم و زبان عربی از دانشگاه برکلی کالیفرنیا در سال ۲۰۰۷ است.  به زبان عربی کاملاً تسلط دارد و در طول ۷ سال گذشته مدت زمان زیادی را در خاورمیانه و آفریقای شمالی گذرانده است. شان از پائیز سال ۲۰۰۸ در دمشق زندگی کرده است. او همینطور خبرنگار و عکاس آزاد است که عکسهای زیادی از وی در آمریکا، انگلستان، کانادا و کشورهای خاورمیانه حائز کسب مقام شده است. شان تا قبل از دستیگری در کوهای مرزی ایران در حال ساخت یک مستند درباره دموکراسی در دافور سودان بوده است. شان در دمشق با سارا شورد ۳۲ ساله زندگی می کرده است. سارا در سوریه به تدریس انگلیسی و بطور همزمان یادگیری عربی مشغول بوده است. او قبل از اینکه به دمشق بیاید تحت بخشی از برنامه دانش آموزان عراقی نیز به امر آموزش مشغول بوده است. برنامه دانش اموزان عراقی، برنامه ای است که طبق آن به دانش آموزان عراقی که در دمشق زندگی می کنند مهارتهایی را می دهد تا بتوانند تحصیلشان را در مدارس آمریکایی ادامه دهند. سارا در مرخصی یک هفته ای خود تصمیم می گیرد تا با دوستانش جاش فتال و شان بائر به یک سفر کوهنوردی برود…»

هنوز هم قصد ندارم قضاوتی کنم. اینکه یک نفر زبان عربی را مسلط باشد و چندین سال در کشورهای بحران خیز منطقه پرسه زده باشد و دم آخر کوههای مرزی کردستان ایران و عراق را بدون توجه به شرایط خاص آن برای کوهنوردی و گذراندن مرخصی انتخاب کرده باشند، لزوماً معلوم نمی کند که این افراد جاسوس بوده اند. یعنی من در این زمینه نه اطلاعات خاص دارم و نه تخصص لازم برای تشخیص. من از جای دیگری دردم می آید. اینکه دوست و همکار من صرف قیافه معصوم و جوان بودن این آمریکایی ها و تکذیب ماجرا از ناحیه دولت این کشور بیاید و از بالا تا پائین مملکت را به باد تمسخر بگیرد و چشم بسته همه ادعاهای آنان را بپذیرد و مدعای مسئولین امنیتی کشور خودش را دروغ و حیله بنامد. اینکه ادعای گم شدن این آمریکایی ها در کوهای مرزی ایران را مثل وحی منزل بپذیرد، اما درباره بازداشت چند ایرانی به جرم خرید تسلیحات ممنوعه برای ایران، به هیچ جای ماجرای ادعایی حتی شک هم نکند. اینکه دستگیری مأمورین رسمی ایران در اربیل عراق را حق آمریکایی ها بداند اما قصد ایران از دستگیری ملوانهای انگلیسی را باج خواهی و تجاوز ایران به آبهای بین المللی بداند!  متأسفانه مد روزمان شده هر چه از جانب تریبون های رسمی شنیدیم را دروغ بدانیم و به بازگو کنندگانش بخندیم. چرا که اگر این نکنیم یا مصداق بارز ساده لوح و سطحی نگر و بی سواد هستیم و یا لابد یک کارتن یا حتی بیشتر ساندیس تگری گرفته ایم!

هنرمندان همه کاره!

خوب البته که زندگی خرج دارد. برای همین است که شما می بینید یک نفر ده تا شغل دارد که هیچکدام به یکدیگر شبیه نیست! تازه اگر یکی دو ساعت هم وقت اضافه پیدا کند، حاضر است کار یازدهم و دوازدهم را هم با کمال میل بپذیرد! البته این مسئله برای اقشار مختلف یک کوچولو متفاوت است. بعضی ها از سر ناچاری چند شغل دارند. بعضی دیگر هم مثل این هنرمندان پر ریخته از سر تفنن! 

