تنهایم بگذار...

از دست دادن آدم‌ها خیلی سخت است. همیشه این‌طور نیست که آدم‌ها با مرگ از دست بروند. گاهی آدم، کسانی را از دست می‌دهد که هستند، وجود دارند ولی از دست رفته‌اند. می بینی که دارد اشتباه می کند. مثل یک دوست همدردش می شوی. دست یاری به سمتش دراز می کنی اما...

اما وقتی که می گوید به تو ارتباطی ندارد، چه می توانی بکنی؟ وقتی که تو را دوست خود نمی داند و به تمسخرت می گیرد، مگر می توانی کمکش کنی؟ گاهی آدمها با قطع رابطه‌شان از دست می‌روند، گاهی با کاری که انجام می‌دهند، گاهی حتی با بودنشان....این روزها احساس می‌کنم کسی را دارم از دست می‌دهم. کسی که هست، ولی دارد می‌رود....

جشن تغذیه

شنبه این هفته روز جهانی غذا بود. طبق روال هر ساله بچه های تغذیه دانشکده مون دور هم جمع شدند و به میزبانی کانون تغذیه یه جشن بمناسب این روز گرفتیم و تمام استادامون رو هم دعوت کردیم. واقعاً خوش گذشت... یه صندلی داغ واسه آقای دکتر اسماعیل زاده و همسرش خانم دکتر آزادبخت برگزار کردیم. هر دوشون یکی از بهترین متخصصان تغذیه ایران و از استادان خودمون هستند. جالب تر اینکه با دختر کوچولوشون که اسمش النا بود اومده بودند. سوالات صندلی داغ رو من طراحی کرده بودم و قرار بود که خیلی صریح و شفاف پاسخ بدن. مثلاً واسه خانم دکتر اینکه رابطه تون با مادر شوهر گرامی چطوره؟! حق ویزیت تون توی کلینیک تغذیه چقدره؟ و...

از خانم دکتر پرسیدیم که بهترین تصمیم زندگی تون چی بود؟ گفت ازدواج با آقای دکتر! وقتی از آقای دکتر پرسیدیم که بدترین تصمیم زندگی تون چی بود، بنده خدا تا اومد جواب بده همه پسرا یه صدا فریاد زدن: ازدواج! ازدواج! وقتی از هر دوشون خواستیم یه خاطره بگن، خانم دکتر خاطره اون روزی رو گفت که اومده بود سر کلاس ما و قرار بود چندتا میوه رو واسه سنجش میزان مواد غذایی نصف کنیم، ولی وسیله نداشتیم. ناگهان دیدیم یکی از دختر خانومای کلاس یه چاقوی بسیار بزرگ که من نمونه اش رو حتی در قصابی ها ندیده بودم از کیفش درآورد و به خانم دکتر داد! چشمای همه چهارتا شده بود که این دختر، چطور یه همچین چیزی توی کیفش داشت!

توی پرانتز بگم از اون روز به بعد هیچ کدوم از پسرای کلاس جرأت چپ نگاه کردن به دخترا رو ندارن! خلاصه بعد از صندلی داغ، النا کوچولو دو سه تا شعر خوند و همه براش دست زدند. نوازندگی گروه موسیقی، پخش کلیپ تصاویر دسته جمعی بچه های دانشکده، تقدیر از اساتید، پخش کلیپ گروه آرین بمناسبت روز جهانی غذا و... از برنامه های دیگه جشن بود. خلاصه اینکه خدا بیامرزه پدر اون کسی رو که روز جهانی غذا رو به این تقویم ما اضافه کرد!

نقطه، سر خط...

 

به آخر خط که رسیدی، بدون که مسیر رو اشتباه اومدی. مسیر درست آخر ندارد... به آخر خط که رسیدی ننشین زمین و زانوی غم بغل بگیر. البته ناراحتی هم دارد؛ اما خوشحال باش که فهمیدی؛ که خدا بهت فهماند. 

خب گاهی فهماندنش درد هم دارد. بلند شو تا دیر نشده برگرد. ببین از کجا به بیراهه زدی. به آخر خط که رسیدی؛ نقطه را بگذار؛ اما یا علی بگو و بیا سر خط. خودش کمکت می‌کند.

یا علی (ع)!

رمان من او

«من او» را همین حالا تمام کردم و دلم می خواهد تا از فضای داستان خارج نشده ام، اندکی در مورد آن بنویسم. بنویسم از رمانی که به عقیده ام نه تنها یکی از زیباترین آثار ادبیات فارسی است بلکه می توانم به جرأت، آن را بهترین اثر امیرخانی تا به امروز معرفی کنم! «من او» تلاشی است هنرمندانه برای نشان دادن برهه‌ای از تاریخ. نشان دادن فضای تهران قدیم، روزهای کشف حجاب و حتی شخصیت نواب. داستان در محله خانی‌آباد شکل می‌گیرد که محل سکونت فتاح‌ها است. در این محله به جز فتاح‌ها تختی و نواب هم زندگی می‌کنند. قصه تمام آدم‌های داستان هم در کنار روایت اصلی بازگو می شود.

«من او» روایت عشق علی فتاح است، آخرین پسر بازمانده خاندان سرشناس فتاح و مهتاب، دختر نوکر خانه زاد این خانواده. عشقی که ما در خط سیر داستان می بینیم، عشقی است پاک ولی خام که در کوره زمان و با دست «درویش مصطفی» آبدیده می شود. زمانی که علی، مهتاب را فقط برای مهتاب می‌خواهد، نه هیچ چیز دیگر. وقتی شرط محقق می‌شود؛ درویش مصطفی همانطور که سالها قبل قول داده بود خبر می‌دهد که فردا برای خواندن خطبه عقد می آید، ولی وصال مهتاب و علی در روی زمین صورت نمی‌گیرد. مهتاب به همراه خواهر علی در موشک‌باران عراقی‌ها شهید می‌شود. و علی هم بر اساس روایت »من عشق فعف ثم مات مات شهیدا».

امیر‌خانی برای باور‌پذیر شدن شخصیت‌هایش از همزاد سازی بهره برده است. ابوراصف آینه «نواب» است و قاجار آینه «قوام‌السلطنه». موقعیت داستان هم از قضیه کشف حجاب ایجاد می‌شود. کشف حجاب است که مسیر زندگی مریم، خواهر علی را تغییر می‌دهد و سفر او را به فرانسه باعث می‌شود. همین نقطه ثقل، مسیر داستان را می کشاند به پاریس و ما بخش مهمی از قصه را در پاریس با علی و مهتاب و مریم دنبال می کنیم. فضای داستان اصالتاً فضای تهران قدیم است، که بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است. از رسم خیابانها و معابر گرفته تا تکیه کلام ها و حرف و نقل‌ها. شخصیتهای داستان همگی خوب نقش گرفته‌اند ولی چند شخصیت اصلی، در ذهن خواننده بسیار تأثیر گذارند. یکی شخصیت درویش مصطفی است. درویشی که جملات قصارش در تمام داستان آیینه و حکمت اتفاقاتی است که دارد می افتد و یا خواهد افتاد. درویشی که هنگام نماز پیش نماز مسجد قندی است؛ و در بقیه ساعات روز نانوای محل است و نان طیب می‌دهد دست خلق الله.

همچنین حاج فتاح بزرگ، پیرمردی مذهبی و بزرگ‌زاده. نمونه زیبایی از بزرگ یک خاندان سنتی و مذهبی ایرانی. قوت و قدرت روحیه و تفکرات این شخصیت در چند فصل ابتدای کتاب به وضوح قابل بررسی است یا شخصیت علی فتاح، پسرکی که نه عارف است نه جاهل، ولی حرکاتش و انتخاب‌هایش بر اساس عقلش است و فطرتش. اشتباه هم می‌کند و تاوانش را هم می‌دهد. در سیلاب روزگار پیچ و تاب می‌خورد و با آن پیش می‌رود. انتخاب می‌کند و حرکت می‌کند و باز انتخاب. یک آدم معمولی. نه آنقدر ماورایی است که دست خواننده به او نرسد و نه آنقدر زیر زمین و دست خورده که نیم نگاهی هم نیندازی به او. علی فتاح نمادی از خود ماست، خود تک تک ما.

یکی از جذابیت‌های «من او» رسم الخط ویژه آن است. ویژگی خاصی که در آثار موفق بعدی امیرخانی تکرار می شود. با این شیوه نگارش، خواننده به عمد به معانی دیگری هم از یک کلمه کاملاً معمولی توجه می‌کند. انگار امیرخانی می‌خواهد ذهن خواننده‌اش را وادارد تا این کار را با کلمات روزمره‌اش بکند و به معانی عمیق تری برسد. فصل بندی کتاب هم از ظرائفی است که نمی‌توان به راحتی از کنارش گذشت. من او در بیست و سه فصل نوشته شده است. در بیست و دو فصل اول، یک در میان فصول را از زبان سوم شخص (دانای کل) و بعد همان واقعه را از زبان علی فتاح می خوانیم تا فصل آخر که امیرخانی، فتاح را وارد دنیای ما می کند و آخرین داستان نقل می شود. «من عشق فعف ثم مات مات شهیدا». به عقیده بسیاری از منتقدین و خوانندگان، این رمان زیبایی رمان ایرانی را به یاد داستان خوان‌های ایرانی می‌آورد به نحوی که بسیاری از خوانندگان از آن به عنوان بهترین رمان ایرانی یاد کرده اند. بازگشتن به ریشه‌های ایرانی و باورهای عمیق مردم که هیچ چیز نخواهد توانست آن را تغییر دهد، یکی از زیر بناهایی است که امیر خانی به حق بنای محکمی را روی آن بنا کرده است. 

پسانوشت: این کتاب جزء سه کتاب برگزیده منتقدان مطبوعات سال 1378 قرار گرفته و در جشنواره مهر از این کتاب تقدیر ویژه به عمل آمده است.

دروغگوهای راستگو!

دست خودمان نیست. عادت کرده‌ایم. یعنی از اولش این طوری بهمان یاد داده‌اند که قبل از اینکه نگران ذهن و دلمان باشیم، نگران برداشت‌ها باشیم؛ نگران برچسب‌ها. آن‌قدر حرف‌هایمان را در پس لایه‌های متعددی از «مصلحت» و «حفظ شخصیت» و «جایگاه» و هزار کوفت دیگر پنهان کردیم که هیچ‌وقت مزهٔ صداقت را نچشیدیم. که یادمان رفت حرف دلمان کدام بود. که نفهمیدیم راست چیست.

          

برای دریافت قشنگ‌ترین برچسب‌های تقلبی از آدم‌ها، هی بازی کردیم و هی نقاب زدیم و صادقانه دروغ گفتیم. دست خودمان نیست. مردابی است که تویش گرفتار شده‌ایم. زنجیری که همه‌مان را در بند کرده است. تو هم اگر بخواهی اسیرش نباشی، راه به جایی نمی‌بری وقتی همه اهل تفسیر و تأویل‌اند و حساب‌و‌کتاب. خدایا کمکم کن تا در زندگی ام هیچگاه حقیقت را بوسیله مصلحت، ذبح شرعی نکنم!

انصاف هم خوب چیزی است!

اصلاً آقای شمقدري بدترين معاون سينمايي دنيا! و اصلاً خانه سينما غيردولتي‌ترين نهاد صنفي سينمايي! بالاخره انصاف هم خوب چيزي است. اگر مي‌شود به سياست‌هاي سينمايي معاونت سينمايي انتقاد داشت، لابد جايي هم بايد كارهاي قابل دفاع را تحويل گرفت. احتمالاً اگر كسي غير از شمقدري فيلم‌هاي توقيف شده را نجات مي‌داد، قهرمان آزادي بيان و مدارا مي‌شد؛ اما چون شمقدري اين كارها را كرد، خوب، وظيفه‌اش بوده! اگر كسي غير از او دنبال ارتقاي سطح بحث‌هاي سينما در هيئت دولت بود، احتمالاً يكي از دورانديش‌ترين معاونت‌هاي سينمايي لقب مي‌گرفت؛ اما حالا كه پرچم ماجرا دست شمقدري است، اصلا چه كسي به اوگفته سينما بايد شوراي عالي و از اين جور چيزها داشته باشد؟! شمقدري براي از توقيف درآوردن همين فيلم‌ها كلي به تسامح و ليبرال بودن و... متهم شد و كسي حتي از او تشكر نكرد. در تمام اين مدت نشد كه يكي از جماعت معترض امروز يك ‎بار بگويد آقای شمقدري، خدا قوت!

اگرچه بعضي از سياست‌ ‎هاي معاونت سينمايي قابل نقد است اما بالاخره اين مسير خيلي هم يك ‎طرفه نيست. ماجراي درگيري‌هاي مديرعامل خانه سينما و معاونت سينمايي هم حكايت خيلي از بگومگوهاي جماعت هنرمندان اهل قبله است. چند وقت پيش آقایان قزوه و كاكايي به جان هم افتادند و بساط سور و سات ديگران را فراهم كردند و امروز هم نوبت عسگرپور و شمقدري و سجادپور است. ديگران دعواهايشان در پستو است كه مبادا كسي چيزي بفهمد و خبري جايي درز كند و آن ‎وقت جلوي دوربين هزار بار دور سر هم مي‌گردند. اما اين جماعت اهل قبله پيش هم كه هستند، مدام تصدق هم مي‌روند و بعد دعواهاي‌شان را بلند‌بلند وسط كوچه برگزار مي‌كنند كه خداي نكرده، كسي نماند كه نفهميده باشد! نمونه‌هايش هم بسيار است.

ماجراهاي جشن خانه سينما و اتفاق‌هاي بعدش هم از همين نمونه‌هاست. حتما خود آقاي عسگرپور هم قبول دارد كه حرف‌هاي اصغر فرهادي در يك جشن رسمي، حرف‌هاي درستي نبوده و باز قبول دارد كه صحنه اهداي جايزه، ميدان رژه سياسي نيست. اگرچه اين ژست‌هاي سياسي را اتفاقا كساني مي‌گيرند كه از شش جهت به بيت‌المال وصل هستند و كمترين معني اين ژست‌ها عدم صداقت است. شايد اگر خود خانه سينما ترتيبي مي‌داد كه بعضي اتفاق‌ها نيفتد يا حالا كه افتاده، جبران شود، ماجرا دامنه‌دار نمي‌شد. باطل كردن پروانه ساخت هم اتفاقي بود كه حالا و با پس دادن آن معلوم مي‌شود خيلي فكر شده و حساب شده نبوده. اما مسئله اصلي پروانه ساخت نيست. فيلم كه پروانه‌اش را گرفت و رفت؛ مانده جاي زخم‌هايي كه همين جماعت اهل قبله روي صورت‌هاي هم انداخته‌اند. مانده لحن بي‌ادبانه نامه عسگرپور به وزير كه حتما مي‌شد همان حرف‌ها را مؤدبانه هم طرح كرد.

