صدا و سیمایی که فرزندانش را می‌خورد!

یه زمانی ورینو (خطیب زبردست فرانسوی) با دیدن کشتارها و تندروی‌های گروه‌های انقلابی در انقلاب کبیر فرانسه گفت: «انقلاب فرزندانش را می‌خورد!» منظورش این بود که در سالهای پس از پیروزی هر انقلابی، تعداد زیادی از افراد سرشناس و مؤثر که در پیروزی انقلاب نقش داشتن، به بهانه‌های متعدد و طی فرآیند تصفیۀ انقلابی از صحنۀ سیاسی کشور حذف میشن. حالا سالهاست که این جمله به یه گزارۀ معروف در ادبیات سیاسی جهان و بخصوص کشور ما تبدیل شده و نمونه‌های متعددش رو بارها دیده‌ایم. با یه کم دقت میشه این جمله رو به صدا و سیما هم تعمیم داد و گفت: «صدا و سیما فرزندانش را می‌خورد!»بارها شده که اقبال مردم به برنامه‌های تلویزیونی بواسطۀ بازی‌های درخشان بازیگران و اجراهای بی‌نظیر بعضی مجری‌ها بیشتر شده، اما این چهره‌ها بطور ناگهانی و به بهانه‌های واهی ممنوع التصویر شده‌اند! موضوعی که گاهی دامنگیر چهره‌های سیاسی و فرهنگی هم شده.

ممنوعیت حضور چهره‌ها در رسانۀ ملی موضوعیه که هیچوقت رسماً اعلام و رسانه‌ای نمیشه. حتی برخی از این ممنوع‌ التصویری‌ها قالب ابلاغیه رسمی هم پیدا نمی‌کنن، بلکه به صورت شفاهی بین مدیران رادیو و تلویزیون و تهیه‌کننده‌ها و کارگردان‌ها رد و بدل میشن. این ممنوعیت‌ها هر چند زیاد هستن ولی غالباً دوره‌های کوتاهی دارن و با رایزنی‌هایی که صورت می‌گیره، رفع و رجوع میشن. در این بین، موضوع ممنوع التصویر شدن مجری‌های معروف به شکل علنی‌تری در رسانه‌ها و سایتهای خبری دنبال میشه و در موارد زیادی، چنین خبرهایی حتی تیتر یک مطبوعات و خبرگزاری‌ها هم میشن. توی این پست قراره که به 4 تا از این مجری‌های معروف اشاره کنیم و دلیل ممنوع التصویر بودن‌شون رو بررسی کنیم. البته به علت جلوگیری از طولانی شدن متن، از پرداختن به داستان ممنوع التصویر شدن مجری‌هایی مثل فرزاد جمشیدی، ژیلا صادقی، آزاده نامداری و... پرهیز می‌کنیم.

فرزاد حسنی

فرزاد حسنی از همون ابتدا با جسارت و لهجۀ صريح وارد تلويزيون شد و به همين دليل هم خيلی زود هواداران و مخالفان زيادی پيدا كرد. با برنامه كوله پشتی كه روزهای گرم تابستون از شبکۀ 3 روی آنتن می‌رفت، به شهرت رسيد. هنوز خیلی‌ها معتقدن که زنده شدن لیلة الرغائب (شب آرزوها) از ابداعات حسنی در زمان اجرای برنامۀ کوله پشتی بود.

ولی از قديم گفته‌اند: «زبان سرخ سر سبز دهد بر باد!» همون يه برنامۀ كوله پشتي كه فرزاد حسنی مقابل سردار رادان (فرماندۀ نيروی انتظامی تهران)ايستاد و به شكل بی‌سابقه‌ای روی آنتن زندۀ تلويزيون، برخورد مأموران انتظامی‌ با مردم رو در مقابل فرمانده‌شون به چالش كشيد، خيلی‌ها مطمئن بودن عاقبت خوبی در انتظار حسنی نخواهد بود. او يه سری خط قرمزها رو شكسته بود و اين باعث شد که تلويزيون هم به دنبال دردسر برای خودش نگرده. تا سال پيش حسنی نيم‌بند در تلويزيون حضور داشت و سالی يه بار در ويژه برنامه‌های نوروزی شبكۀ 3 به اجرا می‌پرداخت، اما از زماني كه علی ضيا رو شد، ديگه اون فرصت هم ازش گرفته شد. در اين مدت حسنی بيشتر به كارهای راديوييش مشغول بود و بازيگري در چندتا فیلم سینمایی رو هم تجربه کرد.

رضا رشیدپور

مدت‌ها طول كشيد تا رضا رشيد‌پور از جک گفتن در آيتم‌های صبح بخير ايران جدا بشه و به عنوان يه مجری خودش رو در تلويزيون مطرح كنه. او با سری برنامه‌های«شیشه‌ای» به اوج شهرت رسيد. رشيد‌پور در سه‌گانۀ «عبور شيشه‌اي»، «شب شيشه‌اي» و«مثلث شيشه‌اي» تقريباً تمام سوپراستارهای سينما و چهره‌هايی رو كه تا به حال حتی يه بار پاشون به تلويزيون باز نشده بود، به برنامه‌اش آورد و به واسطۀ حضور اونا مشهور شد. در اوسط کار برنامۀ مثلث شیشه‌ای، ناگهان پخش اين برنامه متوقف شد. همون موقع دليل اين مسئله رو نماد برنامه مثلث شيشه‌اي و شبيه بودنش به نماد فراماسونرها دونستن! البته يه سری صحبت‌های مهمانان برنامه روی آنتن زنده و ناتواني رشيدپور در كنترل اونا هم مزيد بر علت شد.