شاید اگر بشنویم یکی مثل هدیه تهرانی عکس هایش را در گالری فلان به نمایش گذاشته، چندان شاخ در نیاوریم (که نیاوردیم!) چون خیلی هم به بازیگری بی ارتباط نیست. یعنی مثلاً با چسب معمولی رازی هم می توان این دو را به هم چسباند. اما احتمالاً آموزش اسکی توسط محمدرضا گلزار به تیم ملی اسکی را هیچ رقمه نتوان با هیچ سریشی به بازیگری و خوانندگی و شغل های دیگر این آقا چسباند! 

روزانه ها...

1- وای که من چقدر عاشق این ایام دهه فجر از 12 تا 22 بهمن هستم. اینقدر که من این ایام رو دوست دارم، فکر نکنم روزهای دیگه رو به این اندازه دوست داشته باشم. شنیدن سرودها و آهنگ های مختلف انقلاب، پخش تصاویر و فیلمهایی اوایل انقلاب، خون هایی که به پای حفظ این نظام ریخته شده، همه و همه یه احساس خاصی رو در منی که نسل سوم این انقلاب محسوب میشم، به وجود میاره. یه احساس شادی و نشاط و همراه با یه نوع احساس وظیفه. اینکه آیا میراث دار خوبی خواهم بود؟... امیدوارم که در آینده اینطور باشه. بهرحال فرارسیدن ایام دهه فجر رو به همه تبریک عرض می کنم.

2- امروز در لپ تاپ پدر گرامی یه فیلمی رو پیدا کردم که از مدتها پیش دنبالش بودم و اصلاً گیرش نمی آوردم. همش فکر می کردم که توی لپ تاپ بابا به غیر از طرح ها و نقشه های ساختمانی مختلف، هیچ چیز دیگه ای پیدا نمیشه. واجب شد که یه روز کامل رو به جست و جو در سیستم یاد شده بپردازم. من و بابا نداریم که!

3- چرخ زندگیم به شدت سرعت گرفته و گویا موقع پیاده سازی بسیاری از تصمیماتی که مدتها پیش در سر داشتم، فرا رسیده. تصمیماتی که شاید نتایجش به این دنیای مجازی کشیده بشه و برای همیشه از این وبلاگ و دنیای مجازی خداحافظی کنم. بهرحال در روزهای آینده بیشتر در موردش می نویسم.

4- امتحانات تموم شد و نمرات هم عالی. ترم بعد رو هم همین طوری درس بخونم، به احتمال زیاد در «جشنواره دانشجوی نمونه کشوری» سال آینده رتبه خوبی رو کسب می کنم. امسال که نشد ولی امیدوارم سال آینده از جمله کسانی باشم که در سالن شهید بهشتی نهاد ریاست جمهوری، این افتخار رو کسب کنم.

5- قربون امام رضا برم که وقتی می طلبه، درست و حسابی هم می طلبه! از دو نهاد دانشگاه برای سفر به مشهد دعوت شدم که در فاصله بین دو ترم صورت می گیره. البته چون من به شدت مشتاق تجربه شهادت بوسیله سازمان هواپیمایی کشوری هستم، سفر هوایی رو به زمینی ترجیح میدم!

6- به محض اینکه از مشهد برمی گردم باید خودم رو برای سفر به سرزمین عشق آماده کنم. تاریخ سفر عمره جلو افتاده و از تابستان، به اسفندماه منتقل شده. در آینده، حسابی از همه حلالیت می طلبم! نمی دونم چرا ولی یه حسی بهم میگه این سفر، تأثیرات بسیاری زیادی رو در زندگیم برجا خواهد گذاشت.

صبح بخیر وزارت امور خارجه!

به نظر من آدم حداقل اگر با خودش رو راست نیست، گاهی لازم است کمی با مردم رو راست باشد. معادله پیچیده ای که نیست. سال گذشته یک انتخاباتی برگزار شد. پس از آن هم اتفاقاتی افتاد. یک عده حق داشتند، یک عده فکر می کردند حق دارند و یک عده هم که کلاً ناحق بودند! این وسط مردم به نسبت عمق بینایی، تحلیل و شاخص های خود، میان هواداران این دو عده تقسیم شدند. یک عده هم ماندند آن وسط. من الان به این که کدام عده حق می گفتند و کدام عده فکر می کردند که حق می گویند کاری ندارم. من با آن وسط مسط ها کار دارم. یعنی آنهایی که از این نمد، کلاهی برای خودشان گرفتند. خوب قطعاً این عده ی وسطی، همه جا، از جمله در وزارت خارجه هم یافت می شود!

