نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من...

نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من...

باران که می بارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری

الان می پرسیم اگه عاشورا بودیم، اگه در کوفه بودیم، اگه جنگ احد رو بودیم... اگه بودیم چیکار می کردیم؟ کجا بودیم؟ شاید اصلاً اگه ما بودیم، ماجرا جور دیگه ای رقم می خورد. تقصیر ما نیست. ما موجودات محدودی هستیم و داریم در طول بُعد زمان زندگی می کنیم. نمی تونیم خودمون رو در عرض این بُعد جا بدیم و ببینیم اگه هر جای دیگه اش بودیم، چی می شد. فقط می تونیم تصور کنیم که اگه اون وقت بودیم، شاید، چیکار می کردیم. وقتی جنگ جمل با پیروزی سپاه علی (ع) تموم شد، یکی از اون نزدیکی گفت دلم می خواست برادرم اینجا بود و می دید که چطور خدا تو رو در برابر دشمنانت یاری کرد و به پیروزی رسوند. علی (ع) گفت: برادرت دلش با ما بود؟ گفت بله. علی (ع) گفت «پس ما رو دیده. از این آدمها، اونایی هم که هنوز در شکم مادرانشون هستن، در سپاه ما هستن». (نهج البلاغه، خطبه 12)

علی نگفت برادرت با من بیعت کرده بود یا با کس دیگه ای. نپرسید شیعه من هست یا نه. نپرسید چقدر برای من جنگیده بود. اصلاً نگفت چرا برادرت نیست و کجاست. فقط پرسید برادرت دلش با من بود؟ هوای من رو داشت؟ من رو دوست داشت؟... جواب سؤالهای اولی، اون سؤالهای تخیلی ما در بُعد زمان، همگی با جواب به این سؤال، واقعی میشن. با خودت روراست باش... اگه دلت با علی هست، اونوقت در جمل هم بوده ای، در احد هم. روزهای سخت شعب ابی طالب و رحلت پیامبر و سالهای سکوت و نبردهای سخت رو هم. همه اینها به شرط اینه که دلت هوای علی رو داشته باشه...
دلم تنگ شده... خیلی خیلی تنگ شده... برای اون روزا... برای پاکی و سادگی اون روزا... برای دلهای صاف و قشنگ تک تک بچه های کاروان... الهم لبیک...

مدینه منوره، مسجد شجره، اسفند ۸۹، کاروان سلمان فارسی، لحظات محرم شدن...
آقاجون کسی نیست غیر از خودمون. همینه که می بینی؛ راستشو میگم. آقاجون به خدا دروغ میگیم و شاید هم عادت کردیم که داد و بیداد کنیم: آقا بیا! خودت قضاوت کن کدوم کارمون به منتظر شبیهه که فریاد می زنیم: آقا بیا! حتی بلد نیستیم ادای منتظران رو هم دربیاریم و خودت هم که می فهمی وقتی حنجره مون لبریز از فریاد «آقا بیا» میشه داریم دروغ میگیم. شاید هم عادت کردیم که داد بزنیم و اومدنت رو اینطوری بخوایم. اونقدر هم بدبختیم که یه آدم درست و حسابی پیدا نمیشه بگه مهمون رو هم اینطوری دعوت نمی کنن، با داد و فریاد! مهمون رو با ناز صداش می کنن، دست به سینه می زنن، سر کج می کنن، عشوه می خرن، تهیه و تدارک می بینن، اصلاً ادب می کنن. کجای عالم مهمون رو- اون هم این همه عزیز و نور چشم- اینقدر بی ادب به مهمونی دعوت می کنن؟!
آقا جون نیا... آقاجون دیرتر بیا. دروغ محضه فریاد آقا بیامون. هیچ آدم عاقلی مهمون دعوت نمی کنه و بعدش خونه رو ترک کنه و بره پی کار دیگه ای. یا هرکی از راه رسید رو مهمون بدونه و ازش پذیرایی کنه، بی خبر که مهمون اصلی نیومده و هنوز در راهه. آقاجون به خدا انتظارمون دروغه. منتظر حداقل می دونه که منتظر چیه. درخت که در اوج زمستان آرزوی بهار داره، می دونه که بهار چیه و از کدوم پنجره میاد و همینه که به هر آفتاب نیم جان زمستونی دلخوش نمی کنه و بهار تصورش نمی کنه! حالا حال و روز ما تماشاییه که مهمون دعوت کردیم و هر کس و ناکسی رو که از جلوی خونه قلب مون رد میشه، تو میاریمش و حلوا حلواش می کنیم و دو روز نگذشته می فهمیم که عجب کلاه گشادی سرمون رفته و باز رو از نو و روزی از نو.

