توحید یعنی بوسیدن پرچم!

آیا شما می‌دانستید هرچه که عزت انسان را بالا ببرد، عین توحید است؟ جان من، می‌دانستید؟ آن‌وقت می‌دانستید یک نفر هست که ساعت‌‎ها به این موضوع فکر کرده و این نتیجه را به دست آورده که هرچه که عزت انسان را بالا ببرد، عین توحید است؟ حالا درست است که با یک‎چنین متفکری این‌طوری برخورد کنید که این روز‎ها می‌کنید؟! بفرمایید خودتان ملاحظه کنید:  «رحیم‌مشایی افزود: هر چه که عزت انسان را بالا ببرد، عین توحید است. من ساعت‌‎ها به این موضوع فکر کرده‌ام که این نتیجه را به‌دست آورده‌ام.» می‌دانید که اسنادش هم موجود است!

تازه این همه‌اش نیست. بقیه‌اش این‎جاست: «رحیم‌مشایی در ادامه افزود: اگر علم و معرفت به وطن وجود داشته باشد، دینی که به وطن داریم، احترام ما را به پرچم وا‎می‌دارد. در این حالت، بوسیدن پرچم هم شکر است. تعظیم پرچم، تعظیم نعمت‌‎های الهی و تعظیم انسان است که در واقع، برای خدا تعظیم کرده‌ایم.» در نتیجه همین الان همه با هم برمی‌خیزیم و وضویی تازه می‌سازیم و به نزدیک‌ترین پرچم ایران تعظیم می‌کنیم و می‌بوسیمش و قربتاً الی هرچه مصلحت باشد، دو رکعت نماز مستحبی هم به‎سمت پرچم اقامه می‌کنیم! قبول باشد ان‌شا‌ءالپرچم!

نرده های آهنین

در مراسم هایی چون نماز جمعه و نماز اعیاد فطر و قربان همواره دیدن نرده های آهنین برایم آزار دهنده است. نرده هایی که میان مسئولین اجرایی و باقی جماعت تعبیه می کنند. اصلاً کدامین الزام ایجاب می کند که کارگزاران حکومتی حتماً باید در ردیف جلو بنشینند؟ آیا صف اول vip است؟ این دیوار حائل بازنمای جدایی مسئولین اجرایی از عامه مردم است. مسئولینی که به دلیلی موهوم خود را از موهبتی به نام ویژگی برخوردار کرده اند. همین ویژگی هاست که بی عدالتی را بازتولید می کند. شاید مسخره باشد که میان این همه مسائل و معضل به این مساله به ظاهر پیش پا افتاده گیر داده ام. بی عدالتی از همین ویژگی قائل شدن های پیش پا افتاده آغاز می شود. وقتی جایگاه جلوس آقایان اختصاصی شد درب ورودشان هم اختصاصی می شود و این اختصاص ها سر از اختصاص رانت ها و معادن در می آورد.

اگر این گونه جدا کردن ها و دیوار کشیدن ها روزی با توجیه مسائل امنیتی و حفاظتی صورت می گرفت امروز ثمری جز دوری و بی اعتمادی در پی ندارد. اولاً که وجود بعضی از مسئولین برای دشمنان نظام آنقدر پر برکت است که لزومی به ترورشان نمی بینند! ثانیاً تروریست اگر بخواهد ترور کند کارش را خوب بلد است و کشیدن چند نرده آهنین و درب اختصاصی مانعی برایش محسوب نمی شود. ثالثاً اگر خطر ترور نیز وجود داشته باشد مسئولین هم باید در این احساس خطر با مردم همسان باشند. اگر ترور خطرناک است برای همه مردم خطرناک است و نه فقط برای صاحب منصبان! گفتمان انقلاب هم به هیچ شخصی وابسته نیست که با ترور از بین برود. ترورهای اول انقلاب به خوبی این قضیه را عیان کرده است. اصلاً اگر مسئولین ما از ترور شدن می ترسند همان بهتر که مسئولیت را رها کنند!

نقدی بر سریال قلب یخی

کسی هست که محمد حسین لطیفی را نشناسد؟ کارگردان سریال‌هایی مثل همسایه‌ها، وفا،‌ صاحبدلان و... سریال‌هایی که هنوز که هنوز است از بهترین سریال‌های تلویزیون اند. او حالا دارد کار تازه ای را در ایران تجربه می‌کند؛ سریال سازی این بار نه برای تلویزیون، بلکه برای شبکه خانگی، آن هم به صورت فصل به فصل شبیه سریالهای معروف جهانی مثل فرار از زندان و لاست و  24. لطیفی کار را از اوایل فروردین ماه کلیده زده و همچنان مشغول است. به جز این اتفاق،‌ حضور ستارگان سینما در «قلب یخی» هم ویژگی دیگر این سریال است.

نام الناز شاکر دوست، حمید گودرزی،‌ محمد رضا فروتن، امین حیایی، حمید فرخ نژاد، حسین یاری و کلی بازیگر ریز و درشت دیگر در سیاهه بازیگران سریال به چشم می‌خورد. این یکی از نکات ویژه این سریال است. انگار لطیفی می‌خواهد در قسمت‌های اول با ترفند حضور ستاره‌ها بیننده را صید کند و بعد از آن قصه را پر و بال بدهد که پر رنگ تر از ستاره‌ها شود اما نکته اینجاست که ستاره‌های سینما به راحتی حاضر نیستند در یک سریال بازی کنند چون وقت گیر است و احتیاج به حضور مداوم آن‌ها دارد؛ به خصوص چنین سریالی که سه فصل مجزا دارد؛ ولی گویا نام لطیفی از یک طرف و فیلمنامه پر تعلیق نویسنده کار خودش را کرده و توانسته این تعداد بازیگر را دور هم جمع کند.

در فضایی لوكس، شاد و مرفه در جریان با ورود سریال ایرانی جدید «قلب یخی» با ستاره‌هایی مثل امین حیایی و الناز شاکردوست، تلویزیون رقیب جدیدی پیدا کرد. از چند سال قبل، ماه رمضان به ماه رمضان یا عید به عید، مردم منتظر می‌مانند تا تلویزیون سریال‌های مناسبتی شبکه‌های مختلفش را روی آنتن بفرستد و از یک ساعتی پای تلویزیون بنشینند و هر 50 دقیقه یک بار کانال را عوض کنند و سریال‌های جور واجور شبکه‌های تلویزیون را ببینند. حالا در این بین بعضی پربیننده می‌شوند و بعضی هم اقبالی به دست نمی‌آورند. اما حالا دیگر اوضاع فرق کرده و تلویزیون آن قدر رقیب خارجی دارد که مجبور شده همان سیستم مناسبتی خود را در زمان‌های معمولی مثل همین حالا پیاده کند و سریال‌هایش را پشت سر هم روی آنتن بفرستد؛ سریال‌هایی که با انبوهی از شعار و پند و اندرز و پشت هزاران خط قرمز و ملاحظه می‌خواهند مردم را پای تلویزیون بنشانند.

البته این تازه اول ماجراست؛ داستان حالا با ورود سریال‌های خارجی و ایرانی به شبکه ویدئویی جذاب‌تر شده. سریال‌هایی که با مجوز وزارت ارشاد ساخته و توزیع می‌شوند و نمی‌توان به همین راحتی با زدن انگ‌های جور واجور آن‌ها را از دور رقابت خارج کرد. حالا سریال‌های ایرانی شبکه ویدیوئی، تهدیدی دیگر برای تلویزیون هستند؛ سریال‌هایی که به کارگردانی مهران مدیری و محمد حسین لطیفی که نبض مخاطب توی مشتشان است، سریال‌هایی که قطعاً مردم تماشای آن را به سریال‌هایی که بیشتر شبیه برنامه اخلاق در خانواده است ترجیح می‌دهند. فقط امیدواریم در این رقابت تلویزیون جر نزند و با جرزنی بازی را به نفع خودش تمام نکند،‌ چون تلویزیون استاد جر زنی است!

اما از اصل موضوع منحرف نشویم! در این پست می خواهم کمی در مورد «قلب یخی» بنویسم. سریالی که به لطف یکی از دوستان به آن علاقمند شدم. در قلب یخی چند داستان موازی جلو می‌رود؛ فرهاد (حمید فرخ نژاد) و ویدا (نسرین مقانلو) یک قصه دارند. فرهاد مشکوک‌ترین آدم سریال است و ویدا هم مدیر مزون لباس بوده و دختران زیادی زیر دست او کار می‌کنند. قصه دیگر که در کنار این قصه روایت می‌شود ماجرای چیستا (الناز شاکر دوست) است که در مزون ویدا کار می‌کند و جوانی (حمید گودرزی) که نوازنده گیتار است عاشق او شده. زوج حامد (حسین یاری) و شیوا (مهراوه شریفی نیا) هم خط سوم سریال را روایت می‌کنند. راستش تعریف کردن این جور سریال‌ها سخت است. باید به بازار بیاید و ببینیم لطیفی چقدر در پرداخت آن‌ها موفق بوده. این قصه قرار است در سه فصل 12 قسمتی روایت شود. در قصه ای که نویسنده نوشته تقریباً شخصیت اصلی و محوری وجود ندارد و همه به یک اندازه مهم و تأثیر گذارند.

قلب یخی تجربه‌ای در گونه معمایی و داستانی پرتعلیق و پرکشش است. مجموعه فضاها و مناسباتی را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد که پیشتر چیزی درباره آنها ندیده و نمی‌شناسد و این تازگی و طراوت برای مخاطب جذاب است. اما در اجرا گاهی این تازگی‌ها به پاشنه آشیل مجموعه تبدیل می‌شوند، سکانس‌های نمایش لباس و رژه مانکن‌ها در قسمت اول و سایر بخش‌ها خوب از کار درنیامده و با وجود تلاش لطیفی، خام است. اما در سایر بخش‌ها و آنچه به قصه و روابط شخصیت‌ها برمی‌گردد، قلب یخی تجربه جذابی است. کشش قصه و روابط تو در تو که نشان از مناسبات پیچیده جامعه امروز دارد و شخصیت‌پردازی خوب، حال و هوایی خاص به قلب یخی داده؛ چرا که لطیفی فضاسازی را خوب می‌داند. به یاد بیاورید فصل رستوران و دیدار حمید فرخ‌نژاد و نسرین مقانلو یا فصل‌های گشت و گذار شبانه فرزاد (حمید گودرزی) و چیستا (الناز شاکردوست) که تأثیرگذار و همدلی‌برانگیز است.