رشیدپور بعد از مثلث شیشه‌ای، مدتی اجرای برنامۀ «زنده رود» رو که صبحهای جمعه از شبکۀ اصفهان پخش می‌شد، برعهده داشت. او بعد از جدا شدن از تلويزيون سعی كرد خودش رو در زمینۀ بازيگری آزمایش کنه كه نتيجه‌اش حضور در چندتا فیلم سینمایی بود. حضور جنجاليش در شبكۀ ايرانيان و همچنین ساخت كليپ‌هاي متعدد و قرار دادن اونا روی يوتيوب از کارهای دیگۀ رشيدپور در سال‌هاي اخير بوده. او به تازگي مدير شبكۀ تلويزيونی پرسپوليس شده و در بزرگترین میتینگ آقای حسن روحانی، نقش مجری رو برعهده داشت.

محمد حسینی

از زمانی كه شبكۀ تهران شروع به كار كرد، محمد حسینی به عنوان يكي از مجريان ثابت اين شبكه كارش رو شروع كرد، اما با حضورش در «مسابقۀ بزرگ» در كنار سيد كاظم احمدزاده، بيش از پيش واسۀ مخاطبان شناخته شد. حركات عجيب و غريبش جلوی دوربين، شوخی‌هاي منحصر به فردش با احمد زاده و ترانه‌هايی كه در اين مسابقه اجرا می‌كرد، همگی در كنار هم باعث شهرت و محبوبيتش شد. هنوز که هنوزه خیلی‌ها مسابقۀ «سیمرغ» رو با اجرای حسینی به یاد دارن. آخرین برنامه‌ای که در اون نقش مجری رو داشت، «محلۀ بنده نواز» بود. بعد از پایان این برنامه، حسینی بطور ناگهانی ممنوع التصویر شد و هیچ‌گاه در مورد علت این امر، توضیحی از سوی صدا و سیما داده نشد.

همون زمان شايعاتی دربارۀ افتتاح بنگاه معاملات ملكیش در قبرس شنيده شد و بعدها مشخص شد كه در اونجا پناهنده شده.حسینی مدتیه که در یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای علیه مسئولان کشور موضع گیری می‌کنه.بدون شک اگه صدا و سیما به دور از رویکردهای بسته و افراطی، اجازه می‌داد حسینی به کارش در تلویزیون ادامه بده، علاوه بر اینکه خاطرات خوش مسابقاتی مثل سیمرغ در ذهن مردم زنده می‌شد، یه نفر دیگه از جوون‌های با استعداد این ممکلت در حوزۀ اجرا به جمع مخالفین نظام اضافه نمی‌شد.

جواد یحیوی

یه جوون لاغر و تركه‌ای كه خيلی صريح و راحت حرف می‌زد و بی‌مهابا سوالاتش رو از مهمونای برنامه‌اش می‌پرسيد. حالا فرقي نمی‌کرد مهمون برنامه حاج آقا قرائتی باشه يا عطا‌ءالله مهاجراني (وزير فرهنگ و ارشاد دولت اصلاحات). اين جوون لاغر و خوش صحبت كسی نبود جز جواد يحيوی. مجری متفاوتی كه علاوه بر راحت حرف زدن، جلوی دوربين هم راحت بود؛ به قدری كه حتی اگه ترجيح می‌داد كوسن روی مبل رو برداره و روی زمين بذاره و روش بشینه و برنامه‌اش رو اجرا كنه، اين كار رو می‌كرد. او با اجرای متفاوت برنامۀ تابستونی «طعم آفتاب» كه بعد از ظهرها از شبكۀ تهران پخش می‌شد، تونست یه سبک تازه در اجرای برنامه‌های تلويزيونی از خودش به جا بذاره و به اوج شهرت و محبوبيت برسه.

خيلیا معتقدن عادل فردوسی‌پور، فرزاد حسنی، احسان عليخاني و... با الهام از نوع اجرای یحیوی به مجريانی جسور تبديل شدن. یحیوی با اينكه مجری جريان‌سازی بود اما در ادامه نتونست موفقيت «طعم آفتاب» رو تكرار كنه. او در اواخر كارش به اجراي مسابقات زندۀ تلفنی رسيد. پشتيباني از آقای موسوی در انتخابات رياست‌جمهوری سال 88 و حضور مستمر در ميتينگ‌های ايشون باعث شد تا مسئولين تلويزيون او رو از حضور در برنامه‌های اين رسانه محروم كنن. در این مدت جواد یحیوی به بازیگری پرداخت و بازی چشمگیری در فصل دوم سریال «قلب یخی» از خودش نشون داد.

