عباس: مو اصلاً توقعی نداشتم... سر زمین بودوم با تراکتور... جنگ هم که تموم شد، برگشتم سر همو زمین، بی تراکتور. مو حتی دفترچه بیمه هم نگرفتم. حالا برا مو زوره که همچی تهمتی به مو بزنن... خواهر با شمام، شما سهمتون رو دادین. سهمتون همین نیش هایی بود که زدین... دست شما درد نکنه...!

       

- عباس: حاجی گِلوم مِسوزه...میشه دستاتو بذاری رو گلوم؟!
- حاج کاظم: (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)... آخه...!
- عباس: نِه حاجی! ... همی دستارو بذار... میخوام همینا باشه.
- حاج کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده، گفته هرچند ساعت برات تعریف کنم
- عباس: ها! بُگو...
- حاج کاظم: یه شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه... میپرسن کیا داوطلب اند؟... از اون جمع یه ترکه، یه رشتیه، یه قزوینیه، یه لره... (بغض حاج کاظم) ... یه فارس، یه بلوچ... عباس؟! عباس؟!
 
 
پسانوشت: به یاد سال ها پیش و آنان که رفتند؛ و آنانی که هنوز مانده اند، بی هیچ تفاوت.
 
«برشی از فیلم آژانس شیشه ای»