دو سه هفته ایست که شبها پس از پایان کارهایم به مطالعه تاریخ انبیاء و تطبیق آن با آیات قرآن می پردازم و افسوس می خورم که چرا پیش از این و با چنین دقتی رویدادهای تاریخ دین و تمدن را نخوانده بودم. گویا آن روزها و فریاد انبیاء نیز در روزگار ما شنیده می شود و آن اتفاقات نیز در حال تکرار شدن است. چند شبی هست که با توجه بیشتری به مطالعه تاریخ قوم حضرت نوح می پردازم. وقتي در سخنان نوح با مردمش دقيق مي شوم، اولين نكته‎اي كه جلب نظر مي كند، اين است كه تلقي نوح از دعوتش يك تلقي كاملا «معرفتي» بوده است. نوح از يك طرف مي گفت: «ما اسئلكم عليه اجرا» يعني من هيچ اجر و مزدي از شما طلب نمي كنم، اما از طرفي ديگر مي گفت: «اطيعون» يعني به‎طور مطلق از من اطاعت كنيد. از نگاه قوم، نوح اتفاقاً چيز كمي درخواست نمي كرد. آن‎‎ها مي توانستند بگويند اين‎چه سخن مسخره اي است كه تو مي گويي من از شما اجر و مزدي طلب نمي كنم؟ تو از گرد راه رسيد‎ه‎اي و مي خواهي بر همه چيز ما حكمراني كني، آن‎گاه مي گويي من اجري طلب نمي كنم؟ چه منفعتي بالاتر از اين‎كه همه از تو اطاعت كنند؟

تنها پاسخي كه نوح مي توانست بدهد، اين بود كه من واقعاً فرستاده رب العالمين هستم و مي توانم اين موضوع را ثابت كنم. اگر شما پرواي خدا را داشته باشيد، يعني اگر بودن يا نبودن خدا در تصميمات زندگي شما نقشي داشته باشد، لاجرم از من اطاعت خواهيد كرد. اين دقيقاً حرفي بود كه نوح مي زد (اني لكم رسول امين؛ فاتقوا الله و اطيعون) و دقيقاً چيزي بود كه آن‎‎ها حتي از انديشيدن به آن ابا مي كردند. چراكه در «متد تجربي» خود، راهي براي بررسي صحت و سقم ادعا‎هاي نوح سراغ نداشتند. ادامه گفت‎وگوي نوح و قومش، اين نكته را بيشتر آشكار مي كند. نخستين چيزي‎كه قوم نوح در پاسخ دعوت او گفتند، اين بود كه: «انؤمن لك و اتبعك الارذلون» آيا به تو ايمان بياوريم در حالي‎كه پيروانت مشتي اراذل هستند؟

مي بينيد؟ آن‎‎ها وقتي در برابر دعوت نوح قرار گرفتند، به او نگفتند كه تو دروغ مي گويي و خدايي وجود ندارد؛ نگفتند تو پيغمبر خدا نيستي؛ حتي از نوح براي اثبات ادعايش دليل و بينه طلب نكردند؛ نگفتند برهانت كجاست. اساساً با چنين نگاهي به مسئله بيگانه بودند. اين‎گونه حرف ‎ها مال كساني است كه براي داشتن يك «جهان بيني صحيح فلسفي»، و براي «فلسفه درست زندگي» شأن و ارزش خاصي قائلند. اما قوم نوح چنين ديدگاهي نداشتند. آن‎‎ها به شكلي افراطي «عمل گرا» (پراگماتيست) بودند. يعني دغدغه اصلي آن‎‎ها «منفعت های ملموس مادي» بود، نه «فهميدن حق و باطل» و «كشف واقعيت ها». بنابراين وقتي با دعوت نوح مواجه شدند، به اين موضوع فكر نكردند كه آيا نوح راست مي گويد يا نه. تنها مسئله آن‎‎ها اين بود كه پيروان تو مشتي افراد پست و حقيرند. براي من بسيار جالب است كه در ميان آن‎ها، هيچ‎كس از خودش نپرسيد كه فرضا پيروان امروز نوح آدم ‎هاي فقيري باشند، آيا اين دليل كافي‎ست براي اين‎كه بگوييم او پيغمبر خدا نيست؟

نكته ديگري كه از اين آيات مي توان فهميد، اين است كه قوم نوح داراي نگاهي طبقاتي به جامعه بودند و مبناي نگاه آن‎‎ها نيز اقتصاد و ثروت بود. منظور از «اراذل» در اين آيات، افراد فقير و كم درآمدند؛ كساني كه شغل و پيشه آن‎ها، داراي منزلت اجتماعي بالايي نيست. به همين دليل هم مي بينيم كه نوح در پاسخ اين‎كه پيروانش را «اراذل» مي خوانند، مي گويد: «و ما علمي بما كانوا يعملون» يعني من چه كار به شغل و پيشه آن‎‎ها دارم؟ بنابراين، براي قوم نوح، ثروت و طبقه اجتماعي افراد، موضوعيت خاصي داشته است. تا جايي‎كه حتي به اعتقادات ديني هم از همين دريچه نگاه مي كردند. براي آن‎ها، «حق و باطل» و «درست و نادرست»، تنها از جهت منزلت اقتصادي و اجتماعي، موضوعيت داشته است. اگر به نوح ايمان نمي آوردند، به اين دليل نبود كه از نظر عقل و منطق سخن او غلط است، بلكه تنها به اين دليل بود كه اعتقادات او اعتقادات پابرهنه‎هاست!