نقدی بر گذشته

«گذشته» یه فيلم طولانيه. مدت زمانش از فيلم‌های ديگۀ فرهادی بیشتره و به همون اندازه، ميزان گنجانده شدن اطلاعات و جزييات در اون بيشتره. جزيياتی که می‌تونن بُعد معماگونه بودن داستان رو چند برابر کنن. آخرين فيلم فرهادی به خودی خود فيلم قابل تأملیه که تمام مؤلفه‌های سينمای اين کارگردان صاحب سبک رو هم در خودش گنجانده. در نگاه اول، بنای فيلم آخر فرهادی مثل آثار قبلیش بر روابط انسانی مربوط به قشر متوسط جامعه بنا نهاده شده. فيلم مانند فيلم‌های دیگۀ فرهادی با نشانه‌ها شروع میشه؛ نشانه‌هايی که در ابتدا آنچنان مهم به نظر نمی‌رسن و شايد از نظر بگذرن، اما مخاطبی که با شيوۀ فيلمسازیش آشنا هست می‌دونه که بايد تمام جزييات ظريف و حساب شدۀ کار رو در ذهن بسپاره تا در هنگام آشکار شدن کاربرد اونا در شکل گيری روايت، به اهميت‌شون پی ببره.

اگه بخوايم به صورت خطی روايت فیلم رو تعريف کنيم، ميشه اين شکلی گفت که ملاقات احمد (علی مصفا) با همسر سابقش ماری (برنيس بژو) که با مرد ديگه‌ای زندگی می‌کنه، قراره داستان اصلی فيلم رو شکل بده، اما همين روايت خطی و ساده، پر از نشانه‌هاییه که تأثيرات معنايي، دراماتيک و روانشناسانۀ خودش رو در سراسر داستان فيلم گسترش میدن. در ابتدا باران شديد و حرکت تند برف پاک کن بر شيشۀ اتومبيلي که ماری میگه از دوستی قرض گرفته و بعداً متوجه میشیم که ماشين سميره، دلالت بر اين داره که محو کردن و به فراموشی سپردن گذشته یه امر محال و غيرممکنه. همون طور که قدرت برف پاک کن نمی‌تونه مانع پر شدن شيشه از قطرات باران بشه، واقعياتی که در گذشتۀ زندگی انسان اتفاق افتاده‌اند هم پاک شدنی و فراموش شدنی نيستن و در زمان مقتضی، خودشون رو نشون میدن. چنين نشانۀ ساده و در ظاهر بی اهميتی، به مخاطب هشدار میده که با فيلم ساده انگارانه‌ای رو به رو نيست و بايد خودش رو آمادۀ رويدادهای دیگه بکنه. در ادامه، در صحنه‌ای که ماری از ماشين پياده شده تا دخترش لوسی رو در مدرسه پيدا کنه، احمد ناچار میشه دنده عقب بگيره و تصوير به همراه او به عقب ميره. اين امر نشون میده که قراره به عقب برگردیم و اين بازگشت به عقب آنچنان درگيرمون می‌کنه که حال رو از ياد می‌بريم و دستخوش اتفاقاتی در گذشته ميشیم که ممکنه خیلی تلخ و گزنده باشن.

روايت با بهره گيری از جزييات کوچک و طرح داستانک‌ها و کنش‌هاي خیلی نامحسوس قصد داره پله پله خودش رو به نقطۀ بحران اصلی نزديک کنه. به عبارتی روايت در خدمت رسيدن به نقطه بحرانه؛ بحرانی که برخلاف درام‌های کلاسيک هرگز به وضوح، حل و فصل نميشه. همون طور که توی «درباره الي» مسئلۀ غرق شدن دختر جوان در سايۀ حقيقتی قرار می‌گیره که نامزد او می‌خواد از زبان زن اصلی داستان بشنوه و در «جدايي نادر از سيمين» کشمکش‌ها و درخواست طلاق نادر و سيمين در هياهوی رويدادهايی که بعد از تهمت دزدی و رسوايی‌هایی که بعد از اون واسۀ نادر و سيمين و دخترشون به وجود ميان گم ميشه، در «گذشته» هم احمد، شخصيتی که به نظر می‌رسه قراره زندگیش و رابطه‌اش با ماری روايت رو به پيش ببره، در نيمۀ داستان به فراموشی سپرده ميشه و حتی رابطۀ خود ماری و سمير هم در سايۀ خودکشی مشکوک همسر مرد قرار می‌گیره.

شخصيت‌های «گذشته» مثل فیلمهای قبلی فرهادی کاملاً چند وجهی هستن و به مرور خودشون رو نشون ميدن. روابط شخصيت‌ها هم با همدیگه کاملاً در هم تنيده و پيچيده هست. اين پيچيدگی به هيچ وجه در ظاهر بروز نمی‌کنه و بروزش کاملاً درونيه. حسادت احمد و سمير به همدیگه تقريباً در تمام بخش‌های فيلم مشاهده ميشه. نگاه احمد به سمير مشخصاً ناراحتيش رو از اين که جاش رو پر کرده نشون میده و سمير هم می‌دونه که ماری هنوز احمد رو دوست داره. برای مثال وقتی که احمد مشغول تعمير سينک آبه، سمير آچار رو از دستش می‌گیره و نمیذاره که او کارش رو ادامه بده. سمیر به نحوی می‌خواد سيطرۀ خودش رو بر ماری، خونه و زندگی مشترک‌شون به احمد ثابت کنه. در حالي که ماري مُصِر به ازدواج با سميره، وجوهی از عشق کهنۀ او نسبت به احمد هم در بخش‌های مختلف فيلم خودش رو به مخاطب نشان میده. اين که او احمد رو به اصرار به خونۀ خودش مياره و وسايلش رو هنوز در انبار نگه داشته، مهر تأييدی بر اين مدعا هستن. ضمن اینکه در صحنه‌ای هم لوسي (دختر نوجوان ماری) به صراحت به احمد میگه که مادرش به اين دليل به سمير رو آورده که شبيه احمد بوده.

