یک لبخند کوچک
کارگرای تأسیسات اومده بودن مسیر لوله بخاری دفترمون رو درست کنند، یکیشون یه پسر تقریبا ۲۰ ساله و هم سن و سال خودم بود. با همون سر و صورت خاکیش برگشت به من گفت: شما اینجا چت هم می کنید؟
با تعجب برگشتم بهش گفتم نه! جواب داد: آخه داشتید مونیتور رو نگاه می کردید و می خندید و تند تند تایپ می کردید، فکر کردم دارین توی یاهو مسنجر چت می کنین ![]()

از کنجاویش حرصم گرفته بود، برام جالب بود که از اینها سر در میاره. در عین حال دلم براش خیلی سوخت.
صورت و بدنش به شدت تکیده و خاکی بود، به نظر گرسنه هم می رسید چون با حسرت به کیک و کلوچه های روی میزم نگاه میکرد. ولی چون دیدم خیلی پرروئه، روم نمیشد بهش تعارف کنم، ممکن بود همین طوری سوال و جواب کنه (اینجا اتاقها طورین که صدا بیرون میره) از طرفی سر و صدا زیاد بود دیدم نمیتونم کار کنم. به بهانه چایی ریختن برای خودم رفتم بیرون. وقتی برگشتم دیدم کارشون تموم شده و البته کیک و کلوچه های روی میز من هم تموم شده ![]()
نمیدونم چرا برعکس از این سرقت، خیلی خوشحال شدم
چون تمام مدتی که اینجا بودن، دلم میخواست خودشون برشون دارن ![]()