نقدی بر رمان قیدار

به اعتقاد خیلی از منتقدها رمان قیدار رضا امیرخانی بهترین اثر نمایشگاه کتاب امسال بود. به نظرم خیلی میشه در مورد قیدار صحبت کرد؛ با رویکردهای متنوع و ذوق‌پردازی‌های زیاد. رمان قیدار حکایت مردیه که درخت مردونگی رو خودش به تنهایی آبیاری کرده و پرورش داده. مردی که امثالش بین ما کم نبوده و نیستن اما واسۀ خودشون مرام و مسلکی دارن. مرام نامه‌شون رو که بخونی در مقدمه‌اش نوشته‌اند که: «خوش نامی قدم اول است... از خوش نامی به بدنامی رسیدن، قدم بعدی بود... قدم آخر، گمنامی است... طوباللغرباء!» رضا امیرخانی هم این بار راوی زندگی یکی از این مردان شده، مردی به نام قیدار. اهل تهران. صاحب یه گاراژ بزرگ با کلی ماشین سنگین. دست بده داره و سر سفره‌ای که میندازه، کلی آدم دورش می‌شینن. حتی بارها شده وقتی به همراه شهلاجان- همسرش- به سفره‌خونه بین راه میره، همۀ سفره خونه رو مهمون می کنه. کتاب قیدار ۹ فصل داره که در هر فصل امیرخانی به بیان حکایتی از زندگی قیدار می‌پردازه. از فصل اول که به نام «مرسدس کوپه کروک آلبالویی متالیک» هست و به ماجرای آشنا شدن قیدار و شهلاجان و ماجرای ماه عسل رفتن این دوتا می‌پردازه بگیرین تا آخرین فصل که خوندنی‌ترین فصل کتابه، اما واسۀ لذت بردن ازش باید هشت فصل قبل رو خونده باشی.

فضای داستان مربوط به دهه پنجاهه و امیرخانی برای ترسیم فضای قبل از انقلاب از ابزارهای مختلفی استفاده کرده که بهترینش ادبیات این رمانه. اصطلاحاتی که واسۀ ما نسل سومی ها شاید مأ‌نوس نباشه و برای همینه که خوانندۀ قیدار با خواندن فصل اول کتاب، مشغول دست و پنجه نرم کردن با اصطلاحات، لقب‌ها، اسم‌ها و در کل زبان خاص کتابه، اما همۀ هجی کردن‌های ناشیانه و دوباره‌خونی‌ها، تنها یه فصل طول می‌کشه. بعدش تک تک شخصیت‌ها شروع می‌کنن به جون گرفتن و زنده شدن. این هنر امیرخانیه که همون اوایل داستان، طوری با شخصیت‌ها آشنات می‌کنه که می‌تونی راجع‌به هر کدومشون یه کتاب بنویسی، می‌تونی حدسشون بزنی و پیش‌بینی کنی که هر کدوم در هر موقعیت و شرایطی چیکار می‌کنن. میشه گفت که قیدار همون فضای «من او» رو داره. فضایی که در اون به مخاطب، مؤمن واقعی رو معرفی می‌کنه و اصول جوانمردی رو یاد میده. از موارد جالب این رمان اینه که علی فتاح در رمان «من او» هم از دوستای قیداره! از شخصیت های دیگۀ تاثیرگذار رمان قیدار سید گلپا هست. روحانی باطن داری که امیرخانی برای خلق این شخصیت از آیت‌الله گلپایگانی الگو گرفته. قبل از بیان بعضی از قسمت های کتاب باید اشاره کنم که عکس روی جلد کتاب هم بی هدف انتخاب نشده. عکس زنگ زورخانه، جایی که پاتوق مردانی بوده و هست که برای رفتن در گود، رخصت می گرفتن.

امیرخانی در این رمان تونسته به لحن متفاوتی از لحن من او برسه. به عنوان نمونه پربسامدترین کلمات اون رمان مانند «جخ» و یا «حکماً» حتی یه بار هم از زبان شخصیت‌های رمان قیدار بیرون نمیاد. البته به غیر از اونجایی که علی فتاح از من او بیرون میاد و با قیدار هم‌صحبت میشه. این موفقیت رو باید مد نظر داشت. اینکه نویسنده مجدداً به فضایی رفته که قبل‌تر تونسته پرفروش‌ترین رمانش رو در اون فضا بنویسه، ولی با این توضیح که به تکرار نیفتاده. معمولاً چنین کاری مرسوم نیست. یعنی نویسنده‌ها از رفتن به زمان و مکانی که قبل‌تر هم در اون فضا موفق بوده‌اند، دوری می‌کنن. بی‌جهت نیست که داستان با زمان و مکان شروع میشه. توضیح قیدار در شروع کتاب، برای من، توضیح نویسنده هست: «نه تاریخت برام مهمه و نه جغرافیت». نویسنده از اینکه دوباره به تهران قدیم رفته نمی‌ترسه: «نه به پشت و روی سجلّت کاری دارم، نه به زیر و روی حرف مردم».