اهميت ميزانسن در فيلم برجسته هست. به نظر می‌رسه پاريسِ فيلم فرهادی بيشتر به يه ناکجاآباد شباهت داره. اين اتفاق در هر کشور ديگه‌ای هم می‌تونست رخ بده. برای همين هم کارگردان هيچ نمای واضحی از شهر پاريس و زرق و برق‌هاش رو در فيلم خودش جا نداده. محله‌ای که ماری در اون زندگی می‌کنه، به محلۀ کارگرنشين حومۀ پاريس شباهت داره و قراره به طبقۀ خانوادگيش اشاره کنه. با ورود به خونۀ ماری، درهم ريختگی، بی نظمی، ناتموم موندن رنگ ديوارها و سردی فضا بر ما غلبه می‌کنه؛ سردی و نابسامانی‌ای که بی شباهت به ويلای بی سر و سامان «دربارۀ الي» و آپارتمان نه چندان دوست داشتنی نادر و سيمين در «جدايي» نيست. اين آشفتگی فضای زندگی خانوادۀ زن در واقع مهر تأييدی بر آشفته بودن روابط بین اوناست. وقتی که دوربين از خونه فاصله می‌گیره و به محيط های ديگه ميره، فضا بازتر و رنگها روشن‌تر و گرم‌تر میشن. پايان آخرين فيلم فرهادی مثل آثار قبلیش بازم بازه. با اینکه به نظر می‌رسه رابطۀ ماری و سمير فروپاشيده و ديگر راه بازگشتی براشون باقی نمونده، اما همچنان راز خودکشي سلين در هاله‌ای از ابهام قرار داره و از اونجا که بحران اصلی فيلم، اين مسئله هست، بازم مخاطب خودش بايد عهده‌دار طراحی پايان برای فيلم بشه. با اين حال، فرهادی در «گذشته» با موفقيت تمام به مفهوم مورد نظر خودش که حتی از پايان فرضی فيلم مهمتره، دست پیدا می‌کنه و اون اینه که بازگشت به زمان سپری شده می‌تونه تمام زندگی انسان رو به ورطۀ نابودی بکشونه...

ماه عسل

از همون روزی كه خبر حضور دوبارۀ احسان عليخاني در برنامۀ «ماه عسل» رسانه‌ای شد‌، اين سؤال واسۀ خیلی از مخاطبان به وجود اومد كه واقعاً چرا تلويزيون برای چندمين سال متوالي با احسان عليخاني شبيه طرح زوج و فرد برخورد می‌کنه و يه سال در ميون برنامه‌ای كه با حضور او به موفقيت رسيده رو ازش می‌گيره و به شخص ديگه‌ای می‌سپاره؟ نه اينكه عليخانی مجری بی‌عيبيه و هيچ نقطه ضعفی در برنامه‌هاش وجود نداره كه قطعاً وجود داره ‌(البته برنامه‌های چند سال اخيرش هر بار با پختگی بيشتری روی آنتن رفته) اما نكته اين جاست كه تمام گزينه‌های شبكه 3 برای جايگزينی او نه تنها خوب نبودن، بلكه در اجرای برنامه و جذاب كردن «ماه عسل» با شكست مواجه شدن و مخاطبان و طرفداران برنامه رو تبديل به منتقدان اصلی اون کردن.


اين تعويض‌ها هميشه ناموفق بودن؛ چه زماني كه محسن افشانی اومد و چند روز بعد خداحافظي كرد و عليخانی برگشت، چه زماني كه حسن جوهرچی برای يه ماه تمام سردترين «ماه عسل» رو اجرا كرد و چه سال گذشته كه علي ضياء با همۀ اميدي كه بهش می‌رفت، نتونست بار ماه عسل رو اونطور كه بايد به سر‌منزل مقصود برسونه. شك نكنين اگه می‌تونست، مديران تلويزيون خوشحال‌تر از هميشه امسال هم اجرای ماه عسل رو بهش می‌سپردن و از اين مخمصۀ هر ساله، خودشون رو خلاص می‌كردن! حالا ماه عسل جدید با اجرای احسان علیخانی دوباره شروع شده و همین سه چهارتا برنامۀ اخیر- بخصوص برنامۀ مربوط به گروگان گیری مبین- نشون داد که با پختگی بیشتری نسبت به سری‌های قبلی این برنامه مواجه هستیم؛ به شرطی که بعضی از این جو زدگی‌های گاه و بیگاه کنار گذاشته بشه و مثلاً جلوی چشم میلیون‌ها بیننده، مجری با شلوار قرمز برنامه اجرا نکنه که بعدش مجبور به عذرخواهی بشه!

