خداحافظ...
راستی راستی، دنیا خیلی تماشاییه. خوب که نگاه کنی، می بینی توی این باغ بزرگ، هرکس توی قفسی زندگی می کنه! آزاده ها خیلی کمن. البته قفس ها هم متفاوتن؛ کوچیک و بزرگ دارن، رنگی و غیر رنگی دارن، شکل های مختلف... بعضی خودشون واسه خودشون قفس میسازن، بعضیا به دیگران سفارش میدن براشون قفس بسازن، بعضیا قفس های خودشون رو رنگ آمیزی هم می کنن، عده ای هم توی قفس هاشون به تفریح میرن! بعضی از قفس ها علمی هستن، بعضی تفریح و سرگرمی، تعدادی عرفانی و... بگذریم... دعوت خدا باعث شد که به خودم بیام. یادم بیاد که هنوز نگاه کردن به خورشید رو بلد نیستم. هنوز تا رسیدن به قله دیدار خدا، فرسنگ ها فاصله دارم. اینکه هنوز نفس کشیدن در آستان قدس رو تجربه نکرده ام. و حالا دعوت خدا برای زیارت خونه اش، فرصتیه برای این کارها. فرصتیه برای من تا در ترم حساس زندگی مشروط نشم.
این یه ماهه خیلی فکر کردم... خیلی... به خودم و خدا. اینکه خیلی از شایسته ها سالها در نوبت زیارت خونه عشق در انتظارن و بهشون اجازه داده نمیشه و یه ناشایسته ای هم مثل من که حتی در لیست منتظران هم نبوده، فاصله بین دراومدن اسمش تا رفتنش یه ماه نمیشه. من که حتی خبر نداشتم اسمم رو نوشته اند... نمی دونم... ولی نمی خوام این فرصت رو از دست بدم. دوست ندارم که سفرم رو با پا آغاز کنم. دلم می خواد این سفر با دل شروع بشه و با دل هم تموم بشه. برو با دل بیا تا من بگردم... سفری رو دارم شروع می کنم که در اون تنهای تنها هستم. هیچ کسی رو در کاروان تهران نمی شناسم. و حالا که خوب فکر می کنم می بینم تمام این اتفاقات، تصادفی نبوده و نیست. خواست خودش اینه که به تنهایی این سفر رو شروع کنم. فقط من و باشم و خودش.

گام اول رو خودش برداشت و من حالا می خوام گام دوم رو بردارم. گام دوم من همون تصمیماتی هست که گرفته ام و حالا با اراده ای محکم می خوام اجراشون کنم. خیلی ناراحت کننده هست که علی قبل از سفر با علی بعد از سفر تفاوتی نداشته باشه. نمی خوام اینطور بشه. واقعاً نمی دونم چی بگم! خداحافظی برای من همیشه سخت بوده و هست. بالاخره تو این دنیای وبلاگ نویسی هم هر کسی همونجور که یه روزی اومده یه روزی هم باید بره. هنوز هم وبلاگ نویسی رو دوست دارم و وقتی به تجربه ای که این دنیای مجازی برام داشته فکر می کنم می بینم که واقعاً مثبت بوده، چه دوستان عزیزی که در این محیط پیدا نکردم... ولی واقعیتش اینه که در حال حاضر احساس می کنم کارهای خیلی مهمتری تو زندگیم دارم که باید وقتم رو بیشتر روی اونا بذارم که در فرداهای زندگی آینده ام بیشتر برام مفید باشه. رفتن خیلی سخته... دل کندن و بریدن خیلی سخته ولی گاهی برای داشتن باید بگذری. برای داشتن خیلی چیزها باید از خیلی چیزها بگذری.
نه اینکه وبلاگم سدی باشه برای رسیدن به اهداف دیگه زندگیم ولی احساس می کنم اگه نباشه راحت تر می تونم به اولویت های دیگه زندگیم برسم. من باید برم بخاطر خودم، بخاطر اینکه نمی خوام سرسری و از روی عادت بنویسم، بخاطر اینکه هنوز هم وبلاگ نویسی رو دوست دارم ولی دیگه برام اون جذابیت اولیه رو از دست داده، که نمی خوام همینجوری بنویسم به این خیال که من هرچی بنویسم تو می خونی... من باید برم بخاطر خودم و بخاطر تویی که دوست دارم. خدا رو شکر بخاطر اینهمه خاطره ی خوب و شیرینی که بجا مونده. بخاطر اینهمه محبتی که اصلاً نمی دونم در مقابلش چی بگم. متشکرم... دوستانی که زحمت کشیدن تو وبلاگاشون اسمی ازم آوردن از صمیم قلب ممنونشونم. از همه دوستان و خوانندگانی که آهسته به این خونه مجازی من میومدن و در سکوت، نوشته های منو می خوندن و می رفتن سپاسگزارم. امیدوارم نوشته هام شایسته مخاطبین وبلاگ بوده باشه. از بودن با تو و از نوشتن برای تو خیلی خیلی خوشحال شدم.
اگه تو این مدت بی دلیل باعث ناراحتی کسی شدم شرمنده ام. قصد و غرض خاصی در بین نبوده. حلال بفرمایین... امیدوارم که همه دوستان و خواننده های عزیز «به همین سادگی» همیشه در هر جا و موقعیتی که هستن از زندگی لذت ببرن و سلامت و خوشبخت باشن. حالا هی دارم کش میدم که دیرتر خداحافظی کنم! سخته ها! دوستون دارم و مواظب خودتون باشید خیلی زیاد. کارم معلوم نیست. شاید چند ماه بعد برگشتم و دوباره توی همین وبلاگ شروع به نوشتن کردم و شاید هم هیچ موقع برنگشتم اما بدونین هرجا که باشم همواره به یادتون خواهم بود و هیچ موقع مهربونی هاتون رو فراموش نخواهم کرد. تموم شد... به همین سادگی و به همین شیرینی... کلاً آدما در واقعیتشم خیلی زود تموم میشن. اینجا که دیگه جای خود داره. خدانگهدار همتون...