داروین، فیلسوف طبیعی

آدم اشرف مخلوقاته. جهان که خلق شد و همه چیز که تموم شد تازه نوبت به تولد آدم رسید تا از همه امکانات بهره ببره، تا اینکه در انگلستان قرن نوزدهم یکی به اسم داروین پیدا شد که وقتی بعد از دو دهه تحقیق در سراسر دنیا به کشورش برگشت نتیجه تحقیقاتش رو به مردم اینطوری اعلام کرد: «مردم! باباهاتون میمون بوده!» تا پیش از اون کسی جرأت زدن چنین حرفی رو نداشت. فقط بچه ها بودن که وقتی با همدیگه دعوا می کردن به همدیگه می گفتن: «بابات مثل میمونه!» یه زیست شناس می گفت: «کار بزرگ داروین همین بوده که به این دعواها خاتمه داد!» یه زیست شناس دیگه که تصاویر آدم و حوا رو در کلیساهای لندن، زیاد دیده بود گفت: «حیف آدم و حوا به این خوش تیپی نبود؟ این داروین چقدر بد سلیقه هست!»

 یه دانشمند مادی و بی دین هی تکرار می کرد: «تفاوت خیال تا واقعیت، تفاوت آدم تا میمونه؛ هرچه اون زیباست، این واقعیه!» همین چند سال پیش بود که نهضت سبزهای آلمان در مخالفت با تخریب یه جنگل که در اون میمون های زیادی زندگی می کردن یه پلاکارد بزرگ به درخت های جنگل آویزان کرد و روی اون از زبان میمون ها نوشت: «ما پدران شما هستیم. ای فرزندان ناخلف! خانه پدران خود را خراب نکنید.» یکی می گفت: «بشر چنان حیات وحش رو تخریب می کنه که می ترسم به زودی یتیم بشه!» میمونی می گفت: «ما هزاره ها در هزار، نسل در نسل، تنزل کردیم تا به انسان رسیدیم و حالا آدم، اسم این تنزل رو گذاشته تکامل!» میمون پیری که سمعک زده بود گفت: «خیلی مسخره هست. بعضی آدمها ما رو می کشن تا بخورن، در همون حال روز پدر و روز مادر دارن!» یه بچه بی تربیت حرف بدی زد: «هر پدری یه نسل به میمون نزدیکتره!»

یه فیلسوفی گفت: «همین طور که انسان از دل میمون بوجود اومد، یه روز هم موجود تکامل یافته تری از دل آدم بیرون میاد و اون وقته که اون موجود هم به نوبه خودش انسان رو حیوان می دونه و شاید هم بکشه و بخوره!» یکی از اشراف انگلیس در اعتراض به نظریات داروین گفت: «شرافت هیچ کس و هیچ موجودی جز با اصل و نسب اصیل امکان نداره. نظریه داروین شرافت آدم رو زیر سؤال می بره. بی علت نیست که مارکس اونقدر از داروین خوشش میومد. مارکس می خواست پابرهنه ها به حکومت برسن، این یکی می خواد میمون ها معتبر بشن!» یه میمونی هم در جنگلی به بقیه میمون ها گفت: «باید با نظریه داروین مخالفت کنیم. اینا فردا از ما طلب ارث می کنن. میگن بابای ما هستین، خرجی بدین!»


پسانوشت: قراره یه سفر یه هفته ای به استان گلستان داشته باشیم. خلاصه اینکه یه هفته از دست من و لبنان نامه هام راحتین!

