یلدا با طعم باران

۱- یه کانون ادبی توی دانشگاه داریم به نام «باران» که پاتوق بچه های ادبیات دوسته. هر سه شنبه یه محفلی داریم و بچه ها میان و اشعار و داستان هایی رو که خودشون نوشتن می خونن. امشب از شانس ما محفل مون مصادف شده بود با شب یلدا. یکی از بچه ها رفت و انار خرید و علاوه بر انار خوردن دسته جمعی که پاتوق مون رو صمیمی تر کرده بود، حافظ خوندیم و مولانا. سری به نیما زدیم و اخوان. دست آخر هم فال گرفتیم و لذت بردیم. امشب حضرت حافظ دوست مون داشت و غزلیات مهربانانه اش رو نثارمون می کرد! بعضی وقتا میشه که کلاً باهامون لج میشه! اونوقت هر کاری بکنی، نمی تونی یه فالی که مرتبط با نیتت باشه، پیدا کنی! اون موقع هست که اساساً از زندگی سیر میشی!

۲- سفری در راه است... دو سه روزی نیستم. شب یلداتون مبارک. هندونه و انار این شب فراموش نشه!

فصل خزان

یه پاییز قشنگ دیگه هم اومد و رفت و من دارم همچنان توش نفس می کشم. با هر بادی که می زنه توی صورتم مست می شم و ته دلم قلقلک میاد. گاهی آدم فکر می کنه که چه قدر می شه زیبایی ها رو دید و با بی خیالی از کنار زشتیها گذشت. گاهی دوست داره فکر کنه زندگی یه صحنه ی نمایشه که حتی با اینکه می دونی داری نقش بازی می کنی و دارند نقش بازی می کنند ولی دوست داری این تئاتر رو از اول تا اخر ببینی و با صحنه صحنه اش احساساتی بشی...

اون وقته که وسطش که به خودت میای میگی اینها همه اش کشکه ولی به خودت تلنگر می زنی بذار با کشک خوش باشیم... با تمام دردهای ریز و درشت! گرفتاریهای ریز و درشت! بحثهای مختلف و... گاهی چه قدر همین یه باد پاییزی همه چیز رو از یاد آدم می بره. من امروز تو کف پائیزم. عمرا اگه بیام بیرون!

کودک درون

یکی در هر اتفاقی هر طور شده چک می کنه ببینه چه اشتباهی متوجه خودش بوده و بسیار مته به خشخاش می ذاره. مدام خودش رو زیر و رو می کنه که بالاخره یه جوری چیزی پیدا بشه که باعث شه سرزنشگر خوبی برای خودش باشه. یکی در هر اتفاقی تمام سعیش رو می کنه که ثابت کنه بی تقصیر بوده و دیگران مقصرترند حتی اگر بدترین و زشت ترین کار دنیا رو هم کرده باشه با اعتماد به نفس این کار رو انجام می ده و چیزی بالاخره پیدا می کنه که به خاطر اون به خودش امتیاز بده و بگه از دیگرانی که در اطرافش هستند بهتره! جالب ترین نکته اش هم همینه که حتی اگر انگشت جامعه به سمتش باشه یه جوری بالاخره طلبکار می شه و دیگران می شن بدهکار!

شما فکر می کنید فرق این دو نفر از کدوم مرحله ی زندگیشون ناشی می شه؟ کتاب «شفای کودک درون» رو خریدم. به نظرم کتاب بسیار خوبیه. هنوز به اون کارهایی که میگه از قبیل نقاشی های کودکانه عمل نکردم ولی تا به اینجا فکر می کنم این دو تا آدمی که در بالا گفتم فرقشون در نقش والد و کودک درونشون باشه. والد یکی پر مدعا بوده و اعتماد به نفس کاذب تزریق کرده و والد دیگری با وسواسش مدام کودکش رو تحت نظر گرفته و براش تقصیر تراشیده. این کودکی ماست که یک عمر زندگی ما رو تعریف می کنه. هر وقت کتاب تموم شد بیشتر می نویسم.

کتاب دیگه ای خوندم به نام «روانشناسی هنرمند».کتاب مال خیلی سال قبل بود و خوب نظریاتش بسیار کلی بودند. نکته ی جالب این کتاب هم این بود که اشاره می کرد هنرمندها و نویسنده های مشهور جهان دقیقاً اونهایی بودند که در دروان کودکی دچار عقده و مسائلی این چنینی بودند! این ناراحتی ها یا به قول کتاب کمپلکسهای روحی در آینده ی این بچه ها نقش بازی کرده و شاهکار این هنرمندها دقیقاً جایی بوده که این عقده یا احساس به اوج خودش رسیده. داستایوفسکی، ونگوک، بالزاک، صادق هدایت و... نمونه هایی از این دست هستند!

یک کار ضروری!

سه شنبه موقع برگشتن از دانشگاه با یکی از دوستام تاکسی دربست گرفتیم تا زودتر به خونه برسیم و خیلی هم عجله داشتیم. در میان راه ناگهان راننده سرعتش رو زیاد کرد و به یه کوچه فرعی خلوت پیچید و پس از ورود به محوطه یه ساختمان نیمه کاره ایستاد و به سرعت از اتومبیل خارج شد و به طرفی دوید. اگه سوار مسافرکش شخصی بودیم می ترسیدیم اما چون یک تاکسی پژو سبز با کد شناسایی راننده بود تصمیم گرفتیم صبر کنیم تا بفهمیم قضیه چیه! کار عجیب راننده این بود که سوییچ رو هم با خودش نبرده بود و حتی ماشین رو هم خاموش نکرد!

یه دقیقه بعد راننده برگشت و بهمون گفت: از صبح باید میرفتم دستشویی اما فرصت نمی شد! وقتی تصمیم گرفتم به اینجا بیایم شما رو دیدم و دلم نیومد مسافر دربستی رو از دست بدم! اما شرایطم که بحرانی شد مجبور شدم مسیر رو عوض کنم. عذرخواهی میکنم که قبلش توضیح ندادم! بهش گفتیم که میتونستیم تاکسیش رو به راحتی بدزدیم. یه کم فکر کرد و گفت: میدونم! اما اون موقع مغزم کار نمیکرد. حتی اگر قصد این کار رو هم داشتید نمیتوستم با اون اوضاع مانع کارتون بشم!

نقدی بر قهوه تلخ

قهوه‌ی تلخ پدیده‌ی امسال شبکه‌ی ویدئویی و پرفروش‌ترین محصول فرهنگی سوپرمار‌کت‌های کشور است. سریالی که پیش از عرضه‌اش طرفداران زیادی پیدا کرد و صفحات ویژه در شبکه‌های اجتماعی اینترنتی برای حمایت از آن و کارگردانش تشکیل شد. حالا هم که با استقبال خوبی مواجه شده و طرفداران خاص خودش را دارد. بااین‌همه معتقدم که استقبال از این سریال برخلاف توفیق دیرپای پاورچین و شب‌های برره موسمی است و در گذر زمان و کمرنگ‌شدن حواشی، ضعف‌های داستانی و ساختاری آن بیشتر نمود پیدا می‌کنند. با توجه به معرفی این سریال از سوی یکی از فیلمنامه‌نویسانش به عنوان طنزی فاخر، شریف و ماندگار، بد نیست اشاره‌ی کوتاهی به تفاوت طنز و کمدی داشته باشم. داستان در اثر طنز خیلی جدی روایت می‌شود، گوینده و نویسنده طوری وانمود می‌کند که گویی هیچ‌چیز غریب و بامزه‌ای در داستانی که می‌گوید وجود ندارد.

از نمونه‌های آثار طنز در حوزه‌ی ادبیات می‌توان به دن‌کیشوت سروانتس و کاندید ولتر و در عرصه‌ی سینما به فارگو (برادران کوئن) و پالپ‌فیکشن (تارانتینو) اشاره کرد. اما در یک اثر کمدی با حکایت دیگری سروکار داریم. از آنجا که در کمدی یا فکاهه هدف اصلی خنداندن است وضعیت کمدی‌نویس یا کمدی‌ساز درست مثل کسی است که برای شما جوک تعریف می‌کند: او معمولا قبل از شروع حکایت به شما می‌گوید که این بامزه‌ترین چیزی است که در عمرش شنیده و مدام در حال تعریف‌کردن آن می‌خندد و احتمالاً بیشتر از سایرین به چیزی که تعریف می‌کند می‌خندد. گاهی اوقات وقتی می‌بیند قسمتی از ماجرا با استقبال حضار مواجه شده با تأکید و اغراق بیشتری آن قسمت را تعریف می‌کند. طنز یک اثر هنری است؛ یک اثر عالی و ظریف هنری. طنزنویس با کلمات همان کاری را می‌کند که موسیقی‌دان با نت و نقاش با رنگ انجام می‌دهد. تنها هنرمند می‌تواند اثر طنز خلق کند. در سوی دیگر کمدی یک فن است. فن استفاده‌ی بجا از لهجه، تکیه‌کلام‌های تکرارشونده، شوخی با مضامین روز، میمیک‌های مضحک چهره و حرکات فیزیکی اغراق‌شده در جهت خنداندن بیشتر مخاطب.

زیربنای اثر طنز یک جهان‌بینی خاص است و با توجه به خاستگاه فلسفی طنز، انگیزش تفکر ـ تفکر توأم با تبسم ـ هدف اصلی آن است. کمدی در عالی‌ترین شکل خود ـ مانند نمایشنامه‌ی خسیس مولیر یا کمدی‌های شکسپیر ـ در سطح حرکت می‌کند و در نهایت تنها نقدی عامه‌پسند است بر خصوصیات ناپسند افراد و رسوم غلط یک جامعه. فرق تأثیر طنز و کمدی بر مخاطب مثل تفاوت رضایت و لذت است. عنصری از تفکر در رضایت مستور است که در لذت نیست. فیلمنامه‌نویسان قهوه‌ی تلخ به سبک پیمان قاسم‌خانی در نگارش این سریال از شیوه‌ی او یعنی وام‌گیری سوژه‌ی اصلی از اثری دیگر (بدون ذکر نام اثر) استفاده کرده‌اند. شروع قهوه‌ی تلخ و رمان ماشاء‌الله‌خان در بارگاه هارون‌الرشید تقریباً یکسان است. در آن رمان، یک کارمند بانک که به تاریخ و به‌خصوص دوره‌ی حکومت هارون‌الرشید علاقه دارد با کمک یک مرتاض رمال به آن زمان سفر می‌کند و در بدو ورود دستگیر و محکوم به قطع سر با تیغ جلاد می‌شود. در قهوه‌ی تلخ یک استاد تاریخ که در مورد وقایع فاصله‌ی زمانی بین سقوط سلسله‌ی زندیه و به‌قدرت‌رسیدن آغامحمدخان قاجار تحقیق می‌کند پس از آشنایی با یک فالگیر و نوشیدن یک فنجان قهوه، در زمان سفر می‌کند و در بدو ورود، دستگیر و محکوم به قطع سر با تیغ جلاد می‌شود.