نقابی که شخصیت‌های قلب یخی بر چهره دارند تصویری ناامن و مشوش و جهانی غمگین‌کننده مقابل دیدگانمان رسم می‌کند؛ جهانی که در آن عشق هم نمی‌تواند منجی باشد و آلوده ثروت و قدرت می‌شود. قلب یخی تا جایی که قصه‌اش را روایت می‌کند و در زیرلایه‌هایی از فضای سرد و خشنی می‌گوید که ممکن است هر یک از ما را ببلعد همان طور که ویدا (نسرین مقانلو) را، موفق و دوست داشتنی است اما جایی که به دام شعارزدگی می‌افتد، افت می‌کند. جایی که چیستا و دوستانش دور میزی در کافه نشسته و در کنار امین (امین حیایی) بحث‌های شبه روشنفکری می‌کنند، دیالوگ‌نویسی پر ایراد و شعاری و آزاردهنده است. چنین سکانس‌های طولانی نه قصه را پیش می‌برد نه بار ایدئولوژیک مجموعه را بیشتر می‌کند؛ بلکه عاملی است برای چسباندن یک سری مفاهیم به قصه‌ای که لازم نیست با این موقعیت‌ها جذابیتش را از بین برد.

اما قلب یخی نشان می‌دهد که با نگاه حرفه‌ای چقدر می‌توان کارهای تازه انجام داد، چنانکه می‌توان گروهی از بازیگران حرفه‌ای را در نقش‌هایی تازه به کار گرفت؛ فرخ‌نژاد در نقش منفی پیچیده دوست داشتنی است، مهرآوه شریفی‌نیا حضوری دلنشین دارد و آشا محرابی و حسین یاری بهترین بازی‌هایشان را در قلب یخی ثبت کرده‌اند. قلب یخی بر خلاف بسیاری از مجموعه‌های تلویزیون و حتی رقیب قدرتمندش یعنی قهوه تلخ قابل پیش بینی نیست. در بخش‌ اول بیننده گمان می‌کند با مجموعه ای شبیه دیگر مجموعه‌های ایرانی روبرو است اما هر چه قصه پیش می‌رود پیچیدگی‌های جذاب آن و غافلگیری‌هایش بیشتر می‌شود.

همه شخصیت‌ها نقاب به چهره دارند و گذشته‌ای که متفاوت با امروز آنها است. حتی حامد (حسین یاری) که زمانی به نظر می‌رسد قربانی است سویه منفی‌اش را آشکار می‌کند. محمدحسین لطیفی کارگردان جاه‌طلبی است و تجربه‌های متفاوتی در سینما و تلویزیون داشته است. قلب یخی هم حاصل این دیدگاه و نگاه است. مجموعه‌ای که با تلاش و سلیقه ساخته شده، تکرار تجربه‌های موفق قبلی نیست و به هر ترفندی مخاطب را سرگرم نمی‌کند. می توانم بگویم این مجموعه پس از همسایه‌ها و صاحبدلان بهترین تجربه لطیفی است.

نظام ما همواره محکوم است

اگر دولت با زورگویی و تجاوز امریکا و اسرائیل مبارزه کند محکوم به این می شود که خود را در جامعه جهانی منزوی کرده است (چون همان طور که می دانید امریکا و اسرائیل و چند کشور اروپایی جامعه جهانی هستند!) اگر با آنها مبارزه نکند متهم می شود به سازشکاری و بی تفاوتی و عقب نشینی از شعارهای انقلاب. اگر به فلسطینی ها و لبنانی ها کمک کند می گویند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است (چون خانه اصولاً جای کوچکی است!) و اگر کمک نکند می گویند کشور مدعی اسلام، نسبت به مسلمانان جهان بی تفاوت شده است. اگر با چین و روسیه روابط خوبی برقرار کند می گویند که از سیاست نه شرقی نه غربی عدول کرده است و اگر با آنها نیز دشمنی کند می گویند دولت ایران همه دنیا را دشمن خود کرده است.

اگر دولت با کاظمینی بروجردی که ادعای ارتباط با امام زمان دارد برخورد کند و درختی را که مردم به آن دخیل می بندند قطع کند متهم به مبارزه با عقاید مذهبی مردم می شود و اگر دم از امام زمان بزند متهم می شود که ترویج خرافه می کند. اگر وام ازدواج و مسکن مهر بدهد متهم به کارهای پوپولیستی و عوام فریبی می شود و اگر ندهد متهم به بی توجهی نسبت به محرومان. اگر سفر استانی برود می گویند دارد رأی جمع می کند و اگر نرود می گویند نسبت به مردم بی تفاوت است. اگر صدا وسیما خبر و بحث و مناظره آزاد بگذارد می گویند می خواهد جلوی ماهواره ها کم نیاورد و اگر نگذارد می گویند سانسور می کند. اگر با آشوبگران برخورد کند می گویند سرکوب گر است و اگر برخورد نکند می گویند ضعیف است. اگر ساخت و ساز کند می گویند کشور دارد به سمت توسعه و غربزدگی و مصرف گرایی سوق پیدا می کند و اگر این کارها را نکند متهم به عقب ماندگی می شود و این داستان ادامه دارد. فرقی نمی کند! نظام ما همیشه محکوم است...

ما جهان سومی های وحشی!

اولین بار، اروپایی ها بودند که دنیا را به دو بخش تقسیم کردند. خب حق داشتند لابد! چون هرچه باشد، آنها دچار نوزایی شده بودند و پوسته تاریک و مخوف قرون وسطی را پاره کرده بودند. آنها جرأت دانستن پیدا کرده بودند! آنها صاحب چشم شده بودند و هرکس که از آنها نبود، بربر بود. جامعه شناسی تأسیس کردند برای اینکه خودشان را جامعه می دانستند و اتنولوژی (قبیله شناسی) تأسیس کردند برای اینکه ما مردمان وحشی را بشناسند. تاریخ جدیدی نوشتند. هر آنچه بدبختی و جهل و فلاکت بود از آن گذشته بود و البته هیچ وقت توضیح ندادند که این همه دستاوردهای ظریف تمدنی از ظروف سفالین و فلزی و شیشه ای گرفته تا عجایب هفتگانه و بناهای اعجاب آوری چون اهرام ثلاثه مصر و تخت جمشید چگونه و با کدامین علم و دانش به وجود آمده؟ احتمالاً آنها را آدم فضایی ها ساخته بودند. جهان بینی ساده انگارانه ای تأسیس شد که همین الان حتی استادان دانشگاه ما دنیا را به همان شکل ساده می بینند.

ماها را همان وحشی هایی می پنداشتند که حمله می کردیم به انسان های متمدن غربی و آنها را ترور می کردیم و آنها برای مبارزه با تروریسم و برای صلح، ما را بمباران می کردند. تاریخ را یک خط می دانند که دارد پیش می رود و مدام پیشرفت می کند و ما هم برای اینکه از این قطار عقب نمانیم باید سوار شویم. اصولاً ما چاره دیگری نداریم به جز اینکه مثل غربی های باهوش و عاقل پیشرفت کنیم. مگر نمی بینید که آنها در رفاه کامل به سر می برند؟ آنها به هیچ وجه فقر و بیکاری ندارند. خودم توی فیلم هایشان دیده ام که بسیار شاد و خوشحال اند و مدام می رقصند و عشقبازی می کنند و شراب می خورند و تکنولوژی های خوب خوب درست می کنند. آمار جرم و جنایت در کشورهایشان زیر صفر است و پلیس ها از فرط بیکاری مگس می پرانند و پوکر بازی می کنند. نه تصادفی دارند و نه بیمارستانی. آنها اصلاً همان بهشتی را که ما وحشی ها در ذهن خود ساخته بودیم در کره زمین ساخته اند و خیلی خوشحال و شاد و شنگول زندگی می کنند و مک دونالد می خورند و ما همواره باید غصه بخوریم و خوش به حالشان کاش ما هم یک روز مانند آنها خوشبخت شویم!

پسانوشت: دیگه از افرادی که با نگاه تحقیرآمیز به تمدن خودمون نگاه می کنن و به دیده حسرت به تمدن غرب می نگرند داره حالم بهم می خوره! حالا می فهمم جلال زندگی من، آل احمد بزرگ زمانی که غرب زدگی رو می نوشت، دردش چه بود...

نامه زیبای امام

چند سال پیش یه برنامه ای بود به اسم کوله پشتی که از شبکه ۳ پخش میشد و فرزاد حسنی مجریش بود. یه بار توی شروع یکی از برنامه ها فرزاد حسنی از یکی از نامه های امام خمینی به همسرش رو که از بیروت براش نوشته بود تعریف کرد و خوندش. اون موقع به نظرم خیلی لطیف می اومد ولی هیچوقت یادم نبود متن کاملش رو سرچ کنم. امروز این نامه زیبا رو تونستم پیدا کنم که اینجا میذارم.

همسر عزیزم؛
تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم؛ در این مدتی که مبتلا به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه‌ی قلبم منقوش است. عزیزم؛ امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. (حال) من با هر شدتی باشد می‌گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمده، خوش بوده. الآن در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتاً جای شما خالی است. فقط برای تماشای شهر و دریا، خیلی منظره‌ی خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم، همراهم نیست که این منظره‌ی عالی به دل بچسبد. به هر حال امشب، شب دوم است که منتظر کشتی هستیم. از قرار معلوم و معروف یک کشتی فردا حرکت می‌کند… خیلی سفر خوبی است. جای شما خیلی خیلی خالی است. دلم برای پسرت قدری تنگ شده…

ایام عمر و عزت مستدام
تصدقت؛ قربانت روح ا...

