یک عاشقانۀ ناآرام

وقتی اسم کتابی به بهانه های مختلف تو دنیای ادبیات سر زبونا میفته، ماراتن ترجمه هم بین مترجم ها شروع میشه. البته متأسفانه تو ایران همچنان به دلیل شوخی بودن کپی رایت و حق و حقوق مؤلف و ناشر، یکی دوتا مترجم صاحب نام و کاربلد، کتابی رو با دقت و وسواس ترجمه می کنن و با فاصلۀ کوتاهی از ورود اون کتاب به بازار، مترجم نماها متن ترجمه شدۀ کتاب رو با اعمال تغییرات جزئی در جمله ها و کلمه ها، دوباره تایپ می کنن و دست ناشر میدن. به این ترتیبه که یه دفعه ویترین کتاب فروشیا با پنج شش ترجمه از یه کتاب پر میشن. این تراژدی ترجمه تو ایرانه.

اما دنیای ترجمه روی دلچسب و گوارای دیگه ای هم داره که بازترجمۀ آثار ادبیه؛ مثلاً ممکنه کتابی که 10 سال پیش توسط یه مترجم از فرانسه به فارسی ترجمه شده و به چاپ دهم هم رسیده، حالا به دست مترجم دیگه ای از انگلیسی – که کتاب در اصل به اون زبان نوشته شده – ترجمه بشه. قاعدتاً کفۀ ترازو به سمت دومی سنگینی می کنه؛ تو بگو صد گرم. بعضی وقتام ممکنه مترجمی بیاد و سر صبر و حوصله اثری رو ترجمه کنه که سالها قبل ترجمه و بارها تجدید چاپ شده. در این صورت تنها چیزی که می تونه کفۀ ترازو رو به نفع ترجمۀ دوم سنگین تر کنه، کیفیت ترجمه هست.

وقتی نشر ماهی، رمانی جذاب و عاشقانه مثل «دوستش داشتم» رو ترجمه می کنه که قبلاً هم ترجمه شده و هم تجدید چاپ، حتماً چیزی لا به لای صفحاتش گذاشته تا کتاب جیبی کوچیکش رو سنگین و رنگین کنه. شاید قراره خرگوشی از کلاه بیرون بپره که تا همین دیروز تو آستر کلاه، گیر کرده بود و چیزی به خفه شدنش نمونده بود. البته فراموش نکنین که اسم «آنا گاوالدا» به تنهایی وزنۀ سنگینی رو جلد کتابه.

کپی برابر اصل!

اواسط دهۀ 70 و بعد از موفقیت های جهانی کیارستمی تو جشنواره ها، خیلیا شروع کردن از رو دستش کپی کردن و فیلم های کیارستمی وار ساختن؛ تجربیاتی که بیشترشون با شکست رو به رو شدن. طبیعیه که بعد از اسکار اصغر فرهادی و وقتی همۀ جهان «جدایی نادر از سیمین» رو ستایش کردن، سندرم اصغر فرهادی هم تو سینما راه بیفته! من البته اونقدر منفی باف نیستم که هر فیلمی دربارۀ طبقۀ متوسط با پایان باز رو به اصغر فرهادی نسبت بدم، اما فیلم هایی مثل «ملبورن» مشخصاً کپی به سرانجام نرسیده ای از فیلم های فرهاد...ی هستن.