آقاجون راستش رو بخوای ما با اسمت روزگار می گذرونیم وگرنه می دونیم که اگه بیای باید بساطمون رو جمع کنیم و دکان ها رو تخته و کاسبی تعطیل. می دونیم که شما و پدرانتون اومدید که آدم بسازید و در هرچه معامله با نام ظاهری خدا رو گِل بگیرین و اصلاً بیذارید از این بساط ها. همینه که از اومدنت می ترسیم زندگی مون تعطیل بشه. باور کن دروغ محضه که فریاد می زنیم آقا بیا! آقاجون هر دیوانه ای هم خنده اش می گیره از انتظار ما که تمام هفته دروغ میگیم و دل می شکنیم و هتک حرمت می کنیم و تهمت می زنیم و سر مردم کلاه میذاریم و نمازمون یه خط در میان و دو خط و سه خط در میان میشه و هزار خط قرمز رو می شکنیم و باز آخر هفته و صبح جمعه به هزار سوز و گداز دعای ندبه می خونیم و گریه می کنیم که آقا بیا! به خدا هر دیوانه ای از این نوع انتظار ما خنده اش می گیره. آقاجون اصلاً راستش رو بخوای غیبتت واسه ما نفعش بیشتره از حضورت که اگه باشی دیگه نمی تونیم هر کاری خواستیم بکنیم و هربار که خطایی ازمون سر بزنه بازم بگیم مسلمونیم! آخه اگه بیای که همه می فهمن که مسلمونی این نیست که ما کرده ایم و بوده ایم.
اونقدر از نیومدنت مطمئنیم که لحظه ای و فقط لحظه ای شک نمی کنیم که نکنه بیای که حداقل اگه ذره ای به اومدنت اطمینان داشتیم، این همه تخت گاز نمی رفتیم و به خاکی نمی زدیم. آقاجون نیا! اگه 313 راست باشه که می بینی بعد از این همه قرن، 13 تا هم درنیومده و جالبتر اینه که همه مون هم خودمون رو از باوفاترین ها و صادق ترین ها می دونیم در حالی که 313 انسان واقعی هنوز نداریم که بیایی. آقاجون نیا که دلت می شکنه و خون میشه از این همه تاریکی مون و فقط تو هستی که در میان این همه تاریکی دل آزرده میشی. آقا نیا اما دعامون کن که لایق نامت که فریاد می زنیمش بشیم و وقتی صدات می زنیم ننگت نباشیم. آقاجون راستی امروز جمعه بود ولی باز نیومدی. کاش میومدی... آرام و نجیب صدات می کردیم... کاش دوست داشتیم و اونوقت می فهمیدیم که اومدنت تنها راه فرار این روزگار سیاهه... کاش میومدی...
یه وقتایی معنی تنها بودن رو درست نمی فهمیدم و فکر می کردم تنهایی فقط دور بودن از این و اونه ولی حالا نه، حالا فکر می کنم تنهایی فقط دور بودن نیست. شاید چون بهش رسیدم نظرم عوض شده. می تونی هزارتا دوست و آشنای صمیمی در اطرافت داشته باشی و بازم احساس تنهایی کنی! به قول آیزیا برلین «تنها بودن این نیست که کسی اطراف انسان نباشه، تنها بودن یعنی کسی منظور انسان رو متوجه نشه.» از وقتی تنهایی رو حس کردم معنی خیلی از چیزها رو فهمیدم، یکیش همین جمله بود. اما فهمیدن معنی بعضی چیزا یه پیامدهایی هم داره. یه نمونه اش اینه که امروز دیگه به یه سری چیزا که قبلاً فکر می کردم و برام دغدغه بود فکر نمی کنم و به جای اونها فکرای جدیدی توی سرم وول می خوره که شاید همین فکرها باعث دور شدنم از خیلی چیزا و آدما و شاید هم خودم شده باشه.