هراکلیت، فیلسوف گریان

هراکلیت فیلسوف بزرگ ماقبل سقراط و افلاطون می گفت: «در یه رودخونه دوبار نمیشه شنا کرد!» مقصود هراکلیت این بود که همه چیز در حرکت و گذر دائمیه، طوری که اگه در رودخونه ای برای بار دوم پا گذاشتین نه شما همون آدم قبلی هستین و نه رودخونه همون رودخونه قبلیه؛ اما چون این حرف 2500 سال جلوتر از زمانی که باید گفته می شد گفته شد، کمتر کسی چه موافق و چه مخالف ازش سردرآورد. چنانکه یکی از فیلسوفان مخالف هراکلیت در مقابله و رد نطریه اش گفت: «در یه رودخونه حتی یه بار هم نمی تونین شنا کنین، مگه اینکه شنا بلد باشین!» همچنین یکی از شاگردان هراکلیت که در کنار رودخونه زندگی می کرد برای حمام کردن از رودخونه استفاده نمی کرد. علت رو که ازش پرسیدن گفت: «من سه سال پیش اینجا حمام کردم و در یه رودخونه دوبار نمیشه شنا کرد!»

اما چون خود هراکلیت هم متعلق به 2500 سال قبل بود و نظریاتش مربوط به 2500 سال بعد بود، بیشتر از همه در معرض تناقض و پریشان گویی قرار داشت. چنانکه هر صبح که از خواب بلند می شد از همسرش می پرسید: «تو کی هستی؟» همسر هراکلیت هم که به هر حال متأثر از عقاید فلسفی شوهرش بود، می گفت: «تو کی هستی؟» همین زن همیشه جلوی هراکلیت غذای مونده میذاشت و هر وقت که مورد اعتراض قرار می گرفت، می گفت: «هر وقت بخوریش تازه هست، درست مثل خودت و رودخونه!» این شد که هراکلیت از این وضعی که فلسفه برای زندگیش پیش آورده بود و از اینکه می دید چه برداشت های عامیانه ای از افکارش می کنن چنان غمناک شد که در تاریخ به فیلسوف گریان مشهور شد. او می گفت: «عوام یا با افکار تو مخالفن که در این صورت کتک می خوری، یا موافقن که در این صورت خرابش می کنن و من به عنوان یه فیلسوف حاضرم کتک بخورم!» یکی از فلاسفه  می گفت: «تغییر و تحول خوبه، اما تا حدی که بتونیم باهاش منطبق بشیم.» یکی دیگه می گفت: «اگه همه چیز در جنب و جوش و حرکته به کجا تکیه بدیم؟ قدری ثبات لازمه. تغییر و حرکت مدام باعث شده چیزی نباشه که من و پسرم سرش اختلاف نداشته باشیم، اگه حرکت از این تندتر بشه بین من و خودم هم اختلاف میفته!»

در واقع امروزه تغییرات به قدری شتاب گرفته که همه چیز قاطی شده، اگه یه مقدار شتاب تغییرات بیشتر بشه کار به جایی می رسه که مثلاً شما شنا یاد می گیرین، یکی دیگه شنا می کنه! همون طور که از قدیم گفته اند: «دیگران شنا یاد گرفتند و ما شنا کردیم، ما شنا یاد بگیریم و دیگران شنا کنند!» اما چطور هراکلیت گریان در اون زمان به چنین درکی رسیده بود؟ در بعضی از تواریخ اومده که هراکلیت کوچولو برای آب بازی به رودخونه ای می رفت که از میان مزرعه شخصی می گذشت و هر وقت صاحب مزرعه مچ هراکلیت رو می گرفت و با عصبانیت سرش داد می زد که «باز اینجا پیدات شد» هراکلیت می گفت: «اون دفعه که من نبودم!» تأثیر اون وقایع در بزرگسالی هراکلیت چنان شد که گفت: در یه رودخونه دوبار نمیشه شنا کرد.

