کارگرای تأسیسات اومده بودن مسیر لوله بخاری دفترمون رو درست کنند، یکیشون یه پسر تقریبا ۲۰ ساله و هم سن و سال خودم بود. با همون سر و صورت خاکیش برگشت به من گفت: شما اینجا چت هم می کنید؟  با تعجب برگشتم بهش گفتم نه! جواب داد: آخه داشتید مونیتور رو نگاه می کردید و می خندید و تند تند تایپ می کردید، فکر کردم دارین توی یاهو مسنجر چت می کنین

از کنجاویش حرصم گرفته بود، برام جالب بود که از اینها سر در میاره. در عین حال دلم براش خیلی سوخت.  صورت و بدنش به شدت تکیده و خاکی بود، به نظر گرسنه هم می رسید چون با حسرت به کیک و کلوچه های روی میزم نگاه میکرد. ولی چون دیدم خیلی پرروئه، روم نمیشد بهش تعارف کنم، ممکن بود همین طوری سوال و جواب کنه (اینجا اتاقها طورین که صدا بیرون میره) از طرفی سر و صدا زیاد بود دیدم نمیتونم کار کنم. به بهانه چایی ریختن برای خودم رفتم بیرون. وقتی برگشتم دیدم کارشون تموم شده و البته کیک و کلوچه های روی میز من هم تموم شده

نمیدونم چرا برعکس از این سرقت، خیلی خوشحال شدم  چون تمام مدتی که اینجا بودن، دلم میخواست خودشون برشون دارن