حتماً شما هم دیگه این تصویر‌های پشت سر هم رو دیدین. دوربین ایستاده روبه‌روی مرد. مرد ایستاده روبه‌روی در رنگ ‌و رو رفتۀ خونش. خونۀ رنگ ‌و رو رفته‌اش توی یه محلۀ رنگ ‌و رو رفته هست. همۀ اینا قرار داده شده وسط آگهی‌های بازرگانی رنگ‌ و وارنگ تلویزیون. بیشتر شبیه تصویرهای مستند برنامۀ در شهره تا یه آگهی تلویزیونی. شبیه‌‌ همون محله‌ای که در اون «دوشواری» وجود نداره. از مرد به اصرار می‌خوان پاکتی رو باز کنه و محتوای روی کاغذی رو بخونه. مرد مردد و کنجکاوه. مرد با لباس ساده، ریش چند روز نزده و دست‌های پینه بسته و دخترهای نوجوونی که دم در خونه با تعجب دارن ماجرا رو دنبال می‌کنن، نمایندۀ صریح فقره. چیزی که کارگردان روش اصرار داره و اصلاً واسۀ همین اومده دم در این خونۀ رنگ ‌و رو رفته و این محله رنگ‌ و رو رفته و از این مرد رنگ و رو رفته وقتی که داره پاکت جایزه رو باز می‌کنه، فیلم گرفته و خلاصه این «رئال شو» رو به پا کرده تا ما همین فقر رو ببینیم. بعد ببینیم که مرد ۲۵ میلیون تومن برنده شده، بعد ببینیم دخترهای نوجوان برق اومده به چشم‌شون، بعد بشنویم که زن مرد از پشت تلفن با تعجب خبر مرد رو گوش میده و خوشحال میشه.

 
همۀ اینا، ذره ذرۀ همۀ این واقعیت داره جلو چشم ما اتفاق میفته. جلو چشم ما میلیون‌ها نفری که این دقیقه نشسته‌ایم جلوی تلویزیون و داریم به فقر این مرد نگاه می‌کنیم و به شرم این مرد و به لبخند این مرد بعد از برنده شدن ۲۵ میلیون تومن وجه رایج مملکت. همۀ ما نشسته‌ایم و داریم طبق یک توافق نانوشته، کرامت انسانی یه نفر رو له می‌کنیم. هم اون کارگردان تبلیغاتی به خیال خودش خوش‌ذوق و جسور، هم ناظر تبلیغات صدا و سیما که به هزار نکتۀ باریک‌تر از مو گیر میده و به له شدن چیزی به این بزرگی مجوز پخش میده و هم ما. ما بینندگان عزیز. ما بینندگان عزیز که بدمون نمیاد شبیه اون مرد رنگ ‌و رو رفته توی محله رنگ ‌و رو رفته باشیم و یه شبه با ۲۵میلیون تومن به بخشی از زندگی‌مون رنگ بزنیم. ما بینندگان عزیز، که کرامت انسانی آدما دیگه اون‌قدر‌ها واسه‌مون مهم نیست و مثل یه شو جذاب و هندی‌طور این تبلیغ رو نگاه می‌کنیم و ککمون هم نمی‌گزه و چه بسا ترغیب بشیم و بریم از جناب اپراتور یه سیم کارت اضافه هم بگیریم و مگه سفارش‌دهندۀ آگهی عزیز چیزی جز این می‌خواد؟!