همچنین نقل شده که یه بار هراکلیت کوچولو تازه شروع به آب بازی کرده بود که صاحب مزرعه سر رسید و هراکلیت لباس هاش رو جمع کرد و رفت و چون دید صاحب مزرعه هم رفت باز برگشت و شروع به شنا کرد؛ غافل از اینکه صاحب مزرعه برمی گرده و سر هراکلیت فریاد می زنه: «باز می خوای بگی من اون نبودم؟!» هراکلیت که هول شده بود گفت: «نه، من اون بودم، اما این رود که اون رود نیست!» بعد از این بود که اونایی که تغییر حالت و افکار می دادن و خجالت می کشیدن که بگن تغییر کرده اند یاد گرفتن که بگن «ما تغییر نکردیم، اوضاع و احواله که تغییر کرده!» چنانکه یه نفر که سالها قبل پیشگام مبارزه برای قطع رابطه با آمریکا بود و در عرض دو سه سال به پیشگام ارتباط با آمریکا تبدیل شد در پاسخ به تغییر افکارش گفت: «من تغییر نکردم! این غرب و آمریکا و جهان سرمایه داری و اوضاع کشورهای پیشرفته و وضعیت جهانی صنعت و کل جهانه که حال و احوالش تغییر کرده!» یاد گفته یه فیلسوف هندی افتادم: «اعتقاد به تغییر جهان با قابلیت ما به تغییر، رابطه مستقیم داره!»

ارشمیدس، فیلسوف برهنه!

تاریخ فلسفه و علم با نام 20- 30 تا حکیم و فیلسوف همراه شده و چیزی که از این افراد یا درباره این افراد ملکه ذهن مردمه، عبارات یا حکایتهاییه که اغلب یا متأثر از زندگی اون بزرگانه و یا لُب اندیشه های اونا رو نشون میده. نگاهی دیگه با توجه به مسائل عمومی تر و توأم با نقد و طنز به اون عبارات و حکایات کاریه که من می خوام از این به بعد در وبلاگم تحت عنوان بخشی به نام «فلسفه نوشت» انجام بدم. از این به پست هایی در این زمینه می نویسم و در هر پست شما رو با یه فیلسوف آشنا می کنم؛ البته با چاشنی طنز! فلسفه یکی از زمینه های مطالعاتی مورد علاقه منه. شک ندارم اگه مردم هم می دونستن که در دنیای فلسفه چه خبره و از 2500 سال پیش تا حالا فیلسوف هایی که روی زمین اومدن و رفتن، چه افکاری در سر داشتن، به این دانش شیرین علاقمند می شدن.

متأسفانه کتابهای فلسفی موجود در بازار به قدری سنگین، نامفهوم و پر از عبارات و اصطلاحات سخت و دشوار هستن که کمتر کسی رغبت به خوندن شون می کنه. برای همین از دو سال پیش تصمیم گرفتم شروع به نوشتن کتابی کنم که تاریخ 2500 ساله فلسفه رو به زبانی ساده و حتی طنز برای خواننده ها تعریف کنه بطوری که از خوندنش لذت ببرن و در عین حال با اندیشه های تمام فیلسوف های مهم تاریخ آشنا بشن. به عبارت بهتر بخش هایی که از این به بعد تحت عنوان فلسفه نوشت در وبلاگ می نویسم، قسمت های مختلف کتاب آینده منه که انشاءالله قراره پس از تصویرگری کاریکاتورهای هر فیلسوف، روانه چاپخونه بشه. خب دیگه، مقدمه چینی بسه. بریم سراغ اولین فیلسوف یعنی جناب ارشمیدس!