در شخصیت‌پردازی هم یه گام دیگه از موفقیت امیرخانی رو در نوشتن می‌بینیم. اون هم این که قیدار از جهات مختلفی شبیه علی فتاح «من او» هست. هر دوی این‌ها نه تنها دست‌شون به دهن‌شون می‌رسه که دست چند نفر آدم رو هم به دهن‌شون می‌رسونن. هر دوی این‌ها لوطی‌مسکند. هر دوی این‌ها یه شخصیت یکسان با اصول مذهبی دارن. نشون به اون نشون که هر دو از خوردن شراب و قمار کردن دوری می‌کنن. هر دوی این‌ها ادبیات و رفتارهای ویژه‌ای دارن. رفتارهایی جالب که از شخصیت‌پردازی خلاقانۀ نویسنده سرچشمه می‌گیره. شخصیت‌پردازی هر دوی اینا پر از نکات جذابه با زمینۀ جوان‌مردی اما چنین شباهت‌هایی باعث نشده که احساس کنین نویسنده به تکرار افتاده، چون با وجود این که ویژگی‌های شخصیتی قیدار و علی فتاح خیلی به هم شبیهه ولی ادبیات اونا و خلاقیت‌هاشون، یعنی نحوۀ برخوردها‌شون، خیلی با همدیگه متفاوته.

شباهت دیگۀ این دو رمان در شخصیت‌پردازی، شباهت‌های کارکردی درویش مصطفی و گلپا هست. یعنی همون‌طور که درویش مصطفی در جاهایی از اثر کمک‌حال علی میشه و اون رو از رنج مشکلات روحیش آزاد می‌کنه، سید گلپا هم چنین کاری رو انجام میده، ولی قطعاً سید گلپا شخصیت بهتر و واقعی‌تریه تا درویش مصطفی؛ که سیالیت در فضا و زمان باعث میشد اون رو کم‌تر باور کنیم. نکتۀ بعدی اینکه رمان قیدار بعضی از حواشی من او رو نداره. داستانش تقریباً از حول شخصیت قیدار بیرون نیومده. مشکلی که شاید در من او حس شد، در این اثر حس نمیشه. پاک کردن این حواشی کار رو یه ‌دست از آب درآورده.

مردان روزگار ما همیشه عادتشون کمک به دیگران بوده. در قسمتی از کتاب، قیدار به یه پیرزن میگه: «آدمی که می تونه برای چاقوی نامرد بپا بگه، برای یه لقمه نون نمیره دنبال دختر مردم، میاد گاراژ قیدار... گاراژ قیدار، لنگر کشتی شکست خورده هاست...» در گاراژ قیدار به روی همه بازه، حتی برای سیاه و سفیدها. آدمهایی که فرسنگ‌ها از خودشون فاصله گرفتن و این قیداره که برای نزدیک کردن افراد به خودشون و برای مقابله با بی‌قانونی و هنجارشکنی «فن جوال‌دوز» رو می‌زنه، فنی که هنجارشکن رو با احساس و وجدانش زمین می‌زنه. ولی به قول قیدار «اینها فقط یا سیاهند یا سفید ولی ما هرکدوم‌مون هزار رنگ داریم... گاهی قرمزیم، گاهی سیاه، بعضی وقتا هم سبز و گاهی هم گندمون در میاد، قهوه ای!» بازهم جا داشت از نکات خوندنی رمان قیدار براتون بنویسم ولی بذارین واسۀ حسن ختام به این اشاره کنم که وقتی قرار شد امام خمینی (ره) به ایران برگردن، قیدار به میرزا سفارش کرده بود هشتاد گوسفند زمین می‌زنی برای سلامتی امام خمینی که طیاره‌اش سالم بشینه. میرزا اعتراض می کنه که یه گوسفند اگه حق باشه، کار خودش رو می کنه، مگه سر گنج نشسته‌ای که هشتاد تا؟! قیدار جواب میده «حرفت حق میرزا، اما آقا هشتاد ساله هست. قیدار سالی یه گوسفند برای سلامتی‌اش به عالم بدهکار بوده...»

آخرین صفحه کتاب قیدار به نظرم خواندنی‌ترین بخش کتابه. اونجا که امیرخانی می نویسه :«این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند... که خوشا گمنامان !نوشته شد تا اگر روزی در خیابان بودید و راه می‌رفتید و گرفتار پنطی و نامرد شدید، امیدتان ناامید شد، بعد یک هو پیش پای‌تان پیکانی یا بنزی ترمز زد و مردی چارشانه با موهای جوگندمی پیاده شد... نوشته شد تا اگر روزی در بیابان، بنزین تمام کرده بودید و امیدتان ناامید شده بود، بعد هامر اچ دویی ایستاد و از سمت شاگرد، زنی شلنگ و چارلیتری داد دست تان تا از باکش بنزین بکشید... نوشته شد تا اگر روزی در هر گوشه ای از این عالم، مردی دیدید که دوان دوان یا لنگان لنگان، از دور دست ...تمام قد از جا بلند شوید و دست به سینه بگذارید... تا در افق دور شود... با گام هایی که هرکدام به قاعده یک آسمان است...» اونایی که در من او یه عاشقی پاک‌باخته رو تجربه کردن و با معصومیت‌های لفظ واژه به خود گرفتۀ نویسندۀ جوان اون سال‌ها خاطره‌ها دارن، می‌تونن یه بار دیگه چنین فضایی رو با قیدار تجربه کنن. امیدوارم از خوندنش لذت ببرین...