زن و شوهر جوونی از طبقۀ متوسط که قصد مهاجرت دارن، اتفاقی که براشون میفته و زندگی شونو زیر و رو می کنه و در آخر، پایانی که انگار می خواد بگه نباید هیچ کدوم از اتفاقات فیلم رو قضاوت کنیم. ملبورن حتی از اینم فراتر میره و از مانی حقیقی و پیمان معادی – بازیگران فیلم های دربارۀ الی و جدایی نادر از سیمین – استفاده می کنه. چه نکتۀ ارجینالی تو قصه یا ساختار ملبورن وجود داره که اونو یه کپی از فیلم های اصغر فرهادی ندونیم؟

طبیعیه که کارگردان های موفق روی اولین کارهای فیلمسازان جوون تأثیر بذارن. نیما جاویدی – کارگردان ملبورن – می تونست از شیوۀ قصه گویی فرهادی تأثیر بگیره یا از نحوۀ کارگردانی و بازی گرفتنش و حفظ ریتم اما به جای همۀ اینا، فرمولای اشتباهی رو برداشته؛ فرمولایی که حالا میشه روشون اسم «سندرم اصغر فرهادی» رو گذاشت! پایان باز واسۀ اتفاق بزرگی که منجر به مرگ یه انسان – یه نوزاد و نه یه جنین – حتی اخلاقی هم نیست. قضاوت نکردنِ موقعیت پیش اومده و کسایی که مقصر ماجرا هستن، اینجا گاف فیلمنامه س؛ چیزی که باعث میشه ملبورن در مقایسه با فیلم های فرهادی، بی روح و خنثی جلوه کنه.

فیلم از ایدۀ یه خطیش فراتر نمیره و هیچ چالش دراماتیکی در بین قصه ش وجود نداره. سینمای فرهادی به جز طبقۀ متوسط، پایان باز، قضاوت نکردن و حفره های خالی قصه که تماشاگر رو در تصمیم گیری دچار تردید می کنه، مؤلفه های دیگه ای هم داره. اینا که ساده ترین شونه. چرا از فیلمنامه نویسی پر جزئیات فرهادی الهام نمی گیرن؟ اصن همۀ اینا سر جای خودش، فرهادی هم مثل کیارستمی لِم خاص خودشو داره. فرمولاش فقط واسۀ فیلمای خودش جواب میده. ملبورن می خواد جدایی نادر از سیمین بشه و نمی تونه و یادش میره که خود اصغر فرهادی هم با «رقص در غبار» شروع کرد.

انسانیت؛ از توهم تا واقعیت

پشت صحنۀ «جدایی نادر از سیمین» رو بارها حتی بیشتر از خود فیلم دیدم. تو سکانسی که نادر پدرش رو حموم می بره و بعد از کیسه کشیدن و شستنش، سر روی شونۀ پدرش میذاره و شونه هاش تکون می خوره. همین که پلان تموم میشه، محمود کلاری – فیلمبردار فیلم – دوربین رو از رو شونه ش برمی داره و اشکاشو پاک می کنه. چشمای پیمان معادی هم قرمزه و اصغر فرهادی هم تو بالکن، تنها ایستاده و با هیچ کس حرف نمی زنه.

هر وقت از کسی اونقدر ناراحت میشم که دیگه نمی تونم کارهاشو درک کنم، میشینم به تماشای پشت صحنۀ جدایی و به اینجای فیلم که می رسم، از اینکه می بینم تو دنیا هنوز آدمایی هستن که ضمن رعایت بالاترین استانداردهای فنی و حرفه ای، بازم نمی تونن از جهان نمایش خودساخته شون جدا بشن و تحت تأثیرش قرار نگیرن، آروم میشم.

اما از هفتۀ پیش که فیلم جنایت اخیر داعش – زنده سوزاندن خلبان اردنی – منتشر شده، احساس می کنم که دیگه نباید بیش از این در باور نظرات فیلسوفان بدبین و ناامید از آیندۀ بشر تعلل کرد. در واقع پذیرش این واقعیت خیلی مشکله که سه چهار فیلمبردار در نهایت خونسردی و تمرکز از زوایای مختلف با تنظیم دوربین های پیشرفته شون و تغییر مداوم نوردهی برای ثبت روشن جزئیات موجود در عمق میدان دید، نهایت تلاش شون رو برای ثبت اون توحش کردن و بعد یه تدوینگر جانی تر از خودشون پیدا شده که اون تصاویر رو به شکلی صداگذاری و تدوین کرده که همۀ ابعاد اون جنایت فجیع با ریتم و لحنی به زعم خودشون حماسی ارائه بشه.

