فرنود و صداقت کودکانه

شبکه تهران... برنامه رنگین کمان... طبق معمول خاله نرگس در حال توصیه و پند و اندرز به بچه های توی خونه هست و حدود بیست سی نفری هم از بچه ها در استودیو نشستن و دارن به حرفاش گوش میدن. موضوع برنامه در مورد «انجام وظایف شخصی» هست. خاله نرگس در مورد انجام وظیفه شخصی از بچه های توی استودیو می پرسه و میکروفون رو مقابل پسر بچه ای چهار پنج ساله به نام «فرنود» می گیره تا او در اوج معصومیت و صداقت جمله ای بگه که مطابق عرف برنامه های صدا و سیما نیست؛ «من... رو خودم می شورم!»

مجري كه از شنيدن اون جمله شوكه شده، واسه دور كردن ذهن بيننده ها از چيزي كه شنيده‌اند، ميگه: «ماشين لباس‌شويي رو خودت روشن مي‌كني؟... نه... نه... نه! اشتباهه!» فرنود در همین یه هفته به چهره بلامنازع سایت های اجتماعی و حتی خبری تبدیل شده و موج حمایت از صداقتش به راه افتاده تا در برابر خنده ها قرار بگیره! فرنود آنچنان طرفدار پیدا کرده که انواع کلیپ های طنز در تقلید از اون برنامه رنگین کمان براش ساخته شده و حتی صفحه اختصاصیش در فیس بوک حدود 8000 نفر عضو پیدا کرده! برای دانلود کلیپ اتفاق رخ داده در برنامه رنگین کمان اینجا و برای دانلود نمونه ای از کلیپ های طنز تقلید اون برنامه، اینجا رو کلیک کنین...

لبنان نامه 3

قسمت سوم: بازدید از نهرالکلب و غار جیتا

صبح روز اول بعد از صرف صبحانه راهی اولین گشت خودمون در شهر بیروت شدیم. صبحانه لبنانی خیلی شبیه صبحانه خودمونه و شامل پنیر با گوجه و خیار، مربا، نیمرو و در کنار اون شیر، چای و قهوه بود. نان لبنانی هم طوری تهیه میشه که فکر کنم ضایعاتش در حد صفر باشه، چون تمام نان قابل استفاده هست. برنامه اولین روز گشت ما شامل بازدید از نهرالکلب و غار جیتا در شمال بیروت بود. نهر الکلب که به معنای رود سگ هست، رودخانه ای به طول ۳۱ کیلومتره که از یه چشمه در نزدیکی غار جیتا سرچشمه می گیره و به دریای مدیترانه می ریزه. این منطقه به خاطر سنگ نوشته هاش اهمیت تاریخی داره. اولین سنگ نوشته مربوط به سال ۱۹۴۶ و سال استقلال لبنانه و پس از اون در دوره هر رئیس جمهور سنگ نوشته جدیدی در این منطقه نصب میشه. البته داستانی هم وجود داره که گفته میشه صخره ای در بالای کوههای این منطقه وجود داشته و به علت داشتن چند حفره، هنگام وزش باد صدای زوزه سگ ازش بلند می شده. این صخره توسط عده ای به رودخانه انداخته میشه و به همین خاطر این رود نهر الکلب نامگذاری میشه. البته همونطور که گفتم بیشتر اهمیت منطقه به دلیل سنگ نوشته هاشه. در سمت دیگه رودخانه و بر فراز ارتفاعات، مجسمه ای از مسیح وجود داره که زیبایی خاصی به منطقه بخشیده.

غار طبقه پایین جیتا که برای تماشای دیدنی هاش مجبور به استفاده از قایق بودیم

برنامه بعدي ما بازديد از يکي از زيباترين غارهاي جهان در ارتفاعات شمال بيروت بود؛ غار جيتا (Jeita Grotto) که در 18 کيلومتري شمال بيروت و در مسير شهر زيباي جونيه واقع شده. با حدود نيم ساعت رانندگي در جاده اي فرعي و مسيري مار پيچ وار در دامنه کوه هاي مشرف به درياي مديترانه به کوه سر سبزي مي رسيم که در دامنه اش دهانه غار جيتا پيداست. این غار يكى از زيباترين غارهاى آهكى جهانه و یه درياچه زيبا داره. طولش هم حدود ۱۰ هزار متره! نكته جالب توجه درباره غار جيتا، وجود يكى از بزرگترين استالاكتيت هاى جهان با بيش از هشت متر ارتفاعه كه از سقف يكى از تالارهاى غار آويزانه و بر زيبايى هاش اضافه کرده. اين غار همچنين چند تالار بسيار زيبا داره كه ارتفاع سقف يكى از اونها از سطح آب درياچه به ۱۰۶ متر مى رسه! غار جيتا در سال هاى جنگ لبنان، بين ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۰ ميلادى يه پادگان نظامى و انبار اسلحه بوده و با پايان جنگ ها، به جاذبه گردشگرى تبديل شده.

غار طبقه بالا که کاملاً خشک بود

غار جيتا شامل دو غار مجزا اما بهم پيوسته با نامهاي غار عليا و غار سفلي هست که در ميان کوههاي سرسبز و طبيعت زيباي لبنان قرار داره. اين غار يکي از مهمترين جاذبه هاي توريستي لبنان به شمار ميره و اخيرا نامش براي قرار گرفتن در ميان  عجايب هفت گانه طبيعي جديد (New 7 wonders of nature) ثبت شده و در ورودي غار حسابي براي رأي دادن اينترنتي براي قرار گرفتن اين اثر در ميان عجايب هفت گانه جديد تبليغ شده. قراره در سال 2012 اين عجايب هفت گانه معرفي بشه. پس از خريد بليت (18 هزار لير معادل 12 دلار) وارد ايستگاه تله کابين ميشیم. براي رفتن به غار عليا بايد سوار تله کابين هايي شد که عبورش از بین جنگل سرسبز و رودخانه، لحظات زيبا و لذت بخشي رو براي مسافران رقم مي زنه.

برای رفتن به غار علیا مجبور به استفاده از تله کابین هایی بودیم که از میان جنگلهای زیبا عبور می کرد

غار بالایی (علیا) در سال 1953 توسط یه غارنورد لبنانی کشف شد و از سال 1969 قابل بازديد براي عمومه. اين غار بزرگ که طولش 2130 متر هست، داراي استلاگميت و استلاکتيت هاي بزرگ و زيباييه که فقط 750 متر اون براي بازديد کنندگان قابل ديدنه. اين غار خشک هست و هیچ اثری از آب در اون دیده نمیشه. از نکات جالب توجه وجود چشمه اي در  انتهاي مسير قابل بازديد غار هست که  چشمه آرزوها نام داره و بازديدکنندگان اون رو پر از سکه کرده اند! من هم به تقلید از بقیه با سخاوت خاصی یه سکه 50 تومنی توش مینذارم! این همه سخاوت منو کشته! غار جيتا نسبت به غار عليصدر خودمون چيز بيشتري نداره و فقط ارتفاعش بيشتر از غار عليصدره. لمس کردن ديواره ها و قسمت هاي مختلف غار و کشيدن سيگار ممنوعه! در مسير بازديد، تابلوهاي متعددي درباره ممنوعيت سيگار کشيدن و لمس کردن ديواره هاي غار وجود داره و مأمورين نظارت غار با لباس متحدالشکل بازديد کنندگان رو هدايت مي کنن.

قطار جالبی که ما رو از غار طبقه بالا (علیا) به غار طبقه پایین (سفلی) منتقل می کرد

غار پایینی (سفلی) که در اون آب جريان داره، در 1836 ميلادي توسط یه کشیش به نام ویلیام تامسون کشف و از سال 1958 براي بازديد کنندگان باز شد. در دالان ها و تالارهای این غار که حدود 6300 متر طول داره، قسمت هایی از نهر الکلب جریان داره. واسه رفتن به غار سفلي که حدود 60 متر با غار عليا فاصله داره، بايد سوار قطارهاي کوچکي شد که شبيه قطارهاي شهر بازيه. فعلاً که يه گروه از توريست هاي عراقي با آواز خودشون اين قطار کوچک رو روي سرشان گذاشتن و اعصاب برامون نذاشتن! به فاصله کوتاهي در جلوي غار سفلي پياده ميشیم که چند مجسمه بزرگ در مقابل وروديش قرار داره؛ از جمله مجسمه معروف به نگهبان زمان.

مجسمه نگهبان زمان رو در پشت سر بنده مشاهده می کنین که در ورودی غار قرار داشت

دوباره بليت ها  چک ميشه و در گروههاي 8- 9 نفره سوار قايق ميشیم تا از غار سفلي بازديد کنيم. مسير بازديد در اين غار فقط حدود 200 متره و پس از اون قايق دور مي زنه و دوباره به محل سوار شدن برمی گردیم. در کنار اين غار رستورانها و مراکز بازي و سرگرمي واسه بچه ها و مراکز فروش صنايع دستي، کتاب و سي دي و... به فعاليت مشغولن. همچنين يه باغ وحش و يک روستاي کوچک (ساخته شده از ماکت خانه هاي روستايي در ميان جنگل) هم واسه بازديد وجود داره. برای مشاهده تصاویر بیشتر از غار به ادامه مطلب برین...

ادامه نوشته

ارشمیدس، فیلسوف برهنه!