اگر كمي دقت كنيد، همين امروز، افراد زيادي را خواهيد يافت كه درست مثل قوم نوح فكر مي كنند. شايد شما هم با برخي از شيفتگان فرهنگ غربي مواجه شده باشيد كه مي گويند مسلمانان با اين همه نفت و ثروتي كه در دست دارند، مشتي فقير بي سروپا هستند، اما تمدن غربي به چنان قدرت و ثروتي رسيده كه از قعر دريا تا اوج آسمان را درمي نوردد. با گفتن اين حرف ‎ها مي خواهند بگويند كه شيوه زندگي غربي، درست به دليل اين‎كه امروزه صاحب قدرت و ثروت شده اند، شيوه درستي است. من فعلاً نمي خواهم درباره علل پيشرفت غربي ‎ها در برخي زمينه‎ها، و متقابلاً علت عقب ماندگي مسلمانان، بحث كنم. اما مي خواهم بپرسم: آيا استدلال اين افراد، استدلال درستي است؟ يعني آيا رسيدن به ثروت و قدرت ـ و حتي نظم اجتماعي ـ دليل كافي بر درست بودن نگاه غربي ‎ها به زندگي، و درست بودن شيوه زندگي آن‎هاست؟ اگر اين استدلال درست باشد، بايد بگوييم استدلال قوم نوح نيز استدلال درستي بوده است. زيرا آن‎‎ها هم مي گفتند كه ما به قدرت و ثروت رسيده ايم، پس شيوه زندگي ما درست است و حال آن‎كه پيروان نوح، مشتي فقير بي سروپا هستند؛ پس به همين دليل ـ و صرفاً به همين دليل ـ شيوه زندگي آن‎‎ها نادرست است.

نقطه ضعف اصلي صاحبان اين طرز فكر در آن است كه درستي و غلطي يك انديشه را به مدد «برهان و استدلال»، معلوم نمي كنند. يعني اصولاً توجه زيادي به اين‎گونه امور ندارند. چشم‎شان صرفاً به «منفعت ‎هاي ملموس» دوخته شده و پيرو كسي هستند كه بتواند اين منفعت ‎ها را راحت تر و با «هزينه كمتري» فراهم آورد. در نقطه مقابل نيز كساني هستند كه مي كوشند با گفتن اين‎كه اسلام مي تواند باعث پيشرفت و رشد اقتصادي ما شود، زمينه جذب عده‎اي از افراد را به دين و ديانت فراهم آورند. اگر چه باور شخصي من اين است كه اسلام حقيقي، بيش از هر مكتب ديگري، باعث پيشرفت ـ و دقيق تر بگويم، سعادت دنيا و آخرت ـ انسان ‎ها خواهد شد، اما فكر مي كنم طرح چنين استدلالاتي براي جذب كردن افراد به اسلام، نه‎تنها غلط كه خطرناك است. استدلال اصلي ما براي جذب افراد به دين و ديانت، اين است كه اسلام «حق» است. يعني واقعاً خدايي هست و آن خدا نيز پيامبر خاتم را براي ما فرستاده است. بعد از فراهم آمدن اين اعتقاد، مي توان درباره آثار مثبت دين در زندگي ـ اعم از آثار اقتصادي و غيره ـ نيز حرف زد.

نوح همواره مي كوشيد به مخاطبانش بفهماند كه به‎جاي دغدغه «منفعت»، كمي هم دغدغه «حقيقت» را داشته باشند. مي خواست به آن‎‎ها بگويد فرضاً كه پيروان من مشتي پابرهنه باشند، شما از كجا مطمئنيد كه من پيغمبر خدا نيستم؟ چرا از من «بينه» نمي خواهيد تا نبوتم را ثابت كنم؟ به همين دليل، نوح در جواب قومش كه مي گفتند پيروان تو مشتي فقير و بيچاره هستند، اصلاً وارد اين بحث نشد كه پيروان من اراذل هستند يا نيستند. گفت كار و پيشه پيروان من چه ربطي به موضوع دارد؟ شما ببينيد ادعا‎هاي من واقعيت دارد يا ندارد. حساب پيروان من با پروردگار من است، اگر شعور داشته باشيد: ان حسابهم الا علي ربي لو تشعرون!