وضعیت رؤیت‌پذیری هلال شوال

معمولاً هر سال شاهد چندین هلال زیبا و دارای اهمیت علمی و رصدی هستیم که بعضاً با مقارن شدن اونا با ماههای رمضان و شوال به حساسیت و شور رصدگران در شکارشون، اضافه میشه. طی چند سال گذشته و با ورود مبحث جدیدی با عنوان «هلالهای روزگاهی» و اقبال رصدگران به شکار این هلالها، تعداد هلالهای قابل توجه در سال به شکل چشمگیری افزایش پیدا کرده و در واقع فرصت بیشتری در اختیار رصدگران قرار گرفته تا بتونن هم اندوخته های علمی و رصدی خودشون رو محک بزنن و هم با شکار هلالهای سخت تر، علاوه بر افزایش دانش نظری و تجربی خودشون، پارامترهای حدی این هلالها رو بهبود ببخشن. با یه مقایسه سادۀ زمان مقارنه، زمان غروب خورشید و مکث هلال ماه (حدوداً 14 دقیقه) میشه نتیجه گرفت که رصد هلال شامگاهی امروز، ۲۷ مرداد منتفی خواهد بود.

هلال شوال امسال جزء یکی از جذابترین هلالهای روزگاهی هست و لازمه رصدگران علاقمند در خصوص شکار این هلال در روز پیش بینی های لازم رو داشته باشن. هرچند که لیبراسیون ماه در هلالهای با فاز بالا چندان موثر نیست، ولی به نظر می رسه وضعیت لیبراسیون این هلال در وضعیت مناسبی قرار داره. خلاصه اینکه غروب فردا گروه‌های رصدی زیادی به جست و جوی هلال بسیار باریک ماه خواهند پرداخت ولی با توجه به مختصات هلال، رویت در شامگاه فردا نسبتاً ضعیفه ولی با وجود تجربیات رصدگران کشور در زمینۀ رویت هلال در روز، در صورتی که این امر محقق بشه، مطابق تقویم، روز یکشنبه به عنوان عید سعید فطر اعلام خواهد شد. پیشاپیش عیدتون مبارک...

خیلی دور، خیلی نزدیک

دکتر عالم: نمی‌تونم، نمی‌تونم باهاش حرف بزنم. این دیگه خیلی بی انصافیه...

دختر: شما باید امیدوار باشید... خدا بزرگه...

دکتر عالم: خدا؟ آره خدا خیلی بزرگه... خودمون ساختیمش که هر وقت توی دردسر افتادیم یکی از راه برسه و بگه خدا بزرگه؛ اما اشکالش اینه که زیادی بزرگه!

دختر: شما حالتون خوب نیست!

دکتر عالم: چطوره یه سرُم بهم وصل کنی یا اینکه بشینی برام شعر بخونی یا یه طرح از صورتم بکشی و بچسبونی به دیوار؟‌ هان؟ چه آدمای خوبی! خدا هم که هست، پس دیگه مشکلی نیست!

دختر: غذاتون داره سرد میشه استاد!

دکتر عالم: آخه تو از زندگی چی می‌دونی؟ من با همین دستام، با همین دستای خودم خیلی‌ها رو از مرگ حتمی نجات دادم ولی هیچوقت ندیدم سر و کله خدا اونطرفا پیداش بشه. اونایی هم که زیر دستام مردن آدمایی مثل تو انداختن گردن خدا! خدا خواسته، خدا ارحم الراحمینه... خدا چرا به من کمک نمی‌کنه؟ حالا که این بچه به کمک احتیاج داره چرا از این دستا کاری برنمیاد؟

دختر: ببخشید استاد، من فکر می‌کنم این آقا سامان نیست که به کمک احتیاج داره، شمایید که به کمک احتیاج دارید...

دکتر عالم و دختر هر دو گریه می‌کنند...

روزمون مبارک!

امروز، ۲۲ مرداد مطابق با 13 اوت روز جهانی چپ‌دست‌هاست. این روز واسۀ بالابردن سطح آگاهی عموم نسبت به موضوع چپ‌دستی در جهان استفاده میشه. در جهانی که راست دست‌ها در اون اکثریت چشمگیری دارن، چپ دست‌ها واسه حفظ استقلال خودشون، باشگاه‌ها و فروشگاه‌ها و حتی سایت‌های خاص رو در اینترنت راه اندازی کرده‌اند. چپ دست ها حدود 10 درصد از جمعیت کل دنیا رو تشکیل میدن. علت دقیق چپ‌دستی مشخص نیست. نظریه‌های مختلف وراثت، یادگیری و فعالیت‌های مغزی در دوران جنینی و رشد رو عامل تعیین چپ‌دستی یا راست‌دستی می‌دونن.

از جمله صفات روان شناختی چپ دست ها میشه به هوش بالا، رهبری و سرعت بالای تفکرشون اشاره کرد. حدود 66 درصد از رئیس جمهورهای آمریكا در 30 سال گذشته چپ‌دست بوده‌اند. بیل كلیتون، جرج بوش پدر، رونالدو ریگان و جرالد فورد رؤسای جمهوری چپ‌دست بوده‌اند. باراك اوباما و جان مك‌كین هم چپ‌دست هستن. از صفات شخصیتی چپ دست ها میشه به استقلال و سازگاری شون اشاره کرد. بعضی از كارشناسان معتقدن افراد چپ‌دست كمتر وابسته‌اند، چون مجبورن با دنیایی كه واسۀ اونا ساخته نشده سازگاری پیدا كنن. بعضی هم معتقدن چپ‌دست‌ها به علت داشتن تمایلات استقلال‌طلبانه در برابر فشارهای اجتماعی مقاومت بیشتری دارن. از مشهورترین چپ دستان تاریخ میشه به افلاطون، ارسطو، چارلی چاپلین، آلبرت اینشتاین، اسحاق نیوتن، بتهوون، باخ، لئوناردو داوینچی، میکل‌آنژ، پیکاسو، شکسپیر، نیچه، بیل گیتس، جرج مایکلو و مهاتما گاندی اشاره کرد. روزتون مبارک چپ‌دست‌های عزیز!