تاریخ فلسفه و علم با نام 20- 30 تا حکیم و فیلسوف همراه شده و چیزی که از این افراد یا درباره این افراد ملکه ذهن مردمه، عبارات یا حکایتهاییه که اغلب یا متأثر از زندگی اون بزرگانه و یا لُب اندیشه های اونا رو نشون میده. نگاهی دیگه با توجه به مسائل عمومی تر و توأم با نقد و طنز به اون عبارات و حکایات کاریه که من می خوام از این به بعد در وبلاگم تحت عنوان بخشی به نام «فلسفه نوشت» انجام بدم. از این به پست هایی در این زمینه می نویسم و در هر پست شما رو با یه فیلسوف آشنا می کنم؛ البته با چاشنی طنز! فلسفه یکی از زمینه های مطالعاتی مورد علاقه منه. شک ندارم اگه مردم هم می دونستن که در دنیای فلسفه چه خبره و از 2500 سال پیش تا حالا فیلسوف هایی که روی زمین اومدن و رفتن، چه افکاری در سر داشتن، به این دانش شیرین علاقمند می شدن.

متأسفانه کتابهای فلسفی موجود در بازار به قدری سنگین، نامفهوم و پر از عبارات و اصطلاحات سخت و دشوار هستن که کمتر کسی رغبت به خوندن شون می کنه. برای همین از دو سال پیش تصمیم گرفتم شروع به نوشتن کتابی کنم که تاریخ 2500 ساله فلسفه رو به زبانی ساده و حتی طنز برای خواننده ها تعریف کنه بطوری که از خوندنش لذت ببرن و در عین حال با اندیشه های تمام فیلسوف های مهم تاریخ آشنا بشن. به عبارت بهتر بخش هایی که از این به بعد تحت عنوان فلسفه نوشت در وبلاگ می نویسم، قسمت های مختلف کتاب آینده منه که انشاءالله قراره پس از تصویرگری کاریکاتورهای هر فیلسوف، روانه چاپخونه بشه. خب دیگه، مقدمه چینی بسه. بریم سراغ اولین فیلسوف یعنی جناب ارشمیدس!

معروفه که یکی از بزرگترین کشفیات ارشمیدوس در حمام صورت گرفت و ایشون ذوق زده، بصورت لخت و بدون لباس از حمام اومد بیرون و فریاد زد: «یافتم، یافتم!» روزی که ارشمیدس به حمام رفت لابد چرک بود. اما به جای اینکه کیسه بکشه شروع به بازی و غوطه خوردن در آب کرد. پایین می رفت و بالا می اومد، باز پایین می رفت و بالا می اومد، خیلی آروم. یه بار دیگه که پایین رفت، یهو از آب بیرون پرید و فریاد کشید: یافتم، یافتم... اولین گمان این بود که ارشمیدس سنگ پا پیدا کرده، اما تا اون روز کسی واسه سنگ پا اینطور نعره نکشیده بود. اونایی که به ارشمیدس نزدیکتر بودن بی اختیار ذهن شون به سمت ثروت و جواهراتی رفت که ارشمیدس از روی خوش شانسی و اتفاق اونا رو پیدا کرده که فریاد در فریاد ارشمیدس انداختن: مال ماست، مال ماست! اما ارشمیدس بی اعتنا به همه چیز و همه کس و حتی لباس هاش، از سر شوق لخت و برهنه از حمام بیرون زد. صاحب حمام فقط یک فریاد کوتاه داشت: پس پول حمام چی؟ بعد یهو مثل تیر از ذهنش گذشت که ارشمیدس چیز باارزشی پیدا کرده و فریادزنان به دنبالش افتاد: مال منه، مال منه! حمامی پس از اینکه دویست- سیصد متر به دنبال ارشمیدس دوید، دیگه کاملاً باورش شده بود که ارشمیدس چیز باارزشی پیدا کرده و حالا فریاد می زد: دزد، دزد، بگیرینش...

وقتی ارشمیدس از کنار بازار شهر گذشت جمعیتی که دنبالش می دویدن به هجده نفر رسید، در حالی که ارشمیدس همچنان فریاد می زد: یافتم، یافتم... شمع فروشان و نعل بندان و خلاصه مغازه دارها از کسانی که به دنبال ارشمیدس بودن می پرسیدن: «مگه چی شده؟» و اونا جواب می دادن: «یافتش، یافتش!» و همین طور به دنبال ارشمیدس می دویدن. پیرزنی گفت: چه بی حیاست این مرد! یه لات به محض اینکه ارشمیدس رو اونطوری برهنه و لخت دید گفت: حالا چی چی پیدا کرده که باید حتماً لخت باشه تا نشون بده؟! بالاخره ارشمیدس رو گرفتن و یه لنگ به دور تنش پیچیدن. یه پیرمردی نفس نفس زنان از راه رسید: من هفته قبل توی حمام انگشتر طلام رو گم کردم، زنم شاهده! حمامی هم از راه رسید: بدون شک هرچی در حمام پیدا بشه، مال حمامی هست. سرانجام مأمور دولت از راه رسید: حرف بی حرف! این چیزا مال دولته.

مرد میان سالی از جمعیت گفت: قربان هنوز معلوم نیست چی چیه. مأمور خودش رو از تک و تا نینداخت: پس زودتر معلوم کنین تا بفهمیم صاحب چه چیزی هستیم! اما ارشمیدس که غافل از دور و برش بود همین طور داد و فریاد می کرد: یافتم، یافتم، یافتم... جمعیت که هر لحطه بیشتر می شد و کلافه بود دسته جمعی فریاد زدن: آخه بگو چی یافتی؟ ارشمیدس با همان شور و حرارت فریاد زد: هر جسمی که در آب فرو بره به اندازه وزن مایع هم حجمش سبک میشه. مردم گفتند: چی؟ چی گفتی؟ ارشمیدس که از دقت و توجه مردم نسبت به مسائل علمی شوق زده شده بود شمرده گفت: ببینین! هر جسمی که در آب فرو بره، به اندازه وزن مایع هم حجمش سبک میشه. همگی با هم گفتن: «این مردک خر چی میگه؟ دیوونه شده!» و از دورش پراکنده شدن. ارشمیدس از دور صدای مردی رو شنید که می گفت: «هر جسمی که در آب فرو بره به اندازه ارشمیدس دیوونه نمیشه!» و صدای خنده مردم بلند شد. فردای اون روز بر سر در حمام یه تابلوی کوچک نصب شد که روی اون با خط خوش یونانی نوشته شده بود: برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم!

لبنان نامه 2

قسمت دوم: آشنایی با بیروت و ورود به هتل

لبنان سرزمین زیبایی ها... از آبهاي نيلگون دريا تا قله‌هاي پوشيده از برف و از دشتها‌ي خرم و سرسبز تا جلگه‌هاي خشك و عريان، از كوه‌هاي سربه فلك كشيده تا دره‌هاي عميق و آبشارهايي كه از دل كوه شكافته شده و جنگل‌هاي درخت صنوبر كه بر دشت حاصلخيز و تاكستان‌هاي انگور سايه انداخته. اینجا لبنانه... کشوری که علاوه بر موقعيت خاص جغرافيائي و زيبائي طبيعتش، ریشه در تاریخ هزاران ساله داره. وجود آثار باستاني به جا مونده از فينيقي‌ها (مخترعين حروف الفبا) و ساير آثار باستاني مؤيد اين نكته هست كه اين منطقه مورد توجه تمدنهاي بزرگ بشري بوده. از اين‌رو شاهد تعدد و تنوع آثار باستاني در اين كشور هستیم. از يه طرف پيكره‌هاي فينيقي‌ها كه در محراب و معابد روميان آرميده‌اند و از طرف ديگه قلعه‌هاي صليبي در كنار مساجد و عبادتگاه‌ها عظمت و بزرگی حضور تمدنهاي مختلف رو در ذهن ها تداعي مي‌كنه و یه شاهد زنده بر تاريخ غني و درخشان اين سرزمینه.

از معرفی اجمالی لبنان که بگذریم به شهر بیروت می رسیم؛ پایتخت لبنان! شهری که بارها مورد خشم طبيعت قرار گرفته و ويران شده و به علت اينكه در كنار درياي مديترانه واقع شده بخشهايي از اون بارها زير آب رفته ولي هر بار زيباتر از قبل برخواسته و رنگ تازه‌اي از حيات و طراوت رو به رنگ‌هاي دلرباي خودش اضافه کرده. شهر بيروت ويژگيهاي منحصر به فردي داره. اين شهر مثل منظره زيباي رنگين كمان در آسمان آبي شهر از يه طرف نظارگر چهره پر رفت و آمد و آميخته با سر و صدا و از طرف ديگه نظارگر چهره آروم و بدون هياهوست. مناظر زيبا و ديدني شهر بيروت و همچنين محله‌هاي پر هياهو و شلوغ اين شهر بر حيات و زيبائي اين شهر اضافه کرده و بدون شك بازديدكنندگان نمي‌تونن در مقابل اين همه تنوع و ديدني‌هاي بيروت بي‌تفاوت باشن. مسافريني كه از بيروت ديدن مي‌كنن مي‌تونن در يه خيابون و در آن واحد یه دوره‌گرد رو با گاري خودش در مقابل فروشگاه‌هاي شيك و زيبا و مملو از كالاهاي گرون قیمت و يا در خيابان ديگه بناهاي تاريخي و قديمي رو در كنار برجهاي سر به فلك كشيده مشاهده کنن!

