گذشت و بخشش

اکثر ما یاد گرفته ایم که بخشیدن دیگران کار خوبیه. یاد گرفته ایم که بخشیدن، کار مقدس و معنوی هستش و در آموزه های دینی ما احادیث زیادی در اینباره وجود داره. اما به نظر من یه علت مهمتری واسه گذشت وجود داره و اون اینکه اگه دیگران رو نبخشیم، زندگی واسه مون سخت میشه! فرض کنیم که شما رئیس من هستین و من رو اخراج می کنین و من بهتون میگم: «هیچوقت شما رو بخاطر این کارتون نمی بخشم.» حالا چه کسی رنج می بره؟ شما یا من؟

من دائم راه میرم، زخم معده می گیرم، بی خواب میشم، اعصابم میریزه بهم و شما احتمالاً در میهمانی خوش می گذرونین! چرا عقیده داریم که اگه کسی رو نبخشیم، اون شخص رنج می بره؟ به نظر من این یه عقیده احمقانه هستش! کینه جویی ما رو بیمار می کنه. واسه بخشیدن کسی لازم نیست با کاری که کرده موافق باشیم. اما اگه بخواهیم زندگی خوبی داشته باشیم، باید اون رو ببخشیم. بخشیدن راحته؟ معمولاً نه! ولی ما دیگران رو نمی بخشیم تا اونها سود ببرن بلکه واسه منفعت شخصی خودمون این کار رو می کنیم.

کسی از گربه های ایرانی خبر نداره

اعتراف مي‎كنم كه اگر بنا نبود چيزي درباره فيلم «كسي از گربه هاي ايراني خبر نداره» بنويسم، همان يك ربع بيست دقيقه اول تماشاي آن را رها مي كردم و به كار ديگري مي پرداختم. مثلا موسيقي گوش مي دادم، كتاب هاي نيمه تمامم را مطالعه مي كردم يا كمي چرت مي زدم. مي‎دانم كه در جمله هاي بالا نوعي موضع‎گيري زودهنگام عليه فيلم به چشم مي خورد، در صورتي‎كه قواعد نقدنويسي ايجاب مي كند آدم به اين زودي دستش را براي مخاطب رو نكند يا دست‎كم مسير اصلي نقد را لو ندهد، ولي بايد بگويم من غالبا با لبخندهاي ديپلماتيك و ژست هاي روشنفكرانه ميانه اي ندارم و ترجيح مي‎دهم حرفم را رك و پوست‎كنده – بي آن كه هيچ پرده‎پوشي و نهان‎روشي منفعلانه اي در آن به چشم بخورد - بر زبان بياورم.

اگرچه مي دانم ممكن است با اين بي‎پروايي تمام حيثيت روشنفكري يك آدم زير سئوال برود؛ با اين همه تفكر و حقيقت را بيشتر از پزهاي احمقانه دوست دارم و معتقدم صداقت در گفتن چيزي كه به آن پايبندي، خودش نوعي شجاعت است. هنوز نمي دانم چرا سليقه اي كه قادر است آثار دسته چندم سينماي آمريكا و فرانسه و ايتاليا را تحمل كند، از مقاومت در برابر يك فيلم به ظاهر ايراني ناتوان و عاجز است. آيا مشكل از طبع و سليقه ويران من است يا برخي از سينماگران ايراني ديگر چيزي براي عرضه در چنته ندارند. مي‎دانم كه فهم و درك نويسنده اين كلمات، قطع و يقين متر و معيار خوبي براي تشخيص خوب يا بد بودن يك فيلم نيست، ولي اين واقعيت را هم بايد پذيرفت كه نوشتن يك ايراني درباره فيلمي كه ظاهرا ايراني است، ولي براي مخاطب غيرايراني ساخته شده، كار دشواري است.

 پوستر فیلم

ممكن است گفته شود ما درباره فيلم هاي فورد و هيچكاك و آنتونيوني و گدار و ملويل و برگمان و كوروساوا و برتون هم حرف مي زنيم، نقد مي نويسيم و گفت وگو مي كنيم، حالا چرا حرف زدن از يك هم‎چون فيلمي بايد سخت باشد. جواب من به اين اشكال اين است: ما ممكن است راجع به فيلم هاي اين كارگردانان حرف بزنيم و بحث كنيم - فارغ از اين كه از آثارشان خوش‎مان بيايد يا نيايد-ولي غالبا درباره يك فيلم سينمايي حرف مي زنيم، نه يك بيانيه ناشيانه سياسي. من با اين كه به سياست بي‎علاقه نيستم، ولي غالبا سعي مي كنم حساب هنر را از بيانيه سياسي سوا كنم. چون به نظرم اين‎همه كتاب نخوانده و فيلم نديده و موسيقي نشنيده هست كه دست‎كم مي توانند حرفي براي گفتن داشته باشند؛ اجازه نمي دهند بيش از اين وقت بيچاره‎مان را پاي حرف هاي صد من يك غاز سياسي بگذاريم. اشتباه نشود، من هيچ مشكلي با هنر سياسي ندارم، ولي نمي توانم آروغ هاي سياست‎زده را در پوشش فيلم و كتاب تحمل كنم. در ثاني شماري از بهترين فيلم هاي تاريخ سينما، فيلم هاي سياسي هستند كه كمتر كسي پيدا مي شود كه ديدن آن‎ها را به ديگران توصيه نكند.

جرج اورول در جايي مي نويسد: «تكرار مي‎كنم كه هيچ كتابي از تعصب سياسي رها نيست. اين عقيده كه هنر بايد از سياست بر كنار بماند، خودش يك گرايش سياسي است. در سراسر 10 سال گذشته، آن چه كه بيش از همه مي خواسته‎ام انجام دهم، عبارت بوده از تبديل‎سازي نوشته سياسي به هنر. هنگامي كه به نوشتن كتابي دست مي زنم، به خودم نمي گويم من در كار آفرينش يك اثر هنري هستم. كتاب مي نويسم زيرا دروغي هست كه مي خواهم برملايش سازم. واقعيتي هست كه درصدد معطوف ساختن توجه ديگران به آن هستم.»

اين حرف اورول اگرچه با نوعي سياست‎زدگي آميخته است، اما در دنيايي كه ما در آن زندگي مي كنيم ظاهرا از سياست‎زدگي گريزي نيست، پس حرف مهم و به درد بخوري به نظر مي رسد. با اين همه، اورول هم كه اين كلمات را بر زبان مي آورد، هرگز از اصول داستان‎پردازي در كارهاي خود عدول نكرد و از قصه، تريبوني براي جارزدن شعارهاي پوشالي نساخت، در حالي كه كارگردان فيلم گربه هاي ايراني نشان مي دهد نه تنها داستان گويي و ظرفيت هاي شگفت‎آور آن را نمي شناسد و از سينما چيزي نياموخته، بلكه حتي روضه‎خواني روي منبر را هم خوب ياد نگرفته است. وگرنه سينما را قرباني نق‎زدن هاي سياسي خود نمي كرد…

تيتراژ دو زبانه فيلم نشان مي‎دهد فيلم از همان ابتدا براي مخاطب وطني ساخته نشده است. در صورتي‎كه يك فيلم دست‎كم بايد در وهله اول مخاطب بومي را در نظر بگيرد و بعد در فكر اقبال جهاني باشد. فيلمي كه براي مخاطب داخلي حرفي نداشته باشد، براي بيننده خارجي هم چيزي نخواهد داشت. مگر اين كه طبق معمول سال هاي اخير جشنواره هاي اروپايي بخواهند با باج هاي سياسي آبروي يك فيلم را بخرند. ما نبايد فراموش كنيم كه به‎عنوان مثال كوروساوا قبل از آن كه يك فيلم‎ساز جهاني باشد، يك كارگردان ژاپني بود و پيش از آن كه به مخاطب خارجي بينديشد، به مردم ژاپن فكر مي كرد. اين قانون غير‎قابل تغيير سينماست. در صورتي‎كه بهمن قبادي، نه به مخاطب ايراني فكر مي كند و نه به كساني‎كه مدعي است اين فيلم را براي آن‎ها ساخته.

