آقاجون دیرتر بیا!

آقاجون کسی نیست غیر از خودمون. همینه که می بینی؛ راستشو میگم. آقاجون به خدا دروغ میگیم و شاید هم عادت کردیم که داد و بیداد کنیم: آقا بیا! خودت قضاوت کن کدوم کارمون به منتظر شبیهه که فریاد می زنیم: آقا بیا! حتی بلد نیستیم ادای منتظران رو هم دربیاریم و خودت هم که می فهمی وقتی حنجره مون لبریز از فریاد «آقا بیا» میشه داریم دروغ میگیم. شاید هم عادت کردیم که داد بزنیم و اومدنت رو اینطوری بخوایم. اونقدر هم بدبختیم که یه آدم درست و حسابی پیدا نمیشه بگه مهمون رو هم اینطوری دعوت نمی کنن، با داد و فریاد! مهمون رو با ناز صداش می کنن، دست به سینه می زنن، سر کج می کنن، عشوه می خرن، تهیه و تدارک می بینن، اصلاً ادب می کنن. کجای عالم مهمون رو- اون هم این همه عزیز و نور چشم- اینقدر بی ادب به مهمونی دعوت می کنن؟!

آقا جون نیا... آقاجون دیرتر بیا. دروغ محضه فریاد آقا بیامون. هیچ آدم عاقلی مهمون دعوت نمی کنه و بعدش خونه رو ترک کنه و بره پی کار دیگه ای. یا هرکی از راه رسید رو مهمون بدونه و ازش پذیرایی کنه، بی خبر که مهمون اصلی نیومده و هنوز در راهه. آقاجون به خدا انتظارمون دروغه. منتظر حداقل می دونه که منتظر چیه. درخت که در اوج زمستان آرزوی بهار داره، می دونه که بهار چیه و از کدوم پنجره میاد و همینه که به هر آفتاب نیم جان زمستونی دلخوش نمی کنه و بهار تصورش نمی کنه! حالا حال و روز ما تماشاییه که مهمون دعوت کردیم و هر کس و ناکسی رو که از جلوی خونه قلب مون رد میشه، تو میاریمش و حلوا حلواش می کنیم و دو روز نگذشته می فهمیم که عجب کلاه گشادی سرمون رفته و باز رو از نو و روزی از نو.

آقاجون راستش رو بخوای ما با اسمت روزگار می گذرونیم وگرنه می دونیم که اگه بیای باید بساطمون رو جمع کنیم و دکان ها رو تخته و کاسبی تعطیل. می دونیم که شما و پدرانتون اومدید که آدم بسازید و در هرچه معامله با نام ظاهری خدا رو گِل بگیرین و اصلاً بیذارید از این بساط ها. همینه که از اومدنت می ترسیم زندگی مون تعطیل بشه. باور کن دروغ محضه که فریاد می زنیم آقا بیا! آقاجون هر دیوانه ای هم خنده اش می گیره از انتظار ما که تمام هفته دروغ میگیم و دل می شکنیم و هتک حرمت می کنیم و تهمت می زنیم و سر مردم کلاه میذاریم و نمازمون یه خط در میان و دو خط و سه خط در میان میشه و هزار خط قرمز رو می شکنیم و باز آخر هفته و صبح جمعه به هزار سوز و گداز دعای ندبه می خونیم و گریه می کنیم که آقا بیا! به خدا هر دیوانه ای از این نوع انتظار ما خنده اش می گیره. آقاجون اصلاً راستش رو بخوای غیبتت واسه ما نفعش بیشتره از حضورت که اگه باشی دیگه نمی تونیم هر کاری خواستیم بکنیم و هربار که خطایی ازمون سر بزنه بازم بگیم مسلمونیم! آخه اگه بیای که همه می فهمن که مسلمونی این نیست که ما کرده ایم و بوده ایم.

اونقدر از نیومدنت مطمئنیم که لحظه ای و فقط لحظه ای شک نمی کنیم که نکنه بیای که حداقل اگه ذره ای به اومدنت اطمینان داشتیم، این همه تخت گاز نمی رفتیم و به خاکی نمی زدیم. آقاجون نیا! اگه 313 راست باشه که می بینی بعد از این همه قرن، 13 تا هم درنیومده و جالبتر اینه که همه مون هم خودمون رو از باوفاترین ها و صادق ترین ها می دونیم در حالی که 313 انسان واقعی هنوز نداریم که بیایی. آقاجون نیا که دلت می شکنه و خون میشه از این همه تاریکی مون و فقط تو هستی که در میان این همه تاریکی دل آزرده میشی. آقا نیا اما دعامون کن که لایق نامت که فریاد می زنیمش بشیم و وقتی صدات می زنیم ننگت نباشیم. آقاجون راستی امروز جمعه بود ولی باز نیومدی. کاش میومدی... آرام و نجیب صدات می کردیم... کاش دوست داشتیم و اونوقت می فهمیدیم که اومدنت تنها راه فرار این روزگار سیاهه... کاش میومدی...

تا حالا سوار کشتی شدی؟

همه مون داستان اون مردی رو شنیده ایم که خدمت امام صادق (ع) رسید و درباره وجود خدا پرسید. امام (ع) گفت آیا شده تا به حال سوار کشتی شده باشی؟ گفت بله. آیا شده توفان شه و کشتی غرق شه؟ آیا شده که در آستانه غرق شدن قرار بگیری، مضطر بشی و امیدت از همه جا قطع بشه؟ آیا در اون لحظه احساس کردی که یه کسی اون بیرون هست که بتونه کمکت کنه؟ بله، بله. امام فرمود: اون کس خداست. من یقین دارم اگه به مرز غرق شدن و بیچارگی برسیم و امیدمون از همه جا و همه کس بریده بشه، خدا رو می بینیم و به خواسته مون هم می رسیم.

به قول حاج آقای مسجدمون، مشکل ما اینه که مضطر نمیشیم، همیشه به یه گوشه ای بالاخره امید داریم، میگیم حالا بالاخره یه کاری می کنم. بیچاره نمیشیم، به بن بست نمی رسیم. اعتراف می کنم تا به حال دعای فرج رو با حال اضطرار نخونده ام و از خدا در این حال، اومدن امام زمان (عج) رو نخواسته ام. اعتراف می کنم که مصداق آیه «إن الانسان لیطغی، أن رآه استغنی» هستم ولی دیگه نمی خوام اینطوری باشم. دیگه نمی خوام اینطوری منتظر باشم. می خوام ماه مهمونی خدا که رسید واسه اولین بار با حال اضطرار از خدا، ظهور گل یاس دلم رو بخوام. خدایا شکرت... شکرت که ماه رمضان در راهه... هزاران بار شکرت...

* أمن یجیب المضطر إذا دعاه و یکشف السوء

سبد کتاب

امروز در میدان نقش جهان یه قراری داشتم که ترجیح دادم طبق معمول از اتوبوس استفاده کنم. اتوبوس نسبتاً خلوت بود و حوصله ام سر رفته بود. دنبال راهی می گشتم که تو این ترافیک خودم رو مشغول کنم که چشمم افتاد به این سبد کتاب توی اتوبوس. توش کتابهای زیادی نبود و البته کتابها هم کوچک بودن. اگه دقت کنین خود سبدش هم کوچیک هست. مثلاً کتاب داستان و راستان شهید مطهری بود و یه کتاب دیگه که برای بچه ها بود و اسمش رو الان یادم نیست.

کتابها اکثراً پاره و پوره شده بودن و مشخص بود ملت خیلی در نگهداریشون دقت نکردن. شایدم تو شلوغی و جمعیت افتاده بودن زیرپا و له شده بودن. اما به هرحال به نظرم طرح خوبی اومد. اولش فکر کردم جدیده، بعداً که اومدم خونه سرچ کردم دیدم این طرح قدیمیه. یعنی مربوط به سال ۸۵ و اینها میشه، ولی خوب تازه توی اصفهان پیاده شده. اینطوری که توی خبرگزاری ها می خوندم این طرح مال شهرداری تهران هست و اینکه خیلی از سبدها همون روز اول از کتاب خالی شده اند! فکر می کنم بشه که مثلا هرکی کتابی رو که خونده و دیگه بهش احتیاجی نداره رو توی یکی از این جاهای عمومی امانت بذاره که هرکی دلش خواست برداره و استفاده کنه. حداقل با یه همچین کارهای ساده و نوآورانه میشه این سطح پایین مطالعاتی مردم رو تا حدودی افزایش داد، نه؟

طرز فکرت رو عوض کن!

تا حالا شده بطور اتفاقی زبون تون رو گاز بگیرین؟ درد زیادی داره، نه؟ درد اصلاً پدیده خوشایندی نیست. همین مطلب در مورد تاول روی انگشت پا که باعث لنگیدن ما میشه هم صادقه. اما چی میشد اگه درد رو احساس نمی کردیم؟ در این صورت همیشه این امکان وجود داشت که یه تکه از زبون مون رو گاز بگیریم یا پوست قسمتی از بدن مون در حموم بسوزه! دردهای جسمی سیستم اخطار با ارزشی هستن که از آسیب بیشتر جلوگیری می کنن و به ما میگن: «بهتره کاری رو که می کنی ادامه ندی!» دردهای روحی و احساسی هم پیغام مشابهی دارن و به ما میگن: «بهتره که روش فکر کردنت رو عوض کنی!»