در کمدی‌های سفر در زمان که نمونه‌ی کلاسیکش یک یانکی در بارگاه آرتورشاه مارک تواین است و نمونه‌ی دم‌دستش همان کتاب ماشاءالله‌خان است، جنبه‌ی کمیک و جذاب داستان بر اساس تضاد فرد سفرکرده در زمان - چه از لحاظ گفتاری و چه رفتاری- با افراد دوران قدیم است. به بیان دیگر این تضاد و تناقض است که لحظات کمدی کار را شکل می‌دهد. تأثیر‌پذیری شدید نویسندگان سریال از شب‌های برره باعث شده که آنها از این نکته‌ی ظریف غافل باشند: در حالی که در شب‌های برره با دیستوپیای (خراب‌آباد) معاصر شخصیت اصلی سروکار داریم، در قهوه‌ی تلخ داستان در دیستوپیایی می‌گذرد که از لحاظ زمانی دویست سال با جامعه‌ی شخصیت اصلی فاصله دارد. شخصیت‌های دربار نه‌تنها به سبک زمان معاصر صحبت می‌کنند بلکه از اصطلاحات کوچه و خیابان مانند «بروبچس»، «عددی نیستی» و «سه‌کردن» استفاده می‌کنند و در جایی پادشاه در مورد دلیل سریع برگشتنش از سن‌پترزبورگ توضیح می‌دهد: «به درشکه‌چی گفتیم گازش رو بگیره» (توجه داشته باشید که جنس کمدی غالب قهوه‌ی تلخ فانتزی است نه ابزورد). در حقیقت ناخودآگاه برای بیننده این ذهنیت ایجاد می‌شود که این اشخاص نقش افرادی را که در قدیم زندگی می‌کنند، بازی می‌کنند و خود به‌نوعی مسافر زمان هستند.

ایراد دیگر داستان مربوط به کنش‌های مورخ است، در چنین داستان‌هایی معمولاً فرد در بدو ورود سعی می‌کند به هر طریقی شده به زمان حال برگردد اما در اواسط کار به‌خاطر ایجاد یک ارتباط عشقی و یا پی‌بردن به نیکی مردمی که به میان آنها سفر کرده، تصمیم می‌گیرد سیر وقایع را تغییر دهد. در قهوه‌ی تلخ مورخ تنها یک بار فنجان قهوه‌ای را به امید بازگشت به زمان حال می‌نوشد و دیگر شاهد هیچ اقدامی از او در این جهت نیستیم. از سوی دیگر دلیل تلاش او برای تغییر تاریخ مبهم است. درباریانی که او در بین آنهاست تا مغز استخوان فاسدند و پادشاهشان ابله و بی‌کفایت است و هیچ معلوم نیست که او چرا آنها را به آقامحمدخان قاجار که دست‌کم پادشاهی باکفایت است، ترجیح می‌دهد. شاید پاسخ داده شود که او می‌خواهد با تغییر تاریخ در زمان حال برای خود اسم‌و‌رسمی کسب کند اما این دلیل تنها زمانی منطقی جلوه می‌کند که او شیوه‌ی مناسب و مطمئنی برای بازگشت به زمان حال پیدا کرده باشد که چنین چیزی را در سریال نمی‌بینیم.

مشکل دیگر کار به ساختار آن بازمی‌گردد در قهوه‌ی تلخ با ساختار یک داستان دنباله‌دار مواجه نیستیم. شما می‌توانید مثلا بدون دیدن قسمت هفتم و هشتم، قسمت نهم را ببینید و چیزی را نیز از دست ندهید. در سریالی با داستانی دنباله‌دار شاهد یک خط داستانی اصلی و چند داستان فرعی هستیم ـ سریال 24 که تقریبا هم‌زمان با این سریال در سوپرمارکت‌ها عرضه شده یک نمونه‌ی درخشان از این الگوی معمول است ـ اما در قهوه‌ی تلخ داستان ممتدی در کار نیست. شخصیت اول داستان همانند قهرمان روزنامه‌نگار شب‌های برره در وضعیتی گرفتار شده و داستان به شکل اپیزودیک و با روایتی ایستا ماجراهای تکرارشونده‌ی جدل‌های کلامی پادشاه زورگو، زنان ابله حرم‌سرا و درباریان سالوس را روایت می‌کند.

نکته‌ی دیگر عدم شخصیت‌پردازی در قهوه‌ی تلخ است. سیامک انصاری دقیقا نقشش در برره را تکرار می‌کند. به‌جای این‌که روزنامه‌نگار باشد، مورخ است. اما تمام کنش‌هایش، اعتراض‌هایش و حتی چشم‌گرد‌کردن‌هایش در مواجهه با بلاهت اهالی دربار جهانگیرشاه مشابه رفتار و گفتارش در آن سریال است. سایر افراد حاضر در سریال صرفا تیپ هستند: پادشاه زورگوی خوش‌گذران سبک‌مغز، درباریان چاپلوس پول‌پرست و زنان ابله وراج سیاس که در این سال‌ها در ده‌ها فیلم و سریال تاریخی به همین سبک‌و‌سیاق شاهد حضورشان بوده‌ایم.

سازمان رسیدگی به مشکلات!

کاش تو کشور ما نهادی، سازمانی چیزی بود که وظیفه اش رسیدگی در اسرع وقت به مشکلات رسانه ای شده مردم بود. حالا خوب یکسری مشکلات لازمه در سطح کلان حل بشه و حل اونها راه حل دراز مدت میخواد، ولی یکسری راه حل کوتاه مدت احتیاج دارن با بودجه ای نه چندان زیاد. حالا بودجه شونم زیاد باشه باز هم به خرجش می ارزه، هم ثواب اون دنیا رو داره و هم آرامش و دعای خیر یک عده ای رو. مثل چی؟ مثل همون قضیه پل روستای گاودانه، مثل مشکلات سرمایی فلان مدرسه کپری در فلان منطقه عشایری، مثل جاده آسفالت دار نبودن فلانجا، مثل مشکلات آب آشامیدنی بیسارجا، مثل حموم دار نبودن فلان دهات و نظایر اون. کاش یه کسانی بودند که کارشون فقط این بود که رسانه ها رو بخونن و مشکلات اینطوری رو مستند و بررسی کنند و بدن به این نهاد و اونم در اسرع وقت مثلا ظرف یک هفته، یا نهایت یک ماه حلش کنه.

اصلاً حل اینطور مشکلات مگه چقدر بودجه میخواد؟ قسم میخورم اگه از حجم تشریفات و تجملات تو این کشور کم بشه، اگه اینهمه اسراف رو فاکتور بگیریم، اگه بودجه رو درست مصرف کنیم، واقعا برای چنین نهادی جا باز میشه. حالا حتما میگین وظیفه رسیدگی به اینجور مشکلات، شهرداری یا چمیدونم استانداری همون منطقه است، میدونم ولی گاهی اوقات تا زور از بالا نباشه کاری تو این مملکت پیش نمیره. یکجاهایی توی کشور ما هست که خیلی حیفن. یعنی فکر کن ساکنینش کمترین امکانات رو دارن ولی دم نمیزنن. اصلا اگه آقای خلیل امامی نبود که از این روستا عکس میگرفت، الان کدومیک از ما میدونستیم اصلا همچین جایی توی کشور ما هست؟

یادمه توی روستایی که تابستان واسه اردوی جهادی رفته بودیم، نهایت ۳۰ کیلومتر با اصفهان فاصله داشت ولی هنوز گازرسانی نشده بود. برای تلفن اعتراض کرده بودند، و بهشون تلفن بیسیم داده بودن ولی گاز رو هنوزم باید چند روز یکبار کپسولهاشون رو پر میکردن. نهایت خواسته اینها این بود که این ماشینهایی که کپسول میارن توی زمستون بیشتر سر بزنن. مثلاً به جای ۳ روز در میان، ۲ روز در میان و امثالهم. بعضی جاها مشکلات مردم واقعا در همین حد هست. خوب حل کردن اینها که کاری نداره. بابا این مملکت اینهمه منابع و بودجه داره که در یکسری سمینار و همایش و امثالهم که هیچ نتیجه بدردبخوری هم ندارن هدر میرن. الان با دیدن این عکس حمام کپری که مال یکی از روستاهای عنبرآباد کرمان هست، اینها رو نوشتم. واقعا در شأن کشور ما نیست که در یه روستای مستضعف یه حموم عمومی لااقل نداشته باشه. کاش میشد هر روز یه لیستی از این مشکلات تهیه بشه و فوری رسیدگی بشن.

بحران شخصیت!

بعضی کلمات و اصطلاحات دهن‎پرکن و شکوهمند هستند؛ آدم با شنیدن‎شان یک‎جورهایی دست و پای خود را جمع می‎کند! نگاه می‎کند به دهان این و آن، ببیند چه می‎خواهند بگویند یا چه حالتی به ‎آن‎ها دست داده است. مثلاً تا از کسی می‎شنوی: «زمینه‎های پسیکولوژیک معرفت‎شناسی در آسیب‎شناسی پندارگرایی اجتماعی و...» دیگر رنگ به چهره‎ات نمی‎ماند! نگران می‎شوی که نکند کسی خیال کند تو با شنیدن این کلمات نگران شده‎ای؟! خلاصه برخی از کلمات و اصطلاحات، شکوهمند و هیپنوتیزم کننده‎اند. در شعر به این‎جور کلمات و ترکیبات می‎گویند «جدول‎ضربی». مثل جیغ بنفش، خشم مغزپسته‎ای، غرور سهمگین مهندسی فرهنگی و غیره.