پس مردم چی؟

 
مددکار بین نگاه پیرمرد و پنجره فاصله انداخت. پیرمرد چشم هایش را بست!
مددکار: ببین پیرمرد! برای آخرین بار می گم، خوب گوش کن تا یاد بگیری. آخه تا کی می خوای به این پنجره زل بزنی؟ اگه این بازی رو یاد بگیری، هم از شر این پنجره راحت می شی، هم می تونی با این هم سن و سال های خودت بازی کنی. مثل اون دوتا. می بینی؟ آهای! با توام! می شنوی؟
پیرمرد به اجبار پلک هایش را بالا کشید.
مددکار: این یکی که از همه بزرگ تره شاهه، فقط یه خونه می تونه حرکت کنه. این بغلیش هم وزیره. همه جور می تونه حرکت کنه، راست، چپ، ضربدری... خلاصه مهره اصلی همینه. فهمیدی؟
پیرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزیـ ... ررر

مددکار: آفرین... این دوتا هم که از شکلش معلومه، قلعه هستن. فقط مستقیم میرن. اینا هم دو تا اسب جنگی. چطوره؟ فقط موند این دو تا فیل که ضربدری حرکت می کنن. و این ردیف جلویی هم که سربازها هستن، هشت تا! می بینی! درست مثل یک ارتش واقعی! هم می تونی به دشمن حمله کنی، هم از خودت دفاع کنی، دیدی چقدر ساده بود. حالا اسماشونو بگو ببینم یاد گرفتی یا نه؟

پیرمرد نیم سرفه اش را قورت داد و گفت: پس مردم چی؟ اونا تو بازی نیستن؟

پسانوشت: خیلی دلم می خواست بدونم نویسنده این داستانک جالب کیه ولی هرچه جست و جو کردم، چیزی پیدا نکردم. 
 

کم بخور، همیشه بخور!

خیلی سخت است که آدم پا روی دلش بگذارد و از غذاهای خوشمزه بگذرد. خیلی سخت است که میل به خوردن شیرینی، بستنی و تنقلات را مهار کنی و در مقابل تعارفات دیگران بگویی اشتها ندارم! همه چیز از همین کلمه کوچک شروع می شود: «اشتها» که گاهی وقت ها که از کنترل آن ناامید می شویم ممکن است به راه هایی رو بیاوریم که نه اصولی و بهداشتی اند و نه مفید و موثر. در حالی که اگر اشتها را بشناسیم، بیشتر و بهتر می توانیم کنترلش کنیم. من در این پست می خواهم به عنوان اولین پست تغذیه ای، در مورد کنترل اشتها بگویم و طرف صحبتم بیشتر آن دسته افرادی هستند که می گویند «اشتهای عجیبی دارم، نمی دانم چه کار کنم، مدام دلم شیرینی و غذا می خواهد!» این ها کسانی هستند که همیشه ولع زیادی به غذا و خوراکی ها دارند. البته برای حرف زدن از کنترل اشتها باید اول فرق بین اشتها و گرسنگی را بدانیم.

گرسنگی یک منشأ فیزیولوژیک دارد، یعنی بر اثر کاهش قند خون به وجود می آید و نشانه هایش ضعف و بی حالی و خستگی است، اما اشتها منشأ روانی دارد و تعریفش هم تمایل به خوردن غذایی خاص است؛ مثلاً ممکن است فردی ناهارش را خورده باشد و هیچ احساس گرسنگی هم نداشته باشد ولی ناگهان دوستی وارد می شود و پیشنهاد خوردن دسر یا بستنی را می دهد و این فرد با وجود سیری، تمایل به مصرف آن دارد که این یک مسأله کاملاً روانی است نه یک نیاز فیزیولوژیکی. پس اول باید مشخص شود که میل شما به غذا واقعی است یا کاذب. اگر کسی واقعا گرسنه شود و احساس ضعف کند، باید غذا بخورد، حالا این که چرا بعضی ها بیشتر گرسنه می شوند و بعضی ها کمتر، دیگر برمی گردد به نوع غذاهایی که هر فرد می خورد. ولی اگر شما از آن دست آدم هایی هستید که مدام دل تان هوس خوراکی های مخصوصی را می کند، بدانید که پای اشتها در میان است و باید فکری به حالش کرد.

همه می دانیم که پرخوری باعث چاقی می شود و چاقی هم دیابت، سرطان، سکته و... پس باید جلوی ورود کالری اضافه به بدن را گرفت، حالا چه از طریق مبارزه با اشتهای بیش از حد یا از طریق مهار احساس گرسنگی مفرط. حالا کسی تند تند گرسنه می شود و احتیاج به غذا پیدا می کند، چه باید بکند؟ به نظر من در وهله اول وعده های غذایی اش را زیاد کند. وعده غذایی به اضافه 3 تا میان وعده را حتماً داشته باشد؛ مثلاً بعضی ها صبحانه نمی خورند و تا ناهار حسابی گرسنه می شوند. حالا یا قبل از رسیدن وقت ناهار مدام با شکلات، بیسکوییت و شیرینی احساس گرسنگی شان را برطرف می کنند و با این کار کالری زیادی را وارد بدن شان می کنند و یا موقع صرف ناهار زیاده روی می کنند. اما با زیاد کردن وعده های غذایی با حجم کنترل شده، فرصت گرسنگی شدید برای بدن ایجاد نمی شود. ضمن این که باید فواصل این وعده ها و میان وعده ها هم منظم باشد. در ضمن بهتر است غذا خوب جویده و با آرامش خورده شود.

خوردن فست فودها و تنقلاتی مثل چیپس از دیگر علت های گرسنگی های کاذب و مکرر است. وقتی ما جوانان، یک بسته چیپس 50 یا 70 گرمی را می خوریم، چیزی حدود 700 کیلوکالری یعنی معادل یک سوم یا نصف کالری موردنیاز روزانه یک مرد یا زن بالغ را می گیریم ولی سیر نشده ایم! یک ساعت بعد گرسنه می شویم و باید دوباره غذا بخوریم و همین باعث اضافه وزنمان می شود. اما چه جور غذاهایی باید مصرف کرد که زود به زود گرسنه نشویم و در ضمن اضافه وزن هم پیدا نکنیم؟ چاره اش یک رژیم متنوع و کامل است که شامل همه گروه های اصلی غذایی می شود؛ شیر و لبنیات، نان و غلات، سبزی و میوه، تخم مرغ و گوشت های قرمز و سفید به حد تعادل باید در رژیم غذایی باشد. البته بهتر است که میوه و سبزیجات را در وعده های مختلف غذایی زیادتر مصرف کنیم، چون این گروه کالری کمتری دارند. مثلاً با صبحانه مقداری خیار و گوجه فرنگی و میوه فصل مصرف کنیم. میوه ها را بهتر است به صورت کامل بخوریم نه آب میوه، چون میوه کامل حجم بیشتری دارد و احساس سیری بیشتری نسبت به آبش به وجود می آورد. همراه با ناهار، سبزی خوردن یا سالاد کاهو بدون سس بخوریم. عصرانه یک وعده میوه کامل و همراه با شام هم سبزی استفاده کنیم.

وارد کردن میوه و سبزی به رژیم غذایی از احساس گرسنگی کم می کند و در عین حال به دلیل کم کالری بودن، به کاهش وزن هم کمک می کند. اما با رعایت همه این چیزها، باز هم یک وسوسه اساسی می ماند و آن اشتها است که باید مهارش کرد. کم بخور، همیشه بخور ! اشتها همان بخش روانی ماجراست که باید مدیریتش کرد وگرنه کار دست آدم می دهد. عادت به خوردن شیرینی، شکلات، بستنی و دسرهای خامه ای و کارامل بعد از غذا یا هوس خوردن نوشابه و فست فود یکی از شکل های رایج اشتها در بین مردم است. منظورم این نیست که روی تمام این خوراکی های خوشمزه خط قرمز بکشید ولی باید فکری به حالش بکنید چون میل مداوم به خوردن این جور خوراکی ها یک نیاز جسمانی و واقعی نیست.

من با مبارزه صد در صد با اشتها هم موافق نیستم ولی باید سعی کرد کم کم آن را تحت کنترل درآورد. مثلاً وقتی هوس شکلات یا دسر خامه ای می کنید، یک دفعه ننشینید یک بسته شکلات یا یک لیوان دسرخامه ای را بخورید، بلکه می توانید دو سه قاشق بخورید تا این هوس از بین برود. اینها عادات های غذایی بدی هستند که واقعاً نتیجه خوبی ندارند و ما نباید هرچیزی را که دلمان می خواهد بخوریم. البته اگر کسی اشتهای زیادی به این جور مواد خوراکی دارد می تواند به متخصص تغذیه مراجعه کند تا او میزان کافی و بی خطر مصرف هر کدام از این خوراکی ها را بر اساس انرژی مورد نیاز بدنش برایش محاسبه کند. خلاصه این که برای کم کردن اشتها و گرسنگی، باید اراده کرد چون با تنبلی و خیال بافی، هیچ تغییری در اشتهای تان به وجود نمی آید.

پسانوشت: از اونجایی که من توی این وبلاگ در مورد هر چیزی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد اظهار نظر می کنم، دیدم خیلی جفاست به دنیای تغذیه که در مورد حوزه رشته تحصیلی ام چیزی ننویسم! برای همین موضوعی جدید با عنوان «تغذیه» در لیست عناوین وبلاگ ایجاد کردم و از این به بعد در مورد دنیای تغذیه بیشتر خواهم نوشت.