زنده باد موافق من!

بعضی چیزا خیلی خوبه، برای همه. بعضی چیزای دیگه خیلی خوبه، فقط برای ما! آزادی بیان یکی از اون چیزاست. آزادی بیان خوبه تا وقتی که کسی نظرش مخالف ما نباشه. اگه نظرش مخالف شد، دیگه حوصله‌اش رو نداریم. یا بلاکش می‌کنیم، یا برای همیشه فراموشش می‌کنیم، یا تحقیرش می‌کنیم و یا چنان حسابی بد و بیراه نثارش می‌کنیم که دلمون خنک بشه. آخر سر هم برای تکمیل این پروسه، در فهم و شعورش تردید می‌کنیم! یه نگاه به صفحات مختلف فیس‌بوک بندازین. طرف واسۀ روشنفکر جلوه دادن خودش میاد یه سری شعارها مثل «زنده باد مخالف من» رو لایک می‌کنه و کلی به‌به و چه‌چه راه میندازه و در رسای ولتر که می‌گفت من حتی حاضرم در راه آزادی بیان مخالفم جون بدم، مدح‌ها میگه و راسل و شوپنهاور و لاک و هیوم و سارتر و... رو در حد افسانه بالا می‌بره!

از اون طرف می‌بینی کسایی رو که با نظرش مخالفن بایکوت کرده و فلان فیلم یا فلان شخصیت رو تحریم کرده و نسبت به همۀ اونایی که کاری کردن و یا حرفی زدن که بر خلاف میلش بوده، ابراز تنفر کرده! خوب این یعنی چی؟ آدم می‌مونه شعار زنده باد مخالف من رو باور کنه یا ابراز تنفر نسبت به مخالف رو؟! آیا بایکوت کردن، تحریم کردن، نپذیرفتن نظر و عقیدۀ مخالف و ابراز تنفر کردن نسبت به کسانی که نظرات و کارهاشون برخلاف دیدگاه ماست، اسمش دیکتاتوری نیست؟ و عجیب‌تر اینکه این تناقض رو بیشتر در رفتار کسانی می‌بینیم که ادعای دموکراسی و روشنفکری و آزادی‌خواهی‌شون گوش همه رو کر کرده! وقتی تونستیم نظر مخالف‌مون رو بشنویم و مخاطب‌مون رو به خاطر نوع نگاهش طرد نکنیم، اون وقت میشه امیدوار بود که به آزادی بیان و عقیده، ایمان داریم!

ادامه نوشته

آرمیتا مثل پری

حدود یه سال از ترور شهید رضایی نژاد، بابای آرمیتا کوچولو می‌گذره. کمتر از یه سال هم از ترور شهید مصطفی احمدی روشن، بابای علی کوچولو می‌گذره. البته طبیعی هم هست که در این مدت صدایی از مجامع به اصلاح حقوق بشر بین المللی بلند نشده باشه. چیزی که باعث خوشحالیه، موفقیت اخیر دستگاه اطلاعاتی کشور در دستگیری عوامل ترور شهیدان دانش هسته‌ایه. جا داره که یه خسته نباشید درست و حسابی بگیم به همۀ مسئولان و مأموران اطلاعاتی و امنیتی که در این راه، از هیچ تلاشی دریغ نکردن.

چند شب پیش یه مستندی به نام «آرمیتا مثل پری» از شبکۀ اول پخش شد که چون زمانش پخشش نامناسب بود، خیلی‌ها ندیدنش. مستند جالبی در مورد آرمیتا، دختر کوچولوی شهید رضایی نژاد. در موردش بیشتر توضیح نمیدم تا خودتون ببینین!

کیفیت متوسط (۳۲ مگابایت)

کیفیت خوب (۱۳۲ مگابایت)

یک تصمیم شگفت انگیز!

همون طور که خبر دارین مدتیه که وزارت علوم در یه حرکت کاملاً محیرالعقول، Elsevier رو تحریم کرده! بنابر طرح ارائه شده توسط فرهاد رهبر، رئیس دانشگاه تهران و رأي اكثریت رؤساي دانشگاه ها و اعضاي بلندپایه وزارت علوم، هیأت ممیزي دانشگاه ها در صورت مشاهده مقالات علمي اساتید در پایگاه علمی الزویر، امتیاز پدیدآورندگان رو منفي و صفر قلمداد خواهد كرد! و چنین اتفاقی در جهان فقط و فقط در کشوری مثل ایران می تونه اتفاق بیفته که یه استاد دانشگاهی با هزار زور و زحمت و شب نخوابیدن و دود چراغ خوردن، مقاله اش در یه پایگاه علمی به این معتبری چاپ بشه و اونوقت دانشگاه به جای تقدیر و تشکر و ارتقاء رتبه، بهش امتیاز منفی بده! رئیس محترم دانشگاه تهران فرموده اند که فرستادن مقالات علمی برای چاپ از طرف اساتید ایرانی به ژورنالهای خارجی به منزله «ساخت قصر علمي بیگانگان توسط خشت هاي دانشمندان ایراني است» و «این بنا با تحریم كردن دانشمندان كشور فرو مي ریزد.»