طبیعیه که بطور موقتی عصبانی شیم، حسادت بورزیم یا رنجیده خاطر شیم اما اگه این احساسات دائمی شدن، باید این پیامها رو ازشون بگیریم: انتظار نداشته باش که دیگران رو کنترل کنی، انتظار نداشته باش که دیگران مثل تو رفتار کنن، برای خوشحال شدن به دیگران دل نبند و... وقتی که طرز فکرمون رو عوض نکنیم همون درد و رنج رو احساس می کنیم و بعد میگیم: «اما حق با منه!» ولی متأسفانه حتی اگه حق به جانب ما باشه کمکی نمی کنه. تاول روی پامون بهمون این پیام رو میده که باید کفشمون رو عوض کنیم. درد و رنج، احساسی که مثل تاول روی مغزه، بهمون این پیام رو میده که باید طرز فکرمون رو عوض کنیم. در یه کلام چه درد و رنج جسمی داشته باشیم و چه روحی، اگه به همون کار یا طرز فکر قبلی ادامه بدیم، آسیب بیشتری می بینیم.

درباره یک تصویر غیر قابل انتشار!

چشمهایش را ببینید؛ همان چشمهایی که شرق و غرب را درهم کوبید حتی پلکی هم نزد تا بلکه سوژه‎ای شود برای فلان تلویزیون خارجی و فلان روزنامه داخلی تا از ترس از ابرقدرت‌ها بنویسند و از اینکه با بلوک شرق و غرب نمی‌توان درافتاد. چشمهایش را ببینید؛ همان چشمهایی که در فراق یکی پس از دیگری یاران نمناک می‌شد اما هیچگاه متزلزل نشد تا قوت قلبی باشد برای آنانی که ساعت‌ها بیخوابی را به چشمانشان تحمیل می‌کردند تا فقط چند دقیقه، به تماشای ابهت آن‌ها به جماران می‌آمدند. این چشم‌ها که دنیا را مسحور خود کرده بود و از شدت برافروختگی در برابر دشمنان و معاندان، خواب روز و شب را از آنان گرفته بود، اینچنین در برابر همسر و خانواده که در این عکس چهره‌ی مهربانشان را کنار دخترشان مشاهده می‌کنیم، خاضع و خاشع هستند و تسبیح می‌گویند. 

نامه‌هایشان که برای همسرشان نوشته بودند را شاید خیلی‌هایمان خوانده‌ایم دیگر و از بر کرده‌ایم؛ این رحمت و لطف الهی را که «و مِن آیاته أنْ خلق لکم مِن أنفسکم أزواجاً لتسکنوا إلیها» از نشانه‌های خدا این است که از جنس خودتان همسرانی برای شما آفرید تا در کنار آن ها آرامش بیابید. چشمهای روح الله را دست کم نگیرید؛ این چشم‌ها کارترها و ریگان‌ها را به زمین کوبانده‌اند. این چشم‌ها اتحاد جماهیر شوروی را از هم فروپاشیده است. این چشم‌هایی که در برابر ریحانه الهی اینچنین فوران شور و اشتیاق و احساسات هستند، همان چشم‌های برافروخته و خونین ظاهری هستند که حکم ارتداد سلمان رشدی را نوشته‌اند. آقا روح‌الله مظهر صدق و راستی است و چشمهایش نقطه اوج آن. هزاران حرف ناگفته دارد این نگاه داغ و سوزان که تا عمق جان نفوذ می‌کند و قلب را آتش می‌زند که این ابرمرد تاریخ معاصر که هنوز بسیاری از سیاسیون و جامعه شناسان به دنبال درک راز ابهت و قوت قلب او هستند، چه نگاه لطیف و نرمی دارد به دخترش؛ این ارتباط را با تک‌تک افراد خانواده مخصوصاً همسر بزرگوارشان نیز بسیار شنیدیم. همسری که سال‌ها سختی و رنج را به جان خریده بود و غربت و دوری از یار را چشیده بود و لحظه‌ای هم دم برنیاورد تا مانع رسالت بزرگ روح‌الله شود.

البته آقا روح‌الله هم برای یار دیرین خود کم نگذاشته است؛ چرا که تنها اوست که هم می‌تواند به گورباچف نامه بنویسد و از حضور کمونیسم در موزه تاریخ سخن بگوید و هم همسرش را در ایام فراغ و دوری اینگونه خطاب کند که «تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آيينه قلبم منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند.» فقط چشم‌های روح‌الله در این عکس است که راز این جمله او را عیان می‌کند که «مرد از دامان زن به معراج می‌رسد» و چقدر عاشقانه گفته است؛ یک عاشقانه آرام. و اما یک افسوس برای ما باقیست که چرا این عکس باید برچسب غیر قابل انتشار بخورد تا در میان آرشیوها خاک بخورد و ما نتوانیم نظاره کنیم نگاه عاشقانه یک مرد خدایی به دخترش را...

دوست و پول

یه دوستی دارم به نام مهرداد؛ از یه خانواده پولدار و مرفه. مهرداد زندگی خوبی داره، زیاد مسافرت میره، از غذاهای خوشمزه لذت می بره و به دوستاش زیاد مهمونی میده. خیلی سهل گیر و دست و دل بازه. دیروز داشت باهام در مورد یکی از دوستاش به اسم علیرضا صحبت می کرد. می گفت علیرضا رو خیلی دوست دارم. خیلی به خونه ما میاد و با هم به گشت و گذار میریم. من ده ها نوع غذا از رستوران های مختلف براش خریده ام، اما می دونی چی منو ناراحت می کنه؟ اینکه علیرضا حتی سالی یه بار هم منو مهمون نمی کنه، حتی با یه همبرگر یا یه کافی میکس ناچیز! می دونین یعنی چه؟ یعنی افراد پولدار هم حسابگرند! حتی افراد سخاوتمند هم حساب چنین مواردی رو دارن. فقط مسئله پول در میان نیست، مهم رفتاره، مهم قدردانی کردن یا نکردنه.

علیرضا فکر می کنه مهرداد پولداره، واسه همین وقتی کسی باید صورت حساب رستوران رو پرداخت کنه، طبیعیه که اون یه نفر، مهرداده! مهرداد تابحال شکایتی نکرده ولی صبرش لبریز شده و احتمالاً همین روزهاست که علیرضا یه دوست خوب رو از دست بده. تازه اون موقعه که به خودش میاد و از خودش می پرسه: «چطور شده؟» همه ما می دونیم بین دوستامون کدوم شون اول دست به جیب میشن و کدوم، موقع پرداخت صورت حساب، علیرضا میشه! البته دوستان ما هم حساب مون رو دارن! اگه دوستی دارین که پولدارتر از شماست و شما فقط هزار تومن واسه خرج کردن دارین، اشکالی نداره، همون هزار تومن رو واسش خرج کنین.

دانشکده تغذیه و علوم غذایی

بالاخره دانشکده «تغذیه و علوم غذایی» دانشگاه ما رسماً آغاز به کار کرد... شاید شیرین ترین خبری که تا به حال در زمینه رشته خودمون شنیدم همین خبر بوده. و حالا دانشگاه علوم پزشکی اصفهان دومین دانشگاه کشور بعد از دانشگاه شهید بهشتی هست که دانشکده ای مستقل برای رشته تغذیه تأسیس کرده.

نکته جالب تر اینه که مجوز تأسیس دانشکده تغذیه به زمان دولت آقای موسوی و زمان وزارت دکتر مرندی (یعنی حدود 16 سال پیش!) برمی گرده که حالا رنگ واقعیت به خودش گرفته! حالا دیگه از زیر چتر منت بچه های دانشکده بهداشت بیرون اومدیم و به زودی اعلام استقلال خواهیم کرد! بالاخره انقلاب بچه های تغذیه اصفهان تحت تأثیر انقلاب های مردمی کشورهای منطقه و بیداری اسلامی به پیروزی رسید!

دکتر ادیبی

دیشب دکتر ادیبی (معاون پژوهشی و فناوری دانشگاه) مهمان برنامه «هشت بهشت» بود. با اینکه امتحان داشتم و هیچی نخونده بودم اما گفت و گوی صمیمانه مجری برنامه و دکتر ادیبی اونقدر جالب و جذاب بود که بی خیال همه چی شدم و نشستم تا آخر برنامه رو دیدم. این دکتر ادیبی واقعاً یکی از آدمهای دوست داشتنی زندگی منه. یعنی باید از نزدیک باهاش برخورد داشته باشی تا بدونی که این مرد چقدر فروتن، خوش اخلاق و صد البته نخبه هست. چهره اش رو که نگاه کنی فکر می کنی که یه جوان معمولیه که تازه لیسانسش رو گرفته اما وقتی بهت بگن فوق تخصص گوارش داره و بیش از 60 تا مقاله ISI ایندکس کرده و توی چندتا مجله علمی- پژوهشی در سطح ملی و بین المللی در حال فعالیته، تازه می فهمی که با چه آدمی رو به رو هستی.

کمتر مدیری رو میشه توی کشور ما پیدا کرد که هم مشهور باشه، هم محبوب و هم نخبه ولی به نظرم دکتر ادیبی هر سه این ویژگی ها رو داره. بخاطر همینه که حدس می زنم در آینده، یکی از کاندیداهای اصلی ریاست دانشگاه علوم پزشکی اصفهان باشه! بگذریم... گفت و گوی دیشبش خیلی جالب بود که یه قسمتش رو اینجا میذارم:

مجری: آقای دکتر بهترین غذایی که دوست دارین چیه؟

دکتر: ماکارونی

مجری: ماکارونی های همسرتون رو بیشتر دوست دارین یا مادرتون؟

دکتر: همسرم!

مجری (با حالت تعجب): واقعا؟

دکتر: بله، حتی می تونم بگم دست پخت همسرم بهتر از دست پخت مادرمه!

مجری (در حالی که چشماش داره از حدقه بیرون می زنه!): من باید با مادرتون یه صحبتی داشته باشم!

دکتر: چون می دونم مادرم الان برنامه رو نمی بینه، اینو گفتم!

تنهایی و هنر

یه وقتایی معنی تنها بودن رو درست نمی فهمیدم و فکر می کردم تنهایی فقط دور بودن از این و اونه ولی حالا نه، حالا فکر می کنم تنهایی فقط دور بودن نیست. شاید چون بهش رسیدم نظرم عوض شده. می تونی هزارتا دوست و آشنای صمیمی در اطرافت داشته باشی و بازم احساس تنهایی کنی! به قول آیزیا برلین «تنها بودن این نیست که کسی اطراف انسان نباشه، تنها بودن یعنی کسی منظور انسان رو متوجه نشه.» از وقتی تنهایی رو حس کردم معنی خیلی از چیزها رو فهمیدم، یکیش همین جمله بود. اما فهمیدن معنی بعضی چیزا یه پیامدهایی هم داره. یه نمونه اش اینه که امروز دیگه به یه سری چیزا که قبلاً فکر می کردم و برام دغدغه بود فکر نمی کنم و به جای اونها فکرای جدیدی توی سرم وول می خوره که شاید همین فکرها باعث دور شدنم از خیلی چیزا و آدما و شاید هم خودم شده باشه.

گاهی وقتا با خودم فکر می کنم که من متفاوتم یا این آدمای اطرافم؟ من عجیب و غریبم یا اینا؟ کی می دونه؟... ولی تنهایی مزیت هایی هم داره. آدمای تنها یه چیزای خوبی هم می تونن داشته باشن که خیلی ها نمی تونن. منظورم همونایی هست که از صبح تا شب دارن خودشون رو سرگرم یه سری روزمرگی های الکی می کنن. اینجور آدما یه چیزایی رو از دست میدن، مثل خلوت. خلوت کردن شاید تنها راه فرار از این روزمرگی ها باشه. البته بیش از حدش باعث دیوونگی هم میشه! آدمهایی که عادت به خلوت کردن دارن خیلی سخت می تونن کسی رو وارد خلوت شون کنن؛ یعنی خلوت شون رو راحت با هرکسی و هرچیزی پر نمی کنن چون ارزش اونو درک می کنن؛ واسه همین در تلاشن این خلوت رو با بهترین فرد یا ابزار ممکن پر کنن، مثل هنر. شک ندارم اگه هنر یا هنرمندی نبود هیچکس در این دنیای امروز دوام نمیاورد! برای بعضی آدما هنر از یه سرگرمی یا عاملی واسه پر کردن وقت فراغت گذشته؛ هنر به معنای واقعی غذای روحشونه. اینو اون زمانی که غرق نقاشی بودم و روز و شبم به نقاشی کشیدن می گذشت متوجه شدم.

وقتی کسی توی خلوتش بره سراغ هنر، یه احساس عجیب تری نسبت بهش پیدا می کنه. خیلی ها این تجربه رو کردن که توی تنهایی شون مثلاً یه قطعه موسیقی گوش بدن ولی وقتی این تنهایی واقعاً همون تنهایی ای باشه که در موردش گفتم، اون احساس نسبت به موسیقی فرق می کنه. تا قبل از این با گوشهات اون موسیقی رو گوش می دادی ولی حالا با قلبت این کارو می کنی. البته تعداد کسایی که واقعاً این تجربه رو کردن خیلی کمه یا شاید من اطرافم کم دیده ام... در کل می تونم بگم تنهایی باعث میشه احساسات اصیل تر بشه. در این روزایی که تنهایی اومده سراغم شاید معدود چیزایی که واسم باقی مونده، موزیک ها و فیلم ها و کتابهام باشن. امروز احساس می کنم رفاقتم باهاشون بیشتر شده یا شاید معرفت اینا بیشتر از بقیه اس، پس زنده باد هنر!

نقدی بر راه بی پایان

شاید کمی عجیب باشه که دارم در مورد سریالی می نویسم که حدود سه چهار سال پیش از تلویزیون پخش شد؛ اما «راه بی پایان» اونقدر ارزش داره که به بهانه پخش دوباره اش در این عصرهای گرم تابستونی، نیم نگاهی بهش داشته باشم. سریالی که عنوان «بیشترین درصد رضایت بینندگان» رو از آن خودش کرد. «راه بي‌پايان» عنوان‌بندي زيبايي داره؛ چندتا گوي فلزي كه هر کدوم به نخي بسته شده‌اند و در اثر برخورد يكي با بقيه يه گوي از انتهاي اونها رها ميشه. اين تيتراژ هنرمندانه به خوبي مضمون «راه بي‌پايان» رو انعكاس ميده كه هر عملي عكس‌العملي داره و هر كنشي، واكنشي. گاهی ممكنه اين كنش چندان مهم به نظر نياد، ولي گاهي واكنش‌هايي رو ایجاد می کنه كه نتايج وخيمي دربردارن.

عشق سر پیری ابوالحسني (فرهاد اصلاني) به غزل ابتدا چندان داراي تبعات منفي به نظر نمي‌رسه، ولي بعد به جاهاي باريك كشيده ميشه. همين عشق نامتعارف موتور اصلي حركت درام و كشمكش فيلمنامه هست و اين كشمكشه كه به تدريج بسط پیدا می کنه و همه حوادث سريال رو به نوعي دربر مي‌گيره تا اونجا كه در پايان سريال به مرگ خود ابوالحسني منجر میشه. همين عشق ممنوع و به موازاتش فعاليت‌هاي بزه‌كارانه در تحقق اونه كه ابولحسني رو وادار مي‌كنه هر لحظه نقشه زيركانه‌اي رو ترتيب بده؛ نقشه‌هايي كه گاهی مثل منشوري هست كه هر لحظه يكي از وجوهش آشكار ميشه و به این ترتيب در هر قسمت سريال، بيننده انتظار غافلگير شدن از اين درام جذاب و پر كشش رو داره، بخاطر اینکه ماهيت هيچ حادثه‌اي از اول مشخص نيست و اين به پيچيدگي و جذابيت درام اضافه می کنه.

خطوط فرعي داستان سريال هم به نوبه خودشون بسيار پر از تعليق و در راستاي جذابيت خط اصلي داستان يعني توطئه‌هاي ابولحسني هستن؛ از جمله اعتياد مينا و سوء استفاده صاحب خياطي از او و همچنين افت و خيزهاي رابطه عاطفي منصور و غزل. هر کدوم از اين خطوط داستاني به تنهايي جذاب هستن. و البته به هر كدوم به اندازه و در ارتباط با خط اصلي داستان و تقويت اون پرداخته ميشه، به طوري كه اين خطوط فرعي هرگز خط اصلي درام رو تحت‌الشعاع خودشون قرار نميدن و هر كدوم جاي مختص به خودشون رو در داستان كلي سريال دارن. سريال راه بي‌پايان شخصيت پردازي خلاقانه‌اي داره، نمونه بارزش شخصيت ابوالحسني هست. او يه ضد قهرمان هميشگي و منفي بالفطره نيست. حتي وقتي خبر مرگ توتونچي (آتيلا پسياني) رو مي‌شنوه تا مدت‌ها متأثره و گاهی در خلوت خودش گریه می کنه. اين يعني با شخصيتي پويا و تر و تازه‌ روبه‌رو هستيم و ديگه خبري از يه شخصيت تمام منفي و بي‌اوج و فرود نيست كه هميشه لبخندي از شرارت بر لبهاش نقش بسته باشه. در كنار اين درام جذاب، ايده‌هاي سينمايي هم برقدرت داستان اضافه می کنه، مثل استفاده از زواياي مورب دوربين در صحنه‌هاي پر تنش و پر از تعليق. همايون اسعديان (کارگردان) با درام پردازي خلاقانه‌اش موفق ميشه يه داستان جنايي و بزه‌كارانه پيچيده و ديدني رو خلق و هر لحظه بيننده رو دچار يه شوك جديد بکنه.

