نمایشگاه کتاب

 

۱- بالاخره بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران دیروز به پایان رسید. روز جمعه فرصتی شد و یه سری به این نمایشگاه زدیم. از حرم امام تا مصلی رو که حدودا 14تا ایستگاه میشد، با مترو رفتیم. در ایستگاه شهید بهشتی که حدودا ضلع جنوبی مصلی میشد پیاده و وارد سالن ناشران عمومی شدم. وای که چقدر هوا داغ و نمایشگاه شلوغ بود

بعضی از دختر پسرها هم که نمایشگاه رو با یه جای دیگه اشتباه گرفته بودن  توی یه مورد اونقدر عصبانی شدم که یه کشیده آبدار خوابوندم زیر گوش اون پسر چشم چرون  بنده خدا تا یه دقیقه اصلا نمیدونست از کجا و از کی کشیده خورده. اما حقش بود  دیگه تا عمر داره یادش میمونه که یه محل رسمی مثل نمایشگاه، جای این کثافت کاری ها نیست!

از ساعت 9 صبح تا 2 بعد از ظهر یه بند راه رفتم  از غرفه حدود 60% ناشران عمومی بازدید کردم. چشم مون به جمال دکتر متکی (وزیر امور خارجه) که برای بازدید اومده بود هم روشن شد  صحنه جالبی بود. قد کوتاه متکی در بین شش هفت تا از محافظ های گردن کلفتش، مثل این بود که یه پدر، دست بچه اش رو گرفته باشه  بگذریم...

وضع ناشران خارجی که خیلی افتضاح بود. آخه برده بودنشون توی چادر! توی چادر هم که هوا بشدت شرجی و گرم بود  در کل می تونم بگم وضعیت نمایشگاه چندان رضایت بخش نبود. اگه همون محل دائمی نمایشگاه ها برگزار میشد بهتر بود. کتابهایی که من خریدم:

داستان امشب، شنبه پس از انتخابات، بررسی تحلیلی نهضت آزادی، راهنمای داستان نویسی، دروغ بزرگ، صدسال تنهایی، نگاهی به فلسفه، برگزیده آثار و اندیشه های دکتر علی شریعتی، خاطرات منتظری و نقد آن، بیست داستان کوتاه از مارکز، پدر و مادر ما متهمیم، حکایتهایی از زندگی دکتر شریعتی، واژه ها و اصطلاحات روز، ده داستان کوتاه از چخوف

۲- خب، بالاخره ما از این نشریه مون (باران) یه خیری دیدیم. قراره که از طرف دانشگاه واسه شرکت در دومین جشنواره فرهنگی دانشجویان علوم پزشکی سراسر کشور بریم مشهد. فردا ساعت 10 شب پرواز داریم. شما دعا کنید که ما با این هواپیماها کاملا مطمئن و بی عیب، سالم به مقصد برسیم، منم براتون توی حرم امام رضا حسابی دعا می کنم  

تولدم مبارک

 

امروز روز تولد من بود. 25 اردیبهشت ماه. خودم خبر نداشتم! وقتی یه دوستی بهم تبریک گفت تازه خودم هم فهمیدم. امروز وارد سن 21 سالگی شدم. نمیدونم این 20 سالی که تا به حال زندگی کردم مفید بوده یا نه؟ خداجون، ازت شرمنده ام که بندگیت رو نکردم. از خودم شرمنده ام که زندگی نکردم و از دوستانم شرمنده ام که اثر وجودی چندانی براشون نداشتم...

امروز هم به مناسبت چاپ شدن کتابم و هم روز تولدم برای بچه های کلاس کیک خامه ای گرفتم تا به همه اثبات کنم که اصفهانی نیستم! تولد همه دوستانی رو که در اردیبهشت ماه، این ماه بهشتی به دنیا اومدن، تبریک میگم. 

