یادگاری
این عکس رو یکی از خواننده های کتابم برام فرستاده. وقتی دیدمش حس خیلی خوبی بهم دست داد. خوشحالم از این بابت که وقتی تو این دنیا نیستم، دو سه تا یادگاری از خودم به جا گذاشته ام که می تونه مورد استفادۀ بقیه قرار بگیره...

این عکس رو یکی از خواننده های کتابم برام فرستاده. وقتی دیدمش حس خیلی خوبی بهم دست داد. خوشحالم از این بابت که وقتی تو این دنیا نیستم، دو سه تا یادگاری از خودم به جا گذاشته ام که می تونه مورد استفادۀ بقیه قرار بگیره...

دیوید سداریس از اون دسته نویسندههاییه که دشمن خونی کسایی هستن که ادای روشنفکرها رو درمیارن! هر جایی که رمان راه و جا داده، جماعت روشنفکرنما رو دست انداخته و باهاشون شوخی کرده. مترجم در مقدمۀ کتاب نوشته درسته که شاید سداریس به شهرت بورخش و بقیۀ نویسندههای شاخ نباشه، اما اونقدر خوب هست که دوست داشته لذت خوندن کتابهاش رو با مخاطب فارسی زبان هم شریک بشه. سداریس کار حرفهایش رو به عنوان یه پرفورمنس آرتیست شروع میکنه اما به جایی نمیرسه. بعدها شروع به نوشتن خاطراتش میکنه. وقتی یکی از خاطراتش دربارۀ پوشیدن لباس بابانوئل کوتوله توی یه فروشگاه رو در رادیو تعریف میکنه، به قول خودمونی میترکونه. همین میشه که نیویورک تایمز اون رو پدیدۀ طنز سال معرفی میکنه.

کتاب «بالاخره یه روزی قشنگ حرف میزنم» سومین و پر فروشترین کتاب سداریس هست که در سال 2000 منتشر شد. این رمان اونقدر خوب بود که هیچ منتقدی حتی یه نقد منفی روش ننوشت! تایمز هم عنوان طنزنویس سال رو به نویسندهاش داد. این یه چکه از کتاب رو بخونید تا رندی آقای نویسنده دستتون بیاد: «از دفتر به گوشم رساندند که دانشجوها به نحوۀ استفادۀ من از وقت کلاس اعتراض کردهاند. معنیاش این بود که باید سریال تماشا کردن را در کلاس یک جوری به عنوان تکلیف درسی جا میزدم. حالا دانشجوها باید یک قسمت را تماشا میکردند و بعد مقالهای کوتاه مینوشتند و قسمت بعد را پیشبینی میکردند. واقعاً تکلیف خیلی بدی نبود. درست که اغلب اوقات دیالوگها دری وری هستند، ولی قصههای سریالهای ظهر تلویزیون چفت و بست دارند!»
واسۀ اونا که میخوان سفرنامۀ یه ایرانی به آمریکا رو بخونن، انتخابها خیلی محدوده. «سفر آمریکا»ی جلال آل احمد، «در بهشت شداد» جلال رفیع و یه جورایی «بی وتن» امیرخانی. تازه این آخری، رمانیه که از سفر نویسنده به آمریکا الهام گرفته شده. حالا به این مجموعۀ کوچیک، یه کتاب دیگه رو اضافه کنید. «هاروارد مکدونالد» دکتر مجید حسینی، قبل از هر چیز یه روایت جذاب، به روز و مصور از آمریکای بعد از 11 سپتامبره. روایتی که به قول نویسندهاش قراره بیطرف و عینی باشه: «میخواهم این چند روز کمی خودم و این تصاویر ذهنی را کنار بگذارم و بگذارم این سرزمین خودش حرف بزند». واسۀ همین هم نام هر یک از 43 بخش کتاب «فریم» هست و یادآور فریمهای بیطرف عکس. حتی برای اینکه فریم به فریم بودن روایت رعایت بشه، چندین و چند عکس به روز از دنیای امروز آمریکا آخر هر بخش آورده شده.

مزۀ ماجرا اونجاست که از همون فریم اول نگاه یه جوون ایرانی مسلمان تحصیل کرده وارد روایت میشه. انگار همون طور که نویسنده در آخر کتاب اعتراف کرده «کمکم فهمیدم که من هم تصادفاً بیطرف نیستم، چون ایرانیم و آمریکایی نیستم و از زاویۀ دید ایرانیم به مسائل نگاه میکنم و اصولاً زاویۀ دید دیگری ندارم که با آن نگاه کنم.» به همین خاطره که این کتاب هم ناخودآگاه، ادامه دهندۀ همون میراث سفرنامههای جانبدارانه هست و هنوز که هنوزه ما یه سفرنامۀ بیطرف از کسی که به آمریکا سفر کرده یا چند سالی اونجا زندگی کرده، نداریم!
تغذیه عامل مهمی در پیشگیری از بروز بیماری، ممانعت از پیشرفت بیماری و کمک به درمان است. در واقع ارائۀ خدمات تغذیهای به بیماران یک مسئولیت چند رشتهای میباشد که مسئولیت آن بین پزشکان، کارشناسان تغذیه و پرستاران تقسیم شده و میتواند به عنوان بخشی از برنامههای بیمارستانی در راستای اجرای حاکمیت بالینی در نظر گرفته شود. در این میان آگاهی از مسائل و موضوعات مربوط به حوزۀ تغذیۀ بالینی، اهمیت ویژهای برای همۀ دانشجویان علوم پزشکی و بخصوص کارشناسان تغذیه دارد. کتاب «تغذیه در بیماریها» یکی از جامعترین و معتبرترین منابع تغذیۀ بالینی است که با زبانی شیوا و رسا به مباحث مربوط به رژیم درمانی در بیماریهای مختلف میپردازد. نگارش هر فصل کتاب برعهدۀ یک تا دو نفر از متخصصان و کارشناسان تغذیۀ بالینی بوده و سرپرستی نویسندگان، سازماندهی فصول و ویرایش نهایی کتاب را پروفسور نیکولاس کاتسیلامبروس (Professor Nikolaos Katsilambros) که یکی از برجستهترین متخصصان تغذیۀ یونان میباشد، برعهده داشته است.

کتاب در 19 فصل به رشتۀ تحریر در آمده و نویسندگان سعی داشتهاند علاوه بر مباحث رژیم درمانی، به موضوعات مطرح روز در زمینۀ تغذیۀ اساسی نیز بپردازند. اولین چاپ کتاب، 2 سال پیش روانۀ بازار شد و بدلیل بیان ساده و روان مباحث رژیم درمانی، مورد استقبال بینظیر علاقمندان قرار گرفت. با توجه به کمبود کتابهای مربوط به حوزۀ تغذیۀ بالینی در بازار و نیاز مبرم دانشجویان و کارشناسان علوم تغذیه به منبعی کارآمد که بتواند آنان را در راستای ارائۀ خدمات تغذیه به بیماران و رژیم درمانی در بیماریهای مختلف یاری دهد، بر آن شدم تا به ترجمۀ این کتاب بپردازم. امید است که این اثر مورد قبول همۀ دانشجویان علوم تغذیه و رژیم شناسان ایران واقع شود...
با توجه به اهميت غذا در رشد و نمو انسان و اثرات زيانبار سوءتغذيه بر بهداشت و سلامت افراد از يكسو و اقتصاد جامعه از سوی ديگر، رشتۀ دانشگاهی علوم تغذیه به منظور تربيت محققين و دانشمندانی كه بتوانند با برنامهريزی و تحقيق در زمينۀ علوم غذایی موجبات ارتقاء بهداشت و سلامت جامعه را فراهم آورند، طراحی شده است. هدف از ايجاد این رشته تربيت افرادی است كه با احاطه بر آثار علمی و آشنایی با روشهای پيشرفتۀ تحقيق بتوانند از طریق ارائه راهحلهای مناسب، مشكلات تغذيهای افراد جامعه را برطرف كرده و سطح تندرستی آنان را ارتقاء داده دهند. علاوه بر اين با طراحی این رشته، كيفيت آموزش در علوم تغذيه افزايش یافته و كشور به خودكفايی آموزشی و پژوهشی در زمينۀ تربيت نيروی انسانی لازم در عرصۀ علوم تغذيه دست خواهد یافت. با توجه به این امر، هر ساله به تعداد افراد علاقمند به تحصیل در دورههای کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترای تخصصی علوم تغذیه اضافه میشود؛ به طوری که هماینک میتوان رشتۀ علوم تغذیه را به عنوان یکی از پرطرفدارترین رشتههای علوم پزشکی در ایران قلمداد کرد.
دو کتاب Krause's Food and the Nutrition Care Process و Modern Nutrition in Health and Disease از سوی دبیرخانۀ تخصصی وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی به عنوان منابع درس تغذیه در آزمونهای کارشناسی ارشد و دکترای تخصصی علوم تغذیه معرفی شده و همواره مورد استفادۀ طراحان سؤال قرار گرفتهاند. به علت حجم زیاد، گستردگی و پراکندگی مطالب و همچنین عدم وجود ترجمۀ کامل این دو کتاب در بازار، نویسنده بر آن شد تا با رویکردی جدید، تمام نکات مهم و کلیدی موجود در این دو کتاب را به صورت طبقهبندی شده در مجموعهای که در پیش رو دارید، گردآوری نماید. ویژگی بارز این کتاب، جامعیت مطالب در همۀ حوزههای علوم تغذیه و رژیم درمانی است. به بیان دیگر اگر مبحثی در کتاب کراوس بررسی و عنوان نشده، در کتاب مدرن مورد اشاره قرار گرفته است و در نتیجه خواننده با مطالعۀ این اثر به اطلاعات گسترده و کاملی در همۀ زمینهها دست خواهد یافت.

در نگارش این کتاب از آخرین ویرایشهای هر دو منبع مذکور (کراوس 2012 و مدرن 2006) جهت اعمال تغییرات جدید و فصلهای اضافه شده (نظیر تغذیه درمانی در اختلالات تیروئیدی) استفاده گردیده و سعی بر آن بوده تا علاوه بر برجستهسازی و طبقهبندی موضوعی نکات جهت یادگیری آسان مطالب، اشکالات علمی و فنی موجود در متن هر یک از آنها نیز با مراجعه به منابع علمی معتبر پزشکی مورد تصحیح قرار گیرد. اثری که در پیش رو دارید، شامل بیش از 15000 نکتۀ تغذیه و رژیم درمانی میباشد که در 7 بخش و 77 فصل سامان یافته است. کتاب گنجینۀ نکات تغذیه در ۱۰۳۲ صفحه و با قیمت 50000 تومان به تازگی منتشر شده است.
پیش از آنکه این یادداشت را به پایان ببرم، شایسته میدانم از همۀ کسانی که به هر ترتیب به انجام یافتن این اثر کمک کردند، سپاسگزاری نمایم. سپاس خود را از پدر و مادر عزیزم که همیشه در همۀ مراحل زندگی همراه و پشتیبان من بودند، جناب آقای دکتر اسماعیل زاده، سرکار خانم دکتر لیلا آزادبخت و جناب آقای دکتر رضا غیاثوند که حق استادی را برای بنده بطور تمام و کمال بجا آوردند و راهنماییهای ارزندهشان مرا در گام برداشتن و پیشرفت در مسیر دانش تغذیه و رژیم درمانی استوارتر ساخت و سرانجام همۀ دستهای پرتلاشی که در بخشهای مختلف فنی، تولید و توزیع کتاب رنجی در این باره متحمل شدند، اعلام میدارم. توفیق همگان را از خداومند منان خواهانم.