خیابان شانزلیزه بیروت! در پست های بعدی در مورد این خیابان و وجه تسمیه اش بیشتر می نویسم

در كنار خيابان‌هاي آروم و ساكت، بقايائي از آثار جنگ در شهر بيروت به نوعي خاطرات به يادمانده از جنگ در ذهن جهانگردان باقي ميذاره. از مراكز زيباي بيروت، مركز تجاري در وسط شهره که به شكل زيبايي براساس آخرين روشهاي روز جهان بنا شده. خيابان‌هاي سنگفرش شده و مراكز زيباي منطقه و همچنین بقايايي از بناهاي تاريخي مانند گرمابه‌هاي متعلق به عصر روميان به چشم مي‌خوره. در كمربندي شهر بيروت در كنار درياي مديترانه اتوبان مناره (كورنيش المناره) به طول دو كيلومتر قرار داره كه مورد استفاده علاقمندان ورزش و پياده‌روي و ديگر اقشار مردمه. وجود خرده فروشان و گل‌فروشان هم در كنار منظره زيباي صخره‌هاي الروشه بر تراكم و شلوغي اين منطقه اضافه کرده. در کل میشه گفت امروزه شهر بيروت به يه مركز مهم تجاري و بازرگاني در خاورميانه تبديل شده و وجود ادارات و مؤسسه‌هاي دولتي و همچنین استفاده بهينه از اعتبارات مالي در سيستم اقتصادي باعث شده اين كشور در ليست كشور‌هاي پيشرفته خاورميانه قرار بگیره...

خب، مقدمه چینی دیگه بسه و حالا وقتشه که پس از معرفی اجمالی کشور لبنان و شهر بیروت به سفر خودمون بپردازم... پس از انجام تشریفات گذرنامه، در قسمت خروجی فرودگاه منتظر اتوبوس شدیم. حدود نیم ساعتی در این قسمت منتظر موندیم تا اینکه اتوبوس های انتقال مسافران تور از فرودگاه به هتل ها آماده شدند. مسافران در چند گروه تقسیم شدند و راهی هتل شدن. هتل محل اقامت ما «لی رویال بیروت» بود که در خیابان حمرا قرار داشت و دقیقاً مشرف به دریای مدیترانه بود. یه هتل چهار ستاره که از امکانات خوبی هم برخوردار بود. از پنجره و بالکن اتاق می شد به راحتی دریای مدیترانه رو دید و از مشاهده غروب خورشید بر پهنه بیکرانه این دریا لذت برد. خیابان حمرا یکی از خیابانهای مهم شهر بیروته که در شمال غربی این شهر واقع شده. از یه طرف به دریا و منطقه زیبای الروشه و از سمت دیگه به مرکز شهر (داون تاون) نزدیکه. این خیابان در سالهای دهه  ۷۰ اهمیت زیادی داشته و به نوعی مرکز فرهنگی شهر بیروت محسوب میشه.

نمایی از هتل لی رویال: هتل ما تا ساحل مدیترانه فقط ۲ کیلومتر فاصله داشت!

وجود فروشگاهها، مراکز تجاری و روستوران های متعدد، هتل ها و کافه ها و همچنین ساختمانهای اداری مثل وزارت خونه و بانک و همچنین دفتر چندین روزنامه معتبر کشور لبنان در این خیابان باعث پراهمیت شدن اون شده. همچنین دانشگاه معروف و بزرگ آمریکایی بیروت در نزدیکی خیابان حمرا واقع شده. قرار بود در طول سفر از این دانشگاه بازدید کنیم ولی چون در زمان تعطیلات تابستانی دانشجوها قرار داشتیم این امر محقق نشد. بعد از یه گشت کوتاه همراه با خانواده در خیابان حمرا به هتل برگشتیم تا استراحت کنیم و آماده گشت های روز اول تور باشیم.

لبنان نامه 1

قسمت اول: آشنایی با لبنان

سلام به همه دوستان... این سفر یه هفته ای ما هم به پایان رسید. بدون تعارف میگم اونجا به یاد تک تک شماها بودم و برای همتون یکی یکی دعا کردم. به سرم زده بود که قید سفرنامه نوشتن رو بزنم چون خیلی خسته ام و کارهای عقب مونده این یه هفته هم روی همدیگه تلنبار شده اما چون قبل از سفر، قول نوشتن خاطرات رو دادم نمی تونم به قولم عمل نکنم. از این به بعد قسمتی تحت عنوان «سفرنامه نوشت» به فهرست عناوین وبلاگ اضافه می کنم و به مرور خاطرات مون از لبنان و سوریه رو براتون می نویسم. سفر ما ابتدا به سوریه صورت گرفت ولی چون جذابیت های لبنان خیلی بیشتر از سوریه بود ترجیح میدم اول از لبنان شروع کنم و بعد از پایان سفرنامه لبنان از سوریه هم خواهم نوشت. لبنان از نظر بافت اجتماعی و مردمش کشور بسیار جالبیه. آراء و سلایق مختلف، ادیان و تفکرهای اجتماعی و سیاسی کاملاً متضاد و... جالب تر اینکه مردمش از مسیحی گرفته تا مسلمان شیعه و سنی و دروزی، بعد از 15 سال جنگ داخلی و کشمکش های خارجی خیلی خوب راه همزیستی مسالمت آمیز رو پیدا کرده اند؛ البته اگه دیگران و سیاستمدارها بذارن!

کلیسا و مسجد به فاصله ی یک کوچه با هم قرار دارن! صدای اذان و ناقوس کلیسا به فاصله ی چند دقیقه در یه محل! دو دوست؛ یکی محجبه با نقاب و روبنده و اون یکی بدون پوشش و حجاب دست در دست هم و با هم! و نایت کلابی که در فاصله دویست صد متری یک مدرسه علوم دینی قرار گرفته! هر کسی به دین خود... اما قبل از اینکه به دیدنی هام از لبنان بپردازم دلم می خواد یه کم از این کشور براتون بگم. لبنان یکی از کوچک‌ترین کشورهای دنیاست که مساحتی حدود ۱۰۴۵۲ کیلومتر مربع (کوچکتر از استان قم خودمون!) داره. بسیاری از مناطقش کوهستانیه به جز مناطق ساحلی کم عرض و دره بقا که بخش مهمی از صنعت کشاورزی لبنان رو تشکیل میده. پایتختش شهر بندری بیروته. واژه لبنان از واژه سامی «لبن» گرفته شده که اشاره به قله‌های سفید کوهستان‌های این سرزمین داره‌. این کشور به عنوان یه کشور خاورمیانه‌ای از غرب با دریای مدیترانه حدود ۲۲۵ مرز ساحلی داره و از شمال و شرق با سوریه و از جنوب با فلسطین هم مرزه. مرز لبنان با سوریه ۳۷۵ کیلومتره در حالیکه مرز لبنان با فلسطین فقط ۷۹ کیلومتره.

پرچم لبنان؛ درخت ارز به عنوان نماد ملی لبنان از زمان استقلال این کشور شناخته میشه

از اونجا که مردم لبنان در ۶۰ سال گذشته به شهرنشینی رو آوردن، بیشتر جمعیت این کشور در شهرها به ویژه در پایتخت اون بیروت و اطراف این شهر ساکن شده اند. بیش از نیمی از لبنانی‌ها در اینجا زندگی می کنن. جالبه بدونین که ۱۶ میلیون لبنانی در دنیا وجود داره که فقط یک چهارم این جمعیت (یعنی حدود ۴ میلیون نفر) در لبنان زندگی می کنن! لبنان از شش استان (به عربی: ألمحافظة) تشکیل شده‌ که عبارتند از بیروت، جبل لبنان، استان شمالی، بقاع، نبطیه و استان جنوبی. رودخانه‌های مهمش عبارتند از عاصی، لیطانی و کلب. همچنین رشته‌کوه‌های لبنان عبارت‌اند از: رشته‌کوه‌های لبنان شرقی و رشته‌کوه‌های لبنان غربی که بین این دو رشته کوه، دره سهل‌البقاع قرار گرفته‌. در مورد آب و هواش اینکه آب‌وهوای مدیترانه‌ای داره، هوای سواحل در زمستان‌ها سرد و بارانی و در تابستان‌ها گرم و شرجیه. در نواحی بلندتر به ویژه کوهستان‌ها، زمستان‌ها با بارش برف همراهه و دمای هوا به زیر صفر می‌رسه. بخش‌های دیگه این کشور، تابستان‌های گرم و خشک داره.

شهر بندری بیروت در کنار آبهای زیبای دریای مدیترانه؛ این عکس رو از فراز یه تله کابین مرتفع گرفتم

در مورد زبان لبنانی ها براتون بگم که زبان رسمی شون عربی هست، اما هر یک از اقلیتهای نژادی به زبان خودشون حرف می زنن. زبان فرانسه هم کاربرد داره. لهجه لبنانی که از شاخهٔ عربی شامی هست در کاربرد و تلفظ کلمات با شاخه‌های زبان عربی دیگه تفاوت داره اما به عربی سوری، فلسطینی و مصری نزدیکه. در تلفظ واج «ج»، «ژ» خونده میشه، به جای «ق»، حرف «ع» و به جای «ث» هم «ت» تلفظ میشه؛ مثلاً کلمهٔ کثیر به معنای زیاد، کتیر یا قلب به معنای دل، علب و جدید به معنای تازه، ژدید ادا میشن. اکثر لبنانی‌ها دو زبانه هستن و عربی و فرانسه صحبت می‌کنن. به همین دلیل لبنان عضو سازمان بین‌المللی کشورهای فرانسوی زبانه. با این حال زبان انگلیسی مخصوصاً بین دانشجویان لبنانی رایج شده‌. این کشور نه تنها محل تلاقی مسیحیت با اسلام بلکه دروازه‌ایه که جهان عرب رو به اروپا متصل می‌کنه. حدود 60 درصد مردم این کشور مسلمان (شیعیان با درصد بیشتری از اهل سنت) و حدود 38 درصدشون مسیحی هستن.

نانسی از خوانندگان مشهور جهان عرب که علاقه خاصی به کشورش لبنان داره...

