اگر می‎بینید بی‌طرفی در قبال همه ادیان و فلسفه‎‎های زندگی، به‎صورت شعار اصلی تمدن امروز غرب در آمده است، ریشه آن را باید در همین احساس به‎خود رهاشدگی انسان در زندگی‎اش جست‎وجو کنید. بگذریم از این‎که در صحنه عمل، لیبرال‌‎ها هیچ پای‌بندی قابل‎ذکری نسبت به مبانی نظری خود نشان نداده‌اند. یعنی آن‎‎ها نیز با تعصب تمام، درباره درست و غلط زندگی انسان فتوا صادر می‎کنند و شیوه زندگی لیبرال را شیوه درست می‎خوانند و اگر کسی مقهور تبلیغات بی‌‌انتهای‎شان نشود، حتی شده به ضرب توپ و تفنگ، او را مدرن می‎کنند! متقابلاً با فلسفه‎ای برای زندگی مواجهیم که پیامبران نماینده آن هستند. آنها می‎گویند خدایی هست و پیامبری که دستورات او را برای همه عرصه‎‎های زندگی- اعم از فردی و اجتماعی- بیان کرده ‌است. یعنی انسان‌‎ها به‎خود وانهاده نیستند و برای سعادت انسان تعریف معلوم و از پیش تعیین‎شده‎ای وجود دارد. به همین دلیل ملاک‌‎هایی وجود دارد که با کمک آن‎‎ها می‎توان فهمید زندگی انسان‌‎ها در حال فساد است یا نه و می‎توان فهمید که شیوه زندگی‌آن‎‎ها چقدر درست و چقدر مسرفانه بوده و از حدود خودش تجاوز کرده است.

احتمالاً بار‎ها این جمله را از زبان اصحاب لیبرالیزم شنیده‌اید که باید به‎دنبال «حکومت حداقلی» بود. آن‎‎ها مرادشان از حکومت حداقلی را معمولاً با یک مثال توضیح می‎‌دهند. می‎‌گویند ساختن یک حکومت، شبیه بازی‌هایی‎ست که کودکان می‎‌کنند. یعنی هیچ قاعده از پیش تعیین شده ای و مخصوصاً از بالا برای آن وجود ندارد. تنها قاعده ضروری در بازی حکومت این است که باید خودمان بر سر قواعد بازی توافق کنیم و تنها هدف در بازی حکومت هم این است که همه بازیگران تا حد ممکن، از این بازی راضی باشند. این‎که چه کاری درست است یا نادرست، به حکومت هیچ ربطی ندارد. کار حکومت مثل کار داور بازی‎ست؛ یعنی تنها وظیفه‌اش این است که مراقبت کند، قواعد توافق شده به‎درستی رعایت شود. هر وقت هم که بخواهیم، حق داریم توافق ‌کنیم قواعد بازی عوض شود و بازی جدیدی را شروع کنیم. 

برخی از بزرگان این جماعت، وقتی توسط مخالفان‎شان در تنگنا قرار گرفتند تا یک‎بار برای همیشه معلوم کنند که بالأخره برای مفهومی به نام «حکومت دینی» معنایی قائل هستند یا نه، آخرین پاسخ‎شان این بود که حکومت دینی چیزی به جز «حکومت دین‌داران» نیست. یعنی اگر مردم توافقت کنند که بعضی از قواعد را- در این‎جا می‎‎شود قواعد دینی- رعایت کنند، حکومت‎شان می‎‌شود دینی. هر وقت هم بخواهند حق دارند از این توافق دست بکشند و طور دیگری بازی کنند. اما این‎که بگوییم «مشروعیت حکومت» باید بر پایه دین تأمین شود، این‎که بگوییم حکومت باید به‎دنبال اهداف و آرمان‌هایی باشد که دین تعیین می‎‌کند، این‎که بگوییم سیاست‌ها و قوانین باید در چهارچوب دین قرار داشته باشد، همه بی‌معناست. عده‎ای از این جماعت وقتی متوجه ‌شدند که گفتن این حرف‌‎ها در میان مردمی مثل مردم ایران، هزینه‎‎های زیادی برای‎شان خواهد داشت، طرز گفتارشان را عوض کردند و با گرفتن ژستی فیلسوفانه گفتند حتی اگر بخواهیم دین را وارد عرصه‎‎های سیاسی و اجتماعی کنیم، این کار غیر ممکن است. زیرا قرائت‌های گوناگونی از دین وجود دارد و ما نمی‎‌توانیم- بلکه حق نداریم- قرائتی را بر قرائت دیگر ترجیح دهیم. مردم اگر دل‎شان خواست و مسلمان بودند، خود به خود به برخی قواعد پای‌بندی نشان خواهند داد و در نتیجه جامعه و حکومت آن‎‎ها هم اسلامی خواهد بود.

