یعنی من فکر کنم این قیافه من شکل آدمای مفولک و بیچاره و و بدبخت و درمانده و ورشکسته و... هستش  چرا اینو میگم؟ آخه هروقت که توی تاکسی و اتوبوس می شینم، این بغل دستیم (حالا هرکی میخواد باشه؛ از همسن خودم بگیر تا پیرمرد ۷۰ ساله) یاد بدبختی های روزمره اش میفته و شروع می کنه به گلایه کردن از روزگار و زندگی و حرف زدن با من  و خدا نکنه که منم باهاش احساس همدردی کنم. اونوقته که امکان نداره درد دل کردنمون کمتر از یک ساعت طول بکشه  این رو در صحبت امروز با یه آقای مهندسی که توی اتوبوس کنارم نشسته بود و حدودا همسن بابام بود و از عسلویه به نحو محترمانه ای اخراج شده بود، کشف کردم! حالا نگو و کی بگو! اونقدر منو گرفت به حرف که مجبور شدم ۳ تا ایستگاه انورتر از مقصدم پیاده بشم  با خودم گفتم هی روزگار...

چندوقت پيش، اعلام كردن كه شهروندان محترم از اين پس به‎جاي بليط اتوبوس بايد از كارت بليط استفاده كنند و بليط‎‎هاي كاغذي ديگر رسميت ندارند. به فاصله چند روز از اتمام مهلتي كه براي انقضاي بليط‎‎هاي كاغذي اعلام شده بود، همه اتوبوس‎ها، به اتوبوس‎‎هاي خصوصي بدل شدن. يعني كارت بليط را بايد مي‎گذاشتيم جيب‎مان براي معدود اتوبوس‎‎هاي دو بليطي و اگر پيدا نمي‎شد هر از گاهي مي‎رفتيم متروسواري كه از كارت‎مان هم استفاده‎اي كرده باشيم

همان اوايل توي اتوبوس‎‎هاي ريالي نشسته بوديم كه آقای مسني سوار شد و ديد كه از كارت خوان خبري نيست. دادش دراومد كه من همين كارت رو نشان مي‎دم؛ اين‎چه وضعيه، پس كارت‎‎ها چه و...؟ و در آخر هم با نااميدي نگاهي به من كرد و گفت: « اين ملت هر بلايي سرشون بيارن، ساكت مي‎شينن، هيچي نمي‎گن. حقشونه هر چي سرشون بياد. » البته دست آخر هم موقع پياده شدن 1250 ريال به راننده پرداخت! بازم توی دلم گفتم هی روزگار...