من ابداً باور نمي كنم كه قبادي موقع ساختن اين فيلم نگران فعالان گروه هاي موسيقي زيرزميني بوده، چراكه در اين صورت سعي مي كرد كمي به كاراكتر آن‎ها، زندگي‎شان و آرزوهاي‎شان نزديك شود. تصويري كه قبادي از آن‎ها ارائه مي دهد تصويري در لانگ‎شات است؛ تصويري كه بيشتر با سليقه جشنواره ها خارجي و توريست ها جور است. او لااقل مي‎توانست با كنكاش در كاراكتر يكي از اين بچه هاي فعال در موسيقي زيرزميني مخاطب را به همذات‎پنداري با آن‎ها وادارد، در صورتي‎كه نه تنها اين اتفاق در فيلم نمي افتد، بلكه دنده هاي اين بچه ها نردباني مي‎شود تا آقاي كارگردان از پله هاي آن بالابرود و با ميكروفون هاي فرصت‎طلبانه پز اپوزيسيونش را تكميل كند. سكانس اول فيلم جايي‎كه ما از زبان بابك چيزهايي درباره قبادي مي شنويم، گوياي همين نكته است. به ياد بياوريم ديالوگ اشكان را كه مي گويد: «اين‎جا هيچ كاري نميشه كرد. تو اين مملكت فايده اي نداره...»

اين جمله در واقع از زبان كاراكتري به نام اشكان بيان نمي شود، بلكه حرفي است كه كارگردان توي دهن بازيگرش گذاشته. درست مثل آن دو شخصيت نابينا با آن بازي هاي افتضاح كه قرار است از طرف كارگردان بگويند كه ايران از بس جاي مزخرفي شده، حتي براي كورها هم جايي ندارد و آن‎ها نيز بايد از كشور خارج شوند تا بتوانند نفس بكشند. وگرنه آدم كور كه توانايي ديدن جايي را ندارد. يك چيزي شبيه به اين جمله: مرده شور اين مملكت را ببرن كه براي كورها هم چيزي نداره... يا عكس چپه شده حسين فهميده توي تلويزيون دخمه پيرمردي كه براي ديگران ويزا و پاسپورت جور مي‎كند، اگر يك حرف معترضانه سياسي نيست – كه اتفاقا با بدترين شيوه هم تدارك ديده شده جوري كه باعث تهوع مي‎شود_ پس چيست؟ غير از اين است كه آقاي قبادي مي خواهد بگويد آن نسل و آرزو‎هايش رو به فرو‎پاشي است و الخ...

همين‎طور ماجراي سرنشين هاي مشكي‎پوش موتوري كه جلوي ماشين اشكان و نگار را مي گيرند و سگ را از توي ماشين بيرون مي كشند. چرا اين دو نفر در كادر نيستند؟ يا چرا قاضي دادگاه در كادر نيست؟ ممكن است بگويند كارگردان اصرار دارد بگويد آن‎ها را به رسميت نمي شناسد، ولي به نظرم واقعيت چيز ديگري است؛ او عمدا جوري اين نماها را بسته كه مخاطب احساس كند با يك سري دست هاي پشت پرده مواجه است. دست‎هايي كه به‎خاطر قرار گرفتن در تاريكي، ترسناك و وهم‎آور شده‎اند. آيا اين سينماست يا نفرت و كينه اگزجره شده كسي كه سعي دارد چاقوي اغراض سياسي‎اش را پشت باراني فرانسوي‎اش قايم كند؟

نكته ديگري كه مي شود درباره‎اش حرف زد نحوه استفاده از صداهاي جانبي روي تصويرهاست. اتفاقا اين شيوه تنها عاملي بود كه مي توانست كمي فرم فيلم را نجات بدهد. اما متأسفانه زير پاي ناشي‎گري هاي تكنيكي از دست رفته است. فكر نمي كنم يادآوري اين مسئله ضرورتي داشته باشد كه سينما يعني فرم. فيلمي كه فرم نداشته باشد اصلا فيلم نيست. حتي اگر قرار است حرفي هم پشت فيلم وجود داشته باشد، حتما بايد به وسيله فرم گفته شود. هيچكاك مي‎گويد: «هنرمند براي بيان حرف‎هايش بايد غرامت بپردازد. اين غرامت ايجاد جذابيت براي مخاطب است...» ولي قبادي طبق معمول جوري از صداهاي جانبي استفاده مي كند كه در نهايت به بيان اعتقادات بيرون متني‎اش (شعارهايي نچسب) كمك كند؛ مثل پخش صداي دعاي فرج در دادگاه.

بد نيست اين جا يك مثال بياورم، در فيلم «مرد عوضي» هيچكاك، صداهاي بيرون از كادر نقش تعيين‎كننده اي دارند. در ابتداي فيلم وقتي هنري فوندا توي كافه يا رستوران نشسته - درست يادم نمي آيد - صداي آژير اتومبيل پليس توي فضا مي‎پيچد. ما به‎عنوان مخاطب بعد از ديدن اين پلان طبق يك تجربه نفساني و تجربي، ناخود‎آگاه مي فهميم كه اتفاقي در شرف وقوع است، اتفاقي كه يك سرش به پليس مي رسد. البته هيچكاك دراين فيلم به ذات پليسي دنياي جديد اشاره مي كند. دنيايي كه همه چيزدر آن روي پايه هاي سوءظن بنا شده و به‎راحتي آب خوردن مي تواند سرنوشت يك مرد بي‎گناه و خانواده بيچاره او را دست‎خوش تغيير كند. مرد عوضي يكي از نشانه هاي درخشان سينماي قصه‎گوست. درست برعكس فيلم كارگردان ما كه كلا داستان را فراموش كرده است. من معتقدم آن چيزي كه ممكن است بيننده را به تماشاي اين فيلم بنشاند، مطلقا سير داستاني آن نيست - چون اصلا داستاني وجود ندارد - بلكه موسيقي برآمده از دست‎رنج گروه هاي زيرزميني است كه به داد فيلم‎ساز مي رسد. به‎خاطر همين است كه مي گويم فيلم‎ساز از گرده اين بچه ها بالا رفته تا... بگذريم!
خلاصه اين كه صداهاي فرامتني ابدا نتوانسته اند بار تكنيكي - تكنيك فيلم را به‎دوش بكشند...

حرف از داستان‎پردازي شد. ممكن است بگويند اين فيلم بيشتر از آن كه داستاني باشد؛ مستند است و حتي دوربين روي دست هم كه اين روزها توي سينماي ايران مد شده مبين همين نكته است. اين حرف در توجيه روند ضعيف داستاني فيلم نوعي عذر بدتر از گناه است. در تيتراژ ابتدايي آمده است: اين فيلم از يك داستان واقعي ساخته شده؛ يا چيزي شبيه به اين. همين جمله نشان مي‎دهد ما با يك فيلم داستاني روبه‎رو هستيم كه ادعاي مستند بودن دارد، گرچه استناد به واقعيت هاي بيروني براي يك فيلم فضيلتي به‎شمار نمي آيد. داستان خودش واقعيتي است كه گاهي مي تواند از واقعيت پيرامون ارزشمندتر باشد. اين درست همان ظرفيت عظيمي است كه در دل داستان نهفته است. ظرفيتي كه در اين فيلم ناديده گرفته شده و بعضا در پاي تصاوير رو و گل‎درشت - مثل نشان دادن پرواز يك پرنده و بلافاصله تصوير كردن يك سيم خاردارِ قرباني شده است.

پی نوشت: مي‎خواستم درباره پايان‎بندي فيلم چيزي بگويم كه منصرف شدم. اين همه ضعف تكنيكي در پرداخت سكانس هاي مهم نهايي واقعا شگفت‎آور است...

تعریف و تمجید

وقتی کسی به شما میگه «کارتون رو عالی انجام دادین» یا «تو یه دوست فوق العاده هستی» خوشحال نمیشین؟ اکثر مردم از شنیدن چنین جملاتی خوششون میاد. بیشتر افراد فکر می کنن که تلاشهاشون بدون توجه می مونه و کسی دوستشون نداره، بنابراین وقتی که ازشون تعریف کنیم و مثلاً بگیم: «کارت حیرت آوره!»، «تو یه انسان بی نظیر هستی»، «چقدر لبخندی که میزنی زیباست» در واقع یه روز یا یه هفته اونها رو شاد کرده ایم!

البته بعضی از افراد با تعریف کردن خجالت زده میشن. حتی شاید ظاهراً با این کارتون مخالف باشن، اما شرط می بندم که قدر کلمات محبت آمیز شما رو می دونن. فقط نمی دونن که چطوری باید بگن «متشکرم!». با این حال به نظر من باید از این افراد هم تعریف کرد! وقتی از کسی تعریف می کنیم، یه جایزه بزرگ هم نصیب خودمون میشه و اون اینکه این عمل، ما رو هم شادتر می کنه!