امروزه فرهنگ و هنر این ملت در آثار موسیقی اون ظاهر شده که بر کشورهای عربی دیگه هم تأثیر گذاشته. خوانندگان مطرح جهان عرب اغلب لبنانی هستن مثل اليسا، نوال الزغبی، هیفا وهبی، نانسی نبیل عجرم، وائل کفوری و راغب علامه. لبنان واسه هزاران سال محل عبور تمدن‌های مختلف بوده‌؛ پس جای تعجب نیست که این کشور کوچولو دارای فرهنگی فوق العاده غنی و زنده باشه. وجود گونه‌های زیاد قومی و مذهبی به رسوم پر بار موسیقی، آشپزی و جشنهای لبنان کمک بسیاری کرده‌. مخصوصاً در بیروت که هنر زیادی داره و نمایش‌ها و نمایشگاه‌ها و شوهای مد و کنسرتهای زیادی در طول سال در نگارخانه‌ها، موزه‌ها، تئاترها و اماکن عمومی برگزار میشه. جامعه لبنان مدرن، تحصیلکرده و شاید قابل مقایسه با جوامع اروپایی مدیترانه‌ هست. لبنان همچنین میزبان دانشگاه‌های معتبر مختلفی همچون دانشگاه لبنان، دانشگاه آمریکایی بیروت، دانشگاه سنت جوزف و دانشگاه آمریکایی لبنان هست. فستیوالهای بین‌المللی مختلفی در لبنان برگزار می‌شه که هنرمندان پر آوازه جهان و مردم زیادی از لبنان و کشورهای دیگه رو به سمت خودش جذب می‌کنن. مهم‌ترین اونها فستیوالهای تابستانی در بعلبک، بیت الدین و بیبلوس هست.

بسیار سفر باید کرد...

از قدیم سفر کردن یه راه اساسی برای آگاهی و دانایی بوده چون سفر، مشاهده و دیدن رو ممکن می کنه و بدون دیدن، دستیابی به واقعیت­ها و لمس حقایق خیلی سخت میشه؛ اگه نگیم غیر ممکن! امسال قرار بود یه سفر خانوادگی متفاوت رو در یکی از کشورهای اروپایی تجربه کنیم. به این نتیجه رسیدیم که پاریس شهر خوبی واسه یکی دو هفته مسافرت تابستونیه ولی متأسفانه مشکلاتی پیش اومد که مجبور شدیم قید فرانسه رو بزنیم. در عوض دو کشور دیگه رو انتخاب کردیم تا سفرمون هم تفریحی باشه و هم زیارتی. سوریه و لبنان انتخاب نهایی مون شدن.

لبنان، کشوریه که در دنیا معروف به عروس خاورمیانه هست و پایتختش یعنی بیروت، به عنوان عروس شهرهای دنیا شناخته میشه. این نشون دهنده زیبایی ها و عجایب خاص این منطقه از خاورمیانه هست. مقصد اول مون سوریه هست که بعد از سه چهار روز اقامت در این کشور به سمت لبنان حرکت می کنیم. قراره یه شب رو هم مهمون خانواده یکی از هم دانشگاهی های لبنانیم در بیروت باشیم. قول میدم این سفرم مثل سفر عمره نباشه و بعد از بازگشتم یه سفرنامه درست و حسابی از سوریه و لبنان براتون بنویسم. در بارگاه حضرت زینب (س) و حضرت سکینه (س) نایب الزیاره همه دوستان و به ویژه دوستان کنکوری مون خواهم بود. خدانگهدار...

روز جهانی چپ دستها

22 مرداد مطابق با 13 اوت روز جهانی دست چپ هاست. می خواستم این روز رو همون 22 مرداد به همه چپ دست های دنیا خصوصاً خواننده های چپ دست وبلاگم تبریک بگم ولی چون اون روز نیستم و در پست بعد خواهم گفت که چرا نیستم، می خوام پیشاپیش این کار رو انجام بدم. چپ دست ها حدود 10 درصد از جمعیت کل دنیا رو تشکیل میدن. در سال ۱۹۷۶ ‪سازمان جهانی چپ دستان شکل گرفت و روز ۱۳ ‪اوت رو روز جهانی چپ‌دست‌ها اعلام کرد. در سی سال گذشته از این روز واسه بالابردن سطح آگاهی عموم نسبت به موضوع چپ‌دستی در جهان استفاده شده و در جهانی که راست دست‌ها در اون اکثریت چشمگیری دارن، چپ دست‌ها واسه حفظ انجمن خودشون باشگاه‌ها و فروشگاه‌ها و حتی سایت‌های خاص رو در اینترنت راه اندازی کردن. علت دقیق چپ‌دستی مشخص نیست. نظریه‌های مختلف، وراثت، یادگیری و فعالیت‌های مغزی در دوران جنینی و رشد رو عامل تعیین چپ‌دستی یا راست‌دستی می‌دونن. در بحث توارث این عقیده وجود داره که راست یا چپ دستی وراثتیه و چنانچه والدین بخوان به زور اون رو تغییر بدن، ممکنه کودک به اختلالات عصبی مانند لکنت زبان دچار بشه.

از جمله صفات روان شناختی چپ دست ها میشه به هوش بالا، رهبری و سرعت بالای تفکرشون اشاره کرد. حدود 66 درصد از رئیس جمهورهای آمریكا در 30 سال گذشته چپ‌دست بوده‌اند. بیل كلیتون، جرج بوش پدر، رونالدو ریگان و جرالد فورد رؤسای جمهوری چپ‌دست بوده‌اند. باراك اوباما و جان مك‌كین هم چپ‌دست هستن. از صفات شخصیتی چپ دست ها میشه به استقلال و سازگاری شون اشاره کرد. بعضی از كارشناسان معتقدن افراد چپ‌دست كمتر وابسته‌اند، چون مجبورن با دنیایی كه واسه اونها ساخته نشده سازگاری پیدا كنن. بعضی هم معتقدن چپ‌دست‌ها به علت داشتن تمایلات استقلال‌طلبانه در برابر فشارهای اجتماعی مقاومت بیشتری دارن. از مشهورترین چپ دستان تاریخ میشه به افلاطون، ارسطو، چارلی چاپلین، آلبرت اینشتین، اسحاق نیوتن، بتهوون، باخ، لئوناردو داوینچی، میکل‌آنژ، پیکاسو، شکسپیر، نیچه، بیل گیتس، جرج مایکلو و مهاتما گاندی اشاره کرد. خلاصه اینکه پیشاپیش روز جهانی چپ دست ها رو تبریک میگم!

هایکو

نمی دونم چقدر به ادبیات علاقه دارین و با قالب های ادبی سایر زبان های دنیا آشنا هستین. می خوام در این پست براتون از «هایکو» بگم. هایکو مشهورترین قالب شعری ژاپنی در سه مصراعه که هر کدوم در زبان اصلی به ترتیب پنج، هفت و پنج مصراع دارن. هایکو خودش در اصل به معنای «بازی با شعر» هست؛ حالا فکرش رو بکنین یه نفر پیدا بشه که با این بازی، بازی کنه و اسمش رو بذاره «سِن ریو»! طبیعتاً بخش عمده ای از این هایکوهای طنزآمیز مال نویسنده های ناشناسن اما این وسط آثاری از نام آوران هم پیدا میشه؛ مثلاً از باشو، بوسون، شیکی، سوسکی و خصوصاً ایسا.

البته هایکو نوشتن به همین سادگی ها هم نیست و کلی قاعده و قانون داره که از حوصله اینجا خارجه. بد نیست چند نمونه هایکو براتون بیارم تا ببینین چقدر طنزهای ژاپنی بی مزه اند و هیچ لطیفه ای، جوک ایرانی نمیشه!

یک چتر/ آنکه عاشق تر/ خیس تر (ناشناس)

چرت می زند/ با کتابی در دست/ باوقارتر جلوه می کند (ناشناس)

بی خبر از/ نگاه خیره دزد/ خربزه های خنک (ایسا)

بر سینی شامم/ جیک جیک گنجشکی/ باران بهاری (ایسا)

با عبور مار/ کمر راست کرد/ نرم نرمک، علف (ایکدا سومیکو)

بر خیابان اصلی/ چترهای رنگارنگ/ باران پاییزی (ماریا تیرنسا)

الهم لبیک...

دلم تنگ شده... خیلی خیلی تنگ شده... برای اون روزا... برای پاکی و سادگی اون روزا... برای دلهای صاف و قشنگ تک تک بچه های کاروان... الهم لبیک...

مدینه منوره، مسجد شجره، اسفند ۸۹، کاروان سلمان فارسی، لحظات محرم شدن...

نامه های عاجزانه!

اگه بخوای دقیق بشی همه چیز از اواخر ترم شروع میشه. وقتی که نمرات درخشان، یکی یکی توی سامانه سایت دانشگاه ثبت موقت میشن و با دیدن شون برق از سرت می پره. خیلی ها در وهله اول استاد رو مقصر می دونن که چرا با اینطور نمره دادن داره ازمون انتقام می گیره. تعداد کمی هم هستن که خودشون رو مقصر می دونن؛ که چرا بیشتر نخوندن، چرا همه جزوه ها رو گذاشتن برای شب امتحان، چرا یه ترم رو الکی الکی گذروندن و... نمرات ثبت نهایی میشه و با دیدن معدل کل پایین، افسوس می خوری که چرا بیشتر تلاش نکردی. اینجاست که به خودت قول میدی از ترم بعد هر شب بشینی و درسهای همون روز رو بخونی و مرور کنی. اما بستگی به اراده ها، پایبندی به این قولها هم فرق می کنه. خیلی ها تا آخر ترم به قولی که به خودشون دادن عمل می کنن و البته خیلی بیشترها از قاعده «روز از نو و روزی از نو» پیروی می کنن.