اجازه بدین تا در این زمینه بیشتر توضیح بدم. الزویر (Elsevier) یه ناشر بین المللی هست که حدود ۲۰۰۰ ژورنال یا مجلۀ علمی رو به چاپ می رسونه و اغلب این ژورنال ها ضریب تأثیر (Impact factor) بالایی دارن. یعنی به طور تقریبی از هر شش ژورنال علمی در دنیا، یکی‌شون توسط این ناشر به چاپ می رسه. افرادی که کمترین اطلاعی درباره چاپ مقالات علمی دارن می دونن كه مقالات باید به صورت مستقیم به ژورنال مورد نظر فرستاده بشه و ناشر (مثل الزویر) هیچ دخالتی در چاپ یا عدم چاپ نداره. در نتیجه تحریم یه ناشر کاری کاملاً غیر منطقی و غیرعقلیه، چون در این صورت حدود ۲۰۰۰ ژورنال علمی رو تحریم کرده ایم! بر اساس آخرین آمار از مؤسسه اطلاعات علمی (ISI) ایران در سال ۲۰۰۸ از کل مقالات علمی چاپ شده در دنیا، 1 درصد رو به خودش اختصاص داده که در جای خودش ستودنیه اما طبق تحلیل رئیس دانشگاه تهران، در عرصه بین المللی، بیگانگان مشغول ساختن ۹۹ درصدی «قصر» ما هستن و ما فقط یه درصد برای بیگانگان «خشت» تولید کرده ایم!

به نظر می رسه هدف دیگه از این تحریم در نگاه رئیس دانشگاه تهران، گرایش اساتید داخلی به چاپ مقالات خودشون در ژورنالهای داخلی باشه. این هدف با این وسیله یعنی تحریم الزویر دست نیافتنیه چون اولاً اساتید برای شناساندن خودشون و ایران در جامعۀ علمی دنیا که حق مسلم و وظیفۀ اوناست ترجیح میدن که تحقیقات خودشون رو به ژورنال های خارجی ارسال کنن. ثانیاً متأسفانه ایران هنوز در خیلی از رشته ها ژورنالهایی صاحب نام و بین المللی نداره که بشه به اونا رجوع کرد و دست رد به معادل های بیگانه اون زد. ثالثاً در تمام کشور های دنیا تحقیقات حساس و نسبتاً محرنامه وجود داره که بطور منطقی نتایجش قابل چاپ نیست. پس برای مابقی تحقیقات که ویژگی امنیتی ندارن، چاپ کردن نتایج در ژورنال های داخلی و خارجی که به راحتی برای همه قابل دسترسه، فرقی نداره. رابعاً محدود کردن فضای علمی کشور به داخل ایران یعنی خود تحریمی! و چه عقل سلیمی قبول می کنه با وجود تحریم های گسترده علیه کشورمون، ما هم به دست خود، خودمون رو تحریم کنیم؟! خامساً از افتخارات ما ایرانی ها اینه که در دورۀ شکوفایی بعد از اسلام، ما تولید کننده و منتشر کنندۀ علوم روز بوده ایم و به عنوان مثال به تدریس کتاب قانون ابن سینا در دانشگاه های اروپایی در قرن‌های گذشته می بالیم. بنابراین چطور با تحریم کردن بیش از ۲۰۰۰ ژورنال اثرگذار بین المللی به منافع ملی و اعتلای نام کشورمون کمک کرده ایم؟!

نکتۀ خیلی مهم از نظر من اینه که انحراف بزرگ در اینجاست که رؤسای دانشگاه های کشور فراموش کرده اند که یکی از برگهای زرین دوره پس از انقلاب اسلامی، تولید علم روز افزون و فزایندۀ دانشمندان ایرانیه. به اذعان همین نهادهای بین المللی، ایران رتبۀ اول در رشد تولید علم رو داراست که بزرگترین مؤلفه‌اش تعداد مقالات چاپ شده در ژورنالهای بین المللی هست. به عنوان مثال در سال ۲۰۰۳ سهم ایران در تولید علم در جهان ۰.۲۹ درصد بوده اما طی فقط پنج سال با رشدی غرورانگیز به ۱.۰۲ درصد رسیده كه به اذعان دوست و دشمن، رشدی فوق العاده هست. بهرحال امیدوارم که هر چه زودتر این قانون غلط برداشته بشه و مسئولان امر، قبل از گرفتن چنین تصمیماتی، یه کم بیشتر به عواقب تصمیم‌هاشون فکر کنن!

آغاز چهارمین مهمونی آسمونی ها

با نام و یاد خدای مهربون چهارمین دورۀ ختم قرآن مون رو شروع می کنیم. از همه دوستانی که در این مهمونی بزرگ شرکت کردن و دعوت بنده رو پذیرفتن از صمیم قلب تشکر می کنم. انشاءالله که همه مون به واسطۀ این کار بزرگ به آرزوها و خواسته های قلبی مون برسیم. ثواب چهارمین دوره از ختم قرآن مون رو تقدیم می کنیم به روح پاک و نورانی دومین گوهر آسمان امامت و ولایت، حضرت امام حسن مجتبی (ع) که مصادف با سالروز میلاد پربرکت شون ختم قرآن مون رو شروع می کنیم و روح پاک و مطهر سید شهیدان اهل قلم، سید مرتضی آوینی...

