باران منتشر شد...
یعنی من خداییش جونم به لبم می رسه تا یه شماره از این نشریه ما بیاد بیرون
دقیقاً واسه هر شماره حدود 5-4 تا از موهای من سفید میشه
از جمع آوری مطالب و ویرایش و صفحه آرایی بگیر تا طراحی جلد و تکثیر و توزیع و... هر شماره که میاد بیرون پشت دستم رو داغ می کنم که دیگه سمت این کارها نرم اما نمی دونم چی باعث میشه دوباره تصمیم به انتشار یه شماره دیگه می گیرم
به هر مصیبتی بود شماره چهارم باران رو هم از تنور درآوردیم. داغ داغ! توی این شماره کلاً ساختار مجله رو نسبت به قبل زیر و رو کردیم و با یه شکل و شمایل دیگه شروع به کار کردیم.
در بخش اول به شبکه فارسی وان پرداخته ایم و کلاً از هر جهتی یه نگاه به برنامه های این شبکه کرده ایم. در بخش دوم با اندیشه های دکتر علی شریعتی آشنا میشیم. اینم یه مقدار پارتی بازی شد، چو خودم خیلی دوستش دارم
در بخش سوم به آسیب شناسی شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و توییتر پرداخته ایم و بخش آخر هم دانشگاه رو مد نظر داشته ایم. با دکتر اسماعیل زاده که یکی از بهترین متخصصان تغذیه ایرانه و دست برقضا از استادای خودمون هم هست، مصاحبه کردیم. خاطرات دانشجویی، اشعار دانشجویی، داستان دانشجویی و کلاً هرچی که با پسوند «دانشجویی» ختم میشه، توی این بخش آورده ایم!

با هزار و یه خواهش و تمنا تونستم مجوز انتشار 250 شماره رو توی دانشگاه بگیرم که اینم از عجایب روزگار بود
آخه این مسئول نشر و تکثیرات دانشگاه یه کمی دم دمی مزاجه و می ترسم شنبه که رفتم سراغش بگه نه، 250 تا زیاده
کارشون که حساب و کتاب نداره! البته فکر نکنین که همه 250 تای این شماره به دست دانشجوها می رسه ها! نه... حدود 30 جلدش رو باید تقدیم «کمیته ناظر بر نشریات دانشگاه» بکنم که اونا مطالعه کنن و ببینن یه وقت خدای ناکرده حرفی برخلاف نظر آقایون نزده باشیم که اونوقت کارمون با کرام الکاتبینه
اما همین سختی ها در چنین کارهایی باعث شده که شیرینی کار ژورنالیسیتی رو بچشم! یعنی من علی پزشکی نیستم اگه تا قبل از 30 سالگی یه روزنامه سراسری در ایران منتشر نکنم! چرا می خندی؟
جدی میگم! ببین کی بود گفتم ![]()