تازه به نظر من در چنین جایی منافق بازی و پنهان کردن اغراض واقعی، نمود بیشتری دارد. توضیحش را حال ندارم بدهم. همین قدر بدانید که جایی که دلار و ماموریت اروپا و آمریکا و... برای خیلی ها حرف اول را می زند و میزان حق و حقیقت در همین چیزها خلاصه می شود، خیلی طبیعی است که ۴ تا دیپلماتش هم از این فرصت طلایی بهره ببرند و با سوار شدن روی موج، رنگ خود را سبز فسفری جلوه بدهند! پس برای یکی مثل بنده که تقریباً چند سالی می شود اخبار مربوط به وزارت امور خارجه را به دقت دنبال می کنم خبر پناهنده شدن شاپور قلی و صفدر میرزا و... به فلان کشور خیلی هم شاخ دار نیست! چیزی که باعث رویش شاخ های بنده می شود، تکذیبهای مکرر و بی حاصلی است که متأسفانه آقایان بدان عادت کرده اند! آیا هیچ عقل درست و درمانی توجیه این میرزا قلی های نامبرده را برای پناهنده شدن به نروژ و فنلاند و هزار گور دیگر را می پذیرد؟! اینکه یکی بیاید دلیل استعفا و متعاقب آن پناهنده شدنش را «سرکوب مردم توسط رژیم» و «پیوستن به جنبش سبز» بداند و بعد که کارش درست شد به خیال کچل خودش کمپین رنگی راه بیاندازد تا احیاناً این وسط هم پولی به جیب بزند، برای هر عقل ناقصی قابل قبول باشد و حکایت از قلب سلیم و روح گوگوری مگوری اینها باشد، برای عقل ناقص من حکایتی جز شارلاتان بازی و فرصت طلبی رذیلانه نیست.

 

آقایان صاحب سکان (یا شاید هم صاحب دکان) دیپلماسی! شما را به خدا کمی هم از خواب خرگوشی دربیایید! والله با پناهنده شدن ۴ تا دیپلمات نامرد که از اول هم عضو باشگاه بزرگ ایران نبوده اند، عرش جمهوری اسلامی نمی لرزد! دیپلماتهایی که با سجاده آب کشی و تزویر وارد باشگاه شده، چند صباحی به رنگ صاحبان اصلی درآمده اند و بعد ریش و ریشه را با هم تراشیده اند و از باشگاه کنده  و به اصل خود برگشته اند! این که شما بیایید مصاحبه بعد از مصاحبه دلایل و توجیهات بی خود، برای این اقدام بتراشید و از آن طرف هم بطور ضمنی طرف را تهدید کنید که «عاقل باش و برگرد»، جز اینکه خودتان را مضحکه رسانه های خبری آن طرف آبی کنید، هیچ توطئه ای را خنثی نکرده اید!

بجای این بالا و پائین پریدن ها، یک صدم از آن گزینشی که  قبل از ورود و استخدام، روی کارکنان اعمال میکنید را هنگام عزیمت به مأموریت اجرا کنید. بالاخره این آدم یک شبه که دل فیلش به یاد جنبش مردمی (!) ایران به تاپ تاپ نیفتاده است. یک شبه که تصمیم نگرفته تا به قول خودش از نظام اطاعت نکند! بگردید ببینید عقبه فکری چنین آدم هایی از کی و کجا شکل می گیرد! بجای درمان به فکر پیشگیری باشید. بعد هم بجای آن که دم به دم تکذیب کنید و بعد تائید کنید، خیلی رک و پوست کنده بگویید  که در یک باغ سیب، ممکن است محصول درختی سیب فاسد و خرابی باشد. هر سیب خراب هم احیاناً کرم دارد! تازه ممکن است این باغ، کلی هم علف هرزه داشته باشد. وزارت خارجه هم کلی دیپلمات متعهد و انقلابی دارد، چند تایی هم دیپلمات کرم خورده و هرز! آن وقت می بینید که ملت اینقدر هم نادان و ناسپاس نیست که برای کرم ریختن ۴ تا علف هرز، کل باغ را به آتش بکشد! بجای این تکذیب ها به فکر هرس دوباره باغ باشید تا کرمهای احتمالی بعدی اینطور برای جیب و منافع خودشان، شرف نداشته ملی شان را به اسم دفاع از جنبش رنگها، به حراج نگذراند!