عکاسی نجومی

عکاسی نجومی یکی از شاخه های فرعی دانش نجوم هست که بعضی از منجمان آماتور بعد از یکی دو سال مطالعه در این حوزه سعی می کنند وارد اون بشن و تجربه کسب کنند. وقتی شما تصاویری از زیبایی های آسمان شب و شکوه آفرینش می بینید، شاید تصور کنید که با گرانترین دوربین ها و پیچیده ترین تلسکوپ های آماتوری و حرفه ای گرفته شده اند در حالی که اینطوری نیست! در واقع در حوزه عکاسی نجومی، تجربه و ذوق و هنر عکاسی حرف اول رو می زنه! شما با هر دوربینی، بله درست خوندین، با هر دوربینی می تونین عکاسی از آسمان شب رو شروع کنین!

عکاسی از طلوع و غروب خورشید، ثبت مقارنه‌ها و اختفاها، عکاسی از صورتهای فلکی، همه و همه با یه دوربین عادی دیجیتال که امروزه در بیشتر خونه‌ها پیدا میشه امکان پذیره. حتی اگه دوربین دیجیتال ندارید من بهتون این مژده رو میدم که با دوربین های آنالوگ و مکانیکی هم میشه در حوزه عکاسی نجومی فعالیت کرد. نمی دونم شما چقدر علاقمند به عکاسی نجومی هستید. اگه استقبال شد، در پست های آینده بیشتر در اینباره می نویسم و تجاربم رو در اختیارتون خواهم گذاشت. به درخواست نهال خانوم چند تا از عکسای دیگه آلبوم های نجومی ام رو اینجا میذارم. امیدوارم لذت ببرین...

هلال ماه و سیاره زهره که حتی در فصل زمستان همدیگه رو رها نمی کنن!

بازتاب نمای بزرگ شده خورشید گرفتگی جزئی سال ۸۷ از درون تلسکوپ بر ایوان مسجد امام اصفهان

سیاره نارنجی رنگ مشتری که در معرض هجوم ابرهای بیگانه قرار گرفته!

مقارنه سیاره زهره و هلال ماه بر فراز مجسمه شیخ بهایی، واقع در یکی از میادین اصلی شهر

رد یکی از شهاب های بارش شهابی برساوشی بر فراز قله یکی از کوه های اطراف شهر

راه رو می خواهیم نه راه بلد!

انصافاً وقتی در تمدنی مثل حوزه نفوذ زبان فارسی، که می ‎توان سرزمین شعر و ادبش نامید، یک بیت شعر از شاعری گل می ‎کند و به ضرب ‎المثل مشهوری در بین مردمان تبدیل می ‎شود، باید آن را با زر نوشت و از طلا قاب گرفت. مثل این می ‎ماند که مغازه ‎ای در کرمان به زیره خوب داشتن اسم در کند، یا شیرینی ‎فروشی در یزد به باقلوا، یا چه می ‎دانم فوتبالیستی در برزیل به گل زدن. بی ‎گمان این بیت شعر استاد سخن، سعدی شیرازی را بسیار شنیده ‎ایم یا از آن یاد کرده ‎ایم که:

ترسم نرسی به کعبه اي اعرابی        این ره که تو می ‎روی، به ترکستان است

اما شاید اگر شیخ اجل امروز در میان ما بود (اگر می ‎توانست در چنین روزگاری طبع بلند شاعرانه ‎اش را حفظ کند و هنوز حوصله سرودن داشته باشد!) احساس می ‎کرد که باید در این تک بیت شاهکارش تغییراتی بدهد. چون با توجه به مفهوم این شعر، احتمالاً در روزگار شیخ اجل، مشکل عمده مردم به کجا رفتن بوده است، نه چگونه رفتن. مردم آن روزگار، خوب راه می ‎رفتند و مسافرت می ‎کردند. با اسب و شتر سبقت غیرمجاز نمی ‎گرفتند؛ بین کاروان لایی نمی ‎کشیدند و ساربان را مجبور نمی ‎کردند سر هر پیچ مأمور بگذارد و دوربین سرعت ‎سنج پیشرفته بدهد دست ‎شان و بگوید: برگ جریمه ‎ها را تمام نکرده ‎اید، به دژ برنگردید!

خلاصه اوضاع امروز با روزگار شیخ اجل خیلی توفیر دارد. ما می ‎دانیم در اقتصاد و صنعت به ‎کجا می ‎خواهیم برویم. سند چشم انداز بیست ساله گواه این مطلب است. می ‎دانیم در فرهنگ به چه نقطه ‎ای باید برسیم. می ‎دانیم از سینمای مملکت چه می ‎خواهیم و... اما نمی ‎دانیم چطور باید رفت و کی باید رسید؟ راه ‎بلد زیاد داریم. راه ‎رو نیست. همه در راه ‎شناسی از خود ترکستان دکترا گرفته ‎اند، اما وقتی موسم حج فرا می ‎رسد و صحبت از مراسم «برائت از مشرکین» می ‎شود، خیلی ‎ها برای گرفتن ویزای مهاجرت، از «اوکراین» سر درمی ‎آوردند! وگرنه این روزها اصلاً ترکستان رفتن که ترسیدن ندارد و روزنامه ‎ها پر است از آگهی تور تفریحی ‎اش و...

این روزها مجلس مشغول بررسی برنامه پنج ساله دوم از سند چشم انداز بیست ساله است. راه بلدها در مجلس نشسته اند و برنامه ریزی می کنند، اما ای کاش راه رو هم داشتیم و این راه را طی این پنج سال درست طی می کردیم. کسی هست که اینک بنشیند و ببیند آیا برنامه اول پنج ساله را درست طی کرده ایم یا نه؟ بدون توجه به امکانات و محدودیت ها برنامه ریزی می کنیم و می کنیم و می کنیم و دست آخر هم توجه نداریم که آیا ثمره تصمیمات مان به بار نشسته است یا نه؟ خلاصه اینکه ای کاش به جای این همه راه بلد، کمی هم راه رو داشتیم!

گلهای خورشیدی

نمیدونم از این گلهای خورشیدی دیدین یا نه؟ البته مطمئن نیستم اسمشون همین باشه. اینا توی گلدونشون باطری خورشیدی دارن (اون مسطیلی که قهوه ای پررنگ هست) و به نور حساس هستن؛ یعنی اگه اینو بذارین کنار پنجره ای، جایی که نور باشه تکون تکون میخورن، هم این برگهاشون به طرفین میرن و هم ساقه شون. بابا هم که عاشق اینجور چیزاست! انواع و اقسام شون رو خریده و گذاشته کنار پنجره پذیرایی. صحنه خیلی جالبیه! همشون هماهنگ با هم در روز حرکت می کنن! خودم یه دونه از اینها توی ماشین دارم و یه جورهایی اخیراً بهش وابسته شده ام!

چند وقت پیش خسته داشتم از دفتر روزنامه برمی گشتم خونه و خب این اتوبان شهید چمران خیلی خسته کننده بود. یه بخشی از راه بود که تا چند کیلومتر جلوتر و پشت سر من ماشینی دیده نمیشد. هیچ صدایی هم غیر از صدای موتور ماشین خودم نمی اومد. بعد چشمم افتاد به این گله که روی داشبرد ماشین بود و برای خودش داشت تکون تکون می خورد. به طرز خنده داری از اون موقع به بعد هروقت سوار ماشین میشم به این سلام می کنم! انگار که مثلا یه موجود زنده توی ماشینم باشه که تنها نباشم!

کتاب سال دانشجویی

اون روزی که داشتم نتایج مطالعاتم رو درباره فرقه ها و مذاهب اسلامی بصورت مدون می نوشتم اصلا به ذهنم خطور نمی کرد که روزی بصورت کتاب چاپ بشه، چه برسه به اینکه توی یه جشنواره ای هم رتبه بیاره. چند روز پیش به اطلاع مان رساندند که کتاب بنده به عنوان کتاب برگزیده هفدهمین جشنواره کتاب سال دانشجویی در حوزه دین و فلسفه انتخاب شده و لذا برای سومین بار در این ماه به تهران خواهم رفت. شنیده بودم خاک تهران دامنگیره اما نه تا این حد! انگار بدجوری دامن ما رو گرفته! در این میان پیدا کنید دامن ما رو!

مکان و زمان: 30 آبان ماه، دانشگاه تربیت مدرس، سالن شهید مطهری، ساعت 9:30 تا 12

خوشبختی

ما را به تدریج عادت داده اند به این که مرتب سطح انتظارات و توقعات مان را کاهش دهیم. وقتی از فامیل، همکار، همسایه، فلان مسئول، فلان آشنا، فلان رسانه، فلان نهاد، فلان فروشگاه، فلان دانشگاه، فلان کارخانه و انواع فلان ها و فلان فلان شده های دیگر که پیرامون ما را احاطه کرده اند توقع زیادی نداشته باشیم که دیگر شکایتی هم در کار نخواهد بود.

از همینی که داریم خیلی هم راضی خواهیم بود چون هر لحظه به این می اندیشیم که از این بدتر هم امکان دارد بشود. غیر از این است؟! بنابر این با تعریفی از خوشبختی که آن را معادل «بی نیازی» می داند قاعدتاً رفته رفته به نهایت خوشبختی نزدیک می شویم و همین خیال همه مان را راحت می کند. کسی مخالفتی دارد؟ بعید می دانم!

بزرگ شدن

ما زود بزرگ می‌شیم. به ضرب و زور کتابها، فیلمها و همسنهای دور و برمون که اونهام مثل ما زود بزرگ شدن. حس می‌کنیم بیشتر از پدر و مادرهامون می‌دونیم. بیشتر از مردم دور و برمون می‌فهمیم. بزرگ می‌شیم بدون اینکه بالغ بشیم. مغزمون پره از تئوریها و نظریات یکسری آدم چهل یا پنجاه ساله. نظرات بزرگترها رو می‌خونیم. به کار می‌گیریم. تجزیه و تحلیلش می‌کنیم و بزرگ می‌شیم. وارد بازی بزرگها می‌شیم و هرجا کم میاریم باز سعی می‌کنیم بزرگتر بشیم و یا برمی‌گردیم به چیزی که هستیم. بچه می‌شیم. زبون در میاریم یا مسخره می‌کنیم. بعضی وقتها گریه می‌کنیم. همچنان بزرگیم بدون اینکه بالغ شده باشیم.