برخی از این ترکیبات برای بعضی از آدم‎ها حکم گنج را دارد. طرف یک اصطلاح عجیب و غریب می‎اندازد در دهان مردم و تا کسی متوجه شود و فرصت کند که بپرسد یعنی چی، ده یازده سال مدیریت کرده و بار خودش را بسته است. حالا بعد از ده سال تقریباً، بگو مهندسی چه ربطی به عالم فرهنگ دارد و اصلاً منظورتان چیست؟ دیگر چه فایده‎ای دارد؟ (حالا ده سال هم باید انرژی بی‎خود مصرف کنی که بگویی این ترکیبات از اساس بی‎معنی و اساساً سرکاری است!) خیلی از این ترکیبات و اصطلاحات نشانه بحران زبان است و بیشتر از آنکه نشانه بحران زبان باشد نشانه بحران شخصیت است! اینکه کسی فکر کند با گفتن و تکرار کلمات پیچیده و با تلفظ سخت در علوم مختلف، می توان به سایرین اثبات کرد که چقدر شخصیت جالب و با معلوماتی دارد، نشانه چه می تواند باشد جز بحران شخصیت؟ و جالب تر اینکه حتی اگر معانی آن واژگان را هم از چنین افرادی بپرسی، بدرستی نمی توانند برایت توضیح دهند که مثلاً پلورالیسم دینی یعنی چه! واقعاً برایم سئوال است که چنین افرادی به دنبال چه هستند؟ کسانی که اگر دقت کنی، نمونه هایشان را در اطرافت زیاد می بینی!

چرا به دانشگاه می رویم؟

وقتی این سئوال رو از خودت بکنی ممکنه به جوابهای مختلفی برسی. وقتی از دوستان و اطرافیانت بپرسی شاید به جوابهای متفاوت تر برسی. واقعاً چرا ما به دانشگاه میریم؟ تحصیل علم و دانش؟ واقعاً تمام هدف و مقصود ما اینه یا اهداف فرعی هم در این زمینه می تونه وجود داشته باشه؟ من در مورد چندتا جواب که ممکنه به این سئوال داده بشه میخوام کمی بنویسم.

۱- دانشگاه می رویم، چون باید برویم: بسیاری بر این عقیده اند که محیط آموزشی دانشگاه (یا به اصطلاح آکادمیک)، علم آورتر از هرجای دیگری است. این افراد معمولاً برای مدرک دانشگاهی، ارج و قرب بسیاری قائلند. البته عده ی معدودی در بین متعلّقین به این طرز فکر هستند که با وجود اعتقاد راسخ داشتن به تحصیل در دانشگاه، الزاماً مدرک را نشان دهنده ی سواد و علم نمی دانند؛ ولی طبیعتاً مدک تحصیلی، می تواند در درجه بندی به ما کمک کند. بعضی افراطیون نیز هستند که به نظرشان صرف حضور و رفت و آمد در دانشگاه، حتماً مفید است. آن ها می گویند دانشگاه، مکان دانش است و خواه ناخواه مقداری از دانش کم و بیش به هر کسی منتقل خواهد شد!

۲- دانشگاه می رویم که رفته باشیم: بسیاری از ما دانشگاه می رویم چون شاید تا به حال جایی بهتر از این جا و کم دردسرتر (نه الزاماً مفیدتر) به ذهنمان نرسیده باشد. مثلاً مانند حالتی که خانواده تان قصد عزیمت به یک مهمانی را دارند و به شما هم پیشنهاد می دهند که بروید. شما هم از آن جایی که فعلاً مکان باب میل تری به ذهنتان نمی رسد، این پیشنهاد را رد نمی کنید. پس برای عده ای، دانشگاه مکانی است مانند کودکستان، دبستان، راهنمایی و دبیرستان. یعنی همان طور که پیش از این که دقیقاً دریابد چه در اطرافش می گذرد وارد کودکستان شد، حالا نیز وارد دانشگاه نیز خواهد شد. البته با اندکی تفاوت و آن این است که در ایران صرف وجود کنکور، موجبات اندیشیدن بیشتری را فراهم می آورد و این سبب می شود که ورود به دانشگاه، هوشمندانه تر و آگاهانه تر صورت پذیرد؛ که به چه رشته ای علاقه مندم، می خواهم در آینده چه کاره شوم، با چه مقدار سعی و تلاش می توانم به آن رشته دست یابم، آیا می خواهم در شهر خود باشم یا از خانواده ام دور شوم. این و هزار و یک سؤال دیگر به ذهن مخاطب یورش آورده و او را تا حدی مشغول به خود می کند تا تصمیمی آگاهانه تر اتخاذ نماید.

۳- دانشگاه می رویم تا اختلاط را بیشتر، قانونی تر، موجّه تر و مکفی تر تجربه کنیم: دلیلی خنده دار ولی منطقی و معقول که در کشور ما کاملاً موضوعیت دارد و صادق است. هر کس کم و بیش از این دلیل تأثیر پذیرفته است. البته این بدان معنا نیست که اگر دانشگاه ها پسرانه و دخترانه (جداگانه) باشند، دیگر کسی به دانشگاه نخواهد رفت. خیر، منظور این است که میزان رغبت و تمایل هر دانشجویی، تا حدی مرهون همین دلیل است؛ البته در بسیاری آگاهانه و در بعضی نا آگاهانه. آگاهانه به این معنی است که شخص خود می داند که مایل است تا در جمعی هم چون دانشگاه که در آن دختر و پسر در کنار هم مشغول به تحصیلند، عضویت داشته باشد. نا آگاهانه در افرادی مصداق دارد که اگر از آن ها بپرسی می گویند خیر؛ ولی اگر روزی دانشگاه خالی از جنس مخالف شود، به آن ها نیز کم و بیش احساس ناخوشایند و غریبی دست می دهد.

در این میان درصد بسیار اندکی نیز هستند که حقیقتاً فارغ از این مباحث به دانشگاه می آیند و این در رفتار و عملکردشان نیز کاملاً مشهود است. این دسته بیشتر از افراد سنتیِ مذهبیِ تشنه ی علم تشکیل شده است. درصدی از این دسته هم مشمول کسانی می شود که الزاماً خیلی تعلقات مذهبی شدیدی ندارند؛ ولی باز هم تشنه ی علمند. سؤالی که پیش می آید این است که یعنی واقعاً با هم بودن و تعاملات دختر و پسر یا همان اختلاط، این قدر مؤثر است که شخصی را از شهری به شهری دیگر بکشاند؟! در پاسخ باید گفت که به عنوان یک عامل اصلی شاخص خیر؛ ولی به عنوان یک عامل شاخص تعیین کننده آری. یعنی مثلاً اگر شخصی بخواهد از شهر خود به شهر دیگری نقل مکان کند برای تحصیل در دانشگاه، در صورتی که بداند از جمله امتیازات این کوچ، افزایش تعاملات اجتماعی و هم چنین افزایش روابطش با جنس مخالف نخواهد بود، ممکن است نظرش را از شهر دیگر به شهر خود تقلیل دهد؛ نه این که بگوید چون دانشگاه مختلط نیست، پس من اصلاً به دانشگاه نمی روم! ولی ممکن است شاید در دلش بگوید چون فقط علم مطرح است، حاضر نیستم تا درد غربت را به جان بخرم و فضای دانشگاه مختلط را هم تجربه نکنم.

لازم به ذکر است که این نوع طرز فکر، بیشتر در خانواده های مذهبی، سنتی، و به اصطلاح بعضی بسته (واژه ی بسته معمولاً توسط اشخاصی که به خانواده ی باز یا کم قید و بند اعتقاد دارند استفاده می شود که غیر مستقیم آن نوع خانواده ها را به محدودیت و محرومیت از مواهبی متهم می کنند که البته کلمه ی صحیح تر برای این نوع خانواده ها همان مذهبی، متشرّع و سنتی است که مفاهیم اعتقادی و اسلامی را به ذهن متبادر می کند؛ نه مفاهیم آزاردهنده و ناخوشایندی هم چون بسته) اتفاق می افتد. خانواده های کم قید و بند و رهاتر، به دلیل این که این نوع روابط را در حد تقریباً نهایتش در محیط خانوادگی و تعاملات بین آشنایان، دوستان و خانواده تجربه کرده اند، کم تر به این مسائل اهمیت می دهند. این به دلیل پاکی، تکامل یا متمدّن بودن آنان نیست، بلکه به دلیل داشتن محیطی دائمی و در دسترس (محیط خانواده) است که خیال آنان را از داشتن روابط دختر و پسری آسان می کند. بعضی ازاین دست تعاملات در این خانواده ها معقول ولی اکثر آن حرام و خلاف تعالیم اسلام است.

۴- دانشگاه می رویم تا ازدواج یا لااقل دوست یابی کنیم: خوشایند یا ناخوشایند، این موضوع در دانشگاه ها به عینه دیده می شود و کاملاً مشهود است. نه در بین همه ولی در بین بسیاری. این دو یعنی «ازدواج» و «دوست یابی »، تقریباً نقاط مقابل یکدیگرند؛ به این دلیل که افراد مایل به ازدواج، اغلب کسانی هستند که تعلّقات مذهبی دارند. برعکس کسانی که در پی یافتن دوست جنس مخالف هستند، معمولاً اعتقاد راسخی به ازدواج نداشته و به دستورات اسلام نیز ایمان و باور قلبی ندارند. این دست افراد، ازدواج را پدیده ای دست و پاگیر، بی خاصیت و نامعقول می دانند. البته عده ای هستند که بین این دو دسته قرار دارند و آن ها هم «دوست یابی» می کنند و هم «ازدواج»؛ به این ترتیب که با یکدیگر دوست می شوند به نیّت ازدواج و پس از حصول اطمینان از وجوه مشترک کافی، ازدواج می کنند. این که این عمل چقدر صحیح و شرعاً مجاز است، خود در حد چندین پست، جای بحث و بسط دارد.

۵- یافتن پایگاهی برای فعالیت های سیاسی + اجتماعی، مطرح تر شدن: بعضی افراد که پیش از ورود به دانشگاه، تمایلات سیاسی دارند، برای تقویت مواضع سیاسی و یافتن پایگاهی برای تثبیت خط مشی سیاسی- عقیدتی خود، ترغیب می شوند که در دانشگاه نیز همان فعالیت ها را با کیفیتی بهتر ادامه دهند. مثلاً این چنین دانشجویانی، یکی وارد بسیج می شود و دیگری وارد انجمن اسلامی. البته برخی نیز پیش از ورود قصد ورود به تشکل های سیاسی ندارند، ولی بعد از ورود به دانشگاه، به دلایل متعدد، به این کار مبادرت می ورزند. وجه تشابه هر دو دسته این است که معمولاً برای به دست آوردن مشاغل بهتر و بستر سازی مناصب آینده شان، از این شرایط و پایگاه های موجود در دانشگاه ها، بهره می برند. این نوع عملکرد الزاماً اشتباه نیست؛ ولی اگر هدف اولیه این باشد، یقیناً غلط و انحرافی است.