مناجات یک مرد آسمانی

قسمتی از مناجات های شهید چمران

«خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم، با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشان ها صعود نمایم. محو عالم بی نهایت شوم. از مرزهای علم وجود درگذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم

حضرت ابوالفضل (ع) در مختارنامه

مختارنامه اینک به قسمتهای میانی خود نزدیک شده است اما هنوز وقایع بزرگ تاریخی مثل شکست قیام توابین و پس از آن، انتقام مختار از قاتلان دشت کربلا هنوز به تصویر کشیده نشده است. مدتی است که این سریال تاریخی در میان استقبال بی‎نظیر طیف‎‎های مختلف جامعه ایرانی، با شنیده شدن زمزمه‎‎هایی درباره به تصویر کشیدن چهره حضرت ابوالفضل (ع)، دچار حاشیه‎ای داغ‎تر از متن شده است. این زمزمه ها واکنش هایی را در میان جامعه مذهبی در پی داشته است. اوج این برخوردها، واکنش شدید آیت‌الله وحید خراسانی بود که در سخنانی به تهدید صدا و سیما در صورت نشان دادن چهره ابوالفضل (ع) پرداخت! هرچند این واکنش و واکنش‎‎های مشابه در میان برخی از مراجع، منجر به تغییراتی در نمایش صحنه‎‎های مختارنامه شد اما سئوالات و ابهاماتی را برای من و بسیار از علاقمندان دیگر در جامعه پدید آورده که توجه به آن می‎‎تواند از عوارضی که ممکن است بعد‎ها به‎دنبال داشته باشد، بکاهد.

مسأله نمایش تصویر اهل‎بیت در میان مراجع تقلید، مسأله‎ای اختلافی است که آرای گوناگونی درباره آن بیان شده. از سویی روال جامعه دینی ما در مسائل اختلافی، در میان مراجع بزرگوار تقلید، احترام به رأی و اجتهاد فقهای دیگر و در میان مردم، عمل به رأی مرجع تقلید خود بوده است و این‎که در چنین مسائلی مجتهدی مثل آیت الله وحید خراسانی به‎عمل همه جامعه طبق رأی خود پافشاری کند، امری غیرمعمول است و این سئوال مطرح می‎‎شود که آیا چنین اصراری نوعی بی‎احترامی به دیگر مراجع عظام تقلید و مقلدین آن‎‎ها تلقی نمی‎‎شود؟ رأی اکثر مراجع بزرگوار تقلید در این مسأله، جایز نبودن نمایش تصویر اهل‎بیت در صورت هرگونه اهانت یا هتک حرمت به ایشان است. آیا در اثری چون مختارنامه که سرشار از حب به اهل‎بیت است و اصولاً با هدف آشکار ساختن حقایق تاریخی درباره زندگی ایشان ساخته شده است، چنین قصد و نیتی متصور است؟

سختی و دشواری گام نهادن در تولید اثر‎های فاخر و عظیم مذهبی، امری بدیهی است و به همین دلیل کمتر کسی جرأت ورود به این عرصه را دارد. این‎که کارگردان قابلی چون داوود میرباقری با عشق و سوز حقيقی وارد این عرصه می‎‎شود و سال‎‎ها وقت خود را برای تولید یک اثر فاخر ملی و دینی صرف می‎‎کند، با چنین برخورد‎هایی مواجه شود، بی‎شک باعث می‎‎شود که پس از این همین افراد معدود نیز انگیزه خود را برای فعالیت‎‎های بعدی از دست بدهند و این در شرایطی است که اثرگذاری‎‎های مثبت این آثار در جامعه ایرانی و سایر کشور‎های اسلامی به وضوح قابل‎مشاهده است و ضرورت تولید آثار بیشتر کاملاً احساس می‎‎ شود.

