دیشب از بس که باد اومد، درخت کاج روبروی پنجره از ریشه کنده شد. افتاد. صداشو نشنیدم. فقط صبح که رفتم بیرون، دراز به دراز خوابیده بود توی پیاده‌رو. بوی صمغ تازه می‌اومد و نم خاک. درخت یه جور بدبختی افتاده بود اون گوشه که از اون بدبخت‌تر نمی‌شد. انگار با هزاران انگشت سوزنی سبز سیر، رو به آسمون التماس می‌کرد. فکر کردم این آخرین بهار این کاج قدیمی بود. بعد از این فکر، خیلی دلم گرفت. گفتم یه کمی از صبح بگذره، زنگ بزنم به جایی. بگم یه درخت اینجا داره با شاخه‌های زخمی جون می‌کنه. به کجا زنگ باید زد؟ وقتی باد می‌اندازتت باید به کجا زنگ بزنی؟ وقتی داری جون می‌کنی باید چند شماره بگیری؟ وقتی بادی که حس می‌کردی هرگز به سمت تو نخواهد وزید، و حالا وزیده، کجا رو باید بگیری؟ زنگ هم بزنی می‌گن کدوم باد؟ کدوم درخت؟ کدوم شاخه؟ خیال وَرت داشته پسر.

حالا دیرتر شده، از صبح کمی گذشته. کارمند‌های مربوطه که لابد با چشم‌های خواب‌آلوده و قهوه‌های نیمه خورده باید سر میزهاشون باشن حتماً پیداشون شده. ولی من از این بالا، از بالکن طبقه دوم خونه مون فقط یه سرک کشیدم به کاج یک وری افتاده. با چایی صبح‌گاهی در یه دست و اون یکی دست خونسردانه به پَر کمر. فکر کردم آدمی، درختی، چیزی اگه بخواد بیفته چه خوب که توی یه شب بارونی بیفته. اقلا معلومه چی انداختش. باد اومده، باران زده، ریشه خیس خورده، درخت افتاده. این مجهولاته که در زندگی، ذهن رو عذاب می‌ده. باد تغییری که وزیدنش رو حس می‌کنی و داره میندازه چیزی رو در این نزدیکی ولی نمی‌تونی بفهمی از کدوم سمت می‌وزه. باد‌های تغییر مجهولی که نمی‌شه انگشت روشون گذاشت...

درخت افتاد. من هنوز در بالکن طبقه دوم ایستاده‌ام. این رسم زندگیه. یکی میفته. اون یکی نگاه می‌کنه. باید بوی صمغ رو تا آخرین لحظه که شهرداری از راه برسه و درخت رو تکه تکه کنه بو کشید. بعد فقط درخت رو به یاد آورد سر پا و استوار. انگار فقط روزهای خوب هر چیزی رو باید به یاد آورد و یادش به خیری گفت. همه چیزهای خوب نمی‌دونم چرا سریع به آهی طولانی تبدیل می‌شن. به نقطه‌ای خوب و گرم در روزهایی که دیگه نیست. به خاطره‌ای از چیزی که مطمئن نیستی حقیقی بوده حتی. لیوان چایی ام، خالی شده. آفتاب از سر شاخه‌های‌ باریک نوک درخت‌ها تا شاخه‌های زخیم‌تر زیری پیشروی کرده. یه صبح دیگه در این شهر شروع شده. بوی صمغ که حالا شدیدتر از زیر پنجره تا طبقه دوم بالا میاد دلم رو آشوب می‌کنه. بوی درخت‌های افتاده. بوی دل‌های گرفته. بوی قلب‌های سنگی. بوی بادهای تغییری که سمت وزیدنشون رو نمی‌بینی و فقط دارند تو رو با خودشون می‌برن. بوی انکار… و صدای ماشین و اره‌ی شهرداری که آمده درخت رو با خودش تکه تکه ببره.