فرقی نمی‌کنه تنها باشم یا با دوستام. وقتی به دروازه دولت برسم، دوست دارم تا سی و سه پل رو پیاده برم. اون هم از پیاده‌روی دوست داشتنی وسط چهارباغ عباسی، جایی که درخت‌ها روش سایه انداخته‌اند؛ تا بتونم روی یکی از نیمکت‌های گِردی که هر چند قدم کار گذاشته شدن بشینم و به عبور ماشین‌ها، پیاده روهای شلوغ دو طرف خیابون و به آدم هایی که واسه خرید از مغازه ها از سر و کول هم بالا میرن نگاه کنم. دلم می خواد یه بستنی یا پیراشکی بخرم و بعد دوباره برگردم روی نیمکتی بشینم و نگاهم رو از سر بگیرم. به این همه رفت و آمد، به مردم، به ماشین‌ها... میگن اون قدیما، دو طرف خیابون باغ‌های میوه بوده و مردم می‌تونستن برن توی این باغ‌ها و میوه نوش جون کنن!

یه حکایتی هم بین مردمه که میگه هرکسی رو که می‌خواسته به این باغ‌ها بره، اول و آخر کار وزن می‌کردن و به میزانی که وزنش زیاد شده بوده (یعنی به میزانی که میوه خورده بوده) پول ازش می‌گرفتن! بعد یکی از اصفهانی های زرنگ، جیب‌هاش رو پر از سنگ می‌کنه و میره و تا می‌تونه میوه می‌خوره. اما وقت برگشتن می‌بینن وزنش کمتر شده و ماجرا لو می‌ره! اما امروز خبری از اون باغ‌های میوه نیست. فقط باغ هشت بهشت باقی مونده که اون رو هم مغازه‌ها جلوی راهش رو گرفته‌اند. اما وقتی در پیاده‌روی سمت چپ خیابان راه میریم، دو سه جا راه باز کرده‌اند به باغ هشت بهشت. میشه یه باره راهمون رو کج کنیم و از شلوغی خیابان پناه ببریم به آرامش باغ قدیم و پارک جدید. و این یکی از لذت های زندگی منه. تصور کن از میان دنیا و شلوغی و سر و صداش یه دفعه بپیچیم به سمت بهشت آرومی که با وقار پشت اون دیوارها قایم شده...

هشت بهشت

چهارباغ عباسی یه جورایی مرکز فرهنگی شهر هم هست. سینماها این جا هستن، کتاب‌فروشی‌ها و روزنامه فروشی‌ها هم همین اطرافن. همون نزدیک دروازه دولت، کتاب‌فروشی فرهنگسرای اصفهانه. پیرمرد سرحالی اداره‌اش می‌کنه. با دوچرخه‌ش میاد، شاگردش دوچرخه رو از بین قفسه‌های کتاب می‌بره توی انباری فروشگاه، پیرمرد پیپش رو روشن می‌کنه، میذاره موسیقی سنتی فضای کتاب‌فروشی رو پر کنه و اون پشت میزش با مشتری یا رفیق‌هاش گپ بزنه. من اگه کتابی هم نخوام، هر وقت از این جا رد بشم، میرم توی کتابفروشی و چند دقیقه بین کتاب ها قدم می زنم. هر چند دقیقه هم که بشه، کسی کاری به کارم نداره و این نعمتیه که کم‌تر جایی پیدا میشه! اصفهان، چهارباغ های دیگری هم داره؛ به همین شکل و قیافه. چهارباغ بالا، پایین و خواجو. اما هیچ کدوم چهارباغ عباسی نمیشن. این نسخه ی اصل چهارباغه و چیزهایی داره که هیچ کدوم از اون نسخه های بدل ندارن.

این جا هر ساعتی حال و هوای خودش رو داره. صبح‌ها خیابون خلوته و کرکره‌ی مغازه‌ها پایین. روزایی که بیمارستان یا دانشگاه نمیرم از ایستگاه های دوچرخه، یکی رو می گیرم و در هوای خنک صبح، طول خیابان رو تا میدان انقلاب دوچرخه سواری می کنم و دوباره برمی گردم. پیرمردهایی هم هستن که با لباس‌های اسپرت، ورزش می‌کنن یا با کت و شلوار عصازنان توی همون پیاده روی وسط خیابون قدم می‌زنن. ظهرها همراه دوستان واسه نماز می‌تونیم بریم مدرسه‌ی چهارباغ. این مدرسه، یه حوزه‌ی علمیه هست و همیشه درش باز نیست، اما وقت نماز بازش می‌کنن و می‌تونیم هم نماز بخونیم و هم توی حیاط بزرگ و دل چسب مدرسه چند دقیقه‌ای قدم بزنیم. توریست ها هم برای بازدید از معماری سنتی این مدرسه به اینجا میان.

سردر زیبای مدرسه چهارباغ عباسی

عصرها (به خصوص عصرهای پنج شنبه) خیابون شلوغه. مردم بیشتر واسه خرید میان. این جور وقتا رو میذاریم واسه بحث‌های دسته جمعی، وقتی از سینما بیرون اومدیم. نیمکت‌های خیابون برای دور هم نشستن ساخته نشده‌اند، اما چاره‌ای نیست! چند نفر روی زمین می‌شینیم و بقیه روی نیمکت و شروع می‌کنیم به بحث کردن‌های طولانی. از فیلم شروع میشه و به همه جا می‌رسه. تا شب برسه و بعد نماز بریم کنار زاینده رود... البته وقتی خشک نبود! بعضی شب‌های شلوغ (مثل شب‌های جشن) جون میده برای این که توی لژهای مجردی (!) کباب ترکی بزنیم و بعد بیایم دوباره روی همون نیمکت‌های گرد بشینیم و عبور ماشین‌ها و بوق زدن‌هاشون، ویراژ موتورها و جیغ و داد سوارانشون و همه ی سر و صداهای خیابان رو تماشا کنیم. این جور وقت‌هاست که بحث‌های جامعه‌شناسانه‌ی ما گل می کنه. نمونه‌ها جلومون هستن و ما روشنفکرنمایانه شروع می‌کنیم به تحلیل کردن!

پیاده روی خیابون چهارباغ؛ پاتوق فرهنگی ما

میگن اون قدیما یه جوی آبی از میان پیاده‌روی وسط چهارباغ عباسی رد می‌شده و خیلی قشنگ‌تر بوده و حالا بد شده و... ما قدیما رو ندیده‌ایم و اصراری هم نداریم که حسرتش رو بخوریم. پاتوق ما حالا هم خیلی قشنگ و دوست داشتنیه. طوری که بچه‌های خوابگاهی دانشگاه‌های اصفهان هم دوسش دارن و اولین گزینه‌شون برای گردش‌های آخر هفته هست. این پیاده‌رو انگار یک محیط ایزوله شده در میان شلوغی‌های خیابونه! جایی که میشه هم در دل اجتماع بود و هم از شلوغی‌هاش در امان... خلاصه اینکه چهارباغ عباسی پاتوق عصرگاهی خیلی از جوانهاست؛ پاتوقی برای گپ های خودمونی و حرفهایی درباره سینما، کتاب، فرهنگ، روزنامه و... موضوعاتی که من عاشقشونم!