مسأله‌هاي اخير خانه سينما و اتفاق‌هايي كه در حاشيه جشن خانه سينما افتاد، باعث به وجود آمدن اظهارنظرهايي شد كه به‌صورت سريالي ادامه پيدا كرد. از لغو پروانه ساخت فيلم اصغر فرهادي تا نامه عسگرپور به وزير و جوابيه معاونت سينمايي و بازگرداندن پروانه ساخت فيلم و خلاصه بيانيه يك خطي جمعي از سينما‌گران و اظهارنظر چند نفر از سينماگران در حمايت از شمقدري، معركه‌اي از اختلاف‌ها را رقم زد. به ‎نظر مي‌رسد اين اختلاف‌ها اگرچه حاصل بدسليقگي در اظهارنظرهاست اما از جايي كه وارد مسائل سياسي مي‌شود، ديگر صورت فرهنگي ندارد و در قالب دعواهاي رايج عالم سياست بايد به دنبال راهكار براي آن‌ها بود اما ساحت فرهنگي اين اختلاف‌ها حتماً با كمي تدبير قابل حل است تا سينماي ايران در ميان اين جنجال فرسوده نشود. خانه سينما و معاونت سينمايي، آئينه‌هايي روبروي هم هستند كه بازتاب تصويرهاي هركدام در ديگري تا بينهايت مي‌رود. كاش اين آئينه‌ها هميشه تصويري از بي‌نهايت باشند...

نقدی بر پسر آدم، دختر حوا

راستش رامبد جوان براي من آدم عجيبي است. مثلاً سريال‌هايي چون «نشاني» و «گمگشته» را از او اصلاً دوست ندارم ولي در مقابل «اسپاگتي در هشت دقيقه» يكي از كمدي‌هاي محبوبم است و بسياري از بازي‌هايش را هم دوست دارم. با اين حال بنا به دلايلي كه نمي‌دانم (شايد حضور بازيگراني با كارنامه نه چندان درخشان)، فكر مي‌كردم اين فيلم بيشتر از جنس سريال‌هايش باشد تا اسپاگتي. نكته كليدي براي لذت بردن از اين فيلم، آگاهي به عشق زن و مرد و به هم رسيدنشان در انتهاي فيلم است. يكي از فرمول‌هاي فيلم‌هاي كمدي رمانتيك! چنان‌چه آثاري چون صورتي و فيلم قبلي جوان را هم بدون نظر گرفتن اين نكته نمي‌توان با لذت تماشا كرد. بنابراين لجاجت و شيطنتي كه در هر دو شخصيت اصلي (مينا با بازي مهناز افشار و فرهود با بازي حامد كميلي) وجود دارد دستمايه‌اي براي پنهان كردن عشقي است كه بين آن دو شكل مي‌گيرد. تا مثلاً دعوا و كري‌خواني‌ها و فضولي‌هاي آنها جاي ابراز عشق را بگيرد و بديهي است كه علامت سوال مخاطب نه «سرنوشت» كه «چگونگي رسيدن به سرنوشت از پيش تعيين شده براي زن و مرد» است.

تمايز اصلي فيلم جوان با فيلمفارسي‌هاي روي پرده همين است. مثلاً در اخراجي‌ها كسي از تحول انتهاي فيلم مجيد سوزوكي، توي ذوق نمي‌خورد. همه مي‌دانيم كه وقتي ده‌نمكي فيلمي بسازد پايانش را به چنين چيزي مي‌رساند. نكته اعصاب خرد كننده اينجاست: لمپن‌هايي كه به گفته يكي از كاراكترهاي فيلم اراذل و اوباش هستند، تنها با چند نصيحت جواد هاشمي (و البته سعي هاشمي در دوستي با آنها) و دفاعي كه مقابل فرمانده از آنها مي‌كند، متحول مي‌شوند. در فيلم بسيار ضعيف ديگري چون «پسر تهروني» مادر و پدر دو جوان هم عاشق يكديگر مي‌شوند تا هم باعث نزديكي ناخواسته دو جوان لج‌باز شوند و هم عروسي پاياني فيلم را مجلل‌تر كنند. ولي «پسر آدم، دختر حوا» براي اين موضوع گره ديگري را به داستان اضافه مي‌كند.

در واقع اگر شرط بندي ابتداي فيلم مبني بر ترك ساختمان توسط يكي از دو وكيل، با پيدا كردن موكل توسط ديگري، مي‌تواند خيلي زود به انتها برسد، شخصيت‌هاي جديد مسير داستان را تغيير مي‌دهند: مرد و زني كه خود با يكديگر اختلاف دارند و سر سرپرستي بچه‌، دعوايشان است به سراغ آنها مي‌آيند تا به صورت همزمان موكل پيدا كنند و هيچ‌كدام در ابتداي فيلم، مجبور به ترك كردن دفترشان نشوند و البته سوژه جديد و سخت‌تري مثل حزانت بچه، به عنوان شرط بندي آنها مطرح گردد. در نتيجه هم فيلم مي‌تواند مدت بيشتري مرد و زن را در همسايگي هم نگه دارد و هم دعواي بين زنان و مردان را با تبديل گروه‌هاي يك نفره به دو نفره، تقويت كند. (حالا علاوه بر دعواي مينا و فرهود شاهد دعواي محبوبه (شيلا خداداد) و ناصر (رامبد جوان) هم هستيم كه به نوعي دو تيم را تشكيل مي‌دهند)

ناصر و محبوبه به اندازه فرهود و مينا، يك‌دنده نيستند. اگر لجبازي بهانه ادامه سير دعواي دو شخصيت اصلي است، زوج جديد بهانه بهتري چون «سرپرستي بچه» را براي جنگيدن دارد. پس مي‌شود با پايان دادگاه‌بازي اين دو، خيلي سريع‌تر آشتي‌شان داد. نتيجتا اينكه اين دو وارد فيلم شده‌اند كه با نزديك شدن به همديگر، مانع دشوار لجاجت دو وكيل بر سر ابراز عشقشان را هم بردارند. اين ماجرا مي‌توانست خيلي ساده‌تر از اينها انجام شود و زمان فيلم هم كوتاه‌تر از اين باشد (مدت زمان فعلي فيلم تقريبا يك و نيم برابر كمدي‌هاي اخير روي پرده است). مثلا همان ابتدا دادگاه راي را به بهانه اعتياد مرد، به نفع زن صادر كند. ولي خوشبختانه فيلمنامه‌نويسان، به خوبي قدر ظرفيت‌هاي داستانشان را فهميده‌اند و با وصل كردن اين موضوع به قوانين كشور، يك به يك اتفاقات جديدي در فيلم چيده‌اند. وقتي راي ابتدايي به نفع مرد صادر مي‌شود، وكيل زن براي گريز از شكست چاره‌اي جز دل زدن به دريا ندارد و به انگيزه سر در آوردن از اطلاعات بيشتر، وارد اتاق وكيل مرد مي‌شود. همين موضوع اگر در ابتدا باعث رفتن زنان به سمت راه حل‌هايي چون تاكيد بر اعتياد پدر مي‌شود، مقدمه حضور تلافي‌گونه وكيل مرد و قرار دادن ميكروفون در تلفن وكيل زن را فراهم مي‌كند تا با آگاهي از نقشه زنان، به كنار گذاشتن ترياك توسط جوان تاكيد كند.

دوباره كفه ترازو به سمت مرد است و حتي ادعاي شرف (رد تهمت اعتياد به جوان) مي‌تواند اين برتري را سنگين‌تر كند. ولي آگاهي افشار از حركت كميلي، باعث سكوت هر دو و رد ادعاي شرف مي‌شود (در ازاي عدم شكايت افشار به خاطر ميكروفون داخل تلفن). ولي باز هم مردان پيروز ماجرا هستند. در اينجا قوانين متغير كشور به كمك فيلم مي‌آيد. مجلس قانون جديدي تصويب مي‌كند و حالا زنان برنده هستند. همه چيز برعكس شده كه يك‌باره شوراي نگهبان قوانين را رد مي‌كند. ظاهرا مردان پيروز شده‌اند ولي مجمع تشخيص مصلحت نظام، به عنوان مرجع نهايي قانون، وارد ماجرا مي‌شود تا مواد ادامه يافتن داستان را فراهم كند. (استفاده از ايده شغل مطبوعاتي زن به ادامه اين روند و البته تشديد نيش و كنايه‌هاي فيلم به وضعيت جامعه كمك مي‌كند.)

طولاني شدن روند پرونده ناصر و محبوبه، جدا از بيشتر شدن زمان فيلم و ايجاد موقعيت‌هاي ناب طنز، باعث حواس پرتي مخاطب از نزديك شدن مينا و فرهود است. چرا كه هر چقدر دعواي آنها بر سر پرونده موكلينشان طولاني‌تر شود و ماجراي دعواي دو موكل پر رنگ شود، به همان ميزان تمركز نسبت به رابطه احتمالا عاشقانه دو وكيل كاسته مي‌شود. گفته شد كه پدر و مادر كودك لجاجت ذاتي دو نفر اول را ندارند. اين موضوع هم با مقدمه‌چيني‌هايي مثل نوع پوشش و ظاهر آنها تا حدي روشن شده‌است. ضمن آن‌كه اگر «بچه» در ابتداي فيلم بهانه‌اي براي دعواي آنهاست مي‌تواند اولين بهانه براي آشتي‌ آنها هم باشد. خوشبختانه فيلم اين ماجرا را كش نمي‌دهد و پدر و مادر بچه پس از مشخص شدن راي دادگاه، خيلي سريع به وكيل‌هاي خود مي‌گويند كه عاشق يكديگر هستند. حال در شرايطي كه حامد كميلي مجبور به ترك كردن دفتر وكالت است (به خاطر باخت در شرط‌بندي) اين موضوع بهانه‌اي است تا روند جدا شدن افشار و كميلي بار ديگر به تاخير بيافتد.

ناصر و محبوبه اگر چه خيلي لجاجت ندارند اما اين ميزان غرور كه نتوانند عشقشان را به يكديگر ابراز كنند هم طبيعي است. حال كه ناصر مثلا قرار است به خارج برود محبوبه چاره‌اي جز دزديدن پاسبورتش ندارد و در عين حال ناصر هم بايد شناسنامه محبوبه را بدزدد و عجله در سفر ساختگي، رفتن همزمان آن دو را به سمت اين دزدي توجيه مي‌كند. جا گذاشتن كليد و كشيدن زنان از ديوار خانه مرد، باعث دستگيري‌شان مي‌شود و در عين حال بچه آنها در خانه زن است (چون حزانتش طبق مصوبه مجلس تشخيص مصلحت نظام به زن داده شده) و همين بهانه‌اي مي‌شود تا براي اطلاع دادن به بچه، به سمت خانه محبوبه بروند و دو مرد هم گير بيافتند. طبيعي است كه با اين ماجرا، علاقه جوان و خداداد به يكديگر لو برود و پرونده دو شخصيت دوم فيلم بسته شود. حال هم اين بازداشت شبانه و هم مقدمه‌چيني‌هاي قبلي (كه بعضي‌هايش مثل تلاش كميلي براي بازگرداندن كيف و اطلاع افشار از عشق كميلي با تماس تلفني با مادرش، كمي دم دستي و غير منطقي به نظر مي‌رسد) و صد البته همراه بودن دو وكيل با زوجي كه مثل آنها عاشق هم بوده‌اند و حالا عشقشان را ابراز كرده‌اند، زمينه را براي نزديك شدن دو وكيل لجوج فراهم مي‌كند كه تنها به يك جرقه نياز دارد.

فيلم البته بر خلاف ادعا و ظاهرش كه مي‌خواهد يك قصه عاشقانه كمدي را بگويد، در جاهايي هم كه كاملا در خدمت داستان است، نيش و كنايه‌هاي تندي به جامعه مي‌زند. مثلا وقتي بحث قانون حزانت بچه از شوراي نگهبان به مجمع تشخيص مصلحت نظام مي‌رود، محبوبه به عنوان سردبير يك مجله با همكاري ساير نشريات بر موضوع حق حزانت زنان فشار مي‌آورد و در مقابل، فرهود از ناصر مي‌خواهد كه از نشريه دوستش براي دفاع از حق آقايان استفاده كند! اين درست انعكاس دهنده بخش عمده‌اي از وضعيت مطبوعات كشور است كه بيشتر در خدمت منافع كاركنان است تا حقايق (شايد دلايل و گزارش‌هاي نشريه محبوبه مبني بر حق زنان، صحيح باشد اما انگيزه نوشته شدن اين دلايل در آن موقع نه حقيقت طلبي، كه تامين منافع شخصي است و البته مقابله به مثل مردان اين منفعت طلبي را تشديد مي‌كند). و البته تاثيرپذيري قانون‌گذاران از فشار مطبوعات نيز، خود مي‌تواند زمينه بحث‌هاي بيشتري را فراهم كند.

موقعيت‌هاي طنزي كه با چنين زمينه‌چيني‌ها يا مثلا با ظرافت در ديالوگ‌نويسي ايجاد شده باشد در فيلم فراوان است. در عين حال بايد به بازي خوب حامد كميلي و مهناز افشار هم اشاره كرد كه مرز بلاهت و جديت در هر دو به يك شكل رعايت شده‌است. حامد كميلي پس از سريال‌هاي نا اميد كننده‌اش، در اين فيلم و شكلات داغ نشان مي‌دهد كه بازيگر با استعدادي است و مهناز افشار هم بهترين بازي خود را تا اينجا رقم مي‌زند (دليل برخي انتقادات به بازي افشار را متوجه نمي‌شوم). با اين حال بازي هميشگي رامبد جوان از نقش نسبتا متفاوتش بيرون مي‌زند و البته بازي‌هاي ساير بازيگران اصلي و فرعي هم چندان تعريفي ندارد.

ناگفته نماند كه نمي‌توان چشم را بر بسياري از ضعف‌هاي فيلم مانند نقش‌هاي زائدي مثل پدر مينا، صحنه‌هاي اغراق آميز و كش‌داري چون دزديده شدن مينا و راه‌پيمايي و يا برخي شكلك‌هاي بي زمان و نا متناسب شخصيت‌ها بست. ولي بايد قبول كرد كه اين فيلم، كمدي كار شده‌اي است و شايد اگر برخي پيش‌زمينه‌هاي منفي نسبت به رامبد جوان در ذهن خيلي‌ها وجود نداشت، بيش از اينها تحسين مي‌شد. «اسپاگتي در هشت دقيقه» هم توانسته بود با استفاده از ايده ناب نزديك شدن زن و مرد توسط كودكان، شخصيت‌پردازي و بازي‌هاي خوب اكثر كاراكترها، پارادوكس‌هاي بين ظاهر شيك و واقعيت كوچه بازاري آدم‌هاي منفي و هجو بسياري از فيلم‌هاي تاريخ سينما و صحنه‌هاي كميك فراوان (مثل تحريك پسربچه به كتك زدن بچه ديگري توسط رامبد جوان در پارك يا شوخي پرتاب سيب كه در نهايت به گره‌گشايي فيلم مي‌آمد) كمدي سالمي باشد. ولي «پسر آدم، دختر حوا» يك قدم جلوتر است و دوپارگي‌ها و سكانس‌هاي زائد و كشدارش در مقايسه با فيلم اول جوان، تا اندازه‌اي كاهش يافته‌است. پس مي‌توان به «ورود آقايان ممنوع» هم با اميدواري بيشتري چشم دوخت.