نفس کشیدن تو دنیایی که چنین موجوداتی هم در اون نفس می کشن، کابوس تموم نشدنی این روزامه...

مرگ خواندن...

این روزا اتفاق عجیبی در حال رخ دادنه. ظاهراً فیس بوک دیگه جواب نمیده و جوونا دسته دسته در حال ترک آشیانۀ قدیمی و رفتن به سمت اینستاگرام هستن. اینو میشه از کم شدن حضور سلبریتی ها تو فیس بوک و حضور چشمگیرشون تو اینستاگرام فهمید.

پدیده ای که دلایل زیادی می تونه داشته باشه. یکیش فیلتر نبودن اینستاگرامه. دیگه اینکه اینستاگرام، بصری و بر پایۀ عکسه و آدما راحت تر می تونن دیدگاه های خودشونو نسبت به زندگی و محیط اطراف به صورت عکس منعکس کنن. یه دلیل فنی هم شاید پیوندی باشه که اینستاگر...ام با شبکه های دیگه داره؛ مثلاً طرف فکر می کنه تو اینستاگرام که باشه، تو فیس بوک هم هست اما برعکسش مصداق نداره. ضمن اینکه اینستاگرام امکان ارتباطات نزدیک تر با همۀ افراد رو بدون هیچ مرزی فراهم کرده و شما عموماً با اختیار خودتون میرین و فالوئر کسی میشین.

شاید اینستاگرام اولین ابزار همه گیریه که واسۀ استفاده از اون حتی به سواد خوندن و نوشتن نیازی نیست. بی سوادها هم می تونن ساعتها پای اینستاگرام وقت صرف کنن و تو زندگی خصوصی غریبه و آشنا سرک بکشن یا از خودشون سلفی بگیرن و با بقیه به اشتراک بذارن. فقط کافیه بتونن انگشت شست شونو حرکت بدن و صفحه رو بالا پایین کنن. اگه هم از گوشه ای از زندگی کسی خوششون اومد، شکل قلب رو که دیگه می شناسن. دوتا ضربۀ کوچیک با شست کافیه تا اونو لایک کنن. پس عجیب نیست که فلان هنرپیشۀ تلویزیون و بهمان خواننده نزدیک به یه میلیون نفر فالوئر داشته باشه.

نکتۀ عجیب اینه که شبکه های اجتماعی ای که با اونا میشه متن نوشت و متن خوند، تقریباً همه مسدودن، اما این یکی بازه. اینستاگرامی که در اون حتی نمیشه به بیرون از خودش لینک داد. خودشه و خودش و اونقدر حسوده که حتی یه لحظه توجه ما رو به غیر خودش تحمل نمی کنه! اینستاگرامی که فقط میشه در اون تصویر یا ویدئو گذاشت؛ اینستاگرامی که دیدنیه نه خوندنی.

چیزی که باعث نگرانیه، مسیر حرکت دسته جمعی و جوگیرانۀ ماست. حرکت از کتاب به مجله و روزنامه، بعد به وبلاگ، بعد فیس بوک و توئیتر و حالا اینستاگرام؛ یعنی پله پله میزان خوندن ما با هر کدوم از این رسانه ها به دلیل اقتضای طبیعت شون کمتر شده. از هزاران کلمه به صدها و ده ها کاراکتر و حالا هم حرکت به سمت رسانه ای که اساسش بر تصویره، نه متن.

کسی دشمن دیدن و شنیدن یا مخالف رواج عکس و ویدئو نیست. هنرها و رسانه های بصری و تجسمی اتفاقاً اهمیت زیادی واسۀ ایران امروز دارن؛ اما چیزی که تمدن ها رو ساخته و پیش می بره، تفکره و ابزار تفکر هم کلمه س و توانایی خوندن و نوشتن اون. بد نیست از خودمون بپرسیم چرا با وجود 4/5 میلیون دانشجو، تیراژ کتابهای غیردرسی باید زیر هزار نسخه باشه و چرا این روزا هر چیزی که خوندنیه، رو به افوله و نابودیه؟...