سالها می‌گذره. سنمون می‌رسه به سن همون آدمهای چهل یا پنجاه ساله‌ای که با حرفهاشون بزرگ شدیم. حس می‌کنیم چقدر دنیای امروزمون با دنیای اونها شباهت داره. مفهوم حرفهاشون رو به جای درک حس می‌کنیم. بالغ می‌شیم. حرفها رو نه از روی تفکر که از روی اعتقاد اون هم اعتقادی که ساخته تجربیاتمونه بیان می‌کنیم. حس می‌کنیم پدرها و مادرهامون چیزهایی می‌فهمیدن که ما تازه می‌فهمیم. بالغ می‌شیم و بعد حس می‌کنیم تو دورانی که هنوز بالغ نشده بزرگ شده بودیم. چقدر بچه بودیم و نمی‌دونستیم. گاهی روی صندلی می‌شینیم و آه می‌کشیم. گاهی آرزو می‌کنیم کاش اینقدر زود بزرگ نشده بودیم. حس می‌کنیم روزهایی رو از دست دادیم که جبرانش غیرممکنه. حس می‌کنیم کارهای کردیم که جبرانش غیرممکنه.

بعد هوس اون روزها می‌زنه به سرمون. توی شصت یا هفتاد سالگی بچه می‌شیم. بالغ بودنمون رو از دست می‌دیم و دیگه نمی‌خوایم بزرگسال باشیم. فقط می‌خوایم بچه باشیم، جوون باشیم و جوونی و بچگی کنیم. حسرت روزهای رو می‌خوریم که به زور و ضرب بزرگ شدیم. خواستیم زیاد بفهمیم. زیاد فهمیدیم اما هیچ وقت نفهمیدیم اون چیزهای که ما توی اون سن فهمیدیم از آدمهایی بوده که توی چهل پنجاه سالگی تازه فهمیده بودن که چی باید بگن. هیچ وقت نفهمیدیم که اونها راه رفتن و فکر کردن. اشتباه کردن. زیر و رو شدن و تازه وقتی بالغ شدن اون حرفها رو زدن. ما تنها می‌خواستیم بزرگ بشیم و چه زود می‌شه بزرگ شد...

شطرنج زندگی

وقتی می خوای شطرنج بازی کنی بهت یاد میدن ارزش همه ی سربازهات اندازه یه وزیر نمیشه. بهت یاد میدن شاید گاهی لازم باشه حتی وزیرت رو قربانی کنی تا حریف حواسش پرت شه و تو برنده شی! همه ی مهره های اون صفحه با هر ارزشی وظیفه شون محافظت از شاه هستش... مشکل از اونجایی شروع می شه که می بینی یکی با چه وسواسی برای حفظ سربازهاش تلاش می کنه و یاد نمی گیره چه طور باید وزیر رو حرکت داد. و اینکه چه طور باید مهره ها رو فدا کرد تا به هدف رسید.

گاهی برای حفظ یه مهره بی ارزش مجبور میشی مهره های بهتری رو از دست بدی. گاهی می بینی برد رو کلاً از یاد بردی و همه اش رفتی تو لاک دفاعی. اون هم از موضع ضعف و بی برنامگی. وقتی همه چیز به هم می پیچه یادم میفته که جایی خوب ارزش گذاری نکردم. یادم میفته که هدف اصلی گم شده. وقتی تو لاک دفاعی میرم و میرم و میرم یادم میفته که اراده دارم، عزت دارم، شخصیت و فکر دارم. باید ساخت. از نو ساخت...

لذت نقاشی

توی جشنواره مطبوعات غیر حرفه ای استان اصفهان با یه خانومی آشنا شدم که مثل ما نشریه داشتن و اون رو بین بازدید کننده ها پخش می کردن. اون روز یه صحبت کوتاهی در مورد کار نشریاتی و ژورنالیسم کردیم و تموم شد تا اینکه یکی دو روز پیش دیدم ایمیل زده و من رو به نمایشگاه نقاشی شوهر خواهرش دعوت کرده. امروز با یکی از همکلاسی ها برای بازدید به فرهنگسرای خارون رفتیم. نمایشگاه نقاشی با آبرنگ سه تا از استادان برجسته این حوزه. تابلوهای واقعاً زیبایی بود.

تصور کار با آبرنگ حتی اون روزا که بطور حرفه ای نقاشی می کردم، برام سخت بود! میدان امام، عالی قاپو، بازارهای پیچ در پیچ سنتی و... واقعاً که زیبا بود. توی تک تک تابلوها می تونستی احساسات لطیف و پر شور نقاش رو ببینی. دوست داشتم جلوی یکی از تابلوها بایستم و ساعت ها بهش زل بزنم و فکر کنم و لذت ببرم. و مگه هنر چیزی غیر از اینه که تو، جلوه ای از احساساتت رو به نمایش دربیاری؟ با تماشای طرحها دیگه اختیار دستام با خودم نبود. یاد اون روزها بخیر. روزهایی که تمام زندگیم طراحی و نقاشی بود. می کشیدم و می کشیدم و می کشیدم... نمی دونم دستام هنوز توانایی اون روزها رو داره یا نه؟...

برسان سلام ما را...

وقتی که دلت یه عالمه تنگ می شه چه کار می تونی بکنی؟ وقتی که فکر می کنی یه چیزی به ته روحت وصله ولی جواب نمی گیری چه کار می تونی بکنی؟ وقتی که یکی تو رو اهلی خودش می کنه بعد خیلی سرد از کنار تو می گذره چه کار می تونی بکنی؟

وقتی که دوست داری مثل یه رودخونه سرکش و با شتاب روحت رو بالا و پائین ببری و بکوبی و جلو بری ولی یه سد بلند روبه روته چه کار می تونی بکنی؟ ماهیت این دل رو کی می تونه عوض کنه؟ هیچ کس!دلم می تونه توجیه کنه! می تونه با عقلم دست به یکی کنه و به موندن پشت سد عادت کنه ولی ماهیتش همونه که از اول بود... روحی که می خواست بره بالا ولی جسارت نداشت! یا اینکه جسارت داشت اما جایی بند بود!

تو و دوستی خدا را گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...

نمایشگاه مطبوعات

هفدهمين نمايشگاه بين المللي مطبوعات، امسال هم مانند سال گذشته در مصلي تهران برگزار شد. امکانات دسترسي به نمايشگاه براي علاقمندان به مطبوعات در حد قابل قبولي بود. برای من که یکی از غرفه داران دانشگاه اصفهان در نمایشگاه بودم، خاطره ای خوش به یادگار ماند. وجود مترو در نزديکي مصلي، امکان دسترسي به نمايشگاه با اتومبيل شخصي و تاکسي و همچنين وجود پارکينگ براي خودروهاي شخصي بازديدکنندگان از جمله امکانات دسترسي به نمايشگاه بود. همچنين وجود «ون»هاي متعدد جهت انتقال مسافران از مترو به مصلي از برکات نمايشگاه بود که سال گذشته نيز شاهد آن بوديم.

وارد نمايشگاه که شدم در فضاي باز اطراف سالن شبستان بيلبوردهاي تبليغاتي و بالن هايي که روي آنها نام روزنامه هاي خاصي نوشته شده بود چشم اندازي مي کرد. البته خارج از انتظار نبود که بيلبوردها و بالن ها متعلق به روزنامه هاي دولتي باشد، چرا که روزنامه هاي غيردولتي که ناچارند پايشان را به اندازه گليمشان دراز کنند جرأت اينگونه ول خرجي ها را ندارند. مضاف براينکه گليم روزنامه هاي غيردولتي بسيار کوتاه است و آنها ناچارند که کم بخورند و گرد بخوابند تا مبادا پايشان از گليم کوچکشان بيرون بيفتد. خلاصه در فضاي اطراف مصلي تا دلت بخواهد بيلبورد مي بيني و همزمان با آن صداي راديوي نمايشگاه را مي شنوي که هر لحظه نام يک روزنامه را مطرح مي کند و علاقمندان را جهت حضور در غرفه روزنامه هاي مختلف دعوت مي کند.

حتي اگر عجله داشته باشي و بخواهي با سرعت از آن محوطه عبور کني و وارد سالن شبستان شوي، بيلبورد تبليغاتي روزنامه هاي نيمه دولتي جلوي رفتنت را مي گيرد و چند لحظه سرجا، ميخ کوبت مي کند. بيلبورد 1400 متري اين روزنامه آنقدر غول پيکر است که در مقابل آن احساس مورچگي به آدم دست مي دهد. بنابراين هيچ چاره اي جز تماشاي آن نداري. فرقي نمي کند که نمره چشمت چند است نزديک بين هستي يا دوربين! آستيگمات هستي يا آب مرواريد داري. بيلبورد اين روزنامه آنقدر بزرگ هست که با هر نوع چشمي مي توان آن را به راحتي ديد و به ارگاني که از اين روزنامه حمايت مالي مي کند احسنت گفت. بيلبورد تبليغاتي آنقدر مغرورانه به تو زل زده که حس مي کني با تکبر مي گويد: روزنامه دولتي بودن اين چيزها را هم دارد ديگر! و بعد چشمکي مي زند و مي گويد: «دارندگي و برازندگي» راست مي گويد، طفلکي! حرف حق را بايد از روزنامه دولتي شنيد!