البته تعریف و تمجید با چاپلوسی و تملق فرق داره! چاپلوسی از روی ریاکاری هست ولی تعریف کردن، خاطرنشان کردن صادقانه قابلیت های دیگران هست. مردم فرق این دوتا رو خوب می فهمن. پس بیایین از امروز با خودمون قرار بذاریم تا هر روز یه نفر رو شاد کنیم.

با ارزش ها و بی ارزش ها

فکرشو بکنین که در سیاره مریخ آثاری از حیات (مثلاْ یک حشره یا یک مورچه) پیدا میشد. البته این رویداد به دلیل شرایط محیطی سخت مریخ هیچگاه اتفاق نخواهد افتاد، اما فرض محال که محال نیست! اونوقت ببینین که مردم چه غوغایی به پا می کردند! عنوان اصلی صفحه اول تمام روزنامه ها به این موضوع اختصاص پیدا می کرد: «در خارج از کره زمین نیز حیات وجود دارد!» و دانشمندان از خود بی خود می شدن که «وای خدای من! یه گونه جدید!»

در حالیکه خیلی عجیب و در عین حال جالبه که بدونین فقط طی سال قبل، 27 هزار گونه جدید پرنده، گیاه، حیوان و حشره روی زمین کشف شده! ولی این موضوع هیچوقت، صدر اخبار روزنامه ها رو به خودش اختصاص نداد! در حالیکه بعضی از گونه های ببرها، پانداها و قورباغه ها در حال انقراض هستن، خیلی جالبه که ما بدنبال علائم حیات در خارج از کره زمین می گردیم!

تا به حال شده که به دور و برمون یه نگاهی بندازیم؟ بجای اینکه به داشته های با ارزش خودمون نیم نگاهی کنیم، همیشه خدا چشممون دنبال خرت و پرتهای جدیده! و دست آخر وقتی قدر اون چیزی رو که داشته ایم می فهمیم که از دستش بدیم!

ما مشرک هستیم؟!

چند روز پیش داشتم وب سایت « راصد » که یکی از سایت های رسمی کشور عربستان سعودی هست رو نگاه می کردم. چشمم به یه مقاله ای افتاد که نویسنده اش با آوردن دلایل خنده دار سعی داشت تا شیعیان رو مشرک جلوه بده. یه نظر برای مقاله اش گذاشتم و با آوردن دلایلی، تمام حرفهاش رو زیر سوال بردم. حالا امروز دیدم که نویسنده همون مقاله که اسمش « محمدغفار عبدالله » هست توی وبلاگم نظر خصوصی گذاشته و با ارائه گزاره هایی از اعتقادات شیعیان سعی داره تا بازم ما رو مشرک جلوه بده! متأسفانه تعدادی از افراد بعضا ناآگاه تحت تأثیر این سفسطه های میشن و به همه اعتقادات شون پشت پا می زنن. با استناد به قرآنی که هم ما شیعیان قبولش داریم و هم آقایون وهابی، پاسخ ایشون رو در زیر میدم. امیدوارم که همیشه دریچه های قلبمون بر روی حقیقت گشوده باشد جناب محمدغفار!


1- شما و آقایون وهابی مى گويید اگر نام كسى را در كنار نام خدا ببريم شرك است!

اگر اين سخن شما درست باشد، خداوند نعوذ باللّه خود مشرك است. زيرا در آيه 74 سوره توبه مى فرمايد: «وما نقموا الاّ اغناهم اللّه ورسوله من فضله» خداوند و پيامبرش آنها را بى نياز نمودند. و در آیه 42 سوره زمر مى فرمايد: «اللّه يتوفّى الانفس» خداوند جان ها را مى گيرد. و در آیه 11 سوره سجده مى فرمايد: «يتوفّاكم ملك الموت» ملك الموت جان شما را مى گيرد. بنابراين واسطه داشتن نه تنها شرك نيست، بلكه اساس هستى بر مبناى واسطه است .

2- شما مى گويید پيامبر كه مُرد، مُرد، خاك شد و از بین رفت و نباید به ایشان متوسل شد!

اولاً ما شیعیان اين مطلب را قبول نداريم. ثانياً، بر فرض محال قبول كرديم. ما به مقام پيامبر متوسل مى شويم و مقام، زنده و مرده ندارد! مقام ابوعلى سينا محفوظ است چه زنده باشد و چه نباشد.
علاوه بر آن كه ما معتقديم كه پيامبر و ائمه ما زنده اند. قرآن در آیه 169 سوره آل عمران مى فرمايد: «و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون» و گمان مبريد كسانى را كه در راه خدا كشته شدند، مرده اند، بلكه آنها زنده و در پيشگاه خداوند روزى مى خورند. شهدا نه تنها زنده اند، بلكه قرآن در آیه 170 سوره آل عمران مى فرمايد: «فرحين بما اتاهم اللّه من فضله» آنها به خاطر نعمت هايى كه خداوند به آنها داده است، خوشحالند.
علاوه بر آيات قرآن و استدلال هاى فوق كه توسل را جايز مى داند، يك دليل تجربى هم بر جواز توسّل داريم و آن بر آورده شدن حوائج است. ميليون ها انسان مؤمن و معتقد، با توسل به اهل بيت حاجات خود را از خداوند مى خواهند و خداوند حاجت هاى آنها را برآورده كرده و مشكلاتشان را برطرف مى سازد. اگر انجام اين گونه كارها شرك است، پس چرا حاجت ها برآورده شده و اينگونه دعاها مستجاب مى شود؟ چرا آنها ما را كمك مى كنند؟ آيا خداوند متعال و آن بزرگواران، ما را به شرك سوق مى دهند؟!

3- شما می گویید نوشتن نام بر روى قبور شرك است و مثلاً وقتى ما به شما پيشنهاد مى كنيم كه نام مبارك ائمه بزرگوار بقيع را روى قبور مطهرشان بنويسيد، مى گويید اين كار شرك است!

من از شما سؤال می کنم چگونه نام فلان پادشاه را روى سنگ يادبود احداث و يا تعمير و توسعه فلان مسجد مى نويسيد! آيا به نظر شما اين عمل شرك نيست؟! چطور شما نام يك خيابان را در ابتداى آن خيابان مى نويسيد؟ واقعاً كجاى نوشتن نام و نشانى و مشخصات شرك است؟!

4- شما می گویید سلام و يا نفرين بر مردگان شرك است!

شنيدم كه امام جماعت مسجدالنّبى گفته است افتخار مى كنم كه چهل سال است به پيامبر(ص)، سلام نكرده ام !خوب، اگر سلام به انبيا شرك است، پس نعوذ باللّه خدا هم مشرك است. چون خود خداوند به پيامبرانش سلام مى كند: سلام على نوح ( آیه 79 سوره صافات)، سلام على ابراهيم (آیه 109 سوره صافات)، سلام على موسى و هارون (آیه 120 سوره صافات)، سلام على آل یاسین (آیه 130 سوره صافات)، سلام على المرسلين (آیه 181 سوره صافات)


5- شما می گویید تبرّك شرك است!

اگر تبرك شرك است، پس چرا خليفه اول و دوم را در كنار بدن مطهر پيامبر دفن كردند؟ اگر شرك است، پس چرا خودتان اعتقاد دارید که در مراسم حج، استلام حجرالاسود و بوسيدن آن مستحب است؟ مگر حجرالاسود، سنگى بيش نيست؟

6- شما می گویید به دور قبرها چرخيدن شرك است!

در كنار كعبه، حِجراسماعيل واقع است كه در داخل آن قبور حضرت اسماعيل، حضرت هاجر و تعدادى از انبيا قرار دارد. در اعمال حج و عمره به ما دستور داده اند كه هنگام طواف به دور خانه كعبه، به دور حِجر اسماعيل هم بگرديم. اگر چرخيدن دور قبر شرك است، پس چرا خداوند به ما دستور داده كه به دور قبر بچرخيم و طواف كنيم؟!

7- شما می گویید که ما در هنگام نماز سر بر مهر مى گذاريم، بنابراين ما بت پرست و مشرك هستیم!