افطاری‌های میلیونی

از اساسی‌ترین فلسفه‌های اسلام برای برقراری رمضان و روزه‌داری در طول این ماه که البته در خیلی از ادیان و آیین‌ها هم با کیفیت مشابه یا متفاوت وجود داره، تجربۀ مستمر تشنگی و گرسنگی واسۀ از یاد نبردن حس گرسنگی و تشنگی فقرا و اقشار ضعیف جامعه هست تا توجه و کمک به این اقشار از نظر روزه داران دور نشه و اونچه که در یه ماه برای پولدارها و ثروتمندان دشوار به نظر می‌رسه، واسۀ فقیران در تمام سال در جریان نباشه. در کنار این، افطارهای رمضان فرصتیه برای صلۀ رحم و دیدار و حتی آشتی با دوستان و آشنایان که اخیراً در سطوح سیاسی کشور هم باب شده. اتفاقی که در سایر اوقات به واسطۀ مشغله و گرفتاری‌ها شاید چندان آسون نباشه، اما در این ماه با سفره‌های افطاری، زمینه‌اش فراهم‌تر از سایر ماه‌های قبل میشه. با وجود ثوابهای زیادی که در احادیث و روایات ما در مورد افطاری دادن مطرح شده، اما آفتهای زیادی نیز در این زمینه در سالهای اخیر شکل گرفته که تناسب چندانی با آموزه‌های دینی ما نداره.

یکی از مهم‌ترین این آفتها، تبدیل شدن افطاری به یه امر تجملاتیه که متأسفانه در یه دهۀ اخیر در حال باب شدنه. در چنین افطاری‌هایی که به محافل اقتصادی و سیاسی هم محدود نمیشه و بین عموم مردم هم در حال ترویجه، سفرۀ افطار آنچنان وسیع و مملو از انواع پیش‌غذاها، غذاهای اصلی و دسرها میشه که حاضران در کنار سفره، توان صرف این حجم غذا رو ندارن و به اسراف رو میارن. این افطارها لزوماً به میزبانی خونه‌های روزه داران هم محدود نمیشه و در ماه مبارک رمضان، نرخ منوی افطار برخی رستوران‌های مشهور به مراتب از گرون‌ترین غذاهاشون هم بیشتر میشه. افطاری‌های رمضان امسال تا بیش از 70 هزار تومان برای هر نفر سرو میشه که البته منوی آنچنان فوق العاده‌ای هم نداره و با این حساب افطاری 100 نفر در چنین رستوران‌هایی برابر با حقوق یه سال یه کارمنده ساده هست! چنین اتفاقی هرچند غیرقابل انکاره و به هر صورت بعضیا برای به رخ کشیدن پولشون به دیگران، ترجیح میدن چنین هزینه‌هایی داشته باشن اما بهرحال با فلسفه ماه مبارک رمضان، در تناقض آشکاره.

در مواقعی مثل ماه رمضان که اختلاف طبقاتی پررنگ میشه، طبیعتاً چیزی که مورد توجه قرار نمی‌گیره، توجه به فلسفۀ معنایی گرسنگیه که در فصل تابستان متحمل میشیم. تجربه‌ای که با چنین افطارهایی و کاهش شدید فعالیت‌ها و استراحت مداوم، اساساً به دست نمیاد. متأسفانه بعضیا در طول ماه رمضان نه تنها گرسنگی و تشنگی رو حتی یه لحظه تجربه نمی‌کنن که صرفاً از این فرصت هم برای فخرفروشی و به رخ کشیدن میزان ثروت‌شون پیش دوستان و آشناهاشون بهره می‌برن! شاید یه مقدار تفکر لازم باشه تا حداقل در این ماه، سفره‌هامون رو نه به قصد نخوردن که به قصد درست خوردن، کوچک‌تر بگیریم و باقی مونده رو به مستمندان اختصاص بدیم. بی‌شک سفره ‌های میلیونی در این رمضان هم پهن میشه، اما حتی اگه یکی از این سفره‌ها به حد کفایت کوچیک بشه و سهمی هم به نیازمندان برسه، می‌تونیم بگیم اتفاق بزرگی افتاده...

همراهان باد

یکی از بزرگترین مشکلات جامعۀ ما اینه که بشدت سیاست‌زده هست و همین امر باعث شده اخلاق بد و زشتی‌های سیاستمداران به اخلاق مردم هم نفوذ کنه و اونا رو تحت تأثیر خودش قرار بده. و چه چیزی می‌تونه برای یه جامعه بدتر از این باشه که بجای تأثیر پذیرفتن سیاستمداران از اخلاق خوب مردم، بالعکس، مردم از اخلاق بد سیاستمداران تأثیر بپذیرن؟! یکی از این خلقیات بد که قصد دارم در این پست بهش اشاره کنم، ریاکاری و رنگ عوض کردنه که این روزا به یکی از ابزار اصلی سیاستمداران در عرصۀ سیاسی کشور تبدیل شده و متأسفانه کم‌کم داره به مردم هم سرایت می‌کنه. این سرعت رنگ عوض کردن و به رنگ حریف دراومدن در بعضی افراد واقعاً حیرت انگیزه! به عنوان نمونه عرض می‌کنم. اگه دقت کرده باشین درصد بالایی از خانمهایی که «ثریا» و «شهناز» نام دارن حدوداً پنجاه شصت ساله هستن و اکثر خانمهایی که «فرح» نامیده شده‌اند، حدود چهل و دو سه سال سن دارن. افراد با اسامی کوروش و داریوش و خشایار اکثراً سالهای تولدشون مربوط به اوایل دهۀ 50 شمسیه ولی در مقابل عمارها و یاسرها حدود 25- 24 ساله هستن! علتش رو میذارم خودتون بررسی کنین...