شهید آوینی: عجیب این است که باز هم این همان دهکدۀ جهانیست که در زیر نور آسمانش، شهیدان رمل های فکه زیسته اند؛ همان دهکدۀ جهانی که در نیمه شبهایش ماه هم بر کازینوهای لاسوگاس می تابیده، هم بر حسینیۀ دوکوهه و هم بر گورهایی که در آن رزمندگان از خوف خدا می گریستند. دنیای عجیبی است، نه...؟

همچنین ختم دسته جمعی قرآن مون رو انجام میدیم به نیت برآورده شدن آرزوهای دو نفر از دوستان شرکت کننده در ختم؛ خانم آرامش (نویسنده وبلاگ یواشکی) و خانم شقایق امامی. آسمونی های عزیز من تا پایان ماه مبارک رمضان فرصت دارن که جزء درخواستی شون رو بخونن. یادتون نره که آیه های قشنگ تون رو یادداشت کنین تا در پست اختصاصی که چند روز دیگه می نویسم، به یادگار بنویسین شون. التماس دعا...

ختم دسته جمعی قرآن 4

سلام به همه آسمونی های عزیز... دلم می خواد در ابتدا از همه دوستان عزیزی که در سومین دورۀ ختم قرآن مون شرکت کردن و گرمابخش مهمونی مون بودن تشکر کنم. سومین دورۀ ختم قرآن مون هم تموم شد... امیدوارم که مورد قبول حق تعالی قرار بگیره و به برکت ختم دسته جمعیش، آرزوی همه آسمونی های عزیز برآورده بشه.

چهارمین ختم قرآن مون رو از روز 15 ماه مبارک رمضان شروع می کنیم. شب های عزیز قدر در پیشن و بدون شک ثواب این ختم دسته جمعی مون از ختم های قبلی خیلی خیلی بیشتره. پس بدویین بیاین هدیه هاتون رو بگیرین تا دیر نشده!

آیه های زندگی...

  • بگو چه کسی شما را از تاریکی‌های خشکی و دریا می‌رهاند در حالی‌که او را به زاری و در نهان می‌خوانید؟! بگو خداست که شما را از آن و از هر اندوهی می‌رهاند، (اما) باز شما شرک می‌ورزید.

این اعتراف‌گرفتن‌های قرآن توی ماجرای خداشناسی رو دوست دارم. این‌که لحظات سخت اضطرار رو ترسیم می‌کنه و سؤال‌هایی می‌پرسه که براشون جز «خدا» جوابی نیست.

  • پس چه کسی شما را از تاریکی‌ها و حیرت‌های خشکی و دریا نجات می‌دهد؟! آن‌وقت‌هایی که با ناله و زاری صدایش می‌زدید؟ (انعام/ 63)
  • پس چه کسی آدم درمانده را- وقتی صدایش می‌زند- اجابت می‌کند؟! گرفتاری‌اش را برطرف می‌کند؟! دردش را دوا می‌کند؟! (نمل/62)
  • پس چه کسی به همه پناه می‌دهد و خودش در پناه کسی نیست؟! (مؤمنون/88)

بعد خود قرآن میگه «بگو خداست»؛ قُلِ الله. خود قرآن می‌دونه که حتی اهالی کفر هم در جواب این سؤال‌ها میگن خدا؛ سَیقولونَ لله. داشتم فکر می‌کردم لحظه‌های اضطرار، با همه‌ی دردشون، لحظه‌ها‌ی خوب خداشناسی‌ هستن. لحظه‌های ناب پیداکردن خدا وسط هزار و یه الهه‌ و رب رنگ‌رنگ قلب. لحظه‌‌های نورانی پیدا شدن توحید از لابه‌لای لایه‌های کفر و شرک... داشتم فکر می‌کردم چقدر شیرینه اون لحظه‌ای که قلب، «یافتمش» سر بده. که بگه خداست...

آسمونی های عزیز می تونین آیه های زیبایی رو که در ختم قرآن مون خوندین، در قسمت نظرات این پست به یادگاری بنویسین تا همه مون از خوندن شون لذت ببریم...

طنز کیلویی چند؟!

روزنامه رو كه باز مي‌كنم، مي‌بينم با تيتر درشت زده: طنز را جدي بگيريد! طبيعيه كه اصلاً تعجب نمي‌كنم. خبر رو كه مي‌خونم متوجه میشم كه دولت بخشنامه داده به تمام دواير دولتي و ادارت و نهادها كه از تاريخ ابلاغ بخشنامه همه رؤسا و مديران و سرپرستان ظرف مدت يه ماه بايد برنامۀ عملي خودشون رو براي گسترش فرهنگ طنز و شوخ طبعي در جامعه ارائه بدن و در استخدام نيرو، واسۀ طنزنويس ها اولويت خاص قائل بشن و كار ارباب رجوع طناز رو زودتر راه بيندازن و در برنامه‌هاي رسمي فرهنگي از طنز، استفادۀ بيشتري كنن و آثار طنز رو بخرن و به كاركنان خودشون هديه بدن و خلاصه تحول اساسي در عرصه طنز صورت بگیره، به طوري كه ممکلت گل و بلبل مون ظرف يه سال به رتبۀ اول طنز در خاورميانه و در چهار سال به عنوان طنازترين كشور جهان معرفي بشه!

با خودم ميگم مگه اين طنزپردازها چه گلي به سر جامعه زده‌اند كه دولت اينقدر اونا رو تحويل مي‌گيره؟ جامعه امروز ما به اندوه، بيشتر از شادي نياز داره. هرجا ميریم همه چيز مسخره شده و ملت دارن هرهر مي‌خندن. بجاي جواب سلام و راه انداختن كار ملت، لبخند تحويل ميدن. جديت از ميان ملت رخت بربسته و اخم‌ها باز شده. پيمانكارها در جواب كارفرمايان شعر طنز مي‌خونن و كارپردازان، واسۀ كارمندان لطيفه مي‌فرستن. توی چنين آشفته بازاري، حمايت بيشتر از طنز چه معني داره؟ مداحان و نوحه‌خوانان كه ستون‌هاي اصلي جامعه رو تشكيل ميدن، بازارشون كساد شده و برنامه‌سازها، بيشتر به ساخت سريال‌هاي طنز رو آورده‌اند. اصلاً همه تلویزیون ما رو سریال هاب طنز و خنده دار پر کرده و از بس زیادن، نمی دونیم کدومشون رو باید برای تماشا انتخاب کنیم.