گاهی وقتا با خودم فکر می کنم که من متفاوتم یا این آدمای اطرافم؟ من عجیب و غریبم یا اینا؟ کی می دونه؟... ولی تنهایی مزیت هایی هم داره. آدمای تنها یه چیزای خوبی هم می تونن داشته باشن که خیلی ها نمی تونن. منظورم همونایی هست که از صبح تا شب دارن خودشون رو سرگرم یه سری روزمرگی های الکی می کنن. اینجور آدما یه چیزایی رو از دست میدن، مثل خلوت. خلوت کردن شاید تنها راه فرار از این روزمرگی ها باشه. البته بیش از حدش باعث دیوونگی هم میشه! آدمهایی که عادت به خلوت کردن دارن خیلی سخت می تونن کسی رو وارد خلوت شون کنن؛ یعنی خلوت شون رو راحت با هرکسی و هرچیزی پر نمی کنن چون ارزش اونو درک می کنن؛ واسه همین در تلاشن این خلوت رو با بهترین فرد یا ابزار ممکن پر کنن، مثل هنر. شک ندارم اگه هنر یا هنرمندی نبود هیچکس در این دنیای امروز دوام نمیاورد! برای بعضی آدما هنر از یه سرگرمی یا عاملی واسه پر کردن وقت فراغت گذشته؛ هنر به معنای واقعی غذای روحشونه. اینو اون زمانی که غرق نقاشی بودم و روز و شبم به نقاشی کشیدن می گذشت متوجه شدم.
وقتی کسی توی خلوتش بره سراغ هنر، یه احساس عجیب تری نسبت بهش پیدا می کنه. خیلی ها این تجربه رو کردن که توی تنهایی شون مثلاً یه قطعه موسیقی گوش بدن ولی وقتی این تنهایی واقعاً همون تنهایی ای باشه که در موردش گفتم، اون احساس نسبت به موسیقی فرق می کنه. تا قبل از این با گوشهات اون موسیقی رو گوش می دادی ولی حالا با قلبت این کارو می کنی. البته تعداد کسایی که واقعاً این تجربه رو کردن خیلی کمه یا شاید من اطرافم کم دیده ام... در کل می تونم بگم تنهایی باعث میشه احساسات اصیل تر بشه. در این روزایی که تنهایی اومده سراغم شاید معدود چیزایی که واسم باقی مونده، موزیک ها و فیلم ها و کتابهام باشن. امروز احساس می کنم رفاقتم باهاشون بیشتر شده یا شاید معرفت اینا بیشتر از بقیه اس، پس زنده باد هنر!
در حال مطالعه کتابی در مورد جنگهای پیامبر هستم. و باز هم به نام علی برمی خورم. تمام خطها به او ختم می شود. به راستی او کیست؟... علی را همه دوست دارند. هرکس به دلیلی. آن قدر این شخصیت ابعاد گوناگون دارد که برای همه دلیلی برای دوست داشتنش وجود داشته باشد. مردم ما این افتخار را دارند که پرچمدارعشق و ارادت به آن بزرگوار باشند. از خصوصیات مولا این است که همیشه میتواند مقتدا و رهبر باشد. و در هر شرایطی امکان آن وجود دارد که مورد تبعیت و الگو گیری قرار گیرد. علی تنها امامی است که در عمرش همه شرائط سیاسی و اجتماعی را تجربه کرد. با پیغمبر در همه جنگ ها جنگید، همراه پیامبر ماند. در همه بحرانها و خوشی ها دوشادوش پیامبر حضور داشت. وفادار بود. دامادش بود. وصی اش بود. بعد پیامبر او را از حق خلافتش، منع کردند. دوران سخت سکوت و فرو خوردن غم را به خاطر زنده ماندن نام اسلام و پیامبر تحمل کرد. دورانی که به تعبیر خودش استخوان در گلو و خار در چشم داشت.

بعد از این مرحله سخت، تنها وقتی مردم به در خانه او آمدند و او را برگزیدند، به خواست مردم حاکم اسلامی شد. در دوران حکومتش هم آن قدر منطبق با معیارهایی که از پیامبر فرا گرفته بود رفتار کرد که بیشتر عمرش را در جنگهائی گذراند که مسلحانه بر او شوریده بودند. رویاروئی با مخالفان پیامبر و هواداران دیروز پیامبر و پیمان شکنان و اصحاب پیامبر را تجربه کرد. این مرد جنگی شجاع، در عین حال مظهر مهربانی بود. یتیمان و محرومان تنها به او امید داشتند. به نفع دشمنش هم اگر بر حق بود، قضاوت میکرد. در مقام خطیب و سخنران محتوای اثری مثل نهج البلاغه را از خود به جا گذاشت که هنوز میتواند کتاب خطابه عشق و ایمان و جهاد و عدالت و شجاعت باشد. همزمان قاضی عادل بود. به عدالت در همه ابعاد آن باور داشت. اول عادل بود و سپس قاضی شد. و آخر هم در محراب که سمبل بندگی خدا بود و به دست کسی که خود را مسلمان میدانست، به شهادت رسید. اینها همه، علی را علی کرده است.
علی را تنها در یک بعد از این زندگی پر ابعاد نمیشود جستجو کرد. مردم حق جو در سراسر دنیا و همیشه تاریخ اگر در مسیر تحقیقات خود به علی برخورده اند، چاره ای جز فرو آوردن سر تسلیم نداشته اند. مردم ما که اکثریت آن شیعه علی هستند به افتخار علی شناسی سربلندند. وقتی که امام خمینی دعوت به انقلابی بر اساس ارزشهای اسلامی میکرد، مهمترین مصرع جاذب شعر فراخوان مردم به انقلاب، یادآوری دوران حکومت علی بود. تصور عدالت علی، مهربانی علی، فداکاری علی، و الگوئی که همه خوبی ها را در بر میگرفت، سیل عاشقان علی را به خیابانها ریخت و انقلاب اسلامی را پیروز کرد. همه بر این باوریم که طبعا آن چه که هست با حکومت علی فاصله دارد. برای رسیدن به آن الگوی مقبول همه باید تلاش کنیم.
اولین بار، اروپایی ها بودند که دنیا را به دو بخش تقسیم کردند. خب حق داشتند لابد! چون هرچه باشد، آنها دچار نوزایی شده بودند و پوسته تاریک و مخوف قرون وسطی را پاره کرده بودند. آنها جرأت دانستن پیدا کرده بودند! آنها صاحب چشم شده بودند و هرکس که از آنها نبود، بربر بود. جامعه شناسی تأسیس کردند برای اینکه خودشان را جامعه می دانستند و اتنولوژی (قبیله شناسی) تأسیس کردند برای اینکه ما مردمان وحشی را بشناسند. تاریخ جدیدی نوشتند. هر آنچه بدبختی و جهل و فلاکت بود از آن گذشته بود و البته هیچ وقت توضیح ندادند که این همه دستاوردهای ظریف تمدنی از ظروف سفالین و فلزی و شیشه ای گرفته تا عجایب هفتگانه و بناهای اعجاب آوری چون اهرام ثلاثه مصر و تخت جمشید چگونه و با کدامین علم و دانش به وجود آمده؟ احتمالاً آنها را آدم فضایی ها ساخته بودند. جهان بینی ساده انگارانه ای تأسیس شد که همین الان حتی استادان دانشگاه ما دنیا را به همان شکل ساده می بینند.

