عزیز من، بیا متفاوت باشیم
رمان خون ها نادر ابراهیمی رو با کتاب های «بار دیگر شهری که دوست می داشتم»، «آتش بدون دود»، و «یک عاشقانۀ آرام» به یاد میارن ولی اونایی که دوست دارن توی زندگی آدم مهما سرک بکشن، نادر رو با «ابن مشغله»، «ابوالمشاغل» و «چهل نامۀ کوتاه به همسرم» می شناسن. دوتا کتاب اولی زندگی نامۀ نادر به قلم خودشه و سومی هم همون طور که از اسمش پیداست، نامه هاش به همسرش. بامزگی نامه های نادر ابراهیمی و فرزانه منصوری اینه که بیشترشون در یه فضای مشترک اتفاق میفته؛ یعنی این نامه ها بین دو نفری رد و بدل شده که نه تنها از هم دور نبوده اند، بلکه شب تا صبح رو با همدیگه زیر یه سقف گذرونده اند، با هم از خواب بیدار شده اند، با هم سر میز ناهار و شام نشسته اند، با هم دربارۀ بچه ها حرف زده اند و... ولی با شیطنت خاصی، توی همۀ لحظات روز، دنبال فرصتی می گشتن تا به دور از چشم اون یکی، بهش از زندگی، عشق، غم و روزمرگی هاشون بنویسن. انگار که نامه، حرفها رو کامل کنه. انگار که گفتن و دوباره گفتن جای نوشتن رو نگیره. انگار که ثبت لحظه لحظۀ زندگی به اندازۀ خودش شیرین باشه. نامه ای رو که در زیر براتون انتخاب کرده ام، ترکیبی از دوتا نامه های نادر به همسرشه.
عزیز من!
مدتیست می خواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعضی شبهای مهتابی، علیرغم جمیع مشکلات و مشقات، قدری پیاده راه برویم. دوش به دوش هم. شبگردی، بی شک، بخش های فرسوده ی روح را نوسازی می کند و تن را برای تحمل دشواری ها، پر توان. از این گذشته، به هنگام گزمه رفتن های شبانه، ما فرصت حرف زدن درباره ی بسیاری چیزها را پیدا خواهیم کرد.
نترس بانوی من!
هیچ کس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگ هم، در خلوت، زیر نور بدر، قدم می زنیم. هیچ کس نخواهد پرسید؛ و تنها کسانی خواهند گفت:«این کارها برازنده ی جوانان است» که روح شان پیر شده باشد؛ و چیزی غم انگیزتر از پیری روح وجود ندارد. از مرگ هم صدبار بدتر است. راستی، طلب فروشگاه محله را تمام و کمال دادم. حالا می توانی با خاطر آسوده از جلوی فروشگاه رد شوی. هیچ نگاهی دیگر نگاه سرزنش بار طلب کاری نخواهد بود. مطمئن باش! ضمناً همه چیزهایی را هم که فهرست کرده بودی، تمام و کمال خریدم: برنج، آرد نخود چی، آرد سه صفر، ماکارونی، فلفل سیاه، زرد چوبه، آبغوره، نبات، برگ بو، صابون، مایع ظرفشویی و دارچین (که چه عطر قدیمی دل انگیزی دارد...) می بینی که چقدر خوب، من بی حافظه، نام تک تک چیزهایی را که خواسته بودی به خاطر سپرده ام؟ خب... دیگر می توانی قدری آسوده باشی و شبی از همین شبها، پیشنهاد یک پیاده روی کوتاه را به ما بدهی. ما، با این که خیلی کار داریم، پیشنهاد شما را خواهیم پذیرفت.

عزیز من!
ما هرگز آنقدر بدهکار نخواهیم شد که نتوانیم از پس بدهی هایمان بر آییم و هرگز آنقدر پیر نخواهیم شد که نتوانیم دوباره متولد شویم. ما از زمانه عقب نخواهیم ماند، زمانه را به دنبال خود خواهیم کشید. فقط کافیست که قدری دیگر هم از نفس نیفتیم...
همسفر!
در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند. خواهش میکنم! مخواه که یکی شویم، مطلقاً مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد. مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را. مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقهمان یکی و رویاهامان یکی. همسفر بودن و همهدف بودن، ابداً به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است.
عزیز من!
دو نفر که عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است. عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست. من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم، اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقاً واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل. اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست. سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است. بیا بحث کنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا کلنجار برویم. اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم. بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا که حس میکنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم. بیآنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم. عزیز من! بیا متفاوت باشیم.