معروفه که یکی از بزرگترین کشفیات ارشمیدوس در حمام صورت گرفت و ایشون ذوق زده، بصورت لخت و بدون لباس از حمام اومد بیرون و فریاد زد: «یافتم، یافتم!» روزی که ارشمیدس به حمام رفت لابد چرک بود. اما به جای اینکه کیسه بکشه شروع به بازی و غوطه خوردن در آب کرد. پایین می رفت و بالا می اومد، باز پایین می رفت و بالا می اومد، خیلی آروم. یه بار دیگه که پایین رفت، یهو از آب بیرون پرید و فریاد کشید: یافتم، یافتم... اولین گمان این بود که ارشمیدس سنگ پا پیدا کرده، اما تا اون روز کسی واسه سنگ پا اینطور نعره نکشیده بود. اونایی که به ارشمیدس نزدیکتر بودن بی اختیار ذهن شون به سمت ثروت و جواهراتی رفت که ارشمیدس از روی خوش شانسی و اتفاق اونا رو پیدا کرده که فریاد در فریاد ارشمیدس انداختن: مال ماست، مال ماست! اما ارشمیدس بی اعتنا به همه چیز و همه کس و حتی لباس هاش، از سر شوق لخت و برهنه از حمام بیرون زد. صاحب حمام فقط یک فریاد کوتاه داشت: پس پول حمام چی؟ بعد یهو مثل تیر از ذهنش گذشت که ارشمیدس چیز باارزشی پیدا کرده و فریادزنان به دنبالش افتاد: مال منه، مال منه! حمامی پس از اینکه دویست- سیصد متر به دنبال ارشمیدس دوید، دیگه کاملاً باورش شده بود که ارشمیدس چیز باارزشی پیدا کرده و حالا فریاد می زد: دزد، دزد، بگیرینش...

وقتی ارشمیدس از کنار بازار شهر گذشت جمعیتی که دنبالش می دویدن به هجده نفر رسید، در حالی که ارشمیدس همچنان فریاد می زد: یافتم، یافتم... شمع فروشان و نعل بندان و خلاصه مغازه دارها از کسانی که به دنبال ارشمیدس بودن می پرسیدن: «مگه چی شده؟» و اونا جواب می دادن: «یافتش، یافتش!» و همین طور به دنبال ارشمیدس می دویدن. پیرزنی گفت: چه بی حیاست این مرد! یه لات به محض اینکه ارشمیدس رو اونطوری برهنه و لخت دید گفت: حالا چی چی پیدا کرده که باید حتماً لخت باشه تا نشون بده؟! بالاخره ارشمیدس رو گرفتن و یه لنگ به دور تنش پیچیدن. یه پیرمردی نفس نفس زنان از راه رسید: من هفته قبل توی حمام انگشتر طلام رو گم کردم، زنم شاهده! حمامی هم از راه رسید: بدون شک هرچی در حمام پیدا بشه، مال حمامی هست. سرانجام مأمور دولت از راه رسید: حرف بی حرف! این چیزا مال دولته.

مرد میان سالی از جمعیت گفت: قربان هنوز معلوم نیست چی چیه. مأمور خودش رو از تک و تا نینداخت: پس زودتر معلوم کنین تا بفهمیم صاحب چه چیزی هستیم! اما ارشمیدس که غافل از دور و برش بود همین طور داد و فریاد می کرد: یافتم، یافتم، یافتم... جمعیت که هر لحطه بیشتر می شد و کلافه بود دسته جمعی فریاد زدن: آخه بگو چی یافتی؟ ارشمیدس با همان شور و حرارت فریاد زد: هر جسمی که در آب فرو بره به اندازه وزن مایع هم حجمش سبک میشه. مردم گفتند: چی؟ چی گفتی؟ ارشمیدس که از دقت و توجه مردم نسبت به مسائل علمی شوق زده شده بود شمرده گفت: ببینین! هر جسمی که در آب فرو بره، به اندازه وزن مایع هم حجمش سبک میشه. همگی با هم گفتن: «این مردک خر چی میگه؟ دیوونه شده!» و از دورش پراکنده شدن. ارشمیدس از دور صدای مردی رو شنید که می گفت: «هر جسمی که در آب فرو بره به اندازه ارشمیدس دیوونه نمیشه!» و صدای خنده مردم بلند شد. فردای اون روز بر سر در حمام یه تابلوی کوچک نصب شد که روی اون با خط خوش یونانی نوشته شده بود: برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم!