ما زود بزرگ می‌شیم. به ضرب و زور کتابها، فیلمها و همسنهای دور و برمون که اونهام مثل ما زود بزرگ شدن. حس می‌کنیم بیشتر از پدر و مادرهامون می‌دونیم. بیشتر از مردم دور و برمون می‌فهمیم. بزرگ می‌شیم بدون اینکه بالغ بشیم. مغزمون پره از تئوریها و نظریات یکسری آدم چهل یا پنجاه ساله. نظرات بزرگترها رو می‌خونیم. به کار می‌گیریم. تجزیه و تحلیلش می‌کنیم و بزرگ می‌شیم. وارد بازی بزرگها می‌شیم و هرجا کم میاریم باز سعی می‌کنیم بزرگتر بشیم و یا برمی‌گردیم به چیزی که هستیم. بچه می‌شیم. زبون در میاریم یا مسخره می‌کنیم. بعضی وقتها گریه می‌کنیم. همچنان بزرگیم بدون اینکه بالغ شده باشیم.

سالها می‌گذره. سنمون می‌رسه به سن همون آدمهای چهل یا پنجاه ساله‌ای که با حرفهاشون بزرگ شدیم. حس می‌کنیم چقدر دنیای امروزمون با دنیای اونها شباهت داره. مفهوم حرفهاشون رو به جای درک حس می‌کنیم. بالغ می‌شیم. حرفها رو نه از روی تفکر که از روی اعتقاد اون هم اعتقادی که ساخته تجربیاتمونه بیان می‌کنیم. حس می‌کنیم پدرها و مادرهامون چیزهایی می‌فهمیدن که ما تازه می‌فهمیم. بالغ می‌شیم و بعد حس می‌کنیم تو دورانی که هنوز بالغ نشده بزرگ شده بودیم. چقدر بچه بودیم و نمی‌دونستیم. گاهی روی صندلی می‌شینیم و آه می‌کشیم. گاهی آرزو می‌کنیم کاش اینقدر زود بزرگ نشده بودیم. حس می‌کنیم روزهایی رو از دست دادیم که جبرانش غیرممکنه. حس می‌کنیم کارهای کردیم که جبرانش غیرممکنه.

بعد هوس اون روزها می‌زنه به سرمون. توی شصت یا هفتاد سالگی بچه می‌شیم. بالغ بودنمون رو از دست می‌دیم و دیگه نمی‌خوایم بزرگسال باشیم. فقط می‌خوایم بچه باشیم، جوون باشیم و جوونی و بچگی کنیم. حسرت روزهای رو می‌خوریم که به زور و ضرب بزرگ شدیم. خواستیم زیاد بفهمیم. زیاد فهمیدیم اما هیچ وقت نفهمیدیم اون چیزهای که ما توی اون سن فهمیدیم از آدمهایی بوده که توی چهل پنجاه سالگی تازه فهمیده بودن که چی باید بگن. هیچ وقت نفهمیدیم که اونها راه رفتن و فکر کردن. اشتباه کردن. زیر و رو شدن و تازه وقتی بالغ شدن اون حرفها رو زدن. ما تنها می‌خواستیم بزرگ بشیم و چه زود می‌شه بزرگ شد...