دیروز توی تاکسی غیر از راننده، من و یه آقا و خانم نشستند. چند لحظه بعد خانومی که کنار آقای مسافر نشسته بود یه پچ پچی می کنه و بعد پیاده میشه.
راننده (خطاب به آقای مسافر): مثل اینکه حال مادرتون اصلا خوب نبود. ای کاش می تونستید باهاش برید!
آقای مسافر: نه خانومم فقط یه خورده خسته بود
راننده: شرمنده که فکر کردم مادرتون بود. خدایا ببخشید
مسافر: نه اتفاقا خیلیا این اشتباهو می کنند. یا فکر می کنن مادرمه و یا خواهر بزرگم
راننده: خوبه که این موضوع براتون اهمیت نداره! خیلیا بهشون بر میخوره.
مسافر: نه اتفاقا به منم بر میخوره! حقیقتش دیگه عادت کردم. من خودمم از این وضع خوشم نمیاد! اشتباه کردم زود ازدواج کردم و زود وارد زندگی شدم برای همین زنم خیلی پیر شده و دیگه بهم نمی یایم
راننده: آره منم زود ازدواج کردم ولی خوب زنم بی خیال و ولخرجه! حالا من از اون پیرتر میزنم.
مسافر: آره زن منم اصلا خوب نیست. مدام ایراد می گیره و نق میزنه. نیست که پیر شده روزگار منو سیاه کرده. این زنهام دیگه شورشو در آوردن! فکر کردن کی هستن؟ همش فکر می کنن ما مردا باید خدمتگذارشون باشیم.
راننده: آآآآآآآآآآآره بابا! چیزی که الان زیاده زن و دختره  تازه دختراشم مدام منت آدمو می کشن چه برسه به انبوه فراوان زنای بیوه و دخترای ترشیده
مسافر: من خودم با سه تا خانوم دوستم که حاضرن خرجمم بکشن. همین الانشم دوتاشون کلی از خرجای منو میدن و از خدام هست که زنم رو طلاق بدم و مهریه شم از همون خانوما میتونم بگیرم و با یکی شون ازدواج کنم (بعد با خنده کریه ای): واالااااااااااااااااا چیزی که این دوره و زمونه انجامش راحته تعویض زنه
آخرشم دو تاییشون با صدای بلند: ها ها ها


این وسط من توی دلم با حسرت:
جوری دارن راجع به تعویض خانوم حرف میزنن که انگار راجع به تغییر کفش یا جورابشون. حاضرم قسم بخورم اون خانومام از دست همین رفتارای این آقاها پیر شدن وگرنه اگه زندگی سیر عادیشو دنبال کنه و دو تاییشون توی مسائل هم شریک باشن که چنین چیزی پیش نمیاد، نه؟