دلایل فوق، تعدادی از دلایلی بود که فعلاً به ذهن من رسید. اگر در آینده به دلیل دیگری نیز پی بردم (!)، اضافه خواهم کرد. ضمناً از تأکیدی که راجع به دلایل غیر علمی در ورود به دانشگاه کرده ام، متعجب نشوید؛ چون واقعیت تلخی که فعلاً وجود دارد همین است. متأسفانه امروزه در دانشگاه های ما، آن چنان که باید و شاید علم در اولویت اول نیست و در دانشگاه هایی نیز که این چنین است، به اندازه ی کافی و وافی به آن پرداخته و رسیدگی نمی شود. پس این به موجب بدبینی من نیست. تحصیل کردگان ما نیز اکثراً به جای علم آموزی، علم اندوزی می کنند و به جای تولید علم، فقط انتقال علم می کنند!

نگاهی به اندیشه های پوپر

‏خیلی وقت بود که می خواستم درباره پوپر بنویسم. هم از جهت اهمیتی که برای شبه روشنفکران کشور خودمان دارد و هم از لحاظ تأثیری که بر اندیشه های آنها گذاشته است؛ به نحوی که گاهی حتی خود را مرید پوپر می نامند! یکی از ویژگی‌های آثار و اندیشه‌های کارل ریموند پوپر سادگی آنهاست. یک نوع سادگی که می‌تواند بدل به پاشنه‌ی آشیل افکار او شود. همه‌ی اندیشه‌های پوپر را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد. او همواره می‌خواهد همه‌ی مسائل را در شک باوری ببیند؛ چنان که حتی اندیشه‌های خود را نیز به دیده‌ی شک می‌نگرد. او از مخاطب خود می‌خواهد «لطف کند» و اندیشه‌هایش را نقد کند تا بارورتر شوند. یعنی می‌خواهد همه چیز را از دیدگاه «عقل انتقادی» ببینید. این حرف‌ها در ظاهر ماجرا بسیار زیباست، اما وقتی به عمق آن بروید، درخواهید یافت که شاید چندان پایه و مایه‌ی علمی نداشته باشند. نخستین اشکالی که می‌توان به اندیشه‌های پوپر گرفت، مسأله‌ای است تحت عنوان حدس‌ها و ابطال‌ها. «اتفاق» عنوان کتابی از اوست که با ترجمه‌ی احمد آرام به فارسی ترجمه شده است. کسانی که این کتاب را نخوانده‌اند، اگر مقدمه‌ی کتاب «ناکجا آباد و خشونت» را بخوانند که توسط خسرو ناقد نوشته شده، به ایده‌ی اصلی کتاب خواهند رسید. همه‌ی حرف پوپر این است که دانش بشری بر اساس حدس‌ها و گمان‌ها شکل گرفته‌اند و به راحتی ابطال می‌پذیرند.

پوپر همه‌ی نظرات علمی و شبه علمی را به یک چوب می‌زند و اساس همه چیز را زیر سوال می‌برد. اما چرا نمی‌توان راحت حرفهای او را پذیرفت؟ او به ظاهر بسیار انتقادپذیر است و به این نکته قائل است که می‌تواند با نگاه عقلانی، به نقد همه چیز پرداخت. اما چرا این حرف‌ها را دهان پرکن، پوپولیستی و شعاری می‌دانم؟ مهم‌ترین اشکالی که در اندیشه‌های پوپر وجود دارد، تضادی است که در آنها موج می‌زند. نخستین تضاد آنجاست که او با بیان تئوری‌هایش حرف‌های خودش را نقد می‌کند و چنان چه از استقرای منطقی آموخته‌ایم، تنها بیان یک تناقض در هر دستگاه فکری، همه‌ی آن را نقض می‌کند. پوپر معتقد است که همه‌ی نظریه‌ها را می‌توان رد کرد و اصولاً باید با دیدی انتقادی به مسائل مختلف نظر کرد. از همین رو باید به اندیشه‌های او نیز با نگاهی انتقادی نگاه کرد .آیا می‌توان به نظریه‌ای که از همان ابتدا آن را بر پایه‌ی حدس‌ها و گمان‌ها بنا نهاده‌اند اعتماد کرد؟ حرف‌های پوپر در اینجا دقیقا از مدل «پارادوکس دروغگو» پیروی می‌کند. مثلاً اگر کسی بگوید که همه‌ی مردمان شهر دروغگویند، آیا فردی راستگوست؟ ‏آیا خود او ساکن این شهر نیست؟ اگر هست، پس حتماً دروغ می‌گوید.

اشکال دیگری که می‌توان به پوپر وارد کرد، خوانش سوفسطایی او از سقراط است؛ همان خوانشی که سقراط را مجبور کرد تا شوکران را سر بکشد. اشکالی که به کار سقراط گرفته می‌شد این بود که او هر چیزی را بدون توجه به ملاک‌های عقلی، نقد می‌کرد. حال آن که پیر اندیشه، چنین نبود. او تنها می‌خواست سست بودن استدلال برخی را زیر سوال ببرد که گمان می‌کردند تنها خود بر راستی‌اند. حالا پوپر نیز قرائتی این گونه از سقراط دارد. از همین رو است که مدام جمله‌ی «در میان آدمیان آن کس از همه داناتر است که چون سقراط دریابد که به راستی هیچ نمی‌داند» را تکرار می‌کرد. اگر سقراط چنین می‌گفت، از آن جهت بود که دایره‌ی دانایی را گسترش دهد، نه آن که آن را به تمامی فرو ریزد. او معتقد بود که چنان دانشی در جهان وجود دارد که نمی‌توان به آن دست یافت، در نتیجه هرچه به دانشی گسترده‌تر دست یابیم در خواهیم یافت که دانش ما بسیار اندک است. مصداق همان ضرب‌المثل فارسی که می‌گوید: «درخت هرچه سنگین‌تر، سر به زیرتر.»  اما پوپر این جمله را با تعبیری سوفسطایی به کار می‌برد و معتقد است همه‌ی دانش بشری، جز حدس و گمان نیست.

‏سئوال من از این فیلسوف لیبرال اتریشی این است که چگونه می‌توان بدون هیچ گونه پایه، اساس و مبنایی، اندیشه‌ای را نقد کرد. وقتی ما به نقد اندیشه‌ای می‌پردازیم، مبنایی را اساس کار خود قرار می‌دهیم. به عنوان مثال، اندیشه‌ی «‏پدیدارشناسانه» را مبنای کار خود قرار می‌دهیم و بر اساس آن حرف می‌زنیم، اما وقتی مبنایی نداشته باشیم، نقد ما (حتی نقدی که پوپر آن را «خرد انتقادی» می‌دانست) به هرج ومرج نخواهد رسید؟ بسیار زیباست که بگوییم نمی‌خواهیم به هیچ یک از مکاتب علمی انسانی با قطعیت نگاه کنیم و به ابطال‌پذیری آنها ایمان داریم، اگر این همه تلاش بشری را نفی کنیم، با چه دستاویزی به تحلیل بپردازیم؟

پوپر می‌گوید ما باید از نقد خودمان شروع کنیم، اما سوال من این است که مبنای این نقد کجاست؟ اگر این نقد مبنایی نداشته باشد و هر لحظه بتوان آن را ابطال کرد، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود، چون شما هر لحظه ممکن است حرف‌های قبلی‌ات را نقض کنی و حرف‌های تازه‌ای بزنی که با حرف قبلی‌ات ناسازگار باشد. وقتی هم کسی از در اعتراض درآید، احتمال مثل پوپر می‌گویی: «من که گفته بودم همه‌ی نظرات ابطال پذیرند.!» پوپر مرتبا به کانت، سقراط و هگل استناد می‌کند و طرفه آن که از اندیشه‌های این فیلسوفان آنچه را دریافت می‌کند که خود می‌خواهد. او با این همه، مجموعه تاریخ علمی بشری را زیر سوال می‌برد و گاه هرچه را که خواسته، از میان حرف‌های فیلسوفان بزرگ در می‌آورد و طرفه آن که، از آنها آن تعبیری دارد که خود می‌خواهد. اگر به باور پوپر جهان را نگاه کنیم، هر انسان، انسان نخستین است و باید از اول شروع کند، چرا که نمی‌تواند به هیچ باوری اطمینان داشته باشد و همه چیز را می‌توان ابطال کرد.

‏پوپر خردی را که بر پایه‌ی ایدئولوژی شکل می‌گیرد نقد می‌کند و معتقد است که این نوع خرد، زاییده‌ی خشونت است. او از انقلاب فرانسه می‌گوید و روبسپیر که به نام اندیشه و ایدئولوژی، دستگاه گیوتین خود را به کار انداخت. احتمالاً دستگاه حکومت شوروی سابق می‌گفت که به نام پرولتاریا و سوسیالیسم، حمام خون راه انداخت. احتمالاً از سوسیالیسم ناسیونالیسم آلمان (نازی‌ها) خواهد نوشت که عملکردشان بر همه روشن است. اما پوپر فراموش کرده است که اگر به نام این ایدئولوژی‌های قلابی، مردمانی به پای حلقه‌ی دار رفتند، در بسیاری از مسائل، بی‌خردی مردمان را له کرد. نمونه‌اش در تاریخ بسیار است، اما نمونه‌ی متقدم آن مردمان آمریکای جنوبی‌اند. مثال بارزش، بینوشه است. مثال بارزش دیکتاتور اسپانیاست؛ فرانکو. حرف آخر اینکه فیلسوفی که اینگونه فکر می کند وای به حال مریدانش! هر چه بگندد نمکش می زنند...

نقدی بر تهران در بعد از ظهر

تمام آن نویسندگانی که ادعا دارند برای مخاطب می‎نویسند و جذب خواننده برایشان اصلی‎ترین شرط محسوب می‎شود، بعید است بواسطه‎ی چنین موفقیت‎هایی تمایل و علاقه‎ای به ماندگاری آثارشان نداشته باشند. آثار مستور نیز با وجود تمام موفقیت‎هایش اگر بخواهند ماندگار شوند، نیازمند ویژگی‎هایی هستند که آنها را سربلند از محک زمان بیرون آورد؛ ویژگی هایی که کمتر در آنها دیده می‎شود. کار دشواری نیست. کافی‎ست مروری گذرا به آثار مستور داشته باشیم تا به روشنی شاخصه‎های اصلی آثار او را که بواسطه‎ی تداوم و تکرار به نقطه ضعف آنها نیز بدل شده ردیابی کنیم. مهمترین این شاخصه‎ها نیز اهمیت بسیار دادن به مضمون و غافل ماندن از تکنیک و صناعت‎های داستان نویسی و سر انجام هم تکرار ایده‎ها و مفاهیمی که یکبار به شکل کامل در «روی ماه خدا را ببوس» مطرح شده و در آثار بعدی او نیز اغلب با تغییراتی اندک و در دل داستانی به ظاهر تازه، تکرار شده‎اند. نکته آنجاست که آثار مستور باوجود تمام نزدیکی‎هایشان به دغدغه‎های مردم این روزگار، در دوره و زمانه‎ای که علایق و دغدغه‎ها عامه‎ی مردم دگرگون شده باشد، چه حرفی برای مخاطب خواهند داشت؟ آیا باز هم این روایت‎های نویسنده محبوب این روزگار معتبر خواهد بود و یا از درجه‎ی اعتبار ساقط می شوند.

