هی روزگار!
یعنی من فکر کنم این قیافه من شکل آدمای مفولک و بیچاره و و بدبخت و درمانده و ورشکسته و... هستش
چرا اینو میگم؟ آخه هروقت که توی تاکسی و اتوبوس می شینم، این بغل دستیم (حالا هرکی میخواد باشه؛ از همسن خودم بگیر تا پیرمرد ۷۰ ساله) یاد بدبختی های روزمره اش میفته و شروع می کنه به گلایه کردن از روزگار و زندگی و حرف زدن با من
و خدا نکنه که منم باهاش احساس همدردی کنم. اونوقته که امکان نداره درد دل کردنمون کمتر از یک ساعت طول بکشه
این رو در صحبت امروز با یه آقای مهندسی که توی اتوبوس کنارم نشسته بود و حدودا همسن بابام بود و از عسلویه به نحو محترمانه ای اخراج شده بود، کشف کردم! حالا نگو و کی بگو! اونقدر منو گرفت به حرف که مجبور شدم ۳ تا ایستگاه انورتر از مقصدم پیاده بشم
با خودم گفتم هی روزگار...

چندوقت پيش، اعلام كردن كه شهروندان محترم از اين پس بهجاي بليط اتوبوس بايد از كارت بليط استفاده كنند و بليطهاي كاغذي ديگر رسميت ندارند. به فاصله چند روز از اتمام مهلتي كه براي انقضاي بليطهاي كاغذي اعلام شده بود، همه اتوبوسها، به اتوبوسهاي خصوصي بدل شدن. يعني كارت بليط را بايد ميگذاشتيم جيبمان براي معدود اتوبوسهاي دو بليطي و اگر پيدا نميشد هر از گاهي ميرفتيم متروسواري كه از كارتمان هم استفادهاي كرده باشيم ![]()
همان اوايل توي اتوبوسهاي ريالي نشسته بوديم كه آقای مسني سوار شد و ديد كه از كارت خوان خبري نيست. دادش دراومد كه من همين كارت رو نشان ميدم؛ اينچه وضعيه، پس كارتها چه و...؟ و در آخر هم با نااميدي نگاهي به من كرد و گفت: « اين ملت هر بلايي سرشون بيارن، ساكت ميشينن، هيچي نميگن. حقشونه هر چي سرشون بياد. » البته دست آخر هم موقع پياده شدن 1250 ريال به راننده پرداخت! بازم توی دلم گفتم هی روزگار...