آيا هر كس پيشانيش را روى هر جا گذاشت، يعنى آن را مى پرستد؟! اگر كسى سر بر روى مُهر گذاشت، خاك پرست مى شود؟ پس شما هم مشرك هستيد و شرك شما بيشتر است! چون سر بر هر چيزى مى گذاريد. بنابراين شما هم موكت پرست هستيد، هم فرش پرست و هم...! در حالى كه چنين نيست. بلكه در حقيقت، سجده براى خداوند است و هركس سر بر مهر مى گذارد، خدا را مى پرستد. البته برخى از عوام كارهاى غلطى انجام مى دهند، كه مربوط به مذهب شيعه نيست. مثلاً هنگام وارد شدن به حرم مطهر امام رضا (ع)، پاشنه درب ورودى را سجده مى كنند. بوسيدن اشكال ندارد، ولى سجده مخصوص خداست.


8- شما می گویید برگزارى مراسم جشن و سرور به مناسبت ميلاد پيامبر(ص) و ديگران شرك است! و به ما و ساير مسلمانان اعتراض مى كنید كه چرا براى ميلاد پيامبر و امامان جشن مى گيريد؟!

پاسخ شما را قرآن مى دهد. قرآن در آیه 114 سوره مائده مى فرمايد: حضرت عيسى(ع) به خدا عرض كرد: «ربّنا انزل علينا مائدةً من السماء تكون لنا عيدا لاوّلنا و آخرنا» خداوندا! يك غذاى آسمانى بر ما نازل فرما، تا عيدى براى تمامى ما باشد. من از شما سؤال مى كنم: آيا تولد يك پيامبر و امام، به اندازه يك مائده آسمانى ارزش ندارد؟ اگر مثلاً دو تا گلابى از آسمان نازل شود عيد است، اما تولد پيامبر به اندازه دو تا گلابى براى ما مايه جشن و سرور و شادمانى نيست؟ چه قدر انسان بايد كج سليقه باشد؟!
 
9- شما می گویید چرا ما شیعیان در قبرستان بقيع، به احترام ائمّه معصومين و ساير بزرگان آرميده در بقيع، كفش هاى خود را در آورده و با پاى برهنه حركت می كنيم؟

آيا اگر به احترام مكان و زمين مقدسى پابرهنه شويم، اشكالى دارد؟ مگر خداوند در آیه 12 سوره طه به حضرت موسى(ع) نمى فرمايد: «فاخلَع نَعليك انّك بالواد المقدّس طُوى» كفش هاى خود را در آور، چون در سرزمين مقدّسى هستى !

10- شما می گویید هر ذکری جز «یا الله» شرک است، حتی اگر «یا محمد» و یا «یا علی» باشد. اصولاً هر گونه استمدادى از غير خدا را شرک می دانید.

من از شما می پرسم که اگر «يا حسين» گفتن شرك است پس اين سخن فرزندان حضرت يعقوب(ع) كه آمدند خدمت پدر و گفتند: «يا ابانا استغفر لنا» (آیه 97 سوره یوسف) پدر جان از خداوند بخواه ما را ببخشد، حكمش چيست؟ اگر بگوييد حضرت يعقوب(ع) زنده بود كه از او استمداد كردند، به شما می گویم که حسين بن على(ع) نيز زنده است زيرا قرآن در سوره 169 آل عمران مى فرمايد: «و لاتحسبنّ الّذين قُتلوا فى سبيل اللّه امواتا بل احياء عند ربّهم يرزقون» و گمان نكنيد كسانى كه در راه خدا كشته شده اند، مرده اند، بلكه زنده و در پيشگاه پروردگار خود روزى مى خورند.

11- شما می گویید ساخت گنبد و بارگاه شرك است!

اولاً ما گنبد را نمى پرستيم. اگر گنبدى را مى سازيم مى خواهيم اعلام كنيم كه زير آن مردى الهى و موحد مدفون است. گنبد علامت بندگى خداست، نه علامت شرك.
ثانياً ساختن مسجد و بارگاه بر مزار و قبور بزرگان الهى در متن قرآن آمده است. قرآن در آیه 21 سوره کهف در نقل ماجراى اصحاب كهف مى فرمايد: هنگامى كه ماجراى اصحاب كهف بر ملا شد، مردم براى ديدن آنها شتافتند، ولى آنها را مرده يافتند. هر كس پيشنهادى كرد؛ يكى پيشنهاد كرد كه بر روى آنها، بناى يادبودى ساخته شود. ديگرى پيشنهاد كرد كه مسجدى بر روى غار بنا كنيم. اين پيشنهاد پذيرفته شد... بنابراين ساخت مساجد و حرم كه محل عبادت و راز و نياز و تلاوت قرآن است، در كنار و بر روى قبور ائمه چه اشكالى دارد؟!
ثالثاً ساختن گنبد به جاى سقف مسطّح، كارى عقلائى و منطقى و هنرى است. زيرا گنبد از زيباترين و بهترين و بااستحكام ترين نوع معمارى است .طلاكارى گنبد و ضريح نيز نشان دهنده عشق به اهل بيت (ع) است. خداوند در آیه 23 سوره شوری به پيامبرش مى فرمايد: «قل لا اسئلكم عليه اجرا الاّ المودّة فى القربى» بگو من چيزى به عنوان مزد رسالت از شما مطالبه نمى كنم، مگر دوستى با اهل بيت من. در واقع طلا كارى گنبد و ضريح، نوعى ابراز علاقه و محبت به اهل بيت پيامبر و تعظيم شعائر و تشكر از آنهاست. علاوه بر آنكه نوعى زينت و زيبايى است و زيبايى نيز هيچ ايراد و اشكالى ندارد، بلكه امرى پسنديده است.

پی نوشت: آنقدر با استناد به قرآن، همین کتاب الهی می توان دلایل مستحکم و قطعی آورد که با رجوع به آنها می توان به پوچ بودن عقاید فرقه وهابیت پی برد. استناد به آثار صحابه و دیگر آثار ارزشمند که اذعان به این موضوع دارد خود حدیث مفصلی دارد!

حکایت ما ایرانی ها

توی سایت تحقيقات مركز آمار ايران بودم که چشمم به یه خبری خورد. « تحقیقات مرکز آمار ایران نشان مي دهد كه مردان ايراني روزانه به‎طور متوسط 2 ساعت و 18 دقيقه و زنان 21 دقيقه به فعاليت هاي شغلي و كار مفيد مي‎پردازند. اين درحالي است كه متوسط ساعت كاري مفيد در ژاپن بيش از 8 ساعت در روز است! » حرفهای ناگفته زیادی درباره این موضوع وجود دارد. ۲ ساعت و کجا و ۸ ساعت کجا؟! با این اوصاف مي شود در ايران اداراتي را متصور شد كه اگر حقوق كاركنان آن، ماه‎به‎ماه به حساب‎شان ريخته شود و آن‎ها اصلا سر كار نيايند، سودش براي اداره بيشتر خواهد بود.

وقتي كاركنان سر كار مي آيند به خدماتي مانند سرويس اياب و ذهاب، نظافت اتاق‎ها، آبدارخانه، ناهار و ناهارخوري، روزنامه، تلفن كردن كارمندان به اين طرف و آن طرف، امكانات تفريحي و رفاهي، اضافه كار، رسيدگي به امور اداري و هزار و يك كار ريز و درشت ديگر احتياج است. اما وقتي اصلا به اداره نيايند، هيچ‎كدام از اين هزينه هاي اضافي بر گردن اداره نمي افتد. سيستم كم‎انگيزه اداري ما آن‎قدر پرهزينه و كم‎فايده است كه گاهي كار نكردنش مي‎تواند بهتر از كار كردنش باشد. در اين صورت، آيا نمي توان طبيعي دانست كه دولت بدش نيايد هر از گاهي چند روزي را تعطيل اعلام كند تا هم خودش از اين بابت سود كند و هم مردم تفريحي كرده باشند؟!

در چنين شرايطي هم دولت راضي است، هم مردم راضي اند و اصولا تعطيلات مثل يك چوب دو سر طلا مي ماند! البته این چیزی که می گویم بیشتر شبیه به یک شوخی می ماند تا یک موضوع جدی! با خود فکر می کنم که بجای اینکه همه مشکلات را به گردن دولت بیفکنیم و به قول معروف تمام کاسه کوزه ها را سر نهادهای دولتی بشکنیم، ای کاش کمی هم در کاری که انجام می دهیم احساس مسئولیت داشته باشیم و مدام شعار ندهیم که ما فلان تمدن بزرگ و کهن را داشتیم و ما این بودیم و آن... که به قول شاعر: گیرم که پدر تو بود فاضل/ از فضل پدر تو را چه حاصل!