سر جلسه امتحان هستی... هرچی سؤالات رو می خونی بیشتر گیچ میشی. خدایا آخه این چه درس مزخرفیه؟ این چه استادیه؟ این چه سؤالاتیه؟ نکنه اشتباهی اومدم سر جلسه امتحان؟ یه نگاه به اطرافت می کنی؛ ولی نه! اینا همکلاسی های خودم هستن که دارن تند و تند به سؤالات جواب میدن. حالا چیکار کنم؟... یه فکری به ذهنش خطور می کنه. اگه توی برگه امتحانی یه چند خظ برای استاد بنویسم و ازش بخوام که کمکم کنه این درس رو نیفتم حتماً به دادم می رسه. آره! استاد خوبیه... و نامه نوشتن برای استاد در برگه امتحانی شروع میشه... حالا ننویس و کی بنویس!... نمونه چنین صحنه هایی رو در دوران امتحانات به وفور در اطراف مون می بینم. نامه نوشتن های عاجزانه ای که این روزا به شدت بین دانشجوها اپیدمی شده و استادها رو حسابی کلافه کرده. دانشجویانی که در برگه امتحانی از استاد فقط تقاضای پاس شدن و دادن نمره 10 رو دارن. دلایلی هم که در توجیه درخواست از استادان مطرح میشه در نوع خودش جالبه: دیشب حالم به هم خورد، بابام توی بیمارستانه و عمل جراحی داشت و من مجبور شدم تا آخر وقت پیشش باشم، توی یه شرکت بصورت پاره وقت کار می کنم و نتونستم درس بخونم و...

استادان در مواجهه با این عریضه های دانشجویی به دو دسته تقسیم میشن: یه دسته که این کار رو زرنگ بازی دانشجوها می دونن حتی غلط املایی هم از این نامه ها می گیرن و توجهی به محتوای اون نمی کنن! دسته دوم هم استادانی هستن که فقط در برخی شرایط خاص به این نامه ها ترتیب اثر میدن. تجربه نشون داده که دانشجوها از این شیوه نمره گرفتن دست برنمی دارن و این ماجرا همچنان ادامه داره. اما همون طور که همه مون می دونیم در بسیاری مواقع، استادان نه تنها توجهی به این نامه ها ندارن بلکه شاید تنها با یه لبخند ساده یا تکان دادن سری از روی تأسف از کنار این نامه ها بی توجه میگذرن و تنها بر اساس پاسخهای سئوالات به دانشجوها نمره میدن.

خیلی از دانشجوها هم هستن که اقدام به نوشتن نامه کتبی در برگه امتحانی نمی کنن و مرحله تقاضای عاجزانه از استاد رو به بعد از ثبت نمره در سامانه و بصورت حضوری در اتاق استاد موکول می کنن. تجربه ثابت کرده که شیوه دوم نمره گرفتن بسیار تأثیر گذارتر از شیوه اوله. در شیوه دوم گرفتن حالات معصومانه و شکست خورده به خود و همچنین چرب زبانی ها و تملق هایی در وصف فضایل و اخلاقیات و دانش بی حد و حصر استاد وجود داره که این شیوه رو مؤثرتر از شیوه اول کرده. خلاصه این روزها که استادان در حال تصحیح برگه های امتحانی هستن، نمره گرفتن های دانشجویی به شیوه های مختلف همراه و همگام با دگرگونی های روزمره تغییر کرده و هر روز شاهد ترفندهای مختلفی برای نمره گرفتن از طرف آینده سازان مملکت هستیم. شاید به همین خاطره که به ما میگن دانشجو!

کنکور ارشد

به این عبارت توجه کنین: «... در این مرحله HMB یا بصورت خود به خودی حلقوی شده و اوروپورفیرینوژن 1 را می سازد و یا توسط آنزیم اوروپورفیبرینوژن 3 کوسنتاز، اوروپورفیرینوژن 3 را تولید می کند. کوپروپورفیرینوژن اکسیداز فقط بر کوپروپورفیرینوژن 3 اثر می کند لذا می توان فهمید که چرا پروتوپورفیرینوژن های نوع 1 در طبیعت وجود ندارند.» خدا وکیلی چیزی فهمیدید؟ نه، چیزی فهمیدید؟ این عبارت یه نمونه از صدها مبحث پیچیده و پرجزئیات درس بیوشیمی هست که دانشجویان تغذیه امثال من باید واسه قبولی در کنکور ارشد بخوننش. یعنی هرچی فکر می کنم نمی فهمم چرا باید همچین درسی از منابع درسی ما واسه ارشد باشه؟ آخه مگه من قراره بیوشیمی دان بشم؟ اصلاً به من چه ربطی داره که آنزیم اوروپورفیرینوزن 3 کوسنتاز چه غلطی می کنه یا چی رو به چی تبدیل می کنه؟ هزار و یه اسم پیچیده از آنزیمها و متابولیت هاشون و واکنش دهنده ها و فرآورده ها و اسامی بیماری های مرتبط با نقص آنزیمی و...

به خدا من رشته ام بیوشیمی نیست! تغذیه می خونم! چرا اون آدمای کم خردی که اون بالا نشستن و دارن به ریش من و امثال من می خندن، این چیزا حالیشون نمیشه؟ چرا 160 تا سؤال کنکور نباید تغذیه ای باشه؟ من تغذیه می خونم و بنابراین باید سؤالات کنکور ارشد من هم در مورد تغذیه باشه. ای خدا... حدود 10 ماه دیگه کنکور دارم ولی الان کلی استرس دارم! زودتر از بقیه درس خوندن واسه ارشد رو شروع کردم و الان نسبت به بقیه همکلاسی هام جلو هستم ولی باز استرس دارم. نمی دونم چرا؟ به آیین نامه های وزارتخونه هم که نمیشه اعتماد کرد. هر سال عوض میشن؛ وگرنه اگه می دونستم به واسطه جشنواره دانشجوی نمونه، از کنکور حتماً معاف میشم بی خیال می شدم ولی نمی تونم بی خیال بشم، نمی تونم به قوانین اینا اعتماد کنم و برم جلو.

خوبیه امسال اینه که تمام درسهای تئوری مون تموم شده و ترم 7 و 8 دیگه همش کارآموزیه. عملاً دیگه با دانشکده و دانشگاه کاری ندارم. سه روز میریم بیمارستان و چهار روز دیگه تعطیلیم که اون چهار روز فرصت خوبیه واسه خوندن. اگه همین طوری پیش برم تا عید تموم درسها رو یه دور می خونم و یه دور مرور می کنم و بعد از عید رو میذارم فقط واسه تست و جمع بندی. این سال آخری باید قید همه چیز رو بزنم؛ کار فرهنگی و فوق برنامه تعطیل! امسال فقط و فقط درس. می خوام همین دانشگاه خودمون قبول بشم. از همه لحاظ شرایطش عالیه و بهترین جا واسه منه. مطمئنم اگه همین طوری که اومدم جلو همین طوری هم ادامه بدم حتماً قبول میشم. ولی خب مسیر کنکور یه راه پر پیچ و خمه و دست اندازهاش هم بسیار! امیدوارم کم نیارم...

ماه رمضان و سریالهای ماورایی

بازم رسیدیم به ماه رمضان و بنابر سنت این سالها رقابت سریال های رمضانی. چهار شبکه با توپ پر وارد میدان شدن تا رقابت در شبهای گرم تابستونی داغ داغ بشه. در فاصله زمانی کوتاه هشت و نیم تا 12 شب، چهارتا سریال روی آنتن میره. ملت هم که بیشتر از 16 ساعت روزه دار بوده اند ولو میشن تا ببینن تلویزیون چه آشی براشون پخته. حالا کافیه یه جست و جویی توی خبرگزاری های مختلف داشته باشین تا در مورد مضمون هر سریال، کارگردان، بازیگران و... اطلاعات خوبی کسب کنین... خداییش این برنامه ریزی مدیران صدا و سیما رسماً منو کشته! خصوصاً در مورد سریال های ماه رمضان. چرا؟ اولاً اینکه من نمی دونم چه اجباریه که در ماه رمضان هر سال هر چهارتا شبکه حتماً باید سریال بسازن؟ اونم با این کنداکتور پخش شلوغ که از ساعت هشت و نیم شب تا 12 فقط سه ساعت و نیم فرصته و تلویزیون باید سریالهاش رو بصورت فشرده پشت سر هم قطار کنه!

آیا اصلاً مدیران صدا و سیما به این فکر می کنن که ماه رمضان فرصت بازگشت به سمت خدا و توجه بیشتر به معنویات و استفاده بهتر از برنامه های مختلف مساجد و راز و نیاز با خداست؟ آیا دقت کردن که با پخش این سریال ها عملاً به مردم اجازه استفاده از این مراسم های معنوی داده نمیشه؟ آیا بهتر نیست به جای اینکه پول ملت رو صرف ساخت چهارتا سریال کنن، دوتا سریال بسازن ولی با کیفیت و داستان جذاب؟ ثانیاً یه مشکلی که همیشه کارگردان های سریال های مناسبتی باهاش دست و پنجه نرم می کنن دیر شروع به کار کردن و در نتیجه دیر رسوندن سریال به پخشه. من نمی دونم چه اجباری وجود داره که صدا و سیما از دو ماه مونده به ماه رمضان تازه به صرافت میفته که ای بابا! یه ماه رمضانی هم در کاره و باید براش سریال بسازیم! خب چرا از پنج شش ماه قبل به فکر تولید سریال های ماه رمضانی نمیفتن تا نخوان اینقدر به کارگردان و بازیگران فشار بیاد و نتیجه اش یه سریال آبکی و بی کیفیت باشه؟

ثالثاً دست گل مدیران صدا و سیما رو باید در ماه رمضان امسال ببینین که تصمیم گرفتن هر سه سریال شبکه 1 و 2 و 3 سیما مضمون ماورایی داشته باشه! یعنی خداییش از این عجیب تر نمیشه! سریال های ماورایی بخصوص برای ماه مبارک رمضان خیلی خوب جواب میدن و آمار سالهای قبل نشون داده که بیش از 70 درصد مخاطب دارن ولی این مربوط به زمانی هست که شبکه های دیگه سریالهایی با مضامین طنز، اجتماعی و... برای پخش داشته باشن نه اینکه هر سه تا شبکه بخواد با مضامین ماورایی وارد گود بشه. نتیجه این سوء مدیریت اینه که یکی دوتا سریال در این بین دیده نمیشه یا کمتر دیده میشه و زحمات عواملشون بی نتیجه باقی می مونه. خلاصه اینکه امسال با سریال های تلویزیون باید توی ماوراء و تخیلات بچرخیم و یه دیداری با شیطان و ارواح و جهنم و بهشت و... داشته باشیم! پیشنهاد می کنم به لیست ژانرهای فیلم های تلویزیونی و سینمایی علاوه بر علمی- تخیلی، ژانر «دینی- تخیلی» هم اضافه بشه و صدا و سیمای ایران رو به عنوان ابداع کننده این ژانر در تاریخ سینما معرفی کنن! اما سریال های ماورایی امسال:

شبکه 1: «سقوط یک فرشته» به کارگردانی بهرام بهرامیان.

