قبلش هیچ تصور روشنی ازش نداری. هر چی که هست، شنیده ها و حرف و حدیثای پراکندۀ بچه های دانشگاهه. اما وقتی پا تو دنیاش میذاری، می بینی هیچ کدوم از اون حرفا با واقعیتی که رو به روت قرار گرفته، نمی خونه. موقع ازدواج، هزارتا فاکتور رو پیش خودت بررسی می کنی، کیس های مختلف رو میذاری زیر میکروسکوپ و در نهایت یکی رو انتخاب می کنی یا یکی انتخابت می کنه.

بعد که میری زیر یه سقف، هی شرایط جدید رو با اون پیش فاکتورها مقایسه می کنی. خیلی وقتا هم به این نتیجه می رسی که ای دل غافل... این آدمی... که الان رو به روم نشسته و داره آبدوغ خیار واسۀ خودش درست می کنه، اصلاً شبیه اون آدمی که ٢ ماه پیش تو کافه، اسپرسو میزد نیست. می فهمی اون همه ساعتها و روزایی که تو گالری ها و فرهنگسراهای مختلف باهاش در مورد دموکراسی و فمنیسم و تفاوت هگل و هایدگر حرف می زدی، هیچ اهمیتی نداشته و فعلاً دارین با همدیگه سر کانال تلویزیون دعوا می کنین!

بعد هی با خودت کلنجار میری که میشد تصمیم بهتری گرفت یا نه؟ خیلیا تو همین مرحله تسلیم میشن. می دونین چیه؟ ما کلاً ملت فانتزی بازی هستیم. وقتی فانتزیامون با بوی واقعی قرمه سبزی قاتی میشه، گاهی اینقدر تو ذوق مون می خوره که تصمیم عجولانه می گیریم. بعد هی آمار طلاق میره بالا... چون آدما همچنان فکر می کنن رویاهاشون باید عیناً رنگ واقعیت بگیره؛ حتی اگه این رویابافی دربارۀ یه آدم باشه، با تمام پیچیدگیاش.

زندگی زیر یه سقف اصلاً شبیه زندگی بیرون اون سقف نیست. اون بیرون، ظواهری مثل قیافه و تحصیلات و پول و خونه مهمند، اما تو اون چاردیواری، یهو چیزایی مهم میشن که هیچ کس اون بیرون براش مهم نیست. چیزایی که از بس ابتدایی و پیش پا افتاده هستن که هیچوقت دیده نمیشن. مفاهیم اولیه ای مثل تمیزی، ابراز عشق، شادی کردن، ابراز غم، معیارهای فضیلت و برتری... مفاهیمی که همه باهاش آشنا هستن اما تو زندگی واقعی وقتی مثلاً ابراز عشق آدما متفاوت از آب درمیاد، شروع یه اختلاف بزرگ رو کلید می زنه.

اینا اون چیزاییه که همۀ ما تو ٦- ٥ سال اول زندگی مون یاد گرفتیم. هیچ کتاب یا برنامۀ تلویزیونی یا کارگاه آموزشی، مفهوم عشق رو به آدم یاد نمیده. عشق، اون چیزیه که بچۀ ٣ ساله با چشمای باز از رابطۀ پدر و مادرش دیده، شادی رو از باباش یاد گرفته و تمیزی در ذهن اون، چیزیه که تعریف مادرش بوده. این چیزا هیچوقت تو ذهن کسی عوض نمیشن.

بخاطر همینه که شخصاً وقتی در آینده، دختر مورد علاقه م رو پیدا کردم، وقتی به خواستگاریش رفتم، به جای پرسیدن بعضی سؤالات بی اهمیت، به نوع کنار هم نشستن پدر و مادرش نگاه می کنم. به حرف زدن شون با هم و با بچه هاشون. به چیدمان خونه شون. به اینکه وقتی پدرشون از در وارد میشه، چطور ازش استقبال می کنن. به تلفنی حرف زدن شون. به نوع ابراز شادی و عزاداریاشون. به آدمایی که به نظرشون خوب یا بدن و...

این روزا، حال و هوای خوش و شيرين ازدواج همه جا پیچیده. همون قدر که شیرینه، سخت هم هست. سخت بخاطر انتخاب یه همراه خوب واسۀ تموم زندگی. مواظب انتخاب هاتون باشین و تا آخر پاش بایستین...