در انتها متوجه ميشیم كه نام سريال چقدر با مضمونش هماهنگي داره، چرا كه به راستي راه و مسير داستان بي‌پايانه. عاملين اصلي باند بزه‌كار و سرمايه‌دار فيلم رو در طول سريال هرگز نمي‌بينيم. فقط چند صحنه صداي اونها رو مي‌شنويم و در انتهاي سريال هم با خودكشي ابوالحسني آخرين سر نخ هم از بين ميره و اصولاً پليس ديگه توانايي دسترسي به اونها رو نداره. رؤساي باند چنان قدرتمند هستن كه غيرقابل دستيابي به نظر مي‌رسن. اين نشان از حركت داستان در دايره‌اي بسته و راهي بي‌پايان داره كه ابتدا و انتهاش يكي هست و اصولاً پاياني براش متصور نيست. با اطمینان میگم که «راه بي‌پايان» از سريال‌هاي ديدني و گامي بلند در كارنامه حرفه‌اي همايون اسعديان به شمار مياد که توصیه می کنم دیدنش رو از دست ندین. این سریال رو می تونین هر روز از ساعت 4:40 بعد از ظهر از شبکه سه تماشا کنین.

آمنه خانوم ببخش اگه می تونی...

خب دست کنین جیب تون و 2 میلیون یورو رو بدین! حضراتی که فکر می کنین حکم قصاص اسیدپاشی نباید اجرا بشه؛ آقایون، خانومها خب پول رضایت آمنه رو بپردازین. اگه 2 میلیون نفر باشین و نفری 1400 تومن بدین میشه 2 میلیارد و 800 میلیون تومن. این پول رضایت و بخشش اوست. شمایی که استدلال می کنین قصاص اسیدپاشی ترویج خشونته، شمایی که میگین انتقام، چشمهای آمنه رو برنمی گردونه، خب یه کاری کنین. اگه نمی خواین هزینه کنین هم ایرادی نداره، یه راه دیگه برای شما و همه کسانی که با قصاص مخالفن وجود داره. پیشنهاد می کنم همه تون جمع بشین و رضایت آمنه رو جلب کنین. دم خونه اش بشینین و التماس کنین. دسته دسته بشینین و کرور کرور اشک بریزین، خواهش کنین، تمنا کنین، شنبه برین، یکشنبه برین، دوشنبه برین، هفت روز هفته رو برین. نشستین توی خونه هاتون که چی بشه؟ مگه نه اینکه از نظر شما انسانیت در خطره؟ خب خودتون هم یه تکونی بخورین!

عده ای هستن که میگن زندان کافی نیست. میگن زندان فقط تنبیه می کنه و پیشگیری نمی کنه. زیادن آدمهایی که میگن مجید اگه قصاص نشه، مجیدها زیاد میشن. میگن اگه نذارن مجید قصاص بشه دیگه هیچ کسی از اسید پاشیدن هولش نمی گیره، دستش نمی لرزه. شما که اینطور فکر نمی کنین، خب آمنه رو مجاب کنین. آمنه اگه لطف کنه و ببخشه، آمنه اگه گذشت کنه، آمنه اگه جلوی اسید پاشیدن رو بگیره، همه چیز درست میشه اما... اگه راضی بشه! آمنه اگه راضی نباشه شما دیگه باید ساکت بشینین و نگاه کنین. شمایی که چشم تون، صورت تون و زندگی تون سالمه، حق ندارین در قانون دست ببرین. قانون باید خیال شهروندان رو راحت کنه. قانون باید مواظب مردم باشه. قانون باید مجرم رو بترسونه. من مخالف قانون مزخرف آمریکا هستم. قانونی که در پوشش اون، مجرم می تونه 10 فقره تجاوز و 20 فقره قتل بکنه به درد جرز لای دیوار می خوره! فکر می کنم قانونی که قاتل زنجیره ای رو نهایتاً به حبس ابد محکوم می کنه و تازه امکان لغو کردنش هم وجود داره، قانون نیست؛ یعنی قانون حمایت از شهروندان و مردم نیست، قانون حمایت از مجرمه!

از اینجا به بعدش با آمنه هستم... آمنه که نمی بینه و شاید یکی از آشناهاش بیاد و بطور اتفاقی حرفای من رو بخونه. آمنه خانوم نمی دونم حالت چطوره، نمی دونم به چی فکر می کنی و زندگیت چه رنگی شده. حتی نمی تونم یه لحظه فکر کنم که جای تو باشم. اما ازت خواهش می کنم که به شرایطت فکر کنی و شخص دیگه ای رو در این درد بزرگ شریک نکنی. باور کن خجالت می کشم که ازت بخوام مجید رو ببخشی اما همش به لحظه قصاص فکر می کنم و چشمام درد می گیره. آمنه خانوم ازت خواهش می کنم که یه بار دیگه فکر کنی و سعی کنی که ببخشی اما اگه نشد، من حق رو به تو میدم، قانون هم باید پشتیانیت کنه.

پسانوشت: دوستانی که از ماجرا اطلاع ندارن اینجا رو بخونن. دوست داشتم تصاویر آمنه رو هم بذارم اما به دلیل دلخراش بودن تصاویر، از گذاشتن شون خودداری می کنم. با یه سرچ ساده در گوگل می تونین تصاویر رو ببینین.

ستایش چقدر قابل ستایشه؟

اگه بخوایم واقع نگر باشیم باید بگیم که سریال های تلویزیون از دوران طلایی دو سه دهه قبل شون فاصله زیادی گرفته اند. گذشت اون زمانی که ملت واسه تماشای «روزی روزگاری» و «خانه سبز» و «پدر سالار» لحظه شماری می کردن، نگران سرنوشت شخصیت ها می شدن و دیالوگ ها رو از بر بودن. حالا ماه ها از پی هم می گذرن و حتی خبر هم نمیشیم که کدوم کانال و کی، چه سریال رو نشون میده. توی این بازار کساد، اینکه مجموعه ای بتونه در یکی از پربیننده ترین ساعات پخش، مردم رو پای گیرنده ها بنشونه، به خودی خود فتح بزرگی محسوب میشه. رویدادی که این روزها واسه سریال «ستایش» در شبکه 3 اتفاق افتاده. سریال ستایش از یه منظر، یه اتفاق ناگهانی هست؛ سریالی که در نسبت با زمانه اش و دنیای معاصر ایرانی ها به تعبیر دوبلورها چندان «سینک» نیست. زمانه مدتهاست که حرفاش رو تمام و کمال زده و لب فرو بسته اما تازه داره از بین این لبهای بسته، با تأخیر صداهایی به گوش می رسه. انگار تصادفی و صرفاً از جهت دراماتیک نیست که وقایع سریال در دهه 60 می گذره؛ این رو هم میشه به پای این «ناسینک» بودن نوشت: سریالی که اگه در همون دهه 60 ساخته و پخش می شد می تونست منشأ تحولاتی در زمینه سریال های ملودرام ایرانی بشه، حالا در یه زمان دیگه ای سربرآورده...

ستایش از این جهت که «همه جانبه نگری» مختص ملودرام ها رو رعایت می کنه، یه نمونه قابل تأمله. سریال طیف گسترده ای از مضامین رو پیش روی مخاطبانش میذاره و طیف گسترده ای از علاقمندان به این مضامین رو مشتاق و کنجکاو نگه میداره. هم رمانس و عاشقی داره، هم روابط نابسامان فرزند و والدین و اختلاف نسل ها، هم خیر و شر مطلق داره و تا حدودی دنیایی افسانه وار و بی زمان و مکان رو تداعی می کنه. آدمهای یکسره معصوم و بی گناه و رنگ پریده مثل ستایش و در مقابل، جاری اش که در سرتاسر سریال، چشم ها و دهانش از شدت بدجنسی کج و کوله هست! سریال هم روی اختلاف طبقاتی دست میذاره و هم به کسانی که سریال ها رو به عشق پیدا کردن مدارک و شواهد واسه مطلومیت زنان و مفاهیم فمینیستی زیر و رو می کنن (روابط پدرسالارانه و پسردوستی) راه میده.