به اعتقاد خیلی از منتقدها رمان قیدار رضا امیرخانی بهترین اثر نمایشگاه کتاب امسال بود. به نظرم خیلی میشه در مورد قیدار صحبت کرد؛ با رویکردهای متنوع و ذوقپردازیهای زیاد. رمان قیدار حکایت مردیه که درخت مردونگی رو خودش به تنهایی آبیاری کرده و پرورش داده. مردی که امثالش بین ما کم نبوده و نیستن اما واسۀ خودشون مرام و مسلکی دارن. مرام نامهشون رو که بخونی در مقدمهاش نوشتهاند که: «خوش نامی قدم اول است... از خوش نامی به بدنامی رسیدن، قدم بعدی بود... قدم آخر، گمنامی است... طوباللغرباء!» رضا امیرخانی هم این بار راوی زندگی یکی از این مردان شده، مردی به نام قیدار. اهل تهران. صاحب یه گاراژ بزرگ با کلی ماشین سنگین. دست بده داره و سر سفرهای که میندازه، کلی آدم دورش میشینن. حتی بارها شده وقتی به همراه شهلاجان- همسرش- به سفرهخونه بین راه میره، همۀ سفره خونه رو مهمون می کنه. کتاب قیدار ۹ فصل داره که در هر فصل امیرخانی به بیان حکایتی از زندگی قیدار میپردازه. از فصل اول که به نام «مرسدس کوپه کروک آلبالویی متالیک» هست و به ماجرای آشنا شدن قیدار و شهلاجان و ماجرای ماه عسل رفتن این دوتا میپردازه بگیرین تا آخرین فصل که خوندنیترین فصل کتابه، اما واسۀ لذت بردن ازش باید هشت فصل قبل رو خونده باشی.
فضای داستان مربوط به دهه پنجاهه و امیرخانی برای ترسیم فضای قبل از انقلاب از ابزارهای مختلفی استفاده کرده که بهترینش ادبیات این رمانه. اصطلاحاتی که واسۀ ما نسل سومی ها شاید مأنوس نباشه و برای همینه که خوانندۀ قیدار با خواندن فصل اول کتاب، مشغول دست و پنجه نرم کردن با اصطلاحات، لقبها، اسمها و در کل زبان خاص کتابه، اما همۀ هجی کردنهای ناشیانه و دوبارهخونیها، تنها یه فصل طول میکشه. بعدش تک تک شخصیتها شروع میکنن به جون گرفتن و زنده شدن. این هنر امیرخانیه که همون اوایل داستان، طوری با شخصیتها آشنات میکنه که میتونی راجعبه هر کدومشون یه کتاب بنویسی، میتونی حدسشون بزنی و پیشبینی کنی که هر کدوم در هر موقعیت و شرایطی چیکار میکنن. میشه گفت که قیدار همون فضای «من او» رو داره. فضایی که در اون به مخاطب، مؤمن واقعی رو معرفی میکنه و اصول جوانمردی رو یاد میده. از موارد جالب این رمان اینه که علی فتاح در رمان «من او» هم از دوستای قیداره! از شخصیت های دیگۀ تاثیرگذار رمان قیدار سید گلپا هست. روحانی باطن داری که امیرخانی برای خلق این شخصیت از آیتالله گلپایگانی الگو گرفته. قبل از بیان بعضی از قسمت های کتاب باید اشاره کنم که عکس روی جلد کتاب هم بی هدف انتخاب نشده. عکس زنگ زورخانه، جایی که پاتوق مردانی بوده و هست که برای رفتن در گود، رخصت می گرفتن.
امیرخانی در این رمان تونسته به لحن متفاوتی از لحن من او برسه. به عنوان نمونه پربسامدترین کلمات اون رمان مانند «جخ» و یا «حکماً» حتی یه بار هم از زبان شخصیتهای رمان قیدار بیرون نمیاد. البته به غیر از اونجایی که علی فتاح از من او بیرون میاد و با قیدار همصحبت میشه. این موفقیت رو باید مد نظر داشت. اینکه نویسنده مجدداً به فضایی رفته که قبلتر تونسته پرفروشترین رمانش رو در اون فضا بنویسه، ولی با این توضیح که به تکرار نیفتاده. معمولاً چنین کاری مرسوم نیست. یعنی نویسندهها از رفتن به زمان و مکانی که قبلتر هم در اون فضا موفق بودهاند، دوری میکنن. بیجهت نیست که داستان با زمان و مکان شروع میشه. توضیح قیدار در شروع کتاب، برای من، توضیح نویسنده هست: «نه تاریخت برام مهمه و نه جغرافیت». نویسنده از اینکه دوباره به تهران قدیم رفته نمیترسه: «نه به پشت و روی سجلّت کاری دارم، نه به زیر و روی حرف مردم».
در شخصیتپردازی هم یه گام دیگه از موفقیت امیرخانی رو در نوشتن میبینیم. اون هم این که قیدار از جهات مختلفی شبیه علی فتاح «من او» هست. هر دوی اینها نه تنها دستشون به دهنشون میرسه که دست چند نفر آدم رو هم به دهنشون میرسونن. هر دوی اینها لوطیمسکند. هر دوی اینها یه شخصیت یکسان با اصول مذهبی دارن. نشون به اون نشون که هر دو از خوردن شراب و قمار کردن دوری میکنن. هر دوی اینها ادبیات و رفتارهای ویژهای دارن. رفتارهایی جالب که از شخصیتپردازی خلاقانۀ نویسنده سرچشمه میگیره. شخصیتپردازی هر دوی اینا پر از نکات جذابه با زمینۀ جوانمردی اما چنین شباهتهایی باعث نشده که احساس کنین نویسنده به تکرار افتاده، چون با وجود این که ویژگیهای شخصیتی قیدار و علی فتاح خیلی به هم شبیهه ولی ادبیات اونا و خلاقیتهاشون، یعنی نحوۀ برخوردهاشون، خیلی با همدیگه متفاوته.
شباهت دیگۀ این دو رمان در شخصیتپردازی، شباهتهای کارکردی درویش مصطفی و گلپا هست. یعنی همونطور که درویش مصطفی در جاهایی از اثر کمکحال علی میشه و اون رو از رنج مشکلات روحیش آزاد میکنه، سید گلپا هم چنین کاری رو انجام میده، ولی قطعاً سید گلپا شخصیت بهتر و واقعیتریه تا درویش مصطفی؛ که سیالیت در فضا و زمان باعث میشد اون رو کمتر باور کنیم. نکتۀ بعدی اینکه رمان قیدار بعضی از حواشی من او رو نداره. داستانش تقریباً از حول شخصیت قیدار بیرون نیومده. مشکلی که شاید در من او حس شد، در این اثر حس نمیشه. پاک کردن این حواشی کار رو یه دست از آب درآورده.
مردان روزگار ما همیشه عادتشون کمک به دیگران بوده. در قسمتی از کتاب، قیدار به یه پیرزن میگه: «آدمی که می تونه برای چاقوی نامرد بپا بگه، برای یه لقمه نون نمیره دنبال دختر مردم، میاد گاراژ قیدار... گاراژ قیدار، لنگر کشتی شکست خورده هاست...» در گاراژ قیدار به روی همه بازه، حتی برای سیاه و سفیدها. آدمهایی که فرسنگها از خودشون فاصله گرفتن و این قیداره که برای نزدیک کردن افراد به خودشون و برای مقابله با بیقانونی و هنجارشکنی «فن جوالدوز» رو میزنه، فنی که هنجارشکن رو با احساس و وجدانش زمین میزنه. ولی به قول قیدار «اینها فقط یا سیاهند یا سفید ولی ما هرکدوممون هزار رنگ داریم... گاهی قرمزیم، گاهی سیاه، بعضی وقتا هم سبز و گاهی هم گندمون در میاد، قهوه ای!» بازهم جا داشت از نکات خوندنی رمان قیدار براتون بنویسم ولی بذارین واسۀ حسن ختام به این اشاره کنم که وقتی قرار شد امام خمینی (ره) به ایران برگردن، قیدار به میرزا سفارش کرده بود هشتاد گوسفند زمین میزنی برای سلامتی امام خمینی که طیارهاش سالم بشینه. میرزا اعتراض می کنه که یه گوسفند اگه حق باشه، کار خودش رو می کنه، مگه سر گنج نشستهای که هشتاد تا؟! قیدار جواب میده «حرفت حق میرزا، اما آقا هشتاد ساله هست. قیدار سالی یه گوسفند برای سلامتیاش به عالم بدهکار بوده...»
آخرین صفحه کتاب قیدار به نظرم خواندنیترین بخش کتابه. اونجا که امیرخانی می نویسه :«این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند... که خوشا گمنامان !نوشته شد تا اگر روزی در خیابان بودید و راه میرفتید و گرفتار پنطی و نامرد شدید، امیدتان ناامید شد، بعد یک هو پیش پایتان پیکانی یا بنزی ترمز زد و مردی چارشانه با موهای جوگندمی پیاده شد... نوشته شد تا اگر روزی در بیابان، بنزین تمام کرده بودید و امیدتان ناامید شده بود، بعد هامر اچ دویی ایستاد و از سمت شاگرد، زنی شلنگ و چارلیتری داد دست تان تا از باکش بنزین بکشید... نوشته شد تا اگر روزی در هر گوشه ای از این عالم، مردی دیدید که دوان دوان یا لنگان لنگان، از دور دست ...تمام قد از جا بلند شوید و دست به سینه بگذارید... تا در افق دور شود... با گام هایی که هرکدام به قاعده یک آسمان است...» اونایی که در من او یه عاشقی پاکباخته رو تجربه کردن و با معصومیتهای لفظ واژه به خود گرفتۀ نویسندۀ جوان اون سالها خاطرهها دارن، میتونن یه بار دیگه چنین فضایی رو با قیدار تجربه کنن. امیدوارم از خوندنش لذت ببرین...
رمان خون ها نادر ابراهیمی رو با کتاب های «بار دیگر شهری که دوست می داشتم»، «آتش بدون دود»، و «یک عاشقانۀ آرام» به یاد میارن ولی اونایی که دوست دارن توی زندگی آدم مهما سرک بکشن، نادر رو با «ابن مشغله»، «ابوالمشاغل» و «چهل نامۀ کوتاه به همسرم» می شناسن. دوتا کتاب اولی زندگی نامۀ نادر به قلم خودشه و سومی هم همون طور که از اسمش پیداست، نامه هاش به همسرش. بامزگی نامه های نادر ابراهیمی و فرزانه منصوری اینه که بیشترشون در یه فضای مشترک اتفاق میفته؛ یعنی این نامه ها بین دو نفری رد و بدل شده که نه تنها از هم دور نبوده اند، بلکه شب تا صبح رو با همدیگه زیر یه سقف گذرونده اند، با هم از خواب بیدار شده اند، با هم سر میز ناهار و شام نشسته اند، با هم دربارۀ بچه ها حرف زده اند و... ولی با شیطنت خاصی، توی همۀ لحظات روز، دنبال فرصتی می گشتن تا به دور از چشم اون یکی، بهش از زندگی، عشق، غم و روزمرگی هاشون بنویسن. انگار که نامه، حرفها رو کامل کنه. انگار که گفتن و دوباره گفتن جای نوشتن رو نگیره. انگار که ثبت لحظه لحظۀ زندگی به اندازۀ خودش شیرین باشه. نامه ای رو که در زیر براتون انتخاب کرده ام، ترکیبی از دوتا نامه های نادر به همسرشه.
عزیز من!
مدتیست می خواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعضی شبهای مهتابی، علیرغم جمیع مشکلات و مشقات، قدری پیاده راه برویم. دوش به دوش هم. شبگردی، بی شک، بخش های فرسوده ی روح را نوسازی می کند و تن را برای تحمل دشواری ها، پر توان. از این گذشته، به هنگام گزمه رفتن های شبانه، ما فرصت حرف زدن درباره ی بسیاری چیزها را پیدا خواهیم کرد.
نترس بانوی من!
هیچ کس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگ هم، در خلوت، زیر نور بدر، قدم می زنیم. هیچ کس نخواهد پرسید؛ و تنها کسانی خواهند گفت:«این کارها برازنده ی جوانان است» که روح شان پیر شده باشد؛ و چیزی غم انگیزتر از پیری روح وجود ندارد. از مرگ هم صدبار بدتر است. راستی، طلب فروشگاه محله را تمام و کمال دادم. حالا می توانی با خاطر آسوده از جلوی فروشگاه رد شوی. هیچ نگاهی دیگر نگاه سرزنش بار طلب کاری نخواهد بود. مطمئن باش! ضمناً همه چیزهایی را هم که فهرست کرده بودی، تمام و کمال خریدم: برنج، آرد نخود چی، آرد سه صفر، ماکارونی، فلفل سیاه، زرد چوبه، آبغوره، نبات، برگ بو، صابون، مایع ظرفشویی و دارچین (که چه عطر قدیمی دل انگیزی دارد...) می بینی که چقدر خوب، من بی حافظه، نام تک تک چیزهایی را که خواسته بودی به خاطر سپرده ام؟ خب... دیگر می توانی قدری آسوده باشی و شبی از همین شبها، پیشنهاد یک پیاده روی کوتاه را به ما بدهی. ما، با این که خیلی کار داریم، پیشنهاد شما را خواهیم پذیرفت.

عزیز من!
ما هرگز آنقدر بدهکار نخواهیم شد که نتوانیم از پس بدهی هایمان بر آییم و هرگز آنقدر پیر نخواهیم شد که نتوانیم دوباره متولد شویم. ما از زمانه عقب نخواهیم ماند، زمانه را به دنبال خود خواهیم کشید. فقط کافیست که قدری دیگر هم از نفس نیفتیم...
همسفر!
در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند. خواهش میکنم! مخواه که یکی شویم، مطلقاً مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد. مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را. مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقهمان یکی و رویاهامان یکی. همسفر بودن و همهدف بودن، ابداً به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است.
عزیز من!
دو نفر که عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است. عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست. من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم، اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقاً واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل. اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست. سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است. بیا بحث کنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا کلنجار برویم. اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم. بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا که حس میکنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم. بیآنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم. عزیز من! بیا متفاوت باشیم.
روایت اونقدر باورپذیره که میتونی خودت رو در یکی از واحدهای همون برجی تصور کنی که مصطفی مستور، آدمهای داستانش رو در قالب اون ریخته. بدون کمترین تکلف یا زیاده گویی. این همین زندگی جاری ما آدمهاست. زندگی ای که من و تو در اون جریان داریم یا در من و تو جریان داره. «استخوان خوک و دست های جذامی» روایتیه که محل تلاقی چند حکایت ناموزون از زندگی حقیقی رو به تصویر کشیده و بهش وزن داده. روایتی که در پشت پرده رابطه های کامل و ناقص چند زندگی، نگاه عمیق نویسنده رو به دنیایی نشون میده که عروسک گردانش، دست هاش رو به من و تو نشون میده تا در پشت سحر و جادوی بازی زیبا و زشت عروسک گردان، دست های خالی رو از یاد ببریم. مستور فقط با کنار هم گذاشتن هنرمندانه روزمرگیهایی که بازی دستهای عروسک گردان میسازه شگردش رو آشکار کرده و دستهای برهنه عروسک گردان دانا رو به ما لو داده. همین و نه چیزی بیشتر. اما تا اون حد هنرمندانه که احساس می کنی از بین تمام عینیتهای روزمره داستان، نکته ای تازه از زندگی رو کشف کرده ای. چیزی که شاید روزی باید می دونستی و از یاد برده بودیش. این هنر روایت ساده و زیبای مستور هست.