به نظرم می‎رسد باوجود تداوم اقبال فعلی از کتاب‎های مستور، ضرورت یک بازنگری و تغییر و تحول در رویکرد او در آثار تازه‎اش احساس می‎شود. دگرگونی‎ای که نه تنها متضمن حرفهایی تازه باشد، بلکه با دور شدن از وزن و اهمیتی که همواره در این آثار به مضمون داده شده، قدری هم روی فرم و نثر تمرکز شود. بدیهی‎ست که دغدغه‎های مردم در دوره‎های مختلف امکان دارد عوض شود، اما عیار هنر و سنجه‎ی آن توسط مخاطب خاص، چیزی نیست که با گذر زمان از اعتبار افتاده و موجب زنده ماندن هر اثری می‎شود. شاید «تهران در بعد از ظهر» را بتوان تا اندازه‎ای حاصل احساس همین ضرورت تحول، توسط مستور نیز به حساب آورد. هرچند که به نظر نمی‎رسد او هنوز به طور جدی از این دغدغه‎ها کنده شده باشد و همچنان کم و بیش بر همان مدار می‎گردد و به همین لحاظ اگر چنین قصدی هم در میان بوده، چندان به بار ننشسته است. اما باید گفت که مستور با دست گذاشتن روی پاره‎ای مسائل جاری در جامعه، وجه اجتماعی‎گرایانه‎ای به این اثر داده (در قیاس با آثار قبلی او که بیشتر بر جنبه‎های فکری و اعتقادی تأکید داشتند) و همین وجه اجتماعی طراوتی نسبی به این اثر داده است. به ویژه اینکه در آثار گذشته‎ی او جنبه‎های اجتماعی آثارش و نمودهای زندگی شهری تهران در متن داستانهایش، چندان با واقعیت‎های متن جامعه نزدیکی نداشت، حتی اگر می‎شد در دنیای خاص اثر با اگر و اما، آن را پذیرفت ولی به عنوان شهر تهران چندان ملموس محسوب نمی‎شدند.

اما او در کار تازه‎ی خود با پر رنگ کردن این وجه از کار می‎کوشد از زندگی مردم تهران و مشکلات و ناهنجاری‎های اجتماعی حاکم بر آن بگوید. هرچند که این رویکرد فی نفسه در خور اعتناست، اما مستور به هردلیل (و شاید عدم تجربه‎ی مستقیم زندگی در تهران) در فضاسازی این داستانها به عنوان رخدادهایی که در شهر تهران، با آن درک و تجربه‎ای که واسطه‎ی زندگی در آن کسب کرده ایم چندان جور نیست. ساختن تصویر تهران، دنیایی چنین بی درو پیکر و متکثر، کاری بس دشوار به حساب می آید که حتی اغلب نویسندگان تهرانی نیز از عهده تصویر موفق آن، به گونه ای که حضور تهران را در لابلای وقایع و در زمینه‎ی فضاهای داستان احساس کرد، برنمی آیند. به نظر می‎رسد دنیای اثر او با وجود اینکه از آدمها و ماجراهای مختلف می‎گوید، دنیایی تک صدایی‎ست که و این صدای نویسنده است که چنان طنینی انداخته که دیگر شخصیت‎ها را تحت الشعاع خود قرار داده است.

مهمترین ویژگی تهران در بعد از ظهر کماکان همچون دیگر آثار او سادگی در نثر و فرم است. داستان‎هایی که همانند اغلب آثار کوتاه او ساده و عریان روایت می‎شوند و کمتر در آنها می‎توان روی جنبه‎های تکنیکی دست گذاشت. می‎گویم ساده و عریان چرا که تقریباً هیچ چیزی از دیدخواننده‎ای که تیزبین باشد، پنهان نمی‎ماند. این داستانهای مستور هم همانند آثار دیگرش، هرقدر حرفهای مهم برای زدن داشته باشند، مثل همیشه در یک لایه جریان دارند. گویی نویسنده علاقه‎ای برای تدارک لایه هایی دیگر در درون اثر نیست؛ آنگونه اگر فی‎المثل خواننده جدی وسوسه شد دوباره آنها را بخواند، از لذت درک نکته‎هایی تازه یاب کیفور شود. گویی مستور سطح مخاطب خود را آنقدر پایین می‎گیرد که باید همه چیز را به او شیر فهم کرد! و جالب اینکه ناکام ترین داستان این مجموعه، آخرین داستان (چند مسئله ساده!) کتاب است، که از قضا به جان آپدایک تقدیم شده و ای‎کاش اگر مستور ارادتی به آپدایک داشت داستان بهتری را به او تقدیم می‎کرد و نه اثری که اگرچه متفاوت‎ترین کار این مجموعه است، اما در عین حال ضعیف‎ترین آنها نیز هست. چون درست مستور بعد از نوشتن این همه داستان‎های ساده و بدون پیچیدگی در طول دوران فعالیتش، یکبار هم که خواسته تجربه ای متفاوت و ساختار شکنانه بکند، روایتی را نوشته که خارج از بدیهی ترین اصول پذیرفته شده‎ی داستان نویسی‎ست. شاید در بهترین حالت آن را خلاصه ای از طرح یک یا چند داستان به حساب آورد.

اما از همه‎ی این مسائل گذشته مهمترین مشکل مستور در تهرانی‎ست که پیش روی مخاطب تهرانی می‎گذارد. مخاطبی که تجربه زندگی در تهران را ندارد شاید بتواند چنین تصویر ناملموسی از تهران را بپذیرد، اما برای خواننده تهرانی این آثار شاید خیلی زود این سوال پیش بیاید که خب چرا نویسنده‎ی اهوازی ما درباره همان اهواز نمی‎نویسد، همان محلاتی که به قول خود مستور فقر از سرو روی آن می بارد، اما زندگی و تلاش برای زندگی به شکلی جدی و گاه توأم با وقایعی دردناک و هولناک جریان دارد. آیا مردم چنین مناطقی نمی‎توانند از دغدغه‎های فلسفی آثار مستور برخوردار باشند؟ و تنها این قشر مرفه و لااقل متوسط رو به بالا هستند که زندگی فرصت پرداختن به چنین دغدغه‎هایی را به آنها می‎دهند. معمولاً موفق‎ترین (سوای آثار علمی تخیلی) آن آثاری بوده‎اند که بواسطه تجربه‎ی ناب زندگی و پوشاندن لباسی از هنر برتن آن خلق شده‎اند. بگذریم از استثناء‎هایی اندک که در هر زمینه می‎تواند وجود داشته باشد. درست است که مستور در تهران در بعد از ظهر، تلاشی در جهت نوآوری‎های  مضمونی و محتوایی داشته، اما این مسئله چنان کمرنگ بوده که اگر اغلب این کتاب را نیز نسخه‎ای دیگر از مضامین و حرفهای مستور به حساب آورند چندان نباید تعجب کرد. به هرحال باید نشست و دید تا به کی این نسخه‎ی مشابهی که مستور در آثارش می‎پیچد، معجزه می‎کند.

چرا استاد شهریاری شهید شد؟

سیاست، بازی بسیار کثیفی است. عاطفه و احساس نمی شناسد. سر و کارش فقط و فقط با قدرت است و خشونت. سیاستمداران امروزی وقتی وارد بازی می شوند در به روی احساس و عواطف خود می بندند و فکر و ذکرشان می شود زمین زدن حریف و کسب قدرت. شهادت استاد فرزانه، دکتر شهریاری که دوشنبه این هفته به وقوع پیوست نیز جزئی از این بازی بود. نمایش قدرت کسانی که از انسانیت هیچ بویی نبرده اند. خیمه شب بازی افرادی که قواعد بازی را رعایت نمی کنند. اگر تا به حال در مورد این اقدام تروریستی چیزی ننوشته ام بخاطر آن بود که نمی دانستم احساساتم را نسبت به این اقدام زشت چگونه به رشته تحریر درآورم. در این چند سطر هم نمی خواهم از حرفهای دلم چیزی بنویسم. قصدم فقط آن است که از اهداف پشت پرده ترور این استاد شهید چند خطی را بنویسم.

هوش سیاسی چندان زیادی نمی خواهد. کافی است پیگیر مسائل سیاسی روز کشور و جهان باشی تا ارتباط بین بسیاری از اتفاقات خوب یا بد را بفهمی. سیاستمدارانی که موی خود را در این بازی های پیچیده سفید کرده اند خوب می دانند که شهادت استاد شهریاری کاملاً مرتبط با گفت و گوهای آتی ایران با گروه 1+5 است. درست شش روز قبل از آغاز مذاکرات! مذاکراتی که 15 ماه است که متوقف شده است... دو روز ديگر مذاكره ميان ايران و گروه 1+5 در سوئيس آغاز خواهد شد. غرب احساس مي‌كند به نسبت سال گذشته در موضع ضعيف‌تري قرار گرفته است و اين در حالي است كه موقعيت ايران به دليل روند و تحولات در لبنان، عراق و افغانستان از افزايش فراواني برخوردار شده و موقعيت برجسته رهبري نظام در داخل - كه استقبال وسيع توده‌ها و نخبه‌هاي قم يك نمود آن به حساب مي‌آيد - وضعيت را كاملاً به نفع ايران دگرگون كرده است. اين همه در حالي است كه كشورهاي غربي مذاكره كننده هنوز نتوانسته‌اند بر مشكلات و بحران مالي و سياسي داخلي خود غلبه كنند. در سطح منطقه‌اي هم كارشان به اينجا كشيده شده است كه در اجلاس «ليسبون» به سقف زماني براي خروج نيروهاي نظامي‌شان از افغانستان تن دادند كه در طول 60 سال گذشته به چنين مسئله‌اي تن نداده بودند.

