اگر اهل مطالعه رمان های معروف ایرانی باشید حتماً بارها و بارها نام انتشارات سوره مهر را شنیده اید. این اواخر یک رمان نسبتاً خوب از این انتشارات خواندم که دوست دارم در مورد آن اندکی بنویسم. «شُنام» کتابی است که اخیراً توسط سوره مهر منتشر و رونمایی شده و اين نشانه آن است که ناشر عقیده دارد کتاب مورد اشاره اثر خوبی است و ارزشی بیش از انتشار صرف دارد و باید معرفی و تقدیر هم بشود. امیدواری ناشر هم این بود که کتاب جایگزین مناسبی برای «دا» بشود. شنام خاطرات رزمنده ‎ای به نام کیانوش گلزار راغب است، سپاهی 16 ساله (البته در شناسنامه کتاب، متولد 1334 نوشته شده که نادرست است) اهل روستای وندرآباد اسدآباد که در ابتدای سال 1360 به کردستان اعزام می ‎شود و در عملیاتی در قله شنام (در کردستان عراق)، بسیاری از دوستانش شهید می ‎شوند. در مرداد 1360 او به همراه برادر خود به دست گروهک ضد انقلاب کومله اسیر می ‎شوند.

در زندان کومله، برادرش شهید شده و خود او در معرض اعدام قرار می ‎گیرد؛ او عاشق دختر 16 - 17 ساله کرد به نام شیلان می ‎شود. شیلان به او کمک می ‎کند، خبر شهادت برادرش را می ‎دهد و از اعدام او جلوگیری می ‎کند. بعد از یک سال (شهریور 1361)، از اسارت آزاد می ‎شود و در سپاه کرمانشاه می ‎بیند که شیلان هم فرار کرده است. از او رفع اتهام می ‎کند و می ‎ماند تا شیلان آزاد شود، او را به خانه دایی ‎اش می ‎رساند. به اسدآباد برمی ‎گردد. یک ماه بعد از آزادی، برای آموزش به کرمانشاه می ‎رود، ولی به ‎جای پادگان، به خانه دایی شیلان در سقز می ‎رود. به ‎دنبال شیلان تا روستای زادگاه او رفته و مدت ‎ها در خانه پدری شیلان با او تنهاست، تا بالاخره شیلان خواهرش را پیدا می ‎کند و با هم به سقز برمی ‎گردند و با شیلان خداحافظی می ‎کند. تا بهار 62 منتظر شیلان می ‎ماند که شاید به خانه ‎شان بیاید و وقتی نمی ‎آید، به خانه آن ‎‎ها در سقز می ‎رود و متوجه می ‎شود که شیلان اسیر کومله شده است و کتاب تمام می ‎شود، با این جمله که «سال ‎‎های سال است از ماجرای من و شیلان گذشته و من همچنان به ‎دنبال او می ‎گردم

برخی ایرادات به نحوه روایت متن وارد است، مانند این ‎که ما از نویسنده، هيچ نمی ‎دانیم و نمی ‎دانیم که الان کجاست و چه می ‎کند و تحصیلاتش چقدر است (فقط می ‎دانیم که در سال 1359 در دوره شبانه بزرگسالان درس می ‎خوانده است). و این برعکس کتاب ‎‎های قبلی خاطره حوزه هنری است که از تولد راوی شروع می ‎کنند (مانند دا و عزت شاهی و کوچه نقاش ‎ها). دیگر این ‎که لحن کتاب، لحن خاطره ‎نویسی نیست و به کتاب ادبی تبدیل شده است، در حالی ‎که کتاب ویراستار ندارد (تنها در مقدمه نویسنده نام آزاده میرشکاک، به ‎عنوان ویراستار آمده است، ولی در شناسنامه کتاب چیزی ذکر نشده است) و بعید است که کسی این ‎گونه خاطره تعریف کند: «بارقه ‎ای از امید در دلم دوید و نفس حبس شده روز و شبم بالا آمد... آیینه چشمانم را با تصویر تمام ‎نمای قامتش پر کردم» (ص 78) یا «هولی ناپیدا بر چهره امان سایه افکنده بود» (ص 86) و از کلماتی مانند هجمه، خوابی کابوس ‎وار، می ‎کاوید، مغموم، زوزه کشان، سخاوت آن صخره عظیم سنگی، خالی ‎بندی (در سال 1361) استفاده کند. مگر این ‎که نویسنده، ادیب باشد، که در کتاب به آن اشاره ‎ای نشده است. همچنین نثر متن کتاب نیز با نثر پاورقی ‎‎های آن متفاوت است و ظاهرا نثر نویسنده کتاب همان نثر پاورقی ‎‎هاست، نه نثر متن کتاب.