نویسنده تلاش کرده دنیایی رو که در اون زندگی میکنیم بازسازی کنه. نه شعار داده و نه برهان اقامه کرده. تنها دوربین رو در زاویهای قرار داده که خدا هم توی کادر باشه. و بیصدا «استخوان خوک در دست جذامی» رو از بسته بندی طلاکوب و پر تملقی که هر روز من و تو اون رو میبینیم بیرون کشیده و بی فریب هر دو رو به شکل آشکار در مقابل چشمهامون به نمایش گذاشته. نه از عرفان نظری کمک گرفته و نه عبارتهای سخت و پیچیده علم اخلاق رو برامون کنار هم چیده. مستور فقط به تجربه و خاطره ثبت شده ذهن ما از زندگی های اطراف مون تکیه کرده و از اصول فطرت مون کمک گرفته و با یاری همین دو عنصر، داستانی باور پذیر از دنیای واقعی ما آدمها ساخته. نمیخوام به سبک نویسنده های این روزای نقدهای سینمایی بگم «داستان حکایت انسان معاصر است در دام دنیای دروغین پیرامون و ...» اما واقعاً هست. داستان روایت کوری ذهن ماست. مایی که جای نشستنمون رو در صحنه تئاتر روزگار گم کرده ایم...
داستان همون قدر که دستهای عروسک گردان زیرک رو آشکار میکنه، طعنه با معنایی هم به نگاه سطحی ماست که اسیر جای غلطی که برای دیدن، انتخاب کردهایم شده ایم و استخوان خوک رو غذای لذیذی می بینیم که سیرمون می کنه و دستهای جذامی رو پناهگاهی که بهمون آرامش خواهد داد. و هنر مستور روایت این همه شعار و ایمان و اعتقاد بدون یه ذره شعار و برهان و... در متنه. یه روایت ناب و استوار بر محتوای اصیل و یه قلم روان. «استخوان خوک و دست های جذامی» بدون شک یکی از بارزترین نمونههای ادبیات روشنفکری دینی در دروه ماست. ادبیاتی که مخاطب خودش رو درست انتخاب کرده و بسترهای اجتماعی رو به درستی شناخته. ادبیاتی که زبان حقیقی روایت رو می شناسه، محتوا رو فراموش نکرده و از اندیشههای همین جامعه برخاسته. خوندنش رو به همه دوستان توصیه می کنم...
دیوانگی یعنی همین! اینکه بنشینی و در شبهای امتحان رمان بخوانی! بالاخره بلندیهای بادگیر را تمام کردم. یکی از معروف ترین رمان های جهان. داستان رمان برای مسافری تعریف شده است و او آن را به اول شخص روایت میکند. پدر و مادر هیثکلیف که کولیاند، او را رها کردهاند و آقای ارنشا او را نزد خود در روستا پذیرفته است و همچون فرزندان خویش بزرگ میکند. پس از مرگ ارنشای پیر، پسرش هیندلی که شخصیتی پست و بلهوس است، پسر جوان را که همواره مورد تنفرش بوده است، رنج میدهد. در عوض، کاترین، دختر ارنشا با او تفاهم دارد و هثیکلیف با همه شخصیت پرشور و خشن خود، عاشق او میشود. اما روزی میشنود که کاترین میگوید هرگز خود را تا آن حد پایین نخواهد آورد که با آن کولی ازدواج کند. هیثکلیف که غرور وحشیاش عمیقاً جریحهدار شده است، خانه را ترک میگوید و سه سال بعد، پس از اندوختن ثروت، بازمیگردد. کاترین با مردی مبتذل به نام ادگار لینتون ازدواج کرده است. برادرش، هیندلی، نیز ازدواج کرده است و اکنون با کمال میل از هیثکلیف ثروتمند استقبال میکند. اما هیثکلیف از این پس تنها برای انتقام زنده است.

عشقی شدید و تلخ او را به کاترین پیوند میدهد که گویی افسون این عشق او را نیز منقلب کرده است و هنگامی که دختری به نام کتی به دنیا میآورد، خود از همان عشق میمیرد. در این میان، هیثکلیف با ایزابل، خواهر ادگار لینتون، ازدواج میکند. ولی او را دوست ندارد و با بیرحمی با او رفتار میکند. هیثکلیف بر هیندلی و پسرش هیرتون نیز تسلط دارد و برای اینکه از رفتار بد هیندلی با خود در آن زمان که کودک بود انتقام بگیرد، هیرتون را در شرایطی نگاه میدارد که مثل حیوانی وحشی بارآید. سپس، کتی را نزد خود میآورد و او را مجبور میکند تا با پسر عقبافتاده و نفرتانگیزش ازدواج کند. او در دل امید آن را دارد که سرانجام بتواند ثروت خانواده لینتون را به چنگ آورد. پس از مرگ پسر هیثکلیف کتی، بیوه جوان او، نسبت به هیرتون مهری به دل میگیرد و به آموزش او میپردازد. اما اکنون روحیه هیثکلیف دیگر فرسوده است و او آرزوی مرگ میکند تا به کاترین بپیوندد. هیثکلیف میکوشد تا خانه ارنشا و لینتون را ویران کند، اما به سبب عدم قاطعیت با شکست روبرو میشود. پس از مرگ او، هیرتون و کتی امکان مییابند که باهم ازدواج کنند و به خوشی زندگی کنند.
این رمان یکی از عجیبترین و شورانگیزترین آثار ادبیات انگلیس است. رمان بر زمینهای شاعرانه استوار است که در آن سادهدلیها و درونبینی روانشناختی فوقالعادهای به توالی دیده میشود. به این دلیل، بجاست آن را بیشتر شعر بدانیم تا رمان. به طور مثال، در تحلیل روح هیثکلیف، که مردی است انعطافناپذیر و به حکم تقدیر بدیمن، و برخی از خصوصیاتش، تا حد تباهی، غلوآمیز مینماید، تا اندازهای سادهدلی به کار رفته است. با این حال، این شخصیت دارای برجستگی پرقدرت و حقیقت شاعرانه است، زیرا نویسنده او را میشناسد و چنان صمیمانه با او زندگی میکند که تنها میتوان با موجودات رؤیای خویش اینچنین بود. از این آمیزه سادهدلی و درونبینی نافذ، جنبه دوگانه داستان ناشی میشود که هم آفرینش مطلق خیالپردازی افسونکنندهای است و هم تصویر حقیقت تعجبآوری. قدرت و تازگی بلندیهای بادگیر سبب شد که بعداً این رمان سرمشق بعضی از کاملترین تجلیات رمان انگلیسی دوران پس از ملکه ویکتوریا قرار گیرد. نقد مفصل تر من را در مورد این رمان در شماره آخر ویژه نامه داستان همشهری مطالعه کنید.
«دانشنامه فرق و مذاهب اسلامی» وارد چاپ دوم شد. هنگام انتشار اصلاً فکرش را هم نمی کردم که در این مدت زمان کوتاه تا این حد از کتاب استقبال شود. دانشگاه اصفهان در ماه قبل حدود 420 جلد و وزارت ارشاد در این هفته 500 جلد از کتاب را خریداری کردند. به یاری خدا کتاب توانست در چند جشنواره استانی و ملی رتبه اول را کسب کند. بسیاری از دوستان و صاحب نظران پس از مطالعه کتاب، پیشنهادات و انتقاداتی مطرح می کردند که همه آنها را در دفتری یادداشت کردم. انشاءالله در چاپ دوم سعی خواهم کرد تا به تمام نظرات جامه عمل بپوشانم و مطابق نظر خوانندگان، اثری شایسته علاقمندان ارائه شود.

بسیاری نظرشان بر این بود که متن کتاب برای خواننده معمولی، مقداری سنگین است. سعی خواهم کرد تا با ویرایش دوباره متن، علاوه بر اضافه کردن اطلاعات جدیدتر، به سادگی و جذابیت آن اضافه کنم. همچنین اضافه کردن نمایه ای جامع و کامل را در نظر خواهم داشت. با سپاس از همه افرادی که در این راه تنهایم نگذاشتند. این کتاب را تقدیم می کنم به پدر و مادر عزیزم که همواره پشتیبانم بودند. اگر این اثر ارزش معنوی هم داشته باشد آن را تقدیم می کنم به پیشگاه ولی عصر، حضرت مهدی (عج) به امید گوشه چشمی...
تمام آن نویسندگانی که ادعا دارند برای مخاطب مینویسند و جذب خواننده برایشان اصلیترین شرط محسوب میشود، بعید است بواسطهی چنین موفقیتهایی تمایل و علاقهای به ماندگاری آثارشان نداشته باشند. آثار مستور نیز با وجود تمام موفقیتهایش اگر بخواهند ماندگار شوند، نیازمند ویژگیهایی هستند که آنها را سربلند از محک زمان بیرون آورد؛ ویژگی هایی که کمتر در آنها دیده میشود. کار دشواری نیست. کافیست مروری گذرا به آثار مستور داشته باشیم تا به روشنی شاخصههای اصلی آثار او را که بواسطهی تداوم و تکرار به نقطه ضعف آنها نیز بدل شده ردیابی کنیم. مهمترین این شاخصهها نیز اهمیت بسیار دادن به مضمون و غافل ماندن از تکنیک و صناعتهای داستان نویسی و سر انجام هم تکرار ایدهها و مفاهیمی که یکبار به شکل کامل در «روی ماه خدا را ببوس» مطرح شده و در آثار بعدی او نیز اغلب با تغییراتی اندک و در دل داستانی به ظاهر تازه، تکرار شدهاند. نکته آنجاست که آثار مستور باوجود تمام نزدیکیهایشان به دغدغههای مردم این روزگار، در دوره و زمانهای که علایق و دغدغهها عامهی مردم دگرگون شده باشد، چه حرفی برای مخاطب خواهند داشت؟ آیا باز هم این روایتهای نویسنده محبوب این روزگار معتبر خواهد بود و یا از درجهی اعتبار ساقط می شوند.

به نظرم میرسد باوجود تداوم اقبال فعلی از کتابهای مستور، ضرورت یک بازنگری و تغییر و تحول در رویکرد او در آثار تازهاش احساس میشود. دگرگونیای که نه تنها متضمن حرفهایی تازه باشد، بلکه با دور شدن از وزن و اهمیتی که همواره در این آثار به مضمون داده شده، قدری هم روی فرم و نثر تمرکز شود. بدیهیست که دغدغههای مردم در دورههای مختلف امکان دارد عوض شود، اما عیار هنر و سنجهی آن توسط مخاطب خاص، چیزی نیست که با گذر زمان از اعتبار افتاده و موجب زنده ماندن هر اثری میشود. شاید «تهران در بعد از ظهر» را بتوان تا اندازهای حاصل احساس همین ضرورت تحول، توسط مستور نیز به حساب آورد. هرچند که به نظر نمیرسد او هنوز به طور جدی از این دغدغهها کنده شده باشد و همچنان کم و بیش بر همان مدار میگردد و به همین لحاظ اگر چنین قصدی هم در میان بوده، چندان به بار ننشسته است. اما باید گفت که مستور با دست گذاشتن روی پارهای مسائل جاری در جامعه، وجه اجتماعیگرایانهای به این اثر داده (در قیاس با آثار قبلی او که بیشتر بر جنبههای فکری و اعتقادی تأکید داشتند) و همین وجه اجتماعی طراوتی نسبی به این اثر داده است. به ویژه اینکه در آثار گذشتهی او جنبههای اجتماعی آثارش و نمودهای زندگی شهری تهران در متن داستانهایش، چندان با واقعیتهای متن جامعه نزدیکی نداشت، حتی اگر میشد در دنیای خاص اثر با اگر و اما، آن را پذیرفت ولی به عنوان شهر تهران چندان ملموس محسوب نمیشدند.
اما او در کار تازهی خود با پر رنگ کردن این وجه از کار میکوشد از زندگی مردم تهران و مشکلات و ناهنجاریهای اجتماعی حاکم بر آن بگوید. هرچند که این رویکرد فی نفسه در خور اعتناست، اما مستور به هردلیل (و شاید عدم تجربهی مستقیم زندگی در تهران) در فضاسازی این داستانها به عنوان رخدادهایی که در شهر تهران، با آن درک و تجربهای که واسطهی زندگی در آن کسب کرده ایم چندان جور نیست. ساختن تصویر تهران، دنیایی چنین بی درو پیکر و متکثر، کاری بس دشوار به حساب می آید که حتی اغلب نویسندگان تهرانی نیز از عهده تصویر موفق آن، به گونه ای که حضور تهران را در لابلای وقایع و در زمینهی فضاهای داستان احساس کرد، برنمی آیند. به نظر میرسد دنیای اثر او با وجود اینکه از آدمها و ماجراهای مختلف میگوید، دنیایی تک صداییست که و این صدای نویسنده است که چنان طنینی انداخته که دیگر شخصیتها را تحت الشعاع خود قرار داده است.