به هرحال سخنان آیت الله وحید خراسانی تأثیر خود را بر مختارنامه گذاشت و ترس مدیران صدا و سیما از ایجاد واکنش های بیشتر سبب شد تا در قسمت های آینده، صحنه های مورد انتظار کارگردان به نمایش درنیاید. تا آنجا که من اطلاع دارم در ابتدا قرار بود صحنه های مربوط به حضور حضرت ابوالفضل (ع) که حدود 30 دقیقه می شد، بطور کلی از سریال حذف شود! اما خبری که اکنون در یکی از خبرگزاری ها خواندم حکایت از این دارد که قرار است تصویر ابوالفضل (ع) با استفاده از تکنیک های تلویزیونی (تروکاژ) مانند تصویر امام رضا (ع) در سریال ولایت عشق نورانی شود. با چنین رویکردی به جرأت می گویم که زیباترین و تأثیرگذارترین صحنه های مختارنامه به همین سادگی از بین می رود. یادم نمی رود آن مصاحبه داوود میرباقری (کارگردان مختارنامه) را که می گفت با وضو سر صحنه رفتیم و وقتی در حال تصویربرداری صحنه های شهادت حضرت ابوالفضل (ع) بودیم، اشک در چشمان همه حلقه زده بود... حیف چنین صحنه هایی که در مختارنامه به این سادگی آسیب می بیند... مناسب بود تا دست‎اندرکاران صدا و سیما از همان ابتدای کار به این حساسیت‎‎ها توجه می‎‎کردند تا زحمات و تلاش‎‎های زیاد دست‎اندرکاران این سریال عظیم تاریخی، تحت‎الشعاع قرار نگیرد.

یک موج سوار ماهر!

اولین بار در یکی از سایتهای خبری قسمتهایی از «طنز جدید مهران مدیری» را دیدم که محتوای آن تمسخر شبکه های فارسی زبان لس آنجلسی بود. بعد شنیدم که مجموعه کامل این آیتم ها به مدت ۵۰ دقیقه به صورت سی دی تهیه شده و در سطح شهر و بلکه کشور به سرعت در حال فروش است. حس فضولی، از آن جمله حواسی است که اگر به دادش نرسی می تواند بسیار کشنده باشد. بنابراین، در به در گشتیم و بالاخره کل ۵۰ دقیقه را دیدیم و حسمان تخلیه شد! دقیقاً یادم نیست قبل از این تخلیه بود یا بعد از آن که در جایی خواندم یکی از نویسندگان قهوه تلخ نسبت به این آیتمها واکنش نشان داده و تولید آن را مربوط به ۴ سال قبل دانسته است. اینکه کلیپ مربوط به یک مجموعه آیتم هست که ۴ سال پیش ساخته شده و قرار بوده وارد شبکه خانگی بشود. در اینجا قصد ندارم راجع به ماهیت این کلیپ و حواشی مربوط به آن بپردازم. بلکه بیشتر مایلم تا راجع به تحلیلم درباره انتشار این طنز صحبت کنم.

   

سوابق کاری فردی مثل مهران مدیری نشان میدهد او کسی نیست که بی گدار به آب بزند. اصولاً مدیری نشان داده است تا وقتی از موفقیت مالی و مردمی یک کار اطمیان نداشته باشد، وارد گود نمی شود. به این قرینه، به نظر می رسد ساختن مجموعه ای که اساساً قابلیت کسب مجوز ندارد (به علت ماهیت غیراخلاقی و غیرعرفی غالب آیتم ها) به چشم مدیری و تیم تهیه کنندگان او، کاری عبث و به نوعی از پیش شکست خورده است. بنابراین اولین فرضیه این است که این کار هدفمند صورت گرفته است. تاریخ و زمان ادعایی تولید این آیتمها نیز محل بحث و اشکال است. ۴ سال، در کشوری مثل کشور ما، برای مخفی نگه داشتن چنین برنامه ای که قاعدتاً سر و صدای زیادی را بوجود می آورد، زمان کمی نیست. آن هم در شرایطی که هر جریان سیاسی بدنبال آتو گرفتن از جریان رقیب است. حتی فرضاً که این قول را بپذیریم، سئوال اینجاست که اگر این کار مربوط به ۴ سال پیش بوده، چرا و چگونه تا امروز مخفی مانده و چرا و چگونه اکنون و با این حجم به بیرون درز کرده است؟ بنابراین فرضیه دوم این جا شکل می گیرد که این کار احتمالاً نه ۴ سال پیش، بلکه اندکی پیش یا پس از شروع سریال قهوه تلخ بوده است.