اما رعایت این «همه جانبه نگری» تنها شرط لازم واسه ساخت یه ملودرام استاندارد نیست؛ سریال از انباشت بالای وقایع دراماتیک لطمه خورده. در هر قسمت سریال بیش از یه ماجرای دراماتیک در سطح مرگ و زندگی، تنها در ظرف 45 دقیقه ایجاد میشه. واسه نمونه در چند قسمت اخیر هم ستایش کنکور داد و قبول شد و دو نوزاد جدید (یه دختر و یه پسر) با اختلاف 10 دقیقه در زمان سریال متولد شدن و هم جاری دخترزا توطئه جدیدی علیه ستایش ساز کرد و باعث کشته شدن طاهر شد! به نظرتون واقعاً برای پیشبرد یه داستان، به این همه تجمع وقایع دراماتیک نیازه؟ احتمالاً نویسنده ای مثل آنتوان چخوف با مصالح هر قسمت سریال ستایش، یه مجموعه داستان کوتاه تحویل مخاطبش می داد! در ضمن انباشت این وقایع خلاف عادت باعث شده طنز ناخواسته ای به وجود بیاد و مخاطب نسبت به لحظات تعیین کننده ای مثل تولد و مرگ در سریال بی تفاوت بشه و قسمت عمده ای تعلیق سریال از بین بره.

در موفقیت نسبی ستایش، عوامل فنی به خوبی انتخاب شده اون رو هم نباید فراموش کرد؛ موسیقی سریال کار ستار اورکی- که موسیقی تیتراژ پایانی جدایی نادر از سیمین رو هم نواخته- هست و در این بین، بازیگران هم نقش عمده ای رو ایفا می کنن؛ هرچند من مدتهاست دارم کلنجار میرم سردربیارم بازیگران موفقی مثل داریوش ارجمند (با فیلمهای ناخدا خورشید، پرده آخر، آدم برفی و سریال امام علی) و سیما تیرانداز (با کارنامه تئاتری درخشانش) چطوری به بازی در نقش هایی که بیشتر مبتنی بر تکیه کلام ها و میمیک های ثابت هستن، رضایت داده اند؟ مگه با یه تکیه کلام بر یه مجموعه گفتاری و رفتاری ثابت- هر قدر هم که قوی اجرا بشن- چقدر میشه بازی رو ادامه داد؟ یا مثلاً دکتر محمود عزیزی که استاد تئاتر دانشکده هنرهای زیباست و سالانه کلی دانشجو زیر دستش مشق تئاتر می کنن، چطور با نقش تخت و یکنواخت پدر ستایش کنار اومده؟ بهرحال ستایش، این روزها تبدیل به سریال پرمخاطبی در بین اقشار مختلف جامعه شده که تأثیر گذاریش رو نمیشه به همین راحتی ها نادیده گرفت. شاید براتون جالب باشه که بدونین چند روز پیش، سازمان ثبت و احوال، نام «ستایش» رو پس از فاطمه و زهرا، سومین نام پرطرفدار برای انتخاب روی نوزادان دختر تازه به دنیا اومده در سه ماهه اول سال 90 اعلام کرد! و شاید فقط همین نکته برای تأثیرگذاری سریال ستایش بس باشه!

درختی که افتاد...

دیشب از بس که باد اومد، درخت کاج روبروی پنجره از ریشه کنده شد. افتاد. صداشو نشنیدم. فقط صبح که رفتم بیرون، دراز به دراز خوابیده بود توی پیاده‌رو. بوی صمغ تازه می‌اومد و نم خاک. درخت یه جور بدبختی افتاده بود اون گوشه که از اون بدبخت‌تر نمی‌شد. انگار با هزاران انگشت سوزنی سبز سیر، رو به آسمون التماس می‌کرد. فکر کردم این آخرین بهار این کاج قدیمی بود. بعد از این فکر، خیلی دلم گرفت. گفتم یه کمی از صبح بگذره، زنگ بزنم به جایی. بگم یه درخت اینجا داره با شاخه‌های زخمی جون می‌کنه. به کجا زنگ باید زد؟ وقتی باد می‌اندازتت باید به کجا زنگ بزنی؟ وقتی داری جون می‌کنی باید چند شماره بگیری؟ وقتی بادی که حس می‌کردی هرگز به سمت تو نخواهد وزید، و حالا وزیده، کجا رو باید بگیری؟ زنگ هم بزنی می‌گن کدوم باد؟ کدوم درخت؟ کدوم شاخه؟ خیال وَرت داشته پسر.

حالا دیرتر شده، از صبح کمی گذشته. کارمند‌های مربوطه که لابد با چشم‌های خواب‌آلوده و قهوه‌های نیمه خورده باید سر میزهاشون باشن حتماً پیداشون شده. ولی من از این بالا، از بالکن طبقه دوم خونه مون فقط یه سرک کشیدم به کاج یک وری افتاده. با چایی صبح‌گاهی در یه دست و اون یکی دست خونسردانه به پَر کمر. فکر کردم آدمی، درختی، چیزی اگه بخواد بیفته چه خوب که توی یه شب بارونی بیفته. اقلا معلومه چی انداختش. باد اومده، باران زده، ریشه خیس خورده، درخت افتاده. این مجهولاته که در زندگی، ذهن رو عذاب می‌ده. باد تغییری که وزیدنش رو حس می‌کنی و داره میندازه چیزی رو در این نزدیکی ولی نمی‌تونی بفهمی از کدوم سمت می‌وزه. باد‌های تغییر مجهولی که نمی‌شه انگشت روشون گذاشت...

درخت افتاد. من هنوز در بالکن طبقه دوم ایستاده‌ام. این رسم زندگیه. یکی میفته. اون یکی نگاه می‌کنه. باید بوی صمغ رو تا آخرین لحظه که شهرداری از راه برسه و درخت رو تکه تکه کنه بو کشید. بعد فقط درخت رو به یاد آورد سر پا و استوار. انگار فقط روزهای خوب هر چیزی رو باید به یاد آورد و یادش به خیری گفت. همه چیزهای خوب نمی‌دونم چرا سریع به آهی طولانی تبدیل می‌شن. به نقطه‌ای خوب و گرم در روزهایی که دیگه نیست. به خاطره‌ای از چیزی که مطمئن نیستی حقیقی بوده حتی. لیوان چایی ام، خالی شده. آفتاب از سر شاخه‌های‌ باریک نوک درخت‌ها تا شاخه‌های زخیم‌تر زیری پیشروی کرده. یه صبح دیگه در این شهر شروع شده. بوی صمغ که حالا شدیدتر از زیر پنجره تا طبقه دوم بالا میاد دلم رو آشوب می‌کنه. بوی درخت‌های افتاده. بوی دل‌های گرفته. بوی قلب‌های سنگی. بوی بادهای تغییری که سمت وزیدنشون رو نمی‌بینی و فقط دارند تو رو با خودشون می‌برن. بوی انکار… و صدای ماشین و اره‌ی شهرداری که آمده درخت رو با خودش تکه تکه ببره.

معذرت خواهی

دیروز جلسه کمیته ناظر بر نشریات دانشجویی دانشگاه* بود. سر وقت رفتم دفتر جلسات معاونت فرهنگی. منشی دستور جلسه رو خوند. قرار بود به پرونده یکی از نشریات دانشجویی متخلف رسیدگی بشه و مجوز دو سه نشریه جدید هم صادر بشه. اول قرار شد پرونده اون نشریه دانشجویی بررسی بشه. از مدیرمسئول نشریه هم دعوت شده بود که بیاد و توضیحاتش رو بده. داستان دقیق تخلف شون رو نمی تونم اینجا بگم چون موضوع جلسات کمیته ناظر محرمانه هست اما بطور کلی اینکه توی شماره آخر نشریه شون یه مطلب واقعاً زشتی در مورد یکی از اساتید خانوم دانشگاه نوشته بودن. اون استاد هم یه شکایت نامه کتبی تنظیم کرده و به کمیته ناظر فرستاده بود. به مدیر مسئول نشریه فرصت داده شد تا دفاعیات خودش رو مطرح کنه و بعدش اعضاء کمیته ناظر در مورد اون نشریه تصمیم گیری کنن. اون آقای مدیر مسئول هم زمین و زمان رو به هم دوخت و تا می تونست برای اون مطلب نشریه شون، توجیه و دلیل آورد و دریغ از اینکه یه بار معذرت خواهی کنه. بعد از اتمام صحبت هاش قرار شد که اعضاء کمیته ناظر یکی یکی نظرات شون رو در این رابطه بگن و حکم مورد نظرشون رو اعلام کنن. از معاونت فرهنگی گرفته تا اساتید و عضو حقوقدان و مدیر امور فرهنگی نظرات شون رو گفتن.

نوبت که به من رسید گفتم هرچند که با مطلب درج شده اصلاً موافق نیستم ولی چون خودم دانشجو هستم دوست دارم کمترین محکومیت به نشریه ابلاغ بشه و با تذکر شفاهی موافقت کردم. اما اون مقاله چنان سنگین و توهین آمیز بود که به رأی اکثریت اعضاء کمیته ناظر، نشریه به مدت 6 ماه توقیف شد! و عملاً من نتونستم با یه رأی کاری براشون بکنم. اما یه نکته که توجه منو به خودش جلب کرد اون موقعی بود که مدیر مسئول نشریه قصد رفتن داشت که یکی از یکی از اساتید روانشناس عضو جلسه بهش گفت: من خیلی دوست داشتم که در بین دفاعیات شما یه جمله ازتون بشنوم که «معذرت می خوام، کار ما اشتباه بود.» و به جای این همه توجیه و دلیل، معذرت خواهی می کردین ولی دریغ... و من مطمئنم که اگه اون آقای مدیرمسئول همین دو کلمه «معذرت می خوام» رو به کار می برد، نه نشریه اش الان توقیف شده بود و نه دلخوری بین اساتید و دانشجوها به وجود میومد. گاهی اوقات معذرت خواهی شأن و منزلت انسان رو خیلی بالا می بره، نه از غرورش کم می کنه و نه به شخصیتش آسیب می زنه. اون جلسه اگه فقط یه نتیجه کوچولو برای من داشته باشه این بود که وقتی می دونم کارم اشتباه بوده، لجبازی نکنم و برای احترام به طرف مقابلم و همچنین خودم، خیلی ساده و صمیمانه معذرت خواهی کنم.