ماها را همان وحشی هایی می پنداشتند که حمله می کردیم به انسان های متمدن غربی و آنها را ترور می کردیم و آنها برای مبارزه با تروریسم و برای صلح، ما را بمباران می کردند. تاریخ را یک خط می دانند که دارد پیش می رود و مدام پیشرفت می کند و ما هم برای اینکه از این قطار عقب نمانیم باید سوار شویم. اصولاً ما چاره دیگری نداریم به جز اینکه مثل غربی های باهوش و عاقل پیشرفت کنیم. مگر نمی بینید که آنها در رفاه کامل به سر می برند؟ آنها به هیچ وجه فقر و بیکاری ندارند. خودم توی فیلم هایشان دیده ام که بسیار شاد و خوشحال اند و مدام می رقصند و عشقبازی می کنند و شراب می خورند و تکنولوژی های خوب خوب درست می کنند. آمار جرم و جنایت در کشورهایشان زیر صفر است و پلیس ها از فرط بیکاری مگس می پرانند و پوکر بازی می کنند. نه تصادفی دارند و نه بیمارستانی. آنها اصلاً همان بهشتی را که ما وحشی ها در ذهن خود ساخته بودیم در کره زمین ساخته اند و خیلی خوشحال و شاد و شنگول زندگی می کنند و مک دونالد می خورند و ما همواره باید غصه بخوریم و خوش به حالشان کاش ما هم یک روز مانند آنها خوشبخت شویم!
پسانوشت: دیگه از افرادی که با نگاه تحقیرآمیز به تمدن خودمون نگاه می کنن و به دیده حسرت به تمدن غرب می نگرند داره حالم بهم می خوره! حالا می فهمم جلال زندگی من، آل احمد بزرگ زمانی که غرب زدگی رو می نوشت، دردش چه بود...
ما زود بزرگ میشیم. به ضرب و زور کتابها، فیلمها و همسنهای دور و برمون که اونهام مثل ما زود بزرگ شدن. حس میکنیم بیشتر از پدر و مادرهامون میدونیم. بیشتر از مردم دور و برمون میفهمیم. بزرگ میشیم بدون اینکه بالغ بشیم. مغزمون پره از تئوریها و نظریات یکسری آدم چهل یا پنجاه ساله. نظرات بزرگترها رو میخونیم. به کار میگیریم. تجزیه و تحلیلش میکنیم و بزرگ میشیم. وارد بازی بزرگها میشیم و هرجا کم میاریم باز سعی میکنیم بزرگتر بشیم و یا برمیگردیم به چیزی که هستیم. بچه میشیم. زبون در میاریم یا مسخره میکنیم. بعضی وقتها گریه میکنیم. همچنان بزرگیم بدون اینکه بالغ شده باشیم.

سالها میگذره. سنمون میرسه به سن همون آدمهای چهل یا پنجاه سالهای که با حرفهاشون بزرگ شدیم. حس میکنیم چقدر دنیای امروزمون با دنیای اونها شباهت داره. مفهوم حرفهاشون رو به جای درک حس میکنیم. بالغ میشیم. حرفها رو نه از روی تفکر که از روی اعتقاد اون هم اعتقادی که ساخته تجربیاتمونه بیان میکنیم. حس میکنیم پدرها و مادرهامون چیزهایی میفهمیدن که ما تازه میفهمیم. بالغ میشیم و بعد حس میکنیم تو دورانی که هنوز بالغ نشده بزرگ شده بودیم. چقدر بچه بودیم و نمیدونستیم. گاهی روی صندلی میشینیم و آه میکشیم. گاهی آرزو میکنیم کاش اینقدر زود بزرگ نشده بودیم. حس میکنیم روزهایی رو از دست دادیم که جبرانش غیرممکنه. حس میکنیم کارهای کردیم که جبرانش غیرممکنه.
بعد هوس اون روزها میزنه به سرمون. توی شصت یا هفتاد سالگی بچه میشیم. بالغ بودنمون رو از دست میدیم و دیگه نمیخوایم بزرگسال باشیم. فقط میخوایم بچه باشیم، جوون باشیم و جوونی و بچگی کنیم. حسرت روزهای رو میخوریم که به زور و ضرب بزرگ شدیم. خواستیم زیاد بفهمیم. زیاد فهمیدیم اما هیچ وقت نفهمیدیم اون چیزهای که ما توی اون سن فهمیدیم از آدمهایی بوده که توی چهل پنجاه سالگی تازه فهمیده بودن که چی باید بگن. هیچ وقت نفهمیدیم که اونها راه رفتن و فکر کردن. اشتباه کردن. زیر و رو شدن و تازه وقتی بالغ شدن اون حرفها رو زدن. ما تنها میخواستیم بزرگ بشیم و چه زود میشه بزرگ شد...
وقتی که دلت یه عالمه تنگ می شه چه کار می تونی بکنی؟ وقتی که فکر می کنی یه چیزی به ته روحت وصله ولی جواب نمی گیری چه کار می تونی بکنی؟ وقتی که یکی تو رو اهلی خودش می کنه بعد خیلی سرد از کنار تو می گذره چه کار می تونی بکنی؟