مهمترین ویژگی تهران در بعد از ظهر کماکان همچون دیگر آثار او سادگی در نثر و فرم است. داستانهایی که همانند اغلب آثار کوتاه او ساده و عریان روایت میشوند و کمتر در آنها میتوان روی جنبههای تکنیکی دست گذاشت. میگویم ساده و عریان چرا که تقریباً هیچ چیزی از دیدخوانندهای که تیزبین باشد، پنهان نمیماند. این داستانهای مستور هم همانند آثار دیگرش، هرقدر حرفهای مهم برای زدن داشته باشند، مثل همیشه در یک لایه جریان دارند. گویی نویسنده علاقهای برای تدارک لایه هایی دیگر در درون اثر نیست؛ آنگونه اگر فیالمثل خواننده جدی وسوسه شد دوباره آنها را بخواند، از لذت درک نکتههایی تازه یاب کیفور شود. گویی مستور سطح مخاطب خود را آنقدر پایین میگیرد که باید همه چیز را به او شیر فهم کرد! و جالب اینکه ناکام ترین داستان این مجموعه، آخرین داستان (چند مسئله ساده!) کتاب است، که از قضا به جان آپدایک تقدیم شده و ایکاش اگر مستور ارادتی به آپدایک داشت داستان بهتری را به او تقدیم میکرد و نه اثری که اگرچه متفاوتترین کار این مجموعه است، اما در عین حال ضعیفترین آنها نیز هست. چون درست مستور بعد از نوشتن این همه داستانهای ساده و بدون پیچیدگی در طول دوران فعالیتش، یکبار هم که خواسته تجربه ای متفاوت و ساختار شکنانه بکند، روایتی را نوشته که خارج از بدیهی ترین اصول پذیرفته شدهی داستان نویسیست. شاید در بهترین حالت آن را خلاصه ای از طرح یک یا چند داستان به حساب آورد.
اما از همهی این مسائل گذشته مهمترین مشکل مستور در تهرانیست که پیش روی مخاطب تهرانی میگذارد. مخاطبی که تجربه زندگی در تهران را ندارد شاید بتواند چنین تصویر ناملموسی از تهران را بپذیرد، اما برای خواننده تهرانی این آثار شاید خیلی زود این سوال پیش بیاید که خب چرا نویسندهی اهوازی ما درباره همان اهواز نمینویسد، همان محلاتی که به قول خود مستور فقر از سرو روی آن می بارد، اما زندگی و تلاش برای زندگی به شکلی جدی و گاه توأم با وقایعی دردناک و هولناک جریان دارد. آیا مردم چنین مناطقی نمیتوانند از دغدغههای فلسفی آثار مستور برخوردار باشند؟ و تنها این قشر مرفه و لااقل متوسط رو به بالا هستند که زندگی فرصت پرداختن به چنین دغدغههایی را به آنها میدهند. معمولاً موفقترین (سوای آثار علمی تخیلی) آن آثاری بودهاند که بواسطه تجربهی ناب زندگی و پوشاندن لباسی از هنر برتن آن خلق شدهاند. بگذریم از استثناءهایی اندک که در هر زمینه میتواند وجود داشته باشد. درست است که مستور در تهران در بعد از ظهر، تلاشی در جهت نوآوریهای مضمونی و محتوایی داشته، اما این مسئله چنان کمرنگ بوده که اگر اغلب این کتاب را نیز نسخهای دیگر از مضامین و حرفهای مستور به حساب آورند چندان نباید تعجب کرد. به هرحال باید نشست و دید تا به کی این نسخهی مشابهی که مستور در آثارش میپیچد، معجزه میکند.
اگر اهل مطالعه رمان های معروف ایرانی باشید حتماً بارها و بارها نام انتشارات سوره مهر را شنیده اید. این اواخر یک رمان نسبتاً خوب از این انتشارات خواندم که دوست دارم در مورد آن اندکی بنویسم. «شُنام» کتابی است که اخیراً توسط سوره مهر منتشر و رونمایی شده و اين نشانه آن است که ناشر عقیده دارد کتاب مورد اشاره اثر خوبی است و ارزشی بیش از انتشار صرف دارد و باید معرفی و تقدیر هم بشود. امیدواری ناشر هم این بود که کتاب جایگزین مناسبی برای «دا» بشود. شنام خاطرات رزمنده ای به نام کیانوش گلزار راغب است، سپاهی 16 ساله (البته در شناسنامه کتاب، متولد 1334 نوشته شده که نادرست است) اهل روستای وندرآباد اسدآباد که در ابتدای سال 1360 به کردستان اعزام می شود و در عملیاتی در قله شنام (در کردستان عراق)، بسیاری از دوستانش شهید می شوند. در مرداد 1360 او به همراه برادر خود به دست گروهک ضد انقلاب کومله اسیر می شوند.
در زندان کومله، برادرش شهید شده و خود او در معرض اعدام قرار می گیرد؛ او عاشق دختر 16 - 17 ساله کرد به نام شیلان می شود. شیلان به او کمک می کند، خبر شهادت برادرش را می دهد و از اعدام او جلوگیری می کند. بعد از یک سال (شهریور 1361)، از اسارت آزاد می شود و در سپاه کرمانشاه می بیند که شیلان هم فرار کرده است. از او رفع اتهام می کند و می ماند تا شیلان آزاد شود، او را به خانه دایی اش می رساند. به اسدآباد برمی گردد. یک ماه بعد از آزادی، برای آموزش به کرمانشاه می رود، ولی به جای پادگان، به خانه دایی شیلان در سقز می رود. به دنبال شیلان تا روستای زادگاه او رفته و مدت ها در خانه پدری شیلان با او تنهاست، تا بالاخره شیلان خواهرش را پیدا می کند و با هم به سقز برمی گردند و با شیلان خداحافظی می کند. تا بهار 62 منتظر شیلان می ماند که شاید به خانه شان بیاید و وقتی نمی آید، به خانه آن ها در سقز می رود و متوجه می شود که شیلان اسیر کومله شده است و کتاب تمام می شود، با این جمله که «سال های سال است از ماجرای من و شیلان گذشته و من همچنان به دنبال او می گردم.»

برخی ایرادات به نحوه روایت متن وارد است، مانند این که ما از نویسنده، هيچ نمی دانیم و نمی دانیم که الان کجاست و چه می کند و تحصیلاتش چقدر است (فقط می دانیم که در سال 1359 در دوره شبانه بزرگسالان درس می خوانده است). و این برعکس کتاب های قبلی خاطره حوزه هنری است که از تولد راوی شروع می کنند (مانند دا و عزت شاهی و کوچه نقاش ها). دیگر این که لحن کتاب، لحن خاطره نویسی نیست و به کتاب ادبی تبدیل شده است، در حالی که کتاب ویراستار ندارد (تنها در مقدمه نویسنده نام آزاده میرشکاک، به عنوان ویراستار آمده است، ولی در شناسنامه کتاب چیزی ذکر نشده است) و بعید است که کسی این گونه خاطره تعریف کند: «بارقه ای از امید در دلم دوید و نفس حبس شده روز و شبم بالا آمد... آیینه چشمانم را با تصویر تمام نمای قامتش پر کردم» (ص 78) یا «هولی ناپیدا بر چهره امان سایه افکنده بود» (ص 86) و از کلماتی مانند هجمه، خوابی کابوس وار، می کاوید، مغموم، زوزه کشان، سخاوت آن صخره عظیم سنگی، خالی بندی (در سال 1361) استفاده کند. مگر این که نویسنده، ادیب باشد، که در کتاب به آن اشاره ای نشده است. همچنین نثر متن کتاب نیز با نثر پاورقی های آن متفاوت است و ظاهرا نثر نویسنده کتاب همان نثر پاورقی هاست، نه نثر متن کتاب.
مسأله دیگر این است که نویسنده که مقید است برخی نام ها را ذکر نکند تا مسئله ای برای شان ایجاد نشود (مانند سربازی که جاسوسی می کند با نام مستعار جاوید، ص 140)، و حتی نام روستای شیلان را هم ذکر نکرده (ص 193)؛ اما برخلاف انتظار، نام و مشخصات شیلان و دایی و خواهر و شوهر خواهرش را صریح بیان می کند. در حالی که شاید شیلان اکنون خانواده ای داشته باشد که با این کتاب با مشکلات گوناگون روبه رو شود. اما مسئله اساسی در کتاب، عشقی است که تاکنون در ادبیات جنگ کمتر سابقه داشته است (برخی نمونه های معدود آن، حرمان هور و نامه های فهمیه است). عشق شنام و شیلان عفیفانه هست، ولی کتمان ندارد؛ هرچند نویسنده کمتر درباره مدتی که با شنام در خانه پدری شیلان تنهاست، یا شبی که دوتایی به کوه می زنند، حرف می زند: «چند روز انتظار را به اضطراب و نگرانی و شادی و خاطره گویی گذراندیم» (ص 244) عشق بد نیست و عاشق شدن هم چندان ارادی نیست. رفتار بعد از آن است که تفاوت انسان ها را می نماياند. ولی در هر حال، آن چه در این کتاب روایت می شود، روایتی انحصاری و متفاوت از جنگ است که کمتر در کسانی که در کردستان بوده اند، دیده می شود.
جذابیت آن هم به همین متفاوت بودن است و جرئتی که شنام می کند تا به دنبال شیلان برود. به ویژه آن که شنام برای حرمت خون برادرش از عشقش چشم می پوشد. (همچنین فضای جنگ در سال 1360 متفاوت است با سال های 1362 به بعد. ولی باز هم این فرهنگ و این نحوه رفتار، نباید در بین رزمندگان آن سال ها رایج باشد.) قطعا این نوع خاطرات، در دفاع مقدس وجود داشته، و نباید آن را از تاریخ جنگ حذف کرد، ولی چقدر این روایت و تجربه، تعمیم داشته است؟ ناشر کتاب احتمالا به دنبال تعمیم نیست، ولی با مقدماتی که چیده است و رونمایی ای که کرده و با جایگاهی که سوره مهر در بین مخاطبان فراوان ادبیات دفاع مقدس دارد، احتمالاً کتاب توسط بسیاری از جوانان علاقه مند به دفاع مقدس خوانده خواهد شد و آن ها بخشی از تصویری را که از جنگ دارند، با این کتاب خواهند ساخت، بخشی که به کردستان و کومله و دموکرات مربوط می شود. تصویری که در آن اثری از سرمای کردستان و بیرحمی کومله و دموکرات (نه تنها با رزمندگان که با مردم کرد هم) نیست. مواردی در این کتاب هم اشاره شده (مثلا ص 125، 133، 153)، ولی آن قدر جزیی و کوتاه که همه در سایه شیلان قرار می گیرد.
نکته جالب این است که در روایت های رسمی از کتاب، تنها به اسارت به دست کومله یا پنج دانش آموز اسدآبادیِ کشته شده بر قله شنام، اشاره شده است و پرهیز شده از این که بخش های اولیه کتاب، مقدمه ای است برای نقطه اوجی که دیدار شنام و شیلان است و این که تمام کتاب، داستان شیلان است. نام کتاب هم بیشتر از آن که قله شنام باشد، کاک شنام است، نامی مرتبط با شیلان. تصویری که در چند سال اخیر و با اقبال مجدد مخاطبان به خاطرات جنگ، از جنگ و انقلاب ساخته شده، تصویری است فقط از حاشیه ای ها و حاشیه ها.
«من او» را همین حالا تمام کردم و دلم می خواهد تا از فضای داستان خارج نشده ام، اندکی در مورد آن بنویسم. بنویسم از رمانی که به عقیده ام نه تنها یکی از زیباترین آثار ادبیات فارسی است بلکه می توانم به جرأت، آن را بهترین اثر امیرخانی تا به امروز معرفی کنم! «من او» تلاشی است هنرمندانه برای نشان دادن برههای از تاریخ. نشان دادن فضای تهران قدیم، روزهای کشف حجاب و حتی شخصیت نواب. داستان در محله خانیآباد شکل میگیرد که محل سکونت فتاحها است. در این محله به جز فتاحها تختی و نواب هم زندگی میکنند. قصه تمام آدمهای داستان هم در کنار روایت اصلی بازگو می شود.
«من او» روایت عشق علی فتاح است، آخرین پسر بازمانده خاندان سرشناس فتاح و مهتاب، دختر نوکر خانه زاد این خانواده. عشقی که ما در خط سیر داستان می بینیم، عشقی است پاک ولی خام که در کوره زمان و با دست «درویش مصطفی» آبدیده می شود. زمانی که علی، مهتاب را فقط برای مهتاب میخواهد، نه هیچ چیز دیگر. وقتی شرط محقق میشود؛ درویش مصطفی همانطور که سالها قبل قول داده بود خبر میدهد که فردا برای خواندن خطبه عقد می آید، ولی وصال مهتاب و علی در روی زمین صورت نمیگیرد. مهتاب به همراه خواهر علی در موشکباران عراقیها شهید میشود. و علی هم بر اساس روایت »من عشق فعف ثم مات مات شهیدا».
امیرخانی برای باورپذیر شدن شخصیتهایش از همزاد سازی بهره برده است. ابوراصف آینه «نواب» است و قاجار آینه «قوامالسلطنه». موقعیت داستان هم از قضیه کشف حجاب ایجاد میشود. کشف حجاب است که مسیر زندگی مریم، خواهر علی را تغییر میدهد و سفر او را به فرانسه باعث میشود. همین نقطه ثقل، مسیر داستان را می کشاند به پاریس و ما بخش مهمی از قصه را در پاریس با علی و مهتاب و مریم دنبال می کنیم. فضای داستان اصالتاً فضای تهران قدیم است، که بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است. از رسم خیابانها و معابر گرفته تا تکیه کلام ها و حرف و نقلها. شخصیتهای داستان همگی خوب نقش گرفتهاند ولی چند شخصیت اصلی، در ذهن خواننده بسیار تأثیر گذارند. یکی شخصیت درویش مصطفی است. درویشی که جملات قصارش در تمام داستان آیینه و حکمت اتفاقاتی است که دارد می افتد و یا خواهد افتاد. درویشی که هنگام نماز پیش نماز مسجد قندی است؛ و در بقیه ساعات روز نانوای محل است و نان طیب میدهد دست خلق الله.