یکی از مواقعی که این معضل «به رنگ حریف در اومدن» و «نون به نرخ روز خوردن» نمود بیشتری داره، موقع انتخاباته! بارها نمونۀ این مسئله رو در انتخابات مختلف به چشم خودم شاهد بوده‌ام. برای مثال وقتی آقای الف رئیس جمهور میشه، طرفدار دو آتیشۀ آقای ب که تا دیروز از انجام هیچ نوع تبلیغی برای ایشون دریغ نمی‌کرد، بطور ناگهانی رنگ عوض می‌کنه و خودش رو هوادار آقای الف جا می‌زنه و میگه که من مدتهاست دارم برای آقای الف تبلیغ می‌کنم! البته وقتی سیاستمداران مشهور ما به راحتی آب خوردن، رنگ عوض می‌کنن و به رنگ حریف درمیان، دیگه چه انتظاری میشه از مردم عادی داشت. برای مثال همین جناب آقای حسین شریعتمداری (مدیر مسئول روزنامۀ کیهان) که موضعشون در روزهای قبل و بعد از انتخابات، از زمین تا آسمون با همدیگه فرق داره! ایشون در روز 23 خردادماه (یه روز قبل از انتخابات) و در شرایطی که آقای عارف از انتخابات کناره‌گیری کرده بود و نامزد اصلاح طلبان تنها دکتر روحانی بودن، نامزدهای اصولگرا رو سرزنش کردن که چرا ائتلاف نمی‌کنن و در یه اشارۀ آشکار به دکتر روحانی نوشتن: «چرا نامزدهای محترم اصولگرا به این نکتۀ بسیار بدیهی توجه نمی کنند؟! کجای این قضیه قابل تردید است و یا کمترین ابهامی دارد؟! آیا نمی‌بینید که وطن فروشان فتنۀ آمریکایی- اسرائیلی 88 در باشگاه مدعیان اصلاحات کباده می‌کشند و نامزد آنها به حضور و حمایت این عده که در فتنۀ 88 آشکارا نقش ستون پنجم دشمن را بر عهده داشتند و از جرج سوروس صهیونیست، تیموتی اش، مایکل لدین و... دستورالعمل می‌گرفتند، افتخار هم می‌کند؟!»

اما همین جناب آقای شریعتمداری در روز 27 خردادماه (یه روز بعد از اعلام پیروزی دکتر روحانی) در روزنامۀ کیهان می‌نویسن: «دربارۀ حمایت گروه‌ها و جریانات اپوزیسیون از کاندیداتوری آقای دکتر روحانی، قبل از همه باید از هوشمندی ایشان قدردانی کرد که برخلاف خاتمی و موسوی و کروبی، نه فقط روی خوشی به این جرثومه‌های فساد و تباهی نشان نداد بلکه با اظهارات خود در مناظره های تلویزیونی و تأکید بر آموزه‌های نظام و انقلاب- ولو با سلیقه و بیانی متفاوت- راه سوء استفادۀ آنها را در مقیاس قابل توجهی سد کرد.» اما رویۀ آقای شریعتمداری به همین جا ختم نمیشه و ایشون در یادداشتی در روز 1 تیرماه می‌نویسن: «گفتمان اصولگرایی پیروز شده است. واقعیتی که برای دشمنان بیرونی، اصحاب فتنه و برخی از مدعیان اصلاحات تلخ و ناگوار بود تا آنجا که هیچیک از آنها نتوانستند ناخشنودی آمیخته به عصبانیت خود را از مواضع دکتر روحانی پنهان کنند... مدعیان اصلاحات شکست سختی را متحمل شده‌اند.» به رنگ حریف دراومدن تنها محدود به آقای شریعتمداری نمیشه و بعضی از سیاستمداران دیگه نظیر اعضاء «جبهۀ پایداری» رو هم در برمی‌گیره. کسانی که ادعای ولایتمداری‌شون گوش فلک رو کر کرده!

