علی جان، ای آقای مهربانی شب گذشته برایت گریه کردم. دیشب فهمیدم وقتی که در دوران خودت از تنهایی شکوه می کردی، چه حس و حالی داشتی. فهمیدم که وقتی از دوستان جاهل ناله می کردی، دردت چه بود... دریافتم وقتی که فغان سر داده بودی که کسی نیست تا دردت را بفهمد، منظورت چه بود... شب گذشته در میان جمع زیادی از جوانان دانشجو بودم و یک میهمان که درباره سیر روشنفکری از مشروطه تا دوران معاصر سخنرانی می کرد. و افسوس خوردم از جوانان ناآگاهی که وقتی اسم سروش می آمد سوت و کف می زدند و وقتی اسم تو هم می آمد باز هم سوت و کف!

علی جان برایت گریستم که این جوانان تو را نمی شناسند و اینگونه برایت سوت و کف می زنند. تو را نمی شناسند که نامت را کنار سروش قرار می دهند و برایت هورا می کشند... با خود می گویم چگونه است آن شریعتی که زمانی می گفت «در اسلام شهادت، خود، یک اصل است» در کنار نام دکتر سروشی قرار می گیرد که می گوید «فرهنگ شهادت خشونت آفرین است!» برایم قابل هضم نیست آنگاه که کتاب اسلام شناسی تو را می خوانم و وصف های زیبای تو در مورد حسین(ع) و مجاهدتهایش به وجدم می آورد، چگونه نام تو در کنار دکتر سروشی قرار می گیرد که می گوید «حسین قربانی خشونت طلبی جدش (پیامبر) با خاندان بنی امیه شد!» چگونه است؟ تو برایم بگو...

دلم از این جماعت گرفته است. از جماعتی که در موردت هیچ نمی دانند و فقط یاد گرفته اند که برایت کف و سوت بزنند و هورا بکشند! از جوانانی که حتی یک خط از کتابهایت را نخوانده اند و تو را مورد تمجید قرار می دهند. از عده ای که حتی نمی دانند تو در دوران خودت چه می گفتی و دردت چه بود اما خودشان را مدافع راه تو می دانند. چه پیروانی... دلم می خواهد فریاد بزنم کسی که برای سروش کف می زند، حق ندارد برای تو دست بزند. تو کجا و سروش کجا.... در این اندیشه ام که اگر زنده بودی، چه حرفها که می خواستی به این جماعت بزنی...

علی جان، بغض راه گلویم را بسته است. دلم می خواهد فریاد بکشم، ناله کنم، فغان سر دهم از جماعتی که دست به هرکار ناشایستی می زند تا اثبات کند که روشنفکر است و تاریک، فکر نمی کند. از این گروه شبه روشنفکر بیزارم.  دلم از جوانانی پر است که دانسته یا نادانسته خود را پیرو و وامدار افراد مغرضی کرده اند که هدفشان قرار دادن اسلام علیه اسلام است. همان هایی که تو در خط به خط کتابهایت خطرشان را گوشزد می کردی... چه کنم که تنها کاری که می توانم بکنم گریه کردن است برای تو، برای مظلومیت تو، برای داشتن دوستان و پیروان ناآگاه که خطرشان صدها برابر بیشتر از دشمنانت هست. هرشب با شنیدن سخنرانی هایت به خواب می رفتم و آرامشی بی نظیر روحم را نوازش می کرد اما دیشب حتی صدای دلنشینت نتوانست که آرامم کند. خسته ام از چنین افرادی... خسته...