پسانوشت: نوشته ای که خواندید قسمتی از نقد من بر پسر آدم، دختر حوا بود. متن کامل آن را می توانید در شماره اخیر ماهنامه فیلم مطالعه فرمایید.

روزی که مهلت به پایان رسد...

چشمام رو باز کردم. صبح شده بود. آفتاب کاملاً بالا اومده بود؛ اما ساعت ۵:۳۰ رو نشون می‌داد. سعی کردم یه کم دیگه بخوابم. چشمام رو بستم... خوابم نمی‌برد. دوباره به ساعت نگاه کردم. هنوز ۵:۳۰ بود. متوجه ثانیه شمارش شدم. سر جاش وایستاده بود و هر یک ثانیه یک‌بار تکون خفیفی می‌خورد. داشت برای حرکتی به اندازه‌ی یک ثانیه، تقلا می‌کرد؛ ولی توان لازم رو نداشت... باطریش خالی کرده بود.

ساعت رو برداشتم، یه نگاه به ثانیه شمارش که انگار داشت جون می‌داد کردم. باطری رو با گوشه‌ی ناخنم بیرون آوردم و گفتم: «بیا! بیا که دیگه کاری ازت نمیاد! دیگه تموم شدی!» ناخواسته یادم افتاد به وقتی که بیرونم می‌کشن و می‌گن : بیا! بیا که دیگه وقتت تمومه... فقط امیدوارم که توی اون لحظه برای یک ثانیه موندن تقلا نکنم.

بخاطر خوشبختی ات برو...

گاهی فاصله‌ی زیادی بین علاقه و خودخواهی نمی‌ماند. چه بخواهی و چه نخواهی، بین علاقه‌ی حقیقی و خودخواهی، در حال رفت و برگشتی. یک وقت می‌بینی گریزی از رها کردن نیست. باید رفت. برای خوشبختی‌اش، باید همه چیز را دست‌نخورده، همانجا گذاشت و رفت.

          

این رفتن، به کندن ذره ذره‌ی وجودت می‌ماند؛ سینه‌ات را می‌سوزاند، دلت را بی‌قرار می‌کند، قلبت را از هم می‌درد، اشکت را سرازیر می‌کند، نفست را می‌بُرد... ولی تو، برای همین رفتن، برای خوشبختی‌اش، دعا می‌کنی. خوشبختی‌ای که شاید تو در آن، سهمی نداری...

پسانوشت: محمد عزیزم برایت آرزوی خوشبختی می کنم. شاید در آینده ای دور باز هم همدیگر را دیدیم و امیدوارم در آن روز به آرزوهایت در کانادا رسیده باشی...

جشنواره بین المللی فارابی

امروز طی ارسال نامه ای از دبیرخانه، کاشف به عمل اومد که بنده و در واقع کتاب بنده رتبه دوم چهارمین جشنواره بین المللی فارابی رو کسب کرده. من که هنوز باورم نمیشه! البته قرار بود که نتایج روز 27 مهرماه اعلام بشه اما نمی دونم چرا زودتر اعلام کردن! کاش همه کارهای کشور اینطوری بود! جالب تر اینکه در زیر گروهی که من در اون شرکت داده شده بودم (بخش کلام، ادیان و عرفان) نه کسی رتبه اول رو آورده و نه رتبه سوم!

حالا قراره که روز شنبه اول آبان برم تهران واسه تقدیر. توی جوایز نفر دوم برگزیده جوان اینا نوشته، راست و دروغش با خودشون: «لوح تقدیر رئیس جمهور- لوح تقدیر معاونت علمی رئیس جمهور- لوح تقدیر یونسکو- لوح تقدیر آیسسکو- یادمان جشنواره فارابی- 7 میلیون تومان در قالب اعتبار پژوهشی». بیشتر از این خوشحالم که بسیاری از چهره های سرشناس حوزه علوم انسانی رو که آرزوی دیدن و صحبت کردن باهاشون رو دارم، اونجا خواهم دید.

لیست برنامه های جشنواره: پذیرش- افتتاحیه- سخنرانی ویژه- گزارش دبیر جشنواره- نمایش کلیپ- سخنرانی وزیر علوم- سخنرانی رئیس جمهور- اعطای جوایز- نماز و ناهار. 

زمان و مکان: شنبه 1/8/ 1389- ساعت 8 تا 12- سالن اجلاس سران

رمان داستان یک شهر

دیروز دومین رمان از احمد محمود را تمام کردم. «داستان یک شهر» رمانی بود که بعد از «همسایه‌ها» خواندمش. قلم احمد محمود بدجور گیرایی دارد. در عین سادگی آن‌قدر دقیق است که خودت را توی بطن اتفاقات می‌بینی. قلمش به توصیف هر جا که می‌رود انگار هم‌الان خودش آنجا ایستاده و دارد گزارش زنده می‌دهد. از آسمان و زمین و در و دیوار و بو و رنگ و طعم و دما و احساس و همه چیز را طوری برایت شرح می‌دهد که توی بودن و دیدنش شک نکنی. یک جایی می‌رسد که می‌فهمی همه‌ی خوشی‌ها و ناخوشی‌های تک‌تک شخصیت‌های داستان را درک کرده‌ای.

سرمای استخوان‌سوز، گرمای سوزان، تهوع ناشی از گرسنگی زیاد، نشئگی، منگی قبل از خواب و بیهوشی، سوزش پوست بعد از ضربه‌های شلاق، خنکای شن‌های ساحل در شب، سوزش ناشی از سرکشیدن پیاله‌ی شراب داغ خرما… همه را لمس کرده‌ای. نمی‌دانم چرا بین کتاب‌های رمان و داستانی که خوانده بودم، بیشتر از همه قلم احمد محمود جذبم کرد. لذت داستان‌نویسی و توصیف‌های ساده و ملموس، لذت بزرگی بود که از این دو رمان محمود هدیه گرفتم. با این حال انگار رمان «داستان یک شهر» زیادی کش‌دار شده است. داستانش خسته‌کننده و تا حدودی یکنواخت است. از آن رمان‌هایی است که رنگش سرد است؛ انگار رنگش به خاکستری می‌زند. اگر بگویم آخرهایش را فقط به عشق قلم محمود می‌خواندم، زیاد بیراه نگفته‌ام!

پسانوشت: پریسا خانوم من رو به دوتا بازی وبلاگی دعوت کرده. به احترام ایشون به سوالات هر دو بازی پاسخ میدم.

جوانی

اولش که هیچ چیز خاصی حالی‌مان نیست، برای خودمان حسابی خوش‌ایم. بزرگ‌ترین دغدغه‌هایمان خوراکی و اسباب‌بازی است. بعد که بزرگ‌تر می‌شویم، خیال می‌کنیم با مدرسه رفتن و درس خواندن، «خانم» یا «آقا» شده‌ایم. خیلی زود می‌رسیم اول «جوانی» که شنیدن اسمش حتی، قند توی دل آدم آب می‌کند. اصلاً دنیای جوانی، برای خودش یک شهر فرنگ است. تا قبل از اینکه به آن برسیم، همه‌اش درباره‌ی جوانی می‌شنویم و خوشی‌هایی که از شنیدنش دلمان ضعف می‌رفت. دانشگاه، استقلال، پول درآوردن، ازدواج، تفریحات و مهمانی‌های دوستان،... همه‌اش توی دوره‌ی جوانی جمع شده بود. بعد که می‌افتیم توی این دوره، نه که لذتش را نبریم، اما تازه مشکلاتش به چشم‌مان می‌آید. قبلش خیلی به سختی‌هایش فکر نمی‌کردیم. شاید هم درست نمی‌دانستیم.

       

بعد همه‌اش عجله داریم که همه‌ی کارهای دوران جوانی را زود، توی همین چند سال انجام بدهیم که قبل از خارج شدن از محدوده‌ی جوانان، کار زمین‌مانده نداشته باشیم. انگار بعد از دایره‌ی جوانی، سرازیری است و یکنواختی. انگار غیر از عروسی کردن و عروس دار شدن و نوه‌دار شدن، اتفاق خاصی قرار نیست بیفتد. بعد هم چشم که باز می‌کنیم می‌بینیم تکیه به عصا داده‌ایم و روی نیمکت پارکی نشسته ایم و رفت و آمد آدم‌ها را نگاه می‌کنیم تا شب برسد و بگیریم بخوابیم. به تازگی وارد دوره جوانی شده ام، اما گرد و غبار زمانه و دنیا را که بر دلم می‌نشیند، خوب دارم حس می‌کنم. شفافیت و سرخ‌رنگی قلبم، هر روز به خاکستری مات نزدیک‌تر می‌شود... یعنی چند سال دیگر، با خودم چه چیزهایی از مرز جوانی به همراه می‌برم؟ یعنی قلب آدم‌ها توی پیری چه رنگی است؟

فیلسوف ها در سریال لاست!

در چند پست قبل درباره سریال Lost گفتم و به تحلیل شخصیت «سعید» در این فیلم پرداختم. در این پست می خواهم به تحلیل دو شخصیت دیگر این داستان که نامشان و هویت شان با دو فیلسوف بزرگ تمدن غرب (جان لاک و دیوید هیوم) شباهتی عجیب دارد بپردازم.

جان لاک

جان لاک يکي از کاراکترهاي مهم فيلم است که گاهي در کنار جک و گاهي مهم‌تر از او مطرح مي‌گردد. انتخاب نام جان لاک، فيلسوف عصر روشنگري و پدر ليبراليسم براي اين کاراکتر در بردارنده‌ي نکات مهمي‌ است. جان لاک در جزيره به عنوان رهبر معنوي و ايدئولوژيک مطرح است و حتي مي‌توان او را پيامبر جزيره دانست. مهم‌ترين ويژگي جان که او را از سايرين ممتاز مي‌کند باور و اعتقاد او به ماوراء از جمله نيروي جزيره و وظيفه‌اي که او در قبال اين جزيره دارد است. نکته‌اي که بن در خاکسپاري او به عنوان مهم‌ترين ويژگي لاک بيان مي‌کند و يا جک در صحبت با دود سياه که در بدن جان لاک ظهور کرده او را مرد اعتقاد و باور مي‌داند. نکته‌ي قابل توجه آن است که جان که او را مرد باور و اعتقاد مي‌دانيم و به خاطر همين ويژگي‌ها صلاحيت رهبري گروه بوميان يا ساکنين قبلي جزيره را کسب مي‌کند در مورد اعتقاد به خدا کاملاً ساکت است و هيچ گرايش ديني خاصي از او نمي‌بينيم؛ لذا اگر چه که او اهل فهم غيب و پشت پرده‌ي امور است اما اين معناگرايي به دين يا خدا نمي‌انجامد و جان کاملاً متکي به توانمندي خود است.

اين گرايش و سکوت دقيقاً همان راه حليست که غرب بعد از بحران خلاء معنويت علي الخصوص پس از انقلاب اسلامي و انفجار فرهنگي ديني آن، به کار گرفت؛ در واقع پس از دوران تجربه‌گرايي محض و نفي هرگونه غيب و ماوراء يا معنا و روبه‌رو شدن با توده‌ي جامعه که نيازمند معنويت از دست رفته و به طور کلي دين بود، با توجه به نگراني بازگشت توده‌هاي مردم به دين و مذهب، از دين عنصر اعتقاد به ماوراء و غيب و معنويت را جدا کرده و شعار معنويت مستقل از دين را سردادند. در حالي که دين چيزي فراتر از معنويت و صرف باور به غيب بوده و دربردارنده‌ي چهارچوب عقيدتي، عملي و اخلاقي است که ابعاد مختلف زندگي بشر اعم از دنيا و آخرت را شامل مي‌شود. انتخاب نام جان لاک براي اين چنين شخصيتي نشان دهنده‌ي آن است که ايده‌ي اصلي تمدن غرب که مي‌توان آن را ليبراليسم ناميد و جان لاک فيلسوف عصر روشنگري به عنوان اصلي‌ترين نظريه پرداز آن محسوب مي‌شود، آيين جديدي است که حتي اگر بتواند باور و اعتقاد و معنويت داشته باشد اما قطعاً نامي از خدا در آن نيست و با هيچ ديني سرسازگاري ندارد؛ البته دين به معناي واقعي آن؛ چرا که غرب مشکلي با اديان توحيدي که فقط پوسته‌ي ظاهري از آن باقي مانده است ندارد.

به نظر مي‌رسد داستان لاست يک‌بار ديگر جان لاک را متولد کرده و در واقع ليبراليسم که جان لاک مهم‌ترين نظريه‌پرداز آن محسوب مي‌شود، بازتعريف شده است. جان لاکِ قرن هجده يک ماده‌گرا و نفي کننده‌ي غيب و معنويت است اما جان لاکِ قرن بيست و يک، مرد اعتقاد و باور اما کماکان بي‌خداست. در واقع نياز امروز و خلاء تمدن حاضر معنويت و ماوراء است لذا متفکرين و نظريه‌پردازان اين تمدن در حال بازتعريف مکاتب و مفاهيم خود مي‌باشند و اين دقيقاً همان کاري است که جان لاک در نقش انسان معناگراي بي‌خدا انجام مي‌دهد. اين آيين جديدِ «انسان محور» که پدر آن يا پيامبر تبليغ کننده‌ي آن جان لاک است، هر چند در دنياي امروز به مشکلاتي برخورده است و ناکارآمدي و ضدانساني بودنش در حال ظاهر شدن است، و در فيلم اين موضوع را با فلج بودن جان لاک و زندگي نکبت بار او در خارج جزيره بيان مي‌کند اما جزيره مي‌تواند او را از اين زندگي نکبت‌بار خارج کرده و فلج بودن او را منتفي کند و از او يک رهبر واقعي و آن‌چه شايسته‌ي اوست محقق کند. در حقيقت بايد گفت اگرچه ليبراليسم و ساير مکتب‌هاي انسان گرا نسبتي با دين و معنويت ندارند اما سران ايدئولوژيک دنياي غرب در پي تغيير اين مکاتب با نياز روز جامعه‌ي خود که نياز به باور غيب است مي‌باشند و در اين فيلم با اصلاح چهره‌ي جان لاک به عنوان مردي با عقيده و مؤمن به غيب اين تلاش براي عقب‌گرد مشهود است.