پی نوشت: واقعا از خودم خجالت کشیدم که این آمار رو دیدم. ما باید ۲ ساعت کار مفید داشته باشیم و آن ژاپنی ۸ ساعت!

رفقای نیمه راه

بين عامه، روايت مشهوري هست كه مي‎گويند در زمان خلافت امير مؤمنان(ع)، كسي دزدي كرده بود و بايد مجازات مي‎شد. آن زمان دست دزد را قطع مي‎كردند و مهم نبود سازمان‎هاي بين‎المللي درباره اجراي حكم خدا چه مي‎گويند. دست مجرم را براي مجازات دزدي قطع كردند و دشمنان علي(ع) - مثلا ياران معاويه - زبان به طعنه باز كردند كه طعم عدالت را چشيدي؟ ديدي عدل علي چه بدبختي‎هايي مي‎آورد؟ مرد، به سخن آمد كه بهترين بندگان خدا، دست مرا به‎دليل خطايي كه كرده‎ام قطع كرده! به تعبير ما يعني به معاويه مربوط نيست!

آقاي طلحه و جناب زبير كه سيف‎الاسلام پيامبر بود، از دوستان و ياران علي(ع) به حساب مي‎آمدند. آن ماجراي معروف را شنيده‎ايد كه سراغ امام عدالت رفتند و امام، شمع بيت‎المال را خاموش كرد و به درخواست آن‎ها براي كسب امتياز ويژه اعتنا نكرد. امام حتي پاسخ درخواست برادرش عقيل را هم با عتاب داد و به قول امروز دعوايش كرد كه واي بر تو، از علي چه مي‎خواهي؟ كليد ولايت آقايان طلحه و زبير از اين‎جا خاموش شد و در رفاقت با علي بن ابي‎طالب كم آوردند. مي‎گويند طلحه و زبير آن اميرالمؤمنيني را دوست داشته و مي‎خواستند كه، به حرف آ‎ن‎ها گوش بدهد و اجازه بدهد روي حق مردم راه بروند و انبوه آدم‎ها را محض خاطر آن‎ها ناديده بگيرد.

مي‎گويند طلحه و زبير در آستانه و ميانه جنگ با امام مسلمانان پشيمان شده بودند، اما راه بازگشتي پيدا نكردند. اما جنگ با اميرالمؤمنين(ع) اشتباه كوچكي نبود. با علي(ع)، كه در ليل‎المبيت جان پيامبر را نجات داد، با سردار بزرگ خيبر، با «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» غدير خم، با حيدر بدر و احد. اجازه بدهيد بگوييم طلحه و زبير خودشان را با امام حكومت اسلامي مقايسه كردند و گفتند نظر من فلان، نظر علي بهمان و اشتباه اين صحابه پيامبر و ياوران سابق حضرت حيدر همين بود و تفاوت سلمان، ابوذر و مالك با اين‎ها همين است.

پی نوشت: کاش در این دوره و زمانه برای منجی و امام زمانمان رفیق نیمه راه نباشیم و با تمام وجود در راهی باشیم که آن را حق تشخیص داده ایم... 

دیدار با یک هنرمند

همیشه آنقدر که از مصاحبت و همنشینی با چهره های فرهنگی و هنرمند لذت می برم، از بودن با دیگران این احساس شور و شعف در وجودم تجلی نمی یابد. و اینبار با یکی از همان چهره های فرهنگی مواجه شدم. علی معلم دامغانی، رئیس فرهنگستان هنر! سمیناری که دیروز در تالار استاد فرشچیان برگزار شد فرصت خوبی بود تا این چهره مورد علاقه ام در دنیای ادبیات را از نزدیک ببینم و پای صحبت هایش بنشینم.

چیزی که نام این استاد فرهیخته را بیش از هر زمان بر سر زبان ها انداخت، انتخابش به عنوان رئیس فرهنگستان هنر بود. معلم دامغانی بر صندلی کسی تکیه زد که سال گذشته یکی از خبرسازترین آدم های سیاسی مملکت محسوب میشد، و همین ماجرا این انتخاب را به انتخابی پرحاشیه تبدیل کرد. از یک سو پیاده نظام سبز بر او تاختند، تا آنجا که به بی سوادی و عدم شناخت از هنر متهمش کردند! و از سوی دیگر دوستان سابق، یعنی دیگر هنرمندان انقلاب بر او خرده گرفتند که نباید نام و اعتبارش را وسط می گذاشت و این مسئولیت پرحاشیه را در این برهه خطیر می پذیرفت.

اما خود استاد در سخنرانی دیروزش به این سؤال که « چه شد این مسئولیت را پذیرفتید؟ » پاسخ داد. ایشان گفت که اگر این مسئولیت را نمی پذیرفتم، هزار و یک معنا داشت و و اگر می پذیرفتم یک معنا! و استاد پذیرفت، حتی اگر به قیمت پراکنده شدن برخی دوستان منجر می شد و به قول خودشان: با هر کرامتی، غرامتی هست! سخنرانی دیروز ایشان بسیار پرمحتوا و جذاب بود. از بیدل دهلوی گفتند و حافظ را در دیوانش جست و جو کردند. خمسه نظامی را کاویدند و جستاری به شش دفتر مولانا زدند. در جامعه ای که همیشه بر این گمان بوده ام که مردمش نسبت به دنیای ادبیات دید چندان خوشی ندارند، استقبال فوق العاده جمعیت دیروز از سخنرانی ایشان مرا به حیرت واداشت.

پی نوشت: اگه می بینین لحن صحبتم یه کم ادبی شده بخاطر تأثیر سخنرانی دیروزه. یه کم بگذره، عادی میشه

رؤیت هلال ماه

عصر سه شنبه این هفته بهمراه گروه رصدی مون عازم ارتفاعات استان میشیم تا به جست و جوی هلال جذاب و باریک ماه رمضان بپردازیم. البته بخاطر جدایی زاویه ای کم و سن جوان ماه به احتمال زیاد موفق به دیدنش نخواهیم شد و طبق تقویم، روز پنج شنبه اول ماه مبارک رمضان خواهد بود. اما اگر موفق به دیدن هلال در شامگاه سه شنبه بشیم، روز اول ماه مبارک رمضان چهارشنبه خواهد بود. طبق وظیفه ای که داریم در هر صورت باید گزارشی کامل از مشاهدات رصدی مون رو برای دفتر مقام معظم رهبری ارسال کنیم و کارشناسان دفتر ایشون با توجه به گزارش هایی که از سراسر کشور دریافت می کنند، روز اول ماه رو اعلام خواهند کرد.

البته جذابیت جست و جو برای رویت هلال در روزهای پایانی ماه رمضان بیشتر میشه و در اون رصد پایانی آخر ماه، باید با دقت به جست و جوی این کمان باریک بپردازیم. هیچوقت یادم نمیره دو سال پیش رو که گروه رصدی ما یکی از چهار گروه رصدی بود که از بین ۲۰۰ گروه سراسر کشور، موفق به رویت هلال شد و گزارش ما یکی از استنادهای دفتر مقام معظم رهبری برای اعلام رویت هلال ماه شوال قرار گرفت و عید فطر اعلام شد. خاطرات شیرین اون لحظه رو هیچوقت از یاد نمی برم. اینکه بلافاصله بعد از غروب خورشید، تو فقط چند دقیقه فرصت داری تا قبل از غروب هلال جوان، با دوربین دوچشمی یا تلسکوپی که در اختیار داری به مشاهده یکی از باریک ترین کمان های زیبای ماه بپردازی...

پیشاپیش فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه تبریک عرض می کنم.

خوابی به اندازه صد سال تنهایی!

خواب هستم و خواب می بینم که به روستایی زیبا پا گذاشته ام. روستایی که خانه هایش در اطراف یک رودخانه زیبا قرار گرفته اند. رودخانه ای با آبی زلال و شفاف و سنگهایی سفید و صاف. مردمش برایم عجیب به نظر می رسند. به نظرم می رسد که این روستا را قبلا در جایی دیده ام. در واقعیت یا جایی در پشت پرده های های ضمیر ناخودآگاهم. نگاهم به تابلویی ختم می شود که نام روستا را بر روی آن با قلمی درشت نوشته اند: ماکوندو! این نام برایم آشناست. نام همان روستایی ست که در رمان صد سال تنهایی با تصوراتش چند روزی را زندگی کردم.

