پاسخ به یک شبهه
احتمالاً بارها این جمله را از زبان اصحاب لیبرالیزم شنیدهاید که باید بهدنبال «حکومت حداقلی» بود. آنها مرادشان از حکومت حداقلی را معمولاً با یک مثال توضیح میدهند. میگویند ساختن یک حکومت، شبیه بازیهاییست که کودکان میکنند. یعنی هیچ قاعده از پیش تعیین شده ای و مخصوصاً از بالا برای آن وجود ندارد. تنها قاعده ضروری در بازی حکومت این است که باید خودمان بر سر قواعد بازی توافق کنیم و تنها هدف در بازی حکومت هم این است که همه بازیگران تا حد ممکن، از این بازی راضی باشند. اینکه چه کاری درست است یا نادرست، به حکومت هیچ ربطی ندارد. کار حکومت مثل کار داور بازیست؛ یعنی تنها وظیفهاش این است که مراقبت کند، قواعد توافق شده بهدرستی رعایت شود. هر وقت هم که بخواهیم، حق داریم توافق کنیم قواعد بازی عوض شود و بازی جدیدی را شروع کنیم.
برخی از بزرگان این جماعت، وقتی توسط مخالفانشان در تنگنا قرار گرفتند تا یکبار برای همیشه معلوم کنند که بالأخره برای مفهومی به نام «حکومت دینی» معنایی قائل هستند یا نه، آخرین پاسخشان این بود که حکومت دینی چیزی به جز «حکومت دینداران» نیست. یعنی اگر مردم توافقت کنند که بعضی از قواعد را- در اینجا میشود قواعد دینی- رعایت کنند، حکومتشان میشود دینی. هر وقت هم بخواهند حق دارند از این توافق دست بکشند و طور دیگری بازی کنند. اما اینکه بگوییم «مشروعیت حکومت» باید بر پایه دین تأمین شود، اینکه بگوییم حکومت باید بهدنبال اهداف و آرمانهایی باشد که دین تعیین میکند، اینکه بگوییم سیاستها و قوانین باید در چهارچوب دین قرار داشته باشد، همه بیمعناست. عدهای از این جماعت وقتی متوجه شدند که گفتن این حرفها در میان مردمی مثل مردم ایران، هزینههای زیادی برایشان خواهد داشت، طرز گفتارشان را عوض کردند و با گرفتن ژستی فیلسوفانه گفتند حتی اگر بخواهیم دین را وارد عرصههای سیاسی و اجتماعی کنیم، این کار غیر ممکن است. زیرا قرائتهای گوناگونی از دین وجود دارد و ما نمیتوانیم- بلکه حق نداریم- قرائتی را بر قرائت دیگر ترجیح دهیم. مردم اگر دلشان خواست و مسلمان بودند، خود به خود به برخی قواعد پایبندی نشان خواهند داد و در نتیجه جامعه و حکومت آنها هم اسلامی خواهد بود.
واضح است که این سخن شکل دیگری از تلاش همیشگی اصحاب لیبرالیزم برای محصور کردن دین در چهارچوب زندگی فردی و کنار نهادن آن از صحنه زندگی اجتماعی و سیاسی بود. اما عدهای از این جماعت حاضر نشدند اعتقادشان به «جدایی دین از سیاست» را آشکارا برملا سازند. این بود که ژست مظلومانهای بهخود گرفته و گفتند چرا میگویید ما طرفدار «جدایی دین و سیاست» شدهایم؟ ما معتقدیم اگر تک تک مردم مسلمان باشند، سیاست و حکومتشان هم خود به خود اسلامی خواهد بود؛ پس ما طرفدار جدایی دین و سیاست نیستیم! جالبترین قسمت ماجرا این جاست که عدهای از این افراد به ظاهر روشنفکر، در عین فرو غلتیدن در مرداب لیبرالیزم هنوز هم خود را طرفدار انقلاب اسلامی و اندیشههای امام خمینی(ره) میدانند. باید اعتراف کنم برخی از آنها چنان سنگ امام را به سینه میزنند که من گاهی تردید میکنم آیا آنها واقعاً متوجه عمق حرفهایی که به نامشان زده میشود نیستند یا خود را به کوچه علی چپ میزنند؟ آیا آنها وافعا فکر میکنند «دین» کاری با ماهیت قوانین یک حکومت و ساختار آن ندارد و همین که تک تک افراد خود را مسلمان- و دقیقتر بگویم، مسلمانزاده- بدانند حکومت آنها نیز دینی خواهد بود؟