دزموند هيوم

دزموند هيوم کاراکتر ديگري است که نقش فعالي در جزيره و کنترل آن دارد. دزموند به لحاظ شخصي فردي مذهبي است و حتي در گذشته يک کشيش بوده است که از کليسا به خاطر امور مهم‌تري که او مي‌تواند انجام دهد خارج مي‌شود. انتخاب نام هيوم براي اين شخصيت در ظاهر يک دو گانگي است. چرا که از سويي ديويد هيوم يکي ديگر از فيلسوفان بسيار مطرح عصر روشنگري، فردي است که رسماً اعلام مي‌کند من يک ملحد هستم و او را مي‌توان پدر حس گرايي دانست. کسي که قائل است هر چه به حس نيايد وجود ندارد و طبعاً خدا، دين و ملحقات غير حسي آن را به طور کلي نفي مي‌کند. اما از سوي ديگر در داستان، دزموند هيوم فردي است با صبغه‌هاي مذهبي و ديني و در اصل يک کشيش بوده است. اما او نيز در مورد اعتقاداتش به خدا يا مسيح يا هر آيين ديگري سخني به ميان نمي‌آورد.

در تحليل اين شخصيت بايد گفت دزموند ديندار است اما دينش بي‌ديني است؛ يعني آيين مسيحيان امروز که مي‌تواند معادلات جهاني را عوض نموده و نقش مهمي در نجات اين تمدن داشته باشد، الحاد، حس‌گرايي و انسان‌گرايي است. ديني که ديويد هيوم پدر فلسفه‌ي انگليس براي بشريت آورده است الحاد و بي‌ديني است و اين دين است که مي‌تواند در دنياي امروز ناجي باشد. لذا در فيلم علي‌رغم اصطلاحات مذهبي دزموند يا گذشته‌ي او در کليسا، او مثل اکو يا حتي چارلي مذهبي نيست و از اعتقاداتش و يا خدايش حرفي نمي‌زند. نکته‌ي ديگر در مورد دزموند، عشق او به پنلوپه است. عشقي که يکي از مهيج‌ترين داستان‌هاي فيلم را ايجاد مي‌کند. همانطور که بيان شد زن نماد عقيده و وطن بوده و عشق به او، يعني ميل و گرايش به تصرف سرزمين و يا عقيده مي‌باشد. از سوي ديگر پنلوپه يکي از شخصيت‌هاي اصلي داستان ايلياد و اديسه، از افسانه‌هاي يونان باستان است. زني که سال‌ها منتظر همسرش اديسيوس مي‌ماند و در مقابل خواستگاران زياد تسليم نمي‌شود. اين شخصيت که در همان افسانه هم نماد يونان باستان و آرمان‌هاي آن است که مقاومت کرده تا فقط به تصرف اديسيوس يعني مرد واقعي‌اش در آيد در اين فيلم نيز سال‌ها منتظر دزموند مي‌ماند تا هيوم مرد او شود.

در واقع پنلوپه‌ي لاست که تداعي‌کننده‌ي پنلوپه‌ي اديسه مي‌باشد همانند او منتظر همسر لايقش مي‌ماند. ‌اين علاقه و عشق پايدار به گرايش فيلسوفان عصر روشنگري به يونان باستان به عنوان تمدن انسان‌محور بي‌خدا برمي‌گردد. يعني هيوم و هم‌قطارانش صاحبان اصلي تمدن يونان باستان و دوران انسان‌گرايي‌اند. در واقع پني همان عقيده‌ي يوناني انسان محور است که در طول تاريخ منتظر هيوم‌ها مانده و فقط به تصرف فيلسوفان عصر روشنگري در خواهدآمد. اين تداعي معاني که با استفاده از اسامي تاريخي و اسطوره‌اي صورت مي‌گيرد، بيان‌کننده‌ي رابطه‌ي وثيق يونان باستان به تمدن حاضر مي‌باشد.

آدمهای مهربان

بعضی آدم‌های مهربان، با همهٔ مهربانی‌شان پایهٔ مشورت و سنگ صبور خوبی در بعضی از مشکلات نیستند. آدم‌های مهربانی که کم‌حوصله‌اند و دوست دارند تو زودتر خودت را از مخمصه‌ای که توش گرفتار شده‌ای بکشی بیرون. دلشان نمی‌آید صبر کنند و هر روز شاهد زجرکشیدنت باشند و قدم‌های ریز ریزت را ببینند. می‌خواهند ببینند که چطور یک‌باره از زمین پا شدی و شاد و شنگول و بی‌عار از اتفاقات، داری به آینده می‌روی. این‌ها گاهی بدترین آدم‌های درد دل و مشورت‌اند. آدم‌هایی که نمی‌گذارند توی خودت باشی و با درد خودت دست و پنجه نرم کنی، خودت را پیدا کنی و کم‌کم دست به زانو بگیری و بلند شوی. آدم‌هایی که بهت مهلت نمی‌دهند دل بکنی یا فراموش کنی.

           

آدم‌هایی که وقتی می‌گویی «نمی‌تونم»، از سر مهربانی، با تحکّم بهت می‌گویند «یعنی چی که نمی‌تونم؟ زیادی گنده‌ش کردی. بچه شدی؟ جمع کن این مسخره‌بازی‌ها رو». وقتی می‌گویی «دلتنگش شده‌م» چین به پیشانی می‌اندازند و می‌گویند «باز شروع کردی؟ تمومش کن دیگه». وقتی می‌گویی «نمی‌تونم فراموش کنم» می‌گویند «بهش که فکر نکنی یادت می‌ره». نه که حوصله‌ات را نداشته باشندها؛ نه! پشت همهٔ این جواب‌ها بغض و دلسوزی و نگرانی‌شان را قایم کرده‌اند. مهربانی و کم‌طاقتی‌شان یک‌جوری تحکم‌آمیز است که هر روز ناخواسته فاصله‌ات را ازشان بیشتر می‌کنی. فکر می‌کنی درکت نمی‌کنند. نمی‌توانند دردت را بفهمند. خودت نیستی دیگر. برای اینکه دست از سرت بردارند، برای‌شان نقش بازی می‌کنی. غم‌هایت را بیشتر توی دلت می‌ریزی. کمتر حرف می‌زنی. بیشتر توی خودت می‌روی. بیشتر درد می‌کشی. کمتر توصیه‌هاشان را جذب می‌کنی. بیشتر به «او»ی خودت فکر می‌کنی. بیشتر باش گره می‌خوری. بیشتر می‌سوزی… این آدم‌های مهربان، زود از پا می‌اندازندت.

یک آدم‌های مهربان و سنگ صبور دیگری هم هستند که به جای اینکه دور بایستند و ازت بخواهند بلند شوی، دستت را می‌گیرند، آرام بلندت می‌کنند و خاک لباست را می‌تکانند. به جای اینکه روبرویت بنشینند، کنارت می‌نشینند. همراه تو می‌سوزند و درد می‌کشند و دلتنگی می‌کنند و دست به زانو می‌گیرند. سینه‌شان همیشه آمادهٔ جا دادن تو و غمت است. دست‌نوازش‌شان همیشه روی سرت است. حواسشان به‌ توست، ولی سؤال‌پیچت نمی‌کنند. اجازه می‌دهند آن وقت‌هایی که نیاز داری، توی خودت باشی. می‌فهمند داری درد می‌کشی. می‌فهمند داری به خودت فشار می‌آوری که بلند شوی. بهت مهلت می‌دهند. آرام‌آرام از جا بلندت می‌کنند. این‌ها آدم‌هایی‌اند که می‌توانی به‌شان تکیه کنی...

این روزها...

یادمه قبلنا تو قصه‌ها، آدم بدا شکست می‌خوردن، مردم دوستشون نداشتن و به سزای اعمالشون می‌رسیدن. ولی الآن، آدم بدای قصه‌ها بزرگ می‌شن، قوی می‌شن، مشهور می‌شن، پولدار می‌شن و به خوبی و خوشی زندگی می‌کنن. قبلنا وقتی آدما دروغ می‌گفتن، دماغشون دراز می‌شد. الآن آدما وقتی دروغ می‌گن راهشون کوتاه می‌شه.

قبلنا آدما وقتی بقیه رو آزار می‌دادن کوچیک می‌شدن، قد یه بند انگشت. الآن آدما وقتی ظلم می‌کنن، بقیه کوچیک می‌شن! قد یه موش. قصه‌های حالا قصه‌ی موش و گربه است. توشون بد و خوب نِسبـیـه. گاهی موشه بدجنسی می‌کنه و گاهی گربه. امروز با هم دست می‌دن و رفیق می‌شن، فردا به هم گیر می‌دن و گلاویز می‌شن. قصه‌های امروز، قصه‌ی بد و خوب نیست، قصه‌ی منفعت‌طلبیه و سودجویی...

دست و پا چلفتی

به مسخره کردن بعضی آدم‌ها عادت کرده‌ایم، بدون اینکه بدانیم چرا باید به این چیزها بخندیم. از بچگی عادت کرده‌ایم به کسی که به هر دلیلی زمین می‌خورد بخندیم. این که کسی با مخ بیاید زمین، عجیب بهمان حال می‌دهد، مخصوصاً وقتی با چند تا از رفقا باشیم و مخصوصاً‌تر وقتی آن طرف، یکی از اساتید یا هم‌کلاسی‌های از دماغ فیل‌ افتاده‌مان باشد. چرا؟ خودمان هم نمی‌دانیم.

از آن بدتر عادت کرده‌ایم وقتی زمین می‌خوریم خجالت بکشیم. اول دور و برمان را نگاه کنیم و بعد احساس ضایعی کنیم؛ مخصوصاً وقتی توی دانشگاه باشیم و مخصوصاًتر وقتی هم‌کلاسی‌های جنس مخالف‌مان ما را در آن حال مضحک ببینند. چرا؟ خودمان هم نمی‌دانیم. اگر به هم خوردن تعادل، نشانه‌ی بی‌دست‌وپایی و چُلفتگی است؛ شما بگویید کدام‌مان چلفته نیستیم؟!

اجبار یا فرهنگ سازی؟

چند وقتی است دوباره طرح حجاب و عفاف و به قولی، طرح «مبارزه با حجاب!» افتاده است سر زبان‌ها. از آنجا که طرح‌های قبلی خیلی خوب جواب داده است، قرار است «برخورد» با بی‌حجابی با همت بیشتری دنبال شود! ۳۱ سال گذشت و ما هنوز به مسائل اعتقادی، به مثابه قرص و کپسول و شربت ب‌کمپلکس نگاه می‌کنیم که باید با اشتیاق یا به زور، به خورد مردم بدهیم. حجاب فقط یک هنجار اجتماعی نیست، اعتقاد است. اعتقادی که در طول سی‌سال با کار نرم‌افزاری درونی نشده، چگونه در یک کار سخت‌افزاری و در عرض چند ماه نهادینه می‌شود؟ این که دخترها و پسرهای هم نسل ما از ترس گشت و تذکر و کلانتری و دردسرهای این‌چنینی، کمی تغییر ظاهر بدهند، آن هم برای مدتی کوتاه، اسمش موفقیت نیست که برای تکرارش با راهپیمایی‌های فرمایشی، تأییدیه و مجوز عرفی بگیریم و شعار مرگ بر بی‌حجاب سر بدهیم.

       

قبل از پاک کردن صورت مسئله - آن هم نه با پاک‌کن، که به زور کندن و خراشیدن - باید برویم ریشه را پیدا کنیم، علت را جست‌وجو کنیم و فکری برای نسل بعد کنیم. قبل از اینکه توی خیابان‌ها بگردیم و اندازه‌ی پاچه شلوار و دور کمر مانتو و قد روسری‌ها را رصد کنیم، یک دوری در بازار پوشاک و لباس و تولیدی‌های داخل بزنیم، تا دست‌کم بدانیم این مانتوهای باربی‌دوز و شال‌های ده‌سانتی و شلوارهای فاق کوتاه از کجا آمده و رفته است تن مردم! یک وقتی هم برای رفع خستگی بد نیست سری به سینماها بزنیم و چند تا فیلم پرآوازه و منتخب فلان جشنواره‌ی داخلی و بهمان جشنواره‌ی خارجی را ببینیم و سعی کنیم ارتباطش را با هنجارهای جامعه پیدا کنیم. حتی لازم نیست درباره‌ی اثرات زور و اجبار و تحقیر، کتاب‌های قطور روانشناسی بخوانیم، مروری اگر به زندگی خودمان و کودکی و دور و برمان داشته باشیم، واکنش‌های لجوجانه و کینه‌ورزانه‌اش اظهر من الشمس است.

با اجباری کردن چادر و جا انداختن منطق «دانشجو نمره می‌خواهد، پس ناچار است رعایت کند»، اعتقاد به حجاب شکل نمی‌گیرد. کار فرهنگی می‌خواهد، اقناع و تبیین می‌خواهد، زمان می‌برد، ظرافت لازم دارد، همدلی و محبت می‌خواهد. احیاء نهاد امر به معروف هم خوب است و هم لازم؛ اما نیاز ما به امر به معروفی است که اصولی و دلسوزانه باشد. نهی از منکری که به جای زایش نفرت و کینه، تفکربرانگیز باشد. برای سر و سامان دادن به حجاب و عفاف در جامعه - که ریشه‌ی مشکلات و ناهنجاری‌های عمده‌ای است - نه تنها تقویت حیا در زنان ضروری است، که نیازمند احیای غیرت و وقار در مردان هم هستیم. اشتباه در روش اجرای طرح حجاب و عفاف و مبارزه با بی‌حجابی، می‌تواند آن را به طرح «مبارزه با حجاب» بدل کند.

جهان سومی های بی فرهنگ!

چند روز است هی به این فکر می‌کنم که چطوری بنویسمش. از کجا شروع کنم و در چه قالبی بریزمش که شکل خوبی داشته باشد و خوب فهمیده شود و به کسی برنخورد و هزارتا از همین آذین‌های وبلاگ‌نویسی. آخرش دیدم هر چه فکر کنم، بی نتیجه است. پس چه بهتر که همین‌طوری، خیلی ساده بنویسمش... بگویم که چقدر ناراحتم از آدم‌های خودباخته‌ای که به رسم روشنفکری -که نمی‌دانم این رسم از کدام سوراخ بی‌فرهنگی وارد شده است- می‌نشینند و پا روی پا می‌اندازند و سینه‌ای صاف می‌کنند و همین‌طور که با یک دست فنجان قهوه‌شان را گرفته‌اند و با دست دیگر قاشق را در آن تاب می‌دهند، آرام سر بلند می‌کنند و می‌گویند:
بله آقا! ما ایرانی‌ها به دزدی عادت داریم...
ما ایرانی‌ها هر جا که می‌رویم آنجا را به گند می‌کشیم...
ما ایرانی‌های بی‌فرهنگ...
ما ایرانی‌های نوکیسه...
ما ایرانی‌های ندید بدید...
و ما ایرانی‌های... هزارتا کلمهٔ دون شأن و تحقیرکنندهٔ دیگر.

