مسئولیت پذیری

 

یکی از بهترین حسهایی که خداوند به آدم میده حس مسئولیت پذیری هست. چقدر خوبه که در قبال تمام حرفهایی که میزنیم، وعده هایی که میدیم، نگاه هایی که می کنیم، مسئول باشیم. اینطوری هیچوقت حاضر نمیشیم که با رفتارمون، حرفامون و یا حتی یک نگاه تحقیر کننده به فردی که داره از کنارمون گذر می کنه باعث رنجش دیگران بشیم.

بالاخره یه روزی ما باید پیش خدا جوابگو باشیم. اونجا دقیقا لحظه ایست که دلمون و یا تک تک اعضامون خودشون پاسخگو هستند و متأسفانه یا خوشبختانه دیگه نمیشه دروغ گفت  ببینیم بعضی از این آدمهایی که هرزچندگاهی مصیبتی رو سرمون آوردن اونجا دیگه چطوری میتونن ما رو پس بزنن و جواب بدن  خوشبختانه خداوند از حق خودش میگذره ولی از حق بنده هاش نه… اینه که انتقام در این دنیا هیچ فایده ای نداره! دوست ندارم بیشتر از این اینجا آه و ناله کنم واسه همین ترجیح میدم دیگه چیزی نگم

 

کتلت های سوال برانگیز

 

یه روز شلوغ و پر از دوندگی رو پشت سر گذاشتم. خونه که اومدم، دیدم توی یخچال غذا نیست  البته چیز عجیبی نیست  طبق معمول کلی فکر کردم که سریعترین غذای ممکن که میتونم درست کنم و در عین حال خوشمزه باشه چیه؟ غیر از کتلت چیزی به ذهنم نرسید  

گوشت چرخ کرده رو از فریزر در آوردم که کمی یخش آب شه و نرم شه. پیاز و سیب زمینی رو رنده کردم، دست آخر اینها رو مخلوط کردم و تخم مرغ و نمک و ادویه رو اضافه کردم و بعدشم که به اندازه دلخواه در آوردم و سرخ کردم. بعدشم که نوبت سالاد رسید. کلم و گوجه و خیار و کمی فلفل دلمه رو قاطی کردم با سس فرانسوی و آب لیمو.

در تمام مدتی که داشتم آشپزی میکردم، به مواد غذایی ای که دستم بود فکر میکردم و اینکه چطور باید ازشون استفاده کنم و به چه طریقی ترکیب کنم که غذام آماده بشه. داشتم فکر می کردم چه کسی اولین بار فهمید که سیب زمینی و پیاز که خوب زیر زمین هستن، مواد خوراکین؟ اصلا چطور به ذهنش رسید؟ تازه کلم و گوجه و خیار و فلفل دلمه ای هم همینطور. یا همین تخم مرغ  از کجا فهمید که این ماده گرد سفید رنگی که مرغ بعضی روزها بیرون میندازه، خوراکیه؟! باید پوستش رو شکافت و خوردش؟!

اصلا کی اولین بار آتیش رو اختراع کرد و به ذهنش رسید که اگه بعضی چیزا رو روی آتش گرم کنی (حالا یا همینطوری یا توی آب بریزی) خوراکیهای خوشمزه ای میشن؟ یا مثلا روغن. چطوری کسی به ذهنش رسید که اگه این ماده رو بریزه و مواد رو باهاش سرخ کنه خوشمزه میشن؟ حالا ترکیب کردن مواد و خوراکی ساختن خیلی ابتکار نمیخواد ولی واقعا کشف این مواد و نحوه استفاده از اونها چرا.

بعدش فکر کردم که اگه بخوام به این چیزها فکر کنم، به کلی اختراع میرسم که به اسم هیچکس ثبت نشده ولی واقعا خیلی مهمن. الان نیست که همه چیز به آسانی رفتن به یه فروشگاه در اختیارمون هست و تازه اگه چیزی رو بلد نبودیم، فوری میریم توی گوگل راجع بهش سرچ می کنیم تا یاد بگیریم که بقیه آدمها در قبالش چیکار میکنن و به کلی مطلب هم میرسیم  اون موقع که این چیزها نبود. بشر باید به تک تک اینها فکر میکرد و روشی رو اختراع میکرد.

همین الان اگه خیلی از ماها بیفتیم توی یه جزیره که هیچ تکنولوژی ای نباشه که غذا درست کنیم یا لباس بسازیم، خیلیامون عمرا بتونیم روش ابتکاری ابداع کنیم، مدام باید فکر کنیم توی فلان کتاب چی نوشته بود، یا توی فلان فیلم هنرپیشهه از چه روشی استفاده کرد  بماند که بدون تکنولوژیهای ارتباطی یکسری مریض هم میشن. من نمیدونم چرا پس میگن انسانهای اولیه کم هوشتر از ما بودن

 

زیبایی باطن یا جذابیت ظاهر؟

 

وب سایت beautifulpeople علیرغم همه انتقاداتی که بهش وارد شده، همچنان فعالیت خودش رو گسترش میده  این سایت در بدو ثبت نام، از متقاضیان درخواست می کنه که عکسی از خودشون بفرستند. سپس اعضای فعلی سایت از طریق یک سیستم رای گیری آنلاین تصمیم میگیرن که اون فرد لیاقت عضو شدن دارد یا نه؟  

یعنی اگر متقاضی زشت باشه یا به اندازه ی کافی زیبا نباشه، از ثبت نامش جلوگیری می کنن  این سایت برای اولین بار در دانمارک به وجود اومد و الان حدودا ۱۸۰ هزار عضو در کشورهایی مثل آمریکا، بریتانیا و ژاپن داره. در این کشورها در دنیای حقیقی هم مراکزی داره.

 

مدیر ۳۴ ساله این سایت گفته که: آیا دوست ندارین در کوتاهترین مسیر ممکن به فردی که شما رو جذب خودش نموده، دسترسی پیدا کنید؟ شما وقتی توی یه بار یا باشگاه باشید، براحتی میتونید افراد جذاب رو پیدا کنید و باهاشون رابطه برقرار کنید، ولی مردم، وقت و پول زیادی رو با ملاقات آدمهای ناجالب در اینترنت هدر می دهند  جالبه بدونین که بقا در این سایت هم شرط هست. یعنی مثلا اگه افراد چاق بشن یا مشکلی پیش بیاد که به هر صورت قیافه یا تیپشون بهم بخوره، از لیست اعضا بیرون انداخته میشن

پس نوشت: خدایا مردم دلشون رو به چه چیزایی خوش کردن! انسانها اینقدر حقیر شدن که حالا دیگه تمام فکر و ذهن شون ظاهر شده  کاش میشد باطن همدیگه رو ببینیم و قضاوتهامون رو بر اساس اون انجام بدیم  

 

شطرنج با ماشین قیامت

 

اگه تا امشب شک داشتم که سالم هستم یا دیوانه، دیگه مطمئن شدم که یه دیوانه تمام عیار هستم  فردا امتحان تغذیه اساسی داریم. 3 واحد! هیچی نخوندم  هیچی... به جاش نشستم و دارم رمان میخونم  حالا به این کار من چی میگن؟! یه آدم سالم همچین کاری می کنه؟ همه بچه های کلاس حتما الان جزوه رو قورت دادن و هضمش هم کردن  اما من بدبخت... آب که از سر گذشت چه یه وجب، چه صد وجب

اما خودمونیم رمان خیلی جالبی بود. اسمش: شطرنج با ماشین قیامت. سه روزه تمومش کردم. پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش. دیالوگ نویسی هاش محشره  واسه اینکه داستانش لو نره، فعلا هیچی در مورد موضوعش نمیگم  بعدا یه نقد مفصل در موردش می نویسم...

 

این خیانته یا کمک؟!

 

دیروز صبح سوار یه ماشین شخصی شدم که غیر از من، دوتا مسافر خانم داشت. وسطای راه که به ترافیک رسیدیم، راننده که یه آقای حدودا ۳۰ ساله بود، ضبطش رو خاموش کرد و بعد از یه مکث کوتاه گفت: خانمها میتونم باهاتون صحبت کنم  هر دوی خانمها ساکت بودن که راننده زودی گفت: البته من متاهلم میخواستم درباره رفتارهای خانمها از شما سوال کنم  بعد بفرمائیدهای اولیه و اعلام تعجب خانمها، یکباره پرسید:

راننده: چرا شما خانمها اینقدر روی رفتار آقایون با خانمهای دیگه حساسیت دارین؟! راستش خانمم دیگه کلافه ام کرده.