* براساس بند 2 ماده 1 ضوابط ناظر بر فعاليت نشريات دانشگاهي، در هر دانشگاه كميته اي تحت عنوان كميته ناظر بر نشريات دانشگاهي زير نظر شوراي فرهنگي دانشگاه تشكيل مي شود که وظایف آن عبارت است از: بررسي درخواست و صدور مجوز انتشار، نظارت برعملكرد نشريات دانشگاهي، رسيدگي به تخلفات و شكايات ناشي از عملكرد نشريات دانشگاهی، نظارت بر حسن اجراي اين دستورالعمل، مصوبات و شيوه نامه هاي شوراي مركزي ناظر. اعضاء کمیته ناظر عبارتند از: معاون دانشجوي- فرهنگي دانشگاه (رئيس كميته)، نماينده دفتر نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه، يك حقوقدان به انتخاب رئيس دانشگاه، سه نفر عضو هیأت علمي دانشگاه به انتخاب شوراي فرهنگي دانشگاه، مدير امور فرهنگي دانشگاه (دبير كميته)، سه نفر از مديران مسئول نشريات دانشگاهي به انتخاب مديران مسئول نشريات دانشگاه که دو نفر نخست اعضای اصلی و نفر سوم عضو علی البدل کمیته ناظر محسوب می شوند.

خطبه عقد

بعد از مدتها امشب توی یه مراسم عقد شرکت کردم. یکی از چیزهایی که برای من جالب بود مراسم بعد از خطبه هست. یعنی بعد از اینکه عاقد خطبه عقد رو میخونه، حالا عروس و دوماد باید برن یکسری تعهد بدن و امضا کنن. در این لحظه عاقد برگه های زیادی رو میذاره جلوی عروس و دوماد و جدا جدا ازشون امضا میگیره. نکته اش این بود که عروس و دوماد اصلا نمیخوندن ببینن اون برگه ها چیه و همینطوری تند تند امضا میکردن که بره و حتی بسیاری مواقع عاقده حتی انگشتش رو میذاشت روی یک قسمتی از کاغذ و مثلا میگفت اینجا رو امضا کنین یا انگشت بزنید!

حالا این زن و شوهر که تحصیل کرده هم هستن ولی من فکر میکنم به طور کلی اوایل زندگی همیشه همینطوری باشه. یعنی ۲ طرفی که همدیگه رو دوست دارن هیچوقت فکر نمیکنن که ممکنه خدای نکرده بینشون اختلافی پیش بیاد و همین برگه هایی که تند تند امضا کردن بشه نوعی سند قانونی برای مطالبه. و جالبتر اینکه خود عاقد هم اصلاً نیازی نمی دید که توضیح بده، و فقط میگفت: اینجاشم باید امضا کنین، اینم انگشت بزنین! انشاءالله که هیچوقت اینطوری برای کسی مشکلی پیش نیاد ولی خداییش سر سفره عقدتون یه دور اقلا بخونید که دارید چیو امضا می کنین!

یه خبر خوش تغذیه ای!

وضعیت رشته های دانشگاهی در کشور ما معمولاً با سایر کشورها مقداری متفاوته. گاهی می بینین که یه رشته در کشور ما بسیار پرطرفداره ولی در کشورهای دیگه علاقمند زیادی نداره. رشته علوم تغذیه یکی از به روزترین و پرطرفدارترین رشته ها در کشورهای اروپاییه ولی متأسفانه در ایران چنان که باید بهش اهمیت زیادی داده نمیشه. به نظر می رسه اهمیت و جایگاه این رشته به مرور داره برای مسئولان وزارت بهداشت روشن میشه؛ بخاطر همینه که علوم تغذیه در کنکور ارشد یکی از پرطرفدارترین رشته های علوم پزشکی هست و حتی پزشکان زیادی وجود دارن که بعد از گذراندن 7 سال دوره عمومی، علاقه دارن تخصص شون رو در رشته علوم تغذیه بگذرونن.

طبق قوانین فعلی وزارت بهداشت در حوزه تحصیلات تکمیلی، دانشجویان بعد از گرفتن مدرک کارشناسی علوم تغذیه باید سه سال در روستاها یا بیمارستان ها طرح می رفتن تا بهشون مجوز مطب می دادن. اما مطلع شدم که اخیراً وزیر بهداشت، خانم دکتر وحید دستجردی دستور دادن دانشجویان رشته تغذیه پس از گذراندن دوره کارشناسی، بدون گذراندن سه سال طرح می تونن مجوز مطب بگیرن! و این یعنی یه فرصت فوق العاده برای ما تغذیه ای ها. به عبارت بهتر دانشجویان رشته علوم تغذیه با تصویب این قانون جدید، اولین دانشجویان در بین تمامی دانشجویان دانشگاه های علوم پزشکی هستن که می تونن مجوز مطب دریافت کنن. همچنین اجازه تجویز مکمل و تجویز 30 آیتم در دفترچه بیمه درمانی بهمون داده شد! چی از این بهتر؟! هی من میگم بذارین این خانومها وارد عرصه سیاست و امور اجرایی بشن تا مملکت رو آباد کنن، هی بگین نه!

نقدی بر طنز ساختمان پزشکان

هر وقت نام برادران قاسمخانی‌ به عنوان فیلمنامه‌نویس در مجموعه‌ای طنز مطرح می‌شود، نمی‌توان آن را نادیده گرفت، حتی اگر كارگردانی مثل سروش صحت در «ساختمان پزشكان» نیز نتواند فیلمنامه قابل قبول این دو برادر را كامل اجرا كند. ضعف در كارگردانی، جایی كه فیلمنامه خوبی در كار باشد تا حدود زیادی پوشیده می‌ماند یا مورد اغماض قرار می‌گیرد. ساختمان پزشكان اگرچه یك مجموعه طنز آپارتمانی است، اما فضاسازی، نوع شخصیت‌پردازی و شیوه‌ای كه در روایت قصه و نوع داستان برگزیده است، شمایل متفاوتی از طنزهای متداول تلویزیون در سال‌های اخیر ترسیم كرده كه شاید خیلی نوآورانه نباشد، اما دست‌كم تكراری نیست. ساختار كمدی ساختمان پزشكان را از نظر دراماتیك و توجه به عناصر داستانی می‌توان به 3 مولفه و عنصر اصلی تقسیم كرد. این ویژگی‌ها را در واكاوی عنوان سریال هم می‌توان جستجو كرد. یعنی این سریال از یك‌سو مبتنی بر مكان و لوكیشن ثابت است و بستر اصلی اتفاقات و ماجراهای آن در ساختمان و مناسبات آن می‌گذرد و دوم این‌كه، محوریت قصه بر مبنای یك گروه شغلی و مناسبات حرفه‌ای آنها بنا شده است.

در عین حال، ساختمان پزشكان شخصیت‌محور است و داستان‌های آن حول شخصیت اصلی یعنی دكتر افشار روایت می‌شود. این شخصیت محوری بعد عمیق‌تری هم دارد. به این معنا كه طنز ماجرا در نوع شخصیت‌ها و ویژگی‌های رفتاری آنها ریشه دارد كه در قصه می‌بینیم. به عبارت دیگر، خود ساختمان به عنوان شیء و لوكیشن اصلی، صنف پزشكی با رفتارشناسی خاص خود و شخصیت و پرسوناژهای درام به عنوان 3 عنصر اصلی نمایشی و كمیك در ساختمان پزشكان برجسته شده و ساختار كمدی سریال مبتنی بر آنها شكل گرفته است. اگر بخواهیم فرم و شكل روایی ساختمان پزشكان را بازنمایی كنیم باید به ساختار اپیزودیك آن اشاره شود. این سویه اپیزودیك به واسطه تنوع سوژه و پیام‌های اجتماعی پنهان در آن صورت‌بندی شده و در نسبت با شخصیت‌های ثابتی كه در قصه می‌بینیم، وحدت و یگانگی آن حفظ شده است. از آنجا كه سوژه‌های قصه بیشتر پیام‌ها و مسائل اخلاقی، اجتماعی و خانوادگی هستند شخصیت اصلی آن یك دكتر روان‌شناس انتخاب شده تا بهانه منطقی و دراماتیك برای پرداختن به این مشكلات فراهم شود.