اولین اثر من منتشر شد

 

بالاخره کتاب بنده هم از چاپ دراومد و منتشر شد. خیلی سعی کردم که به نمایشگاه کتاب امسال برسونمش اما خب اداره ارشاد اصفهان، در روند صدور مجوز بسیار کند عمل کرد. مسائل فنی و رنگی چاپ شدن کتاب هم از جمله مشکلاتی بودن که همگی دست به دست هم دادن، تا کتاب به نمایشگاه بین المللی تهران نرسه.

خدا رو شکر. سرانجام زحمات این چند ساله ام نتیجه داد و بزرگترین دانشنامه فرق و مذاهب اسلامی منتشر شد. در این کتاب عقاید بیش از 300 فرقه اسلامی از بدو اسلام تاکنون مورد پژوهش قرار گرفته است. امید است که برای علاقمندان، مفید واقع شود.

پسانوشت: پیشاپیش اعلام می دارم شیرینی همه محفوظ است! لطفا در این مورد تذکر ندهید  

تاریخ، تکرار گذشته هاست

 

کتاب غائله ۱۴ اسفند سال ۱۳۵۹ را ورق می زنم. صفحه ۱۹۹ خط اول... این جمله عجیب توجهم را جلب می کند. بنی صدر در ۲۲ بهمن ۱۳۵۹ می گوید

« مردان مسلمان! من به شما ایمان می دهم، امسال سال استقامت و پایداری است »

و در همین حال صحبت کسی که امسال را سال استقامت و پایداری معرفی کرده، در ذهنم نقش می بندد. انگار تاریخ در حال تکرار شدن است

درباره یک استاد

 

به سلامتی یکی دیگه از بچه های تغذیه ازدواج کرد! ظاهرا با یکی از دخترای کلاسشون. هفته قبل به میمنت این رویداد شادی بخش (آخی! طفلک هنوز داغه، نمیدونه توی چه دامی افتاده ) یک طبقه کیک بزرگ گرفته بود. من موقعی خبردار شدم که دو سه تا از بچه ها کیک به اون بزرگی رو برده بودن تو کانون تغذیه و داشتن ازش فیض میبردن  نمی دونم دو سه نفری چطوری کیک به اون گندگی رو چند دقیقه ای بلعیدن

در حال بخور بخور بودیم که یهو دکتر جلالی (یکی از استادای نازنین مون) از جلوی در کانون رد شد. دعوتش کردیم که بیاد تو. خیلی استاد باحالیه  توی همون مدتی که داشت کیک میخورد اونقدر واسه ما چیزای طنز در مورد ازدواج تعریف کرد که داشتیم غش می کردیم از خنده  دست آخر ازش چندتا عکس گرفتم و بهش گفتم میذارم تو وبلاگ. حیف که اواخر این ترم میره آمریکا

چند تبریک

 

۱- به سلامتی روز نجوم هم گذشت. امسال برنامه های جذاب تری نسبت به سالهای قبل داشتیم. استقبال مردم فوق العاده عالی بود. بخصوص اون شب که توی میدان امام اساسی شلوغ شد. بچه های گروه واقعا همکاری شون فوق العاده بود وگرنه نمیشد پاسخگوی اون حجم از جمعیت باشیم.

امسال اینقدر تبلیغشو توی دانشگاه بین بچه ها کردم که فکر کنم از دانشکده خودمون اون شب توی میدان امام حدود 10- 15 نفری اومده بودن! که بازم جای شکرش باقیه. با تأخیر روز و هفته نجوم رو به تمام دوستان نجومی تبریک میگم. امیدوارم اونها هم توی شهرهاشون برنامه های خوبی اجرا کرده باشن.

2- امروز هم برنامه « آسمان شب » ده ساله شد. برنامه ای که از سال 1380 کار خودش رو در شبکه 4 شروع کرد و در این مدت سهم بسزایی در علاقه مند کردن مردم به نجوم داشت. ده سالگی این برنامه رو به سیاوش صفاریان پور (تهیه کننده خستگی ناپذیر برنامه) و تمام دوستان تبریک عرض می کنم.

