توی جشنواره مطبوعات غیر حرفه ای استان اصفهان با یه خانومی آشنا شدم که مثل ما نشریه داشتن و اون رو بین بازدید کننده ها پخش می کردن. اون روز یه صحبت کوتاهی در مورد کار نشریاتی و ژورنالیسم کردیم و تموم شد تا اینکه یکی دو روز پیش دیدم ایمیل زده و من رو به نمایشگاه نقاشی شوهر خواهرش دعوت کرده. امروز با یکی از همکلاسی ها برای بازدید به فرهنگسرای خارون رفتیم. نمایشگاه نقاشی با آبرنگ سه تا از استادان برجسته این حوزه. تابلوهای واقعاً زیبایی بود.

تصور کار با آبرنگ حتی اون روزا که بطور حرفه ای نقاشی می کردم، برام سخت بود! میدان امام، عالی قاپو، بازارهای پیچ در پیچ سنتی و... واقعاً که زیبا بود. توی تک تک تابلوها می تونستی احساسات لطیف و پر شور نقاش رو ببینی. دوست داشتم جلوی یکی از تابلوها بایستم و ساعت ها بهش زل بزنم و فکر کنم و لذت ببرم. و مگه هنر چیزی غیر از اینه که تو، جلوه ای از احساساتت رو به نمایش دربیاری؟ با تماشای طرحها دیگه اختیار دستام با خودم نبود. یاد اون روزها بخیر. روزهایی که تمام زندگیم طراحی و نقاشی بود. می کشیدم و می کشیدم و می کشیدم... نمی دونم دستام هنوز توانایی اون روزها رو داره یا نه؟...