بايد یه فكر درست و حسابی براي انحطاط اين جامعۀ طنز زده كرد. اولين گام رو هم خودم بر مي‌دارم و از همين تريبون مقدس، به همه ملت ايران اعلام مي‌كنم كه دور طنز رو خط بكشيد و اگه سعادت دنيوي و اخروي رو مي‌خواین، برین جدي و عبوس باشين. طبق اطلاع واصله، تا حالا هيچ طنزپردازي به بهشت راه پيدا نكرده و بيشتر ساكنين بهشت آباد رو آدمای اخمو و تلخ و محزون تشكيل ميدن. طنزهاي مثنوي معنوي، گلستان سعدي و ديوان حافظ رو از ذهن تون و جامعه پاک کنین و اخلاق ناصري بخونيد، چاي رو تلخ بنوشيد و سعادتمند زندگي كنيد! والا!

نفس کشیدن سخته...

نفس کشیدن سخته   تو رو ندیدن سخته
تو پیچ و تاب عاشقی   به تو رسیدن سخته

منو به غمام سپردی   همه آرزومو بردی
همه جا اسمتو بردم   یه بار اسممو نبردی
واسه ی شب زمستون   همه هیزمو سوزوندی
واسه ی پنجره ی کور   توی خونمون نموندی

 

یه وقت بده به چشمات   نگاه کنه به چشمم
شاید که برق نگات   بشکنه این طلسمم
یه وقت بده به چشمات   نگاه کنه به چشمم
شاید که برق نگات   بشکنه این طلسمم

نفس کشیدن سخته   تو رو ندیدن سخته
تو پیچ و تاب عاشقی   به تو رسیدن سخته
نفس کشیدن سخته   تو رو ندیدن سخته
تو پیچ و تاب عاشقی   به تو رسیدن سخته

دانلود کنید

عزیز من، بیا متفاوت باشیم

رمان خون ها نادر ابراهیمی رو با کتاب های «بار دیگر شهری که دوست می داشتم»، «آتش بدون دود»، و «یک عاشقانۀ آرام» به یاد میارن ولی اونایی که دوست دارن توی زندگی آدم مهما سرک بکشن، نادر رو با «ابن مشغله»، «ابوالمشاغل» و «چهل نامۀ کوتاه به همسرم» می شناسن. دوتا کتاب اولی زندگی نامۀ نادر به قلم خودشه و سومی هم همون طور که از اسمش پیداست، نامه هاش به همسرش. بامزگی نامه های نادر ابراهیمی و فرزانه منصوری اینه که بیشترشون در یه فضای مشترک اتفاق میفته؛ یعنی این نامه ها بین دو نفری رد و بدل شده که نه تنها از هم دور نبوده اند، بلکه شب تا صبح رو با همدیگه زیر یه سقف گذرونده اند، با هم از خواب بیدار شده اند، با هم سر میز ناهار و شام نشسته اند، با هم دربارۀ بچه ها حرف زده اند و... ولی با شیطنت خاصی، توی همۀ لحظات روز، دنبال فرصتی می گشتن تا به دور از چشم اون یکی، بهش از زندگی، عشق، غم و روزمرگی هاشون بنویسن. انگار که نامه، حرفها رو کامل کنه. انگار که گفتن و دوباره گفتن جای نوشتن رو نگیره. انگار که ثبت لحظه لحظۀ زندگی به اندازۀ خودش شیرین باشه. نامه ای رو که در زیر براتون انتخاب کرده ام، ترکیبی از دوتا نامه های نادر به همسرشه.

عزیز من!

مدتیست می خواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعضی شبهای مهتابی، علیرغم جمیع مشکلات و مشقات، قدری پیاده راه برویم. دوش به دوش هم. شبگردی، بی شک، بخش های فرسوده ی روح را نوسازی می کند و تن را برای تحمل دشواری ها، پر توان. از این گذشته، به هنگام گزمه رفتن های شبانه، ما فرصت حرف زدن درباره ی بسیاری چیزها را پیدا خواهیم کرد.

نترس بانوی من!

هیچ کس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگ هم، در خلوت، زیر نور بدر، قدم می زنیم. هیچ کس نخواهد پرسید؛ و تنها کسانی خواهند گفت:«این کارها برازنده ی جوانان است» که روح شان پیر شده باشد؛ و چیزی غم انگیزتر از پیری روح وجود ندارد. از مرگ هم صدبار بدتر است. راستی، طلب فروشگاه محله را تمام و کمال دادم. حالا می توانی با خاطر آسوده از جلوی فروشگاه رد شوی. هیچ نگاهی دیگر نگاه سرزنش بار طلب کاری نخواهد بود. مطمئن باش! ضمناً همه چیزهایی را هم که فهرست کرده بودی، تمام و کمال خریدم: برنج، آرد نخود چی، آرد سه صفر، ماکارونی، فلفل سیاه، زرد چوبه، آبغوره، نبات، برگ بو، صابون، مایع ظرفشویی و دارچین (که چه عطر قدیمی دل انگیزی دارد...) می بینی که چقدر خوب، من بی حافظه، نام تک تک چیزهایی را که خواسته بودی به خاطر سپرده ام؟ خب... دیگر می توانی قدری آسوده باشی و شبی از همین شبها، پیشنهاد یک پیاده روی کوتاه را به ما بدهی. ما، با این که خیلی کار داریم، پیشنهاد شما را خواهیم پذیرفت.

