اخیراً داستان کوتاه بازرس بزرگ داستایوفسکی را خواندم. ماجرا در اسپانیا است در سویل. در اوج وحشتناکترین دوران تفتیش عقائد که هر روزه برای ستایش خداوند آتش می افروختند و با آئینی شکوهمند مرتدان شریر را می سوزاندند. کاردینال در آن شهرهمان بازپرس بزرگ است.  درست در فردای روزی که نزدیک به صد نفر مرتد را در حضور شاه، درباریان، بزرگان، کاردینالها، ماهرویان دربار، و همه مردم سویل سوزانده بودند خود مسیح ظهور موقت میکند. همه او را به جا می آورند. به دورش حلقه می زنند و از او کمک میخواهند. او نیز در سکوت با لبخند مهربانانه عشق متقابل را در مردم زنده میکند. هر کس با او تماس می گیرد شفا پیدا میکند. شهر به هم می ریزد. در این میان قرار است مراسم رسمی تدفین  دختر یکی از اعیان شهر در جلو کلیسا برگزار شود.

کشیش که بالاترین مقام قضائی شهر نیز هست، برای اجرای مراسم حاضر می شود. مردم به مادر دختر اصرار میکنند که از او -مسیح-  بخواهد که دخترش را زنده کند و مسیح با فرمانی دختر را به زندگانی باز می گرداند. کاردینال که منتظر اقامه نماز و مراسم بوده است، وقتی این منظره را می بیند، به دلیل اینکه بازپرس بزرگ شهر نیز هست، با اشاره انگشتش دستور میدهد که او را دستگیر کنند. مردم هم که به اطاعت از بازپرس عادت کرده اند راه  را باز می کنند تا مسیح به دستور کاردینال دستگیر شود. او را به زندان می برند. شب هنگام کاردینال، شخصاً به زندان می رود و از اینجا حرفهای جالب و تکان دهنده ای  از سوی  کاردینال خطاب به مسیح ایراد می شود. اصلی ترین حرفش بر اساس داستان، این است که چون تو مطالبت را قبلاً گفته ای و حق نداری چیزی به آن اضافه کنی، بنا براین چرا آمده ای در کار ما دخالت کنی؟ تو همه چیز را در اختیار پاپ گذاشته ای و اکنون همه چیز در اختیار اوست، و نیازی به آمدن تو نبوده.

این سوژه در میان سوژه های مذهبی که از قدیم در حوزه الهیات مطرح بوده، خیلی عمیق و پر معنا است. دعوای کلامی بین کاردینال و مسیح ظهور کرده ی مزاحم. البته در ادامه استدلال هائی که داستایوفسکی میکند، بیشتر تحت تأثیر فضای تازه ی دل خستگی از غرب و آرمانخواهی زندگی مساوی و عدالت خواهی است. کاردینال مسیح را محاکمه می کند و به او می گوید که ما نواقص اعتقادات تو را با زندگی همراه با نان برای همه جبران می کنیم و وجود تو کار ما را خراب می کند. خیلی خواندنی بود. من یکشبه آن را تمام کردم. کوتاه است. این داستان جزئی از گفتگو های شخصیت های کتاب برادران کارامازوف داستایوفسکی است. دوستی آن را کپی گرفته بود و برایم فرستاده بود. دعوای کشیش و مسیح هم واقعاً سوژه ای است خواندنی. ضرب المثل کاتولیک تر از پاپ را شنیده بودیم. در این داستان خیلی مسئله فراتر رفته است!