کدام ایرانی‌ها؟ همان ایرانی‌های مهد تمدن و فرهنگ چند هزار ساله که زمانی نصف دنیا را در فرهنگ غنی خودش هضم کرده بود؟ یا آن ایرانی‌هایی که هر روز یک موفقیت علمی و نظامی و پزشکی‌شان صدر خبرهای جهان است؟ هی می‌گویند «ایرانی‌های فلان» و هی مقایسه می‌کنند با کشورهایی که اگر احیاناً، برحسب اتفاق بدانند کجای کرهٔ زمین واقع شده، هرگز در خواب هم به آنجا سفر نکرده‌اند. یک جوری هم می‌گویند «ایرانی‌ها فلان»، که تو خیال کنی خودشان زادهٔ ناف سوئد اند و هیچ نسبتی با این ایرانی‌های محقر ندارد! آن‌چنان هم این رسم روشنفکری شایع شده است که دیگر تعجبی ندارد اگر توی همین جامعهٔ مجازی یکی ایران را سطل بنامد و خودش و همهٔ ما را پس‌مانده‌های اشتباهی آفرینش معرفی کند؛ به جای اعتراض به این توهین، بالای ۵۰۰ تا لایک بگیرد! یا یک عده، وبلاگی مختص این موضوع بزنند، یا بعضی از سر بی‌سوژگی شروع کنند به نوشتن مهملاتی که با جملهٔ «جهان سوم جایی است که...» شروع می‌شود و تو بدانی که بعدش یک صفت محقر دیگر به من و تو و خودشان و مملکت و فرهنگ و همه چیز کشورت می‌چسبانند.

                     

وقت این نیست که الان حرف از خودباوری و تأثیر آن روی پیشرفت مملکت بزنم و روی تأکید امام (ره) در وصیت‌نامه‌شان در این باره مانور بدهم و همهٔ این ژانرها را طرح و نقشهٔ غرب بدانم. اما برایم جالب است کسانی که همچین روشنفکرانه چنین ابتکاراتی(!) می‌کنند، چه دید گنگی نسبت به جهان دارند؛ نسبت به کشورهای دیگر. که همه جا را بهشت و بی‌عیب و نقص می‌بینند، و همهٔ تلخی‌ها و کاستی‌ها را متوجه کشور خودشان می‌کنند. و چطور نمی‌دانند که اگر کشوری به جایی هم رسیده، از خودباوری ملتش بوده. البته از نتایج از خودبیگانگی همین است. اینکه چشمت هر چیز خوب و ناخوب آن طرف را، طلا و درخشنده ببیند. تشنگی برای آدم، این طور همه چیز را سراب‌گونه، درخشان می‌کند. بعد همین روشنفکران خود جهان اول ‌پندار که از بد روزگار افتاده‌اند وسط سطل پس‌ماندهٔ آفرینش، حتی نمی‌دانند که واژهٔ «جهان سوم» اگر در ادبیات جامعه‌شناسانهٔ دنیا نسخ نشده باشد، شامل ایران نمی‌شود. و غافل‌اند از اینکه اتفاقا همین خصلت خودکم‌بینی‌ آن‌ها، یکی از صفات بارز کشورهای عقب‌مانده است!

هیچ به این فکر کرده‌ایم که با این تریپ‌ها، به کجا می‌خواهیم برسیم؟ یا چه چیز، جز کج‌اندیشی و کوته‌بینی خودمان را می‌خواهیم ثابت کنیم؟ یا با این وادادگی، چه پیشرفتی را قرار است نصیب کشورمان کنیم؟ یا با این نفرتی که از خودمان و کشورمان در دل نسل‌های بعدی می‌کاریم، چه چیزی را قرار است درو کنیم؟ یا اصلا خودمان چه گُلی به سر کشور و مردم و جامعه‌مان زده‌ایم؟! وقتش نیست که دست برداریم از این عقده‌های خودکم‌بینی‌مان و کمی صاف بایستیم و با غرور به علم و فرهنگ و شعور و درک خودمان، ما ایرانی‌ها، نگاه کنیم؟

چند سوال از BBC

اگر اهل دنبال کردن مستندها و برنامه های روز دنیا باشید حتماً در هفته گذشته گزارش و مستند شبکه BBC را در مورد هشت سال دفاع مقدس دیده اید. چیزی که تعجب من را برانگیخت این بود که از این به بعد باید نام این شبکه را نیز به فهرست راویان جنگ ایران و عراق اضافه کنیم! در سالگرد فرارسيدن هفته دفاع مقدس، این شبکه اقدام به پخش برنامه هايي از جمله يك گزارش و يك مستند نمود كه تركيب آن با ساير برنامه و نيز سايت فارسي اين رسانه به مخاطب القا مي كند كه نبرد هشت ساله ايران با ارتش بعث صدام صرفاً يك نبرد صدام و امام است و سراسر شكست است و سرافكندگي! من در این پست می خواهم دو برنامه پخش شده BBC را از نظر صحت و سقم اسنادي و نيز كار رسانه اي و عمليات رواني بررسي کنم.

در گزارش اين گونه القا مي شود با اينكه هر دو سوي جنگ شيعيان بوده اند لذا اين جنگ صرفاً انتقامجويي فردي دو نفر از يكديگر است و براي شبيه سازي چهره امام به سيرت صدام در ابتداي گزارش تصوير صدام كه سربازان عراقي خاك از شيشه اش مي زدايند را به تصوير امام بر فراز انبوهي از مردم جمع آمده در ميدان آزادي كات مي كنند و براي مذهبي نشان دادن صدام تصوير نماز وي در حرم حضرت امام حسين (ع) را نيز به اين آش شله قلمكار مي افزايند. حال آنكه عمدتاً صدام تا پيش از حمله به كويت چهره اي كاملاً ناسيوناليستي داشته و تصوير مورد استفاده در گزارش BBC (تا جايي كه من مطمئنم) مربوط به بعد از حمله به كويت مي شود. يعني زماني كه صدام مورد تحريم واقع شد و بيم حمله داشت و براي جلب نظر امت هاي مسلمان هم در برابر رسانه ها علناً نماز مي خواند و هم الله اكبر را به ميان ستاره هاي پرچمش اضافه كرد!

در اين گزارش از قول افرادي سعي مي شود جنگ هشت ساله تحميلي به ايران را شكست طرفين نشان بدهند حال آنكه اين تنها جنگ در يكصد سال اخير است كه ايران از ده ها كشور دنيا رسماً اسير در اختيار داشت. با آمريكا مستقيم در خليج فارس وارد نبرد شد. دشمنش از سوي كشورهاي بزرگي چون شوروي، آمريكا، آلمان، فرانسه و انگليس تجهيز و حمايت شد. به شهرهايش حمله شيميايي شد (كه بعد از جنگ جهاني اول بي سابقه بوده است) به كشتي هاي نفتكشش بر خلاف تمام معاهده هاي بين المللي توسط هواپيماهاي اجاره شده با خلبان از فرانسه و موشك هاي اگزوسه هوا به دريا مورد هدف قرار مي گرفت و كشتي هاي دشمنش با پرچم آمريكا و شوروي و هند اسكورت مي شد و حتي آمريكا به اسم حمايت از كويت رسماً كشتي هاي عراقي را اسكورت مي كرد. چگونه ممكن است باقي ماندن اين نظام و اين ملت و اين انقلاب در پس چنين هجوم جهاني و حمايت ريالي و دلاري پيروزي نباشد؟ ما اكنون هستيم و با قدرتي مثال زدني هستيم. اين از نظر BBC شكست است؟

BBC مستندي از ژيار گل پخش كرد كه داستان يك ايراني و يك عراقي را روايت مي كند. اينكه ژيار گل چگونه عداوت شخصي اش با انقلاب و خصوصاً سپاه را تا كنون چندين بار در گزارش هاي بي طرفانه اش (!) نشان داده نياز به سند خاصي نيست و كافي است گزارش هايي كه وي با بهم چسباندن بخشي از صحبت هاي محسن رضايي در يكي از برنامه هاي تلويزيوني درباره شكنجه ضد انقلاب و نيز دخالتهاي مالي سپاه (بازهم بدون ارائه سند) تهيه كرده است را ببينيد. ژيار گل در اين مستند سرتا پا نقيض ادعا مي كند يك رزمنده داوطلب ايراني و يك سرباز عراقي در خلال عمليات بيت المقمدس و فتح خرمشهر يكديگر را ملاقات مي كنند و رزمنده ايراني دلش براي سرباز مجروح عراقي مي سوزد و او را از دست تير خلاص زن هاي جمهوري اسلامي! (اتهام جديد BBC عليه دفاع مقدس) نجات مي دهد و سپس بعد از نزديك به 30 سال آنها اتفاقي در كشور كانادا (!) در حالي كه جفتشان از تالمات جنگ از نظر روحي بسيار بهم ريخته اند يكديگر را در يك مركز روان درماني ملاقات مي كنند و اين ملاقات به گوش ژياركه اونيز اتفاقي چند كوچه پايين تر است مي رسد و اتفاقي به اين بزرگي رخ مي دهد كه اين دو باز يكديگر را مي بينند!

به هرحال من به عنوان يك جوان دانشجو چند سوال از آقاي ژيار گل و BBC دارم كه مي تواند راستي آزمايي خوبي براي اين مستند باشد.

1- از نظر آماري چقدر ممكن است كه از ميان 70 هزار نفر آقاي الف و آقاي ب يكديگر را در خرمشهر ببينند و هر دو به سرنوشت مشابه (اسارت) مبتلا شوند و بعد از 30 سال در بين حدود يك ميليارد انسان و انتخاب هاي متنوعي مثل (آمريكا و اروپا و استراليا و ژاپن... كه احتمال مسافرت اين دو نفر به آنها زياد باشد) هردو سر از تورنتو كانادا (!) دربياورند و اتفاقاً از بين همه اماكن موجود در كانادا در همان مركز مورد اشاره يكديگر را ببينند و... از نظر رياضي رخ دادن چنين احتمالي را بايد معجزه ناميد!

2- عراقي مورد اشاره ادعا مي كند در محمره (اسم بعثي خرمشهر) در حالي اسير شده كه خدمه تانك بوده. تانكي كه خدمه اش را چهارماه بياموزندش نمي تواند از T52 يا T54 فراتر باشد و قاعدتاً يا در لشگر 6 زرهي يا 10 زرهي بوده و اگر در خرمشهر بوده حتما در لشگر 10 زرهي حضور داشته. در اين عمليات بيش از 12 هزار عراقي و عمدتاً از همين لشگر اسير گرفته شده بود. پس داستان تير خلاص چيست؟

3- عراقي مذكور ادعا مي كند ژنرال مافوقشان در يك عمليات پنج روحاني را اسير مي كند كه همه را با تانك له مي نمايد. اگر لشگر زرهي در خرمشهر بوده و سپس عمليات بيت المقدس منهدمشان كرده اين پنج روحاني كجا بودند؟ اگر آنها از عمامه فهميده اند اينها پنج روحاني اند يعني بايستي از يگانهاي تبليغي باشند كه اين يگانها از اواسط سال سوم جنگ به بعد تشكيل شد و اصلاً امكان حضور چنين روحانيوني آن هم پنج نفر در خرمشهر ممكن نيست و هيچ اسمي هم در ميان مدافعان خرمشهر از پنج روحاني اسير و شهيد ديده نمي شود. اين عراقي كه حتي عمليات رمضان را نديده از كدام عمليات مي گويد؟ و جالب است كه عراقي مذكور ديالوگ هاي فيلم هاي سينمايي را مي گويد و ديالوگ روي تصاوير رزمندگان ايران حك مي شود و ما مي شويم خونريز!

4- عراقي مذكور مي گويد كه در زندان هاي رژيم آن قدر زجر و شكنجه ديده كه تنها فكرش سير كردن شكمش بوده! براي بررسي اين ادعا كافيست به تصاوير بازگشت اسراي عراقي و اسراي ايراني نگاهي بيندازيم و وضع سلامت عمومي ايشان را باهم مقايسه كنيم ميزان صحت و سقم ادعاي نامبرده معلوم مي شود.

5- ژيار گل در اين مستند با صداي خود ادعا مي كند كه آيت الله خميني به خاطر خصومت شخصي با صدام جنگ را ادامه داد و آتش بس را نپذيرفت! بر اساس كدام اصول خبرنگاري BBC چنين ادعايي را بدون ذكر سند پخش مي كند؟ طبق كدام دستور كتبي يا كدام صفحه صحيفه نور؟

6- در بخشي از مستند، ترانس كلارك سفير سابق انگليس در بغداد ادعا مي كند هر دو رهبر با غرب دشمن بودند. اين ادعاي كلارك 180 درجه با منبع مهمي از تاريخ جنگ قرار دارد. كتاب ويراني دروازه شرقي نوشته رفيق السامرايي ژنرال ارشد استخباراتي عراق كه رسماً در اين كتاب عنوان مي شود كه آمريكايي ها و غربي ها اطلاعات جبهه ايران را به روز به اطلاع عراق مي رساندند حتي درحد زدن خاكريز در روزي جديد.

به هرحال اين مستند آن قدر مشكل اسنادي دارد كه نمي توان آن را مستند دانست، اما مي توان يك فيلم تبليغي موثر براي كشور كانادا دانست. اين را استفاده مكرر از پرچم در اهتزاز كانادا در قياس با پرچم ايران بر فراز گورستان (به تعبير بی بی سی) و به تعبير ما مزار شهداي جاويدان مي توان فهميد.

تشويش هاي اگزيستانسياليستي

كتاب هاي مستور مثل غزل مي ماند. بيت هايش ظاهراً‌ بهم ربطي ندارد ولي در دل همه ي آنها خطي هميشگي است كه دانه هاي تسبيح روايت را به هم مي چسباند و تو را به آن حال خوش مي رساند. كمي فلسفي تر اگر بشوم، مستور را بخاطر زنده كردن تشويش هاي اگزيستانسياليستي اش تحسين خواهم كرد. اين تشويش ها را كه مي شكافي در دلش طعم روح افزايي از يك ايمان را مي چشي. اصلاً ايمان اگزيستانسياليستي همين است...هي مي رود... هي مي آيد... آرام نمي گذاردت. ايمان نيست كه، بقول كي ير كه گور، «ترس و لرز» است.

در «روي ماه خداوند را ببوس» مستور درگيرت مي كند با تشويش هايي كه از انتهايش يك بوسه بر روي مفهومي مقدس به نام خدا نصيبت مي شود. براي من بين داستان روي ماه خداوند را ببوس با فيلم هاي ميرباقري شباهتي بزرگ وجود دارد آنهم اينكه در هيچكدام نبايد ديالوگ را از دست بدهي وگرنه چيزي گيرت نمي آيد... يك كلام! «استخوان خوك ودست هاي جذامي» ديوانه ات مي كند. درگيري مستور با مفهوم و معناي عدالت براي كلّه هايي كه بوي قرمه سبزي مي دهت خيلي لذّت بخش است. طعم كتاب استخوان خوك و دست هاي جذامي- كه به زعم من بهترين كتاب مصطفي مستور است- تو را ياد چخوف مي اندازد. اما خدا وكيلي نويسنده ي وطني خودمان چيز ديگري است. پرسوناژ ها در «استخوان خوك و دست هاي جذامي» دقيق و بدون حشو و اضافات حرف مي زنند و تو اگر كمي زيادي درگير قصه بشوي انگار لحن كلامت مثل آنها تغيير مي كند. اولش ممكن است مثل تازه به دوران رسيده ها لب و لوچه ات را كج كني كه «شعار است»! ...ولي مستور وقتي شعار مي دهد هم قشنگ شعار مي دهد. اصلاً لجت نمي گيرد. باور مي كني.