حالا همۀ ما شاهد بحرانی هستیم که پایه های تمدنی ما رو هدف گرفته. چیزی که نشانه هاشو روز به روز آشکارتر می بینیم: مرگ خوندن!

آخه واسۀ چی آقای پرستویی؟!

حالا سالهاست که عادت کردیم منتظر درخشش پرویز پرستویی نباشیم. آقای پرستویی همچنان در همون وضعیت سکون در حال در جا زدنه، اما به احترام بازی های درخشانش در نیمۀ دوم دهۀ هفتاد، هر سال با کلی امید به تماشای فیلماش میشینیم؛ اما نتیجه چیزی نیست جز یأس و سرخوردگی ما که امیدمون بازم ناامید میشه. واسۀ جشنوارۀ امسال به دلم صابون زدم که دیگه امسال، سال خودشه ولی امسال هم سالش نبود. آقای پرستویی بازم ناامیدمون کرد. او با چنان سرعتی در مسیر تنزل در حال حرکته که هیچی جلودارش نیست. کاش مانعی... پیدا میشد و اونو از حرکت تو این مسیر متوقف می کرد.

الان دیگه آخرین بازی خوب پرویز پرستویی در یه فیلم به خاطره تبدیل شده. به زحمت میشه به یاد آورد که کی و تو چه فیلمی خوب بوده و بازیش به یاد مونده. با اغماض شاید آخرین بازی خوبش مربوط به ده سال پیش و فیلم «کافه ترانزیت» باشه. مجموع کارهایی که بعد از کافه ترانزیت بازی کرده یا متوسط بودن یا ضعیف و کار شاخصی در کارنامه ش دیده نمیشه. بازیگری که ستارۀ بلامنازع نیمۀ دوم دهۀ هفتاد بود و با نقش آفرینی های متفاوتش همه رو حیرت زده می کرد، الان ده سالی هست که فقط سایه ای از اون بازیگر ابرقدرت رو با خودش به همراه داره.

پرستویی تا قبل از سال 92 مدام از وضعیت سینما و چه و چه گلایه می کرد و حضورش در آثار ضعیف و متوسط رو به ابر و باد و مه و خورشید نسبت می داد و حتی در برهه ای هم گفت که می خواد از بازیگری کنار بکشه – که ای کاش این کارو واقعاً انجام می داد تا هیبتش اینطور شکسته نشه – اما سال قبل در آثار رضا میرکریمی و محمدمهدی عسگرپور بازی کرد، ولی نتیجه چی بود؟ بازم هیچ! بازم یه پرویز پرستویی معمولی که تلاش می کرد خوب باشه. با این وجود این دوتا فیلم هر چی هم که بودن، بازم فرم قابل قبول و یه کارگردان معتبر بالای سر خودشون داشتن.

اما امسال، پرویز پرستویی تیر خلاص رو هم به خودش شلیک کرد! فیلم های «بوفالو» و «دو» نتیجۀ حضورش در جشنوارۀ امسال بودن که در دومی علاوه بر بازی، کار تهیه کنندگی هم کرده بود. دوتا فیلمی که میشه عنوان بلاتکلیف ترین و بی سر و ته ترین فیلمهای جشنواره رو بهشون اطلاق کرد. هر کسی این دو فیلم رو می دید از خودش می پرسید «آخه واسه چی آقای پرستویی»؟!

پاتوقی برای عاشقان کتاب!

اسمش اینه: Good Reads

همین الان یه com. تهش بذارین و مستقیم برین تو سایتش یا اپلیکیشنش رو واسۀ گوشی تون از گوگل پلی یا اپ استور، دانلود و نصب کنین. حالا یه اکانت واسۀ خودتون بسازین. از همون اکانت فیس بوک تون می تونین استفاده کنین.

