وقتی می خوای شطرنج بازی کنی بهت یاد میدن ارزش همه ی سربازهات اندازه یه وزیر نمیشه. بهت یاد میدن شاید گاهی لازم باشه حتی وزیرت رو قربانی کنی تا حریف حواسش پرت شه و تو برنده شی! همه ی مهره های اون صفحه با هر ارزشی وظیفه شون محافظت از شاه هستش... مشکل از اونجایی شروع می شه که می بینی یکی با چه وسواسی برای حفظ سربازهاش تلاش می کنه و یاد نمی گیره چه طور باید وزیر رو حرکت داد. و اینکه چه طور باید مهره ها رو فدا کرد تا به هدف رسید.

گاهی برای حفظ یه مهره بی ارزش مجبور میشی مهره های بهتری رو از دست بدی. گاهی می بینی برد رو کلاً از یاد بردی و همه اش رفتی تو لاک دفاعی. اون هم از موضع ضعف و بی برنامگی. وقتی همه چیز به هم می پیچه یادم میفته که جایی خوب ارزش گذاری نکردم. یادم میفته که هدف اصلی گم شده. وقتی تو لاک دفاعی میرم و میرم و میرم یادم میفته که اراده دارم، عزت دارم، شخصیت و فکر دارم. باید ساخت. از نو ساخت...