ترورهاي روز دوشنبه 9 آذر ماه در تهران ارتباط مستقيم با مذاكرات هسته‌اي ۱۵ و ۱۶ آذر ماه سوئيس دارد. در واقع اين جنايت براي آن صورت گرفته است كه ايران در پاي ميز مذاكره نتواند روي ضعف‌هاي فراوان و برجسته امنيتي كشورهاي غربي در افغانستان و عراق تكيه كند و با استفاده از ادبيات مشابه، از آنان بخواهد مواضع و صداي خود را در برابر اقتدار ايران تنزل دهند و با لحن متعهدانه‌اي وارد مذاكره شوند. اين البته برای غرب، تلخ و غير قابل تحمل است. ماشه‌ي «ترور در تهران» در سوئيس چكانده شده و عاملان آن نه چند عنصر وابسته به يك گروهك تروريستي بلكه «ناتو» و سران غربي 1+5 هستند. از اين رو در جريان مباحث ميان ايران و غرب، اين اولين مواضعه و مطالبه ما بايد باشد.

علی، مرد همیشه الگو

در حال مطالعه کتابی در مورد جنگهای پیامبر هستم. و باز هم به نام علی برمی خورم. تمام خطها به او ختم می شود. به راستی او کیست؟... علی را همه دوست دارند. هرکس به دلیلی. آن قدر این شخصیت ابعاد گوناگون دارد که برای همه دلیلی برای دوست داشتنش وجود داشته باشد. مردم ما این افتخار را دارند که پرچمدارعشق و ارادت به آن بزرگوار باشند. از خصوصیات مولا این است که همیشه میتواند مقتدا و رهبر باشد. و در هر شرایطی امکان آن وجود دارد که مورد تبعیت و الگو گیری قرار گیرد. علی تنها امامی است که در عمرش همه شرائط سیاسی و اجتماعی را تجربه کرد. با پیغمبر در همه جنگ ها جنگید، همراه پیامبر ماند. در همه بحرانها و خوشی ها دوشادوش پیامبر حضور داشت. وفادار بود. دامادش بود. وصی اش بود. بعد پیامبر او را از حق خلافتش، منع کردند. دوران سخت سکوت و فرو خوردن غم را به خاطر زنده ماندن نام اسلام و پیامبر تحمل کرد. دورانی که به تعبیر خودش استخوان در گلو و خار در چشم داشت.

بعد از این مرحله سخت، تنها وقتی مردم به در خانه او آمدند و او را برگزیدند، به خواست مردم حاکم اسلامی شد. در دوران حکومتش هم آن قدر منطبق با معیارهایی که از پیامبر فرا گرفته بود رفتار کرد که بیشتر عمرش را در جنگهائی گذراند که مسلحانه بر او شوریده بودند. رویاروئی با مخالفان پیامبر و هواداران دیروز پیامبر و پیمان شکنان و اصحاب پیامبر را تجربه کرد. این مرد جنگی شجاع، در عین حال مظهر مهربانی بود. یتیمان و محرومان تنها به او امید داشتند. به نفع دشمنش هم اگر بر حق بود، قضاوت میکرد. در مقام خطیب و سخنران  محتوای اثری مثل نهج البلاغه را از خود به جا گذاشت که هنوز میتواند کتاب خطابه عشق و ایمان و جهاد و عدالت و شجاعت باشد. همزمان قاضی عادل بود. به عدالت در همه ابعاد آن باور داشت. اول عادل بود و سپس قاضی شد. و آخر هم در محراب که سمبل بندگی خدا بود و به دست کسی که خود را مسلمان میدانست، به شهادت رسید. اینها همه، علی را علی کرده است.

علی را تنها در یک بعد از این زندگی پر ابعاد نمیشود جستجو کرد. مردم حق جو در سراسر دنیا و همیشه تاریخ اگر در مسیر تحقیقات خود به علی برخورده اند، چاره ای جز فرو آوردن سر تسلیم نداشته اند. مردم ما که اکثریت آن شیعه علی هستند به افتخار علی شناسی سربلندند. وقتی که امام خمینی دعوت به انقلابی بر اساس ارزشهای اسلامی  میکرد، مهمترین مصرع جاذب شعر فراخوان مردم به انقلاب، یادآوری دوران حکومت علی بود. تصور عدالت علی، مهربانی علی، فداکاری علی، و الگوئی که همه خوبی ها را در بر میگرفت، سیل عاشقان علی را به خیابانها ریخت و انقلاب اسلامی را پیروز کرد. همه بر این باوریم که طبعا آن چه که هست با حکومت علی فاصله دارد. برای رسیدن به آن الگوی مقبول همه باید تلاش کنیم.

نقدی بر عیار 14

بعد از مدتها یک فیلم بسیار خوب از سینمای کشور دیدم. برای مخاطبی که داستان فیلم عیار 14 را از کسی می‌شنود شاید قصه فیلم تکراری باشد مثل فیلم‌های کلیشه ای که قبلاً در این مورد ساخته شده است؛ اما نکته اساسی در «عیار 14» نوع ساختاری است که کارگردان با سکانس اول فیلم شروع می‌کند که در آن وانتی را نشان می‌دهد که دو نفر در پشت وانت در کنار یک تابوت نشسته اند و ما عکس فرید را روی تابوت می‌بینیم. وانت به سرعت در دل جاده ای برفی به پیش می‌رود و بعد بلافاصله مغازه طلافروشی فرید که مشغول نشان دادن طلا به خریداران است. ساختاری که کارگردان آن را مبتنی بر نوع دکوپاژ، بازی‌های کنترل شده بازیگران مطرحش، زوایای دوربین، استفاده نکردن از موسیقی سوزناک یا دلهره آور و فضای مستند گونه ای که در آن بازیگران بدون ادا و اصول راحت بازی می‌کنند، ساخته است.

فیلم «عیار 14» جلوه‌ها و سکانس‌های ممتازی دارد که آن را از دید مخاطب قابل باور می‌کند. مخاطب را با قصه فیلم، و به خصوص سرنوشت شخصیت‌ها درگیر می‌کند. خنده‌های فرید وقتی که با مینا صحبت می‌کند و بعد عصبیتی که در گفتار و کلامش وقتی که با زنش صحبت می‌کند. شادابی و غریبگی احسان با بازی پوریا پورسرخ با آن حرکات و نوع خندیدن و طعنه زدن‌هایش به فرید، تفاوت فرهنگی که فرید و احسان با همدیگر دارند. قدم زدن‌های مشکوک منصور با آن پالتو و عینک دودی که بر چشم گذاشته، حضور نابازیگران در مغازه طلافروشی، نوع انتخاب طلاها توسط مشتری‌ها، جر و بحث‌ها و تردیدهای آنان در موقع خریدن طلا که همگی به باور ما از فیلم کمک می‌کنند.

در «عیار 14» آدم‌ها با درونشان درگیرند و در دنیایی که ساخته اند با توجه به فضای پربرفی که تا چشم کار می‌کند همه جا سفید پوش کرده، فرید و منصور و حتی مینا با خود و سرنوشتشان درگیر هستند، و هر چقدر سعی می‌کنند. نمی‌توانند با فرار، شرایط را عوض کنند. منصور این تاوان را قبلاً با زندان و زخمی ‌که از زندان به یادگار دارد پرداخته و تنها فرید و مینا هستند که در چند سکانس آخر فیلم در شعله‌های آتش تاوان روابط خطرناک و مخفیانه خود را می‌پردازند. «عیار14» فرم چیده شده‌ای دارد. با وانتی که نعش شخصیت اصلی یعنی فرید (محمدرضا فروتن) را حمل می‌کند، آغاز می‌شود و با وانتی دیگر که قرار است منصور (کامبیز دیرباز) را به سمت دخترش ببرد به پایان می‌رسد. همه چیز در بین این دو وانت و در کشاکشی که بین فرید و منصور حکمفرماست، اتفاق می‌افتد. منصور که غریبه‌ای ساکت، مرموز و با یک عینک آفتابی به چشم است، وارد دنیای فیلم می‌شود تا به گونه‌ای که فیلم به ما می‌گوید حساب پنج سال پیشش را با فرید صاف کند و انتقام کار او را ازش بگیرد.

همه اتفاقات براساس قراردادی که فیلم پیش روی ما می‌گذارد، بنا شده و فیلم به داستان موش و گربه‌ای شبیه می‌شود که گربه‌اش به دنبال موش است و موش، فراری از دست او. شهبازی (کارگردان) هم بیشتر، تماشاگر را با فرید همراه می‌کند و قسمت اعظم داستان را از نقطه ‌نظر او پیش می‌برد. با این استراتژی، بیننده متوجه انگیزه و هدف اصلی شخصیت کم حرف نمی‌شود و با فریدی پیش می‌رود که تصورش از بازگشت منصور، انتقام‌گیری شخصی اوست.

در این مسیر، فیلم هر چه پیش می‌رود، فرید در چاله چوله‌های بیشتری می‌افتد و منصور در حاشیه به انتقام‌گیری شبیه می‌شود که مشغول استراحت است. در دقایق پایانی فیلم است که کارگردان تغییر کوچکی به عنوان رودست، در استراتژی خود به وجود می‌آورد و کل قضاوت تماشاگرش را به هم می‌ریزد. ایده اصلی فیلم که تا این‌جا بازی‌ موش و گربه‌ای بوده جای خود را به یک سوءتفاهم بزرگ می‌دهد؛ سوءتفاهمی که با اصرار و تأکید فیلمساز بر کاراکتر فرید (به عنوان عنصر پیش برنده درام)، گریبانگیر بیننده فیلم هم شده و گفته‌های پایانی منصور مبنی بر اينکه به شهر آمده تا دخترش را پیدا کند، هم دنیای فیلم را وارد حال‌وهوای تازه‌ای می‌کند و هم پرده از اسرار بر می‌دارد. در این شکل تازه، تکلیف انتقام‌گیر کم حرف و موش فراری به درستی روشن می‌شود؛ انتقام‌گیر به دنبال دخترش است و فرید به شخصیت آزمند و طماعی شبیه می‌شود که پول، طلا، مینا (میناساداتی) و جانش را یکجا با هم می‌خواهد.

«عیار14» فیلم سلیقه و استیل است. سلیقه سازنده فیلم به شکلی عالی خود را درون دنیای فیلم نشان می‌دهد و شکل و استیلی را برای فیلم به وجود می‌آورد که در سینمای این سال‌ها بی‌سابقه است. از انتخاب زوایای دوربین گرفته تا اندازه‌ قاب، از مدل سرد و با تپق حرف زدن آدم‌ها گرفته تا نوع کنترل شده‌ای که نقش‌هایشان را بازی می‌کنند، از کارکرد صدای خارج از کادر گرفته تا صداهای بولدوزر و وسایل دیگر که قرار است حاشیه صوتی فیلم را پر کنند و جایگزین موسیقی شوند، از بازی‌های عالی و درخشان محمدرضا فروتن و کامبیز دیرباز گرفته تا بازی‌های خیلی خوب مینا ساداتی و بهرنگ علوی تازه‌کار و در نهایت از بازیگوشی فلاش بک‌های فیلم که تماشاگر را به عمد به اشتباه می‌اندازد گرفته تا دو فیدی که اول و آخر فیلم به شکل قرینه می‌آید، همه و همه فیلمی را پدید آورده‌اند که نام «عیار14» را دارد و از با استیل‌ترین فیلم‌های سینمای ایران در دهه هشتاد شمسی است؛ شاید با‌استیل‌ترین فیلم این دهه!

