رمان بادبادک باز
بادبادکباز را سه ماه پیش برای اولین بار خواندم و لحظاتی پیش، خواندن دوباره اش را به پایان رساندم. بادبادک باز نثری بسیار ساده دارد، نه فلشبکهای پیچیده دارد و نه با تعدد شخصیتهایش شما را چنان گیج میکند که تا چند فصل بکوشید نام شخصیتها و رابطهشان را با هم به خاطر بسپارید. رمان با یک فلشبک ساده میشود، فلشبکی که منجر به این میشود که یک مرد افغانی ساکن آمریکا، شما را به دوران کودکی خود در افغانستان ببرد. و از همینجا است که جادوی حسینی با کلمات شروع میشود و اجزای داستان را یک به یک روی هم میگذارد.
بادبادکباز داستان زندگی امیر، یک پسر بچهی افغانی است؛ از متولد شدنش در افغانستان تا سی و چند سالگیاش در آمریکا. کودکی امیر در حکومتی سلطنتی در افغانستان میگذرد و نوجوانی او همزمان است با حملهی روسها و متعاقبش، روی کار آمدن طالبان. در بلبشوی ابتدای جنگ، امیر با پدرش به آمریکا مهاجرت میکند. در آمریکا ازدواج میکند و پدرش آنجا میمیرد. داستان از جایی شروع میشود که امیر بنا به خواست دوستی قدیمی، دوباره به افغانستان بر میگردد. این بازگشت با یادآوری موجی از خاطرات تلخ گذشته همراه است؛ که به مذاق امیر شیرین نمیآید. ولی وقتی او افغانستان زیر سلطهی طالبان را از نزدیک میبیند، فاجعه تازه آغاز میشود. امیر با سختی بسیار، پسر خدمتکار و دوست دوران کودکیاش را از دست طالبان نجات میدهد و با خود به آمریکا میبرد و به فرزند خواندگی میپذیرد. پسرک که بخاطر صدمات زیاد روحی و جسمی، افسرده شده، گوشهگیر است و با کسی حرف نمیزند. بالاخره در یک جشن خانوادگی، زمانی که امیر به یاد کودکی خود و پدر پسرک، بادبادک هوا میکند، پسرک اولین قدمها را برای نزدیک شدن به خانوادهی جدیدش بر میدارد.

بادبادکباز، به عنوان یکی از بهترین رمانهای موجود دربارهی تاریخ معاصر افغانستان معرفی شده است. وقتی رمان را میخوانید حس میکنید ممکن بود همیشه حسرت نخواندن این نوشتهی زیبا بر دلتان بماند. ولی چند روزی که از خواندن آن بگذرد، متوجه میشوید که قسمت عمدهی این پسند، به این دلیل بوده که رمان به شما اطلاعاتی داده که شاید هیچ وقت در عمرتان نمیتوانستید به دست بیاورید؛ مگر به قیمت یک سفر چند ماهه به افغانستان. اطلاعاتی از زندگی روزمرهی مردم افغان، که در حد «جمعه» در «روبان قرمز» حاتمیکیا از ایشان میدانستیم؛ و نیز دربارهی طالبان. سیر داستان به طرز عجیبی پر از رنج است، به نحوی که خواندن آن به افراد پیر و بیماران قلبی توصیه نمیشود. طیف این رنج از نسلکشی وحشتناک در یک دهکدهی شیعهنشین، فقط به جرم مذهب شروع میشود، با تبدیل شدن افغانستان پر از شور زندگی به کشوری مرده و خموده زیر چنگال طالبان ادامه مییابد و با دستفروشی و دورهگردی یک استاد سابق دانشگاه کابل، در آمریکا خاتمه مییابد.
وقتی داستان را ورق میزنی با خودت فکر میکنی واقعاً چرا این مردم در برابر اینهمه بدبختی چیزی نمیگویند؟ این رفتار چیزی ورای تحمل و صبر و شکیبایی است. این سکوت دائمی نه فقط در جنگ که در صلح و در برابر ظلم هم دیده میشود. اینکه مردی بداند عقیم است و پسرش، حاصل رابطهی نامشروع همسرش با آقای خانه، و در عین حال، باز هم مثل همدمی با وفا برای آقای خانه چای بیاورد و لباسهایش را بشوید؛ محل تعجب و تفکر عمیقیست. و به یاد احمدشاه مسعود میافتی و اینکه آیا واقعا او افغانی بود؟ و نمیفهمی چرا خالد حسینی چنین تصویر پست و زبونی از مردمش به خورد دنیا داده است؟

نمایی از فیلم بادبادک باز که بر اساس همین رمان ساخته شده است.
ولی شاید تصویری که حسینی از طالبان رسم میکند، نقشی واقعیتر باشد. او طالبان را نه مجریان اسلام واقعی ــ آنگونه که برای مردم دنیا تعریف کردهاند ــ که آنها را به صورت واقعیشان، یعنی زیاده خواهانی شهوتپرست معرفی میکند که از دین فقط ریش بلند را فهمیدهاند و بس. صحنهی سنگسار کردن زن و مردی که میگویند زناکارند، وسط دو نیمهی فوتبال! و مردمی که سکوت میکنند و فقط گاهی آهی میکشند، به دست مردی که چند صفحه بعدتر، میفهمیم از کودکی افکاری فاشیستی-به نوعی مرید هیتلر- و شخصیتی منحرف داشته و حالا هم با پسر بچهها سر و سری دارد، واقعاً تکاندهنده است.
اگرچه بادبادکباز میخواهد زندگی مردم افغان را در زمانی که افغانستان درگیر جنگ است و زیر چکمههای نظامیان آمریکایی، نشان دهد؛ اما در فصل مهاجرت به سبب حملهی قوای روس، آمریکا تنها کشوری ست که از آن به عنوان مامن افغانهای جنگزده، نام برده میشود. در واقع با وجودی که زندگی در آمریکا برای افغانهایی که در کشور خود هرکدام جایگاه خود را داشتهاند، بسیار سخت است؛ ولی آنها این را میپذیرند. زیرا زندگی جدید، هرچه که باشد، بهتر است از خطر کشتهشدن به دست روسها و یا شکنجهی مداوم توسط طالبان.