در این خیالات هستم که گابریل گارسیا مارکز را در جلوی خودم می بینم. همان پالتوی سیاه زمستانی اش را پوشیده. حرفی نمی زند. تنها دستش را به سوی خانه ای دراز می کند. نمی دانم چرا ولی به ناچار به سوی آن حرکت می کنم. یک خانه زیبا با ایوانی بلند و گلهای سرخی که در زیبایی غروب، رنگ دلنوازی به خود گرفته اند. به ناگاه مادرم را در قد و قامت اورسولا می بینم! از تعجب زبانم بند آمده. و در آن سوی ایوان، خواهرم که نقش آمارانتا را پذیرفته و بر روی صندلی همیشگی ربکا مشغول گلدوزی ست! پدرم که در کالبد خوزه آرکادیو بوئندیا ظاهر شده و تبر به دست مشغول خرد کردن هیزم هاست. خدای من چه شده؟ نکند تمام اینها زیر سر گابریل گارسیا مارکز است که مرا و خانواده ام را محکوم به زندگی در ماکوندو کرده است؟ او را می بینم که به رویم می خندد. از شدت عصبانیت دندانهایم را به هم می سایم.

از دور کسی را می بینم که به سویم می دود. خدای من! چه شباهتی! او سرهنگ جرلیندو مارکز است! مرا سرهنگ اورلیانو بوئندیا خطاب می کند و خبر می دهد که در بیست و سومین جنگ هم شکست خورده ایم! خدایا این چه کابوسی ست؟ نکند واقعیت داشته باشد؟ رو به جرلیندو مارکز می کنم و سعی دارم که به او بفهمانم من علی پزشکی هستم نه سرهنگ اورلیانو بوئندیا! اما به حرفهایم گوش نمی کند و در حال گزارش دادن در مورد اوضاع جبهه هاست. گابریل گارسیا مارکز را می بینم که هنوز به من می خندد.

به ناگاه خودم و سرهنگ جرلیندو مارکز را می بینم که دست بسته به سینه دیوار چسبیده ایم و جوخه آتش، اسلحه هایشان را به سمت ما هدف گرفته اند و منتظر فرمان آتش. آنقدر وحشت کرده ام که حتی لحظه ای نمی توانم فکر کنم. این چه سرنوشت شومی ست؟ من اینجا چه می کنم؟ اگر من سرهنگ اورلیانو بوئندیا هستم پس علی پزشکی کیست؟ کجاست؟ چرا اینگونه بازیچه دست یک نویسنده روانی قرار گرفته ام؟ ربکا را می بینم که برایم دست تکان می دهد و رمدیوس را که در آن دنیا منتظرم مانده تا زندگی ابدی را آغاز کنیم! گروهبان فرمان آتش را می دهد و من خطوط سفیدی را می بینم که حاصل رد گلوله هایی است که به سمت من و سرهنگ مارکز می آیند. قبل از اصابت اولین گلوله با وحشت از خواب بلند می شوم. عرق سردی بر پیشانی ام نشسته است. مدتی طول می کشد تا متوجه شوم که هر آنچه را دیده ام خیالی بیش نبوده و تنها بازیچه دست گابریل مارکز در رمانش بوده ام!

پی نوشت: آقای مارکز! تو تنها یک نویسنده روانی هستی که اینگونه با خواننده ات در خواب بازی می کنی. همین

رمان آیات شیطانی

به محض پایان آخرین امتحان دانشگاه، اولین کتابی که در لیست مطالعات تابستانیم قرار داشت و مدتها به خودم وعده می دادم که خوندن اون رو شروع خواهم کرد، رمان آیات شیطانی نوشته سلمان رشدی بود. نیم ساعت پیش آخرین صفحه اش رو هم ورق زدم و مطالعه اش رو به پایان رسوندم. از سلمان رشدی قبلا دو رمان دیگه خونده بودم. یکی Midnights Children که علیه فرهنگ هند و عادات و سنت های اجتماعی و مذهبی اون بود و اون یکی رمان Shame که به بررسی اوضاع زندگی در پاکستان می پرداخت و فرهنگ و حاکمیت اون کشور رو مورد انتقاد شدید قرار میداد. اما هیچگاه موفق به خوندن رمان آیات شیطانی نشده بودم که یکی از دلایلش نایاب بودن این کتاب بود.

به لطف یکی از دوستان، لینک دانلود کتاب رو در اینترنت پیدا و شروع به مطالعه اش کردم. داستان آیات شیطانی از جایی شروع میشه که یکی از هواپیماهای مسافربری خطوط هوایی هند به نام بوستان (نام یکی از باغهای بهشت!) در مسیر لندن توسط چهار نفر آدمربا ربوده میشه. در ادامه چون کسی به خواسته هاشون توجه نمی کنه، هواپیما رو منفجر می کنن. در بین کشته شدگان دو مرد تولد دوباره پیدا می کنن: اسماعیل نجم الدین و صلاح الدین چمچا والا. در ادامه، داستان حول این دو شخصیت و تحولات فکری و روحی آنها چرخش می کنه. 

تا حالا پيش اومده از مشهد يا كرمان يك شيشه ادويه هفت رنگ بخرين؟ روز اول قبل از بسته بندي بار سفر، اين شيشه و محتوياتش زيباست اما وقتي به شهر خودتون مي رسين، خبري از اون رنگ ها و لايه هاي منظم نيست و همه چيز با هم قاطي شده! كتاب آيات شيطاني هم همين طوره. وهم و خيالات يه ديوانه كه روي كاغذ چيده شده و مقصودي جز تخريب چهره هاي مشهور دنياي اسلام به ويژه پيامبر اكرم(ص) نداره. اين رمان، قصه درست و درماني هم نداره. نويسنده در اين ٥٠٠ - ٦٠٠ صفحه، شخصيت خودش رو روي دايره مي ريزه؛ گاهي انگليسي انگليسي است و گاهي به شدت از جادو و جنبل و آيين ماقبل تاريخ هندوها كمك مي گيره.

مشكل سلمان رشدي به طور كلي با دين و خداست. اگه دقت کرده باشین در داستان هاش، انسان ها وقتي پيروز ميشن كه از خدا رو مي گردونند! اعتقاد به خداوند ريشه هر دين و مذهبيه، اما رشدي اين عنصر رو از زندگي خود و داستان هاش حذف مي كنه و نسخه اي كه براي بيماري الحاد و بي ديني تجويز مي كنه؛ جادو هست! جالبه كساني كه از انديشه او دفاع مي كنن، اغلب مدعيان دنياي صنعتي، واقع گرايي و تجربه گرايي هستن و هيچ نسبتي با ماوراءالطبيعه و جادو ندارن! 

اون بخش از كتاب آيات شيطاني كه سرزمين جاهليا را توصيف مي كنه كاملا با هدف توهين و تمسخر مقدسات اسلام نوشته شده و در اون چيزهايي به جبرييل، پيامبر، صحابه و همسرانش نسبت داده شده كه حتي بازگويي آن شرم آوره! بخش امروزي اين كتاب پس از دوران جاهليت، مربوط به انقلاب اسلامي ايران، تحقير نهضت مردمي و توهين به شخصيت امام خميني(ره) هست. رشدي در اين قسمت به قدري رو بازي مي كنه كه هر بچه اي مي فهمه از انگليسي ها پول گرفته و براي اون ها قلم مي زنه. سلمان رشدي سعي مي كنه انقلاب اسلامي را يك حركت ضددموكراسي، ضدآزادي و ضدعلم معرفي بكنه و از امام يه تصوير جاه طلب و شيفته قدرت ترسيم بكنه.

رشدي در دو بخش وهن اسلام و انقلاب اسلامي مثلثي درست كرده كه نام اضلاع و شخصيت هاي داستاني آن يكي هست. خالد، بلال، عايشه و جبرئيل در هر دو بخش حضور دارن. مقصد اصلي، تحقير قرآن و احكام اسلام، توهين به شخصيت پيامبر و امام و نفي انقلاب اسلامي است؛ اما براي اين كه بتونه به راحتي از دست مسلمانان و قوانين آزادي اديان و احترام به حقوق بشر فرار كنه، اين خميرمايه شيطاني را در قالب رمان مي ريزه. توهين به پيامبراني مثل ابراهيم(ع)، اسماعيل(ع)، مسيح(ع) و حضرت محمد(ص) و ايجاد سؤال در قيام مردمي هند، پاكستان و از همه مهمتر ايران شبيه يه توطئه از پيش برنامه ريزي شده هست، اون هم درست زماني كه شيعيان حكومت يك كشور استراتژيك خاورميانه اي مثل ایران رو به دست گرفته اند.