و اما بعد... از تبليغات و فقر و غناي روزنامه ها که بگذريم وارد سالن شبستان مي شويم. همان سالني که غرفه هاي مطبوعات در آن حضور دارند. از طبقه بالا که شروع کنيم و به پايين بياييم بهتر است. طبقه بالا مخصوص مجلات نسبتاً تخصصي و فصل نامه ها و ماهنامه ها و گاهنامه ها و برخي سايت هاي خبري است. با اين که روز جمعه است و قرار است روز پر رفت وآمد نمايشگاه مطبوعات باشد اما بسياري از غرفه هاي طبقه بالا کرکره را پايين کشيده و رفته اند. معلوم نيست کجا هستند. کسي داخل غرفه نيست و غرفه هاي فعلي هم اطلاعي ندارند يا دارند و دلشان نمي خواهد همسايه مطبوعاتي خود را به يک غريبه بفروشند. کمي که جلوتر مي روم با يک جمعيت نسبتاً خوب مواجه مي شوم و حرفم را پس مي گيرم. اما سريعاً پشيمان مي شوم چون در آن مکان چاي توزيع مي شود و آن جمعيت در صف چاي ايستاده اند و هيچ توجهي به غرفه ها ندارند. چايشان را که مي گيرند بدون اينکه گوشه چشمي به غرفه ها بيندازند، از همان راهي که آمده اند باز مي گردند. البته اين توزيع چاي نشان دهنده آن است که در نمايشگاه امسال به بازديدکنندگان توجه بيشتري مي شود.

با اينکه جمعه است اما حس مي کنم فضاي نمايشگاه دلگير است و از شور و شري که از نمايشگاه مطبوعات انتظار مي رود خبري نيست. نمايشگاه حالت مظلومانه به خود گرفته و انگار خلوت ترين روزگار خود را پشت سر مي گذارد. اينکه مي گويم نمايشگاه امسال مظلوم است بيراه نگفته ام چرا که حتي آقاي احمدي نژاد هم در مراسم افتتاحيه اين نمايشگاه حضور نيافت با اين که برنامه اين بود که مراسم افتتاحيه با حضور رئیس جمهور برگزار شود و حتي تيم ايشان هم به مراسم افتتاحيه آمده بودند اما... بگذريم.

به سالن اصلي که برويم محبوبيت روزنامه ها را از روي شکل و شمايل غرفه هايشان مي شود درک کرد. فضاي داخل سالن گرم است و معلوم مي شود که باز هم مشکل تهويه مصلي حل نشده و غرفه داران که از وضعيت نامناسب تهويه گله دارند فقط سري تکان مي دهند و ترجيح مي دهند که ديگر در اين مورد حرفي نزنند. آن طرف تر اما غرفه هاي مجلات مخصوص به کودکان رونق بيشتري دارد. بچه ها غرفه هاي خود را خوب مي شناسند و سريع به سمت آنها جذب مي شوند. البته حق هم دارند بادکنک و شکلات و وسايل فرهنگي مثل پازل و لوازم تحرير و اينگونه هدايا هميشه براي بچه ها جذاب است و آنها را به مطبوعات مربوط به خودشان علا قمند مي کند. هفدهمین نمایشگاه بین المللی مطبوعات امروز خاتمه می یابد و خاطره خوش آن با ما تا برگزاری هجدهمین دوره باقی خواهد ماند.

نقدی بر ملک سلیمان

نمی دانم چگونه خوشحالی ام را از به نمایش درآمدن یک فیلم بزرگ در سینمای ایران ابراز کنم. بعد از مدت ها شاهد اثری متفاوت در سینمای دینی کشور بودیم. اما این اثر آنچنان که می نماید خالی از اشکال و ایراد نبود... داستان سلیمان نبی (ع) از داستان های محوری پیامبران بنی اسرائیل است که پیش از این بسیار مورد توجه فیلمسازان یهودی قرار گرفته است و روایت یهودی آن در هالیوود به فیلم «سلیمان و ملکه سبا» تبدیل شد که در سال های میانی قرن بیستم عرضه شد. اما ملک سلیمان چنانچه از ابتدای فیلم و از همان آغاز داستان مشخص است بر اساس منابع قرآنی پیش می رود.

تاریخ بنی اسرائیل بسیار مورد توجه قرآن کریم قرار گرفته است و شاید آنچنان که گفته شده است یکی از دلایل اصلی این تأکیدات شباهت فتنه هایی که قوم موسی علیه السلام به آن مبتلا شد با فتنه هایی است که در میان مسلمین پیدا می شود. یکی از این دوره های فتنه خیز دوره سلیمان است. دوره ای که متأسفانه سینمای ایران درباره آن پیش از این فیلم سکوت کرده بود. ملک سلیمان پروژه ای عظیم است که تقریباً نمونه ای در سینمای ایران ندارد و البته تاریخی را هم که این پروژه انتخاب کرده است موضوع خردی نیست. ملک سلیمان اولین تلاش دیجیتالی در سینمای ایران نیز آن هم در این حجم محسوب می شود. خلق صحنه های فانتزی موجودات ماورایی و یا به نمایش قرار دادن قدرت هایی که در ید توانایی سلیمان نبی خدا است از ویژگی های خاص این اثر است.

          

تشریح شرایط مردم و علمای بنی اسرائیل در دوره سلیمان نبی(ع) نیز جزء مباحثی است که این اثر کوشیده است تا به آن بپردازد. مباحثی که روایت یهودی به آن روی خوش نشان نمی دهد. چرا که در قدم اول علمای یهود را که در مقابل پیامبر خود ایستادند و فرمان نبردند را زیر سوال می برد. این ها همه موضوعاتی است که ملک سلیمان با ورود به آنها دفترشان را باز کرد و امکان این را بوجود آورد تا به صورت جدی در سینمای تاریخی ایران به بحث گذاشته شوند. اما اگر قبول کنیم که ملک سلیمان جزئی از اولین قدم های سینمای ایران برای ورود به میدانی چنین وسیع است، باید توقع داشته باشیم که این دیکته سخت غلطهایی را نیز داشته باشد.غلطهایی که می تواند اصلاح شدنش به تولد یک اثر بی نظیر در آینده منجر شود، چنانچه گفته شده است که کارگردان این اثر به دنبال آغاز قسمت دوم ملک سلیمان است. بنابراین باید نگاهی دقیق تر و حتی با بزرگنمایی بیشتری نسبت به کاستی های اثر موجود خود بیندازد.

ملک سلیمان از چند جنبه قابل بحث و بررسی انتقادی است. وقتی درباره یک فیلم سینمایی صحبت می کنیم نمی توانیم خصوصیات دراماتیک این نوع از هنر را نادیده بگیریم. خصوصاً اگر موضوع مان یک فیلم تاریخی باشد که در این صورت قطعا مخاطب به دنبال این است تا با یک قصه تمام عیار و دارای فراز و فرود روبرو شود. درباره ملک سلیمان نیز استثنایی وجود ندارد. مخاطب ملک سلیمان منتظر است تا روایت از جایی آغاز شود و لایه به لایه پیش برود، شخصیت ها معرفی شوند و او آنها را بشانسد، با آنها همراه شود و در نهایت با همذات پنداری با آنها شروع به گره گشایی از داستان کند. در این میان داستان های فرعی می توانند نقش مهمی در قوت دادن به داستان و پیشبرد آن ایفا کنند.

ملک سلیمان از این نظر دچار ضعف هایی جدی بود. حشو زوائد مانع از این شده بود که محور اصلی داستان بتواند خود را به خوبی به نمایش بگذارد. بخشی از این حشو و زوائد مربوط به قصه های نیمه تمام و ناقصی مربوط می شود که مطرح می شوند اما پیش از اینکه به جایی که باید برسند تمام می شوند. کارگردان تکلیفش را با آنها روشن نمی کند و ارتباط این بخش ها با بدنه اصلی داستان حفظ نمی شود. داستان ملک سلیمان از ضرباهنگ مناسب محروم است. هیچ تلنگری به ذهن مخاطب نمی خورد و مخاطب کمتر جایی از فیلم با نقاط عطف رو برو می شود. ضرباهنگ فیلم یکنواخت است. فیلم در فضایی آرام آغاز شده اما یک دفعه به یک مرتبه بالا تر صعود می کند. در این بخش نیز باز هم داستان کم می آورد و نمی تواند به خوبی بخشی از مکاشفات سلیمان نبی را توضیح دهد. سلیمان به یک باره تقاضای داشتن ملکی عظیم را می کند بی آنکه توجیه مناسبی برای این خواسته اش از خدا برای مخاطب فیلم داشته باشد. همچنانکه داستان ناگهان از آغاز خود به اوج انتقال می یابد و و در اوج می ماند ف ناگهان و در اوج نیز به پایان می رسد و مخاطب در می ماند که آیا حال داستان به نتیجه اش رسیده است یا خیر، یعنی این پایان داستان است؟

          

کارگردان بسیار بریده بریده سخن گفته است و آن قدر در این امر افراط شده که مخاطب دچار سردرگمی در فهم اتفاقات می شود. برای مخاطب اینکه سلیمان مدام سوار بر اسب از شهری به شهر دیگر یا بهتر بگوییم از لوکیشنی به لوکیشنی دیگر منتقل می شود سخنانی به زبان می آورد و عده ای را نجات می دهد و دوباره راه می افتد، قابل پذیرش نیست. پخته شدن و باور پذیری شخصیت های یک اثر سینمایی یکی از عوامل اصلی همراه شدن مخاطب یک اثر با قصه ان است. مخاطب به دنبال این است که خود را به شخصیت های داستان نزدیک کند و با آنها همراه شود و بتواند آنچه را آنها حس می کنند لمس کند، که به مجموع این کنش ها و واکنش ها اصطلاحاً همذات پنداری می گویند. مخاطب ملک سلیمان، توقع دارد تا برادران سلیمان، فرماندهان سپاهش، مردم زمانه اش و دشمنان سلیمان را بشناسد، اما مجال آن را پیدا نمی کند. داستان مدام در حال گذر از رویدادی به رویدادی دیگر و از شخصیتی محوری به شخصیتی محوری است. در این میان تنها برخی شخصیت ها تا میزان محدودی شناخته می شوند که این شناخت تنها در حد یک تیپ باقی می ماند. بگذریم از اینکه غیر از شخص سلیمان و به میزان بسیار کمتری آصف ابن برخیا و در طرف منفی داستان کاهن یهودی تقریبا این فیلم شخصیت محوری ندارد. شخصیت محوری فیلم در حقیقت خود سلیمان است. البته برای مخاطبی که سلیمان را از طریق آیات و روایات نمی شناسد حواشی شخصیت سلیمان کاملا نامکشوف می ماند. اینکه او چگونه به ملک رسیده، اینکه سلیمان رابطه اش با برادرانش چیست. رابطه علمای یهود با آل داوود چیست و چه کینه ای میان ان ها در جریان است، تنها به اشاراتی مبهم محدود می شود.