۳- امروز هم که روز جهانی تئاتر بود. این روز رو به تمام دوستان تئاتریم تبریک میگم. آخرین خبر از این حوزه ما اینکه فعلا داریم روی نمایشنامه هملت کار می کنیم؛ با سبکی متفاوت نسبت با سایر اجراهای قبلی. توی جشنواره تئاتر دانشجویی باید سنگ تموم بذاریم. انشاءالله قراره مردادماه در شیراز به مدت 10 روز اجرا داشته باشیم.

۴- یه تبریک هم به خودم! دیروز توی مسابقه داستان نویسی دانشگاه برنده شدم. اصلا خودم هم باور نمی کردم رتبه بیارم. آخه این داستانی رو که برای شرکت در مسابقه ارائه دادم، سر کلاس تغذیه اساسی دکتر انتظاری (رئیس دانشکده) از سر بی حوصلگی نوشته بودم!

یادش بخیر... پارسال همین موقع بود که توی جشنواره داستان نویسی رتبه اول رو کسب کردم. لحظاتی رو که می رفتم روی سن تا جایزه ام رو از دست دکتر اسلامی ندوشن بگیرم، هیچوقت فراموش نمی کنم. با خانمشون اومده بودن. همیشه دلم میخواست که یه روزی این شخصیت بزرگ دنیای ادبیات رو ببینم؛ اما اصلا باور نمی کردم روزی از دست ایشون جایزه بگیرم! یادش بخیر... 

یک روز بارانی

 

چند روز پیش اینجا بارون می اومد. خیلی شدید. یه لحظه حتی احساس کردم تبدیل به تگرگ شده. مردم تند تند راه می رفتن که به یه سرپناه برسن. بعضیا چتر دستشون گرفته بودن، بیشتر زوجها هم بدون چتر خوشحال از باران زیرش قدم میزدن. اما کنار خیابون مرد میانسال دست فروش داشت تند تند بساطش رو جمع میکرد که بارون جنسهاش رو خیس نکنه. مشخص بود انتظار نداشت بارون بیاد چون یه عالمه لباس رو کنار خیابون چیده بود.

 اون بخشهای انتهایی لباسها همه خیس شده بودن. همه ما تند تند به راه خودمون میرفتیم. هیچکس نبود بهش کمک کنه. با خودم میگفتم مرده چقدر توی عمرش دعا کرده که وضعش بهتر از اینی که هست بشه، و چقدر امیدواره که یک روز بالاخره بشه بتونه یه مغازه هرچند کوچیک داشته باشه که وقتی بارون اومد از فلاسک قدیمیش برای خودش چای بریزه و دیگه نه نگران شهرداری باشه نه نگران خیس شدن جنسهاش…

عادت به مشکلات

 

حتما شده که صبحهای سرد مجبور باشید زود از خونه در بیاین. لباس گرم پوشیدین، شایدم قبل از اینکه بیرون بیاین یه لیوان چای یا شیر داغ هم خوردین که درونتون هم گرم بشه، ولی همینکه میرسین سر کوچه می بینین رفتگر پیر، توی اون سرما و توی اون سن و سال همه خیابون رو جارو زده تا رسیده سر کوچه شما

خوب این منظره اصلا خوش آیند نیست، ولی نمی تونین کاریش بکنین. حالا اگه چند روز پشت سر هم زود از خونه در بیاین، هر روز همون ساعت و همون حوالی رفتگر رو می بینین و اگه یه روز نباشه نگرانش می شید که وای خدا چی شده؟! نکنه کارشو از دست داده، نکنه بنده خدا مریض شده و…

خواستم بگم بعضی از مشکلات و سدهای زندگی هم همین طورین. اون اوایل وقتی داغ هستید با دیدنش، تلاش می کنید سریعا رفعش کنید. اما همیشه نمی تونید. گاهی اوقات سنگی که راه آدم رو سد کرده خیلی بزرگه. نمیشه برش داشت. اینه که بعد از یه مدت به وجودش عادت می کنی.

