برای دل خودم...
بخدا دیگه خسته شدم. این روزا نمی دونم چم شده. همیشه به اون آرزویی که دارم فکر می کنم و به دنبالش اشک از چشمام یه ریز میریزه. اه اه... چه پسر لوسی هستم؟! ولی چیکار کنم، دست خودم نیست.
اگه این آرزوم برآورده بشه که دیگه هیچی از این دنیا نمیخوام. خدایا... تو که خودت میدونی چیزی رو که ازت میخوام، خواسته خوبیه. میدونم لیاقتش رو ندارم ولی خاضعانه ازت درخواست می کنم که این آرزو رو برآورده کنی. من خیلی وقته که آماده ام و بار سفرم رو بسته ام...
همیشه فکر می کنم که من توی این دنیا غریبه ام. انگار اصلا مال این دنیا نیستم. حس غریبی دارم. نمی دونم چیه... خسته ام، خیلی خسته ام. از همه چیز و همه کس. وقتی به آدمای اطراف خودم نگاه می کنم واقعا گیج میشم. خدایا من غیر عادیم یا اینا... دغدغه های من چیه و دغدغه های اونا چی....
وای از دست من! بازم که دارم اینا رو می نویسم چشام پر اشک شده... کی فکرشو می کنه علی پزشکی که توی جمع یه لحظه خنده از رو لباش برداشته نمیشه، یه روی دیگه هم داره که اینطوریه! خب آدما با هم متفاوتن دیگه.
همه آدمهای اطرافم رو همیشه دوست داشتم و دارم. اینقدر که حتی حاضرم برای تک تکشون جونم رو فدا کنم. از بچه های کلاس گرفته تا همه کسایی که باهاشون سلام و علیک دارم. میدونم که هیچ کدومشون علاقه ای به من ندارن و حتی از من بدشون میان. ولی من همشون رو عاشقانه دوست دارم.
حالا ساعت چهار و نیم صبحه. خوابم نمی برد. دلم هم خیلی گرفته بود. اینا رو نوشتم تا یه کم خالی بشم. الان واقعا احساس سبکی می کنم.