خواب هستم و خواب می بینم که به روستایی زیبا پا گذاشته ام. روستایی که خانه هایش در اطراف یک رودخانه زیبا قرار گرفته اند. رودخانه ای با آبی زلال و شفاف و سنگهایی سفید و صاف. مردمش برایم عجیب به نظر می رسند. به نظرم می رسد که این روستا را قبلا در جایی دیده ام. در واقعیت یا جایی در پشت پرده های های ضمیر ناخودآگاهم. نگاهم به تابلویی ختم می شود که نام روستا را بر روی آن با قلمی درشت نوشته اند: ماکوندو! این نام برایم آشناست. نام همان روستایی ست که در رمان صد سال تنهایی با تصوراتش چند روزی را زندگی کردم.

در این خیالات هستم که گابریل گارسیا مارکز را در جلوی خودم می بینم. همان پالتوی سیاه زمستانی اش را پوشیده. حرفی نمی زند. تنها دستش را به سوی خانه ای دراز می کند. نمی دانم چرا ولی به ناچار به سوی آن حرکت می کنم. یک خانه زیبا با ایوانی بلند و گلهای سرخی که در زیبایی غروب، رنگ دلنوازی به خود گرفته اند. به ناگاه مادرم را در قد و قامت اورسولا می بینم! از تعجب زبانم بند آمده. و در آن سوی ایوان، خواهرم که نقش آمارانتا را پذیرفته و بر روی صندلی همیشگی ربکا مشغول گلدوزی ست! پدرم که در کالبد خوزه آرکادیو بوئندیا ظاهر شده و تبر به دست مشغول خرد کردن هیزم هاست. خدای من چه شده؟ نکند تمام اینها زیر سر گابریل گارسیا مارکز است که مرا و خانواده ام را محکوم به زندگی در ماکوندو کرده است؟ او را می بینم که به رویم می خندد. از شدت عصبانیت دندانهایم را به هم می سایم.

از دور کسی را می بینم که به سویم می دود. خدای من! چه شباهتی! او سرهنگ جرلیندو مارکز است! مرا سرهنگ اورلیانو بوئندیا خطاب می کند و خبر می دهد که در بیست و سومین جنگ هم شکست خورده ایم! خدایا این چه کابوسی ست؟ نکند واقعیت داشته باشد؟ رو به جرلیندو مارکز می کنم و سعی دارم که به او بفهمانم من علی پزشکی هستم نه سرهنگ اورلیانو بوئندیا! اما به حرفهایم گوش نمی کند و در حال گزارش دادن در مورد اوضاع جبهه هاست. گابریل گارسیا مارکز را می بینم که هنوز به من می خندد.

به ناگاه خودم و سرهنگ جرلیندو مارکز را می بینم که دست بسته به سینه دیوار چسبیده ایم و جوخه آتش، اسلحه هایشان را به سمت ما هدف گرفته اند و منتظر فرمان آتش. آنقدر وحشت کرده ام که حتی لحظه ای نمی توانم فکر کنم. این چه سرنوشت شومی ست؟ من اینجا چه می کنم؟ اگر من سرهنگ اورلیانو بوئندیا هستم پس علی پزشکی کیست؟ کجاست؟ چرا اینگونه بازیچه دست یک نویسنده روانی قرار گرفته ام؟ ربکا را می بینم که برایم دست تکان می دهد و رمدیوس را که در آن دنیا منتظرم مانده تا زندگی ابدی را آغاز کنیم! گروهبان فرمان آتش را می دهد و من خطوط سفیدی را می بینم که حاصل رد گلوله هایی است که به سمت من و سرهنگ مارکز می آیند. قبل از اصابت اولین گلوله با وحشت از خواب بلند می شوم. عرق سردی بر پیشانی ام نشسته است. مدتی طول می کشد تا متوجه شوم که هر آنچه را دیده ام خیالی بیش نبوده و تنها بازیچه دست گابریل مارکز در رمانش بوده ام!

پی نوشت: آقای مارکز! تو تنها یک نویسنده روانی هستی که اینگونه با خواننده ات در خواب بازی می کنی. همین