کم کم عادت میکنی که این سنگه همیشه جلوی پات هست و هر ثانیه می بینیش. یاد میگیری که باید راهت رو طولانی کنی و دورش بزنی. این راه حلت نیست ولی با اون سنگه یه جوری می سازی. هم اون میدونه که سر رات قرار گرفته و هم تو میدونی که نمیتونی از سر رات برداری. بعضی مشکلات اینطورین. آدم به وجود همیشگیشون تو زندگی عادت میکنه. 

آوینی در بین ماست

 

بازم يك بازي وبلاگي ديگه. اين بار داوود مراديان از من دعوت كرده كه درباره سيد مرتضي آويني بنويسم. البته خودش هم توضيح داده كه اين روزها نوشتن از آويني مد شده! راست ميگه. اين روزا مي‌بينيم كه بيشتر آدم‌ها يا پسرخاله آويني بوده‌اند يا رفيق و همسنگر او! امروز حتي دشمنانش هم درباره او مي‌نويسن. آش آنقدر شور شده و نوشتن از آويني آنقدر مد شده كه ابراهيم نبوي هم درباره آويني مطلب مي‌نويسد و پيش بيني مي‌كند اگر آويني زنده بود، امروز با ولايت مخالفت مي‌كرد و به زندان مي‌افتاد!

بعضي‌ها هميشه عادت دارند با اما و اگر زندگي كنند. درست مثل بعضي گزارشگران فوتبال كه هر وقت تيم‌شان عقب مي‌افتد ميگن: « اگر بتونيم در محوطه جريمه تيم حريف، يه پنالتي بگيريم و اگه اون پنالتي رو به گل تبديل كنيم، نتيجه مساوي ميشه، اونوقت مي‌تونيم به زدن گلهاي بيشتر اميدوار باشيم و حتي بازي رو ببريم! »

يادم هست همين ابراهيم نبوي چند سال پيش كه ويژه‌نامه نوشتن براي آويني مد شده بود، مطلبي نوشته بود و از ميان همه‌ي ويژگي‌هاي فكري، هنري، اخلاقي و رفتاري آويني فقط از اين نكته خوشش آمده بود كه او يك روزي در يك جايي از نام « ايران » تعريف كرده بود! و نبوي از اين همه حس وطن پرستي آويني كيف كرده بود و از آويني خوشش آمده بود و درباره‌اش مطلب نوشته بود! خوب وقتي كسي آويني را تنها در همين حد بشناسد و ديگر نداند كه او چه اعتقادات و چه تفكراتي درباره انقلاب اسلامي، امام، ولايت، فرهنگ، هنر، دين، حكومت، غرب، توسعه، ليبرالسيم، سكولاريسم، دموكراسي و … داشت، طبيعي است كه به چنين توهمات و تخيلاتي برسد.

اما به نظر من نيازي نيست كه بنشينيم و خيالبافي كنيم كه اگر فلاني امروز زنده بود، بهمان مي‌شد، مهم آنست كه ببينيم آويني در همان روزگاري كه زندگي مي‌كرد، كجا بود؟ چه عقيده‌اي داشت؟ از چه چيزي دفاع مي‌كرد؟ و با چه منطقي؟ چرا كه نفس دفاع كردن هم چندان مهم نيست، مهم‌تر از آن چگونه دفاع كردن است. وگرنه خيلي‌ها مثل آويني فكر مي‌كردند، اما تاثير آويني را نداشتند و امروز به جاهاي ديگر رسيده‌اند. مساله ديگر اينكه ببينيم آيا زمان آويني همه آدم‌ها طرفدار ولايت بودند؟ و آيا در آن روزگار هيچ خطري متوجه انقلاب اسلامي و ولايت فقيه نبود؟ هيچ انحرافي و هيچ مرزبندي وجود نداشت؟ اگر داشت، آويني كجا بود؟

