یلدا با طعم باران
۱- یه کانون ادبی توی دانشگاه داریم به نام «باران» که پاتوق بچه های ادبیات دوسته. هر سه شنبه یه محفلی داریم و بچه ها میان و اشعار و داستان هایی رو که خودشون نوشتن می خونن. امشب از شانس ما محفل مون مصادف شده بود با شب یلدا. یکی از بچه ها رفت و انار خرید و علاوه بر انار خوردن دسته جمعی که پاتوق مون رو صمیمی تر کرده بود، حافظ خوندیم و مولانا. سری به نیما زدیم و اخوان. دست آخر هم فال گرفتیم و لذت بردیم. امشب حضرت حافظ دوست مون داشت و غزلیات مهربانانه اش رو نثارمون می کرد! بعضی وقتا میشه که کلاً باهامون لج میشه! اونوقت هر کاری بکنی، نمی تونی یه فالی که مرتبط با نیتت باشه، پیدا کنی! اون موقع هست که اساساً از زندگی سیر میشی!

۲- سفری در راه است... دو سه روزی نیستم. شب یلداتون مبارک. هندونه و انار این شب فراموش نشه!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ ساعت توسط علی
|