چرا اینگونه است؟

وارد صفحه نخست بلگفا می شوم تا از رهگذر آن به صفحه وبلاگم وارد شوم. در قسمت راست صفحه، لیست وبلاگ هایی را می بینم که در همین لحظه به روز شده اند. نام هایی عجیبی دارند و اهدافی عجیب تر: پاتوق طرفداران بهاره افشاری، جان بر کفان شاهرخ استخری، عکسهای جذاب بهاره افشاری، دوستداران شاهرخ استخری و...

به این سؤال نمی اندیشم که چرا چنین وبلاگ هایی باید ایجاد شود که خود جوابی روشن تر از روز دارد و با پایان یافتن سریال هایی نظیر فاصله ها، این وبلاگ های فصلی نیز خود به خود تعطیل می شود. به این سؤال می اندیشم و از این ناراحت هستم که با وجود این همه طرفداران بازیگرانی این چنینی، من نوعی وقتی وارد صفحه نخست بلگفا می شوم چرا نباید عنوان هایی نظیر: دوستداران امام خمینی، عاشقان شهید بهشتی، پاتوق خوانندگان کتب شهید مطهری و... به عنوان وبلاگ های به روز شده ببینم؟ چرا چنین وبلاگ هایی وجود ندارند و یا خیلی کم هستند؟

مشکل کجاست؟ چرا جوانی که آنقدر در مورد زندگی بهاره افشاری خوانده که دیگر حتی می داند که روز دوشنبه ساعت ۱۰ صبح، او چه می کند و علایقش چیست و در چه سنی ازدواج کرده و... نباید حتی یک خط از کتابهای شهید مطهری را خوانده باشد یا نداند که چمران که بود و چه کرد؟ شهید مطهری و بهشتی و امثالهم از بازیگرانی چون بهاره افشاری و شاهرخ استخری کمترند یا...؟

هی روزگار!

یعنی من فکر کنم این قیافه من شکل آدمای مفولک و بیچاره و و بدبخت و درمانده و ورشکسته و... هستش  چرا اینو میگم؟ آخه هروقت که توی تاکسی و اتوبوس می شینم، این بغل دستیم (حالا هرکی میخواد باشه؛ از همسن خودم بگیر تا پیرمرد ۷۰ ساله) یاد بدبختی های روزمره اش میفته و شروع می کنه به گلایه کردن از روزگار و زندگی و حرف زدن با من  و خدا نکنه که منم باهاش احساس همدردی کنم. اونوقته که امکان نداره درد دل کردنمون کمتر از یک ساعت طول بکشه  این رو در صحبت امروز با یه آقای مهندسی که توی اتوبوس کنارم نشسته بود و حدودا همسن بابام بود و از عسلویه به نحو محترمانه ای اخراج شده بود، کشف کردم! حالا نگو و کی بگو! اونقدر منو گرفت به حرف که مجبور شدم ۳ تا ایستگاه انورتر از مقصدم پیاده بشم  با خودم گفتم هی روزگار...

چندوقت پيش، اعلام كردن كه شهروندان محترم از اين پس به‎جاي بليط اتوبوس بايد از كارت بليط استفاده كنند و بليط‎‎هاي كاغذي ديگر رسميت ندارند. به فاصله چند روز از اتمام مهلتي كه براي انقضاي بليط‎‎هاي كاغذي اعلام شده بود، همه اتوبوس‎ها، به اتوبوس‎‎هاي خصوصي بدل شدن. يعني كارت بليط را بايد مي‎گذاشتيم جيب‎مان براي معدود اتوبوس‎‎هاي دو بليطي و اگر پيدا نمي‎شد هر از گاهي مي‎رفتيم متروسواري كه از كارت‎مان هم استفاده‎اي كرده باشيم

همان اوايل توي اتوبوس‎‎هاي ريالي نشسته بوديم كه آقای مسني سوار شد و ديد كه از كارت خوان خبري نيست. دادش دراومد كه من همين كارت رو نشان مي‎دم؛ اين‎چه وضعيه، پس كارت‎‎ها چه و...؟ و در آخر هم با نااميدي نگاهي به من كرد و گفت: « اين ملت هر بلايي سرشون بيارن، ساكت مي‎شينن، هيچي نمي‎گن. حقشونه هر چي سرشون بياد. » البته دست آخر هم موقع پياده شدن 1250 ريال به راننده پرداخت! بازم توی دلم گفتم هی روزگار...

کتاب جدید امیرخانی

امیرخانی را زمانی شناختم که در سالن شریعتی دانشگاه منتظر دوستی بودم. کسی داشت در تالار سخنرانی می کرد. جوانی سی و هفت هشت ساله می نمود. برای گذران وقت رفتم و نشستم تا در مدتی که دوستم می آید به حرفهایش گوش دهم. او کسی نبود جز رضا امیرخانی. و من از آن روز با این نویسنده جوان آشنا شدم و علاقمند به خواندن کتابهایش.

نمایشگاه کتاب امسال برای طرفداران امیرخانی فرصت خوبی بود تا کتاب جدیدش را مطالعه کنند. نفحات نفت عنوان کتاب جدید امیرخانی است که به تازگی خواندن آن را تمام کرده ام و به زودی نقد مفصلی در مورد آن خواهم نوشت. اما چند نکته در مورد نفحات نفت که در این زمان اندک به ذهنم می رسد...

۱- نفحات نفت هم مثل باقي آثار اميرخاني، روان و داراي انسجام ساختاري بود. اصلاً همين طرز نوشتن است كه كلي مخاطب دارد. به قول خودش اخويني بود، نه مقاله و نه‎هيچ چيز ديگري! يك اخويني كه قرار بوده است جلد صفرم هر فعاليت بومي شود. اين‎كه چرا قرار بوده است را مي‎گويم.
اميرخاني در نفحات نفت از داستان وابستگي همه امور و شئون به نفت مي‎گويد. و البته قبل از آن حكايتي هم از قانون و خاصه قانون كار دارد. از نگاه او قانون كار بيش و پيش از آن‎كه به‎نفع كار و كارگر باشد، به ضرر او و چرخ توليد مملكت است؛ نكته اصلي اما، سيطره نفت و اقتصاد نفتي است بر كل اقتصاد كشور. و به اين واسطه نوع رياست و اداره امور به دست مسئولان سه‎لتي. اميرخاني اشاره مي‎كند كه پول بادآورده نفت چنان اقتصاد اين كشور را فلج كرده كه حتي عرصه نويسندگي و كتاب و بازار نشر هم در امان نمانده‎اند. حتي ورزش و باشگاه‎‎هاي ورزشي هم پويايي‎اش را به‎خاطر نبود مديريت ورزشي، و البته پول بي‎نهايت نفت در دست مديران نفتي سه‎لتي، از دست داده.

حزب‎‎هاي سياسي هم به‎خاطر شير باز نفت به روي كله‎گنده‎‎هاي سياسي و به تبع آن اقتصادي، مصنوعي و بي‎اصالت اند. در اين بين همه تقصيرها بر گردن پول بادآورده نفت است و وسيله آن هم مديراني كه فقط به فكر منافع و مزاياي خود هستند. مديراني كه توسعه عرضي منافع خود را در چند شغله بودن دولتي و متعدد بودن شير‎هاي نفت دم دستشان را خيلي خوب بلدند. از اشتباه بودن معيار‎‎هاي ارزيابي و آدم‎‎هاي ارزياب! در واقع، به‎طور كلي اين كتاب دانسته و تجربيات نويسنده است از چيز‎هايي كه ثابت مي‎كند نفت مفت، چطور مي‎تواند سبك زندگي و كار يك ملت را تعيين كند. قبول كه مسئولان ما در حق مردم جفا كرده‎اند. كه هرجا، جاي پيشرفت و توليد بوده، به‎نفع خود جلوي آن را گرفته‎اند.