همچنین حاج فتاح بزرگ، پیرمردی مذهبی و بزرگزاده. نمونه زیبایی از بزرگ یک خاندان سنتی و مذهبی ایرانی. قوت و قدرت روحیه و تفکرات این شخصیت در چند فصل ابتدای کتاب به وضوح قابل بررسی است یا شخصیت علی فتاح، پسرکی که نه عارف است نه جاهل، ولی حرکاتش و انتخابهایش بر اساس عقلش است و فطرتش. اشتباه هم میکند و تاوانش را هم میدهد. در سیلاب روزگار پیچ و تاب میخورد و با آن پیش میرود. انتخاب میکند و حرکت میکند و باز انتخاب. یک آدم معمولی. نه آنقدر ماورایی است که دست خواننده به او نرسد و نه آنقدر زیر زمین و دست خورده که نیم نگاهی هم نیندازی به او. علی فتاح نمادی از خود ماست، خود تک تک ما.
یکی از جذابیتهای «من او» رسم الخط ویژه آن است. ویژگی خاصی که در آثار موفق بعدی امیرخانی تکرار می شود. با این شیوه نگارش، خواننده به عمد به معانی دیگری هم از یک کلمه کاملاً معمولی توجه میکند. انگار امیرخانی میخواهد ذهن خوانندهاش را وادارد تا این کار را با کلمات روزمرهاش بکند و به معانی عمیق تری برسد. فصل بندی کتاب هم از ظرائفی است که نمیتوان به راحتی از کنارش گذشت. من او در بیست و سه فصل نوشته شده است. در بیست و دو فصل اول، یک در میان فصول را از زبان سوم شخص (دانای کل) و بعد همان واقعه را از زبان علی فتاح می خوانیم تا فصل آخر که امیرخانی، فتاح را وارد دنیای ما می کند و آخرین داستان نقل می شود. «من عشق فعف ثم مات مات شهیدا». به عقیده بسیاری از منتقدین و خوانندگان، این رمان زیبایی رمان ایرانی را به یاد داستان خوانهای ایرانی میآورد به نحوی که بسیاری از خوانندگان از آن به عنوان بهترین رمان ایرانی یاد کرده اند. بازگشتن به ریشههای ایرانی و باورهای عمیق مردم که هیچ چیز نخواهد توانست آن را تغییر دهد، یکی از زیر بناهایی است که امیر خانی به حق بنای محکمی را روی آن بنا کرده است.
پسانوشت: این کتاب جزء سه کتاب برگزیده منتقدان مطبوعات سال 1378 قرار گرفته و در جشنواره مهر از این کتاب تقدیر ویژه به عمل آمده است.
دیروز دومین رمان از احمد محمود را تمام کردم. «داستان یک شهر» رمانی بود که بعد از «همسایهها» خواندمش. قلم احمد محمود بدجور گیرایی دارد. در عین سادگی آنقدر دقیق است که خودت را توی بطن اتفاقات میبینی. قلمش به توصیف هر جا که میرود انگار همالان خودش آنجا ایستاده و دارد گزارش زنده میدهد. از آسمان و زمین و در و دیوار و بو و رنگ و طعم و دما و احساس و همه چیز را طوری برایت شرح میدهد که توی بودن و دیدنش شک نکنی. یک جایی میرسد که میفهمی همهی خوشیها و ناخوشیهای تکتک شخصیتهای داستان را درک کردهای.

سرمای استخوانسوز، گرمای سوزان، تهوع ناشی از گرسنگی زیاد، نشئگی، منگی قبل از خواب و بیهوشی، سوزش پوست بعد از ضربههای شلاق، خنکای شنهای ساحل در شب، سوزش ناشی از سرکشیدن پیالهی شراب داغ خرما… همه را لمس کردهای. نمیدانم چرا بین کتابهای رمان و داستانی که خوانده بودم، بیشتر از همه قلم احمد محمود جذبم کرد. لذت داستاننویسی و توصیفهای ساده و ملموس، لذت بزرگی بود که از این دو رمان محمود هدیه گرفتم. با این حال انگار رمان «داستان یک شهر» زیادی کشدار شده است. داستانش خستهکننده و تا حدودی یکنواخت است. از آن رمانهایی است که رنگش سرد است؛ انگار رنگش به خاکستری میزند. اگر بگویم آخرهایش را فقط به عشق قلم محمود میخواندم، زیاد بیراه نگفتهام!
پسانوشت: پریسا خانوم من رو به دوتا بازی وبلاگی دعوت کرده. به احترام ایشون به سوالات هر دو بازی پاسخ میدم.
بابانظر را خواندم؛ البته خيلي كند. معمولاً كتابهاي 300 صفحهاي را دو روزه تمام ميكنم، ولي بابانظر را نتوانستم. آنطور كه بايد، كشش نداشت. جنگ در خاطرات بابانظر، بيرحم بود و سخت. هرچند اين از استواري او و همرزمانش چيزي كم نميكرد، كه سنگين بودن كارشان را نشان ميداد. در خاطرات بابانظر، مملكت با چنگ و دندان، حفظ شده. مثل فيلمهايي كه ديدم نيست. فيلمهايي كه عراقيها در آنها احمق هستند و هيچ برنامهاي براي تهاجم ندارند و با هر تير رزمنده ايراني، يك لشكر عراقي روي زمين بيفتند. اينجا فرمانده از شدت استرس تب ميكند. ميترسد، ميبرد، توكل ميكند، متوسل ميشود. حالات انساني اين شخصيتها ملموس است. در خاطرات او كشاكش روح آدمي در عرصه بلا تصوير ميشود.

بعضي قسمتها واقعاً از خودم ميپرسيدم كه اگر من در اين شرايط بودم، ميايستادم يا فرار ميكردم؟ روايت از قلب ميدان جنگ بود. بابانظر حتي درگيريهاي بين نيروهاي خودي در ميدان را هم تعريف كرده بود. برايم جالب بود و واقعي. همهچيز توأمان در خاطرات او آمده است. قهر، آشتي، پيروزي، شكست. اما بهنظرم خواندن اين كتاب براي همرزمان بابانظر و حداقل رزمندهها، شيرينتر و قابلفهمتر است. توضيحات ريز بابانظر در توصيف جغرافياي منطقه و اسامي، چيزي را براي من و امثال من روشن نكرد. در كل كتاب من تقريباً هيچ تصوري از جغرافياي منطقه نداشتم و اين خلأ مرا آزار داده و باعث ميشد بعد از چند صفحه كتاب را ببندم و كنار بگذارم. اصلاً نميفهميدم نيروها چگونه حركت ميكردند. از شمال رودخانه فلان، بهسمت روستاي فلان، بعد از جاده فلان و... از روي بعضي از اين توضيحات ميگذشتم. چون به حالم تفاوتي نميكرد. شايد بهنظر كوچك بيايد. ولي همينهاست كه كتاب را براي من و همنسلانم خواندني ميكند.
ما بايد بفهميم دقيقا كجاي جغرافياي منطقه قرار گرفتهايم و دشمن از كدام سمت آتش ميكند. دشمن تا كجاي مرز ما را اشغال كرده و ما در هر عمليات چقدر را پس گرفتهايم. منطقه حلزوني كه بابانظر از آن تعريف ميكند، چه شكلي است. خلاصه حرفم اين است كه اينجور كتابها نقشه ميخواهد، شايد در پاورقي كتاب كه روي آن، مسير حركت نيروها با فلش مشخص شود. به يكي از دوستانم كتاب بابانظر را پيشنهاد كردم. گفت: خيلي سخت است و خستهكننده. ميشود بابانظر براي ما خستهكننده نباشد، به شرطي كه براي هرچه بهتر فهماندن اين خاطرات تلاش شود. دريافت اطلاعات و چاپ آن بهصورت خام باري از دوش كسانيكه احساس وظيفه ميكنند، برنميدارد. بايد خوب آن را تصوير كرد.
ارمیاء اولین رمانی بود که از رضا امیرخانی خواندم و اعتراف می کنم که با خواندن همین کتابش، شیفته سایر آثارش شدم. دانشجوی جوانی برخلاف نظر خانوادهی مرفهاش، تصمیم میگیرد به جبهه برود. هنگام ثبتنام با جوانی به نام «مصطفی» آشنا میشود که رزمندهای است از جنوب شهر تهران. این آشنایی تأثیر زیادی بر او میگذارد. آنها با هم به جبهه میروند و مصطفی در آنجا به شهادت میرسد و این اتفاق تأثیر شگرفی بر «ارمیا» میگذارد. پس از مدتی جنگ به پایان می رسد و ارمیا به خانه خود باز میگردد، ولی یاد و خاطرهی مصطفی هنوز با اوست. و در عین حال پایان جنگ و دوری از محیط معنوی جبههها دلتنگیاش را دوچندان میکند. ارمیا همیشه مصطفی را در نظر دارد و نمیخواهد به جز یاد او چیزی به ذهنش خطور کند. در واقع مصطفی برای او نماد همهی خوبیهاست.
مجموعه این عوامل باعث میشود که حتی به دانشگاه خود که زمانی در آن جزو بهترینهای رشته عمران بوده است بازنگردد، زیرا فاصله زیادی میان فضای جبهه و آنچه در جامعه میگذرد، میبیند و تحمل این تفاوت برای او غیرممکن است. دست آخر تصمیم میگیرد که به جنگل پناه ببرد. خانهی پدرش را ترک میکند و در خطهی شمال، در معدنی شروع به کار میکند. روزی خبر ارتحال حضرت امام (ره) را از رادیو میشنود؛ با شتاب به سوی تهران حرکت میکند و در مراسم تشییع پیکر مطهر امام در اثر ازدحام جمعیت جان به جان آفرین تسلیم میکند و در همان حال مصطفی را میبیند که آغوش بازکرده، او را به خود میخواند.

