معرفی دو کتاب
دیوید سداریس از اون دسته نویسندههاییه که دشمن خونی کسایی هستن که ادای روشنفکرها رو درمیارن! هر جایی که رمان راه و جا داده، جماعت روشنفکرنما رو دست انداخته و باهاشون شوخی کرده. مترجم در مقدمۀ کتاب نوشته درسته که شاید سداریس به شهرت بورخش و بقیۀ نویسندههای شاخ نباشه، اما اونقدر خوب هست که دوست داشته لذت خوندن کتابهاش رو با مخاطب فارسی زبان هم شریک بشه. سداریس کار حرفهایش رو به عنوان یه پرفورمنس آرتیست شروع میکنه اما به جایی نمیرسه. بعدها شروع به نوشتن خاطراتش میکنه. وقتی یکی از خاطراتش دربارۀ پوشیدن لباس بابانوئل کوتوله توی یه فروشگاه رو در رادیو تعریف میکنه، به قول خودمونی میترکونه. همین میشه که نیویورک تایمز اون رو پدیدۀ طنز سال معرفی میکنه.

کتاب «بالاخره یه روزی قشنگ حرف میزنم» سومین و پر فروشترین کتاب سداریس هست که در سال 2000 منتشر شد. این رمان اونقدر خوب بود که هیچ منتقدی حتی یه نقد منفی روش ننوشت! تایمز هم عنوان طنزنویس سال رو به نویسندهاش داد. این یه چکه از کتاب رو بخونید تا رندی آقای نویسنده دستتون بیاد: «از دفتر به گوشم رساندند که دانشجوها به نحوۀ استفادۀ من از وقت کلاس اعتراض کردهاند. معنیاش این بود که باید سریال تماشا کردن را در کلاس یک جوری به عنوان تکلیف درسی جا میزدم. حالا دانشجوها باید یک قسمت را تماشا میکردند و بعد مقالهای کوتاه مینوشتند و قسمت بعد را پیشبینی میکردند. واقعاً تکلیف خیلی بدی نبود. درست که اغلب اوقات دیالوگها دری وری هستند، ولی قصههای سریالهای ظهر تلویزیون چفت و بست دارند!»
واسۀ اونا که میخوان سفرنامۀ یه ایرانی به آمریکا رو بخونن، انتخابها خیلی محدوده. «سفر آمریکا»ی جلال آل احمد، «در بهشت شداد» جلال رفیع و یه جورایی «بی وتن» امیرخانی. تازه این آخری، رمانیه که از سفر نویسنده به آمریکا الهام گرفته شده. حالا به این مجموعۀ کوچیک، یه کتاب دیگه رو اضافه کنید. «هاروارد مکدونالد» دکتر مجید حسینی، قبل از هر چیز یه روایت جذاب، به روز و مصور از آمریکای بعد از 11 سپتامبره. روایتی که به قول نویسندهاش قراره بیطرف و عینی باشه: «میخواهم این چند روز کمی خودم و این تصاویر ذهنی را کنار بگذارم و بگذارم این سرزمین خودش حرف بزند». واسۀ همین هم نام هر یک از 43 بخش کتاب «فریم» هست و یادآور فریمهای بیطرف عکس. حتی برای اینکه فریم به فریم بودن روایت رعایت بشه، چندین و چند عکس به روز از دنیای امروز آمریکا آخر هر بخش آورده شده.

مزۀ ماجرا اونجاست که از همون فریم اول نگاه یه جوون ایرانی مسلمان تحصیل کرده وارد روایت میشه. انگار همون طور که نویسنده در آخر کتاب اعتراف کرده «کمکم فهمیدم که من هم تصادفاً بیطرف نیستم، چون ایرانیم و آمریکایی نیستم و از زاویۀ دید ایرانیم به مسائل نگاه میکنم و اصولاً زاویۀ دید دیگری ندارم که با آن نگاه کنم.» به همین خاطره که این کتاب هم ناخودآگاه، ادامه دهندۀ همون میراث سفرنامههای جانبدارانه هست و هنوز که هنوزه ما یه سفرنامۀ بیطرف از کسی که به آمریکا سفر کرده یا چند سالی اونجا زندگی کرده، نداریم!