دختر اولی: وسواس داره یا فکر می کنید حق داره؟

دختر دومی: خوب بستگی به نوع رابطه تون با خانمهای دیگه داره. اگه شک برانگیز نباشه، یا رفتار مکمل " مشکوک به خیانت " دیگه نداشته باشید، برای چی باید کسی روی رفتار شما حساس باشه؟

راننده: نه بابا. رفتار شک برانگیز کجا بود؟ من با هرخانمی، حتی همکارانم که شوخی میکنم یا حرف میزنم، خانمم بازخواستم میکنه و اخماش میره تو هم  

دختر اولی: خوب اون حتما وسواسیه، یا شایدم رفتاری از شما دیده که بهتون شک کرده و بعدش دیگه بی اعتماد شده. ما خانمها دیر اعتمادمون رو نسبت به آقایون از دست میدیم، مگه اینکه آتو بدن دستمون

دختر دومی: خوب شاید رفتار عاطفی تون با همسرتون تغییر کرده. معمولا خانمها به روابط  معمولی آقایون کاری ندارن، مگه اینکه احساس کنن رابطه شون با اون خانم عاطفی هست و بدتر اینکه روی رفتار عاطفی آقا با خودش تأثیر منفی گذاشته یا خواهد گذاشت.

راننده: نه اصلا اینطور نیست، من همسرم رو دوست دارم. حاضر نیستم طلاقش بدم  یه بار فهمید که من به یکی از خانمهای شرکت که از همسرش جدا شده کمکهایی کردم و دیگه از اون به بعد روزگارم سیاهه. همش منو میپاد.

دختر دومی: بهش گفته بودین به اون خانم کمک می کنین؟

دختر اولی: چه کمکی؟!

راننده: هیچی اون یه زن تنهاست گاهی اوقات که کار داشت، زنگ میزد من میرفتم دنبالش میرسوندمش، یا وقتی دلش میگرفت، من میبردمش بیرون، اما همش در حد گپ و گفتگو و یه چایخونه رفتن بود، من کلا آدم راحتیم  

دختر دومی: خوب چرا به همسرتون نگفتید همین موضوع رو؟

راننده: از اول اگه میگفتم که نمیذاشت به اون خانم کمک کنم!

دختر اولی: اون خانم چرا به آژانس زنگ نمیزنه که برسوندش؟! چرا اینقدر روی شما حساب میکنه؟

راننده: شاید به من اعتماد داره!

دختر دومی: من صادقانه نمیتونم چنین چیزی رو بپذیرم. یعنی اگه روزی ازدواج کردم و بعدش بفهمم همسرم پنهانی با یک زن دیگه رابطه داشته به طور حتم، از علت مخفی کردنش ناراحت میشم.  وقتی آدم چیزی رو مخفی میکنه، یعنی حقیقتیه که عرفا طرف مقابل نمیتونه هضم کنه. اگه چیزی نبود، باید بهش میگفتی. ضمن اینکه حتما خانمت متوجه تغییری شده که تصمیم گرفته از رفتارهاتون سر در بیاره. اگه این رابطه رو زندگیتون تأثیری نمیداشت و روابط عاطفی تون کما فی السابق بود، خانمتون اصلا بهتون شک نمیکرد.

راننده: نه اینطور نیست. بعد از این جر و بحثها روابطمون سرد شد نه قبلش.

دختر دومی: اگه خانمت مثل خودت پنهانی با یک آقای دیگه رابطه داشت و هروقت آقاهه اراده میکرد، خونه رو ترک میکرد که بره بهش کمک کنه، راضی بودین؟  

راننده: مسلما نه! خانمها احساسی ترن. کافیه کسی کمی بهشون محبت یا درددل کنه، سریعا بهش وابسته میشن مثل همین خانم همکارم. ولی ما آقایون اینطور نیستیم  

دختر اولی: این فکر شما اشتباهه. همینکه هروقت اون زنگ میزنه حاضر میشی بری بهش کمک کنی، یعنی خودتم بهش وابسته ای.

در طول این گفت و گوها من حتی یه کلمه هم حرف نزدم. یکی از دخترها خواست وارد بحث بشم اما ترجیح دادم ساکت باشم! جر و بحث بین این سه نفر سر همین وابسته شدن یا نشدن آقایون بود، که من پیاده شدم و هنوز دختر اولی داشت راننده رو متقاعد میکرد که تو هم بهش وابسته شدی و این چیزیه که همسرت رو ترسونده.


راستش از وقتی پیاده شده تا هنوزم ته دلم این موند که به راننده بگم اصلا چه نیازی دیدی به این زن کمک کنی  منظورم اینه که هدفت چی بود؟ جایی که همسرت هست و حتما کمبودت رو احساس کرده، چرا باید اولویت رو بذاری برای کمک به یک زن دیگه؟  نمیدونم چقدر درست فکر میکنم، ولی وقتی خودم رو جای خانمه میذارم، بهش حق میدم به شوهرش شک کنه یا بپادش، هرچند دردی رو ازش دوا نمیکنه، یعنی احتمالا دیگه دل این آدم مال خودش نیست. اگه قصد کمک به اون زن رو داشت، میتونست حتی از همسرش هم کمک بگیره.

 

درکم کن

 

درک شدن یکی از موهبت هاییه که هر کس نداره یا نچشیدتش. در واقع میشه گفت یکی از بهترین نعمتهاست. اینکه یه نفر تو رو همین طوری که هستی، درک کنه و بفهمه که چرا همچین کاری کردی؟ چرا همچون چیزیو گفتی یا نوشتی؟ اصلا چرا همچین چیزی شدی و هستی؟! و …

 

یک لبخند کوچک

 

کارگرای تأسیسات اومده بودن مسیر لوله بخاری دفترمون رو درست کنند، یکیشون یه پسر تقریبا ۲۰ ساله و هم سن و سال خودم بود. با همون سر و صورت خاکیش برگشت به من گفت: شما اینجا چت هم می کنید؟  با تعجب برگشتم بهش گفتم نه! جواب داد: آخه داشتید مونیتور رو نگاه می کردید و می خندید و تند تند تایپ می کردید، فکر کردم دارین توی یاهو مسنجر چت می کنین

از کنجاویش حرصم گرفته بود، برام جالب بود که از اینها سر در میاره. در عین حال دلم براش خیلی سوخت.  صورت و بدنش به شدت تکیده و خاکی بود، به نظر گرسنه هم می رسید چون با حسرت به کیک و کلوچه های روی میزم نگاه میکرد. ولی چون دیدم خیلی پرروئه، روم نمیشد بهش تعارف کنم، ممکن بود همین طوری سوال و جواب کنه (اینجا اتاقها طورین که صدا بیرون میره) از طرفی سر و صدا زیاد بود دیدم نمیتونم کار کنم. به بهانه چایی ریختن برای خودم رفتم بیرون. وقتی برگشتم دیدم کارشون تموم شده و البته کیک و کلوچه های روی میز من هم تموم شده

نمیدونم چرا برعکس از این سرقت، خیلی خوشحال شدم  چون تمام مدتی که اینجا بودن، دلم میخواست خودشون برشون دارن

 

آدمهای بی ارزش

 

گاهی اوقات مسئله مربوط به این نمیشه که چرا چیزی رو نمیتونی تغیییر بدی؟ همه دردت از این هست که اصلا چرا اون چیز هست که حالا مجبوری تغییرش بدی؟  و اصلا چرا اینطوری هست؟! این نباید اینطوری میبود یا میشد.

به نظر من اینکه فکر کنیم میتونیم با روشهایی برخی افکار رو تو آدمها و یا دوستامون تغییر بدیم، خیلی از مواقع کار عبثی هست. به خصوص اگه این نوع تفکر تو اون فرد ریشه دار باشه. چیزی که چند سال تو وجود فردی به صورت ارزش بوده و یا اینکه اصلا نه اون فرد کلا فرد ارزشگرایی نیست و به قول معروف هر دمبیلی هست، رو نمیشه به این راحتی اصلاح کرد. اصلا میدونین چیه؟ ناامید کننده ترین وضع اینه که آدم به این نتیجه برسه، فلانی علیرغم همه پتانسیل بالقوه اش، برای اینکه آدم مفیدی باشه، عملا داره تبدیل به یک آدم سست عنصر میشه

نمیتونم تمرکز کنم، یعنی افکارم رو درست بنویسم. یا چیزی که تو دلم هست رو کامل بیان کنم. میخوام بگم عقل مصلحت اندیش همیشه میگه کسی قرار نیست عقاید و یا آمالش رو بر اساس افکار ما تنظیم کنه و خوب عقل داره درست میگه. در حقیقت انرژی گذاشتن برای تغییر فکری که مطلقا قبولش نداری، خیلی از مواقع کار بیهوده ای هست.  به خصوص اینکه به نتیجه اش هم واقف هستی.