وقتی مسیح ظهور می کند!

اخیراً داستان کوتاه بازرس بزرگ داستایوفسکی را خواندم. ماجرا در اسپانیا است در سویل. در اوج وحشتناکترین دوران تفتیش عقائد که هر روزه برای ستایش خداوند آتش می افروختند و با آئینی شکوهمند مرتدان شریر را می سوزاندند. کاردینال در آن شهرهمان بازپرس بزرگ است.  درست در فردای روزی که نزدیک به صد نفر مرتد را در حضور شاه، درباریان، بزرگان، کاردینالها، ماهرویان دربار، و همه مردم سویل سوزانده بودند خود مسیح ظهور موقت میکند. همه او را به جا می آورند. به دورش حلقه می زنند و از او کمک میخواهند. او نیز در سکوت با لبخند مهربانانه عشق متقابل را در مردم زنده میکند. هر کس با او تماس می گیرد شفا پیدا میکند. شهر به هم می ریزد. در این میان قرار است مراسم رسمی تدفین  دختر یکی از اعیان شهر در جلو کلیسا برگزار شود.

کشیش که بالاترین مقام قضائی شهر نیز هست، برای اجرای مراسم حاضر می شود. مردم به مادر دختر اصرار میکنند که از او -مسیح-  بخواهد که دخترش را زنده کند و مسیح با فرمانی دختر را به زندگانی باز می گرداند. کاردینال که منتظر اقامه نماز و مراسم بوده است، وقتی این منظره را می بیند، به دلیل اینکه بازپرس بزرگ شهر نیز هست، با اشاره انگشتش دستور میدهد که او را دستگیر کنند. مردم هم که به اطاعت از بازپرس عادت کرده اند راه  را باز می کنند تا مسیح به دستور کاردینال دستگیر شود. او را به زندان می برند. شب هنگام کاردینال، شخصاً به زندان می رود و از اینجا حرفهای جالب و تکان دهنده ای  از سوی  کاردینال خطاب به مسیح ایراد می شود. اصلی ترین حرفش بر اساس داستان، این است که چون تو مطالبت را قبلاً گفته ای و حق نداری چیزی به آن اضافه کنی، بنا براین چرا آمده ای در کار ما دخالت کنی؟ تو همه چیز را در اختیار پاپ گذاشته ای و اکنون همه چیز در اختیار اوست، و نیازی به آمدن تو نبوده.

این سوژه در میان سوژه های مذهبی که از قدیم در حوزه الهیات مطرح بوده، خیلی عمیق و پر معنا است. دعوای کلامی بین کاردینال و مسیح ظهور کرده ی مزاحم. البته در ادامه استدلال هائی که داستایوفسکی میکند، بیشتر تحت تأثیر فضای تازه ی دل خستگی از غرب و آرمانخواهی زندگی مساوی و عدالت خواهی است. کاردینال مسیح را محاکمه می کند و به او می گوید که ما نواقص اعتقادات تو را با زندگی همراه با نان برای همه جبران می کنیم و وجود تو کار ما را خراب می کند. خیلی خواندنی بود. من یکشبه آن را تمام کردم. کوتاه است. این داستان جزئی از گفتگو های شخصیت های کتاب برادران کارامازوف داستایوفسکی است. دوستی آن را کپی گرفته بود و برایم فرستاده بود. دعوای کشیش و مسیح هم واقعاً سوژه ای است خواندنی. ضرب المثل کاتولیک تر از پاپ را شنیده بودیم. در این داستان خیلی مسئله فراتر رفته است!

آموزگار

چند جلسه مانده به پایان دورهای آموزشی نجوم از شاگردهام می خوام که نظرات، پیشنهادها، انتقادات و گلایه های خودشون رو بنویسن و بهم بدن. معمولاً جزء تشکر و قدر دانی هم چیزی نمی نویسن. چند روز پیش دوره مقدماتی سطح  2 نجوم تمام شد. چند نفرشون برگه های نظر خواهی رو آورده بودند ولی من فرصت نکردم سر کلاس اونها رو بخونم، تا امروز بعد از ظهر که وقتی یکی از اونها رو خوندم اشک در چشمام جاری شد.

دلم واسه کلاس و بچه ها تنگ شد. برای روزی که برگه های نظر خواهی شاگردانم رو مرور کنم و از پس خاطره ها اشک شوق بریزم. پایان اون نامه نوشته شده بود: یادمان باشد آموزگاری که در سایه ی معبد در میان شاگردان خویش قدم بر می دارد از دانش خود بدانها نمی آموزد بلکه از ایمان و عشق خود بدانها می آموزد!

درخشش بانوان ایرانی

امسال پوشش تلویزیون از بازیهای آسیایی نسبتاً خوب بود و فرصت خوبی شد تا بسیاری از مسابقات رو ببینم. یکی از چیزهایی که توی این دوره مسابقات خیلی مشهود بود، مدال آوری خانمهای ورزشکار ما بود. برای من خیلی سئواله که چرا ایران بیشتر در ورزش آقایون سرمایه گذاری میکنه در حالیکه خانمها با کمترین امکانات اینطوری مدال آوردند. در تکواندو از ۶ نفر ۵ نفر مدال آوردن. ۲ تا از خانمها نقره و در رشته ووشو هم یک خانم برای اولین بار پس از انقلاب به مدال طلا در بازیهای آسیایی رسید. همینطور در تیراندازی هم خانمها مدال نقره و برنز داشتند.

اینو از این جهت میگم که در رده بندی مدالها چه در المپیک، چه در بازیهای آسیایی این مجموع مدالهاست که یک کشور رو قهرمان میکنه و طبعاً ورزشهای گروه زنان در همه مسابقات به طور جدا برگزار میشه و در رده بندی مدالها تأثیر زیادی داره و ما از این پتانسیل یه جورهایی غافل هستیم. مسئله بعدی اینه که من فکر می کنم خانمهای ایرانی انگیزه بیشتری نسبت به آقایون برای خودی نشون دادن دارن. تصور کنید در همین مسابقاتی که اینها اینقدر مدال آوردند، خیلی هاشون اصلاً سابقه مسابقات بین المللی رو نداشتن و در رشته هایی هم که مدال آوردن مثلاً تکواندو و ووشو (و به طور کلی در رشته های رزمی) اغلب رده بندی آسیایی همون رده بندی جهانی هست. اینها با داشتن کمترین امکانات، مثل زمینهای ورزشی مناسب، لیگ منظم، درآمد ورزشی، شناخت رقبا، سابقه اردوهای منظم و مسابقات بین المللی و هرآنچه که از یه آدم قهرمان میسازه به طوریکه بتونه در یک همچون مسابقاتی که در این سطح برگزار میشه، مدال بیاره موفق شدن مدالهای طلا، نقره و برنز بگیرن.

من اگه کاره ای در این کشور بودم، حتماً رو این بخش سرمایه گذاری میکردم و حسابی هم تشویقشون می کردم. خوب یادم هست که زمان اعزام ورزشکاران مسئولان ورزشی ما میگفتن که خیلی به مدال آوردن خانمها اطمینان ندارن و صرفاً میخوان خانمهای ملی پوش ما یه محکی در یک میدان بین المللی بخورن. به نظرم الان بهترین فرصت هست، با توجه به اینکه محدودیتهای مربوط به پوشش و حجاب و حضور زنان مسلمان در مسابقات بین المللی برداشته شده، لیگهای مربوط به ورزشهای مختلف رو منظم تر برگزار کنیم. به نظرم فدراسیون تکواندوی ما میتونه الگوی مناسبی برای بقیه فدراسیونها باشه، چون هم در المپیک موفق عمل کردند و هم در مسابقات آسیایی و جام جهانی. تصور کنید همه مدالهای تکواندوی ما در شرایطی بدست اومده که فدراسیون جهانی تکواندو رو کره ای ها میگردونن و اینکه اکثر رقبای فینالی ورزشکاران ما کره ای بودند.

نجات سرباز متوسلیان!

فیلم «نجات سرباز رایان» را میدیدم. استیون اسپیلبرگ سال 1998 آن را ساخته بود. همان موقع هم نامزد دریافت 11 جایزه اسکار شده بود. خلاصه داستانش این بود که 4 برادر با نام خانوادگی «رایان» از طرف ارتش امریکا به جنگ جهانی دوم در منطقه «نورماندی» ارسال شده بودند و سه تن از این 4 برادر کشته شده بودند و فقط یکی از آنها زنده مانده بود، خلاصه اینکه ارتش امریکا تصمیم می گیرد برای تسلی بخشیدن به مادرِ این آخرین رایان، او را به هر قیمتی که هست برگرداند پیش مادرش. این می شود که گروهی حدوداً 10 نفره به فرماندهی سرهنگی که بازیگرش «تام هنکس» است عملیات «نجات سرباز رایان» را بر عهده می گیرند.

در طول چند روز یکی یکی افراد این دسته کشته می شوند و آسیب می بینند، تا آنجا که دیگر همه سربازها بعد از چند روز کم می آورند و فشارها بر فرمانده زیاد می شود، تا اینکه نهایتاً در لحظه ای از فیلم (حوالی دقیقه 100) «تام هنکس» فریادش را بر سر این سربازان بلند می کند و آنها را به خاطر این کم آوردنشان مورد عتاب قرار می دهد و دیالوگی جاری می کند که روی این سربازها تأثیر می گذارد و آنها را به ادامه حرکت تشویق می کند. هر فیلمی یک صحنه اوج و یک شاه دیالوگ دارد که در آن کارگردان تمام عوامل خود را برای کامل درآمدن آن دیالوگ به کار می برد. شاه دیالوگ این فیلم هم همین صحنه ایست که تام هنکس می خواهد علت جنگیدن خود را برای سربازانش توضیح دهد. فکر می کنید توجیهی که او در این صحنه‌ برای تداوم جنگ توسط خود می آورد چیست؟ عین دیالوگ او را بخوانید: «رایان برای من هیچ چیز نیست جز یک اسم و او اصلاً برای من مهم نیست، اما اگر پیدا کردن او و فرستادنش به خانه به من اجازه برگشتن پیش همسرم را می دهد خب در این صورت این مأموریت برای من ارزش دارد...» آری! این جمله تمام هدف فرمانده امریکایی بود از آن همه تلاش و رشادت برای تداوم جنگیدن و مبارزه کردن. حال بروید و ببینید هالیوود برای تجلیل از قهرمانان خود یعنی همین سربازانی که والاترین هدفشان ازجنگ چنین اهدافی بود، چه فیلم پر مایه و پرخرج و تأثیرگذار و تحسین برانگیزی ساخته است.