بزرگترين شاخصه آويني اين بود كه يك متفكر بود، اگر اهل انديشه و اهل تفكر نبود و اگر انديشه‌اش موثر نبود، كه ديگر لازم نبود امروز دشمنانش هم درباره‌اش بنويسند! ديگر لازم نبود ابراهيم نبوي هم درباره‌اش بنويسد و خيالبافي كند. اينجاست كه بايد از خودمان بپرسيم چرا چنين اتفاقي مي‌افتد؟ چرا آويني اينقدر مهم است كه عده‌اي مي‌خواهند او را از ما بگيرند و ما را از او جدا كنند؟ پاسخ اين سوال، در آثار آويني نهفته است. البته نه در فيلم‌هاي مستندش، بلكه در آثار قلمي او. آويني نوشته‌هايي دارد كه حتي همين امروز هم مي‌تواند چراغ راه ما باشد و دقيقا به همين علت است كه رهبر معظم انقلاب او را سيد شهيدان اهل قلم ناميده است.

تا حالا از خودتان پرسيده‌ايد كه چرا بعد از شهادت آويني، رهبر انقلاب به او لقب سيد شهيدان اهل قلم را داده؟ با وجود آنكه معمولا همه ما آويني را با برنامه‌هاي تلويزيوني‌اش و مخصوصا با روايت فتحش مي‌شناسيم. اما چرا سيد شهيدان اهل قلم شد؟

من فكر مي‌كنم اين مساله يك بار معنايي براي ما دارد و مي‌خواهد نكته‌اي را به ما گوشزد كند. سيد مرتضي آويني پيش از آن كه يك فيلمساز و مستندساز باشد، يك متفكر انقلابي بود. صاحب انديشه بود. البته ما معمولا كاري به فكر و انديشه نداريم و دلمان فقط براي همان عكس‌هاي آويني تنگ مي‌شود. اگر چفيه‌اي هم بر دوشش داشته باشد كه چه بهتر! اما تاكيد رهبر معظم انقلاب بر صاحب قلم بودن آويني، يعني اينكه: اي جوان حزب‌اللهي و بسيجي، در جنگ بين اسلام ناب محمدي و اسلام ناب آمريكايي، صاحب فكر و انديشه بودن مهم است و يك الگوي خوب در اين مبارزه، سيد مرتضي آويني است.

آويني مقالات متعددي در موضوعات مختلف دارد. از سياست گرفته تا سينما، از هيچكاك تا حاتمي كيا، از هنر تا فرهنگ، از شعر و رمان و قصه تا مونتاژ و تدوين، از توسعه تا ليبراليسم، از خاتمي تا سروش!

بله نكته اينجاست كه آويني در همان دوره خودش، خط ولايت را پيدا كرده بود و با قلمش در برابر هرگونه انحرافي در مسير انقلاب اسلامي مي‌ايستاد. با همين قلم از توطئه‌ها و انحرافات فرهنگي سازمان‌يافته‌ي دولتي سخن مي‌گفت، از موسسات و مسئولاني كه با پول جمهوري اسلامي عليه انقلاب اسلامي فعاليت مي‌كنند و از خواب‌هايي كه براي ولايت ديده‌اند! پس لازم نيست اسير توهم شويم و فريب دلقك‌هايي چون ابراهيم نبوي را بخوريم، مهم آنست كه ببينيم آيا آويني در زمان خودش، با ولايت بود يا عليه ولايت؟ و اگر با ولايت بود، تا كجا؟

نكته‌ي ديگر درباره شهيد آويني اين است كه بخش زيادي از نوشته‌ها و سرمقاله‌هايش درباره روشنفكران ضدانقلاب، حتي همين امروز هم مي‌تواند مورد استفاده ما قرار بگيرد. چرا كه اولا حرف و اعتقاد جماعت روشنفكر از صد سال پيش تا به امروز اصلا دچار تغيير نشده، ثانيا آويني از شرايطي انتقاد مي‌كرد كه در نهايت به دولت اصلاحات منجر شد! آويني اگر آن روز درباره سروش و خاتمي و كيهان فرهنگي و محافل فكري سكولاريسم و ليبراليسم در ايران مي‌نوشت، شرايط امروز جامعه را هم مي‌ديد!