چنانچه فرضیه دوم را بپذیریم، سئوال اصلی اینجاست که اساساً بیرون دادن این کلیپ چه هدفی را دنبال می کند؟ شروع قهوه تلخ با استقبال عظیم مردم روبرو شد. این استقبال به حدی بود که تهیه کنندگان این سریال را هم غافلگیر کرد. به عللی که جای بحث آن اینجا نیست، کم کم شایعاتی در مورد این کار مطرح شد مبنی بر اینکه مهران مدیری در این کار مسائل روز میان مردم و حکومت را به چالش کشیده است. با این ذهنیت، شخصیتهای سریال هر یک نماینده طیفی از ارکان حکومتی محسوب می شوند که با فساد و سوء مدیریت خود مملکت را به ورطه نابودی کشیده اند و از این منظر کل حکومت به سخره گرفته شده و در تقابل با مردم قرار گرفت. این مورد به همراه بروز شایعاتی از قبیل تعطیلی زود هنگام پروژه قهوه تلخ، انتقاد صریح صدا و سیما ازا ین سریال و عدم تائید آن از جانب رئیس سازمان، همه و همه این ذهنیت و نگرانی را در سازندگان سریال قهوه تلخ ایجاد می نمود که هر لحظه امکان تعطیلی و توقیف پروژه وجود دارد. بنابراین فرصت را مغتنم شمرده و آیتمهای تولیدی را به عنوان برگ برنده رو کردند. به این ترتیب، دیگر فرقی نمی کند که این آیتمها ۴ سال قبل تولید شده باشند یا محصول این نگرانی ها بوده باشد. آنچه به نظر می رسد، تعمد تهیه کنندگان آن برای پخش آن در این بازه زمانی است.

   

این کار احتمالاً دو هدف را توامان دنبال می کند: مدیری و تیمش دامن خود را از شایعات موجود پاک می کنند و ادامه کار قهوه تلخ تضمین می شود و دیگر اینکه اعتماد نصفه و نیمه مجریان و متصدیان فرهنگی کشور و بخصوص صدا و سیما را برای برنامه های بالقوه آتی بطور کامل بازمی گردانند. هدف سومی را هم می توان متصور بود و آن اینکه فرصتی است تا به تلویزیون های خارج نشین ضربه شصتی نشان داده شود. همه این فرضیه ها اگر مطابق واقعیت باشد همگی نشان دهنده یک چیز است و آن هوش بالا و زیرکی شخصی مثل مهران مدیری است. هنگامی که قهوه تلخ شروع شد، عده ای از مخالفین و معاندین داخلی و خارجی جمهوری اسلامی، مهران مدیری را نمونه کامل یک هنرمند مردمی و همگام با اعتراضات مردم دانسته و او و کارش را به جهت محتوای مخالف گونه اش، بی نهایت ستایش کردند. حتی این تکریم و تحبیب ها باعث شد تا استثنائاً این بار، سیل کپی رایت، این اثر مدیری را با خود نبرد و محصول او فروش خوبی پیدا کند. از سوی دیگر طبق شنیده ها باعث شد تا شهرام همایون، همان کسی که اساس توجه کلیپ طنز مهران مدیری به او و برنامه های بی محتوای شبکه ضد جمهوری اسلامی وی بود، بعد از کلی فحاشی به مدیری و بعد از آنکه او را عامل وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی معرفی کرد، به نشانه اعتراض برنامه اش را تعطیل کند.

مهران مدیری اما، از نظر من نه عامل اطلاعاتی است و نه هنرمند معترض دمکراسی خواه و همراه با مردم. مدیری حکم موج سوار ماهر و کارکشته ای را دارد که امواج دریا و بادهای مخالف و موافق را به خوبی می شناسد. او بخوبی میداند که چه وقت و چگونه زاویه اش را به چه مقدار تغییر دهد تا نه تنها غرق نشود، بلکه همواره در اوج موج بماند.

