فیلسوف ها در سریال لاست!
در چند پست قبل درباره سریال Lost گفتم و به تحلیل شخصیت «سعید» در این فیلم پرداختم. در این پست می خواهم به تحلیل دو شخصیت دیگر این داستان که نامشان و هویت شان با دو فیلسوف بزرگ تمدن غرب (جان لاک و دیوید هیوم) شباهتی عجیب دارد بپردازم.
جان لاک
جان لاک يکي از کاراکترهاي مهم فيلم است که گاهي در کنار جک و گاهي مهمتر از او مطرح ميگردد. انتخاب نام جان لاک، فيلسوف عصر روشنگري و پدر ليبراليسم براي اين کاراکتر در بردارندهي نکات مهمي است. جان لاک در جزيره به عنوان رهبر معنوي و ايدئولوژيک مطرح است و حتي ميتوان او را پيامبر جزيره دانست. مهمترين ويژگي جان که او را از سايرين ممتاز ميکند باور و اعتقاد او به ماوراء از جمله نيروي جزيره و وظيفهاي که او در قبال اين جزيره دارد است. نکتهاي که بن در خاکسپاري او به عنوان مهمترين ويژگي لاک بيان ميکند و يا جک در صحبت با دود سياه که در بدن جان لاک ظهور کرده او را مرد اعتقاد و باور ميداند. نکتهي قابل توجه آن است که جان که او را مرد باور و اعتقاد ميدانيم و به خاطر همين ويژگيها صلاحيت رهبري گروه بوميان يا ساکنين قبلي جزيره را کسب ميکند در مورد اعتقاد به خدا کاملاً ساکت است و هيچ گرايش ديني خاصي از او نميبينيم؛ لذا اگر چه که او اهل فهم غيب و پشت پردهي امور است اما اين معناگرايي به دين يا خدا نميانجامد و جان کاملاً متکي به توانمندي خود است.
اين گرايش و سکوت دقيقاً همان راه حليست که غرب بعد از بحران خلاء معنويت علي الخصوص پس از انقلاب اسلامي و انفجار فرهنگي ديني آن، به کار گرفت؛ در واقع پس از دوران تجربهگرايي محض و نفي هرگونه غيب و ماوراء يا معنا و روبهرو شدن با تودهي جامعه که نيازمند معنويت از دست رفته و به طور کلي دين بود، با توجه به نگراني بازگشت تودههاي مردم به دين و مذهب، از دين عنصر اعتقاد به ماوراء و غيب و معنويت را جدا کرده و شعار معنويت مستقل از دين را سردادند. در حالي که دين چيزي فراتر از معنويت و صرف باور به غيب بوده و دربردارندهي چهارچوب عقيدتي، عملي و اخلاقي است که ابعاد مختلف زندگي بشر اعم از دنيا و آخرت را شامل ميشود. انتخاب نام جان لاک براي اين چنين شخصيتي نشان دهندهي آن است که ايدهي اصلي تمدن غرب که ميتوان آن را ليبراليسم ناميد و جان لاک فيلسوف عصر روشنگري به عنوان اصليترين نظريه پرداز آن محسوب ميشود، آيين جديدي است که حتي اگر بتواند باور و اعتقاد و معنويت داشته باشد اما قطعاً نامي از خدا در آن نيست و با هيچ ديني سرسازگاري ندارد؛ البته دين به معناي واقعي آن؛ چرا که غرب مشکلي با اديان توحيدي که فقط پوستهي ظاهري از آن باقي مانده است ندارد.

به نظر ميرسد داستان لاست يکبار ديگر جان لاک را متولد کرده و در واقع ليبراليسم که جان لاک مهمترين نظريهپرداز آن محسوب ميشود، بازتعريف شده است. جان لاکِ قرن هجده يک مادهگرا و نفي کنندهي غيب و معنويت است اما جان لاکِ قرن بيست و يک، مرد اعتقاد و باور اما کماکان بيخداست. در واقع نياز امروز و خلاء تمدن حاضر معنويت و ماوراء است لذا متفکرين و نظريهپردازان اين تمدن در حال بازتعريف مکاتب و مفاهيم خود ميباشند و اين دقيقاً همان کاري است که جان لاک در نقش انسان معناگراي بيخدا انجام ميدهد. اين آيين جديدِ «انسان محور» که پدر آن يا پيامبر تبليغ کنندهي آن جان لاک است، هر چند در دنياي امروز به مشکلاتي برخورده است و ناکارآمدي و ضدانساني بودنش در حال ظاهر شدن است، و در فيلم اين موضوع را با فلج بودن جان لاک و زندگي نکبت بار او در خارج جزيره بيان ميکند اما جزيره ميتواند او را از اين زندگي نکبتبار خارج کرده و فلج بودن او را منتفي کند و از او يک رهبر واقعي و آنچه شايستهي اوست محقق کند. در حقيقت بايد گفت اگرچه ليبراليسم و ساير مکتبهاي انسان گرا نسبتي با دين و معنويت ندارند اما سران ايدئولوژيک دنياي غرب در پي تغيير اين مکاتب با نياز روز جامعهي خود که نياز به باور غيب است ميباشند و در اين فيلم با اصلاح چهرهي جان لاک به عنوان مردي با عقيده و مؤمن به غيب اين تلاش براي عقبگرد مشهود است.