ارمیا درطول داستان دائم به دنیای ناشناختهها پا میگذارد. چه در بسیج، چه در جبهه و چه در شمال و معدن، دنیایی که قبلاً هیچگونه اطلاعاتی دربارهی آن نداشته است. با اینکه فاصلهی آشنایی ارمیا با مصطفی تا شهادت او، بیش از شش ماه نیست؛ ولی همین همراهی کوتاه مدت، تاثیر عمیقی بر ارمیا میگذارد. بهطوریکه عاشق میشود و عارف مسلک پیش میرود. دنیای خود را با مصطفی یکی میبیند و هرگز نمیخواهد از یاد او جدا شود. مصطفی، همچون پیر و مراد، در تمام زندگی او تسری یافته و جداییناپذیر است. کسی را مثل مصطفی نمیبیند و نمییابد. او تنها موجود خاکی روی زمین است که میتواند به او اعتماد کند، چون او بیندیشد و مانند او زندگی کند. به همین دلیل، ناسازگار با هر وصلتی، منزوی و جامعهگریز میشود. از دوستان، خانواده، دانشگاه و شهر میبرد و صحرا و کوه تنها مأمن او میشود. اما چرا؟
آیا فقط ارمیا درست میبیند؟ از نگاه بیمانند او بله! چون جامعه فقط یک ارمیا دارد. به نظر میرسد امیرخانی در ارمیا گاه در موضوعی اغراق کرده است. یعنی آن موضوع را برجستهتر از زمینه و ظرفیت موجود ساخته و در چشم بیننده بزرگ نمایانده است. اما اگر اغراق بیش از حد و ظرفیت موجود باشد دیگر دیده نمیشود. درست است که ارمیا مرد میدان است و از همه خواستهها و داراییهایش میگذرد، اما نکتهی مهم این است که اطراف او - بعد از مصطفی- همیشه خالی است. انگار که امیرخانی جامعه را تهی از مردم سازگار در نظر گرفته است. همه در برابر ارمیا نقطهی زیر صفر هستند و ارمیا درون قابی قرار گرفته که از شدت بزرگنمایی از کادر بیرون زده و دیده نمیشود. شاید هم او چنان شیفته مصطفی میشود که دیگر هیچ چیز را نمیبیند و جامعه برای او خالی از ارزش میشود. با خواندن ارمیا سؤالاتی برای خواننده ایجاد می شود که بی پاسخ می ماند؛ چرا او اینقدر نسبت به مردم بدبین است؟ هدف او در سیر الهی چه بوده است؟ آیا سیر الهی برای ارمیا یک آرزوست؟
اما فضاسازی ارمیا بسیار خوب و نثر امیرخانی روان و پیش برنده است. لحن و نوع نگاه او در فضاسازی، جزئینگری و توصیفاتش، شگفت انگیز است. او، عمل و عکس العمل را در افراد به تناسب موقعیت اجتماعی، خوب نشان میدهد. ارمیا یک بسیجی کامل نیست. ارمیا شخصیتی است میان جامعهی گستردهی بسیج و امیرخانی طوری شخصیت ارمیا را خلق کرده است که خواننده نمیتواند در او تمام آرزوهای خود را متبلور ببیند. آیا واقعا چنین چیزی ممکن و برای خواننده مطلوب است؟ شما چه فکری می کنید؟
پسانوشت ۱: تعجب نکنید! پست قبلی رو حذف کردم چون احساس می کردم برام مشکل ساز میشه! آخه هر محرم و نامحرمی میاد و اینجا رو میخونه. یکش هم ممکنه رئیس جمهور باشه دیگه! باورتون نمیشه؟ ![]()
پسانوشت ۲: دو سه روزی نیستم و به مسافرت خواهم رفت...
در برخی رمان ها هر نقطه اي در داستان الزاماً به سرخط ختم نمي شود. بعضي نقطه ها نقطه پايان است، يعني تمام! بيشتر از اين نمي شود. يعني آنچه نوشته شده تمام است و اين يعني نقطه ته خط. نقطه ته خط اما نقطه ي پايان تفکر نيست. برخي مطالب با تمام شدنشان تازه آغاز مي شوند. رمان «شطرنج با ماشين قيامت» با تمام شدنش آغاز مي شود. هر صفحه يا فصلي با پايانش شروع مي گردد. تو مي ماني و آنچه پيش روي تو گذاشته شده است. نام حبيب احمد زاده در پيشاني کتاب کافي است تا عطش تو را براي خواندن برانگيزد. فهرست جايزه هاي اعطا شده به اين کتاب نيز انگيزه ي تو را بيشتر مي کند اما آنچه تو را به خواندن 317 صفحه وامي دارد کشش و کوشش خستگي ناپذيري است که ميان شک و ترديد و حيله و نفرت و تضاد و عشق شکل مي گيرد. نويسنده نمي خواهد ابهام ساختگي ايجاد کند لذا از همان ابتدا تکليف را مشخص مي کند و موضوع را صميمانه بيان مي کند:
«بنا به اطلاعات واصله، دشمن يک دستگاه رادار فرانسوي سامبلين را در آن مناطق عملياتي مستقر نموده است و لذا هر گونه اخبار از محل استقرار رادار مزبور را در اسرع وقت به اين قرارگاه گزارش نماييد تا...» (صفحه 11، سطر 2) و اين مي شود آغاز ماجرايي که پايانش از همان ابتدا مشخص است اما آنچه تو را به خواندن وا مي دارد از کار افتادن يا نيفتادن ماشين قيامت ساز نيست، بلکه نوع روابطي است که در کنشي متقابل ميان افراد و شخصيت هاي حاضر در صحنه هاي متفاوت اتفاق مي افتد. اين حوادث به گونه اي خلاق و جذاب در چهارچوبي کاملاً منطقي روي مي دهند. نویسنده در توصيف شخصيت هاي اصلي و فرعي وسواس زیادی را به خرج مي دهد و آن قدر ظريف و دقيق اين کار را مي کند که علاوه بر شناسا بودن کامل شخصيت ها، هيچ گونه توضيح يا توصيف اضافه و زايدي نيز شکل نمي گيرد. اما نکته ي جالب اينجاست که نويسنده در عين اختصار و به صورتي فراگير اين کار را مي کند. يعني توصيف او از شخصيت ها اغلب موجز و خلاصه است اما در سراسر داستان امتداد مي يابد. يعني او به صرف توصيف لحظه اي و منقطع بسنده نمي کند بلکه در چينش و گزينش صحنه ها و شخصيت ها و تقابل ميان آن ها ست که شخصيت ها را بيشتر و بهتر نمايان مي کند.

شايد يکي از عوامل جذاب بودن داستان این باشد که مخاطب تا پايان داستان مشغول کشف و شهود است. کشف زواياي پنهان شخصيت ها و شهود آنچه برايش غير منتظره و زيباست. زيبا نه از آن جنبه که با منظره اي مهيج روبرو مي شود بلکه زيبا از آن جهت که به لذت مي رسد. لذتي که حاصل کشف است. نويسنده به اين وسيله فاصله ي خود را با واقعيت حفظ مي کند. در رمان شطرنج با ماشين قيامت يکي از مواردي که خيلي به چشم مي آيد چينش اجزا و عناصر تشکيل دهنده ي داستان است. همه چيز دقيقا همانند شطرنج در سر جاي خود قرار مي گيرد. صحنه نبرد (آبادان و آن سوتر آن) همان صفحه ي شطرنج است. شخصيت ها و حوادث داستان نيز مهره هاي آن هستند که هر کدام حساب شده و آگاهانه کارکردي ظريف دارند.
داستان شطرنج با ماشین قیامت درباره یک نوجوان دیده بان است. در طی سه روز به دنبال پیچیدگی هایی که در سیر داستانی می بینیم، او آرامش کاری خود را از دست می دهد و مجبور است هم مسئول پخش غذا باشد هم به چند آدم غیر معمول که در شهر پناه گرفتهاند رسیدگی کند و هم به عنوان دیده بان برای عملیات خاصی که در پیش است، بیشتر از قبل دیده بانی کند. این نوجوان که راوی داستان هم هست در واقع در مرز بین بلوغ فکری و بچگی است. یعنی بااینکه مغز نظامی وی خوب رشد کرده اما بسیاری از رفتارهایش پختگی لازم را ندارد. مثلا بسیار پرحرف است حتی درباره اسرار نظامی، یا اینکه به سبب دیده بانی، غروری بچه گانه دارد. این شخصیت در این موقعیت سخت چیز هایی را یاد می گیرد که در شرایط عادی از عهده آن بر نمی آید. این نوجوان در کل داستان اسمی ندارد و فقط یک کد بیسیمی به عنوان "موسی" دارد که شاید تمثیلی است از داستان موسی و خضر. فرمانده او - قاسم - در واقع خضر راهبر اوست که او را به درون اجتماع هل میدهد تا خودش بیازماید و اشتباه کند و یاد بگیرد.
شخصیت کلیدی بعدی داستان «مهندس» است. مهندس با سابقه شرکت نفت، که حالا در طبقه سوم یک ساختمان هفت طبقه مخروبه با گربههایش زندگی می کند. شخصی که در طول داستان خصلتی آفتاب پرست گونه دارد و جنگ و علت آن برایش بی مفهوم است و معتقد است که مکر خداوند بود که انسان را به زمین کشانید و این دردسر را برایش شروع کرد. در واقع ابهاماتی که به ذهن این نوجوان دیده بان نمی رسد را ما از زبان مهندس می شنویم و او عامل مولد شک برای دیده بان ماست. کنش بین مهندس و نوجوان در کل اهمیت عملکرد و حرکت، را نشان میدهد نه آنچه که پیش میآید. در کل داستان، ما استعارهای از مثل زدن دنیا به یک بازی شطرنج میبینیم. مهندس تمام افراد درگیر در این جنگ را به عنوان مهرههای سیاه بدبخت و مفلوکی میداند که به دست مهرههای سفید مغلوب خواهند شد. در واقع احمد زاده با بکار بردن این تمثیل قصد بیان این مطلب را داشته که اختیار مطلق، دردسرساز است و جبر و اختیار توامان است که باعث رشد و پویایی می شود. در بازی شطرنج در اولین حرکت یک مهره، آن را به ردیف سوم می برند و در واقع سکونت مهندس درطبقه سوم این ساختمان هم نشانهای است از توقف او در شک که اولین حرکت برای رسیدن به یقین است.
دشمني که در اين داستان توصيف شده است کشش ها و کنش هاي متقابلي است که ميان افراد در صحنه هاي متفاوت اتفاق مي افتد. همين تقابل هاست که موجب شناخت شخصيت ها مي شود. شخصيت ها در فرايند اين کنش ها شکل مي گيرند لذا ايستا نيستند و از پويايي خاصي بهره مي برند. همين پويايي، آن ها را با صحنه هايي بديع مواجه مي سازد. حتي گيتي که بدنام ترين شخصيت اين داستان است در پايان لذت مادر بودن را آن گونه که ما دوست داريم تجربه مي کند. اين لذت تحميلي و اجباري نيست بلکه در يک فرايند احساسي و بسيار زيبا و دقيق شکل مي گيرد. همان چيزي که تا آن موقع براي گيتي تجربه ناپذير مي نمود و به همين دليل با دخترش مهتاب نيز نمي توانست به آن برسد. اين فرايند در مورد مهندس نيز عينيت پيدا مي کند. مهندس که نوع برخوردش مشکوک بود و موسي به او شک داشت که نکند جاسوس باشد، در پايان داستان حساس ترين نقش را ايفا مي کند و جاي چشمان موسي مي نشيند.
موسي اما اسفندياري است که چشمانش تا لحظه هاي پاياني بر واقعيت بسته است و زماني باز مي شود که ديگر خسته و تقريباً از کار افتاده است. نوجوان هفده ساله اي که همه چيز را باشک و ترديد مي ديد در پايان به يقيني مي رسد که برايش بسيار ارزشمند است. مگر زندگي چيزي جز اين است؟ مگر ما در جريان زندگي هايمان همين مراحل را پشت سر نمي گذاريم؟ زندگي واژه ي شيريني است حتي اگر در جنگ جريان داشته باشد. نويسنده در جنگ بيش از هر چيزي دنبال زندگي است. حتي وقتي از مرگ مي گويد نيز در جستجوي بارقه هاي زندگي است. براي او مرگ مانند بستني شيرين است. به همين دليل جنازه ي زن دستفروش را تا پايان داستان در سرد خانه ي کارخانه ي بستني مهر نگه مي دارد. اگر چه با ديدن بستني جنازه ي زن دستفروش با آن وضع فجيع به ذهنش متبادر مي شود اما براي او جنازه ي زن دستفروش و مرگ به فجيع ترين شکلش نيز يعني بستني. آن هم بستني کارخانه ي مهر زيرا مرگ چيزي جز زندگي نيست و زندگي شيرين است درست مثل بستني که با يک گاز زدن يا ليسيدن تمام تلخي ها را از بين مي برد.