چنانچه در بخش ابتدایی بحث به آن اشاره شد ملک سلیمان به دلیل به کار بستن تکنیک های سینمای دیجیتال می توانست از جذابیت هایی بهره ببرد که دیگر آثار سینمایی از آن محروم هستند. داستان سلیمان به دلیل محوریت عناصر ماوراء طبیعی در سینما ماهیتی فانترزی دارد. اما ورود به داستان و فضای کلی آن هرگز چنین حسی را به مخاطب منتقل نمی کند، شاید از همین جهت باشد که اکثر صحنه های طرحی دیجیتالی شده کار به دل نمی شنیند و نچسب مب نمایاند. اینکه در یک فضای کاملا رئالیستی ناگهان پای عناصر فانتزی به داستان باز شود مخاطب را پس می زند. برای نمونه می توان به فیلم "ارباب حلقه ها"اشاره کرد. فارغ از موضوع فیلم این اثر توانسته فضای ماورایی را برای مخاطب خود ملموس کند. بگذریم از این که شاید هزینه ساخت ارباب حلقه ها چندین برابر ملک سلیمان است، اما تغییر فضا از فضای رئال به فضایی اسرار آمیز اتفاقی است که در این فیلم آمریکایی افتاده است. ماهیت شایطین و اجنه تا یک سوم پایانی فیلم برای مخاطب ناملموس است و مخاطب از دور ان هم با اثراتی که این مجودات بر زندگی انسان می گذارند برخورد می کند. در حالی که در صحنه ابتدایی این فیلم به صورتی کاملا تجسم یافته مخاطب در غار جادوگر می تواند شیاطین را مشاهده کند.

در کنار هنر های دیجیتال صحنه آرایی می توانست به فضا سازی فیلم کمک فروانی کند. توجه داشته باشیم که داستان سلیمان نبی علیه السلام ، به هر حال از قصص مشهوری است که مخاطب با آن کم بیش آشنا است. مخاطب آنچه از سلیمان در ذهن دارد فرمانروایی قدرتمند با سرزمینی وسیع است. در ملک سلیمان، ایشان تنها فروانروای چند ده و قصبه به نظر می رسند که کل لشکریان او در مجموع شاید به 50 نفر هم نمی رسد. عدم توجه فیلم ساز به اینکه مخاطب چه توقعی از سلیمان دارد و او چه چیزی را به مخاطب نشان می دهد باعث سرخوردگی مخاطب می شود. در حالی که با به تصویر کشیدن یک لشکر نه چندان عظیم حس بزرگی واقعه در بیننده تا حدود زیادی تقویت می شد. یکی از نقاط قوت این اثر سینمایی موسیقی متن پوشش دهنده و دارای حس آن بود. موسیقی به خوبی صحنه های اضطراب و حماسی را تقویت می کرد. اما در صحنه هایی همین موسیقی چنان اج می گرفت که یک سر و گردن بالاتر از صحنه هایی که مخاطب می دید می ایستاد. به نمونه آن در مورد حرکت لشکریان سلیمان اشاره کردیم. البته کارگردان کوشیده است این کمبود را با صحنه های تاخت و تاز سپاهیان سلیمان جبران کند، اما افراط در استفاده از این صحنه ها تنها بیننده را خسته و دلزده می کند و اصل قصه را تحت الشعاع قرار می دهد. و بر عکس آنچه کارگردان توقع دارد سلیمان نبی –معاذ الله- فرمانروایی بی کفایت به نظر می رسد که نمی تواند گوشه و کنار قلمرو خود را از طریق فرماندهانش کنترل کند و مدام باید خود سورا بر اسب از شهری به شهر دیگر برود.

           

از نکات دیگر فیلم اینکه نورپردازی و رنگ صحنه ها در القای حس به مخاطب اثر گاه می تواند نقش مهمی را ایفا کند. اما در برخی از مواقع این نقش نادیده گرفته می شود. به طور مثال زمانی که سلیمان به شهر آسیب دیده اریحا وارد می شود با فضایی غبار آلود و دود آلود روبرو می شود. رنگ خاکستری این پلان می توانست حس صحنه را چند برابر کند در حالی که نور گرم آفتاب که در این صحنه دیده می شود همه چیز را بر هم می زند. در بخش پایانی فیلم زمانی که سلیمان از یارانش در کنار دریا می خواهد که آماده حرکت شوند، آنها به نبی(ع) عرض می کنند که به شدت خسته هستند و توان راه پیمودن ندارند و از سلیمان تا فردا تقاضای استراحت می کنند. سلیمان مستأصل رو به درگاه خداوند متعال یاری می خواهد که حضرت حق اختیار باد را در ید سلیمان قرار می دهد.در همین بخش است که ناگاهان بی دقتی در داستان پردازی رخ می نماید و سلیمان همه یاران خود را که تا دقایقی پیش از خستگی توان حرکت نداشتند برای به هم متصل کردن چند کشتی تا طلوع آفتاب به کار می گمارد و بلافاصله پس از اتمام کار حرکت می کنند.

به نظر می رسد اگر برای داستان فیلم و فیلمنامه وقت جدی تری گذاشته می شد و بیشتر مورد پرداخت و اصلاح قرار می گرفت اثر نهایی متفاوت تر از آن چیزی بود که حالا عرضه شده است. شاید آقای بحرانی می بایست نوشتن فیلمنامه را به شخص دیگری می سپرد. به هر حال نداشتن چفت و بست های لازم داستان، به فیلم و ریتم آن ضربه زده است. ملک سلیمان می توانست به یکی از شاهکارهای سینمای ایران تبدیل شود، اگر بیش از این به آن توجه می شد، اما این به معنای نادیده گرفته شدن ارزش های آن نیست. ملک سلیمان یک نوع خط شکنی در سینمای ایران است و از سوی دیگر قدمی است جدی و محکم برای آغاز سینمای تاریخی که در آن هالیوود تنها روایت معتبر برای تاریخ سازی نیست.

هنر زندگی کردن

مهمترین چیزی که بعضی آدمها همیشه فراموش می‌کنن اینکه چطور باید زندگی کنن. آدمهائی رو می‌بینیم که برای استراحت باید حتماً به مسافرت برن. آدمهائی که روزهای آخر هفته‌اشون باید توی شمال یا کنار دریا بگذره تا خستگی هفته گذشته‌اشون دربره و واسه هفته بعد آماده بشن. بهترین تفریحها غالباً اون تفریحهائی که توش پول بیشتری خرج بشه. راستی اگه یه زوج نمی‌تونن کنار هم و زیر یه سقف لحظات خوبی داشته باشن چطور توقع دارن این لحظات خوب رو توی مسافرت به‌دست بیارن.

راستی اگه کسی توی تنهائی با خودش احساس آرامش نداره چطور می‌تونه جای دیگه این احساس رو به‌ دست بیاره؟ راستی اگه کسی بلد نیست احساس کسالت یا خستگی رو از خودش دور کنه چطور با مسافرت رفتن ممکنه این حسها ازش دور بشن؟ نه اشتباه نکنید من اصلاً منظورم این نیست که مسافرت یا تفریح چیز بدیه. اصلاً و ابداً. فقط منظورم اینکه خودمون رو شرطی نکنیم که به این چیزها نیاز داریم واسه تغییر شرایط. بهتره اول بتونیم بدون مسافرت یا تفریح احساس شادی کنیم تا وقتی رفتیم مسافرت یا تفریحی داشتیم شادیمون چند برابر بشه. این همون هنر زندگی کردنه...

رمان شنام

اگر اهل مطالعه رمان های معروف ایرانی باشید حتماً بارها و بارها نام انتشارات سوره مهر را شنیده اید. این اواخر یک رمان نسبتاً خوب از این انتشارات خواندم که دوست دارم در مورد آن اندکی بنویسم. «شُنام» کتابی است که اخیراً توسط سوره مهر منتشر و رونمایی شده و اين نشانه آن است که ناشر عقیده دارد کتاب مورد اشاره اثر خوبی است و ارزشی بیش از انتشار صرف دارد و باید معرفی و تقدیر هم بشود. امیدواری ناشر هم این بود که کتاب جایگزین مناسبی برای «دا» بشود. شنام خاطرات رزمنده ‎ای به نام کیانوش گلزار راغب است، سپاهی 16 ساله (البته در شناسنامه کتاب، متولد 1334 نوشته شده که نادرست است) اهل روستای وندرآباد اسدآباد که در ابتدای سال 1360 به کردستان اعزام می ‎شود و در عملیاتی در قله شنام (در کردستان عراق)، بسیاری از دوستانش شهید می ‎شوند. در مرداد 1360 او به همراه برادر خود به دست گروهک ضد انقلاب کومله اسیر می ‎شوند.