از اینها مهمتر اینکه اساسا تشخیص درست یا غلط بودن عقیده ای خیلی از مواقع نسبی هست  اما دل آدم اکثرا با مغزش مخالفه. مدام میگه بازم تلاشت رو بکن. اگه این روش رو به کار ببری، اگه اونطوری عمل کنی، شاید این آدم تغییر کرد، در حالیکه همه اینا ساده اندیشی دلت هست  چون تأثیر هر روشی منوط به اینه که یا خود روش برای اون فرد مهم باشه یا تعیین و توصیه کننده روش یا هردو.

آدم تا خودش نخواد نمیتونه تغییر کنه. کسی که تو فکر میکنی آدم حقیری هست و چه میدونم افکار سطحی داره، آدم مبتذلی هست و هر چیزی تو این مایه ها، کلا تصور بی معنایی هست. آدمها خودشون تعیین می کنن که چقدر افکارشون عمیق و یا مبتذل هست. اینکه از دیدگاه تو تفکر کسی شامل عبارات فوق میشه، در وهله اول برمیگرده به نوع جهان بینیت و سابقه زندگیت و بس. اینکه تو با این افکار و حصارها خودت رو محدود کردی، ممکنه برای کسی دیگه دقیقا ضد ارزش باشه.  برای اون آدم نوعی اینطور بودن و اینطور علایق داشتن ممکنه ارزش هم تلقی باشه. آخ که چقدر فهمیدن این یکی برای من سخت هست

اینجاست که من همیشه میگم: باید این آدم رو ول کنی بذاری تو دنیای خودش، با علایق خودش، با آدمهای انتخابی خودش خوش باشه. تو نهایت سعیت رو کردی. ولی تغییری ایجاد نشد که متهم هم شدی. یک چیزهایی این وسط غلط هست پسرجان. یعنی باید تو یکسری از فرضیاتت شک کنی. اینکه آیا واقعا پتانسیل بالقوه برای مفید بودن توی این آدم بود؟ و یا اینکه تو دوست داشتی که میبود؟ و یا اینکه این پتانسیل رو برای دلخوشیت ساخته بودی؟ و یا اینکه تعریف تو از مفید بودن غلطه.

اصلا من آدمیم که اکثر امیدهام در مورد آدمها به دلخوشی دادن خودم مربوط میشه. خودم رو دلخوش میکنم که فلانی اینطور نیست در حالیکه همین طور هست و حتما باید یکجایی مستقیم و محکم به زمین کوبیده بشم تا بهم ثابت بشه که هست

برخی از آدمها به شدت هرچه تمام ناامید کننده ان و این تلخه که آدمی باشه که ناامیدکنندگیش تأسف آور باشه. با خودت فکر میکنی، این میتونست آدم بهتری باشه، میتونست از موقعیت خودش مفیدتر استفاده کنه، میتونست تو ارتباطاتش عزت نفس خودش رو حفظ کنه، میتونست عاقلانه رفتار کنه، میتونست پخته تر و حساب شده تر عمل کنه و …


بعدش با آدم ضعیفی روبرو میشی پر از مغلطه، پر از سکنات و رفتارها و حرفهای جلف که بیشتر از سبک مغزها بر میاد، یک آدمی که دید عمیقی نسبت به هیچی نداره، یه آدمی که فقط کشته مرده توجه هست و به هر روشی متوسل میشه که بیشتر دیده بشه  یکنوع بی لیاقتی تدریجی… خوب معلومه دیگه تو این حالت حجم سرخوردگی و ناامیدکنندگی رفتار اون آدم. حتی اگه این آدم دوست صمیمیت باشه، یا همکارت، یا یک آشنا و یا یکی از فامیل و چه میدونم به هر نحوی برات مهم باشه، بیشتر تأسف میخوری

از یه جایی به بعد آدم باید از تلاش دست بکشه. باید بپذیره که تغییر ممکن نیست و اساسا بی معنی هم هست. مثل این میمونه که بخوای یک خونه رو با مصالحی که وجود ندارند بسازی. خوب معموله که نمیتونی بسازیش. در مورد آدمها هم همین طوره. تو این حالت باید دو راه انتخاب کنی: یا این آدم رو همین طوری که هست قبول داشته باشی و بخشهای تاریک شخصیتش رو تحمل کنی، یا اینکه وقتی میبینی موضوع مربوط به دو دنیای مختلف میشه، کاملا حذف کنی. تو حالت اول اگه واقعا نقاط مثبت ارزشمندی داشته باشه میشه کاریش کرد وگرنه باز میمونه راه حل دوم…

 

کارگر ساده

 

تقریبا هر روز سر رام وقتی دارم بعدازظهرها میرم دفتر روزنامه، روی چمنهای پارک یه کارگری رو می بینم که یه مقوا گذاشته و روش خوابیده. جدیدا که هوا سرد شده، یه پتوی نازک و کثیف هم دور خودش می پیچه. مطمئنم که معتاد نیست چون قیافه اش اصلا به معتادا نمیخوره. فکرشو بکنید بیچاره صبح تا شب کار می کنه و شب هم باید تا صبح اینطوری سر کنه

موندم که این زمستونیه رو میخواد چطوری سر کنه  همیشه فکر میکنم و میگم خدایا یعنی این آرزویی نداره؟ این سردش نمیشه؟ این وقتی باقی آدمها رو میبینه که راحت توی ماشینشون و یا خونه شون لمیدن و کلی اسراف می کنن چی فکر می کنه؟ چقدر حسرت میخوره؟

بیچاره احتمالا آخر هفته و یا آخر هر ماه میره شهرستان و یا محله خودشون که پولی را که با اینهمه زحمت بدست آورده بهشون بده تا اونها زندگی راحتی داشته باشند. نمیدونم آیا اونها قدر پدرشون و یا پولی رو که میده میدونن یا نه؟ یاد یه حدیثی از پیامبر افتادم که فرموده: هر کی برای خانواده اش کار و تلاش کنه که اونها نان حلال بخورن مثل این میمونه که در راه خدا جهاد کرده…

 

تعویض زن!

 

دیروز توی تاکسی غیر از راننده، من و یه آقا و خانم نشستند. چند لحظه بعد خانومی که کنار آقای مسافر نشسته بود یه پچ پچی می کنه و بعد پیاده میشه.
راننده (خطاب به آقای مسافر): مثل اینکه حال مادرتون اصلا خوب نبود. ای کاش می تونستید باهاش برید!
آقای مسافر: نه خانومم فقط یه خورده خسته بود
راننده: شرمنده که فکر کردم مادرتون بود. خدایا ببخشید
مسافر: نه اتفاقا خیلیا این اشتباهو می کنند. یا فکر می کنن مادرمه و یا خواهر بزرگم
راننده: خوبه که این موضوع براتون اهمیت نداره! خیلیا بهشون بر میخوره.
مسافر: نه اتفاقا به منم بر میخوره! حقیقتش دیگه عادت کردم. من خودمم از این وضع خوشم نمیاد! اشتباه کردم زود ازدواج کردم و زود وارد زندگی شدم برای همین زنم خیلی پیر شده و دیگه بهم نمی یایم
راننده: آره منم زود ازدواج کردم ولی خوب زنم بی خیال و ولخرجه! حالا من از اون پیرتر میزنم.
مسافر: آره زن منم اصلا خوب نیست. مدام ایراد می گیره و نق میزنه. نیست که پیر شده روزگار منو سیاه کرده. این زنهام دیگه شورشو در آوردن! فکر کردن کی هستن؟ همش فکر می کنن ما مردا باید خدمتگذارشون باشیم.
راننده: آآآآآآآآآآآره بابا! چیزی که الان زیاده زن و دختره  تازه دختراشم مدام منت آدمو می کشن چه برسه به انبوه فراوان زنای بیوه و دخترای ترشیده
مسافر: من خودم با سه تا خانوم دوستم که حاضرن خرجمم بکشن. همین الانشم دوتاشون کلی از خرجای منو میدن و از خدام هست که زنم رو طلاق بدم و مهریه شم از همون خانوما میتونم بگیرم و با یکی شون ازدواج کنم (بعد با خنده کریه ای): واالااااااااااااااااا چیزی که این دوره و زمونه انجامش راحته تعویض زنه
آخرشم دو تاییشون با صدای بلند: ها ها ها