خوب به این نکته توجه کنید. بسیاری از مسلمانان بیش از اینکه مسلمان باشند، مسلمانزادهاند؛ یعنی دینداری آنها بیشتر از نوع دینداری موروثیست تا دینداری اعتقادی. حتی بسیاری از دینداران اعتقادی، درباره دین مطالعه و تخصص کافی ندارند و نمیدانند نظرگاه دین درباره فلان مسأله چیست. با این حال، به زعم بسیاری از نظریهپردازان اصلاحات، توافق مسلمانزادگان برای مشروعیت و دینی بودن یک حکومت کافی است. اگر غیر از این بگویند، بهسادگی میتوان نشان داد چه بخواهند و چه نخواهند باید به نظریهایی از سنخ «ولایت فقیه» تن در دهند؛ چیزی که رابطهاش با برخی از این آقایان، شبیه رابطه جن و بسمالله است. بنابراین از نظر این حضرات، توافق مسلمانزادگان برای مشروعیت و دینی بودن حکومت کافیست. این دقیقاً همان استدلالیست که در دوران مشروطه مطرح شد و با کمک آن، خون امثال شیخ فضلالله نوری را به کلی هدر کردند. حتماً میدانید که حتی در قانون اساسی مشروطه این نکته پیشبینی شده بود که قوانین مجلس شورای ملی باید به تأیید پنج مجتهد جامع الشرایط برسد و حتی مرحوم شهید مدرس در ادوار اولیه مجلس، بهعنوان یکی از این مجتهدین حضور داشت. اما کمکم با مطرح کردن امثال همین استدلالها، کار بهجایی رسید که این اصل عملاً متروک شد و کسی به آن توجهی نمیکرد. یکی از رایجترین استدلالها همین بود که وکلا خودشان مسلمان و مسلمانزادهاند و بنابراین هرگز قانونی را که برخلاف اسلام باشد، تصویب نخواهند کرد. پس همین که مردم مسلمان و مسلمانزاده باشند، برای اسلامی بودن حکومت یا دست کم نامشروع نبودن آن کافیست!
اینکه برخی از همین به ظاهر روشنفکرها میگویند ما طرفدار جدایی دین و سیاست نیستیم، اگر پاک کردن صورت مسأله نباشد، دست کم عوض کردن بلکه وارونه کردن آن است. هیچوقت صورت مسأله این نبوده که اگر عدهای توافق کردند برخی قواعد را- میخواهد قواعد دینی باشد یا غیردینی- رعایت کنند، آیا آنها را رعایت خواهند کرد یا نه! واضح است که وقتی توافق وجود داشته باشد، رعایت هم خواهد شد. بحث بر سر این است که آیا همه مشروعیت یک حکومت، صرفاً از توافق میان افراد پدید میآید؟ آیا از نظر اسلام، اصولی وجود دارد که حاکم بر توافقات انسانی باشد؟ آیا چهارچوب از پیش تعیینشدهای وجود دارد که لازم باشد همه توافقهای ما در درون آن چهارچوب قرار گیرد؟ بحث بر سر این است که مسلمانان، برای چهچیز و بر پایه چهچیز میتوانند و حق دارند توافق کنند؟ کسانیکه مثل پیامبران فکر میکنند و بهوجود خالق و پروردگار همه موجودات اعتقاد دارند، همهچیز زندگی خود و از جمله هر توافق اجتماعی را- تنها و تنها- در چهارچوب فرامین ربالعالمین مشروع میدانند. کسانیکه اعتقاد به راه پیامبران الهی دارند، همه رفتارهایشان- اعم از رفتار فردی یا اجتماعی- برای رسیدن به سعادتیست که خداوند برای آنها تبیین و تعیین کرده است. این دقیقاً همان چیزیست که اصحاب لیبرالیزم مخالف آن هستند و به باور من، سخنان بسیاری از اصلاحطلبان ما در این روزگار، اگر تلاشی در جهت ترویج لیبرالیزم نباشد، مانند سخن گفتن کسی است که کلاً از مرحله پرت است!