تأكید قصه بر روان‌شناس بودن دكتر افشار و تمایز او از كتی به عنوان یك روانپزشك، مبتنی بر این تأویل هوشمندانه صورت گرفته است، هرچند به شكل تلویحی می‌تواند به برخی تصورات غلط و كلیشه‌ای در این‌باره كه در جامعه وجود دارد نیز دامن بزند. هم به دلیل جدایی دكتر افشار از همسر سابقش كتی- كه یكی روان‌شناس و دیگری روانپزشك است- و هم به واسطه شخصیت‌پردازی دكتر افشار با بازی «بهنام تشكر» احتمالاً به این تصور دامن بزند كه روا‌‌ن‌شناسان خودشان بیش از دیگران مشكل دارند. از ابتدا هم می‌توان حدس زد كه این سریال نیز با اعتراض‌ها و انتقادات صنفی از جامعه پزشكی مواجه شود. و این یكی از دشواری‌های كار كمدی در ایران است. واقعیت این است كه ساختمان پزشكان اگرچه یك طنز شخصیت‌محور و صنفی است، اما از حیث محتوایی می‌توان آن را موضوع محور نیز دانست. به این دلیل كه در هر قسمت یك سوژه و رفتار اجتماعی همچنین مسائل فردی و جمعی، دستمایه روایت قرار گرفته و همه اجزاء و عناصر درام در خدمت بازنمایی آن قرار می‌گیرند، مثلاً بی‌اعتمادی زن و شوهر به هم، بی‌توجهی همسران به یكدیگر و فراموشی، بدبینی و سوءتفاهم، وسواس و... هركدام از این سوژه‌ها هم به واسطه نسبت نزدیك، عمیق و ملموسی كه با زندگی روزمره و مسائل عینی مخاطب دارند و هم به دلیل ارتباط موضوعی‌شان با روان‌شناسی یا مسائل پزشكی، در نسبتی هماهنگ و منطقی با ساختار كلی سریال قرار می‌گیرند.

نویسندگان این مجموعه سعی كرده‌اند در بستر همین واقعیت‌های روزمره، قصه خود را روایت كنند و ظرفیت‌های كمدی و طنز ماجرا را نیز از دل همین موقعیت بیرون بكشند و پرورش دهند. این شیوه موجب می‌شود مخاطب هم از لحظات مفرح و كمیك سریال لذت ببرد و سرگرم شود و هم به واسطه همذات‌پنداری با سوژه و شخصیت‌ها احساس نزدیكی بیشتری با آن كند. ضمن این‌كه تلاش شده وجوه طنازانه سریال در نهایت به سویه راهبردی و فرآیند حل مساله پیوند بخورد و در نهایت مخاطب نه فقط از قصه لذت ببرد، بلكه راهكاری نیز برای حل مسائل خود بیابد. به همین دلیل شاید این مجموعه بهتر از برنامه‌های تركیبی و گفت‌وگومحور در حوزه‌های روان‌شناسی تأثیرگذار باشد و مخاطب را اقناع كند. به عبارت دیگر می‌توان نمونه‌ای كوچك از هنردرمانی را در ساختار روایی ساختمان پزشكان ردیابی كرد كه مسائل تلخ و بغرنج را با زبان طنز، هم به تصویر می‌كشد و روایت می‌كند و هم راه‌حل ارائه می‌دهد.

تركیب بازیگران ساختمان پزشكان نیز قابل تأمل است و سعی شده از چینش تكراری و همیشگی در مجموعه‌های طنز استفاده نشود. در واقع یك نوع آشنایی‌زدایی در انتخاب بازیگران اتفاق افتاده كه تازگی بیشتری به این مجموعه داده است. بهنام تشكر به عنوان بازیگر نقش اول این مجموعه، هم برای مخاطبان چهره تازه‌ای است و هم شخصیت جدیدی در كمدی تلویزیونی ارائه كرده كه شباهت كمی به پرسوناژهای طنز تلویزیونی دارد. جدیت در چهره و صدا همراه ملاحت و شیرینی‌ای كه در رفتار و نوع بازی‌اش به چشم می‌خورد، شخصیت دكتر افشار را دوست‌داشتنی كرده است. از نریشن با صدای او در سویه جدی سریال، آنجا كه قرار است پیام و مفهوم اجتماعی- اخلاقی قصه به مخاطب منتقل شود استفاده شده است. در ضمن نویسندگان تلاش كرده‌اند با تركیبی متضاد در شخصیت‌پردازی، پارادوكس طنازانه‌ای خلق كنند كه ظرفیت كمیك بالایی داشته باشد. شخصیت جدی امید روحانی، گیج بودن منشی ساختمان با بازی شقایق دهقان و از آن طرف، شخصیت‌های بینابینی مثل بیژن بنفشه‌خواه و هومن برق‌نورد، تعادل خوبی در شخصیت‌پردازی به وجود آورده كه قابلیت روایت طنز را نیز در خود می‌پروراند.

این توازن دراماتیك در شخصیت‌پردازی زنان مجموعه نیز رعایت شده است. به این معنی كه از یك سو شخصیت ساده منشی ساختمان را داریم و از سوی دیگر، شخصیت جدی و مقتدر كتی یا نازنین تا ناعدالتی جنسیتی نیز در این بازنمایی اتفاق نیفتد و مورد انتقاد قرار نگیرد. این توازن از آن طرف درباره شخصیت‌های مرد قصه نیز برقرار است تا تعادلی منطقی در این میان برقرار شود. طنز سریال ساختمان پزشكان را در وضعیتی بین طنز كلامی و فانتزی می‌توان قرار داد كه البته كمدی شخصیت نیز در آن برجسته شده است؛ اما بیش از اینها باید نوعی طنز مفهومی را در این مجموعه جستجو كرد؛ یعنی ساختار كمیك قصه بیش از هر چیز مبتنی بر مفاهیم و مسائلی است كه دستمایه طنز قرار گرفته و نگاه نامتعارف و ساختارشكنانه به آنها كه خنده‌ای با تأمل را برای مخاطب به همراه می‌آورد. به عبارت دیگر در ساختمان پزشکان، با یك نوع كمدی اصلاح گرایانه مواجه هستیم كه نقد رفتارهای آدمی را در ماهیت درونی خود دارد و در كسوتی طنازانه ارائه می‌كند. ساختمان پزشكان، روایت و تصویر نامتعارفی از جامعه و انسان‌هایش به نمایش می‌گذارد، اما لحنی تلخ و توهین‌آمیز ندارد و می‌توان آن را به عنوان یك طنز اجتماعی مطرح كرد. این سریال طنز را می توانید ساعت 21 هرشب از شبکه سه سیما تماشا کنید.

* این نقد بنده در روزنامه جام جم روز شنبه، ۲۸ خردادماه کار شد.

جشنواره دانشجویان مبتکر

اختتامیه نهمین جشنواره دانشجویان مبتکر و نوآور استان اصفهان در سالن امیرکبیر دانشگاه آزاد اسلامی خوراسگان برگزار شد. کتاب بنده موفق به کسب رتبه اول در قسمت تألیف کتاب حوزه علوم انسانی شد.

شهادت کیان

یه عادت خیلی بدی که تازگی ها پیدا کرده ام اینه که به شدت با شخصیت سریال ها و فیلم های مختلف همذات پنداری می کنم! دیشب با دیدن صحنه شهادت کیان در مختارنامه، بی اختیار چشمام پر اشک شد. بخاطر سرنوشت شومی که وفاداری کیان رو این طوری پاسخ میده... كيان یه شاهزاده ایرانی بود که از نوجوانی با مختار بود و باهاش رفاقت داشت. او نقش بسیار پررنگی در سریال مختارنامه داشت.

کیان یه فرمانده شجاع و جنگاور ایرانی بود که شرم و حیا توی چهره اش موج می زد. این نشان از ساده دلی و حیای ایرانی داشت در عین حال که خیلی محکم روی اسبش می نشست و صلابت نگاهش، رعشه به تن سپاه دشمن می انداخت. کیان از طرف مختار مأموريت هلاكت جنايتكاران كربلا رو بر عهده گرفت. اشراف كوفه كه از جنايتكاران اصلي كربلا بودند به شدت از نامش وحشت داشتن. وفاداری و تأثیر ایرانیان رو در قیام مختار میشه در نهایت با شهادت کیان فهمید. او در راه اعتقاد و وفاداری به مختار، جونش رو در نبرد حروراء تقدیم کرد. پیشتر همسر و فرزند کیان به دست حرمله به شهادت رسیده بودند.