شبکه 2: «سی اُمین روز» به کارگردانی جواد افشار.

شبکه 3: «پنج کیلومتر تا بهشت» به کارگردانی علیرضا افخمی

* با شناختی که از علیرضا افخمی دارم احساس می کنم سریال شبکه 3 در رقابت با دوتا سریال دیگه برنده میدانه!

دیدار با یک هلال جذاب و سخت!

دیروز تعدادی از دوستان تماس گرفته بودن و در مورد وضعیت رؤیت پذیری هلال ماه مبارک رمضان در روز یکشنبه سؤال می کردن. هرساله این وضعیت رو یکی در ابتدای ماه و یکی هم در آخر ماه رمضان دارم که باید به سؤالات مختلف دوست و آشنا و... توضیح بدم که هلال قابل رؤیته یا نه. بطور خلاصه در مورد وضعیت رویت پذیری هلال در عصر امروز (یکشنبه) باید بگم اولاً با محاسباتی که من داشتم تحت هیچ شرایطی امکان رویت هلال در غروب امروز و در پهنه ی ایران با چشم غیر مسلح وجود نداره. بنابراین اگه قرار به رؤیته حتماً باید از تلسکوپ و دوربین دوچشمی استفاده کرد. ثانیاً از نظر مختصات هلال، شرایط رویت پذیری با چشم مسلح در بعد از غروب خورشید در نیمه جنوبی کشور مناسبتر از نیمه ی شمالیه. البته کار دشواری خواهد بود بخصوص که شرایط جوی هم در این فصل، رصد رو پیچیده تر میکنه.

 

ثالثاً تحت شرایطی امکان رویت هلال در روشنایی روز (بخصوص در زمانهای نزدیک به غروب خورشید) وجود داره که البته در این مورد هم داشتن شرایط مناسب جوی و آسمون عاری از ابر و گرد و غبار شانس رویت شدن هلال رو افزایش میده. بطور خلاصه احتمال رؤیت هلال در جنوب کشور با ابزار رصدی قوی وجود داره ولی با توجه به چیزایی که گفتم احتمال رؤیت ضعیفه. در کل باور من اینه که امروز تعداد گزارشهای زیادی از رویت شدن هلال نخواهیم داشت. اگه این اتفاق بیفته، کار سخت میشه و احتمال میره که روز دوشنبه یعنی فردا بعنوان یوم الشک (روز 30 شعبان) اعلام بشه. باید منتظر موند و دید چی پیش میاد. بهرحال ما امروز عصر به همراه تیم رصدی خودمون عازم ارتفاعات میشیم تا در این ماراتن نفس گیر بتونیم هلال باریک اول ماه مبارک رمضان رو ببینیم. امیدوارم موفق بشیم...

بعداً نوشت ۱: متأسفانه همون طور که پیش بینی کرده بودیم، موفق به رؤیت هلال نشدیم!

بعداً نوشت ۲: آمنه، همون دختر قربانی اسید پاشی که قبلاً در موردش نوشته بودم، امروز در لحظه قصاص، مجید رو بخشید!

تهران روی ویبره!

وقتی که قرار شد در شماره آخر باران یه پرونده درباره زلزله شهر تهران داشته باشیم هیچوقت فکر نمی کردم که مسئله اینقدر جدی باشه! هر کدوم از بچه های هیئت تحریریه سراغ یه قسمت مسئله رفتن؛ یکی دنبال آمار و ارقام مربوط به زلزله در گذشته تهران رفت، اون یکی سراغ بافت های فرسوده مناطق بیست و چندگانه شهر تهران رفت و اطلاعات مربوط به آثار تخریبی احتمالی یه زلزله 7 ریشتری رو در همه مناطق تهران جمع آوری کرد، با اساتید زمین شناسی مصاحبه کردیم و خلاصه یه پرونده جمع و جور رو در این باره تهیه کردیم. نتیجه کار رو که نگاه می کردیم وضع خیلی خطرناک تر از اون چیزی بود که تصور می کردیم.

تقریباً همه کارشناسانی که در این باره باهاشون صحبت کردیم اتفاق نظر داشتن که تهران زلزله خیزه و گسل های فعال زیادی داره. اکثراً هم پیش بینی وقوع یه زلزله 7 ریشتری رو برای تهران در آینده ای نزدیک داشتن که در صورت وقوع چنین زمین لرزه ای، حدود یک تا دو میلیون نفر در همون لحظه اول جون خودشون رو از دست میدن! فقط خدا می دونه که در صورت وقوع چنین فاجعه ای چی قراره به سر پایتخت ایران و تهران نشینان بیاد. نشریه که آماده شد اون رو برای خیلی از مراکز دولتی در اصفهان و همچنین سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان فرستادیم تا از عمق فاجعه آگاه بشن و از خواب خرگوشی بیرون بیان؛ ولی دریغ از یه بازخورد مثبت! مهم نیست... بالاخره ما در حد خودمون وظیفه مون رو انجام دادیم. حداقل در آینده نزد مردم مقصر نخواهیم بود که چرا یه تریبونی مثل باران داشتیم و خطر وقوع چنین فاجعه ای رو گوشزد نکردیم.

نقدی بر نابرده رنج

بالاخره «نابرده رنج...» به پایان رسید. سریالی که مردم رو هر شب ساعت ۱۱ کنار هم می نشوند تا داستان اسد و عماد و گنج شون رو به تصویر بکشه، سه شنبه شب بعد از حدود یه ماه به پایان رسید... اسد و عماد دو دوست خلافكار هستن كه دست تقدير اونا رو به جبهه و منطقه جنگي مي‌كشونه. اونا به جبهه مي‌رسن در حالي ‌كه اصلاً نيت‌شون اين نبوده كه به عنوان رزمنده به جبهه برن. اونا در اين مسير قرار گرفته‌اند تا به گنجي برسن كه پدر اسد، محل اونو بعد از مرگش به پسرش گفته... همه اين ماجراها كافيه كه یه داستان پرتعليق شكل بگیره كه براساس موقعيت‌هاي مختلف، شخصيت‌ها رو پيش مي‌بره. آدم‌ها در موقعيت‌هايي قرار مي‌گيرن كه اونو دوست ندارن يا انتخاب نكرده‌اند، اما مجبورن اون شرايط و موقعيت رو تحمل كنن و همين موقعيت‌هاي غيرانتخابيه كه ماجراها رو شكل ميده و در برخي از موارد به داستان یه شکل كمدي ميده.

از اين روش فيلمنامه‌نويسي چندين سال پيش كمال تبريزي در فيلم «ليلي با من است» بيشترين بهره رو برد؛ صادق كه تصويربردار تلويزيونه واسه دريافت وام مجبور ميشه به جبهه بره. او از جنگ به شدت مي‌ترسه، اما یه سری حوادث اتفاقي صادق رو قدم به قدم به خط مقدم نزديك‌تر مي‌كنن... همين اتفاق حالا واسه اسد و عماد در سريال «نابرده رنج» در حال رخ دادنه، عماد و اسد مي‌خوان به گنج برسن، اما اتفاقاتي اونا رو درگير جنگ مي‌كنه. حتي كار به جايي مي‌رسه كه اسد كه اصلاً كار با تفنگ رو هم بلد نيست در شرايطي مجبور ميشه، پشت تيربار بشینه و چنان قهرمانانه بجنگه كه منافقان رو به عقب‌نشيني وادار كنه. همين تصميم و عملكرد از روي اجبار اسد از او واسه همه فرماند‌هاني كه وصف مبارزه اش رو شنيدن، قهرمان مي‌سازه. همين اتفاق در فيلم «ليلي با من است»، واسه صادق هم افتاد. او بدون اين‌ كه بخواد، آر.پي‌.جي به دست گرفت و تانك‌هاي دشمن رو نابود كرد و خودش هم مجروح شد و مانند يه قهرمان به پشت جبهه برگشت. اسد هم داره به همون راهي ميره كه صادق رفت.

البته اگه كمال تبريزي در «ليلي با من است» صادق رو در ذهنيات خود او با ترس از جبهه روبه‌رو كرده بود، علیرضا بذرافشان (کارگردان سریال) در «نابرده رنج»، عماد رو كنار اسد قرار داده تا اين چالش‌ها رو بيروني‌تر كنه. اسد، روان و نيتي پاك‌تر از عماد داره. درسته كه او به نوعي خلافكاره و زندان رو هم تجربه كرده، اما در مقابل عماد هنوز رگه‌هايي از انسانيت، نوع‌دوستي و وطن‌دوستي در وجودش ديده ميشه و به همين دليله كه در بيشتر اوقات زماني كه بايد تصميم بگيره، ابتدا شك مي‌كنه و بعد هم با تشويق‌ها و وسوسه‌هاي عماده كه به راهي ميره كه او خواسته. نقش اسد رو كامبيز ديرباز بازي مي‌كنه. بازيگري كه تلاش كرده بنا به شخصيتي كه اسد داره، وجه كودكي و پاكي ضمير اسد رو به نمايش بذاره. از همين‌ جاي داستان ميشه فهميد كه اسد قراره به رزمنده‌اي معتقد تبديل بشه و در انتهاي سريال هم به شهادت برسه. «نابرده رنج» در روايت خود از فيلم سینمایی اخراجی ها هم وام گرفته. در «اخراجي‌ها» هم مجيد سوزوكي (كامبيز ديرباز) با گروهي از اوباش، خلاف تمايل خودشون و بر اثر اتفاقاتي راهي جبهه ميشن و اونجاست كه رودرروي حوادث و جريان‌هايي قرار مي‌گيرن و در نهايت همه اونا متحول ميشن و مجيد هم به شهادت مي‌رسه.

شكل ديگه ای از همين اتفاقات و جريان تحول رو در سريال «نابرده رنج» و شخصيت اسد ميشه ديد. شايد اگه بذرافشان واسه نقش اسد بازيگر ديگه ای بجز ديرباز رو انتخاب مي‌كرد اين شباهت‌ها هم كمتر به چشم مي‌اومد؛ اما همه اينها دست به دست هم دادهن تا «نابرده رنج» به سريالي تبديل بشه كه نشانه‌هاي آشناي زيادي واسه مخاطب داره و كارگردان كه يكي از نويسندگان فيلمنامه هم هست، تلاش نكرده كه از ذهن مخاطب، آشنازدايي كنه. اما با همه اينها «نابرده رنج» در بخش‌هاي غيرجنگي و در بخش شهري، داستان خودش رو حرفه‌اي‌تر و منسجم‌تر روايت كرده و در اصل همين بخش هم هست كه داستان رو نگه‌‌داشته و مخاطب رو تشويق كرده تا «نابرده رنج» رو پيگيري كنه. اسد، خرده‌فروش و گاهي هم جواني هست كه در زمان جنگ كالا قاچاق مي‌كنه. او به همين دليل دستگير و زنداني ميشه، اما به كمك عماد و راهي كه او طراحي كرده از زندان فرار مي‌كنه. اينجاست كه يك كارآ‌گاه پليس كه جابر نام داره وارد قصه ميشه تا اسد رو دستگير كنه، اما آشنايي جابر با خانواده اسد و مادر و خواهرش شرايطي رو به وجود مياره كه جابر به خواهر اسد، مرضيه علاقه‌مند ميشه و شرايط جوري كنار هم چيده ميشن كه جابر خواهر و مادر اسد رو كه در كوچه و خيابان آواره شده‌اند به خونه مادرش یعنی طلا خانم مي‌بره.

بخشي از داستان «نابرده رنج» در شهر مي‌گذره و بخشي از اون در جبهه. بخش‌هاي جبهه و اتفاقات اونجا واسه مخاطبان مرد سريال جذابه؛ چون اونها با مراودات مردانه اين بخش آشنا هستن و ‌شرايط رو مي‌شناسن، اما در بخش شهري داستان مادر و خواهري كه از برادر و فرزند خودش دفاع مي‌كنن و مي‌خوان ثابت كنن كه او بي‌گناهه واسه مخاطبان خانم جذابه بخصوص اين‌ كه اين بخش با چاشني عشق و عاشقي هم همراه باشه. سريال «نابرده رنج» با همه ضعف‌ها و قوت‌هايي كه داشت يكي از آثار پرزحمتي بود كه تلويزيون واسه ساخت اون‌ هزينه مالي و انساني زيادي پرداخت كرد. داستان سريال در زمان جنگ و در دهه 60 اتفاق میفته. فضاي شهرها از اون سال‌ها تا به امروز كاملاً تغيير كرده و بازسازي اونا هم بسيار زمانبره و هم هزينه زيادي مي‌طلبه. در «نابرده رنج» فضاهاي شهري دهه 60 به خوبي به نمايش دراومد و اين نشون میده كه تيم سازنده و بخصوص طراح صحنه و دستيارانش با دقت، ظرايف رو پيگيري و اجرا ‌كرده‌‌اند.

همه راضی از این بازی!

تازگی ها دوتا خبر مشابه شنیدم که فرق زیادی (چه در محتوا و چه هدف) با هم نداشتن و احتمالاً فقط تقسیم کار اجرایی ایجاب کرده بود که یکی رو رئیس جمهور اعلام کنه و اون یکی رو وزیر آموزش و پرورش. اولی رو عده بیشتری شنیدن؛ رئیس جمهور اعلام کرد که ظرفیت پذیرش دانشجوی دکترا تقریباً دو برابر بشه، یعنی 10 هزار نفر به جای حدود 5 هزارتا. دومی رو فقط بعضی ها شنیدن؛ خبری رو که در اون وزیر آموزش و پرورش اعلام کرد امسال دبیرستان های استعدادهای درخشان (همون سمپاد سابق) دو برابر ظرفیت همیشگی شون دانش آموز بگیرن. بیایین فکر کنیم که با رخ دادن این دو فرمایش چه اتفاقی میفته. کلاس های یه دبیرستان که گنجایش مشخصی دارن؛ نه میشه مثل توی اتوبوس بچه ها رو فشرده تر کرد و نه میشه معلم ها رو گذاشت روی دستگاه زیراکس و تکثیرشون کرد. به ناچار یه مدرسه معمولی رو با یه تغییر جزئی تبدیل به یه مدرسه استعدادهای درخشان می کنن. چه تغییری؟ یک تغییر ساده در تابلوی سر در مدرسه، همین!

چه لزومی داره یه معلم، اصول رفتار و تدریس به استعدادهای درخشان رو بدونه یا یه آزمایشگاه یا کتابخونه تجهیز شه؟ دوره دکترا هم به همین منوال؛ استاد خوب که تعدادش زیاد نمیشه. حالا به جای اینکه دوتا دانشجوی خبره داشته باشه، چهارتا دانشجوی معمولی داره. به جای اینکه برای هر کدوم سه ساعت وقت بذاره، یه ساعت وقت میذاره (اون دو ساعت اضافی رو هم صرف تمدد اعصاب می کنه!) و به جای اینکه روی دو موضوع مهم و اساسی واسه رساله دکترا کار کنه، روی چهار موضوع کلی و دهن پر کن و دم دستی کار می کنه. جالب اینجاست که در این معامله هیچ کس به نظر ناراضی نیست. دانش آموزها و دانشجوها خوشحالن که قبول شده اند، مدرسه معمولی خوشحاله که عنوان استعدادهای درخشان رفته روی سردرش، استاد خوشحاله که واسه همون مقدار ساعت کار، به جای حق الزحمه دو رساله دکترا، حق الزحمه چهارتا رو می گیره. عدد نخبه ها و رساله های مثلاً علمی در کشور بیشتر میشه و خلاصه... همه راضی از این بازی! اینجور وقت ها هی با خودم فکر می کنم لابد یه بیماری یا مرضی دارم که وقتی همه راضین، من هی حرص و غصه نوش جان می کنم! ولی خداییش تا به حال به این موضوع فکر کردیم که با این سیاست های غلط داریم به کجا میریم؟

نقدی بر ورود آقایان ممنوع

تقریباً هر كسی كه تعدادی فیلم خوب در زندگیش دیده، می‌دونه هر فیلم خوبی الزاماً یه قصه خوب داره. قصه خوب هم اونی نیست كه پرماجرا یا مبهوت‌كننده باشه. در واقع مهارت فیلمنامه‌نویسه كه می‌تونه یه قصه رو در قالب یه فیلمنامه بریزه و مهم‌ترین قاعده و اصل یه اثر قابل توجه رو پایه ریزی کنه. فیلمنامه ورود آقایان ممنوع، نوشته پیمان قاسمخانی هست؛ كسی كه پیش از این هم استعداد و هنر خودش رو در نگارش كمدی‌های سینما و تلویزیون مثل فیلم سینمایی های مارمولک و سنپطرزبورگ و سریال شبهای برره نشون داده و پس از سال‌ها، با این فیلم بار دیگه به سینما بازگشته. من در این نقد کوتاه می خوام فقط به سه نكته پیشرفت ماجرا، شخصیت‌پردازی و دیالوگ‌نویسی اشاره کنم. در بخش اول، مهم‌ترین نكته اینه كه چطور میشه به تماشاگر یه فیلم درباره قصه و آدم‌ها اطلاع‌رسانی كرد. توی این فیلم، نویسنده با نمایش یه وضعیت غیرعادی از یه مدرسه و مدیر خل‌وضعش كه اجازه نمیده هیچ مردی به وارد مدرسه بشه، خود به خود در حال ایجاد ذهنیتی در تماشاگره كه حدس بزنه این روند تا كی ادامه پیدا می کنه.