به شبکۀ اجتماعی کتابخورها خوش اومدین! اینجا نه کسی استتوس می نویسه و نه عکس به اشتراک میذاره. همه چی دربارۀ کتابه. اگه با کسی هم دوست بشین، فقط می تونین کتابای خوب رو بهش پیشنهاد بدین یا خلاصه هایی رو که واسۀ کتابها نوشته، بخونین.

خب، وارد شدین؟ حالا حوزه های مطالعاتی مورد علاقه تون رو به گودریدز معرفی کنین تا بدونه چه جور کتابایی رو بهتون پیشنهاد کنه. قدم بعدی ثبت کتاباییه که تابحال خوندین. اسم کتابا رو یکی یکی سرچ کنین، بر اساس میزان علاقه تون بهشون ستاره بدین تا برن بشینن تو بخش Read. کتابایی رو که در حال خوندن شون هستین، در بخش Currently Reading و کتابایی رو که در نوبت خوندن دارین، در بخش To Read ذخیره کنین. حتی می تونید پیشرفت تون رو صفحه به صفحه ثبت کنین. فراموش نکنین که بعد از پایان هر کتاب، قفسه ش رو تغییر بدین و بندازینش تو قفسۀ خونده شده ها (Read).

گودریدز شما رو به چالش کتابخونی هم دعوت می کنه و ازتون می پرسه که می خواین تا پایان سال جاری میلادی چندتا کتاب بخونین؟ جواب که بدین، هر از گاهی بهتون یادآوری می کنه که دارین کم کاری یا در واقع کمخونی می کنین. اگه هم به عهدتون وفادار باشین، تشویق تون می کنه. پس تا دیر نشده، عضو گودریدز بشین تا علاوه بر تنفس در فضای کتابخونی، کتابهای خوب بیشتری رو بشناسین.

من یار ناگرانم!

یکی از غم انگیزترین لحظات زندگی یه دانشجوی عاشق کتاب اینطوری شکل می گیره: در قدم اول به یه کتابفروشی میری و قفسه های کتاب رو یکی یکی تماشا می کنی. یهو چشمت به کتابی میفته که خیلی وقته دنبالش می گشتی یا یه کتاب از نویسندۀ مورد علاقت که تازه چاپ شده. یه کم نگاش می کنی و از پیدا کردن این کتاب بین اون همه کتابهای چیده شده در طبقات مختلف، حس شیرینی بهت دست میده. کتاب رو برمی داری، روی جلدش رو نگاه می کنی، یه کم ورق می زنی، یه صفحه رو انتخاب می کنی و شروع می کنی به خوندن. اون حس شی...رین اولیه حالا ته دلت رو قلقلک میده. برگه های کتاب رو لمس می کنی و اگه کسی اون دور و اطراف نباشه، کتاب رو نزدیک صورتت می بری و بین برگه هاش یه نفس عمیق می کشی و کتاب رو بر می گردونی...

دقیقاً تو همین لحظه س که تمام اون شیرینی تبدیل به تلخی ای میشه که کام آدم رو تا مدتها تلخ نگه می داره؛ از اینکه معمولاً اونقدرا پول همراه آدم نیست که بتونه کتاب رو بخره. نوع بدتر این تجربه وقتی شکل می گیره که مجبوری بین دو حس متفاوت از خوندن دو کتاب فقط یکی از اونا رو انتخاب کنی. خیلی وقتا هم پیش میاد که تمام محتویات داخل جیبت رو صرف خرید کتاب می کنی و به همراه خریدات تا خونه پیاده برمی گردی. اگرچه همچین تجربیاتی از اصول اولیۀ کتابخوری هست، اما تو این وانفسای قیمت چاپ و کاغذ و... هنوزم می تونیم انتشاراتی هایی رو پیدا کنیم که میشه از بین آثارشون، کتابهایی رو خریداری کرد و پیاده و گرسنه نموند.