یک نکته درباره دستاورد وزارت اطلاعات

دو سه هفته پیش بود که وزارت اطلاعات فيلم مستندي رو با عنوان «الماس فريب» از شبكه اول سيما پخش كرد و مردم رو در جريان نفوذ يكي از عوامل خودش به درون چرخه عملياتي سرويس هاي اطلاعاتي سيا، موساد و MI۶ قرار داد. اين فيلم مستند، بلافاصله بعد از پخش با عكس العمل و بازتاب گسترده و كم نظيري در داخل و خارج كشور روبرو شد. سرويس هاي اطلاعاتي غرب در حیرت بودن كه چه آسون فريب خوردن و نفوذي وزارت اطلاعات رو به حياط خلوت اپوزيسيون راه داده اند. اما یه نکته مهم که اکثر خبرگزاری ها و مطبوعات کشور به اشتباه بهش اشاره می کردن این بود که «محمدرضا مدحی» به عنوان عامل وزرات اطلاعات از ابتدای راه معرفی می شد در حالی که واقعیت، به شکل دیگه ای بود. یه سرويس اطلاعاتي، هويت عامل نفوذي خودش رو تنها در دو حالت فاش مي كنه و از عمليات نفوذ، پرده برمي داره.

حالت اول، هنگامي هست كه عامل نفوذي از ميانه راه جذب شده باشه؛ يعني ابتدا به سرويس اطلاعاتي حريف پيوسته و به خدمت اونا در اومده باشه ولي بعدها به هر علت- از جمله پشيماني و عذاب وجدان- نشانه هايي از آمادگي خودش براي بازگشت نشون داده و سرويس اطلاعاتي خودي با دريافت هوشمندانه اين نشانه ها به سراغش رفته و اون رو جذب كرده باشن. در اين حالت عامل جذب شده با دريافت دستور العمل از سرويس خودي، اقدام به كسب اطلاعات بيشتر از ميدان فعاليت قبلي، نفوذ عميق تر به حياط خلوت حريف و اخلال در چرخه عملياتي دشمن مي کنه. از اونجا كه مأموريت اين دسته از نفوذي های جذب شده در ميانه راه به تدريج تغيير مي كنه، احتمال شناسايي اونها از طرف سرويس حريف بالا ميره و سرويس شكاركننده واسه پيشگيري از شناسايي عامل نفوذي خودش، بعد از كسب اطلاعات كافي از ميدان فعاليت او و انجام عمليات فريب روي سرويس اطلاعاتي دشمن، عامل نفوذي خودش رو از چرخه نفوذ بيرون مي كشه و روي سرنوشت عامل خودش ريسك نمي كنه.

حالت دوم هنگامي هست كه يه سرويس اطلاعاتي از عوامل نفوذي قابل توجهي در حوزه فعاليت حريف برخوردار هست. در اين حالت، افشاي هويت عامل نفوذي مخصوصاً اگه از ميانه راه جذب شده باشه اولاً؛ با توجه به حضور نفوذي هاي ناشناخته ديگه، به عمليات و چرخه نفوذ لطمه اي نمي زنه و ثانياً؛ نشان دادن ضرب شست و تحميل برتري خود به حريفه. يعني دقيقاً همون اقدامي كه وزارت اطلاعات كشور با تهيه و پخش مستند «الماس فريب» انجام داد و برتري خودش رو به رخ سرویس های اطلاعاتی دیگه كشيد. بنابراین آقاي مدحي رو وزارت اطلاعات از ابتدا به عنوان عامل نفوذي نفرستاده بود بلكه در ميانه راه ايشون رو جذب كرده وگرنه مأموران وزارت اطلاعات کشور، خیلی هوشمندتر از اونن كه مأمور نفوذي خودشون رو با تابلو بفرستن! این نکته مهمیه که متأسفانه رسانه های گوناگون کشور به اشتباه، آقای مدحی رو نفودی وزارت اطلاعات از ابتدای راه معرفی کردن.

همین جا بايد به يكي از صدها نمونه اشتباه سرويس هاي اطلاعاتي غرب در جذب و به كارگيري محمدرضا مدحی اشاره كرد. موساد به يقين مي دونست كه این آقا برخلاف چیزی که ادعا كرده بود، يكي از سرداران سپاه و يا مسئولان اطلاعاتي نظام و يا یه شخصيت با نفوذ در مراكز و كانون هاي حساس کشور نبوده و مي دونست كه ایشون بنا به دلايلي از كشور خارج شده و به كسب و كار تجاري مشغول بود. بنابراين چرا سرويس هاي اطلاعاتي موساد، سيا و بعدش MI6 انگليس آقاي مدحي رو بعد از شكار در بانكوك و به فاصله چند ماه، از فرش به عرش بردند؟! و به حياط خلوت گروههاي اپوزيسيون و پشت صحنه سرويس هاي اداره كننده اين گروهها، راه دادند؟ سرويس هاي اطلاعاتي غرب بايد مي دونستن كه اينگونه افراد نمي تونن براي اونها مأموران قابل اعتمادي باشن و احتمال بازگشت اونها به هويت فراموش شده خودشون هميشه وجود داره. اگه عوامل سرويس های اطلاعاتی غرب با دقت به چهره آقاي مدحی نگاه مي كردن، مي تونستن آثار سجده رو بر پيشاني ایشون ببينن. اثر سجده -در اكثر قريب به اتفاق موارد- نشانه دلبستگي شخص به اسلام و نماز و روزه هست و مشخصه كه اينگونه افراد، اگه هم در مقطعي از زمان هويت ديني خودشون رو فراموش كنن، احتمال بازگشت دوباره اونها به اصل خودشون بسيار زياده؛ ولی هیچ توجهی به این آثار و نشانه ها نشد و نتیجه نهایی این شد که سرویس های اطلاعاتی غرب به راحتی از وزرات اطلاعات کشور رودست خوردن.

بعضی ها...

تا حالا به آدمای اطراف مون دقت کردین؟ که چقدر با هم متفاوتن؟ بعضیا شعرشون سپیده، اما دلشون سیاه! بعضیا شعرشون کهنه هست، ولی فکرشون نو! بعضیا شعرشون نو هست، فکرشون کهنه! بعضیا یه عمر زندگی می کنن واسه رسیدن به زندگی! بعضیا زمین ها رو از خدا مجانی می گیرن و به بندگان خدا گرون می فروشن! بعضیا حمال کتابند، بعضی ها بقال کتابند، بعضی ها انباردار کتابند، بعضی ها کلکسیونر کتابند و تعدادی هم خواننده کتاب! بعضیا قیمت شون به لباس شونه، بعضی به کیف شون و بعضی به کارشون! بعضیا اصلاً قیمتی ندارن! بعضیا به درد آلبوم می خورن، بعضی ها رو باید قاب گرفت، بعضیا رو باید بایگانی کرد!

بعضیا رو باید به آب انداخت! بعضیا هزار لایه دارن! بعضیا ارزش شون به حساب بانکی شونه، بعضی ها رو همیشه در بانک ها می بینی یا در بنگاه ها! بعضیا همرنگ جماعت میشن ولی همفکر جماعت نه! بعضیا در حسرت پول همیشه مریضن، بعضیا واسه حفظ پول همیشه بی خوابن، بعضیا برای دیدن پول همیشه می خوابن، بعضیا برای پول همه کاره میشن! بعضیا نون نامشون رو می خورن، بعضیا نون جوونیشون رو می خورن، بعضیا نون موی سفیدشون رو می خورن، بعضیا نون باباهاشون رو می خورن! بعضیا نون خشک رو خالی می خورن، بعضیا اصلا نون ندارن که بخورن! بعضیا با گل ها صحبت می کنن، بعضی ها با ستاره ها رابطه دارن! بعضیا صدای آب رو ترجمه می کنن! بعضیا صدای فرشته ها رو می شنون، بعضیا صدای دل خودشون رو هم نمی شنون! بعضیا حتی زحمت فکر کردن رو به خودشون نمیدن! بعضیا در تلاشند که بی تفاوت باشن! بعضیا فکر می کنن چون صداشون از بقیه بلندتره، حق با اونهاست. بعضیا فکر می کنن وقتی بلندتر حرف بزنن، حق با اونهاست. بعضیا...

سلام...

درست چهار ماه قبل بود... 1 اسفند سال 1389 کرکره اینجا رفت پایین و امروز... 1 تیرماه سال 1390 اولین روز از اولین ماه تابستان، کرکره اینجا میره بالا! عنوان پست قبلی «خداحافظ» بود و عنوان این پست «سلام». این یعنی که خوش اومدی! به کجا؟ به خونه من... خیلی وقت بود که دلم برای اینجا تنگ شده بود، برای تو، برای صمیمیت و مهربونی دوستای عزیزم، برای مهمونای این خونه کوچولو...

چهار ماه گذشت و من فکر می کردم یه مدت که بگذره از ذهن همه فراموش میشم ولی واقعیت یه چیز دیگه بود، نظراتی که دوستان عزیزم در این مدت، چه به صورت خصوصی و چه عمومی برام میذاشتن یه چیز دیگه می گفت... خیال می کردم من که برم، کس دیگه ای هم نمیاد اینجا بهم سر بزنه؛ ولی اشتباه می کردم... و حالا بخاطر تو برمی گردم، تویی که فراموشم نکردی... میام تا برای تو بنویسم، به عشق تو... مثل اون روزا دوباره همراهیم می کنی؟...