مسأله دیگر این است که نویسنده که مقید است برخی نام ‎‎ها را ذکر نکند تا مسئله ‎ای برای ‎شان ایجاد نشود (مانند سربازی که جاسوسی می ‎کند با نام مستعار جاوید، ص 140)، و حتی نام روستای شیلان را هم ذکر نکرده (ص 193)؛ اما برخلاف انتظار، نام و مشخصات شیلان و دایی و خواهر و شوهر خواهرش را صریح بیان می ‎کند. در حالی ‎که شاید شیلان اکنون خانواده ‎ای داشته باشد که با این کتاب با مشکلات گوناگون روبه ‎رو شود. اما مسئله اساسی در کتاب، عشقی است که تاکنون در ادبیات جنگ کمتر سابقه داشته است (برخی نمونه ‎‎های معدود آن، حرمان هور و نامه ‎‎های فهمیه است). عشق شنام و شیلان عفیفانه هست، ولی کتمان ندارد؛ هرچند نویسنده کمتر درباره مدتی که با شنام در خانه پدری شیلان تنهاست، یا شبی که دوتایی به کوه می ‎زنند، حرف می ‎زند: «چند روز انتظار را به اضطراب و نگرانی و شادی و خاطره ‎گویی گذراندیم» (ص 244) عشق بد نیست و عاشق شدن هم چندان ارادی نیست. رفتار بعد از آن است که تفاوت انسان ‎‎ها را می ‎نماياند. ولی در هر حال، آن ‎چه در این کتاب روایت می ‎شود، روایتی انحصاری و متفاوت از جنگ است که کمتر در کسانی که در کردستان بوده ‎اند، دیده می ‎شود.

جذابیت آن هم به همین متفاوت بودن است و جرئتی که شنام می ‎کند تا به ‎دنبال شیلان برود. به ‎ویژه آن ‎که شنام برای حرمت خون برادرش از عشقش چشم می ‎پوشد. (همچنین فضای جنگ در سال 1360 متفاوت است با سال ‎‎های 1362 به بعد. ولی باز هم این فرهنگ و این نحوه رفتار، نباید در بین رزمندگان آن سال ‎‎ها رایج باشد.) قطعا این نوع خاطرات، در دفاع مقدس وجود داشته، و نباید آن را از تاریخ جنگ حذف کرد، ولی چقدر این روایت و تجربه، تعمیم داشته است؟ ناشر کتاب احتمالا به ‎دنبال تعمیم نیست، ولی با مقدماتی که چیده است و رونمایی ‎ای که کرده و با جایگاهی که سوره مهر در بین مخاطبان فراوان ادبیات دفاع مقدس دارد، احتمالاً کتاب توسط بسیاری از جوانان علاقه ‎مند به دفاع مقدس خوانده خواهد شد و آن ‎‎ها بخشی از تصویری را که از جنگ دارند، با این کتاب خواهند ساخت، بخشی که به کردستان و کومله و دموکرات مربوط می ‎شود. تصویری که در آن اثری از سرمای کردستان و بیرحمی کومله و دموکرات (نه تنها با رزمندگان که با مردم کرد هم) نیست. مواردی در این کتاب هم اشاره شده (مثلا ص 125، 133، 153)، ولی آن ‎قدر جزیی و کوتاه که همه در سایه شیلان قرار می ‎گیرد.

نکته جالب این است که در روایت ‎‎های رسمی از کتاب، تنها به اسارت به دست کومله یا پنج دانش ‎آموز اسدآبادیِ کشته شده بر قله شنام، اشاره شده است و پرهیز شده از این ‎که بخش ‎‎های اولیه کتاب، مقدمه ‎ای است برای نقطه اوجی که دیدار شنام و شیلان است و این ‎که تمام کتاب، داستان شیلان است. نام کتاب هم بیشتر از آن ‎که قله شنام باشد، کاک شنام است، نامی مرتبط با شیلان. تصویری که در چند سال اخیر و با اقبال مجدد مخاطبان به خاطرات جنگ، از جنگ و انقلاب ساخته شده، تصویری است فقط از حاشیه ‎ای ‎‎ها و حاشیه ‎ها.