یه زمانی «چشمه» سردمدار آثار داستانی خوب و ارزون بود اما حالا که پشت جلد «عقاید یک دلقک»ش نوشته شده 16000 تومن، دیگه نمیشه زیاد رو این خصوصیتش حساب باز کرد. اما اگه بین کتابهای چاپ سالهای گذشته ش بگردین، هنوزم چندتایی کتاب ارزون و خوندنی تو بساطش پیدا میشه. نگاه، هرمس و افق هم از اون دسته انتشاراتی هایی هستن که تو این گرونی هنوزم فکر جیب مشتری رو می کنن. مثلاً انتشارات نگاه تا چاپ یه کتاب تموم نشه، قیمت جدید روی اون نمی زنه و با همون قیمت سال چاپ، کتاباش رو می فروشه. نشر ماهی هم با توجه به ترجمه های خوبی که داره، اگه هم کتاباش یه کم گرون تر باشه، بازم ارزش خریدن داره؛ البته اگه باور داشته باشیم یه کتاب بد با ترجمۀ خوب بهتر از یه کتاب خوب با ترجمۀ بده!

زندگی شخصی یا ویترین عمومی؟!

یه معمایی تو دوران بچگی ما بود که از هم می پرسیدیم: «اون چیه که تو آب میفته، ولی خیس نمیشه؟» خیس شدن جزء لاینفک تو آب افتادن بود و نمیشد یکی رو بدون اون یکی خواست. جواب معما البته «سایه» بود اما همون طور که می دونیم سلبریتی ها نه تنها سایه نیستن بلکه می خوان ستاره باشن و درخشنگی شونو فریاد بکشن.

خیلی از سلبریتی ها خصوصاً اونایی که با هم ازدواج کردن، تا وقتی زندگی شون شیرینه، از تو ویترین گذاشتنش لذت می برن. مدام رو جلد روزنامه ها و مجلات حاضر میشن، گاهی وقتا عکسای خصوصی خودشون با بچه هاشونو به قیمت های نجومی به نشریات می فروشن، با همسراشون عکس یادگاری می گیرن و تو اینستاگرام میذارن، در برنامه های تلویزیونی حاضر میشن و از نحوۀ آشنایی شون میگن و حتی اگه مجال دست بده، واسۀ همدیگه شعر عاشقانه می خونن! خلاصه هر کاری می کنن تا از خودشون یه زوج خوشبخت رو به نمایش بذارن که هیچ غم و غصه و اختلافی ندارن.

این جوری همه چی خوب و قشنگ و عاشقانه س. هیچ منتقدی هم از اینکه این حریم خصوصی ستاره هاس  و هیچکس حق نداره توش سرک بکشه، حرفی نمی زنه. اما مثل بازار میوه و تره بار، اینجا هم نمیشه آبدارها و تر و تازه ها رو از پلاسیده ها و کرموها جدا کرد. وقتی خودت رو انداختی تو آب، نمی تونی جلوی خیس شدنت رو بگیری. زن و شوهرها با هم دعوا می کنن، همدیگه رو تهدید می کنن، از همدیگه «یواشکی» دارن، شکایت و شکایت کشی می کنن، طلاق می گیرن... طبعاً آدم اینطور وقتا نمی خواد کسی از جزئیات زندگی خصوصیش چیزی بدونه ولی خب، وقتی شما سود شهرتت رو بردی و امتیازش رو گرفتی، نمی تونی از زیر بار ضرر و ضربه هاش شونه خالی کنی و بعد هم محکم و با اعتماد به نفس بگی: «زندگی خصوصی من به کسی ربطی نداره!»