تقديري که احمد زاده در داستان خود رقم مي زند جالب است. جالب از آن جهت که براي نويسنده تقدير، بازيچه اي بيش نيست. به همين دليل با آن طنز گونه برخورد مي کند. اين طنز بيش و پيش از آن که از سر خنده باشد از سرناچاري است؛ چون او خوب مي داند با تقدير نمي توان آويختن. اما مي توان آن را دست انداخت و خود را به کوچه ي علي چپ زد. مي توان تقدير را در مشت مچاله کرد و به آن طعنه زد که جور ديگري هم مي توانستي بود. «اگه الان يکي از ترکش هاي سقف به قلب يهودا برخورد کرده بود، حتماً بقيه ي حواريون داد مي زدند: يهودا ترکش خورد. يهودا شهيد شد. و تا آخر قيامت همه يهودا را به جاي خائن، شهيد مي ناميدند. آه اين يهوداي عزيز که در تابلوي شام آخر، خود را حائل بين ترکش ها و مسيح کرد و به جاي آن مصلوب بزرگ، شربت شهادت نوشيد. عجب مزخرفاتي. بس کن، پسر!» (صفحه 121 کتاب)
اما اين تقدير را چه کسي رقم مي زند؟ اين هم از آن گونه سوالات فلسفي است که براي بشر معظل شده است. براي نويسنده اما اين سوال چه جايگاهي مي تواند داشته باشد؟ مگر رمان او جاي طرح چنين سوالاتي است؟ يکي از هنرنمايي هايي هاي احمد زاده همين جاست. او اين سوال را به گونه اي هنري از زبان مهندس آن هم در بحراني ترين لحظه باز گو مي کند: «اولين کسي که بناي پلتيک و سياست بازي رو تو اين دنيا گذاشت، کي بود؟» (صفحه 264 کتاب)
فکر کردن به پاسخ اين سوال آن هم در آن شرايط واقعاً ديوانه کننده است. شايد به همين دليل است که کسي جز خود مهندس نمي تواند به آن جواب دهد. «وقتي خدا آدم رو خلق کرد، فرشته هاي لوس و عزيز کرده مي رن پهلوي خدا که اين چي يه خلقت کردي؟ خدا چي مي گه؟ مي گه شماها به چيزي که دانايي نداريد، دخالت نکنيد. بعد، حضرت آدم رو صدا مي زنه و مخفيانه و در گوشي اسم اعظم رو بهش ياد مي ده. بعد بار عام مي ده: خب فرشته هاي خورده و خوابيده ببينم، شماها اسم اعظم رو بلديد؟ اگر بلديد بگيد بشنوم؟ اين از همه جا بي خبرا، مي گن: نه. اسم اعظم چي يه ديگه؟ بعد خدا رویش رو مي کنه به حضرت آدم و مي گه: خب، خلقت تازه ي من. عزيز دردانه ي من اسم اعظم رو بگو. حضرت آدم هم اسم اعظم رو مي گه و تمام فرشته ها، به صورت آويزون و روسياه، از عرش خارج ميشن. خب اگه خدا اين سياست بازي رو به کار نمي بست و مخفيانه اسم اعظم رو ياد جد شما ها نمي داد، کاروبار آدم اين طور مي گرفت؟ نه که نمي گرفت.» (صفحه 267 کتاب)
رمان شطرنج با ماشين قيامت را به اذعان تمام کارشناسان مي توان يکي از مطرح ترين رمان هايي دانست که تا کنون نوشته شده است. ارزش هاي درون متني اين اثر فارغ از تمام موضوعات فرامتني به خوبي اين مدعا را اثبات مي کند. جايگاهي که اين رمان در ميان رمان هاي هم نوع خود کسب کرده جايگاهي بلند و ارزنده است. احمد زاده توانسته است تلفيقي از حماسه آن هم از نوع تغزلش را با بياني گرم و رسا ارائه کند. تلفيقي که با صحنه آرايي هاي شگرف و شخصيت پردازي هاي اعجاب انگيز تا عمق روح و جان مخاطب نفوذ مي کند.
پسانوشت: جملاتی را که با رنگ قرمز مشخص کرده ام، از متن اصلی رمان برداشته ام.
بادبادکباز را سه ماه پیش برای اولین بار خواندم و لحظاتی پیش، خواندن دوباره اش را به پایان رساندم. بادبادک باز نثری بسیار ساده دارد، نه فلشبکهای پیچیده دارد و نه با تعدد شخصیتهایش شما را چنان گیج میکند که تا چند فصل بکوشید نام شخصیتها و رابطهشان را با هم به خاطر بسپارید. رمان با یک فلشبک ساده میشود، فلشبکی که منجر به این میشود که یک مرد افغانی ساکن آمریکا، شما را به دوران کودکی خود در افغانستان ببرد. و از همینجا است که جادوی حسینی با کلمات شروع میشود و اجزای داستان را یک به یک روی هم میگذارد.
بادبادکباز داستان زندگی امیر، یک پسر بچهی افغانی است؛ از متولد شدنش در افغانستان تا سی و چند سالگیاش در آمریکا. کودکی امیر در حکومتی سلطنتی در افغانستان میگذرد و نوجوانی او همزمان است با حملهی روسها و متعاقبش، روی کار آمدن طالبان. در بلبشوی ابتدای جنگ، امیر با پدرش به آمریکا مهاجرت میکند. در آمریکا ازدواج میکند و پدرش آنجا میمیرد. داستان از جایی شروع میشود که امیر بنا به خواست دوستی قدیمی، دوباره به افغانستان بر میگردد. این بازگشت با یادآوری موجی از خاطرات تلخ گذشته همراه است؛ که به مذاق امیر شیرین نمیآید. ولی وقتی او افغانستان زیر سلطهی طالبان را از نزدیک میبیند، فاجعه تازه آغاز میشود. امیر با سختی بسیار، پسر خدمتکار و دوست دوران کودکیاش را از دست طالبان نجات میدهد و با خود به آمریکا میبرد و به فرزند خواندگی میپذیرد. پسرک که بخاطر صدمات زیاد روحی و جسمی، افسرده شده، گوشهگیر است و با کسی حرف نمیزند. بالاخره در یک جشن خانوادگی، زمانی که امیر به یاد کودکی خود و پدر پسرک، بادبادک هوا میکند، پسرک اولین قدمها را برای نزدیک شدن به خانوادهی جدیدش بر میدارد.

بادبادکباز، به عنوان یکی از بهترین رمانهای موجود دربارهی تاریخ معاصر افغانستان معرفی شده است. وقتی رمان را میخوانید حس میکنید ممکن بود همیشه حسرت نخواندن این نوشتهی زیبا بر دلتان بماند. ولی چند روزی که از خواندن آن بگذرد، متوجه میشوید که قسمت عمدهی این پسند، به این دلیل بوده که رمان به شما اطلاعاتی داده که شاید هیچ وقت در عمرتان نمیتوانستید به دست بیاورید؛ مگر به قیمت یک سفر چند ماهه به افغانستان. اطلاعاتی از زندگی روزمرهی مردم افغان، که در حد «جمعه» در «روبان قرمز» حاتمیکیا از ایشان میدانستیم؛ و نیز دربارهی طالبان. سیر داستان به طرز عجیبی پر از رنج است، به نحوی که خواندن آن به افراد پیر و بیماران قلبی توصیه نمیشود. طیف این رنج از نسلکشی وحشتناک در یک دهکدهی شیعهنشین، فقط به جرم مذهب شروع میشود، با تبدیل شدن افغانستان پر از شور زندگی به کشوری مرده و خموده زیر چنگال طالبان ادامه مییابد و با دستفروشی و دورهگردی یک استاد سابق دانشگاه کابل، در آمریکا خاتمه مییابد.
وقتی داستان را ورق میزنی با خودت فکر میکنی واقعاً چرا این مردم در برابر اینهمه بدبختی چیزی نمیگویند؟ این رفتار چیزی ورای تحمل و صبر و شکیبایی است. این سکوت دائمی نه فقط در جنگ که در صلح و در برابر ظلم هم دیده میشود. اینکه مردی بداند عقیم است و پسرش، حاصل رابطهی نامشروع همسرش با آقای خانه، و در عین حال، باز هم مثل همدمی با وفا برای آقای خانه چای بیاورد و لباسهایش را بشوید؛ محل تعجب و تفکر عمیقیست. و به یاد احمدشاه مسعود میافتی و اینکه آیا واقعا او افغانی بود؟ و نمیفهمی چرا خالد حسینی چنین تصویر پست و زبونی از مردمش به خورد دنیا داده است؟

نمایی از فیلم بادبادک باز که بر اساس همین رمان ساخته شده است.
ولی شاید تصویری که حسینی از طالبان رسم میکند، نقشی واقعیتر باشد. او طالبان را نه مجریان اسلام واقعی ــ آنگونه که برای مردم دنیا تعریف کردهاند ــ که آنها را به صورت واقعیشان، یعنی زیاده خواهانی شهوتپرست معرفی میکند که از دین فقط ریش بلند را فهمیدهاند و بس. صحنهی سنگسار کردن زن و مردی که میگویند زناکارند، وسط دو نیمهی فوتبال! و مردمی که سکوت میکنند و فقط گاهی آهی میکشند، به دست مردی که چند صفحه بعدتر، میفهمیم از کودکی افکاری فاشیستی-به نوعی مرید هیتلر- و شخصیتی منحرف داشته و حالا هم با پسر بچهها سر و سری دارد، واقعاً تکاندهنده است.
اگرچه بادبادکباز میخواهد زندگی مردم افغان را در زمانی که افغانستان درگیر جنگ است و زیر چکمههای نظامیان آمریکایی، نشان دهد؛ اما در فصل مهاجرت به سبب حملهی قوای روس، آمریکا تنها کشوری ست که از آن به عنوان مامن افغانهای جنگزده، نام برده میشود. در واقع با وجودی که زندگی در آمریکا برای افغانهایی که در کشور خود هرکدام جایگاه خود را داشتهاند، بسیار سخت است؛ ولی آنها این را میپذیرند. زیرا زندگی جدید، هرچه که باشد، بهتر است از خطر کشتهشدن به دست روسها و یا شکنجهی مداوم توسط طالبان.
به محض پایان آخرین امتحان دانشگاه، اولین کتابی که در لیست مطالعات تابستانیم قرار داشت و مدتها به خودم وعده می دادم که خوندن اون رو شروع خواهم کرد، رمان آیات شیطانی نوشته سلمان رشدی بود. نیم ساعت پیش آخرین صفحه اش رو هم ورق زدم و مطالعه اش رو به پایان رسوندم. از سلمان رشدی قبلا دو رمان دیگه خونده بودم. یکی Midnights Children که علیه فرهنگ هند و عادات و سنت های اجتماعی و مذهبی اون بود و اون یکی رمان Shame که به بررسی اوضاع زندگی در پاکستان می پرداخت و فرهنگ و حاکمیت اون کشور رو مورد انتقاد شدید قرار میداد. اما هیچگاه موفق به خوندن رمان آیات شیطانی نشده بودم که یکی از دلایلش نایاب بودن این کتاب بود.
به لطف یکی از دوستان، لینک دانلود کتاب رو در اینترنت پیدا و شروع به مطالعه اش کردم. داستان آیات شیطانی از جایی شروع میشه که یکی از هواپیماهای مسافربری خطوط هوایی هند به نام بوستان (نام یکی از باغهای بهشت!) در مسیر لندن توسط چهار نفر آدمربا ربوده میشه. در ادامه چون کسی به خواسته هاشون توجه نمی کنه، هواپیما رو منفجر می کنن. در بین کشته شدگان دو مرد تولد دوباره پیدا می کنن: اسماعیل نجم الدین و صلاح الدین چمچا والا. در ادامه، داستان حول این دو شخصیت و تحولات فکری و روحی آنها چرخش می کنه.
تا حالا پيش اومده از مشهد يا كرمان يك شيشه ادويه هفت رنگ بخرين؟ روز اول قبل از بسته بندي بار سفر، اين شيشه و محتوياتش زيباست اما وقتي به شهر خودتون مي رسين، خبري از اون رنگ ها و لايه هاي منظم نيست و همه چيز با هم قاطي شده! كتاب آيات شيطاني هم همين طوره. وهم و خيالات يه ديوانه كه روي كاغذ چيده شده و مقصودي جز تخريب چهره هاي مشهور دنياي اسلام به ويژه پيامبر اكرم(ص) نداره. اين رمان، قصه درست و درماني هم نداره. نويسنده در اين ٥٠٠ - ٦٠٠ صفحه، شخصيت خودش رو روي دايره مي ريزه؛ گاهي انگليسي انگليسي است و گاهي به شدت از جادو و جنبل و آيين ماقبل تاريخ هندوها كمك مي گيره.

مشكل سلمان رشدي به طور كلي با دين و خداست. اگه دقت کرده باشین در داستان هاش، انسان ها وقتي پيروز ميشن كه از خدا رو مي گردونند! اعتقاد به خداوند ريشه هر دين و مذهبيه، اما رشدي اين عنصر رو از زندگي خود و داستان هاش حذف مي كنه و نسخه اي كه براي بيماري الحاد و بي ديني تجويز مي كنه؛ جادو هست! جالبه كساني كه از انديشه او دفاع مي كنن، اغلب مدعيان دنياي صنعتي، واقع گرايي و تجربه گرايي هستن و هيچ نسبتي با ماوراءالطبيعه و جادو ندارن!
اون بخش از كتاب آيات شيطاني كه سرزمين جاهليا را توصيف مي كنه كاملا با هدف توهين و تمسخر مقدسات اسلام نوشته شده و در اون چيزهايي به جبرييل، پيامبر، صحابه و همسرانش نسبت داده شده كه حتي بازگويي آن شرم آوره! بخش امروزي اين كتاب پس از دوران جاهليت، مربوط به انقلاب اسلامي ايران، تحقير نهضت مردمي و توهين به شخصيت امام خميني(ره) هست. رشدي در اين قسمت به قدري رو بازي مي كنه كه هر بچه اي مي فهمه از انگليسي ها پول گرفته و براي اون ها قلم مي زنه. سلمان رشدي سعي مي كنه انقلاب اسلامي را يك حركت ضددموكراسي، ضدآزادي و ضدعلم معرفي بكنه و از امام يه تصوير جاه طلب و شيفته قدرت ترسيم بكنه.
رشدي در دو بخش وهن اسلام و انقلاب اسلامي مثلثي درست كرده كه نام اضلاع و شخصيت هاي داستاني آن يكي هست. خالد، بلال، عايشه و جبرئيل در هر دو بخش حضور دارن. مقصد اصلي، تحقير قرآن و احكام اسلام، توهين به شخصيت پيامبر و امام و نفي انقلاب اسلامي است؛ اما براي اين كه بتونه به راحتي از دست مسلمانان و قوانين آزادي اديان و احترام به حقوق بشر فرار كنه، اين خميرمايه شيطاني را در قالب رمان مي ريزه. توهين به پيامبراني مثل ابراهيم(ع)، اسماعيل(ع)، مسيح(ع) و حضرت محمد(ص) و ايجاد سؤال در قيام مردمي هند، پاكستان و از همه مهمتر ايران شبيه يه توطئه از پيش برنامه ريزي شده هست، اون هم درست زماني كه شيعيان حكومت يك كشور استراتژيك خاورميانه اي مثل ایران رو به دست گرفته اند.
امیرخانی را زمانی شناختم که در سالن شریعتی دانشگاه منتظر دوستی بودم. کسی داشت در تالار سخنرانی می کرد. جوانی سی و هفت هشت ساله می نمود. برای گذران وقت رفتم و نشستم تا در مدتی که دوستم می آید به حرفهایش گوش دهم. او کسی نبود جز رضا امیرخانی. و من از آن روز با این نویسنده جوان آشنا شدم و علاقمند به خواندن کتابهایش.

