خداحافظ...
خداحافظ تا اول تابستون...

روایت اونقدر باورپذیره که میتونی خودت رو در یکی از واحدهای همون برجی تصور کنی که مصطفی مستور، آدمهای داستانش رو در قالب اون ریخته. بدون کمترین تکلف یا زیاده گویی. این همین زندگی جاری ما آدمهاست. زندگی ای که من و تو در اون جریان داریم یا در من و تو جریان داره. «استخوان خوک و دست های جذامی» روایتیه که محل تلاقی چند حکایت ناموزون از زندگی حقیقی رو به تصویر کشیده و بهش وزن داده. روایتی که در پشت پرده رابطه های کامل و ناقص چند زندگی، نگاه عمیق نویسنده رو به دنیایی نشون میده که عروسک گردانش، دست هاش رو به من و تو نشون میده تا در پشت سحر و جادوی بازی زیبا و زشت عروسک گردان، دست های خالی رو از یاد ببریم. مستور فقط با کنار هم گذاشتن هنرمندانه روزمرگیهایی که بازی دستهای عروسک گردان میسازه شگردش رو آشکار کرده و دستهای برهنه عروسک گردان دانا رو به ما لو داده. همین و نه چیزی بیشتر. اما تا اون حد هنرمندانه که احساس می کنی از بین تمام عینیتهای روزمره داستان، نکته ای تازه از زندگی رو کشف کرده ای. چیزی که شاید روزی باید می دونستی و از یاد برده بودیش. این هنر روایت ساده و زیبای مستور هست.

نویسنده تلاش کرده دنیایی رو که در اون زندگی میکنیم بازسازی کنه. نه شعار داده و نه برهان اقامه کرده. تنها دوربین رو در زاویهای قرار داده که خدا هم توی کادر باشه. و بیصدا «استخوان خوک در دست جذامی» رو از بسته بندی طلاکوب و پر تملقی که هر روز من و تو اون رو میبینیم بیرون کشیده و بی فریب هر دو رو به شکل آشکار در مقابل چشمهامون به نمایش گذاشته. نه از عرفان نظری کمک گرفته و نه عبارتهای سخت و پیچیده علم اخلاق رو برامون کنار هم چیده. مستور فقط به تجربه و خاطره ثبت شده ذهن ما از زندگی های اطراف مون تکیه کرده و از اصول فطرت مون کمک گرفته و با یاری همین دو عنصر، داستانی باور پذیر از دنیای واقعی ما آدمها ساخته. نمیخوام به سبک نویسنده های این روزای نقدهای سینمایی بگم «داستان حکایت انسان معاصر است در دام دنیای دروغین پیرامون و ...» اما واقعاً هست. داستان روایت کوری ذهن ماست. مایی که جای نشستنمون رو در صحنه تئاتر روزگار گم کرده ایم...
داستان همون قدر که دستهای عروسک گردان زیرک رو آشکار میکنه، طعنه با معنایی هم به نگاه سطحی ماست که اسیر جای غلطی که برای دیدن، انتخاب کردهایم شده ایم و استخوان خوک رو غذای لذیذی می بینیم که سیرمون می کنه و دستهای جذامی رو پناهگاهی که بهمون آرامش خواهد داد. و هنر مستور روایت این همه شعار و ایمان و اعتقاد بدون یه ذره شعار و برهان و... در متنه. یه روایت ناب و استوار بر محتوای اصیل و یه قلم روان. «استخوان خوک و دست های جذامی» بدون شک یکی از بارزترین نمونههای ادبیات روشنفکری دینی در دروه ماست. ادبیاتی که مخاطب خودش رو درست انتخاب کرده و بسترهای اجتماعی رو به درستی شناخته. ادبیاتی که زبان حقیقی روایت رو می شناسه، محتوا رو فراموش نکرده و از اندیشههای همین جامعه برخاسته. خوندنش رو به همه دوستان توصیه می کنم...