این وسط من توی دلم با حسرت:
جوری دارن راجع به تعویض خانوم حرف میزنن که انگار راجع به تغییر کفش یا جورابشون. حاضرم قسم بخورم اون خانومام از دست همین رفتارای این آقاها پیر شدن وگرنه اگه زندگی سیر عادیشو دنبال کنه و دو تاییشون توی مسائل هم شریک باشن که چنین چیزی پیش نمیاد، نه؟

 

دو روز تنهایی و آرامش

 

دیروز توی خونه تنهای تنها بودم. خانواده طبق روال همیشگی با عموجان ها و عمه جان ها از روز پنج شنبه رفته بودن گشت و گذار و قرار بود که آخر شب جمعه برگردن. یه عادت خوبی که ما توی فامیل داریم اینه که همیشه به هر بهانه ای که شده خونه هم جمع میشیم. شبهای جمعه همه فامیل میرن خونه مادربزرگ، هر ماه هم خونه یکی از عموها و یا عمه ها مهمونی برگزار میشه. روی همین حساب یک روز جمعه هم نمیشه که ما توی خونه باشیم  همش به گشت و گذاریم

اما دیروز من باهاشون نرفتم. اصلا حال و حوصله توی جمع بودن رو نداشتم. دلم تنهایی می خواست. اینکه تنهای تنها باشم و یه کم با خودم خلوت کنم. خانواده رفتن و من تنهای تنها توی خونه موندم. حالا دو روز فرصت داشتم که از این تنهایی لذت ببرم.

عصر پنج شنبه رفتم سر خاک اموات. و چقدر سبک شدم وقتی با بابابزرگ و بقیه صحبت کردم. چه شیرین بود. البته اونجا یه نفر رو هم دیدم که توی پست های بعدی در موردش می نویسم. در راه بازگشت به خونه یه خرده خرت و پرت گرفتم تا شام درست کنم.

خدا رو شکر آشپزیم بد نیست و در مواقع مجردی خوب می تونم از پس خودم بر بیام  نیم ساعت فکر کردم که چی درست کنم؟! دست آخر گزینه « قرمه سبزی » مورد قبول واقع شد  نشستم و سبزی های تازه ای رو که گرفته بودم، پاک کردم. بعدشم خرت و خرت با یه کارد تیز خردشون کردم. شعله زیر برنج رو که داشت دم می کشید کم کردم و رفتم سراغ لباس های نشسته. حسابی مشت و مالشون دادم و هرچی دق و دلی داشتم سرشون درآوردم

به برنج سر زدم دیدم که هنوز دم نکشیده. رفتم پذیرایی و تمام اتاقهای خونه رو مرتب کردم و جارو زدم تا وقتی مامان برمیگرده یه خونه تر و تمیز و دسته گل تحویلش بدم  چه شانسی داشتم چون برنج تازه دم کشیده بود.

سفره رو پهن کردم... وای که شام مجردی چقدر مزه میده. خودتی و خودت. جاتون خالی، قرمه سبزی خیلی خوشمزه ای شده بود  این از روز پنج شنبه....

فردا جمعه، صبح زود بعد اینکه نمازم رو خوندم؛ کوله پشتیم رو برداشتم و یه کم خرت و پرت ریختم توش. سوار ماشین شدم و راه کوه رو در پیش گرفتم. عادت دارم که صبح های جمعه ام رو همیشه در کوه بگذرونم بطوریکه اگه یه جمعه این کار رو نکنم واقعا تا آخر اون روز حالم گرفته

و چه هوای خوبی بود. چه لذتی داره بالا رفتن از کوه. همیشه وقتی میام، یاد رصدهای هلال ماه میفتم که با بقیه بچه ها میومدیم و خودمون رو می کشتیم تا بتونیم با تلسکوپ و دوربین دوچشمی اون هلال باریک اول ماه رو ببینیم

مردم زیادی اومده بودن. خیلی از دوستای کوهستانیم رو دیدم. با چند نفر دیگه هم آشنا شدم و خوش و بش کردیم. زیراندازم رو اون بالا پهن کردم و نشستم. به افق خیره شدم. خورشید دو سه ساعتی بود که طلوع کرده بود و چه زیبا بود تلألو نورهای طلایی رنگش... تنهایی اون بالا خیلی بهم آرامش میداد. به همه چیز فکر کردم. به خودم، به دنیای اطرافم، به خدای بالای سرم، به اتفاقات جورواجوری که در روز اطرافم رخ میده و...

وای که چقدر لذتبخش بود صدای آب چشمه ای که در اون نزدیکی بود... رفتم و پیداش کردم. آبش خیلی زلال بود. تا می تونستم ازش خوردم و چه شیرین بود  هنگام ظهر بعد نماز بساط منقل و زغال رو پیاده کردم. نشستم و تنهایی گوشت جوجه هایی رو که دیروز گرفته بودم، به سیخ کردم. البته تمام این کارها شرح ماوقع داره که ایشااله در پستهای بعد در موردشون می نویسم!

واقعا جای همگی خالی بود. کباب خیلی خیلی خوشمزه ای شد. شاید چون مجردی بود  در کل این پنج شنبه و جمعه خیلی بهم چسبید. احتیاج داشتم تا یه کم با خودم خلوت کنم...

خیلی وقته که دلم میخواد یه کسی رو داشته باشم. همیشه باهام باشه... حرفام رو بهش بزنم... حرفاش رو بشنوم... نمی دونم این شخص کیه... یه دوست؟ یه همراز؟ یه آشنا؟ نمی دونم، اما فقط اینو میدونم هرکی که هست جاش پیشم خیلی خیلی خالیه...

 

چه کنم با این بدشانسی؟

 

تعریف شانس هرچی که باشه، من تو دسته بدشانسها هستم  ۵ شنبه رفتم بانک که حساب سیبام رو شارژ کنم. گفتم یه دفعه ای یه پول زیادی توش بریزم تا یه مدت مجبور نشم برای این چیزا برم بانک و یا صفهای غیر قابل اتکای ATM هایی که هر آن ممکنه یا خراب شن، یا پولشون تموم شه!

حالا فکر میکنین چی شد؟ آخر هفته بانک وحشتناک شلوغ بود. تو بانک اولی که رفتم تقریبا ۳-۴ نفر مونده بود نوبت من بشه، فرمودن سیبامون مشکل داره، قطع شد  رفتم بانک بعدی، دقیقا ۲ ساعت تو صف بودم تا یکی مونده بود به نوبت من بشه، که یه دفعه صدای خانمی که اول صف بود، به هوا برخاست! جریان از این قرار بود که خانمه وقتی داشت مدرک شناساییش رو به متصدی میداد، آقا رفته بود از دست خانمه ویشگون گرفته بود

تازه در شرایطی تصور کنین که متصدی یه پسر جوان تقریبا ۲۶-۲۷ ساله بود و خانمه هم یک خانم چادری و چاق تقریبا ۴۵ ساله، حالا پیدا کنید زغال اخته را چنان داد و فریاد و بلبشویی و تهدید به شکایتی توی بانک شد که اون سربازه که با یه تفنگ نگهبونی میداد، گفت بانک تعطیله، همه تون تشریف ببرید بیرون، میخوایم در رو قفل کنیم  این از شانس ما...

 

این نیز بگذرد...

 

بعضی کامنتهای خصوصیم رو که میخونم، خیلی غصه ام میگیره. انگار آدمها همش دنبال جایی میگردن که کمی بتونن درددل کنن و سبک بشن. حرف زدن به خودی خود، خیلی آدم رو سبک نمی کنه، همینکه با گفتن اینها آدم بتونه یه همدرد پیدا کنه و از تجربیاتش بهره بگیره، شاید آدم رو تشویق میکنه که راز دلش رو پیش کسی باز کنه  خیلی از مواقع هم آدم دنبال یه تکیه گاه میگرده. یک کسی که به آدم ایده بده که چطور از دردهاش کم کنه، یا خودش مرهمی باشه بر اونها. یک دوست رازدار شاید

گاهی اوقات دلم میخواست کاش من یه نیروی بی پایان داشتم و میتونستم به آدمها کمک کنم. به آدمهایی که میان باهات درددل می کنن، به اون آقاهه که هم سن بابام هست و پشت چراغ قرمز دستمال کاغذی میفروشه، و احتمالا تنها منبع در آمد زندگیش همینه و تا دیروقتها اونجا کار می کنه، به بچه های کوچکی که الان سن درس خوندنشون هست ولی کنار خیابون تکدی گری می کنن، به اون خانم پاکستانی که هر روز همراه بچه هاش کنار آموزشگاه ولو هست و جلوی همه دست دراز می کنه، به اون دوستم که کسی رو که دوست داشت، ترکش کرده و …