اتفاق مهم در همون دقایق ابتدایی میفته و متوجه میشیم یكی از آموزگاران در آستانه المپیاد شیمی، قادر به ادامه فعالیتش نیست و حالا مدیر مردستیز مجبوره از اصول خودش تخطی كنه و حضور یه معلم مرد رو بپذیره. این بهترین مدخل واسه ورود به یك كمدی‌رمانتیك عامه‌پسنده. همون طور كه می‌دونین در فیلم‌هایی از این دست، غالباً دوستی و عشق میان دو فرد ناهمگون ایجاد میشه؛ بنابراین تماشاگر حق داره واسه شخصیت‌ها چنین سرنوشتی رو انتظار داشته باشه، اما دوستانی كه ورود آقایان ممنوع رو دیده‌اند خوب می‌دونن اواخر فیلمنامه، نویسنده طی یه پیچ عجیب و غافلگیركننده، قصه رو به سمت‌وسوی دیگه ای می‌بره كه كمتر كسی پیش‌بینیش رو می‌كنه. از نظر شخصیت‌پردازی، این فیلم یك نمونه خوبه. خوب از این نظر كه با ساده‌ترین ترفندها، شخصیت‌ها رو به تماشاگرش معرفی می‌كنه. هركدوم از آدم‌های اصلی، یه ویژگی برجسته دارن؛ مثلاً مدیر قاطعه، معلم متزلزله، بچه‌ها باهوش و زیركند و دكتر، رند و بی‌حیاست.

این ویژگی‌های غالب، نقش خیلی تعیین‌كننده‌ای در موقعیت‌های آینده دارن. مدیر قربانی همون قاطعیتش میشه، معلم جسارت پیدا می‌كنه، بچه‌ها یاد می‌گیرن كه چطوری میشه موانع رو از پیش‌رو برداشت و دكتر هم رفته‌رفته با این واقعیت مواجه میشه كه رندی و بی‌حیایی‌اش همیشه نمی‌تونه اون رو ممتازتر از بقیه نشان بده. بازی با این ایده‌ها، یكی از اصلی‌ترین درونمایه‌های فیلمنامه ورود آقایان ممنوع هست. اما درباره دیالوگ‌نویسی فیلم باید به این نکته اشاره کرد كه اولاً جنس حرف زدن آدم‌ها بر اساس سواد، میزان شعور، طبقه و قشرشونه و دوم این‌كه نوع جمله‌ها و تكه‌پرانی‌هاشون كاملاً در خدمت دو ویژگی قبلی فیلمنامه هست؛ یعنی هم كمك می‌كنه به پیشرفت ماجرا و هم برخاسته از شخصیت‌شون و كاملاً منطبق با اونه. حالا پس از دیدن فیلم «اسپاگتی در هشت دقیقه» و سریال «مسافران» و فیلم «پسر آدم، دختر حوا» میشه گفت رامبد جوان در عرصه كارگردانی به حدی از رشد دست یافته كه فیلمی در اندازه ورود آقایان ممنوع بسازه.

یكی از خصوصیات قابل اشاره جوان توی كارگردانی، هدایت دقیق بازیگرانش هست. در فیلم‌ها و سریال‌های او كمتر دیده‌ایم بازیگران اجراهای ضعیفی داشته باشن و شاید دلیل اصلیش برگرده به این‌كه رامبد جوان خودش یه بازیگر باتجربه هست. رامبد جوان تاكنون بیشتر زمان حرفه‌ایش رو روی كارهای كمدی گذاشته و اساساً به عنوان یه كمدی‌ساز نام‌آشنا شناخته میشه. كمدی هم امكان میده او با تماشاگران بیشتر ارتباط داشته باشه و زمینه‌ایه برای این‌كه در حوزه تخصصیش فعالیت كنه. در این مدت، برخی معتقد بودن كه كمدی‌ساز بودن رامبد جوان، نوعی توقف در مسیر حرفه‌ایشه و بهتره که گونه‌های دیگه سینمایی رو امتحان كنه. البته این حرف چندان اعتباری نداره، چون فیلمسازان بزرگی مثل بلیك ادواردز یا وودی آلن بوده و هستن كه ارج و اعتبارشون رو از كمدی به دست آورده‌اند. شاید بهتر باشه این جمله را اینطوری بگیم كه خوبه رامبد جوان گونه‌های دیگر كمدی‌سازی رو هم تجربه كنه. كمدی ژانر گسترده‌ایه كه زیرگونه‌های زیادی داره و حالا كه جوان مسیر روبه‌رشدی رو در كارنامه‌اش طی می‌كنه، با خیال آسوده‌تری می‌تونه به شیوه‌های دیگه كمدی هم نزدیك بشه.

برگردیم به فیلم و ببینیم جوان در موفقیت ورود آقایان ممنوع، چقدر سهم داشته. اول از همه باید از تبحر و مهارت او در كارگردانی صحنه‌های شلوغ یاد كرد. بردن دوربین به داخل یك مدرسه و هدایت همه بازیگران و نابازیگران حاضر در صحنه، واقعاً كار دشواریه كه رامبد جوان خیلی خوب از عهده اون براومده. همچنین باید از وسواسش در انتخاب لوكیشن‌ها گفت كه برخلاف روال رایج سینمای ایران، مثلاً واسه نشون دادن یه بیمارستان به ساده‌ترین مكان‌ها متوسل نمی‌شه و لوكیشنی دقیق رو انتخاب می‌كنه تا فیلمش هر چه باورپذیرتر از كار دربیاد. كمتر كسی فكر می‌كرد رامبد جوان نقش اصلی فیلمش رو به ویشكا آسایش بسپاره. این بازیگر كه زمانی به خاطر حضورش در سریال داوود میرباقری مطرح شد، پس از اون دیگه نتونست قابلیت‌های خودش رو در سینما به نمایش بذاره و بیشتر فیلم‌ها و سریال‌هاش رو آثاری ضعیف و دم‌دستی تشكیل دادن. اما انتخاب او، هم به دلیل خصوصیات ظاهری و فیزیكیش و هم براساس شناخت رامبد جوان از قابلیت‌های بازیگریش كمك بسیاری به جذابیت نقش مدیر كرد. او در بیشتر دقایق فیلم زیر گریم سنگین، بازی موفقی از خودش به نمایش میذاره و با تجربه كمی كه در ایفای نقش‌های كمدی داره، جلوی بازیگر كاركشته‌ای مثل رضا عطاران كم نمیاره و پابه‌پای او تا پایان فیلم پیش میره. عطاران هم در عرصه كمدی به درجه‌ای از آگاهی‌ رسیده كه كمتر از اینها رو ازش انتظار نداشته باشیم. در كنار اینها بازیگران مكمل فیلم هم با وجود زمان محدودشون، نقش‌آفرینی‌های قابل قبولی دارن. مانی حقیقی، پگاه آهنگرانی، ستاره پسیانی، بهاره رهنما و... برای نقش‌هایی كه ایفا می‌كنن، بهترین انتخاب بوده‌اند.

توفیق اجباری

خداییش این داستان «سربازی» تو مملکت ما هم حکایت غریبیه ها! وقتی چشم باز می کنی می بینی بیست سالت شده، باید یا کنکور قبول شی و بری دانشگاه یا عزم، جزم کنی و آماده دو سال وقت تلف کردن توی پادگان های مختلف شی. جالب اینه که مسئولان عزیز، هر روز قوانین جدیدتر و در عین حال عجیب تری هم در این باره وضع می کنن؛ مدتش رو زیاد و کم می کنن، سن اعزام به خدمت رو تغییر میدن، شرایط اعزام رو سخت تر و آسون تر می کنن و... خلاصه ماجرای سربازی یه کابوسیه که حتی اگه دکتری هم بگیری، دست از سرت برنمیداره و حتماً باید این دو سال از عمرت رو یه جورایی تلف کنی؛ حالا به شکلهای مختلف.

از وقتی که فهمیدم شرایط معافیت از سربازی رو دارم افتادم دنبال کارهاش. هزار و یه مدرک مختلف و رنگارنگ رو باید جور می کردم. مدارک به کنار، اندازه دو سال سربازی از این اداره به اون اداره رفتم تا بالاخره مهر جناب سرهنگ پای برگه معافیت ما خورد. بعدش هم گفتن کارت معافیت رو براتون پست می کنیم. یعنی از اون روز تا به حال هرکس زنگ آیفون رو می زد، مثل قرقی می پریدم دم در خونه، شاید که مأمور پست باشه. بالاخره این انتظار لعنتی به سر رسید و امروز، مأمور پست کارت زرد رنگ معافیت رو داخل یه پاکت سازمان نظام وظیفه تحویل ما داد. آی حال کردم... آی حال کردم که نگو. دیگه از این بابت نگرانی ندارم. خداییش امروزه توی این جامعه دو سال هم از زندگیت بیفتی جلو، خودش خیلیه! ما که همیشه از زندگی عقب بودیم، بذار این یه بار بیفتیم جلو! عطای حرفایی مثل سربازی، آدم رو مرد می کنه، خاطرات دوران سربازی بهترین خاطرات زندگی آدم رو تشکیل میده و... رو هم به لقاش بخشیدم!

یه قلم عجیب

نمیدونم با ابزار edydropper تو فتوشاپ کار کردین یا نه؟ با این ابزار می تونین یه رنگی رو از روی تصویر انتخاب کنین بعدش همون رو به جای دیگه ای از تصویر منتقلش کنین و همرنگش کنین. اینطوری می تونین تصاویر رو روتوش کنین یا اگه رنگ یه قسمت رفته، با استفاده از رنگ خونه های مجاور بازسازیش کنین.

حالا یه طراح کره ای به اسم «جینسو پارک» یه قلمی طراحی کرده که همین کارو تو دنیای واقعی میکنه. این قلم رنگ طبیعتی که باهاش در تماسه رو اسکن میکنه و فورا برای طراحی استفاده می کنه. نحوه کارشم اینطوریه که سنسور رنگ، اون رو تشخیص میده و با رنگهای ذخیره شده در حافظه اش مطابقت میده، حتی در صورت لزوم رنگهای موجود با همدیگه ترکیب میشن تا رنگ اسکن شده رو تشخیص و بلافاصله در نقاشی استفاده کنن. عجیبه، نه؟