برداشت کوچکی از حقیقت

دنیای امروز خیلی با دنیای دیروز و حتی دنیای پریروز فرق دارد. اگر بخواهیم دقیقتر بررسی کنیم باید بگویم حتی با دنیای روز قبل از پریروز هم بسیار متفاوت است. منظور من این نیست که مثلاً ۲۰۰ سال پیش مردم دنیا سوار گاری و درشکه می شدند اما الان گاری هایشان مدرن شده. یا مثلاً ۲۰۰ سال پیش مردم دنیا از نوک انگشت شصت پا تا عمق زیر چانه شان پوشیده بود، اما بعضی مردم امروز دنیا کم مانده همان ۴ تا برگی هم که به اسم لباس تنشان کرده اند را از تن بکنند! همینطور منظور من این نیست که مردم ۲۰۰ سال پیش روحشان هم خبر دار نمی شد که روستا یا شهر کنار دستشان کلا زیر سیل مفقود شد، اما امروز مردم ریودژانیرو حتی تعداد سطل آشغالهای خیابانهای توکیو را هم می توانند در گوگل ارتز بشمارند. منظور من دقیقا یک چیز ساده است. و آن مسئله تقسیم کار بین المللی است. در دنیای ۲۰۰ سال پیش هر کس وظیفه خودش را انجام می داد و هر چه لازم داشت را خودش تولید می کرد. اما امروز دیگر این کار بی معنی است. یعنی مثلاً وقتی شما یک یخچال یا لپ تاپ می خرید هر قطعه اش ساخت یک کشور است. این کشورها طیف وسیعی ار کشورهای دنیا را در بر می گیرد که البته حتما یک پای آن چین است.

این دو عنوان خبری را درنظر بگیرید:

-ابراز نگرانی مجدد آمانو از برنامه هسته ای ایران
-ابراز اطمینان مجدد آمانو از برنامه هسته ای ایران

پر واضح است که ما یک آمانو بیشتر نداریم که راجع به مسائل هسته ای و این چیزها صحبت کند. یعنی مثلاً ما حمید یا محمود یا حتی بیژن آمانو منظورمان نیست! منظور دقیقاً همان آقای یوکیا آمانو، دبیر کل آژانس بین المللی انرژی اتمی است. در اینجا یک خبرنگار انگلیسی، طبق معمول گزارشی را تنظیم کرده که هر دوی این عنوان ها را می توان از آن بیرون کشید. در واقع نکته همین جاست. آن مثال یخچال و لپ تاپ را یادتان است؟ حالا خبر را هم به عنوان یک کالا به آن مثال اضافه کنید. اگر در دنیای ۲۰۰ سال پیش می زیستیم، آن طرفی که این گزارش کلاً به ضررش بود آن را منتشر نمی کرد و طرف دیگر با آب و تاب آن را تعریف می کرد. اما در جهان فعلی، که دنیای تقسیم کار بین المللی است و خبر هم یک کالاست، هر رسانه ای یک بخش از کار را منتشر می کند تا یک وقت زیادی فشار نیاید!

گاهی بعضی دوستان کم لطفی می کنند و می گویند رسانه های «خودی» دروغ می گویند. گاهی هم بعضی دیگر از دوستان بی انصافی می کنند و می گویند رسانه های «بی خودی» دروغ می گویند. بنده به هر دو گروه عرض می کنم که نه اینها دروغ می گویند و نه آنها! مسئله پایبندی به جریان آزاد اطلاعات و اخبار را کلاً بی خیال شوید. چون به نظر من بیشتر به یک شوخی بی مزه شبیه است! درست همان طور که وقتی از حقوق بشر صحبت می شود باید پرسید: حقوق «کدام» بشر؟ در اینجا هم باید پرسید جریان آزاد «کدام» اطلاعات و اخبار؟ مسئله اینجا همان مسئله تقسیم کار بین المللی است. ما در حد بضاعت، امکانات و ملاحظات خودمان، از بخشی از حقیقت، بخشی از خبر تولید می کنیم؛ آنها هم با توجه ملاحظات خود از بخش دیگر حقیقت، بخش دیگری از خبر را تولید می کنند! حالا این به نظر شما دروغ گویی است یا تقسیم کار؟!