نمایشگاه کتاب امسال برای طرفداران امیرخانی فرصت خوبی بود تا کتاب جدیدش را مطالعه کنند. نفحات نفت عنوان کتاب جدید امیرخانی است که به تازگی خواندن آن را تمام کرده ام و به زودی نقد مفصلی در مورد آن خواهم نوشت. اما چند نکته در مورد نفحات نفت که در این زمان اندک به ذهنم می رسد...
۱- نفحات نفت هم مثل باقي آثار اميرخاني، روان و داراي انسجام ساختاري بود. اصلاً همين طرز نوشتن است كه كلي مخاطب دارد. به قول خودش اخويني بود، نه مقاله و نههيچ چيز ديگري! يك اخويني كه قرار بوده است جلد صفرم هر فعاليت بومي شود. اينكه چرا قرار بوده است را ميگويم.
اميرخاني در نفحات نفت از داستان وابستگي همه امور و شئون به نفت ميگويد. و البته قبل از آن حكايتي هم از قانون و خاصه قانون كار دارد. از نگاه او قانون كار بيش و پيش از آنكه بهنفع كار و كارگر باشد، به ضرر او و چرخ توليد مملكت است؛ نكته اصلي اما، سيطره نفت و اقتصاد نفتي است بر كل اقتصاد كشور. و به اين واسطه نوع رياست و اداره امور به دست مسئولان سهلتي. اميرخاني اشاره ميكند كه پول بادآورده نفت چنان اقتصاد اين كشور را فلج كرده كه حتي عرصه نويسندگي و كتاب و بازار نشر هم در امان نماندهاند. حتي ورزش و باشگاههاي ورزشي هم پويايياش را بهخاطر نبود مديريت ورزشي، و البته پول بينهايت نفت در دست مديران نفتي سهلتي، از دست داده.
حزبهاي سياسي هم بهخاطر شير باز نفت به روي كلهگندههاي سياسي و به تبع آن اقتصادي، مصنوعي و بياصالت اند. در اين بين همه تقصيرها بر گردن پول بادآورده نفت است و وسيله آن هم مديراني كه فقط به فكر منافع و مزاياي خود هستند. مديراني كه توسعه عرضي منافع خود را در چند شغله بودن دولتي و متعدد بودن شيرهاي نفت دم دستشان را خيلي خوب بلدند. از اشتباه بودن معيارهاي ارزيابي و آدمهاي ارزياب! در واقع، بهطور كلي اين كتاب دانسته و تجربيات نويسنده است از چيزهايي كه ثابت ميكند نفت مفت، چطور ميتواند سبك زندگي و كار يك ملت را تعيين كند. قبول كه مسئولان ما در حق مردم جفا كردهاند. كه هرجا، جاي پيشرفت و توليد بوده، بهنفع خود جلوي آن را گرفتهاند.
۲- اميرخاني البته كنايهاي هم به آدمهاي ايراني زده است. اينكه چرا تاريخ شعر كه تاريخ فردگرايي است، در ايران بسي طولاني است و اين را هم گفته كه شهروند ايراني، ايراني است و دخلي به شهروند چيني و هندي و... ندارد؛ پس مدل توسعه خودش را ميطلبد. اما براي اين همه دلنوشت كه در آن آدمها به مثابه يك كل در نظر گرفته شدهاند كه مسئول سهلتي و وابستگياش به اقتصاد نفتي ويژگي و بازيگران اصلي آنند، دليلي بايد كه مشخص كند چرا نفت در كشور ما به نابود كردن اقتصاد مولد ميانجامد، نفت در كشور ما ميشود بخشي از حقوق ماهيانه مردم و در جاهاي ديگر يك سرمايه ميشود براي كشور پرنفت.
اصلا قبول كه مسئولان ما در حق مردم جفا كردهاند. كه هرجا، جاي پيشرفت و توليد بوده، به نفع خود جلوي آن را گرفتهاند، اما چرايش چه؟ حتي چراي اينكه غيرمسئولها چرا نشستهاند و ماه به ماه دست دراز ميكنند و با طلبكاري پول نفت آب آورده را به عوض چپاول كلانشان دريافت ميكنند. اين يك نكته مغفول است كه چرا از كارمند ساده ما و كارگر ساده ما و دانشجو و بقال و مهندس و... صدايي در نميآيد. اميرخاني اين را نميگويد كه آبدارچي شركتي كه بهجاي مدير، اول از همه از او سؤال ميشود، اگر مدير شود، بازهم همين كار را ميكند: از همه ميپرسد و به كسي جواب پس نميدهد. و جوان دكتر و مهندس و ليسانسدار و فوقليسانسدار و... حتي اگر بتوانند هم دل به ريسك و سختي كار خصوصي نميسپارند و آخر آمالش پشت ميزنشيني اداره دولتي است؟

۳- «نفحات نفت» داستان آدمها را نميگويد. نميگويد كه خيلي از ماها اگر جاي هركدام از مسئولان سهلتي باشيم، فارغ از ساز و كارهايي كه در آن كار را ياد گرفتهايم، ناخودآگاه اولين راهي كه پيش ميگيريم همان است كه الان ميبينيم. من از ساختار نميگويم و از قانون و اين قسم چهارچوبها. از آدمهايي حرف ميزنم كه اتفاقا آنها بايد جلد صفرم همين نفت دولتي و مسئولان سهلتي باشند. از آنهايي كه ساختارها را ساختهاند. از آنهايي كه بهواسطه رفتار و فكرشان اين سبك كار و مديريت نفتي مذكور نفحات نفت را شكل دادهاند.
از فرهنگ يا چيزي شبيه اينكه آدمها در آن شكل ميگيرند؛ مرام و منششان ساخته ميشود. و اين منش است كه آنها را ميسازد، براي دهان باز كردن به روي شير باز نفت مردمي، و ميسازدشان براي راضي شدن به نشستن و جيره نفت را خوردن در آخر ماه. اگر نگاه كنيم به نظريات فرهنگ رجايي در «مشكله هويت ايرانيان»، بايد به عنصر سلطه در شكل دادن به شخصيتهاي سلطهپذير و سطلهگر ايراني قانع شويم و اگر به نظريات ابراهيم فياض در «الگويي براي ابر قدرتي ايران» نظر داشته باشيم، به عرفان و تصوف ايراني، توجه كردهايم. نفت در كنار عرفان ايراني، از نگاه دكتر فياض، عوامل اصلي هستند. اگر نفت را يك عامل بيروني بدانيم، قطعا آنچه عامل دروني و شكل دهنده نوع مواجهه (بخوانيد استفاده و سوءاستفاده) از عامل بيروني است، همان عنصر دروني و در طول زمان، فرهنگي است كه نوع شهروند ايراني را مشخص ميكند و همانا عرفان است.
۴- نفحات نفت اگر جلد صفر است، بايد منفي يك « نشت نشا » هم به تقرير درآيد كه در آن سئوال اصلي اين باشد كه چرا اين «مردم هر بلايي سرشون بياد، صداشون در نمياد؟» يك عاملي قبل از تعيينكنندگي نفت. عنصري است در وجود آدمها... كه آنها را براي قانونسازي و قانونگرايي يا فرار از قانون، براي رندي يا صداقت، براي خودخواهي يا ديگرخواهي آماده ميكند. و بهواسطه تعريفي از ايراني، مدلي را تعيين مي كند كه نه از لبنان است و نه از اروپا و آمريكا، و توسعه ايراني را موجب ميشود.
۵- جالب است كه اميرخاني در «نفحات نفت»، دانشگاه آزاد (و حتي حوزه هنري) را يك نهاد ميداند. چند سالي ميشود كه در دانشگاه داريم ميخوانيم كه سازمان شكل بيروني نهاد است و نهاد چيزي است كه جامعه قائم به وجود آن است. ميدانيم آموزش و تعليم، نهاد است و دانشگاه و مدرسه و وزارت و... ميشود سازمان. حالا بايد ديد كه اين نيز يكي از انقلابيگريهاي اميرخاني در رسمالخط اوست يا اينكه مهندسي ست كه اتفاقا تخصصاش ادبيات داستاني است، تعريف جديدي هم از مفاهيم علوم اجتماعي ارائه ميكند!
بالاخره کتاب بنده هم از چاپ دراومد و منتشر شد. خیلی سعی کردم که به نمایشگاه کتاب امسال برسونمش اما خب اداره ارشاد اصفهان، در روند صدور مجوز بسیار کند عمل کرد. مسائل فنی و رنگی چاپ شدن کتاب هم از جمله مشکلاتی بودن که همگی دست به دست هم دادن، تا کتاب به نمایشگاه بین المللی تهران نرسه.

خدا رو شکر. سرانجام زحمات این چند ساله ام نتیجه داد و بزرگترین دانشنامه فرق و مذاهب اسلامی منتشر شد. در این کتاب عقاید بیش از 300 فرقه اسلامی از بدو اسلام تاکنون مورد پژوهش قرار گرفته است. امید است که برای علاقمندان، مفید واقع شود.

پسانوشت: پیشاپیش اعلام می دارم شیرینی همه محفوظ است! لطفا در این مورد تذکر ندهید
اگه فکر کردین که من بعد از اینکه امتحان 3 واحدی تغذیه اساسی رو افتضاح دادم، خوندن رمان و داستان رو کنار گذاشتم کاملا در اشتباهین
من کلا در زندگی هیچ وقت درس عبرت نمی گیرم
الان خوندن یه رمان دیگه رو آغاز کردم که اسمش « دنیای سوفی » هست.
فوق العاده جالب هست. برای منی که شیفته فلسفه هستم و اکثر کتابهای فلسفی رو مطالعه کردم، این کتاب یه چیز دیگه اس
اگه دوست دارین که با افکار و اندیشه های فیلسوفان از تالس گرفته تا فلاسفه قرن حاضر به زبان ساده آشنا بشین، مطالعه این کتاب رو از دست ندین.
![]()
کتاب با روایت سوم شخص به ماجراهای « سوفی آموندسن »، دختر چهارده سالهٔ نروژی میپردازه که با مادرش زندگی میکنه. در ابتدای داستان، سوفی نامههایی از یک فرستندهٔ ناشناس دریافت میکنه که در آنها سؤالهایی مانند « تو کیستی؟ » و « جهان چگونه به وجود آمد؟ » نوشته شدهاند. مدتی بعد او بستههای بزرگتری دریافت میکنه که آغازگر یک دورهٔ آموزش فلسفه برای او هستند. سوفی به زودی پی میبره که تمام بستهها توسط « آلبرتو ناکس » براش ارسال میشن.
آلبرتو سوفی رو قدم به قدم با تمدن یونان باستان، ظهور مسیحیت و تأثیر اون روی فلسفهٔ یونانی، قرون وسطی و نیز دوران رنسانس، باروک و رمانتیسیسم آشنا میکنه. در کنار این، ماجراهایی که بین سوفی و مادرش و دوستش به اسم یووانا رخ میده، به داستان لحنی شبیه داستانهای نوجوانانه میده که خواننده رو به دنبال کردن ماجرا ترغیب میکنه.
این کتاب تابحال به 54 زبان ترجمه شده و تاکنون میلیونها نسخه از اون در سراسر جهان به فروش رفته
دنیای سوفی دو بار توسط کورش صفوی و حسن کامشاد (۱۳۷۴) به فارسی ترجمه شده.
اگه تا امشب شک داشتم که سالم هستم یا دیوانه، دیگه مطمئن شدم که یه دیوانه تمام عیار هستم
فردا امتحان تغذیه اساسی داریم. 3 واحد! هیچی نخوندم
هیچی... به جاش نشستم و دارم رمان میخونم
حالا به این کار من چی میگن؟! یه آدم سالم همچین کاری می کنه؟ همه بچه های کلاس حتما الان جزوه رو قورت دادن و هضمش هم کردن
اما من بدبخت... آب که از سر گذشت چه یه وجب، چه صد وجب ![]()

اما خودمونیم رمان خیلی جالبی بود. اسمش: شطرنج با ماشین قیامت. سه روزه تمومش کردم. پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش. دیالوگ نویسی هاش محشره
واسه اینکه داستانش لو نره، فعلا هیچی در مورد موضوعش نمیگم
بعدا یه نقد مفصل در موردش می نویسم...
روز 8/8/88 درست مصادف با میلاد امام عشق. روزی فراموش نشدنی برای من! بزرگترین اتفاق زندگیم تا به حال، در این روز اتفاق افتاد. نگارش اولین کتاب من در این روز به پایان رسید. نگارش کتاب 600 صفحه ای که خیلی وقت صرفش کردم. اسمش هست: « دانشنامه فرق اسلامی »
شب و روز دنبال تحقیق و مطالعه بودم. بالاخره به پایان رسید. صفحه آرایی کتاب به پایان رسیده و در حال آماده سازی اثر واسه گرفتن مجوز از وزارت ارشاد هستم. این اثر، بزرگترین و جامعترین دانشنامه فرق و مذاهب اسلامی به زبان فارسی است. واسه اینکه بیشتر باهاش آشنا بشین برخی ویژگی های کتابم رو معرفی می کنم:
چیزی که بیشتر از همه خوشحالم میکنه اینه که به علت سطح بالای علمی کتاب، پس از انتشار، این اثر در رده کتابهای مرجع قرار میگیره و این بزرگترین افتخار من در طول زندگیم هست که تونستم کتابی رو به رشته تحریر دربیارم که جزء کتابهای مرجع زبان فارسی طبقه بندی میشه.
و بیشتر از این خوشحالم که وقتی از این دنیا میرم، حداقل دلم خوشه کتابی نوشتم که تا سالها مورد استفاده مردم قرار میگیره.
این اثر رو با همه ناچیزی اش تقدیم می کنم به پیشگاه امام عشق، امام مهدی (عج)...