از طرفی میبینم خدا دارای این نیرو هست، پس چرا گاهی اوقات میخواد بنده هاش سختی بکشن؟  امتحان؟ آره جواب خوبیه. ولی خوب اینم هست که زندگی بدون رنج هم خیلی یکنواخته، ولی درک حکمت برخی از کارها خدا خیلی سخته، حداقل برای منِ بنده ساده خیلی سواله که اون خانمه چه گناهی کرده که زندگیش همش توام با رنج و آوارگی هست؟

اونم از اول یه دختربچه معصوم و شاد بود. منتها در یک خانواده فقیر احتمالا دنیا اومد، شایدم زود شوهرش دادن، شایدم شوهرش معتاده یا ترکش کرده و حالا کاری بلد نیست و با بچه هاش اینطوری زندگی میکنه. احتمالا سرنوشت بچه هاشم بهتر از خودش نخواهد بود. اصلا شبها کجا میخوابن؟…

به نظر من هر آدمی میتونه زندگیش رو نجات بده. منظورم اینه که کاری کنه به این حد نرسه، ولی خوب به طور حتم پشتیبان و مشوق میخواد. منظورم از نوع مادی نیست لزوما. خیلی از ماها زندگی مون رو مدیون کسانی هست که غیرمادی و با حرفهاشون کمکمون کردند. اینکار بدون مشوق امکان نداره. حالا مشوق میتونه خانواده ات باشه، دوستانت، معلمت و یا اصلا یه آدم غریبه که خیلی کوتاه باهاش برخورد کردی. بعضی مواقع هم مشوق مستقیم نداری و صرفا با الگو قرار دادن دیگران خوب، سعی میکنی بهتر زندگی کنی...به همین سادگی!

 

پسرهای درون من

 

گاهی اوقات به طرز عجیبی خودم رو نمی شناسم! یعنی اینی که هستم و با این چارچوبایی که برای خودم تعریف کردم، یوهو برای من تبدیل به یه غریبه میشه و میشم یه پسر دیگه!

باور کنین من تا امروز مطمئن شدم که همه تیپ پسری در وجود من هست! از یه پسر عاقل و بالغ بگیر تا یه پسر لجباز یکدنده ۶ ساله بی منطق  از یه پسر خوش قلب و مهربون که ممکنه برای له شدن سهوی یه مورچه هم گریه کنه و بگه الان خونواده اش نگرانن، بگیر تا یک پسر شدیدا بدجنس! از یه پسر سر به زیر و آروم بگیر تا یک پسر فوضول و شیطون و لجباز

نمیدونم بقیه پسرا هم اینطوری هستن یا منه بدبخت از این نظر کیس روانشناسی خوبیم  ولی باور کنین هرکدوم از این پسرایی که گفتم در زمان خودشون تمام عیار و کامل و با همه خصوصیاتشون ظاهر میشن، به طوریکه اصلا اون علی پزشکی روزهای عادی و نرمال اصلا یه موجود غریبه به نظر میاد! بعد جالب اینجاست که من احساسات هیچکدوم از این پسرها رو نمیتونم کنترل کنم، مثلا اون بدجنسه یا اون خوش قلبه یا چه میدونم اون لجبازه رو! و هی با خودم تعجب میکنم…

حالا فکر نکنین با یه غول طرفین  این وسط هرزچندگاهی یه پسر عاقلی هم هست که بروز میکنه، مثلا بعد از طوفانی که هر کدوم از پسرهای فوق برقرار کردن، این علی عاقله تازه خودشو نشون میده و میگه اوه چقدر زیاده روی کردم، حالا اینقدرم لازم نبود جوش بزنم، یا اونکه اصلا مسئله ای نبود علی، یا فلانجا لازم نبود همه پلهای پشت سرم رو خراب کنم… و بعد اکثر مواقع هم یه دعوای دائمی بین این علی عاقله با اون علی های احساساتی هست، هرچند این طفلک کم حریف اونا میشه  خوشحالم این پسر عاقل و بالغه، هرزچندگاهی زنده میشه و دعوام میکنه تا یه کم به خودم بیام!

اینو کلا نوشتم که بگم این کودک درونی که روانشناسها میگن، به نظرم نباید یک کودک باشه، یعنی این کودکه باید چند وجهی باشه، یه آدمی با خصوصیات متضاد زیاد. یا اصلا شاید واقعا یکی هست ولی خصوصیات منفی زیادی رو در خودش داره… خلاصه هرچی که هست از همین کودک درونه هست! یه طورایی خیلی قدرتش زیاده، وروجک!

 

باغبان دفتر ما

 

امروز دختر خانم جدیدی به هیئت تحریریه روزنامه اضافه شد. قرار شد که توی سرویس علم و فناوری همکار بنده باشه. حدودا ۲۲-۲۰ ساله میزنه. توی اولین روز کارمون متوجه شدم که اطلاعاتش بدک نیست. به درد این کار میخوره.

آخر وقت بود. حدود ساعت ۱۰ شب... خداحافظی کرد. چند لحظه بعد دیدم داره از باغبون حیاط دفتر، آدرس می پرسه. این باغبون روزنامه دو روز در هفته میاد و به سر و وضع باغچه و کلا فضای سبز دفتر میرسه. مرد خیلی مهربونیه. موقعی که دختره رفت باهاش حرف بزنه، من البته داشتم تظاهر میکردم که دارم مطلب می نویسم ولی داشتم حرفاشون رو گوش میکردم  چون میخواستم خودمم یاد بگیرم، راستش من هنوزم اصفهان رو کامل نمی شناسم

میدونین چی برام جالب بود؟ اینکه باغبونه با چه دقتی تمام مسیرهای کم کرایه رو حفظ کرده بود. یعنی حفظ که نه همه رو به دقت داشت به خانمه توضیح میداد. اینکه چطور با اتوبوس و یا تاکسی بیاد، چه زمانی بیاد که حتما سوار اینها بشه و تأکید هم داشت که کرایه هر کدوم چقدره؟ خوب یادمه که حتی یه بار گفت زودتر بیدار شی با اتوبوس بیای بهتره، اتوبوس فقط ۴۰ تومنه در حالیکه تاکسی باید ۳۰۰ تومن بدی.

آخر سر خانمه برگشت گفت: سریعترین مسیر رو بگین. بعد پیرمرد دوباره شروع کرد مسیر دیگه ای رو گفتن. خانمه پرسید: حاج آقا من اصلا برام کرایه مهم نیست، این مسیر سریعترین راه هست؟ پیرمرد گفت آره. بعدش با یه حالت آه و اینها گفت: خوش به حالتون، من همه زندگیم در حال چرتکه انداختن و حساب کتاب کردنم

با گفتن جمله آخرش دلم خیلی سوخت این کارگره اکثرا کارهای مربوط به فضای سبز حیاط رو انجام میده. خوب پیرمرد سنش بالاست. یعنی خیلی پیره. کار کردن توی این سن خیلی باید براش سخت باشه. صبح خیلی زود باید بلند شه. کارش هم که راحت نیست. چون من دیدم گاهی اوقات جارو هم میزنه. و خوب تو این سرما… بعد خوب این آدم همه عمرش کارش همین بوده. حتما بچه هم داره. اونها هم خرج دارن. این آدم کارگر هست یعنی حقوقش با اضافه کار و همه چی حدودا ۳۰۰ تومن در ماه باید باشه. مسلما با این حقوق نمیتونسته خونه بخره. باید اجاره خونه هم بده و… خب طبیعیه که همه عمرش باید در حال چرتکه انداختن باشه


تازه بیچاره بازنشسته هم نشده. احتمالا زمانهایی تو زندگیش کار نکرده، بیمه نشده و … تازه ۹۹% کارگرها همه زندگیشون همین طوری میگذره و حتی چندصد تومن هم تو زندگیشون نقش مهمی بازی میکنه، اونم اگه حقوقشون رو مدیران نخورن و به موقع بهشون بدن. در عین حال سخت ترین کارها رو هم انجام میدن. افرادی هم هستن که کمتر به چشم میان چون ساکتند و قانع.

امشب نونوایی کوچه ما شلوغ بود باید خیلی تو صف وا میستادم. خریدامو گذاشتم کنار دیوار و به یه پسر کوچولوهه گفتم مواظبشون باشه. تا قبل از نون گرفتنم همونجا بودها، به محض اینکه نونه رو گرفتم و برگشتم دیدم نیست  البته پسره هنوز بود منم چیزی بهش نگفتم. بعد با خودم گفتم حالا باز خدا کنه یه آدم محتاج ورش داشته باشه نه یه دله دزد  چه میدونم یه کسی مثل مثال بالا یا اونهایی که وضعشون بدتره. اینطوری آدم دلش کمتر میسوزه. چون کلی وقتم صرف این خریده شده بود. بیشترشم البته خوراکی بود

پس نوشت: اینقدر از خوراکی توی این چند پست آخر نوشتم که هرکی منو نشناسه فکر می کنه چه آدم چاق و شیکمویی هستم  من یک پسر قد بلند و لاغر می باشم! لطفا این رو به کسایی که منو تا حالا ندیدن، اطلاع بدین تا یه وقت فکر بد نکنن

 

من بستنی میخوام!

 

بعضی چیزها هستن که آدم یک دفعه ای هوسشون می کنه. مثلا تو دانشگاه سر کلاسی، وسط یه جلسه ای هستی یا از همه بدتر همین حالا سر کارت هستی و یهو هوس می کنی. اصلا انگار باید همون لحظه به آدم برسن وگرنه چند ساعت دیگه وقتی رسیدی خونه، دیگه مزه اون لحظه رو نمیدن.

امروز سر کلاس دکتر انتظاری (استاد تغذیه اساسی) نشسته بودم و یهویی دلم هوای بستنی کرد. وای خدا میدونه که اون وقت چقدر دلم میخواست بستنی بخورم  سر کلاس به این مهمی اجازه گرفتم و رفتم بیرون. بعدش مثل یه آقا رفتم یه بستنی خریدم و خوردم. بی خیال کلاس شدم  به همین سادگی و به همین خوشمزگی!

آخ آخ دوباره یاد درس اوفتادم. نمی دونم این ترم چم شده که اصلا یه ذره لای هیچ کتابی رو باز نکردم. یعنی در واقع اصلا جزوه ای نداشتم که بخوام بخونم  فقط به امید پاس کردن درسها میام دانشگاه، اونم با نمرات ناپلئونی  به احتمال زیاد این ترم رو میفتم  تا درسی باشه واسه دیگران که درس بخونن

 

نون بربری

 

خیلی سردم بود. ساعت ۷ شب بود، خسته هم بودم. یه پیرمردی داشت با یه دختر جوان که بهش میخورد نوه اش باشه، رد میشد. نگاه کردم دیدم دستش ۵ تا نون بربری تازه است از این گردالی ها. یه دفعه هوس کردم. ازش پرسیدم: ببخشید این نون رو از کجا خریدید؟ این نانوایی که الان بازه کجاست؟ دوره؟

میدونستم که اون ساعت نونوایی های اطراف ما باز نیستن. اون پیرمرد هم بدون اینکه مهلت بده نوه اش جواب منو بده، یه نون بربری از بغل دختره برداشت و گفت: بیا عزیزم. این برای شما که الان خسته ای و نمیتونی تو صف وایستی. انگار دنیا رو بهم داده باشن، پشت سر هم تشکر میکردم و خواستم حساب کنم که گفت: این ماه محرمی صلوات زیاد بفرست عزیزم. قابل نداشت پسرم.

الان که گرم شدم و خستگیم در رفت، داشتم با چای و خرما و پنیر نونه رو صرف میکردم که تازه به دلم افتاد که چرا نپریدم اون پیرمرد رو ماچ کنم. خیلی بهم لطف کرد، خیلی آقا بود...

 

اینم از ماجرای مانتوها

 

خواهر جان ما مدتی است که در عرصه هنر مقامی آورده. واسه موفقیتش امروز رفته بودم یه مانتو فروشی تا براش یه مانتو، هدیه بگیرم. توی مغازه یه دخترخانم دیگه اومده بود واسه خودش مانتو بگیره. وقتی داشتم مانتوها رو برانداز می کردم بطور اتفاقی متوجه صحبتهای ایشون و خانم فروشنده شدم:

خانوم فروشنده: فعلا برید سایز ۱ رو بپوشید. کاملا اندازه شماست!
دختر (بعد پوشیدن): لطفا سایز ۲ رو بدید!
خانومه: اینکه اندازه شماست!
دختر: نه تنگه. روم نمیشه اینو بپوشم
خانومه: اصلا از سلیقه ات خوشم نیومد. بفرمایید اینم سایز ۲.
دختر (بعد پوشیدن و تفاوتی احساس نکردن): لطفا سایز ۳ رو بدید!
خانومه: خونواده ات سخت گیرن
دختر: نه. خودم روم نمیشه! جدای از اون توی محل کارم هم گیر میدن.
خانومه (در حال دادن سایز ۳): عجب! بابا تو چه جور دختری هستی! یه کم فکرتو باز کن!
دختر (بازم بعد پوشیدن و تفاوت خیلی خاصی احساس نکردن): بالاتر از سایز ۴ اگه دارید اونو بیارید
خانومه: دست ور دار دختر! بالاتر از سایز ۴ رو من به خانومای حامله میدم. حالا میخوای ببین!
اون دختر بعد از دیدن بیریختی و گشادی بیش از حد سایز ۴ اصلا از دیدن سایز ۴ که خانومه اصرار داشت و کلا خرید مانتو منصرف شد!


منم چون اصلا از این مانتوهای جلف و تنگ خوشم نمیاد، پشت سر اون دختر از مغازه خارج شدم. دقت کردید که سایز مانتوها هر روز داره کوچک و کوچکتر میشه؟!! یعنی فکرشو بکنین این سایز ۳ جدید رو اگه خانومای شرکت ما میپوشیدن دم در ورودی شرکت، خانوم حراست از ورود این بزرگواران ممانعت میکرد

راستی من هرچی فکر کردم نفهمیدم چرا توی این عکس، چهره مانکن ها پوشانده شده! لابد نباید نامحرم بهشون نگاه میکرده دیگه

آها گفتم حراست یادم اومد که نکاتی رو در این باب بگم. به طور کلی من خیلی دقت کردم، کلا حراستی ها با کسانی که باهاشون خوش و بش میکنن خیلی کار ندارن ولی با بقیه چرا  مثلا من بارها دیدم خانومه آرایش کرده شرکت، مانتوشم کوتاهه یه چاق سلامتی درست و حسابی میکنه و خانم حراست هم خیلی سوری کیفش رو میگرده و اجازه ورود میده ولی مثلا تا به خانم ن. (که باهاش سلام و علیک نداره) رسیده صورت رو قشنگ جهت مشاهده آثاری از آرایش بازبینی میکنه و کیفش رو کامل به قصد دیدن هرگونه CD یا فلش مموری (ورود یا خروج رسانه ذخیره سازی ممنوعه) میگرده و از همه مهمتر تقریبا هر یک روز در میان ازش میپرسه که آیا گوشی دوربین دار داره یا نه؟!

 

دوره زور و اجبار گذشته!

 

چیزی که میخوام بگم یه درددل شخصیه. دیشب رفته بودم بازار هنر اصفهان یه چرخی بزنم و اگه چیزی مورد پسندم واقع شد بخرم. دوباره با بگیر و ببندهای پلیس سر حجاب و پوشش خانم ها مواجه شدم  راه گسترش حجاب در یک جامعه مسلمان، باور کنین زور و اجبار نیست! برخی از قوانین ما طوری هست که به جای احترام، فقط برای یک عده دیگه عصبانیت و عقده ایجاد میکنه  

مثلا من نمی فهمم اون قانون ممنوعیت نشستن خانمای مانتویی در سه ردیف جلویی تالار وحدت برای چی بود  البته من نمیدونم این قانون از کی گذاشته شده؟ ما چند وقت پیش رفتیم، بلیط مهمان هم داشتیم، توی ردیف دوم هم نشستیم و چند خانوم مانتویی هم اونجا نشستن و کسی چیزی بهشون  نگفت؛ نمیدونم این قانون راستکیه و الان داره اجرا میشه یا نه؟ اما اگه این قانون راستکی باشه، به نظر شما هدف قانونگذار از این قانون عجیب چی بوده؟! احترام به چادری ها؟ بی احترامی به مانتویی ها؟ و یا اینکه تشویق مانتویی ها به چادری شدن؟! به نظر شما با وضع چنین قانونهایی میشه به هیچ کدوم از اینها رسید

برادر من تو اگه میخوای حجاب رو ترویج بدی این راهش نیست! با محدودیت و سختگیری و بزن بزن و پرونده سازی، صرفا خشم و عصبانیت یک عده ای رو به جای میخری و بس و حتی بیخودی این دو گروه بدحجاب و با حجاب رو میندازی به جون هم! یادتونه چند وقت پیش یهو مانتوهای خیلی کوتاه و تنگ مد شده بود؟ دقیقا همون موقع که اون مد داشت فراگیر میشه، یه سری مانتوهای بلند چین چین دار مد شد و اتفاقا اکثرا رفتن خریدن، چون هم طرحش زیبا بود و هم اینکه دختر پسند و به طور کلی جوان پسند بود.