واضح است که این سخن شکل دیگری از تلاش همیشگی اصحاب لیبرالیزم برای محصور کردن دین در چهارچوب زندگی فردی و کنار نهادن آن از صحنه زندگی اجتماعی و سیاسی بود. اما عده‎ای از این جماعت حاضر نشدند اعتقادشان به «جدایی دین از سیاست» را آشکارا برملا سازند. این بود که ژست مظلومانه‎ای به‎خود گرفته و گفتند چرا می‎‌گویید ما طرف‌دار «جدایی دین و سیاست» شده‌ایم؟ ما معتقدیم اگر تک تک مردم مسلمان باشند، سیاست و حکومت‎شان هم خود به خود اسلامی خواهد بود؛ پس ما طرف‌دار جدایی دین و سیاست نیستیم! جالب‌ترین قسمت ماجرا این جاست که عده‎ای از این افراد به ظاهر روشنفکر، در عین فرو غلتیدن در مرداب لیبرالیزم هنوز هم خود را طرف‌دار انقلاب اسلامی و اندیشه‎‎های امام خمینی(ره) می‎‌دانند. باید اعتراف کنم برخی از آن‎‎ها چنان سنگ امام را به سینه می‎زنند که من گاهی تردید می‎‌کنم آیا آن‎‎ها واقعاً متوجه عمق حرف‌‎هایی که به نام‎شان زده می‎‌شود نیستند یا خود را به کوچه علی چپ می‎زنند؟ آیا آن‎‎ها وافعا فکر می‎‌کنند «دین» کاری با ماهیت قوانین یک حکومت و ساختار آن ندارد و همین که تک تک افراد خود را مسلمان- و دقیق‌تر بگویم، مسلمان‌زاده- بدانند حکومت آن‎‎ها نیز دینی خواهد بود؟

خوب به این نکته توجه کنید. بسیاری از مسلمانان بیش از این‎که مسلمان باشند، مسلمان‌زاده‌اند؛ یعنی دین‌داری آن‎‎ها بیش‌تر از نوع دین‌داری موروثی‎ست تا دین‌داری اعتقادی. حتی بسیاری از دین‌داران اعتقادی، درباره دین مطالعه و تخصص کافی ندارند و نمی‎‌دانند نظرگاه دین درباره فلان مسأله چیست. با این حال، به زعم بسیاری از نظریه‌پردازان اصلاحات، توافق مسلمان‌زادگان برای مشروعیت و دینی بودن یک حکومت کافی است. اگر غیر از این بگویند، به‎سادگی می‎‌توان نشان داد چه بخواهند و چه نخواهند باید به ‎نظری‎هایی از سنخ «ولایت فقیه» تن در دهند؛ چیزی که رابطه‌اش با برخی از این آقایان، شبیه رابطه جن و بسم‌الله است. بنابراین از نظر این حضرات، توافق مسلمان‌زادگان برای مشروعیت و دینی بودن حکومت کافی‎ست. این دقیقاً همان استدلالی‎ست که در دوران مشروطه مطرح شد و با کمک آن، خون امثال شیخ فضل‎الله نوری را به کلی هدر کردند. حتماً می‎‌دانید که حتی در قانون اساسی مشروطه این نکته پیش‎بینی شده بود که قوانین مجلس شورای ملی باید به تأیید پنج مجتهد جامع الشرایط برسد و حتی مرحوم شهید مدرس در ادوار اولیه مجلس، به‎عنوان یکی از این مجتهدین حضور داشت. اما کم‎کم با مطرح کردن امثال همین استدلال‌ها، کار به‎جایی رسید که این اصل عملاً متروک شد و کسی به آن توجهی نمی‎‌کرد. یکی از رایج‌ترین استدلال‌‎ها همین بود که وکلا خودشان مسلمان و مسلمان‌زاده‌اند و بنابراین هرگز قانونی را که برخلاف اسلام باشد، تصویب نخواهند کرد. پس همین که مردم مسلمان و مسلمان‌زاده باشند، برای اسلامی بودن حکومت یا دست کم نامشروع نبودن آن کافی‎ست!

این‎که برخی از همین به ظاهر روشنفکرها می‎‌گویند ما طرف‌دار جدایی دین و سیاست نیستیم، اگر پاک کردن صورت مسأله نباشد، دست کم عوض کردن بلکه وارونه کردن آن است. هیچ‎وقت صورت مسأله این نبوده که اگر عده‎ای توافق کردند برخی قواعد را- می‎‌خواهد قواعد دینی باشد یا غیردینی- رعایت کنند، آیا آن‎‎ها را رعایت خواهند کرد یا نه! واضح است که وقتی توافق وجود داشته باشد، رعایت هم خواهد شد. بحث بر سر این است که آیا همه مشروعیت یک حکومت، صرفاً از توافق میان افراد پدید می‎‌آید؟ آیا از نظر اسلام، اصولی وجود دارد که حاکم بر توافقات انسانی باشد؟ آیا چهارچوب از پیش تعیین‎شده‌ای وجود دارد که لازم باشد همه توافق‌‎های ما در درون آن چهارچوب قرار گیرد؟ بحث بر سر این است که مسلمانان، برای چه‎چیز و بر پایه چه‎چیز می‎‌توانند و حق دارند توافق کنند؟ کسانی‎که مثل پیامبران فکر می‎‌کنند و به‎وجود خالق و پروردگار همه موجودات اعتقاد دارند، همه‎چیز زندگی خود و از جمله هر توافق اجتماعی را- تنها و تنها- در چهارچوب فرامین رب‌العالمین مشروع می‎‌دانند. کسانی‎که اعتقاد به راه پیامبران الهی دارند، همه رفتارهای‎شان- اعم از رفتار فردی یا اجتماعی- برای رسیدن به سعادتی‎ست که خداوند برای آن‎‎ها تبیین و تعیین کرده است. این دقیقاً همان چیزی‎ست که اصحاب لیبرالیزم مخالف آن هستند و به باور من، سخنان بسیاری از اصلاح‎طلبان ما در این روزگار، اگر تلاشی در جهت ترویج لیبرالیزم نباشد، مانند سخن گفتن کسی است که کلاً از مرحله پرت است!