عزیز من!

ما هرگز آنقدر بدهکار نخواهیم شد که نتوانیم از پس بدهی هایمان بر آییم و هرگز آنقدر پیر نخواهیم شد که نتوانیم دوباره متولد شویم. ما از زمانه عقب نخواهیم ماند، زمانه را به دنبال خود خواهیم کشید. فقط کافیست که قدری دیگر هم از نفس نیفتیم...

همسفر!

در این راه طولانی که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند. خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقاً مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد. مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را. مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی. هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابداً به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است.

عزیز من!

دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است. عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست. من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم، اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقاً واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل. اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست. سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است. بیا بحث کنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا کلنجار برویم. اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم. بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم. بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم. عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

اینجا چه خبره؟!

چند وقت پیش رسانه های جهان خبر از استعفای وزیر اطلاع رسانی کشور پاکستان دادن. تا اینجا خبر شبیه انبوه خبرهای روزمرۀ دیگه در جهانه. اما علت این استعفا خیلی جالب بود و می تونه واسۀ دولتمردان ما خیلی آموزنده باشه. این آقای وزیر علت استعفاش رو عدم توانایی واسۀ قبول این مسئولیت و انجام وظایف محوله اعلام کرده بود. با این خبر، برای اولین بار به مردم پاکستان برای داشتن چنین وزرایی، خیلی غبطه خوردم و از شما چه پنهون، حسودیم شد! من که به یاد نمیارم توی مملکت گل و بلبل ما تا به حال به وزیر که چه عرض کنم، به یه بخشدار ساده یا یه مدیر دست چندم، مسئولیتی داده باشن و طرف بگه این کار در توان من نیست. یه آدم لایق تر رو پیدا کنین! اوضاع کاملاً برعکسه. یعنی بعضی وقتا بعضیا رو به دلایلی که فقط خدا ازش خبر داره، در یه پست هایی میذارن که همه انگشت به دهن می مونن، چطور واسه اون پست، چنین فردی انتخاب شده؟!

مثلاً یکی از عجیب ترین هاش رو لابد خوب یادتونه. انتصاب یه دختر خانم بیست و چند ساله به نام آزاده اردکانی، به سمت رئیس موزۀ تاریخ ایران باستان. ایشون که لیسانس میکروبیولوژی بودن، با اعتماد به نفس کامل این سمت رو قبول کردن و رئیس تعداد زیادی از خبره ترین اساتید باستان شناس در این موزه شدن. خب عاقبت این انتصاب رو هم لابد خبر دارین که بعد از چند سال چی شد؟! الان یکی از خبرگزاری ها یه خبری زده بود با این مضمون که شخصی به نام «ک- ر» با 15 سال سابقۀ خوانندگی و در حالی که در مجالس عروسی هم گویا به کار خوانندگی مشغول بوده، در یه انتصاب محیر العقول، به سمت مدیر کلی در استانداری منصوب شده! نمی دونم این خبر درسته یا نه اما تو رو خدا یکی بگه اینجا چه خبره؟ به نظرتون پدر و مادر جوون هایی که در عین لیاقت و تحصیلات عالی، حتی در حد دکترا، بیکار می مونن با شنیدن این چنین اخباری، چه حالی میشن؟ خود اون جوون ها دیگه براشون انگیزه ای واسۀ ادامه تحصیلات و کار کردن باقی می مونه؟

آغاز سومین مهمونی آسمونی ها...

با نام و یاد خدای مهربون سومین دورۀ ختم قرآن مون رو شروع می کنیم. از همه دوستانی که در این مهمونی بزرگ شرکت کردن و دعوت بنده رو پذیرفتن از صمیم قلب تشکر می کنم. انشاءالله که همه مون به واسطه این کار بزرگ به آرزوها و خواسته های قلبی مون برسم. از دوره های قبل قرارمون این شد که ثواب ختم قرآن مون رو در هر دوره به چند بزرگوار تقدیم کنیم؛ یکی از ائمه معصوم (ع)، یکی از شهیدان و دو نفر از دوستان عزیزی که در این طرح شرکت می کنن. ثواب سومین دوره از ختم قرآن مون رو تقدیم می کنیم به روح پاک و نورانی برگزیده ترین انسان و بهانۀ خلقت، رسول اکرم (ص) و روح پاک و مطهر شهید دکتر محمدحسین بهشتی...

همچنین ختم دسته جمعی قرآن مون رو انجام میدیم به نیت برآورده شدن آرزوهای دو نفر از دوستان شرکت کننده در ختم؛ آنانیمس (نویسنده وبلاگ خاطرات نجومی) و نهال (نویسنده وبلاگ ترنم افکار و خاطرات من)... آسمونی های عزیز من تا روز دهم ماه مبارک رمضان فرصت دارن که جزء درخواستی شون رو بخونن. یادتون نره که آیه های قشنگ تون رو یادداشت کنین تا در پست اختصاصی که چند روز دیگه می نویسم، به یادگار بنویسین شون. التماس دعا...