چند روز قبل فیلم «دموکراسی تو روز روشن» را می دیدم، داستان فیلم راجع به یک فرمانده سپاه در دوران دفاع مقدس به نام «امیر ستوده» بود، که پس از جنگ در بنیاد شهید مقامی داشت. در یک حادثه بمب گذاری او به کما می رود و از اینجا به بعد فیلم، سفر روح او را نشان می دهد در عالم برزخ، که چگونه ستوده باید پاسخگوی گناهانش در دنیا باشد. خلاصه‌ی تصویری که بعد از فیلم در ذهن من مخاطب عام ایجاد می شود این است که شهید خوب داریم، شهید بد داریم و الزاماً هر کسی که شهید می شود به بهشت نمی رود و... در واقع کارگردان و نویسنده این فیلم تمام رسالت خود را گذاشته بودند برای تقدس زدایی از مفهومی به نام «شهید».

دموکراسی تو روز روشن

آن «تقدس زایی» هالیوود را گذاشتم کنار این «تقدس زدایی» سینمای خودمان، حال آنکه زمان ساخت فیلم اسپیلبرگ، 53 سال از جنگ جهانی دوم گذشته بود و زمان ساخت دموکراسی فقط 20 سال از جنگ تحمیلی. برایم جالب بود که هنرمندان آمریکایی هنوز هم که هنوز است پاسداشت کشتگان جنگهای متعدد خود را رسالتی بزرگ برای خود می شمارند و ما که زخمهای جنگمان هنوز هم تازه اند دیگر سینمای دفاع مقدس را تمام شده می دانیم و لجن مال کردن قهرمانانمان بزرگترین رسالت هنری هنرمندان مان است. نمی دانم آیا بیست سال زمان کافی ایست برای شرمساری از به زبان آوردن نام شهید همت، شهید باقری، شهید باکری، شهید کریمی، شهید زین الدین، شهید وزوایی، شهید بروجردی، شهید چمران، احمد متوسلیان...

گرچه زمانیکه او اسیر شد من حتی به دنیا هم نیامده بودم ولی دلم برای متوسلیان تنگ شده است، کاش در ایران هم یک اسپیلبرگ داشتیم که در هفته دفاع مقدس فیلم «نجات سرباز متوسلیان» را به تصویر می کشید تا شاید مادرش را از نگرانی در بیاورد...

نقدی بر مدیر مدرسه

امروز برای سومین بار مدیر مدرسه آل احمد را خواندم. هربار که می خوانمش به سادگی و صمیمیت نثر جلال بیشتر پی می برم. مدیر مدرسه تحسین‌ شده‌ترین داستان بلند آل احمد است. داستانی از پایان یافتن سال‌های شور و شوق. روشنفکری که پیش‌بینی‌های آرمانی‌اش نادرست از کار درآمده و کودتا آخرین توان و امید را از او گرفته است، به دنبال گوشه دنجی می‌گردد. او از نسلی است که آل احمد درباره‌اش می‌نویسد: «من همه‌اش در تعجب از اینم که چرا این نسل مؤخر... هنوز امید خود را در نسل پیش بسته؟ و چرا نمی‌خواهد بفهمد که دیگر از ما کاری ساخته نیست؟ آخر ما همه نشان دادیم، ما همه خسته و کوفته‌ایم؛ ما همه ساخته و پرداخته‌ایم. همه از کار مانده‌ایم» حالا دیگر همه چیز برباد رفته و بیهودگی، عمده‌ترین مشغله ذهنی نسل مدیر گشته است؛ با تحکیم موقعیت سلطنت، دوره‌ای جایگزین دوره‌ای دیگر می‌شود.

داستان با ورود پرخاشگرانه مدیر به اتاق رئیس فرهنگ آغاز می‌شود. آل احمد از اولین صحنه‌ها پرورش شخصیت قهرمان داستان را شروع کرده است. مدیر که ارزشی در دور و بر خود و کار خود نمی‌بیند، کلافه، عصبانی و بیگانه است؛ بیگانگی نسبت به واقعیتی که آرزوهای او را تاب نمی‌آورد، او را به عصیانی نیهیلیستی می‌کشاند. مدیر به مرور با مدرسه، معلمان، شاگردان و خانواده‌های آنها آشنا می‌شود. همزمان با این آشنایی داستان به آرامی گسترش می‌یابد، حادثه‌ها یکی پس از دیگری از راه می‌رسند و طرح داستان را می‌گسترانند. هرحادثه پدیدآورنده حادثه بعدی می‌شود و همین به داستان تداوم و هماهنگی می‌بخشد. هرحادثه، مدیر را با گوشه‌ای از دشواری کار آشنا می‌کند. دشواری در برخورد با معلمان، با نظام آموزش و پرورش، با شاگردان و خانواده‌هایشان و از همه مهمتر با خود.

آل احمد از هرحادثه‌ای برای بازگویی درهم‌ریختگی گوشه‌ای از اجتماع سود می‌جوید، مثلاً وقتی معلم کلاس چهارم با اتومبیل یک امریکایی تصادف می‌کند مسأله نفوذ ماشین در ایران مطرح می‌شود. همچنین، آثار نفوذ فرهنگ تباه‌کننده امریکا در معلمان غربزده و بی‌سواد، که هرنوع آرمانی را وانهاده‌اند، و دکترهایی که ادای هنرپیشه‌های سینما را درمی‌آورند، نشان داده می‌شود. البته از معلمانی هم که به خاطر عقایدشان راهی زندانها می‌گردند، یادی می‌شود، اما اینان آخرین بازماندگان دوره پیش هستند و مدیر دیگر هیچ تمایلی به این‌گونه مسائل ندارد. وقتی معلم کلاس سوم را دستگیر می‌کنند، مدیر با خود می‌گوید: «آخر چرا با او حرف نزدی؟ چرا حالیش نکردی که بی‌فایده است.» این پوچی در شکست آخر داستان به وضوح دیده می‌شود. در واقع، عصیان مدیر –همچون عصیان میرزا اسدالله در نون والقلم - نوعی عصیان فردی است که نه‌تنها هیچ نوع تأثیر اجتماعی را باعث نمی‌شود، بلکه خیلی زود به یأس می‌انجامد. مدیر با شور و هیجان شروع می‌کند: «از در که وارد شدم سیگارم دستم بود و زورم آمد سلام کنم. همین‌طوری که دنگم گرفته بود قُد باشم

او خشمگین است. اما به هیچ اقدام آگاهانه اجتماعی باور ندارد و منادی شکست می‌شود؛ در سرگذشت کندوها زنبورها «کوچ» می‌کنند، در نون والقلم میرزا اسدالله آرمانی را که به آن دل بسته بود پوچ می‌یابد و قلندرها شکست می‌خورند و در مدیر مدرسه مدیر صلای پوچی و از خود بیگانگی سر می‌دهد. آل احمد از دریچه حوادثی که در مدرسه‌ای کوچک می‌گذرد، مسائل جامعه را وارسی کرده است. اما برخلاف نون والقلم به فلسفه‌بافی و حکم صادر کردن نپرداخته، بلکه کوشیده است از طریق حوادث و شخصیت‌های داستانی حرف خود را بزند، و در این راه از تمامی تجربه‌های دوران معلمی خویش سود برده است. در واقع، این داستان –مثل نون والقلم- به نوعی شرح حالی از خود نویسنده است. البته هیچ‌کدام از این آثار خود زندگینامه‌هایی شخصی نیستند، زیرا در آنها توالی حوادث با هدف رسیدن به قصدی معین تنظیم شده است.

آل احمد در نون والقلم نتوانست با تخیل هنری، آدم‌ها و حادثه‌هایی زنده درباره جنگ و انقلاب بسازد، اما در مدیر مدرسه چون از خودش گزارش می‌دهد و احتیاجی به خلق حادثه‌های گسترده ندارد، موفق می‌شود. در مدیر مدرسه با تخیل هنری چندانی مواجه نمی‌شویم؛ این اثر نوعی گزارش روزانه منظم است که وجود راوی واحد، ساختمان آن را تداوم می‌بخشد. دیگر آدم‌های داستان را هم از دید مدیر می‌شناسیم و به همین دلیل با درون آنها آشنا نمی‌شویم، و درباره آنها تا اندازه‌ای می‌دانیم که شناختمان را از شخصیت مدیر کاملتر کند. مدیر شخصیتی زنده و قابل لمس است که با وضع موجود سر سازگاری ندارد، فکر می‌کند که می‌تواند با انجام دادن برخی اصلاحات، این وضع را برای خود تحمل‌پذیر کند. با اصلاحاتی که انجام می‌دهد، ظاهر مدرسه عوض می‌شود، اما بنیان همان است که بود.

مدیر که نمی‌تواند با دنیای نابهنجار اطرافش بسازد به بچه‌ها روی می‌آورد و در معصومیت آنها پناهی می‌جوید. حتی به خاطر بچه‌ها خفت تمنای از ثروتمندان انجمن خانه و مدرسه را می‌پذیرد. اما نظام حاکم بر جامعه و آموزش و پرورش خفت‌های بزرگتری را از او انتظار دارد. از او می‌خواهد در بند و بست‌های مالی و سیاسی به نفع قدرت حاکمه شرکت کند، اما مدیر نمی‌تواند. چنین است که در درونش مبارزه‌ای بین رفتن و ماندن در می‌گیرد. چندبار می‌خواهد استعفا بدهد، اما باز هم می‌ماند تا بلکه مشکلات را با روش «کدخدامنشی» حل کند. اما مشکلات یکی پس از دیگری فرا می‌رسند و همچنان که داستان را توسعه می‌دهند و به اوج می‌رسانند، مدیر را هم به اوج عصیانش می‌رسانند. عاقبت «افتضاح» رابطه دو دانش‌آموز باعث استعفای مدیر می‌شود. اما مدیر که همچنان امیدوار است، به دنبال موقعیتی برای بیان حرف‌هایش می‌گردد، اما هیچ‌کس به او فرصت حرف زدن نمی‌دهد. مدیر فکر می‌کند نظریاتش چون برنامه‌ای به اصلاح آموزش و پرورش کمک می‌کند، اما به ارشادهای او توجهی نمی‌شود و مدیر شکست می‌خورد.