دوستانی که به حوزۀ سیاست داخلی علاقمند هستن و اخبار این حوزه رو دنبال می‌کنن، بخوبی می‌دونن که در انتخابات اخیر ریاست جمهوری، اعضاء جبهۀ پایداری چقدر مواضع متناقضی داشتن. در ابتدا از دکتر باقری لنکرانی حمایت کردن و بعد از اینکه از طریق خبرهای محرمانه متوجه شدن که شورای نگهبان دکتر لنکرانی رو رد صلاحیت کرده، به سمت آقای جلیلی رفتن و پشت سر ایشون صف کشیدن. اعضاء این جبهه در انتخابات اخیر سعی داشتن یه دو قطبی هسته‌ای بین آقای جلیلی و آقای روحانی ایجاد کنن و آقای جلیلی رو نماد مقاومت (شعارشون «مقاومت: رمز پیشرفت» بود) و آقای روحانی رو نماد سازش‌کاری معرفی کنن. بعد از پیروزی آقای روحانی، رنگ عوض کردن‌ها و به رنگ حریف دراومدن‌ها شروع شد! در ابتدا آقای حسینیان (عضو ارشد جبهۀ پایداری) در یه مصاحبه با اعتماد به نفس کامل گفت: «جبهۀ پایداری هیچ انتظاری از دولت یازدهم برای حضور در کابینه ندارد!» و اخیراً هم سخنگوی این جبهه اعلام کرده: «اگر مواضع روحانی را می‌دانستیم، از او حمایت می‌کردیم!» و هیچ بعید نیست که فردا بگن اصلاً خود ما بودیم که دکتر روحانی رو به پیروزی رسوندیم! واقعاً برای من جای سؤاله که چرا توی کشور ما برای بعضیا فرهنگ پذیرش شکست سیاسی وجود نداره؟ چطور بعضیا می‌تونن به این راحتی رنگ عوض کنن و مواضع قبلی خودشون رو فراموش کنن؟ و آیا مدتی نشستن بر صندلی قدرت ارزش این حرفها و کارهای بچه‌گانه رو داره؟...

وقتی خودرو مهمتر از جون مردم میشه!

اگه این ‎روز‎‎ا گذرتون به داروخانه‎‎‎ها افتاده باشه، لابد شما هم از نبودن دارو‎‎هایی که قبلاً مثل نقل و نبات در دسترس همه بود، شگفت‎زده شده‎اید. از رانیتیدین بگیر تا دیکلوفناک! وقتی واسۀ این دارو‎‎های پیش پا افتاده چنین وضعی درست بشه، خدا به داد بیماران تالاسمی و سرطانی و صعب‎العلاج دیگه برسه. بعضی سایت‎‎‎ها خبر میدن که تعدادی از این بیماران با نایاب و گرون شدن شدید داروهاشون واسۀ ادامه زندگی و تهیۀ اونا به هر قیمتی، گاهی مجبور به فروش خونه‎‎‎ها و اموال‌شون شده‌اند... مسئولان وزارت بهداشت به ‎عنوان دستگاه متولی میگن ما از اواخر سال 90 به ‎دنبال تأمین و ذخیره‎سازی دارو در کشور بوده‎ایم، اما تا حالا یک‎سوم ارز مورد نیازمون رو داده‎اند!

از طرف دیگه خبر می‎رسه در همین مدت که برای دارو‎‎های حیاتی سرطانی‎‎‎ها و انواع دیگۀ بیماری‎ها کسی حاضر به تخصیص ارز نبوده، در 5 ماهه آخر سال گذشته حدود 15 هزار خودروی لوکس و آنچنانی با ارز مرجع وارد کشور شده! به زبان ساده در همون مدت که وزیر بهداشت، زورش نمی‎رسیده تا برای نجات جان مردم مملکت، ارز مورد نیاز رو برای دارو‎‎های حیاتی اونا بگیره، یه عده از بانک مرکزی دلار 1226 تومان گرفته‎اند تا انواع ماشین‎‎‎های لوکس رو برای از ما بهترون وارد کنن و بعد به نرخ دلار 3500 تومانی اونا رو به مرفهین بی‎درد بفروشن و یه ‎شبه میلیارد‎‎ها تومن سود به جیب بزنن و به ریش بیماران در آستانۀ مرگ و نیازمند دارو بخندن!

این مدیریت تخصیص ارز عادلانه توسط دولتی انجام میشه که معاون اولش مدعیه «از عهد مادها تا امروز دولتی برنامه‎محورتر از این دولت در این مملکت ظهور نکرده!» و مدعی هستن که برای مدیریت جهان برنامه‎ دارن و برخی تلاش‎های‎شون با تمام طول تاریخ برابری می‎کنه و... حالا می‎تونین معادلۀ چندمجهولی تقدیم ماشین‎‎‎های لوکس به بازیکنان فلان باشگاه لیگ برتری و کسب سود آنی و هنگفت رو حل کنین و بفهمین رانت و گنج احتمالی که اون مدیران موفق کشف کرده‎اند، چی بوده! دریغ و حیرت از نمایندگان مردم در مجلس که با گذشت ماه‎‎‎ها، این ناجوانمردی‎‎‎ها رو می‎بینن و سکوت می‌کنن و به مردم نمیگن که واردکنندگان این ماشین‎‎‎ها چطور و از چه‎کسی از مرجع گرفته‎اند؛ اون هم در حالی ‎که وزیر بهداشت مملکت برای دارو‎‎های حیاتی این مردم مظلوم دستش به این دلار‎‎ها نمی‎رسیده و دست آخر هم بخاطر انتقاداتش در زمینۀ عدم تخصیص ارز دارو، برکنار شد! اینا به کجا وصلن؟ چه کسانی و چرا ازشون حمایت می‎کنن؟ چرا از این وضع فجیع، تحقیق و تفحص نمیشه؟ آیا این شکل مدیریت ارز عین خیانت نیست؟ دیگه باید چی بشه تا پرونده این جماعت رو رو کنن؟ آیا اسم این واردکنندگان خودرو هم در جیب رییس‎جمهور هست؟ واقعاً توی این مملکت چه خبره؟