وي در مقاله‌اي با عنوان « تجدد يا تحجر؟ » در واكنش به سخنان سيد محمد خاتمي وزير وقت ارشاد مي‌نويسد: « اشتباه دیگر دوستان ما که ریشه در مرعوبیت آنها در برابر غرب دارد آن است که آنها افق حرکت انقلاب و شرایط آماده جهانی را در این عصر احیای معنویت و اضمحلال غرب نمی بینند و بالتَبع هرگز برای وصول به این غایت تلاش نمی‌کنند. دگراندیشان و روشنفکران سکولار باید آزاد باشند، اما رشد و بالندگی نسل انقلاب نیز مواظبت می‌خواهد! دولت جمهوری اسلامی حقیقتاً به شعار آزادی مطبوعات، نویسندگان و هنرمندان پایبندی اعتقادی دارد، اما دوستان خویش را از یاد برده است و اکنون مجموع سیاست های نظام اسلامی کار را به آنجا کشانده که نسل انقلاب در هنر و ادبیات احساس عدم امنیت و بیهودگی می‌کند! »

آويني عضو حزب و جناحي نبود كه روزي مجبور شود به خاطر منافع جناحيش، در انتخابات با دشمنان و رقبايش ائتلاف كند! عشق آويني ولايت بود و به چپ و راست تعلق خاطر نداشت. چطور قبول كنيم چنين شخصي وقتي در برابر انحراف كساني مي‌ايستد كه هنوز داخل نظام قرار دارند و مسئوليت دولتي دارند و خودشان را انقلابي مي‌دانند و وقتي در برابر نفوذ فكري و فرهنگي روشنفكران سكولار مي‌ايستد، اگر امروز زنده بود با آنها ائتلاف مي‌كرد؟ امروز كه همه نقاب از چهره برداشته‌اند و به صراحت با ولايت درافتاده‌اند. آيا با خاتمي و سروش و مهاجراني و كانون نويسندگان و ابراهيم نبوي و سايت جرس و … اتاق فكر تشكيل مي‌داد؟!

شهيد آويني روزهايي خطر انحرافات سروش را به ما گوشزد مي‌كرد كه دكتر سروش هنوز قيافه يك متفكر را داشت و مانند امروز نقاب از چهره‌اش برنداشته بود، اما شهيد آويني در همان زمان هم اصل ماجرا را به روشني دريافته بود. نتيجه آنكه با مرور دوباره نوشته‌هاي آويني مي‌بينيم كه عمق نگراني‌هاي وي، همين دولتي شدن سكولاريسم و ليبراليسم و غربگرايي در كشور بود و آويني زماني اينها را فرياد مي‌زد كه نشانه‌هاي چنين انحرافي در كشور و در دولت سازندگي ديده مي‌شد و هنوز چند سالي به دولت اصلاحات مانده بود!

 

پسا نوشت 1: در اين كه عده اي از حزب اللهي ها قبل از شهادت آويني مخالفش بودند، شكي نيست، اما اين روزها عده اي سعي دارند كه اين مساله را آنقدر بزرگ كنند كه واقعيت فراموش شود. واقعيت آن است كه آويني در نوشته هايش به اين گروه از مخالفانش هيچ اشاره اي نمي‌كند، اما تا دلتان بخواهد عليه روشنفكران غربزده و ضدانقلاب و كانون ها و موسسات فكري و فرهنگي وابسته به آنها و نيز مسئولان سكولار جمهوري اسلامي حمله مي‌كند. امروز بعضي‌ها عمدا مي‌خواهند دسته اول را علم كنند و در نهايت به نتايجي چون سايت جرس و ابراهيم نبوي برسند!

پسا نوشت 2: آويني زماني از ولايت محكم و قاطع دفاع مي كرد كه بعضي ها تازه شروع كرده بودند به زدن ريشه ولايت. مسئولاني هم در اين مملكت با پول جمهوري اسلامي شروع كرده بودند به زدن ريشه انقلاب اسلامي!

پسانوشت ۳: معذرت میخوام که این پست طولانی شد. حرفهایی بود که باید زده میشد!