البته در ظاهر هم انتظار به جایی دارن. حفظ حریم خصوصی تعبیر قشنگیه که کمتر کسی جرأت می کنه بگه بهش اعتقادی نداره اما بعضی از هنرمندان انگار فراموش کرده اند که این تعبیر ظاهرفریب، یه رابطۀ دو طرفه س و نه یه انتظار یک جانبه. وقتی فلان سلبریتی، زندگی خصوصیش رو به ابزاری واسۀ شهرت بیشتر تبدیل می کنه، وقتی در مقابل هر دوربینی قربون صدقۀ همسرش میره، وقتی که گاه و بیگاه حاضر میشه به همراه همسرش به عنوان زوج خوشبخت رو جلد فلان مجله بره، نمی تونه انتظار داشته باشه زندگی خصوصیش همچنان خصوصی بمونه و کسی تو اون سرک نکشه.

وقتی خودش بستر کنجکاوی مردم رو نسبت به جزئیات زندگیش فراهم کرده و باعث شده شاخک های خاله زنکی آدما تحریک بشه، چطور انتظار داره یه آدم بی حاشیه باقی بمونه و کسی در مورد بن بست های عاطفی، خانوادگی و حتی اقتصادیش سوال نپرسه؟ مگه نه اینکه همین چیزا یه کم قبل علامت خوشبختی و رفاه اون آقا یا خانوم مشهور بوده و نشانه های افتخارش محسوب می شده؟

یه عده میگن فضای فرهنگی ایران مستعد پر و بال دادن به حاشیه س و مردم ما دوست دارن تو زندگی ستاره ها سرک بکشن و براشون مزاحمت ایجاد کنن. مگه اون طرف مرزها، تو اروپا و آمریکا، وضع ستاره ها بهتره؟ اونجا یه سنت ریشه دار وجود داره به اسم «پاپاراتزی» که بر اساس اون خبرنگار به خودش اجازه میده روزها و شبهای متعدد یه ستاره رو زیر نظر بگیره تا بلکه بتونه ناغافل عکسی ازش بگیره یا به حاشیه ای از زندگیش پی ببره. تفاوت ما با اون کشورها نه در این چیزا، بلکه در حساسیت های فرهنگی، اخلاقی و دینی جامعه مونه. در اونجا ممکنه فلان بازیگر زن سه بار ازدواج کنه و طلاق بگیره و محبوبیتش نه تنها کمتر نشه، بلکه بیشتر هم بشه. فلان بازیگر مرد ممکنه صادقانه رو آنتن زنده در مورد اعتیاد سابقش به مواد مخدر یا الکل صحبت کنه و همچنان ستاره ای پرطرفدار باقی بمونه.

در ایران اما طلاق و ازدواج و اعتیاد و ترک اون، بار مضاعفی دارن که می تونن موقعیت بازیگر رو تو جامعه به خطر بندازن. می تونن از شهرتش کم کنن و سؤالاتی رو در مورد صلاحیت اخلاقیش مطرح کنن و حتی به ممنوع الکاریش منجر بشن. در چنین فضایی وظیفۀ خود ستاره، بازیگر یا موزیسین در حفظ حریم خصوصیش سنگین تر میشه؛ سنگین تر از مردمی که پرس و جو در مورد بازیگر محبوب یا منفورشون یکی از تفریحات شونه. این نه یه اتفاق عجیب و غریب، بلکه یکی از قواعد گریز ناپذیر شهرته؛ شهرتی که قرار نیست همیشه به کام سلبریتی ها باشه!

ایده آل گرایی در ازدواج

قبلش هیچ تصور روشنی ازش نداری. هر چی که هست، شنیده ها و حرف و حدیثای پراکندۀ بچه های دانشگاهه. اما وقتی پا تو دنیاش میذاری، می بینی هیچ کدوم از اون حرفا با واقعیتی که رو به روت قرار گرفته، نمی خونه. موقع ازدواج، هزارتا فاکتور رو پیش خودت بررسی می کنی، کیس های مختلف رو میذاری زیر میکروسکوپ و در نهایت یکی رو انتخاب می کنی یا یکی انتخابت می کنه.