۲- اميرخاني البته كنايه‎اي هم به آدم‎‎هاي ايراني زده است. اين‎كه چرا تاريخ شعر كه تاريخ فرد‎گرايي است، در ايران بسي طولاني است و اين را هم گفته كه شهروند ايراني، ايراني است و دخلي به شهروند چيني و هندي و... ندارد؛ پس مدل توسعه خودش را مي‎طلبد. اما براي اين همه دل‎نوشت كه در آن آدم‎‎ها به مثابه يك كل در نظر گرفته شده‎اند كه مسئول سه‎لتي و وابستگي‎اش به اقتصاد نفتي ويژگي و بازيگران اصلي آنند، دليلي بايد كه مشخص كند چرا نفت در كشور ما به نابود كردن اقتصاد مولد مي‎انجامد، نفت در كشور ما مي‎شود بخشي از حقوق ماهيانه مردم و در جا‎هاي ديگر يك سرمايه مي‎شود براي كشور پرنفت.
اصلا قبول كه مسئولان ما در حق مردم جفا كرده‎اند. كه هرجا، جاي پيشرفت و توليد بوده، به نفع خود جلوي آن را گرفته‎اند، اما چرايش چه؟ حتي چراي اين‎كه غيرمسئول‎‎ها چرا نشسته‎اند و ماه به ماه دست دراز مي‎كنند و با طلب‎كاري پول نفت آب آورده را به عوض چپاول كلان‎شان دريافت مي‎كنند. اين يك نكته مغفول است كه چرا از كارمند ساده ما و كارگر ساده ما و دانشجو و بقال و مهندس و... صدايي در نمي‎آيد. اميرخاني اين را نمي‎گويد كه آبدارچي شركتي كه به‎جاي مدير، اول از همه از او سؤال مي‎شود، اگر مدير شود، بازهم همين كار را مي‎كند: از همه مي‎پرسد و به كسي جواب پس نمي‎دهد. و جوان دكتر و مهندس و ليسانس‎دار و فوق‎ليسانس‎دار و... حتي اگر بتوانند هم دل به ريسك و سختي كار خصوصي نمي‎سپارند و آخر آمالش پشت ميزنشيني اداره دولتي است؟


۳- «نفحات نفت» داستان آدم‎‎ها را نمي‎گويد. نمي‎گويد كه خيلي از ما‎ها اگر جاي هركدام از مسئولان سه‎لتي باشيم، فارغ از ساز و كار‎هايي كه در آن كار را ياد گرفته‎ايم، ناخودآگاه اولين راهي كه پيش مي‎گيريم همان است كه الان مي‎بينيم. من از ساختار نمي‎گويم و از قانون و اين قسم چهارچوب‎ها. از آدم‎‎هايي حرف مي‎زنم كه اتفاقا آن‎‎ها بايد جلد صفرم همين نفت دولتي و مسئولان سه‎لتي باشند. از آن‎هايي كه ساختار‎‎ها را ساخته‎اند. از آن‎هايي كه به‎واسطه رفتار و فكرشان اين سبك كار و مديريت نفتي مذكور نفحات نفت را شكل داده‎اند.
از فرهنگ يا چيزي شبيه اين‎كه آدم‎‎ها در آن شكل مي‎گيرند؛ مرام و منش‎شان ساخته مي‎شود. و اين منش است كه آن‎‎ها را مي‎سازد، براي دهان باز كردن به روي شير باز نفت مردمي، و مي‎سازدشان براي راضي شدن به نشستن و جيره نفت را خوردن در آخر ماه. اگر نگاه كنيم به نظريات فرهنگ رجايي در «مشكله هويت ايرانيان»، بايد به عنصر سلطه در شكل دادن به شخصيت‎‎هاي سلطه‎پذير و سطله‎گر ايراني قانع شويم و اگر به نظريات ابراهيم فياض در «الگويي براي ابر قدرتي ايران» نظر داشته باشيم، به عرفان و تصوف ايراني، توجه كرده‎ايم. نفت در كنار عرفان ايراني، از نگاه دكتر فياض، عوامل اصلي هستند. اگر نفت را يك عامل بيروني بدانيم،‎ قطعا آن‎چه عامل دروني و شكل دهنده نوع مواجهه (بخوانيد استفاده و سوءاستفاده) از عامل بيروني است، همان عنصر دروني و در طول زمان، فرهنگي است كه نوع شهروند ايراني را مشخص مي‎كند و همانا عرفان است.

۴- نفحات نفت اگر جلد صفر است، بايد منفي يك « نشت نشا » هم به تقرير درآيد كه در آن سئوال اصلي اين باشد كه چرا اين «مردم هر بلايي سرشون بياد، صداشون در نمياد؟» يك عاملي قبل از تعيين‎كنندگي نفت. عنصري است در وجود آدم‎ها... كه آن‎‎ها را براي قانون‎سازي و قانون‎گرايي يا فرار از قانون، براي رندي يا صداقت، براي خودخواهي يا ديگرخواهي آماده مي‎كند. و به‎واسطه تعريفي از ايراني، مدلي را تعيين مي كند كه نه از لبنان است و نه از اروپا و آمريكا، و توسعه ايراني را موجب مي‎شود.

۵- جالب است كه اميرخاني در «نفحات نفت»، دانشگاه آزاد (و حتي حوزه هنري) را يك نهاد مي‎داند. چند سالي مي‎شود كه در دانشگاه داريم مي‎خوانيم كه سازمان شكل بيروني نهاد است و نهاد چيزي است كه جامعه قائم به وجود آن است. مي‎دانيم آموزش و تعليم، نهاد است و دانشگاه و مدرسه و وزارت و... مي‎شود سازمان. حالا بايد ديد كه اين نيز يكي از انقلابي‎گري‎‎هاي اميرخاني در رسم‎الخط اوست يا اين‎كه مهندسي ست كه اتفاقا تخصص‎اش ادبيات داستاني است، تعريف جديدي هم از مفاهيم علوم اجتماعي ارائه مي‎كند!

سد زاینده رود

ما در کل از نظر فامیلی در مورد تفریح و گشت و گذار، فامیل فعالی محسوب میشیم! یعنی امکان نداره که یه روز تعطیل رو توی خونه باشیم. امروز قرار بود بریم سد زاینده رود و بعدش هم از اونجا بریم توی پلاژهایی که بابا اونجا رزرو کرده بود. اول رفتیم سد. صبحانه رو اونجا خوردیم و حدود یه ساعتی گشتیم. حسابی خلوت بود، چون معمولا اجازه نمیدن که کسی وارد محوطه سد بشه. ولی بابا روی حساب فعالیت های عمرانی که قبلا اونجا داشته بود، پارتی مون شد و تونستیم وارد بشیم.

خیلی جالب بود. عظمت دریچه های سد و فشار زیاد آب توجه هممون رو جلب کرده بود. بعدش راه افتادیم به سمت محوطه اسکان و پلاژها. ناهار رو خوردیم و طبق معمول شروع به بستن تور والیبال کردیم. یعنی امکان نداره که ما یه روز جمعه بریم بیرون و بساط والیبال رو نچینیم. جالبیش اینه که همیشه هم بابای بنده و عموجان مهدی، پیش قدم اینکار میشن. یعنی من موندم که اینها این انرژی رو از کجا میارن.

خلاصه از زن عمو و دختر عمو و عمه و عمو و... اومدن و چند ستی رو بازی کردیم. آخرش هم ما باختیم که همش زیر سر یکی از این دختر عموها بود که کلا بازی رو به مسخرگی گرفته بود و نمی دونست پای آبرو و حیثیت و شرف و غرور و مردانگی و عرق وطن و غیرت و... در میانه! هیچی دیگه! شرط رو باختیم و از جیب مبارک، واسه همه یکی یه دونه نوشابه خریدیم.

بعد از بازی هم یه کم استراحت کردیم و رفتیم شنا. آبش خیلی عالی بود. این موقع سال اونجا از همه لحاظ عالیه؛ آب و هوا، امکانات رفاهی، محل های اسکان و... اکیدا توصیه می کنم کسایی که در خود اصفهان یا شهرهای نزدیک هستن، واسه تفریح حتما اونجاها یه سری بزنن.

پ. ن: این بلگفا دیگه اعصاب منو خرد کرده. بعد از این چند روز عدم دسترسی، حالا حتی نمیذاره به قسمت نظرات وبلاگ وارد بشم. موقعشه که از این دیار به جای دیگه ای سفر کنم!