سوء مدیریت نفتی ما

شنیدین قطری‌ها جشن گرفته‌اند؟ جشن برداشت یک میلیاردمین بشکۀ نفت از میدان به قول خودشون «الشاهین» و به اسمی که ما می‌شناسیم: «پارس جنوبی»! و جای تعجب و همچنین تأسفه که ما هنوز یه بشکه نفت هم از این میدان مشترک برنداشته‌ایم! به عبارت دقیق‌تر 500 میلیون بشکه از نفتی که قطری‌ها استخراج کرده و فروخته‌اند، سهم این مملکت و مردم بوده که در خواب و بی‌لیاقتی مسئولان مربوطه، به جیب این کشور کوچک حاشیۀ خلیج فارس رفته. مساحت قطر به زحمت به کوچکترین استان‌های ما می‌رسه. با این حال سالهاست همین شهر کوچک، دارایی این ملت رو جلو چشم همه می‌بره و می‌فروشه و کیفش رو می‌کنه و ما فقط تماشا می‌کنیم. در برداشت گاز از این میادین مشترک هم ما سالها از قطری‌ها عقبیم. اونا با سرعتی دو برابر از ما از این میادین مشترک برداشت می‌کنن.

جالبه که جز گاز، 10 سال پیش قرارداد طرح توسعۀ لایۀ نفتی پارس جنوبی رو امضا کرده‌ایم اما سازمان بازرسی، یکی از مهم‌ترین دلایل تأخیر در توسعه این لایۀ نفتی و برداشت از اون رو ضعف پیمانکار و وجود اختلاف بین شرکت نفت و گاز پارس و شرکتهای پترو ایران و نیکو و شرکت ملی نفت ایران عنوان کرده. جالبه که از یه طرف دارن دارایی این مردم رو می‌دزدن و از طرف دیگه 10 ساله که مسئولان ما با هم دعوا دارن که چطور حق مردم ایران رو برداشت کنن و جالب اینکه عملاً هم کاری نمی‌کنن و 10 سال تمام، استخراج نفت قطری‌ها رو تماشا کرده‌اند و جیک‌شون هم درنیومده! با توجه به سابقه‌ای که ما از مدیریت مسئولان‌مون سراغ داریم، پیش بینی اینکه همسایۀ ما زودتر، همۀ موجودی این ذخایر رو جارو کنه و بفروشه، از ابتدا کار دشواری نبود. با این حساب چرا مسئولان وقت در تنظیم قرار داد تملک و برداشت این منابع، بندهایی نگنجانده‌اند تا حق و حقوق این مردم، دودستی تقدیم بقیۀ کشورها نشه؟ اگه اون موقع نکردن، چرا بعد که این مشکل پیش اومد، قدم‌هایی در جهت حل مشکل و پیشگیری از دست اندازی قطر به ذخایر این سرزمین برنداشتن؟ چرا همه سعی می‌کنن ماجرا مسکوت بمونه؟ چرا مسئولان ما فقط تماشاگرن؟ انگار همه منتظر تموم شدن موجودی این معادن هستن تا آب پاکی رو روی دست همۀ مردم بریزن و یه بار برای همیشه بگن: تموم شد! قطری‌ها هر چه بود و نبود رو برداشتن!

این قصۀ پرغصه فقط مختص حوزۀ پارس جنوبی نیست و ما در بقیۀ میادین مشترک‌مون هم وضع چندان خوشی نداریم. در این اواخر خیلی از مدیران وزارت نفت، نبود بودجه و سرمایه گذاری رو دلیل دیرکرد توسعۀ میادین پارس جنوبی دونستن و با این عذر، خودشون رو تبرئه کردن. در حالی که اعلام میشه ما برای توسعۀ پارس جنوبی که هر دلارش 10 دلار برمی‌گردونه، پول و سرمایه نداریم، خبرهایی از سرمایه گذاری‌های بی‌حاصل در ونزوئلا و نیکاراگوئه و طوماری از کشورهای گمنام آمریکای جنوبی و آفریقا و گاهی حتی نه سرمایه گذاری که کمک به اونا می‌رسه! مثلاً همزمان با انتشار خبر جشن برداشت یک میلیارد بشکه‌ای قطری‌ها از پارس جنوبی، خبری منتشر شد با این عنوان: «ایران شش پالایشگاه نفت در آفریقا می‌سازد!» شما باشید دق نمی‌کنین؟ آیا عقل سلیم حکم نمی‌کنه که شما ابتدا این ثروتی رو که داره از دست مردم میره، سر و سامان بدین و جلوی این بر باد رفتن سرمایۀ ملی رو بگیرین و بعد به فکر کمک به دیگران باشین؟! بعد می‌بینین که از رهگذر همین اقدام، میلیاردها دلار پول و سرمایه واسۀ خودتون تولید میشه تا به سیاستهای دیگه‌تون هم برسین و یه کمی از اون رو هم به مردم بدین! حالا اینکه چرا 10 ساله همه چیز در مدیریت کلان نفتی ما به نفع قطری‌ها رقم می خوره و چرا ما فقط حرف می‌زنیم و تماشا می‌کنیم، سؤالاتی هستن که ظاهراً جوابی براشون وجود نداره!