دزموند هيوم
دزموند هيوم کاراکتر ديگري است که نقش فعالي در جزيره و کنترل آن دارد. دزموند به لحاظ شخصي فردي مذهبي است و حتي در گذشته يک کشيش بوده است که از کليسا به خاطر امور مهمتري که او ميتواند انجام دهد خارج ميشود. انتخاب نام هيوم براي اين شخصيت در ظاهر يک دو گانگي است. چرا که از سويي ديويد هيوم يکي ديگر از فيلسوفان بسيار مطرح عصر روشنگري، فردي است که رسماً اعلام ميکند من يک ملحد هستم و او را ميتوان پدر حس گرايي دانست. کسي که قائل است هر چه به حس نيايد وجود ندارد و طبعاً خدا، دين و ملحقات غير حسي آن را به طور کلي نفي ميکند. اما از سوي ديگر در داستان، دزموند هيوم فردي است با صبغههاي مذهبي و ديني و در اصل يک کشيش بوده است. اما او نيز در مورد اعتقاداتش به خدا يا مسيح يا هر آيين ديگري سخني به ميان نميآورد.

در تحليل اين شخصيت بايد گفت دزموند ديندار است اما دينش بيديني است؛ يعني آيين مسيحيان امروز که ميتواند معادلات جهاني را عوض نموده و نقش مهمي در نجات اين تمدن داشته باشد، الحاد، حسگرايي و انسانگرايي است. ديني که ديويد هيوم پدر فلسفهي انگليس براي بشريت آورده است الحاد و بيديني است و اين دين است که ميتواند در دنياي امروز ناجي باشد. لذا در فيلم عليرغم اصطلاحات مذهبي دزموند يا گذشتهي او در کليسا، او مثل اکو يا حتي چارلي مذهبي نيست و از اعتقاداتش و يا خدايش حرفي نميزند. نکتهي ديگر در مورد دزموند، عشق او به پنلوپه است. عشقي که يکي از مهيجترين داستانهاي فيلم را ايجاد ميکند. همانطور که بيان شد زن نماد عقيده و وطن بوده و عشق به او، يعني ميل و گرايش به تصرف سرزمين و يا عقيده ميباشد. از سوي ديگر پنلوپه يکي از شخصيتهاي اصلي داستان ايلياد و اديسه، از افسانههاي يونان باستان است. زني که سالها منتظر همسرش اديسيوس ميماند و در مقابل خواستگاران زياد تسليم نميشود. اين شخصيت که در همان افسانه هم نماد يونان باستان و آرمانهاي آن است که مقاومت کرده تا فقط به تصرف اديسيوس يعني مرد واقعياش در آيد در اين فيلم نيز سالها منتظر دزموند ميماند تا هيوم مرد او شود.
در واقع پنلوپهي لاست که تداعيکنندهي پنلوپهي اديسه ميباشد همانند او منتظر همسر لايقش ميماند. اين علاقه و عشق پايدار به گرايش فيلسوفان عصر روشنگري به يونان باستان به عنوان تمدن انسانمحور بيخدا برميگردد. يعني هيوم و همقطارانش صاحبان اصلي تمدن يونان باستان و دوران انسانگرايياند. در واقع پني همان عقيدهي يوناني انسان محور است که در طول تاريخ منتظر هيومها مانده و فقط به تصرف فيلسوفان عصر روشنگري در خواهدآمد. اين تداعي معاني که با استفاده از اسامي تاريخي و اسطورهاي صورت ميگيرد، بيانکنندهي رابطهي وثيق يونان باستان به تمدن حاضر ميباشد.