جایی که میشه با طرح های فرهنگی، یه کاری رو انجام داد، چرا زور؟! شما اگه میخوای حجاب رو ترویج کنی، باور کنین با زور نمیشه! اصلا الان دوره ای هست که زورگویی دقیقا واکنش عکس داره! به همین دلیل، قدرتهای بزرگ غربی شیوه های نوین فروپاشی حکومت ها رو مخفیانه راه انداختن و اسمشم گذاشتن براندازی نرم! چرا؟ چون الان دیگه زور جواب نمیده!

 

بهانه

 

یه زمانهایی آدم دلش میخوادش یه چیزی رو برای خودش بخره ولی هی دلش به اینکار نمیره. مثلا میگه که گرونه یا حالا خیلیم بهش احتیاج نداره یا چیزهای دیگه رو میتونه جانشین کنه، یا میگه اولویتم این نیست. خلاصه هی دو دله که این بخره یا نخره


بعد یه وقتی میبینه یه جای دیگه از نظر مادی جلوی ضررش گرفته شد، یا یه پولی از یه جایی دستش میاد، یا یه چیز ضروری ای رو که میخواست یکی بهش هدیه داده، فورا میره اونی که اولویتش نبوده رو میخره، با خودش فکر میکنه به هر حال من که میخواستم اینقدر پول بدم که اونو بخرم، حالا میرم اینو میخرم. انگار قسمت اون پوله اینه که حتما خرج بشه. بعد مهمتر اینکه تو این لحظات آدم چقدرم خوشحال میشه که یه بهانه دستش اومده تا بر این شکش غلبه کنه و بالاخره این پوله رو خرج کنه  تا توی موقعیتش قرار نگرفته باشین، درک نمی کنین که من چی میگم!

یاس تماشایی من...

 

این قطعه شعر رو دیشب گفتم:

 

اشکهایم جاریست

در پی رفتن تو قطره قطره ریختند

هر کدام آینه ای بس زیبا

از تجلی نگاه تو شدند

چشمهایم آن دو حوض شفاف

که با دیدن جلوه ماتی از تو

نور عشق را از آغوش حقیقت چیدند

تیره و تار شدند در پی رفتن تو، ای گل یاس تماشایی من

به کدامین گناه این تن خاکی و بی روح مرا

رها کردی و رفتی

اینک تنهایم

خسته و بس غمگین

تا ابد چشم انتظارت هستم

تا ابد....

 

آیا واقعا محتاجه؟

 

من تا قبل از دیدن اون مستنده همیشه عادت داشتم به کسانی که سر راه بهم التماس میکنن،  پول بدم. گاهی اوقات که از تنبلی حوصله نداشتم توی جیبم رو بگردم و یا اینکه از سرما نمیخواستم دستم رو از تو جیبم در بیارم، احساس عذاب وجدان بهم دست میداد. انگار که من حتماً من باید بهشون پول بدم یا اصلا انگار زن و بچه اش امشب منتظر منن! این فکرش از اولی هم دیوانه کننده تره. به خصوص بعضی از اینها که توی سرما یه چیزی رو میفروشن. من فکر میکنم آدم باید نیتش خیر باشه، اینکه اون آدم واقعا محتاجه یا نه رو نمیدونم. اما بارها بهم ثابت شده که اینها بی جواب نمیمونه.

چند وقت پیش تلویزیون یه دونه از این برنامه های دوربین مخفی گذاشته بود که یه آقایی بود که سر و وضع مناسبی داشت و میرفت توی خیابون جلوی این و اون رو میگرفت و میگفت، کیف پولش گم شده و میخواد بره شهرستان. خیلیا با دیدن اینکه به قیافه این آقاهه نمیاد دروغ بگه، بهش کمک میکردن، بعضیاشون حتی بالای ۵ هزارتومن. طی همون چند صحنه ای که تلویزیون نشون داد، آقاهه بالای ۲۰ تومن جمع کرد

حالا از وقتی که اینو دیدم وقتی کسی جلوم ظاهر میشه، هی شک میکنم. هی از خودم سوال میپرسم که اگه دروغ بگه چی؟ بعضیاشون واقعا سر و وضع افتضاحی دارن. آدم وجدانش راحت نیست که بی ملاحظه از کنارشون رد بشه. گاهی اوقات اینقدر شکم طولانی میشه که تو مسیر چند قدم میرم و بعدش شک میکنم که اگه این بیچاره اگه واقعا محتاج بود چی؟

میدونم این راه پول در آوردن اصلا اخلاقی نیست ولی واقعا بعضی از اینها محتاج هستن. دیگه خودتون اوضاع اقتصادی مملکت و وضع بازار کار رو میدونید. بعضی اوقات که شک میکنم برمیگردم و میگم جهنم شک. گاهی اوقات هم به رام ادامه میدم و بعدش هی خودم رو لعن و نفرین میکنم که یه بنده خدایی بهت رو انداخت؛ پسره بی جنبه، حالا با یه مقدار پول اندک که نه تو فقیر میشی نه اون پولدار و هزار تا سرکوفت دیگه.

 

برای دل خودم...

 

بخدا دیگه خسته شدم. این روزا نمی دونم چم شده. همیشه به اون آرزویی که دارم فکر می کنم و به دنبالش اشک از چشمام یه ریز میریزه. اه اه... چه پسر لوسی هستم؟! ولی چیکار کنم، دست خودم نیست.

اگه این آرزوم برآورده بشه که دیگه هیچی از این دنیا نمیخوام. خدایا... تو که خودت میدونی چیزی رو که ازت میخوام، خواسته خوبیه. میدونم لیاقتش رو ندارم ولی خاضعانه ازت درخواست می کنم که این آرزو رو برآورده کنی. من خیلی وقته که آماده ام و بار سفرم رو بسته ام...

همیشه فکر می کنم که من توی این دنیا غریبه ام. انگار اصلا مال این دنیا نیستم. حس غریبی دارم. نمی دونم چیه... خسته ام، خیلی خسته ام. از همه چیز و همه کس. وقتی به آدمای اطراف خودم نگاه می کنم واقعا گیج میشم. خدایا من غیر عادیم یا اینا... دغدغه های من چیه و دغدغه های اونا چی....

وای از دست من! بازم که دارم اینا رو می نویسم چشام پر اشک شده... کی فکرشو می کنه علی پزشکی که توی جمع یه لحظه خنده از رو لباش برداشته نمیشه، یه روی دیگه هم داره که اینطوریه! خب آدما با هم متفاوتن دیگه.

همه آدمهای اطرافم رو همیشه دوست داشتم و دارم. اینقدر که حتی حاضرم برای تک تکشون جونم رو فدا کنم. از بچه های کلاس گرفته تا همه کسایی که باهاشون سلام و علیک دارم. میدونم که هیچ کدومشون علاقه ای به من ندارن و حتی از من بدشون میان. ولی من همشون رو عاشقانه دوست دارم.

حالا ساعت چهار و نیم صبحه. خوابم نمی برد. دلم هم خیلی گرفته بود. اینا رو نوشتم تا یه کم خالی بشم. الان واقعا احساس سبکی می کنم. 

 

سریال فرار از زندان

 

این روزها دارم سریال Prison Break رو میبینم. به جرأت میتونم بگم این سریال یکی از بهترین سریالهاییه که من تا به حال دیدم. دیشب داشتم سیزن ۲ این سریال رو میدیدم و تو اپیزود ۱۱ بود که بالاخره مایکل سوالی که من اینهمه تو ذهنم بود رو پرسید: اینکه آیا اینهمه ارزشش رو داره؟

خلاصه ماجرا اینه که برادر مایکل به جرم قتل برادر معاون رییس جمهور آمریکا باید اعدام میشد. در حالیکه عملا مرتکب این قتل نشده بود چون برادر معاون رییس جمهور زنده است. حالا اینکه چرا برادر مایکل باید برای این جرم انجام نشده محاکمه میشد و ماجراهای پشت پرده اش چیه رو نگم بهتره چون سریال لو میره. ولی به هرحال مایکل یک مهندس سازه است و نقشه های زندان فاکس ریور (جایی که برادرش باید محکومیتش رو سپری میکرده تا اعدام بشه) رو روی بدنش خالکوبی میکنه و مجبور میشه خودش تظاهر کنه که از یک بانک سرقت مسلحانه میکرده تا اونو بندازن زندان.