وقتی که دوست داری مثل یه رودخونه سرکش و با شتاب روحت رو بالا و پائین ببری و بکوبی و جلو بری ولی یه سد بلند روبه روته چه کار می تونی بکنی؟ ماهیت این دل رو کی می تونه عوض کنه؟ هیچ کس!دلم می تونه توجیه کنه! می تونه با عقلم دست به یکی کنه و به موندن پشت سد عادت کنه ولی ماهیتش همونه که از اول بود... روحی که می خواست بره بالا ولی جسارت نداشت! یا اینکه جسارت داشت اما جایی بند بود!
تو و دوستی خدا را گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...
از دست دادن آدمها خیلی سخت است. همیشه اینطور نیست که آدمها با مرگ از دست بروند. گاهی آدم، کسانی را از دست میدهد که هستند، وجود دارند ولی از دست رفتهاند. می بینی که دارد اشتباه می کند. مثل یک دوست همدردش می شوی. دست یاری به سمتش دراز می کنی اما...

اما وقتی که می گوید به تو ارتباطی ندارد، چه می توانی بکنی؟ وقتی که تو را دوست خود نمی داند و به تمسخرت می گیرد، مگر می توانی کمکش کنی؟ گاهی آدمها با قطع رابطهشان از دست میروند، گاهی با کاری که انجام میدهند، گاهی حتی با بودنشان....این روزها احساس میکنم کسی را دارم از دست میدهم. کسی که هست، ولی دارد میرود....
به آخر خط که رسیدی، بدون که مسیر رو اشتباه اومدی. مسیر درست آخر ندارد... به آخر خط که رسیدی ننشین زمین و زانوی غم بغل بگیر. البته ناراحتی هم دارد؛ اما خوشحال باش که فهمیدی؛ که خدا بهت فهماند.

خب گاهی فهماندنش درد هم دارد. بلند شو تا دیر نشده برگرد. ببین از کجا به بیراهه زدی. به آخر خط که رسیدی؛ نقطه را بگذار؛ اما یا علی بگو و بیا سر خط. خودش کمکت میکند.
یا علی (ع)!
بعضی آدمهای مهربان، با همهٔ مهربانیشان پایهٔ مشورت و سنگ صبور خوبی در بعضی از مشکلات نیستند. آدمهای مهربانی که کمحوصلهاند و دوست دارند تو زودتر خودت را از مخمصهای که توش گرفتار شدهای بکشی بیرون. دلشان نمیآید صبر کنند و هر روز شاهد زجرکشیدنت باشند و قدمهای ریز ریزت را ببینند. میخواهند ببینند که چطور یکباره از زمین پا شدی و شاد و شنگول و بیعار از اتفاقات، داری به آینده میروی. اینها گاهی بدترین آدمهای درد دل و مشورتاند. آدمهایی که نمیگذارند توی خودت باشی و با درد خودت دست و پنجه نرم کنی، خودت را پیدا کنی و کمکم دست به زانو بگیری و بلند شوی. آدمهایی که بهت مهلت نمیدهند دل بکنی یا فراموش کنی.