بعد که میری زیر یه سقف، هی شرایط جدید رو با اون پیش فاکتورها مقایسه می کنی. خیلی وقتا هم به این نتیجه می رسی که ای دل غافل... این آدمی... که الان رو به روم نشسته و داره آبدوغ خیار واسۀ خودش درست می کنه، اصلاً شبیه اون آدمی که ٢ ماه پیش تو کافه، اسپرسو میزد نیست. می فهمی اون همه ساعتها و روزایی که تو گالری ها و فرهنگسراهای مختلف باهاش در مورد دموکراسی و فمنیسم و تفاوت هگل و هایدگر حرف می زدی، هیچ اهمیتی نداشته و فعلاً دارین با همدیگه سر کانال تلویزیون دعوا می کنین!

بعد هی با خودت کلنجار میری که میشد تصمیم بهتری گرفت یا نه؟ خیلیا تو همین مرحله تسلیم میشن. می دونین چیه؟ ما کلاً ملت فانتزی بازی هستیم. وقتی فانتزیامون با بوی واقعی قرمه سبزی قاتی میشه، گاهی اینقدر تو ذوق مون می خوره که تصمیم عجولانه می گیریم. بعد هی آمار طلاق میره بالا... چون آدما همچنان فکر می کنن رویاهاشون باید عیناً رنگ واقعیت بگیره؛ حتی اگه این رویابافی دربارۀ یه آدم باشه، با تمام پیچیدگیاش.

زندگی زیر یه سقف اصلاً شبیه زندگی بیرون اون سقف نیست. اون بیرون، ظواهری مثل قیافه و تحصیلات و پول و خونه مهمند، اما تو اون چاردیواری، یهو چیزایی مهم میشن که هیچ کس اون بیرون براش مهم نیست. چیزایی که از بس ابتدایی و پیش پا افتاده هستن که هیچوقت دیده نمیشن. مفاهیم اولیه ای مثل تمیزی، ابراز عشق، شادی کردن، ابراز غم، معیارهای فضیلت و برتری... مفاهیمی که همه باهاش آشنا هستن اما تو زندگی واقعی وقتی مثلاً ابراز عشق آدما متفاوت از آب درمیاد، شروع یه اختلاف بزرگ رو کلید می زنه.

اینا اون چیزاییه که همۀ ما تو ٦- ٥ سال اول زندگی مون یاد گرفتیم. هیچ کتاب یا برنامۀ تلویزیونی یا کارگاه آموزشی، مفهوم عشق رو به آدم یاد نمیده. عشق، اون چیزیه که بچۀ ٣ ساله با چشمای باز از رابطۀ پدر و مادرش دیده، شادی رو از باباش یاد گرفته و تمیزی در ذهن اون، چیزیه که تعریف مادرش بوده. این چیزا هیچوقت تو ذهن کسی عوض نمیشن.

بخاطر همینه که شخصاً وقتی در آینده، دختر مورد علاقه م رو پیدا کردم، وقتی به خواستگاریش رفتم، به جای پرسیدن بعضی سؤالات بی اهمیت، به نوع کنار هم نشستن پدر و مادرش نگاه می کنم. به حرف زدن شون با هم و با بچه هاشون. به چیدمان خونه شون. به اینکه وقتی پدرشون از در وارد میشه، چطور ازش استقبال می کنن. به تلفنی حرف زدن شون. به نوع ابراز شادی و عزاداریاشون. به آدمایی که به نظرشون خوب یا بدن و...

این روزا، حال و هوای خوش و شيرين ازدواج همه جا پیچیده. همون قدر که شیرینه، سخت هم هست. سخت بخاطر انتخاب یه همراه خوب واسۀ تموم زندگی. مواظب انتخاب هاتون باشین و تا آخر پاش بایستین...