وقتی زندان میره با کمک چند نفر که اونا رو هم از قبل انتخاب کرده بوده، برادرش رو از زندان فراری میده. تو این حین افرادی که پشت پرده ماجرای جعلی قتل برادر معاون رییس جمهور هستن، رییس جمهور آمریکا رو به قتل میرسونن (البته طوری جلوه میدن که طبیعی باشه) و خانم معاون که پشت پرده همه این ماجراها هست، میشه رییس جمهور آمریکا و کل هم و غمشون اینه که ماجرای قتل ساختگی مخفی بمونه و تو این راه هرکی که اطلاعاتی بدست بیاره رو می کشن!

وقتی مایکل برادرش رو از زندان فراری میده، باعث خیلی ماجراها میشه. ماجراهایی که لزوما مثبت نیستن. مثلا افرادی که کشته میشن، یا شکنجه میشن. (مثلا حتی پدرش هم در راه دفاع از اونها کشته شد) در حالیکه اگه مایکل کاری نمیکرد فوقش فقط برادرش میمرد. تازه خود مایکل در زندان و بعد از اون کارهایی کرده بود که شاید در حالت عادی انجام نمیداد یا اونها رو نمیدید.

همه اینها رو گفتم که بگم یک صحنه اش برای من خیلی جالب بود. مایکل وارد فروشگاه شد که یک دستگاه GPS بخره ولی پولش کافی نبود از اونجائیکه وقت نداشت پیرمرد فروشنده رو هل داد و GPS رو هم دزدید. به محض اینکه از مغازه خارج شد یه لحظه از خودش بدش اومد. از اینکه چرا اینقدر عوض شده و یا چرا این جنایات اینقدر براش عادی شده. روبروش یه کلیسا بود که رفت به گناهانش اعتراف کنه.

الان نمیخوام بگم مایکل به کشیش چی اعتراف کرد و کشیشه چی بهش گفت؟ خوب واضحه در مواجهه با اینجور سوالات معمولا میگیم آیا مطمئنی کاری که داری میکنه درسته و از راه درستی داره انجام میشه؟ آیا به هدفت اعتقاد داری؟ پس به راهت ادامه بده. اما به نظرم اینها جوابهایی نیست که در دراز مدت فرد رو قانع کنه. بالاخره مایکل برای اینکه کاری کرده باشه و تغییری داده باشه، نمیتونسته بی گناهه بی گناه باشه. منظورم اینه که ماها، یعنی مایکلهای نوعی گاهی اوقات واقعا تو موازنه هامون اشتباه می کنیم.

حالا من ادامه سریال رو ندیدم ولی به نظرم اگه هدف مایکل فقط این بوده باشه که برادرش رو نجات بده، مرتکب اشتباه وحشتناکی شده ولی اگه نه منظورش این بوده باشه که فسادی که تو دستگاه قضایی و سیاسی آمریکا هست (اونطوری که سریال نشون میده) رو تا جایی که ممکنه برملا کنه، به نظرم میشه از برخی اشتباهاتیش صرف نظر کرد چون داره جلوی یک روند فاسد فزاینده رو میگیره که فکر کنم آخر سریال اینطوری بشه! با وجود این پیش بینی این سریال بازم واسم فوق العاده جذاب و نفس گیر هست.

همین دیگه. میخواستم بگم اینکه سریال گذاشت این سوال صریحا مطرح بشه، واسم جالب بود. فکر میکنم اگه این سکانس نبود، احتمالا سریال از نظر اخلاقی حتی چیزی کم میداشت  الان واضحه که من چقدر زور زدم که داستان رو لو ندم  

اگه فکر کردین داستان سریال کمی لو رفته و دیگه جذابیتی برای دیدن نداره، سخت در اشتباهید. قول میدم این سریال به اندازه یک مسابقه فوتبال بسیار مهیج که تیم محبوبتون یکطرفش هست، براتون نفس گیر باشه. از اونجائیکه که دیگه همه سریال لاست رو دیدن، به نظرم میشه یه مقایسه انجام داد. اگه بخوایم از نظر جذابیت، فیلنامه، شخصیت پردازی، غیرقابل پیش بینی بودن و اکشن بودن به این ۲ تا سریال از ۱۰۰ نمره بدیم، نمره لاست میشه ۱۰ و نمره پریزن بریک میشه هزار  اینو از منی بپذیرین که معروفم به مشکل پسندی

 

راننده های خیالی ذهن من

 

اینجا که بخوای بیای ۲ راه هست. یه راهش سربالایی داره و پیچ و یه راه دیگه اش مستقیم از توی اتوبانه. طبیعتا اون راهی که مستقیم توی اتوبانه فقط به درد کسائی میخوره که میخوان آخر مسیر پیاده شن. برای کسانی مثل ما همون مسیر سربالایی سرراستره. ولی خوب کم بنزینی و طمع راننده تاکسیها باعث میشه، اکثرشون از اون مسیر نرن مگه اینکه مسئول خط شما رو بشناسه و به راننده بگه از اون مسیر سربالایی برو که این آقا فلانجا پیاده شه


چند وقت پیش یه بار عجله داشتم و با اینکه مسئول خط اینو به راننده تاکسی گفت، رانندهه بازم مسیر اتوبان رو رفت. منم که دیرم شده بود، یه آقایی شروع کرد با راننده جر و بحث کردن و منم تائید میکردم که چرا از اون مسیر نرفتی؟ من دیرم شده  تازه الان باید اینجا وایستم که دوباره ماشین گیرم بیاد که این مسیر رو برگردم. راننده هم هی جواب سربالا میداد. آخرش دیدم من که به اونجا نمیرسم، راننده هم که یکی میگی، ۱۰ تا بهت برمیگردونه، بهتره ساکت بشینم سرجام. موقع پیاده شدن، با عصبانیت یه ۲ هزارتومنی دادم به راننده. اصلا حواسم نبود که بمونم باقی پول رو بگیرم. راننده صدام کردها، چندبارم بوق زد، فکر کردم شاید ماشینهای دیگه ان، یعنی اصلا غرورم نمیذاشت که برگردم، مثلا قهر کرده بودم دیگه  اهمیت ندادم.

یه کم سر اون چهاراه وایستادم که ماشین بگیرم. تازه یادم اومد که ای وای، چرا بقیه پولم رو نگرفتم؟ بعدش نمیدونم چرا یه دفعه اینقدر مستاصل شدم. عصبانی شدم. وقتی رسیدم مرکز کلی از دست خودم حرص خوردم. از اینکه حالا اون راننده بدجنسی کرده بود، من چرا با خودم لج کردم؟ نه بقیه پولم رو گرفتم، نه به موقع رسیدم، تازه برای تنبیه خودم الکی تو اون سرما اونهمه راهو پیاده رفتم که چی بشه؟ بماند که هی حرص هم میخوردم که راننده بدجنس الان پول یه سرویسش رو از من گرفت

اون روز سرکار، تمام فکرم به همین موضوع بود. توی ذهنم مدام با رانندهه دعوا میکردم. هزار تا راه حل پیش خودم دادم که من میتونستم بگم من که دیر کردم، جر و بحث هم فایده نداره، اقلا بشینم تا قرون آخر باقی کرایه رو ازش بگیرم، یا اصلا جر و بحث میکردم و کرایه بهش نمیدادم، یا محترمانه بهش میفهموندم این پولی که میدم حلال نیست و … بعد که حالم بهتر میشد میگفتم علی بی فایده است، تموم شد دیگه، تو همون موقع باید تصمیم درستی میگرفتی که یه تصمیم عجولانه عصبی گرفتی، قربونش برم غرورت هم که… بعد خوب راضی نمیشدم. حتی برای خودم نقشه هم می چیدم که دفعه بعد که راننده رو دیدم اینطوری باهاش برخورد می کنم و …

حالا این یه مثال کوچیک بود که فقط یک روزم رو خراب کرد، اینو آدم زود یادش میره. اما گاهی تو زندگی سر مسائل مهم هم همینطوری رفتار می کنم. توی هر کدوم از مسائل زندگیم یه راننده تاکسی هست که اکثر مواقع توی ذهنم دارم باهاش دعوا می کنم و هی هربار دیالوگها و رفتارم رو اصلاح می کنم و هی مدام دلم میخواد یه روزی ببینمش و درست و حسابی حرفم رو بهش بزنم. بعضی ها از این راننده تاکسی ها خیلی گذرا هستن. میشه راحت فراموش کرد، ولی بعضی هاشون نه. از اینهایی هستند که اکثر مواقع دارین تو ذهنتون باهاشون دعوا می کنین. از اینهایی که یه بخش از زندگیتون رو خراب کردن، یه بخشی از ذهنتون رو اشغال کردن  نمی دونم باید چیکار کنم که از دست این راننده ها خیالی ذهنم خلاص بشم