آدمهایی که وقتی میگویی «نمیتونم»، از سر مهربانی، با تحکّم بهت میگویند «یعنی چی که نمیتونم؟ زیادی گندهش کردی. بچه شدی؟ جمع کن این مسخرهبازیها رو». وقتی میگویی «دلتنگش شدهم» چین به پیشانی میاندازند و میگویند «باز شروع کردی؟ تمومش کن دیگه». وقتی میگویی «نمیتونم فراموش کنم» میگویند «بهش که فکر نکنی یادت میره». نه که حوصلهات را نداشته باشندها؛ نه! پشت همهٔ این جوابها بغض و دلسوزی و نگرانیشان را قایم کردهاند. مهربانی و کمطاقتیشان یکجوری تحکمآمیز است که هر روز ناخواسته فاصلهات را ازشان بیشتر میکنی. فکر میکنی درکت نمیکنند. نمیتوانند دردت را بفهمند. خودت نیستی دیگر. برای اینکه دست از سرت بردارند، برایشان نقش بازی میکنی. غمهایت را بیشتر توی دلت میریزی. کمتر حرف میزنی. بیشتر توی خودت میروی. بیشتر درد میکشی. کمتر توصیههاشان را جذب میکنی. بیشتر به «او»ی خودت فکر میکنی. بیشتر باش گره میخوری. بیشتر میسوزی… این آدمهای مهربان، زود از پا میاندازندت.
یک آدمهای مهربان و سنگ صبور دیگری هم هستند که به جای اینکه دور بایستند و ازت بخواهند بلند شوی، دستت را میگیرند، آرام بلندت میکنند و خاک لباست را میتکانند. به جای اینکه روبرویت بنشینند، کنارت مینشینند. همراه تو میسوزند و درد میکشند و دلتنگی میکنند و دست به زانو میگیرند. سینهشان همیشه آمادهٔ جا دادن تو و غمت است. دستنوازششان همیشه روی سرت است. حواسشان به توست، ولی سؤالپیچت نمیکنند. اجازه میدهند آن وقتهایی که نیاز داری، توی خودت باشی. میفهمند داری درد میکشی. میفهمند داری به خودت فشار میآوری که بلند شوی. بهت مهلت میدهند. آرامآرام از جا بلندت میکنند. اینها آدمهاییاند که میتوانی بهشان تکیه کنی...
یادمه قبلنا تو قصهها، آدم بدا شکست میخوردن، مردم دوستشون نداشتن و به سزای اعمالشون میرسیدن. ولی الآن، آدم بدای قصهها بزرگ میشن، قوی میشن، مشهور میشن، پولدار میشن و به خوبی و خوشی زندگی میکنن. قبلنا وقتی آدما دروغ میگفتن، دماغشون دراز میشد. الآن آدما وقتی دروغ میگن راهشون کوتاه میشه.

قبلنا آدما وقتی بقیه رو آزار میدادن کوچیک میشدن، قد یه بند انگشت. الآن آدما وقتی ظلم میکنن، بقیه کوچیک میشن! قد یه موش. قصههای حالا قصهی موش و گربه است. توشون بد و خوب نِسبـیـه. گاهی موشه بدجنسی میکنه و گاهی گربه. امروز با هم دست میدن و رفیق میشن، فردا به هم گیر میدن و گلاویز میشن. قصههای امروز، قصهی بد و خوب نیست، قصهی منفعتطلبیه و سودجویی...
علی جان، ای آقای مهربانی شب گذشته برایت گریه کردم. دیشب فهمیدم وقتی که در دوران خودت از تنهایی شکوه می کردی، چه حس و حالی داشتی. فهمیدم که وقتی از دوستان جاهل ناله می کردی، دردت چه بود... دریافتم وقتی که فغان سر داده بودی که کسی نیست تا دردت را بفهمد، منظورت چه بود... شب گذشته در میان جمع زیادی از جوانان دانشجو بودم و یک میهمان که درباره سیر روشنفکری از مشروطه تا دوران معاصر سخنرانی می کرد. و افسوس خوردم از جوانان ناآگاهی که وقتی اسم سروش می آمد سوت و کف می زدند و وقتی اسم تو هم می آمد باز هم سوت و کف!
علی جان برایت گریستم که این جوانان تو را نمی شناسند و اینگونه برایت سوت و کف می زنند. تو را نمی شناسند که نامت را کنار سروش قرار می دهند و برایت هورا می کشند... با خود می گویم چگونه است آن شریعتی که زمانی می گفت «در اسلام شهادت، خود، یک اصل است» در کنار نام دکتر سروشی قرار می گیرد که می گوید «فرهنگ شهادت خشونت آفرین است!» برایم قابل هضم نیست آنگاه که کتاب اسلام شناسی تو را می خوانم و وصف های زیبای تو در مورد حسین(ع) و مجاهدتهایش به وجدم می آورد، چگونه نام تو در کنار دکتر سروشی قرار می گیرد که می گوید «حسین قربانی خشونت طلبی جدش (پیامبر) با خاندان بنی امیه شد!» چگونه است؟ تو برایم بگو...