 تا همين امروز نمي دانستم كه كتاب «عشق روي پياده رو» اولين مجموعه داستان مستور است. كتاب دلنشيني است. خواندنش را توصيه مي كنم. براي خوزستاني ها و بچه هاي جنگ مستحب مؤكّد است! يك نمايش نامه ي كوتاه هم از مستور خوانده ام با عنوان «دويدن در ميدان تاريك مين» نكاتي در آن است كه براي اهل نظر مفيد فايده است! بخصوص براي كساني كه مثل من زمين و زمان را بهم مي دوزند تا براي تفهيم مطلبشان مثال خوب بياورند. ديالوگي نيمه فلسفي است ميان يك فرمانده ي اردوگاه نظامي با دو سرباز خاطي. خطاي اين سرباز ها دو چيز است: اول: عشق ...دوم: فكر!

خلاصه كنم... مستور به شما كمك مي كند تا بهتر فكر كنيد. مستور مثل همه ي آدم هاي دوران ما بدنبال فرصتي است تا فكر كند.. و برعكس همه ي آدم هاي دوران ما براي فكر كردن وقت دارد! ايمان هم داستان هميشگي مستور است. از همان نوع اگزيستانسياليستي اش كه گفتم... البته اميدوارم خودش اين نوع ايمان را تكذيب نكند. در پايان توجه شما را جلب مي كنم به يك پرداخت شاهكار از مستور درباره ي تغيير معناي زن و زنانگي و روابط خانوادگي در دنياي مدرن... انصافاً بي نقص است.

« پدرم در مرادآباد به دنیا آمد و در مراد‌آباد مرد. اما هرگز نایت كلاب ندید. ندید چطور در دانسینگ‌ها چراغ‌ها رقص نور می‌كنند و مردان و زنان در هم وول می‌خورند. پدرم مرد و شلوارك داغ ندید. چراغ خواب قرمز ندید. مرد و چشمش به پردۀ سینما نیفتاد. ویدئو ندید. شوی مایكل‌جكسون تماشا نكرد. تا باران ببارد، چشم پدرم به آسمان بود و بعد كه می‌بارید، دایم خیره به زمین بود تا سبزه‌ها سربرآورند.

در مرادآباد وقتی به پدرم گفتم عاشق شده‌ام، هیچ نگفت. وقتی جزییات روح مهتاب را برای او شرح دادم، هیچ نگفت. وقتی گفتم مهتاب از سوسن، دختر عباس‌آقا قشنگ‌تر است، گفت: مگر عباس‌ آقا دختر دارد؟ پدرم هیچ‌وقت عاشق نشد. حتی عاشق مادرم نبود، اما او را دوست می‌داشت. خیلی دوست می‌داشت. وقتی مادرم خانۀ عالیه خانم روضه می‌رفت، پدرم مثل گنجشكی كه جوجه‌اش را با گلوله زده باشند، بال بال می‌زد. میان اتاق‌ها قدم می‌زد و كلافه بود تا مادرم برگردد.»

از داستان «در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم» در كتاب چندروايت معتبر

شما عقب افتاده اید!

دو سه هفته ایست که شبها پس از پایان کارهایم به مطالعه تاریخ انبیاء و تطبیق آن با آیات قرآن می پردازم و افسوس می خورم که چرا پیش از این و با چنین دقتی رویدادهای تاریخ دین و تمدن را نخوانده بودم. گویا آن روزها و فریاد انبیاء نیز در روزگار ما شنیده می شود و آن اتفاقات نیز در حال تکرار شدن است. چند شبی هست که با توجه بیشتری به مطالعه تاریخ قوم حضرت نوح می پردازم. وقتي در سخنان نوح با مردمش دقيق مي شوم، اولين نكته‎اي كه جلب نظر مي كند، اين است كه تلقي نوح از دعوتش يك تلقي كاملا «معرفتي» بوده است. نوح از يك طرف مي گفت: «ما اسئلكم عليه اجرا» يعني من هيچ اجر و مزدي از شما طلب نمي كنم، اما از طرفي ديگر مي گفت: «اطيعون» يعني به‎طور مطلق از من اطاعت كنيد. از نگاه قوم، نوح اتفاقاً چيز كمي درخواست نمي كرد. آن‎‎ها مي توانستند بگويند اين‎چه سخن مسخره اي است كه تو مي گويي من از شما اجر و مزدي طلب نمي كنم؟ تو از گرد راه رسيد‎ه‎اي و مي خواهي بر همه چيز ما حكمراني كني، آن‎گاه مي گويي من اجري طلب نمي كنم؟ چه منفعتي بالاتر از اين‎كه همه از تو اطاعت كنند؟

تنها پاسخي كه نوح مي توانست بدهد، اين بود كه من واقعاً فرستاده رب العالمين هستم و مي توانم اين موضوع را ثابت كنم. اگر شما پرواي خدا را داشته باشيد، يعني اگر بودن يا نبودن خدا در تصميمات زندگي شما نقشي داشته باشد، لاجرم از من اطاعت خواهيد كرد. اين دقيقاً حرفي بود كه نوح مي زد (اني لكم رسول امين؛ فاتقوا الله و اطيعون) و دقيقاً چيزي بود كه آن‎‎ها حتي از انديشيدن به آن ابا مي كردند. چراكه در «متد تجربي» خود، راهي براي بررسي صحت و سقم ادعا‎هاي نوح سراغ نداشتند. ادامه گفت‎وگوي نوح و قومش، اين نكته را بيشتر آشكار مي كند. نخستين چيزي‎كه قوم نوح در پاسخ دعوت او گفتند، اين بود كه: «انؤمن لك و اتبعك الارذلون» آيا به تو ايمان بياوريم در حالي‎كه پيروانت مشتي اراذل هستند؟

مي بينيد؟ آن‎‎ها وقتي در برابر دعوت نوح قرار گرفتند، به او نگفتند كه تو دروغ مي گويي و خدايي وجود ندارد؛ نگفتند تو پيغمبر خدا نيستي؛ حتي از نوح براي اثبات ادعايش دليل و بينه طلب نكردند؛ نگفتند برهانت كجاست. اساساً با چنين نگاهي به مسئله بيگانه بودند. اين‎گونه حرف ‎ها مال كساني است كه براي داشتن يك «جهان بيني صحيح فلسفي»، و براي «فلسفه درست زندگي» شأن و ارزش خاصي قائلند. اما قوم نوح چنين ديدگاهي نداشتند. آن‎‎ها به شكلي افراطي «عمل گرا» (پراگماتيست) بودند. يعني دغدغه اصلي آن‎‎ها «منفعت های ملموس مادي» بود، نه «فهميدن حق و باطل» و «كشف واقعيت ها». بنابراين وقتي با دعوت نوح مواجه شدند، به اين موضوع فكر نكردند كه آيا نوح راست مي گويد يا نه. تنها مسئله آن‎‎ها اين بود كه پيروان تو مشتي افراد پست و حقيرند. براي من بسيار جالب است كه در ميان آن‎ها، هيچ‎كس از خودش نپرسيد كه فرضا پيروان امروز نوح آدم ‎هاي فقيري باشند، آيا اين دليل كافي‎ست براي اين‎كه بگوييم او پيغمبر خدا نيست؟

نكته ديگري كه از اين آيات مي توان فهميد، اين است كه قوم نوح داراي نگاهي طبقاتي به جامعه بودند و مبناي نگاه آن‎‎ها نيز اقتصاد و ثروت بود. منظور از «اراذل» در اين آيات، افراد فقير و كم درآمدند؛ كساني كه شغل و پيشه آن‎ها، داراي منزلت اجتماعي بالايي نيست. به همين دليل هم مي بينيم كه نوح در پاسخ اين‎كه پيروانش را «اراذل» مي خوانند، مي گويد: «و ما علمي بما كانوا يعملون» يعني من چه كار به شغل و پيشه آن‎‎ها دارم؟ بنابراين، براي قوم نوح، ثروت و طبقه اجتماعي افراد، موضوعيت خاصي داشته است. تا جايي‎كه حتي به اعتقادات ديني هم از همين دريچه نگاه مي كردند. براي آن‎ها، «حق و باطل» و «درست و نادرست»، تنها از جهت منزلت اقتصادي و اجتماعي، موضوعيت داشته است. اگر به نوح ايمان نمي آوردند، به اين دليل نبود كه از نظر عقل و منطق سخن او غلط است، بلكه تنها به اين دليل بود كه اعتقادات او اعتقادات پابرهنه‎هاست!

اگر كمي دقت كنيد، همين امروز، افراد زيادي را خواهيد يافت كه درست مثل قوم نوح فكر مي كنند. شايد شما هم با برخي از شيفتگان فرهنگ غربي مواجه شده باشيد كه مي گويند مسلمانان با اين همه نفت و ثروتي كه در دست دارند، مشتي فقير بي سروپا هستند، اما تمدن غربي به چنان قدرت و ثروتي رسيده كه از قعر دريا تا اوج آسمان را درمي نوردد. با گفتن اين حرف ‎ها مي خواهند بگويند كه شيوه زندگي غربي، درست به دليل اين‎كه امروزه صاحب قدرت و ثروت شده اند، شيوه درستي است. من فعلاً نمي خواهم درباره علل پيشرفت غربي ‎ها در برخي زمينه‎ها، و متقابلاً علت عقب ماندگي مسلمانان، بحث كنم. اما مي خواهم بپرسم: آيا استدلال اين افراد، استدلال درستي است؟ يعني آيا رسيدن به ثروت و قدرت ـ و حتي نظم اجتماعي ـ دليل كافي بر درست بودن نگاه غربي ‎ها به زندگي، و درست بودن شيوه زندگي آن‎هاست؟ اگر اين استدلال درست باشد، بايد بگوييم استدلال قوم نوح نيز استدلال درستي بوده است. زيرا آن‎‎ها هم مي گفتند كه ما به قدرت و ثروت رسيده ايم، پس شيوه زندگي ما درست است و حال آن‎كه پيروان نوح، مشتي فقير بي سروپا هستند؛ پس به همين دليل ـ و صرفاً به همين دليل ـ شيوه زندگي آن‎‎ها نادرست است.

نقطه ضعف اصلي صاحبان اين طرز فكر در آن است كه درستي و غلطي يك انديشه را به مدد «برهان و استدلال»، معلوم نمي كنند. يعني اصولاً توجه زيادي به اين‎گونه امور ندارند. چشم‎شان صرفاً به «منفعت ‎هاي ملموس» دوخته شده و پيرو كسي هستند كه بتواند اين منفعت ‎ها را راحت تر و با «هزينه كمتري» فراهم آورد. در نقطه مقابل نيز كساني هستند كه مي كوشند با گفتن اين‎كه اسلام مي تواند باعث پيشرفت و رشد اقتصادي ما شود، زمينه جذب عده‎اي از افراد را به دين و ديانت فراهم آورند. اگر چه باور شخصي من اين است كه اسلام حقيقي، بيش از هر مكتب ديگري، باعث پيشرفت ـ و دقيق تر بگويم، سعادت دنيا و آخرت ـ انسان ‎ها خواهد شد، اما فكر مي كنم طرح چنين استدلالاتي براي جذب كردن افراد به اسلام، نه‎تنها غلط كه خطرناك است. استدلال اصلي ما براي جذب افراد به دين و ديانت، اين است كه اسلام «حق» است. يعني واقعاً خدايي هست و آن خدا نيز پيامبر خاتم را براي ما فرستاده است. بعد از فراهم آمدن اين اعتقاد، مي توان درباره آثار مثبت دين در زندگي ـ اعم از آثار اقتصادي و غيره ـ نيز حرف زد.

نوح همواره مي كوشيد به مخاطبانش بفهماند كه به‎جاي دغدغه «منفعت»، كمي هم دغدغه «حقيقت» را داشته باشند. مي خواست به آن‎‎ها بگويد فرضاً كه پيروان من مشتي پابرهنه باشند، شما از كجا مطمئنيد كه من پيغمبر خدا نيستم؟ چرا از من «بينه» نمي خواهيد تا نبوتم را ثابت كنم؟ به همين دليل، نوح در جواب قومش كه مي گفتند پيروان تو مشتي فقير و بيچاره هستند، اصلاً وارد اين بحث نشد كه پيروان من اراذل هستند يا نيستند. گفت كار و پيشه پيروان من چه ربطي به موضوع دارد؟ شما ببينيد ادعا‎هاي من واقعيت دارد يا ندارد. حساب پيروان من با پروردگار من است، اگر شعور داشته باشيد: ان حسابهم الا علي ربي لو تشعرون!

به یاد آنها که رفتند...

عباس: مو اصلاً توقعی نداشتم... سر زمین بودوم با تراکتور... جنگ هم که تموم شد، برگشتم سر همو زمین، بی تراکتور. مو حتی دفترچه بیمه هم نگرفتم. حالا برا مو زوره که همچی تهمتی به مو بزنن... خواهر با شمام، شما سهمتون رو دادین. سهمتون همین نیش هایی بود که زدین... دست شما درد نکنه...!

       

- عباس: حاجی گِلوم مِسوزه...میشه دستاتو بذاری رو گلوم؟!
- حاج کاظم: (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)... آخه...!
- عباس: نِه حاجی! ... همی دستارو بذار... میخوام همینا باشه.
- حاج کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده، گفته هرچند ساعت برات تعریف کنم
- عباس: ها! بُگو...
- حاج کاظم: یه شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه... میپرسن کیا داوطلب اند؟... از اون جمع یه ترکه، یه رشتیه، یه قزوینیه، یه لره... (بغض حاج کاظم) ... یه فارس، یه بلوچ... عباس؟! عباس؟!
 
 
پسانوشت: به یاد سال ها پیش و آنان که رفتند؛ و آنانی که هنوز مانده اند، بی هیچ تفاوت.
 
«برشی از فیلم آژانس شیشه ای»
 

مدیر بنزسوار چه می فهمد؟!

یادم می آید اوایل ورودم به دانشگاه وزیر ارشاد سابق به دانشگاه دعوت شده بود. در پایان سخنانش تریبون آزاد گذاشته شد و قرار شد که سه چهار نفری صحبت کنند. نوبت که به من رسید گفتم: آقای وزیر! من نه بلدم و نه می خواهم مانند دوستان قبلی فاضلانه صحبت کنم! فقط یک سوال از شما دارم و می خواهم صاف و صادقانه جوابم را بدهید و آن اینکه به نظر شما مديران بنزسوار جردن نشين مايل يا قادر به تحقق اهداف انقلاب مستضعفان و آرمان هاي اسلام پابرهنگان مورد نظر امام هستند؟ بگذریم از جواب تکراری که آن روز وزیر به زعم خودش تحویل ما داد! آيا چنين پرسشي يك شعار افراطي است يا يك سؤال تئوريك؟ بعضی از همین مدیران و آقا زاده ها اعتقاد دارند چنین پرسش هایی، شعارهایی افراطی و غیر علمی ست. تناقض در اينجاست كه اين آقایان با همين شعارهاي افراطي و غيرعلمي و غيركارشناسي و صدها هزار خوني كه به پايش ريخته شده است روي كار آمده و مناصب خدمت را به چنگ و دندان گرفته اند و حالا يادشان افتاده كه چقدر عباراتي مثل «اسلام پابرهنگان» و «گرسنگان مغضوب قدرت و پول» افراطي، شعاري، غيرعلمي، غيركارشناسي، سطحي و...  است.

