الان می پرسیم اگه عاشورا بودیم، اگه در کوفه بودیم، اگه جنگ احد رو بودیم... اگه بودیم چیکار می کردیم؟ کجا بودیم؟ شاید اصلاً اگه ما بودیم، ماجرا جور دیگه ای رقم می خورد. تقصیر ما نیست. ما موجودات محدودی هستیم و داریم در طول بُعد زمان زندگی می کنیم. نمی تونیم خودمون رو در عرض این بُعد جا بدیم و ببینیم اگه هر جای دیگه اش بودیم، چی می شد. فقط می تونیم تصور کنیم که اگه اون وقت بودیم، شاید، چیکار می کردیم. وقتی جنگ جمل با پیروزی سپاه علی (ع) تموم شد، یکی از اون نزدیکی گفت دلم می خواست برادرم اینجا بود و می دید که چطور خدا تو رو در برابر دشمنانت یاری کرد و به پیروزی رسوند. علی (ع) گفت: برادرت دلش با ما بود؟ گفت بله. علی (ع) گفت «پس ما رو دیده. از این آدمها، اونایی هم که هنوز در شکم مادرانشون هستن، در سپاه ما هستن». (نهج البلاغه، خطبه 12)

علی نگفت برادرت با من بیعت کرده بود یا با کس دیگه ای. نپرسید شیعه من هست یا نه. نپرسید چقدر برای من جنگیده بود. اصلاً نگفت چرا برادرت نیست و کجاست. فقط پرسید برادرت دلش با من بود؟ هوای من رو داشت؟ من رو دوست داشت؟... جواب سؤالهای اولی، اون سؤالهای تخیلی ما در بُعد زمان، همگی با جواب به این سؤال، واقعی میشن. با خودت روراست باش... اگه دلت با علی هست، اونوقت در جمل هم بوده ای، در احد هم. روزهای سخت شعب ابی طالب و رحلت پیامبر و سالهای سکوت و نبردهای سخت رو هم. همه اینها به شرط اینه که دلت هوای علی رو داشته باشه...