دلم از این جماعت گرفته است. از جماعتی که در موردت هیچ نمی دانند و فقط یاد گرفته اند که برایت کف و سوت بزنند و هورا بکشند! از جوانانی که حتی یک خط از کتابهایت را نخوانده اند و تو را مورد تمجید قرار می دهند. از عده ای که حتی نمی دانند تو در دوران خودت چه می گفتی و دردت چه بود اما خودشان را مدافع راه تو می دانند. چه پیروانی... دلم می خواهد فریاد بزنم کسی که برای سروش کف می زند، حق ندارد برای تو دست بزند. تو کجا و سروش کجا.... در این اندیشه ام که اگر زنده بودی، چه حرفها که می خواستی به این جماعت بزنی...
علی جان، بغض راه گلویم را بسته است. دلم می خواهد فریاد بکشم، ناله کنم، فغان سر دهم از جماعتی که دست به هرکار ناشایستی می زند تا اثبات کند که روشنفکر است و تاریک، فکر نمی کند. از این گروه شبه روشنفکر بیزارم. دلم از جوانانی پر است که دانسته یا نادانسته خود را پیرو و وامدار افراد مغرضی کرده اند که هدفشان قرار دادن اسلام علیه اسلام است. همان هایی که تو در خط به خط کتابهایت خطرشان را گوشزد می کردی... چه کنم که تنها کاری که می توانم بکنم گریه کردن است برای تو، برای مظلومیت تو، برای داشتن دوستان و پیروان ناآگاه که خطرشان صدها برابر بیشتر از دشمنانت هست. هرشب با شنیدن سخنرانی هایت به خواب می رفتم و آرامشی بی نظیر روحم را نوازش می کرد اما دیشب حتی صدای دلنشینت نتوانست که آرامم کند. خسته ام از چنین افرادی... خسته...
تاریخ، صحنه جنگ مذهب و بی مذهبی، خداپرستی و بی خدایی نیست. در گذشته، جامعه، قدرت یا نظام حاکمی که بی مذهب یا ضد مذهب باشد، وجود نداشته است. پیامبران بزرگ و راستین مردم، با مشرکین و کفار می جنگیده اند. و فراموش نکنیم که مشرکان و کافران، همه مذهبی اند! مشرکین، از تمام پیغمبران، بیشتر خدا داشته اند! من این درس را، از کتابهای پیامبران راستین آموخته ام. جنگ پیامبران، همه جنگ دین علیه دین بوده است؛ چنانکه جنگ ائمه راستین اسلام، جنگ اسلام علیه اسلام!
تاریخ اسلام، از آغاز این اصل را ثابت کرده است که اسلام، هرگاه رویاروی با دشمن درگیر بوده، همیشه پیروز بوده است؛ حتی در نهایت ضعف خویش و اوج قدرت خصم. اما هنگامی که دشمن، جامه دوست را می پوشیده و شرک و فساد، ردای تقوا به تن می کرده است، اسلام در اوج جلال و شکوه شعایر و ظواهرش، از درون مسخ می شده و حقیقت و حیاتش را از دست می داده و پاک ترین و صمیمی ترین یاران و رهبرانش را به شمشیر خود قربانی می کرده اند!
بنی امیه، هنگامی که بت لات و هبل را در دست می گرفتند و بر روی پیغمبر شمشیر می کشیدند و قرآن را به تیر می زدند، سرنوشت شان شکست بدر بود و رسوایی خندق. و اسلام، پس از هر ضربه ای که از دشمن می خورد، نیرومندتر و تابناک تر سر بر می داشت و گامی پیش تر می نهاد. ولی ناگهان ابوسفیان، از ان سوی خندق به این سو آمد و خانه اش که بیست سال کانون توطئه علیه اسلام بود، پناهگاه اسلام شد؛ و یزید، فرزندش، مجاهد بزرگ اسلام، که پرچم توحید را در شام برافراشت؛ و فرزند دیگرش معاویه، صحابی پیغمبر و دایی مؤمنان و کاتب قرآن شدند. آنگاه توانستند شکست بدر را در صفین جبران کنند. چه، در بدر به هبل سوگند می خوردند، و در صفین به الله! در آنجا قرآن را به تیر می زدند و در اینجا بر سر پرچم ها برافراشتند.
کاش مردم می فهمیدند که اسلام را شمشیر مشرکان و منکران خدا، قطعه قطعه نخواهد کرد. اسلام در صحنه صریح نبرد به زانو در نمی آید. زخم های موجود بر پیکر اسلام را بزرگان جاهلش بر آن نشاندند. آسیبی که اسلام از این بزرگان در طول تاریخ خورده، قابل مقایسه با صدمات هیچیک از مشرکان و کافران نیست! کاش مردم می فهمیدند که علی (ع) را اصحاب بزرگش خانه نشین کردند و مقدسین نمازخوان روزه گیر زاهد، در صفین تنهایش گذاشتند و در نهروان به روی او شمشیر کشیدند و بالاخره در محراب به خونش کشیدند...
خدا از آدمهای قالبی رام خشکه مقدس و یک بعدی بدش می آید؛ اگر نه چرا فرشته های مطیع و پاکش را که همگی از آغاز خلقتشان « یا در حال رکوعند یا در حال سجود »، به پای آدم عصیانگر خطاکار خونریز می افکند؟ علی (ع) چرا چهار هزار خر مقدس حافظ قرآن و شب زنده دار صائم الدهر قائم اللیل را در نهروان به زیر شمشیر مردانه اش می گیرد؟
خدا از آدمهایی که ضعف و زبونی خود را می خواهند با خداپرستی جبران کنند، بیزار است؛ از آنها که یک تخته شان کم است و جای خالی آن را با مذهب پر می کنند، نفرت دارد. خدا آدمهای ذلیل و طماع و ترسو و چاپلوس را دوست ندارد. خدا دوستدار « آشنا » است؛ عارف عاشق می خواهد، نه مشتری بهشت!
خدایا چرا کسی علی (ع) را نمی شناسد؟ چرا کسی درد علی را نمی فهمد؟ درد علی را باید از دولاشاپلی پرسید که دوازده سال است شب و روز درباره او می اندیشد و نهج البلاغه اش را به زبان خود تدوین کرده و افکار و حالات و زندگی و رنج ها و دردها و گرفتاری هایش را، در این کوفه پلید پردشمن پست می داند.
او می داند که این شیر خشمگین صحنه پیکار، چه شد که سوخته خاموش خلوت محراب شد؟ این شیر خدا در این نخلستان خاموش، چرا تنها می نالد؟ چرا سر در دهانه چاه برده است؟ دردش چیست؟ چه می داند درد علی چه بود آن عربی که تولیت حرم او را دارد، و هر روز ضریحش را گردگیری می کند، و آب و جارو و گلاب و فرش و پرده و نذر و شمع و مهر و تسبیح و...