اين مديران سوار بر اتومبيلهاي آخرين مدل در خيابانهاي مختلف و از پشت شیشه دودی مناظر زیبا را می نگرند در حاليكه گرسنگان بی پناه انگشت به دهان، برهنگي شان را از بديهي ترين ارزشهاي مديريتي انقلاب اسلامي و اسلام انقلابي نظاره مي كنند. آقازاده ها از اين جلسه به آن جلسه مي روند و از لزوم كار عمقي، مقابله با افراطي گري، برنامه ريزي استراتژيك و... داد سخن مي دهند. بايد سالها و سالها با اين جماعت دمخور بوده باشيد تا پس از بارها و بارها دور خوردن، شگردهايشان را در مهار فرهنگ انقلابيِ انقلاب اسلامي و تبديل انرژي متراكم در پيام آرماني انقلاب به سوخت اسبهاي بي بخار عالم سياست و قدرت دريابيد... من نمونه های زیادشان را در زندگی و کارم دیده ام و طعم ترکش هایشان را در کارشکنی های مختلف چشیده ام! وقتي كه پاي صحبت اين حضرات مي نشيني با آنچنان ظرافت زمختي محتواي انقلاب را از پوستش جدا ميكنند و آن چنان تفسير روزآمد، مدرن، خوشقيافه و دلچسبي از انقلابي بودن ارائه مي كنند كه دست آخر انقلابي بودن بر هر چيزي دلالت ميكند جز انقلابي بودن!  

در نگاه اينان حرفهاي پنجاه و هفتي نشانه ارتجاع، كهنگي، به روز نبودن، شعارزدگي، افراطي گري، بي تجربگي و... است و در همان حال حرفهاي پنجاه و ششي نشانه پختگي، اعتدال، معقوليت، كارشناسي و... . مهم ترين خاطرهاي كه از انقلاب اسلامي دارند جا به جايي قدرت است و سوار شدن بر اسب مراد. در نگاه اينان، انقلاب را بايد با قيافه حق به جانب و با انواع شگردهاي مديريتي و فلسفي و... طوري تفسير كرد كه كوچكترين روزنه اي براي تفسير انقلابي انقلاب و اسلام باقي نماند. در نگاه بسياري اين حضرات، مديريت فرهنگي يعني «کت و شلوار اتو کرده به اضافه ته ريش.» استراتژي دقيق اين مديران در مواجهه با نيروهاي فرهنگي انقلاب، استراتژي خوف و رجا يا كج دار و مريض است. برطبق اين راهبرد، نيروهاي انقلاب را بايد بين شب و روز نگاه داشت. نه آن قدر قدرت بيابند و اميدوار شوند كه بتوانند مستقلاً و بدون اتكا يا اجازه از باندهاي سياسي و اصحاب قدرت تأثيري  بر توده ها بگذارند و نه آن قدر نااميد و خسته شوند كه افسار پاره كنند و بر زمره زور و تزوير بشورند.  


قيف مديريت فرهنگي در جمهوري اسلامي كه گردانها را به گروهان و گروهانها را به دسته و دسته ها را به نفر تبديل مي كند در طي ساليان به فرمول هاي پيچيده و گاه ساده اي دست يافته است كه با آن آهن را هم خرد مي كند؛ همان آهني كه «فيه بأس شديد و منافع للناس» است و ادامه «ليقوم الناس بالقسط.» اين مديريت در جست و جوي نوعي انقلاب فرهنگي منهاي فرهنگ انقلابي است و اين تناقضي است كه بسياري از دستگاه هاي فرهنگي جمهوري اسلامي را به خود دچار كرده و هر روز فرصتها و منابع بيشتري را ضايع ميكند. مي گويند فرهنگ انقلابي فرهنگ سفارشي است و از سفارش و دستور و بخشنامه فرهنگ در نمي آيد و نگاه ابزاري به فرهنگ جواب نميدهد. آيا پمپاژ محصولات هاليوود و باليوود و كن و... به جامعه ايراني نيز از همين نگاه و رويكرد سرچشمه گرفته است؟ چگونه است كه فرهنگ به هر ايدئولوژي و مرام و مدير و مالك و باند و شركت و گروه و غيرهاي مي تواند سرويس بدهد و چون نوبت به مبناي انقلاب و نظام اسلامي يعني اسلام انقلابي مي رسد آسمان مي تپد و دهها نظريه دقيق آكادميك در نقد فرهنگ سفارشي به ميدان مي آيد؟

از سامسونگ و الجي تا كميته امداد، تا كاخ سفيد، تا وزارت نيرو، تا سازمان صنايع دستي، تا فمينيستها، تا انجمن حجتيه، تا ليبرالها، تا روابط عمومي مركز فرش ايران، تا ستاد مبارزه با مواد مخدر، تا نيروي انتظامي، تا يونيسف و فائو، تا ستاد اقامه نماز و... همه و همه مي توانند از كارگردانهاي درجه يك سينما، تا داستان نويسهاي تازه كار شهرستاني، تا محققان و پژوهشگران مبرز حوزه و دانشگاه، تا گرافيستهاي آتليه هاي پايتخت، تا روزنامه نگارهاي مدرن و سنتي و غيره و غيره را به خدمت بگيرند و سفارش بدهند و حاصل كار هم به قول خودشان، آثار ماندگار، درخشان، تحسين برانگيز، مؤثر، فرهنگساز و... از كار دربيايد.

اما سخن از پيام امام(ره) به هنرمندان كه به ميان مي آيد چهره ها درهم مي رود و ابروها به منتهااليه پيشاني نزديك ميشود و درددلهاي مديريت فرهنگي آغاز ميشود كه «اي آقا! نيستيد ببينيد ما از دست يك مشت آدم سطحي نگر ظاهربين با اين نگاههاي ابزاريشان به فرهنگ و هنر و... چه مي كشيم. نميشناسند آقا! نمي دانند! فكر ميكنند كار فرهنگي به همين آساني است. پيچيدگيهاي مقوله فرهنگ را درك نمي كنند. لوازمش را نمي دانند. حالا حضرت امام يك چيزي فرموده اند. بايد ديد مقدمه اش چيست. مؤخرهاش چيست. اصلاً مگر آرمانهاي امام در همه حوزه ها محقق شده كه شما انتظار داريد توي اين حوزه هم شده باشد؟ البته قبول دارم. بايد كار كرد. كار جدي. قوي. وسيع. در مورد همين پيام امام ده تا سمينار هم گذاشته بشود كم است. اينقدر اين پيام جاي كار دارد! بايد تعاريف دربيايد. معاني مشخص بشود. به روز بشود. نظرات مختلف مطرح بشود. جمع بندي بشود. در كميسيونهاي تخصصي راهبردي بشود. كاربردي بشود. آقا مقوله فرهنگ، پيچيده است. ظريف است. لطيف است. ببخشيد يك لحظه. خانم منشي شماره سامسونگ را بگيريد ببينيد چك سوم را كي مي دهند؟ فيلمشان نمي رسد ها! بله عرض مي كردم. مقوله فرهنگ پيچيده است، ظريف است، نبايد مثل كمونيستها دنبال يك فرهنگ سفارشي مصنوعي ابزاري باشيم.»

پسانوشت: خدا وکیلی تا به حال چه قدر از این دست سخن ها را از مدیران مختلف شنیده ایم؟ تکراری نبود؟ اما سؤالها هنوز پابرجاست! شاخصهاي فرهنگ انقلابي چيست؟ و مديريتهاي بخشهاي مختلف فرهنگي كشور چقدر تجلي گاه اين شاخصها هستند؟ و اگر نيستند چرا و چگونه مديريت فرهنگ انقلاب را به دست گرفته اند؟

بابانظر

بابانظر را خواندم؛ البته خيلي كند. معمولاً كتاب‎هاي 300 صفحه‎اي را دو روزه تمام مي‎كنم، ولي بابانظر را نتوانستم. آن‎طور كه بايد، كشش نداشت. جنگ در خاطرات بابانظر، بي‎رحم بود و سخت. هرچند اين از استواري او و هم‎رزمانش چيزي كم نمي‎كرد، كه سنگين بودن كارشان را نشان مي‎داد. در خاطرات بابانظر، مملكت با چنگ و دندان، حفظ شده. مثل فيلم‎‎هايي كه ديدم نيست. فيلم‎هايي كه عراقي‎‎ها در آن‎ها احمق هستند و هيچ برنامه‎اي براي تهاجم ندارند و با هر تير رزمنده ايراني، يك لشكر عراقي روي زمين بيفتند. اين‎جا فرمانده از شدت استرس تب مي‎كند. مي‎ترسد، مي‎برد، توكل مي‎كند، متوسل مي‎شود. حالات انساني اين شخصيت‎ها ملموس است. در خاطرات او كشاكش روح آدمي در عرصه بلا تصوير مي‎شود.

بعضي قسمت‎‎ها واقعاً از خودم مي‎پرسيدم كه اگر من در اين شرايط بودم، مي‎ايستادم يا فرار مي‎كردم؟ روايت از قلب ميدان جنگ بود. بابانظر حتي درگيري‎‎هاي بين نيرو‎هاي خودي در ميدان را هم تعريف كرده بود. برايم جالب بود و واقعي. همه‎چيز توأمان در خاطرات او آمده است. قهر، آشتي، پيروزي، شكست. اما به‎نظرم خواندن اين كتاب براي هم‎رزمان بابانظر و حداقل رزمنده‎‎ها، شيرين‎تر و قابل‎فهم‎تر است. توضيحات ريز بابانظر در توصيف جغرافياي منطقه و اسامي، چيزي را براي من و امثال من روشن نكرد. در كل كتاب من تقريباً هيچ تصوري از جغرافياي منطقه نداشتم و اين خلأ مرا آزار داده و باعث مي‎شد بعد از چند صفحه كتاب را ببندم و كنار بگذارم. اصلاً نمي‎فهميدم نيرو‎ها چگونه حركت مي‎كردند. از شمال رودخانه فلان، به‎سمت روستاي فلان، بعد از جاده فلان و... از روي بعضي از اين توضيحات مي‎گذشتم. چون به حالم تفاوتي نمي‎كرد. شايد به‎نظر كوچك بيايد. ولي همين‎هاست كه كتاب را براي من و هم‎نسلانم خواندني مي‎كند.

ما بايد بفهميم دقيقا كجاي جغرافياي منطقه قرار گرفته‎ايم و دشمن از كدام سمت آتش مي‎كند. دشمن تا كجاي مرز ما را اشغال كرده و ما در هر عمليات چقدر را پس گرفته‎ايم. منطقه حلزوني كه بابانظر از آن تعريف مي‎كند، چه شكلي است. خلاصه حرفم اين است كه اين‎جور كتاب‎ها نقشه مي‎خواهد، شايد در پاورقي كتاب كه روي آن، مسير حركت نيرو‎ها با فلش مشخص شود. به يكي از دوستانم كتاب بابانظر را پيشنهاد كردم. گفت: خيلي سخت است و خسته‎كننده. مي‎شود بابانظر براي ما خسته‎كننده نباشد، به شرطي كه براي هرچه بهتر فهماندن اين خاطرات تلاش شود. دريافت اطلاعات و چاپ آن به‎صورت خام باري از دوش كساني‎كه احساس وظيفه مي‎كنند، برنمي‎دارد. بايد خوب آن را تصوير كرد.

اوباما از نوع ایرانی!

باراك اوباما دات آي آر! راه افتادن اين سايت سر و صداي زيادي كرد. دست‎كم به‎خاطر اسمش بازديد سايت آن‎قدر بالا رفت كه در همان هفته اول، توانست فاصله‎اش را با برخي سايت‎‎ها با بودجه‎‎هاي كلان كه مثلاً قرار بوده در عرصه رسانه‎اي فعاليت كنند، بسيار كم كند. اين‎كه راه‎اندازي سايتي مثل barackobama.ir واكنش‎‎هاي زيادي در پي داشته باشد، خيلي هم دور از انتظار نبود. اما برخي ديدگاه‎‎ها و مواضع درباره اين سايت نشان داد بيشتر از فضاي داخل كشور، رسانه‎ها، كارشناسان و سياسيون خارجي نسبت به اين خبر حساس هستند. به هر حال قرار نيست همه از اين كار خوشحال يا نارحت شوند. راه‎اندازي چنين سايتي، حتماً براي خودش موافقان و مخالفاني داشته. واكنش‎‎هاي مثبت، بيشتر شامل اعلام خوشحالي و تبريك و كمتر همراه با اظهارنظر كارشناسي يا نقد‎‎هاي منصفانه بوده‎اند. مخالفت‎‎ها و ديدگاه‎‎هاي منفي نيز عمدتا با متهم كردن اين سايت به خبرپراكني و دولتي بودن آن همراه شده. اما چند نکته در اینباره ضروری به نظرم می رسد:

۱- آدرس اينترنتي باراك اوباما دات آي آر، آدرس جالبي است. حداقل در نگاه اول خيلي جلب توجه مي‎كند، شايد هم واقعاً براي جلب توجه اين نام انتخاب شده است، آن هم در زمانه‎اي كه وب سايت اغلب شخصيت‎‎هاي ايراني پسوند دات كام را يدك مي‎كشد. لابد هم فكر مي‎كنيد كه طرفداران ايراني اوباما اين سايت را راه‎اندازي كرده‎اند، اما دقيقاً برعكس، اين سايت به اسم اوباما و تحقيقاً مي‎توان گفت ضداسراييلي است. تا اين‎جا اين نكته‎سنجي قابل‎ستايش است، البته ما همواره در ايجاد سايت‎‎هاي اينترنتي با عناوين مشابه پيشقدم بوده‎ايم، اما نسخه ايراني باراك اوباما اين‎مرتبه يك سورپرايز بود، هم براي ما و هم براي غربي‎‎هايي كه درباره آن نوشتند، از مايكل لدين گرفته تا هاآرتص اسراييلي‎ها.

مايكل لدين را كه مي‎شناسيد! همان نومحافظه‎كار ضدايراني كه باراك اوباما دات آي آر را شايعه‎ساز و عميق خوانده است و برخي روزنامه‎‎هاي اسراييلي همچون يديعوت آحارنوت، هم درباره‎اش گفته‎اند. تا اين‎جا هم باراك اوباماي ايراني موفق بوده است كه اسراييلي‎‎ها و آمريكايي‎‎ها همان هفته اول درباره‎اش نوشته‎اند. البته طراحان سايت هم اهداف خوب و جالب‎توجهي را براي سايت‎شان معرفي كرده‎اند تا مخاطب غربي را جلب كنند؛ آنان گفته‎اند باراك اوباما يك اسم نيست، يك پديده است و كيست كه نداند، بسياري بر اين ايده‎اند كه اوباما به تنهايي يك ايسم است و خيلي خوش دارند كه از اوبامائيسم صحبت كنند. اما پديده بودن باراك اوباماي ايراني كجا و ايسم‎‎هاي سايرين كجا.