در زندان کومله، برادرش شهید شده و خود او در معرض اعدام قرار می ‎گیرد؛ او عاشق دختر 16 - 17 ساله کرد به نام شیلان می ‎شود. شیلان به او کمک می ‎کند، خبر شهادت برادرش را می ‎دهد و از اعدام او جلوگیری می ‎کند. بعد از یک سال (شهریور 1361)، از اسارت آزاد می ‎شود و در سپاه کرمانشاه می ‎بیند که شیلان هم فرار کرده است. از او رفع اتهام می ‎کند و می ‎ماند تا شیلان آزاد شود، او را به خانه دایی ‎اش می ‎رساند. به اسدآباد برمی ‎گردد. یک ماه بعد از آزادی، برای آموزش به کرمانشاه می ‎رود، ولی به ‎جای پادگان، به خانه دایی شیلان در سقز می ‎رود. به ‎دنبال شیلان تا روستای زادگاه او رفته و مدت ‎ها در خانه پدری شیلان با او تنهاست، تا بالاخره شیلان خواهرش را پیدا می ‎کند و با هم به سقز برمی ‎گردند و با شیلان خداحافظی می ‎کند. تا بهار 62 منتظر شیلان می ‎ماند که شاید به خانه ‎شان بیاید و وقتی نمی ‎آید، به خانه آن ‎‎ها در سقز می ‎رود و متوجه می ‎شود که شیلان اسیر کومله شده است و کتاب تمام می ‎شود، با این جمله که «سال ‎‎های سال است از ماجرای من و شیلان گذشته و من همچنان به ‎دنبال او می ‎گردم

برخی ایرادات به نحوه روایت متن وارد است، مانند این ‎که ما از نویسنده، هيچ نمی ‎دانیم و نمی ‎دانیم که الان کجاست و چه می ‎کند و تحصیلاتش چقدر است (فقط می ‎دانیم که در سال 1359 در دوره شبانه بزرگسالان درس می ‎خوانده است). و این برعکس کتاب ‎‎های قبلی خاطره حوزه هنری است که از تولد راوی شروع می ‎کنند (مانند دا و عزت شاهی و کوچه نقاش ‎ها). دیگر این ‎که لحن کتاب، لحن خاطره ‎نویسی نیست و به کتاب ادبی تبدیل شده است، در حالی ‎که کتاب ویراستار ندارد (تنها در مقدمه نویسنده نام آزاده میرشکاک، به ‎عنوان ویراستار آمده است، ولی در شناسنامه کتاب چیزی ذکر نشده است) و بعید است که کسی این ‎گونه خاطره تعریف کند: «بارقه ‎ای از امید در دلم دوید و نفس حبس شده روز و شبم بالا آمد... آیینه چشمانم را با تصویر تمام ‎نمای قامتش پر کردم» (ص 78) یا «هولی ناپیدا بر چهره امان سایه افکنده بود» (ص 86) و از کلماتی مانند هجمه، خوابی کابوس ‎وار، می ‎کاوید، مغموم، زوزه کشان، سخاوت آن صخره عظیم سنگی، خالی ‎بندی (در سال 1361) استفاده کند. مگر این ‎که نویسنده، ادیب باشد، که در کتاب به آن اشاره ‎ای نشده است. همچنین نثر متن کتاب نیز با نثر پاورقی ‎‎های آن متفاوت است و ظاهرا نثر نویسنده کتاب همان نثر پاورقی ‎‎هاست، نه نثر متن کتاب.

مسأله دیگر این است که نویسنده که مقید است برخی نام ‎‎ها را ذکر نکند تا مسئله ‎ای برای ‎شان ایجاد نشود (مانند سربازی که جاسوسی می ‎کند با نام مستعار جاوید، ص 140)، و حتی نام روستای شیلان را هم ذکر نکرده (ص 193)؛ اما برخلاف انتظار، نام و مشخصات شیلان و دایی و خواهر و شوهر خواهرش را صریح بیان می ‎کند. در حالی ‎که شاید شیلان اکنون خانواده ‎ای داشته باشد که با این کتاب با مشکلات گوناگون روبه ‎رو شود. اما مسئله اساسی در کتاب، عشقی است که تاکنون در ادبیات جنگ کمتر سابقه داشته است (برخی نمونه ‎‎های معدود آن، حرمان هور و نامه ‎‎های فهمیه است). عشق شنام و شیلان عفیفانه هست، ولی کتمان ندارد؛ هرچند نویسنده کمتر درباره مدتی که با شنام در خانه پدری شیلان تنهاست، یا شبی که دوتایی به کوه می ‎زنند، حرف می ‎زند: «چند روز انتظار را به اضطراب و نگرانی و شادی و خاطره ‎گویی گذراندیم» (ص 244) عشق بد نیست و عاشق شدن هم چندان ارادی نیست. رفتار بعد از آن است که تفاوت انسان ‎‎ها را می ‎نماياند. ولی در هر حال، آن ‎چه در این کتاب روایت می ‎شود، روایتی انحصاری و متفاوت از جنگ است که کمتر در کسانی که در کردستان بوده ‎اند، دیده می ‎شود.

جذابیت آن هم به همین متفاوت بودن است و جرئتی که شنام می ‎کند تا به ‎دنبال شیلان برود. به ‎ویژه آن ‎که شنام برای حرمت خون برادرش از عشقش چشم می ‎پوشد. (همچنین فضای جنگ در سال 1360 متفاوت است با سال ‎‎های 1362 به بعد. ولی باز هم این فرهنگ و این نحوه رفتار، نباید در بین رزمندگان آن سال ‎‎ها رایج باشد.) قطعا این نوع خاطرات، در دفاع مقدس وجود داشته، و نباید آن را از تاریخ جنگ حذف کرد، ولی چقدر این روایت و تجربه، تعمیم داشته است؟ ناشر کتاب احتمالا به ‎دنبال تعمیم نیست، ولی با مقدماتی که چیده است و رونمایی ‎ای که کرده و با جایگاهی که سوره مهر در بین مخاطبان فراوان ادبیات دفاع مقدس دارد، احتمالاً کتاب توسط بسیاری از جوانان علاقه ‎مند به دفاع مقدس خوانده خواهد شد و آن ‎‎ها بخشی از تصویری را که از جنگ دارند، با این کتاب خواهند ساخت، بخشی که به کردستان و کومله و دموکرات مربوط می ‎شود. تصویری که در آن اثری از سرمای کردستان و بیرحمی کومله و دموکرات (نه تنها با رزمندگان که با مردم کرد هم) نیست. مواردی در این کتاب هم اشاره شده (مثلا ص 125، 133، 153)، ولی آن ‎قدر جزیی و کوتاه که همه در سایه شیلان قرار می ‎گیرد.

نکته جالب این است که در روایت ‎‎های رسمی از کتاب، تنها به اسارت به دست کومله یا پنج دانش ‎آموز اسدآبادیِ کشته شده بر قله شنام، اشاره شده است و پرهیز شده از این ‎که بخش ‎‎های اولیه کتاب، مقدمه ‎ای است برای نقطه اوجی که دیدار شنام و شیلان است و این ‎که تمام کتاب، داستان شیلان است. نام کتاب هم بیشتر از آن ‎که قله شنام باشد، کاک شنام است، نامی مرتبط با شیلان. تصویری که در چند سال اخیر و با اقبال مجدد مخاطبان به خاطرات جنگ، از جنگ و انقلاب ساخته شده، تصویری است فقط از حاشیه ‎ای ‎‎ها و حاشیه ‎ها.

دوستان مجازی

کاش همگی در برخورد با هم، یادمون بمونه که پشت خروار‌ها سیم، کابل، و این صفحه‌های نورانی بزرگ و کوچیک در سراسر دنیا، انسانی حقیقی نشسته. انسانی که مثل ما از پوست و گوشت و خون ساخته شده، نه از صفحه کلید و سیم و کابل. بستن یکی از این پنجره‌های نورانی کمتر از یک ثانیه طول می‌کشه، درست همونقدری که آزردن کسی طول می‌کشه. ولی کاش بدونیم پشت همهء این اسم‌های من درآوردی کسی هست که دل داره، کسی که وقتی آزرده می‌شه درد می‌کشه. دردی طولانی‌تر از اون یک ثانیه‌ای که برای بستن یکی از این صفحه‌های نورانی کافیه. کاش یادمون بمونه که همه ما آدمها یکجور درد می‌کشیم، تو مثل من و من هم مثل تو. کاش باور کنیم که دوستان مجازی انسان‌هایی هستند کاملا حقیقی‌.

باور دارم دنیای مجازی گاهی آدم‌هایی رو سر راه ما می‌ذاره که ما در اون دوره از زندگی بهشون نیاز داریم. به آشنا شدن باهاشون، به دوستی‌شون، به بودنشون. انسان‌هایی که اگه این دنیای مجازی فرصتی به ما نمی‌داد شاید هرگز فرصتی برای آشنایی باهاشون نداشتیم. خیلی از دوستان مجازی برای من از پشت این صفحه‌ها بیرون اومده‌اند و شده‌اند دوستان حقیقی. نمونه اش سفر دیروزم به تهران بود. چیزی که این سفر کوتاه رو برام خاطره انگیز کرد نه جشنواره فارابی نبود و نه هیچ چیز دیگه. علتش دیدن سه دوست مجازی عزیز و در واقع سه هم رشته ای بود که مدتها انتظار دیدن شون رو می کشیدم. دوستانی که اگرچه برای اولین بار از نزدیک می دیدمشون اما مدتها بود که همدیگه رو می شناختیم، در غم و شادی هامون شریک بودیم و در واقع با هم زندگی کرده بودیم.

و چقدر از داشتن چنین دوستانی خوش اخلاق و مهمان نوازی به خودم می بالم. اول دوستی مون از یه سیم رایانه شروع شد و بعدش خوندن مطالب همدیگه و... اما امروز دیگه پیوند میان ما به سادگی یه سیم نیست که بشه به راحتی پاره اش کرد. امروز با اطمینان میگم که پیوند دوستی میان ما رو هیچ چیزی نمی تونه از بین ببره. دوستان عزیزم، یه دنیا ممنون...