خدایا چه بگویم از تنهایی علی... آن علی که جز چاه های پیرامون مدینه و چاه های نخلستان ها، صاحب رازی نداشت؛ اگر می داشت، چرا سر در دهانه چاه می برد؟ چرا دردهای بی رحم و سنگینش را ناچار باید در چاه ریزد؟ اینها جز به خاطر آن است که علی تنهاست؟ در میان شیعیانش نیز تنهاست.
خدایا محمد (ص) ابوذر و سلمان و عمار را یافت؛ اما علی چه؟ علی تا پایان حیاتش تنها ماند. از میان خیل شیعیانش، جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت. خدایا چه بگویم که آتش علی تمام جانم را گداخته و تمام عمرم را سوخته و تمام زندگیم را خاکستر کرده و قلمم را به ستوه آورده. آتش عشقم مدام باد...
با همه ایمانی که به سرنوشت مردم دارم و با خود پیمان بسته ام که زندگی ام را همه، وقت مردم کنم و این کلمه را می پرستم، اما هرگز دلهره این را نداشته ام که مرا چگونه می شناسند یا از من چه می گویند؟ زیرا، نه به خود اهمیت می دهم، که وسوسه آن را داشته باشم که مرا درست بشناسند؛ و نه به بینش و فهم عموم اعتقادی دارم، که مرا چگونه خواهند دید و خواهند یافت. همواره به سرنوشت مردم می اندیشم، نه نظرشان!
مرد پاک را، زندگی و زمان تنها نمی گذارند. زندگی اش از او دفاع می کند و زمان تبرئه اش می کند. پلیدان، هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلوده کنند؛ هرچند سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند! گاه می بینم که مردم احساس می کنند یک چیزی بت است؛ ولی جرئت اینکه تبر را بردارند و آن را بزنند، ندارند. و بخاطر همین ضعف، مدت ها بت، بت باقی می ماند؛ علی رغم افکار عمومی. و با اینکه همه فهمیده اند که دیگر، این ارزشش را از دست داده و نقشی ندارد؛ ولی جرأت این را که نفی کنند، ندارند.
اگر از من بپرسند که بزرگترین شاعر فارسی کیست، جواب خواهم داد مولانا؛ و حافظ مرید کوچک و شاگرد اوست. مولانا جدی تر و عظیم تر از آن است که بشود با او رفیق بود، مأنوس بود و معاشرت کرد. باید به خدمتش رسید و به او ارادت ورزید و از آن کوره عظیم آفتاب، گرما و نور گرفت.

مولوی، جدی و خشن است. مرا می ترساند؛ سنگینی روحش، جانم را به ستوه می آورد. با او نمی توان همسفر شد. هرگاه خواسته ام با او به راه افتم، خود را همچون اسیران مجروح و دست و پا بسته و ضعیفی یافته ام که سر زنجیرشان را به اسبی وحشی و تیزپرواز بسته اند و پیاده از پی خویش، به تاخت می کشانند!
من همیشه آرزو می کردم که ای کاش هایدگر یا حداقل سارتر، مولوی ما را می شناخت. اگر مولوی ما را می شناخت، هم مولوی از این غربت و ذلت در دست ما بودنش نجات پیدا کرده بود و هم هایدگر؛ که من احساس می کنم مثل پرنده ای مضطرب و ملتهب در اطراف این قلعه مرموزی که اسمش شرق، عرفان و دین است، دائما می پرد و پرواز می کند و دائما روزنه ای می خواهد گیر بیاورد تا بیاید به درون، اما پیدا نمی کند.

اصلا اگزیستانسیالیسم، اضطراب و دغدغه نیاز به یک معنویتی است که متأسفانه غرب ندارد، و شرق دارد؛ اما لیاقت عرضه کردنش را ندارد. مسائل عرفانی، مسائل معنوی و مسائل فرهنگی، درست مثل مواد اولیه می ماند: غرب، لیاقت مصرفش را دارد، اما ندارد؛ ما داریم، ولی لیاقت مصرفش را نداریم!
استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن، دین من است؛ دینی که امروزه پیروانش بسیار کم اند. در این سالهای زندگیم آموخته ام که مردم همه زادگاران روزند و پاسداران شب. و عجیب تر آنکه همین مردم بخاطر داشتن چنین دینی مرا به باد تمسخر می گیرند. اما اهمیت ندارد! من با امام خود عهد بسته ام که در زندگی ام جز حق نگویم و جز حق از هیچکس دفاع نکنم؛ حتی اگر در این راه تنهاترین تنها باشم.
پ. ن: تو از کدام گروهی؟ راست قامتان یا باد پیشگان؟