2- باراك اوباماي ايراني، يك بخش براي باراك اوباما دارد، يكي براي اسراييل، يكي براي متحدان آمريكا و دو تاي آخر هم براي ايران و آمريكا. مهمترين ابهام باراك اوباماي ايراني ابهام در گردانندگانش است. مخاطب غربي اگر هدف است، اين ابهام را نمي‎پذيرد؛ به‎ويژه آن‎كه لينك بارز شبكه دولتي، پرس تي‎وي را هم در صفحه نخستش قرار داده است. آيا اين كافي نيست كه مخاطب، باراك اوباماي ايراني را دولتي بداند. و راستي كيست كه نداند تأثير محدود رسانه‎‎هاي دولتي را بر افكارعمومی.

در بخش باراك اوباما، نگاه ايراني به باراك اوباما، با انتقاد و تا حدي نشان دادن تناقضات گفتاري و عملي اوباما اشتباه شده است. نگاه ايراني به اوباما اگر تماماً سلبي باشد و ايجابي در كار نباشد، نگاهي ضداوبامايي است و اين سايت گويي قرار نيست ضداوبامايي باشد. نگاه ايراني به اوباما يا به قولي پديده اوباما، تفكر هم دارد. البته مخاطب غربي نيز نمي‎پذيرد كه عده‎اي در پشت پرده كوشيدند باراك اوباما را براي تغيير چهره آمريكا علم كنند. پويايي جامعه آمريكايي همانند برخي ديگر انكار كردني نيست و باراك اوباما محصول يك اراده عمومي است. اما اين‎كه وي تا كجا، خواسته و اراده عمومي را اجابت كرده، خود مسئله ديگري است.

3- باراك اوباما دات آي آر، علي‎رغم اسم جالبش، محتوايي لخت و عور دارد و به صراحت ضداسراييلي است، نه اين‎كه ضداسراييلي بودن نكته‎اي منفي است، بلكه به‎دليل لخت و عور بودن خط و جهتش، مخاطب غربي به‎راحتي آن را در فهرست سايت‎‎هايي كه فعاليت آنتي سيميتيسم يا همان يهودستيزي انجام مي‎دهند، جاي مي‎دهد. آنتي سيميتيسم در اروپا به‎شدت جريان داشته و دارد و اكنون ملكه ذهن غربي‎‎ها شده است. اگر باراك اوباما دات آي آر، صرفاً مخاطبان ضدصهيونيسم يا ضديهود را به خود جذب كند، موفق نشده است. گروه‎‎هاي ضدصهيونيست، مارك دارند و توسط عموم پس زده مي‎شوند و يا در بهترين حالتش به همان مخاطب خاص خود بسنده مي‎كنند و اين يعني چشم پوشيدن روي همان هدف اوليه.

۴- در بخش متحدان آمريكا، رويكرد باراك اوباماي ايراني، كاملاً ضد متحدان آمريكايي است. اين رويكرد اگر ضديت آمريكايي و اسراييلي هم به آن اضافه شود، كاملاً ضدغربي مي‎شود. آن‎وقت هم به انگليسي و براي مخاطب غربي نوشته مي‎شود و اين يعني هدر دادن سرمايه. اگر باراك اوباماي ايراني، خط سير حركت اوباما را دنبال كند و با آگاهي از قوانين آمريكا و همچنين قوانين بين‎المللي، تناقضاتي در گفتار و عملكرد وي پيدا كند، در كارش موفق مي‎شود. به‎زعم من، موفقيت اين سايت وقتي رقم مي‎خورد كه بتواند سايتي تخصصي درباره نقد سياست‎‎هاي اوباما باشد. اين‎كه اسراييل، فرانسه، آلمان، انگليس و ديگر كشور‎‎ها به‎علاوه مسائل ايران به آن هم اضافه شود، هدف اوليه گم خواهد شد؛ خصوصاً اين‎كه با انتشار تصويري نيمه‎برهنه از دختر كلينتون، در داخل هم واكنش‎‎هايي را برانگيخت.

5- در بخش ايران، نگاه طراحان سايت در معرفي ايرانيان نيز سياسي است و از مردم ايران و تفكر آنان و انتظارات آنان از اوباما، مطلبي گفته نمي‎شود. در مجموع بايد گفت به‎نظر مي‎رسد نگاه بسيار غليظ دولتي بر اين سايت حاكم است. در واقع آن‎چه در تلويزيون درباره اوباما، آمريكا، انگليس، فرانسه و آلمان گفته مي‎شود در اين سايت هم به نوعي اظهار شده و همه مي‎دانيم به چه ميزان تفاوت است بين آن‎چه واقعاً وجود دارد و آن‎چه تلويزيون مي‎گويد. باراك اوباماي ايراني اگر بر همين سياق سير كند، بعد از هياهوي اوليه ناشي از انتشار خبر راه‎اندازي‎اش، نزول خواهد كرد. هنر باراك اوباماي ايراني بايد اين باشد كه مخاطبي اگر تصادفي هم به آن سايت رفت، بتواند خود را متقاعد كند كه دوباره به آن سايت برگردد. در غير اين صورت بايد گفت سايت‎‎ها و رسانه‎‎هاي فراواني در دنياي كنوني وجود دارند كه هم‎اكنون همين كاركرد را دارند و آمار مخاطب‎شان مشخص است.

یک مسلمان در سریال لاست!

نمی دانم از Lost گفتن را باید از کجا شروع کنم. ناگفته های زیادی در مورد این سریال داشتم که بیشترشان را در سلسله مقالات مردادماه در صفحه رسانه روزنامه جام جم گفتم و نوشتم. حرفهای زیادی درباره اش هنوز دارم و نقدهای زیادی نیز. سريال لاست، داستان پررمز و رازي است که خرداد امسال پس از حدود 6 سال به پايان رسيد. داستان مسافران هواپيماي اوشينک 815 که در يک جزيره‌ي اسرار آميز سقوط مي‌کنند و اين مطلع داستاني است که بيننده در قسمت‌هاي ابتدايي نمي‌تواند حتي تصور ميل داستان به سمت و سوي معناگرايي را بکند.

اين داستان که ابعاد بسيار متفاوتي از حوزه‌ي مسائل اخلاقي، مسائل فرهنگي و يا مسائل اعتقادي و باور ماوراء و يا مفهوم مرگ و خير وشر و حتي مسائل کلان سياسي را پوشش مي‌دهد در واقع در پي بيان و تبيين يک تمدن در ابعاد کوچک‌تر (يک جزيره) توسط کاراکترهاي مختلف است. هر کدام از شخصيت‌ها نماد يک ملت، دولت يا عقيده و آرمان در دنياي واقعي است. لذا براي نقد فيلم مهم‌ترين گام شناختن اين شخصيت‌ها و تبيين ويژگي‌هاي‌آن‌هاست. از این به بعد سعی می کنم تا در هر پست به بررسی و نقد یکی از شخصیت های این سریال بپردازم و در مورد آن چند خطی را بنویسم. بدلیل اهمیت، ترجیح می دهم از شخصیت سعید که یک مسلمان در این سریال است آغاز کنم.

سعيد، مسلمان نجات يافته از سقوط، يکي از شخصيت‌هاي کليدي داستان است که از ابتدا و تقريباً تا انتهاي فيلم نقش مهمي دارد. بارزترين نکته از معرفي تنها مسلمان اين داستان به عنوان شکنجه‌گر عراقي که حتي خود نيز از يادآوري اعمالش شرمسار مي‌باشد موضوع اسلام ستيزي است. صحنه‌هايي که گذشته‌ي سعيد را به تصوير مي‌کشد پر از سياهي و کثيفي است و بيننده هر لحظه منتظر يک اتفاق غير انساني و منزجر کننده در اين صحنه‌هاي تيره است. از روزهايي که کودکي سعيد و کشتن حيوانات را به تصوير مي‌کشد تا ايام جواني او که آموزش شکنجه‌گري مي‌بيند و در گارد ويژه‌ي صدام يک بازپرس شکنجه‌گر است و بعد از آن که با کوله باري از عذاب وجدان از عراق خارج مي‌شود و در اروپا و آمريکا و... به دنبال دختر مورد علاقه‌اش مي‌گردد.

اوج القاي منفي بودن اين شخصيت در جايي است که بن او را يک قاتل بالفطره مي‌نامد و هرچند سعيد ابتدا آن را نفي مي‌کند اما با توجه به عملکردش در سه سال پس از خارج شدن ابتدايي از جزيره و هنگام کشتن بن در کودکي مجبور به اعتراف مي‌شود و خود را يک قاتل بالفطره معرفي مي کند. البته تمام داستان‌هاي فيلم در مورد بعد منفي سعيد را بايد به شخصيت غير اخلاقي و منفي او در خارج از فيلم و دنياي واقع اضافه کرد. چرا که شخصيت واقعي بازيگر و گذشته و حال او تأثير زيادي بر آن نقش داشته و ناخودآگاه بيننده را متأثر مي‌کند. لذا بايد گفت، اين فيلم در قدم اول سعيد را به عنوان يک مسلمان با همان ويژگي‌هايي که در تمام فيلم‌ها از مسلمانان به تصوير کشيده مي‌شود معرفي نموده و پروژه‌ي اسلام ستيزي و اسلام هراسي را دنبال مي‌کند.

اما در اين داستان سعيد ابعاد ديگري هم دارد. فردي بسيار توانمند که به لحاظ فني و اطلاعاتي بسيار عالي عمل مي‌کند و در بسياري از حوادث داستان فرد اول در کنار جک است و جک از بين همه‌ي گروه او را مشاور خود قرار مي‌دهد. به نظر مي‌رسد سياستگذاران غربي نتوانسته‌اند در اين سال‌ها چهره‌ي سراسر پليدي و سياهي مسلمانان را به نحو کامل به جامعه‌ي غربي القا کنند و نمي‌توانند مسلمانان را به عنوان قسمت مهمي ‌از جامعه که داراي توانمندي و استعدادهاي منحصر به فرد مي‌باشند ناديده بگيرند، لذا يک گام به عقب گذاشته و اسلام و مسلمانان را به خودي و غير خودي تقسيم نموده‌اند. در اين فيلم هر چند سعيد نماز مي‌خواند و روي دفن افراد بر اساس عقيده‌ي شان اصرار دارد و در کل يک مسلمان است اما به تعبير حضرت امام(ره) اسلام آمريکايي دارد يعني با پذيرش تمام مؤلفه‌هاي تمدن غرب پوسته‌اي ظاهري از اسلام را به همراه مي‌کشد.

در فيلم سعي بر القاء اين مطلب است که اين چنين مسلمانان در گروه اصلي رهبري جزيره اند يعني نقش منحصر به فردي در معادلات جهاني دارند، اما اولاً بايد در کنار آمريکا باشند و هيچ وقت در عرض او نيستند لذا در مقاطع بحراني هرچند سعيد گاهي کارآمدتر است اما هيچ‌گاه رهبر نمي‌شود، ثانياً بايد مراقب اين‌گونه افراد بود چرا که قابل تصرف توسط شرارت (دود سياه) هستند يعني پتانسيل متأثر شدن از نيروهاي منفي در آنها وجود دارد. اما در همين گام به عقب هم، باز شيطنت‌هاي سياسي موج مي‌زند. لذا در پايان فيلم علي‌رغم فداکاري سعيد و منفجر کردن بمب در دستان خود، و نجات سايرين هيچ کس براي او گريه نمي‌کند و جک به راحتي در جواب هارلي که از سعيد مي‌پرسد مي‌گويد ديگر سعيدي وجود ندارد. در واقع هرچند سعيد براي نجات آنان جان‌فشاني مي‌کند هيچ‌کس عزادار او نمي‌شود و مخاطب از مرگ او متأثر نمي‌گردد؛ اين در حالي است که در همان قسمت که جين و سان کشته مي‌شوند و هرچند مرگ آنان يک حادثه است و هيچ فداکاري در آن وجود ندارد اما همه‌ي شخصيت‌ها را به گريه انداخته و حتي جک نيز در فقدان آنان اشک مي‌ريزد اين تصاوير به حدي تأثيرگذار است که کم‌تر مخاطبي براحتي از آن گذشته و متأثر نمي‌شود.

استفاده‌ي ديگري که از شخصيت سعيد در فيلم صورت گرفته ماجراي شکنجه‌گري او در عراق است. نويسندگان فيلم به صورت بسيار ظريف و غير ملموس تمام داستان شکنجه‌هايي که در عراق توسط خود آمريکا اتفاق افتاد را به گردن سعيد مي‌اندازند و هر چند در فيلم مجبور مي‌شوند اعتراف کنند که خود، سعيد را آموزش داده‌اند اما تمام اين اتفاقات وحشتناک و دل‌خراش توسط سعيد رخ داده و دست او به خون هم‌وطنانش آلوده است و امريکاييان تنها شاهد اين اتفاق بودند. نکته‌ي بعدي در مورد شخصيت سعيد عشق او به شانون است. شانون با اندام و چهره‌ي باربي‌گونه و شخصيت خاص خود نماد عيش و نوش و لهويات جامعه‌ي آمريکاست. اين‌که سعيد از بين تمام زنان جزيره سعي در تصرف شانون دارد بيان‌گر اين نکته است که مسلمانان (حتي مورد تأييد امريکا) فقط حق و توان تصرف بُعد لا ابالي‌گري و تخديري جامعه‌ي غربي را دارند و دست آنان از دامن زناني مانند کيت که سرار جديت و مبارزه و توانمدي است و ناموس ملي آمريکا محسوب مي‌شوند کوتاه است.

در تمام طول سريال بارها سعيد اشاره به عراقي بودن خود مي‌کند، اما در مواقعي به صورت اشاره‌وار او را ايراني معرفي مي‌کنند. مثلاً در قسمت‌هاي پاياني پاسپورت ايراني دست سعيد مي‌بينيم يا هنگامي که سراغ دوست شهادت طلبش مي‌رود که شباهت فراوان به چهره‌هاي مذهبي ايراني دارد، دوست او از «امام» و نصايح او سخن مي‌گويد‌. براي مخاطبين غربي که تفاوت ايران و عراق يا فارس و عرب را دقيق نمي‌شناسند اين حقه‌ي کثيف کارگر است و سعيد با تمام ويژگي‌هايش نماينده ايرانيان نيز مي‌شود و در يک نگاه دقيق‌تر چون اين القا غير مستيم است حتي مي‌تواند مؤثرتر نيز باشد.

پسانوشت: در پست های آینده راجع به سایر شخصیت های این سریال خواهم نوشت.