تصورات کودکانه

خداییش حال و روز من شبیه پسرهای ۱۴ ساله ای هست که شکست عشقی خوردن  فقط مشکل اینجاست که نه من ۱۴ سالمه و نه همچین مسئله ای واسم پیش اومده  کلا خودمم نمیفهمم چرا اول سالی اینقدر عجیب غریب شدم؟ و چرا اینقدر این روزها نیازم به جلب توجه و محبت و خودلوس کنی بسیار فراوان شده  چیزی که فکر کنم اصلا به من نمیاد

 یعنی من همون ژشت آدم بی مشکل پرفکت رو بهتر بلدم بازی کنم تا یک پسر غمگین و بی انگیزه  بس که تو خودم میریزم و هروقت هم میخوام برون ریزی کنم، به قدری مبهم رفتار می کنم که نمیشه چیزی از توش در آورد! بگذریم...

یادتون میاد اون وقتایی که بچه بودیم چقدر تصورمون نسبت به اتفاقات دوروبرمون بامزه بود؟ برای مثال یادمه که هر وقت رعد و برق میشد و آسمون صدا میکرد، فکر میکردم خدا داره با یه چیزی مثل قندشکن آسمان رو میکوبه  

یا مثلا وقتی این قاری های قرآن که یه اباهای مخصوصی روی دوششون میندازن، قرآن میخوندن فکر می کردم اینها خدا هستن  یعنی هر وقت اسم خدا می اومد، تصویر این قاریان توی ذهنم می اومد! اگه بشینیم فکر کنیم، هرکدوم از ما کلی از این تصورات بچه گانه داشتیم که بنویسیمشون، داستانهای خیلی بامزه ای از توش در میاد. 

مرحوم علی پزشکی

 

دكتر علي پزشكي فرزند دكتر عباس در سال 1288 خورشيدي در نجف آباد ديده به جهان گشود. تعليم و تربيت اوليه را در محضر پدرش فراگرفت. دوره هاي ابتدايي و متوسطه و عالي را در مدارس نجف آباد، اصفهان و تهران گذرانده و به درجه دكتري در طب نائل گرديده است

در خلال مدارج تحصيلي به خواندن كتب ادبي و شعر پرداخته و ادبيات فارسي و عربي را در حد خويش فرا گرفته و گاه گاهي به مقتضاي حال در زمينه هاي مختلف شعري سروده است و در حدود سنين شصت سالگي تحت تأثير جاذبه خاصي به سرودن غزل پرداخته و غزل را از هر نوع شعر بهتر سروده است.

وي مدتي رياست بهداري نجف آباد را به عهده داشته و مدتي نيز در اصفهان رئيس درمانگاه امين بوده است. وي پس از بازنشستگي اواخر عمر خود را در نجف آباد به طبابت اشتغال داشت و سرانجام در اواخر تابستان 1370 در منزل خويش در يك سرقت به قتل رسيد .

پسا نوشت 1: آخی! فکر کردین بنده مرحوم شدم؟! نه خیر! این مرحوم دکتر پزشکی که شرح حالشون در بالا اومد از آشنایان نزدیکمون هستن.

پسا نوشت 2: امروز سیزدهمین سالگرد فوت یکی از داییهام بود. این داییم هم پزشک بود و اولین بانک خون اصفهان رو تأسیس کرد. به مدت چند سال ریاست دانشگاه علوم پرشکی اصفهان رو بر عهده داشت. دانشگاهی که الان خودم در حال تحصیل در اون هستم. روحش شاد... 

اندر احوالات دولت الکترونیک

روزهایی که ناچارا سر و کارتون با ادارات دولتی هست، یا باید جنتلمن/ جنتل وومن بازی رو کنار بگذارید و با کفش راحتی (مثلا دمپایی) برید، یا اینکه یک کفش آهنین به پا کنید که استهلاک کفشتون پائین بیاد

یکی از مشکلات اساسی در زمینه فناوری اطلاعات توی کشور ما نداشتن یه سیستم جامع اطلاعاتی هست. منظورم یک پایگاه داده از اطلاعات شهروندان. یعنی اینها به صورت پراکنده هست ها ولی جامع (Integrated) نیست. برای همین وقتی کاری پیش میاد مجبورید همه رو دستی انجام بدید و اینقدر توی یک اداره و یا شعباتش بالا پائین و این اتاق اون اتاق برید تا مشکلتون حل بشه! این پایگاه داده میتونه یکی باشه (یعنی یکجا اطلاعات نگهداشته میشه) یا اینکه به روشهایی سایر سیستمها داده هاشون رو با یک فاصله زمانی اندک بروز کنند.

حالا بگذریم از اینکه سرویس دهی مخابرات توی کشور ما چقدر درخشانه! یکی از کارهایی که اخیرا مخابرات انجام میده اینه که در صورتی که حتی یکبار پرداخت قبضتون به موقع انجام نشه، بدون اخطار قبلی تلفن رو یکطرفه می کنن! توجه کنید که اخیرا بانکها پرداخت قبضها رو انجام نمیدن. خودپردازها هم که وضعیتشون مشخصه. حالا این وسط اگه پرداخت قبض رو اینترنتی انجام بدید، به دلیل مشکل بالا (یعنی عدم جامعیت) دیگه با ارحم الراحمین هست که پرداختتون به موقع توی سیستم مخابرات ثبت میشه یا نه؟ چون اونها کاری به این ندارن که شما اینترنتی پرداخت انجام دادی ولی هنوز ثبت نشده!

نکته جالب توجه اینه که به خاطر بی اطلاعی (بخوانید بیسوادی اینترنتی) مهم نیست که شما رسید اینترنتی قبض رو به مسئول محترم مخابرات نشون میدی (چون ایشون سر در نمیاره) و اگه تلفنتون یکطرفه شده باشه، باید از نو تشریف ببرید در بانک مبداءای که ازش کارت سیبا گرفتید، تا پرینت تاریخچه کارت رو بهتون بده تا مسئول محترم باورشون بشه که قبض رو پرداختید. یکی نیست بگه بابا این چه وضعه دولت الکترونیک هست؟!

نقدی بر فیلم به رنگ ارغوان

 

پیشا نوشت: می دونم الان واسه نقد فیلم مهمی مثل به رنگ ارغوان یه کم دیره اما خب دوران دانشجوییه و کمبود وقت  به بزرگی خودتون ببخشید...

پس از دوم خرداد ۷۶ وقتی خاتمی و مهاجرانی مجوز نمایش آژانس شیشه ای را دادند هیچ کس تعجب نمی کرد که فیلم استفاده مجوز نمایش می گیرد. اما پس از بیست و دوم خرداد ۸۸ هنگامی که با مساعدت مشایی و شمقدری به رنگ ارغوان پخش می شود با وجود شگفتی باید کار رییس دفتر رییس جمهور را ارج گزارد که مهمترین فیلم سیاسی معاصررا آزاد کرد. فيلم با « هوالحبيب » آغاز مي‌شود، حركت ماشين و پيمودن مسير، يادآور شروع « ارتفاع پست » است. گزارش اول با « هو القادر » فرستاده مي‌شود كه خود در درون، استعاره‌اي است از قدرت و سيطره شهاب 8 بر زندگي دختر.

گزارش سوم با « هو الكاشف » و اين پيام فرستاده مي‌شود كه سوژه كاملا تحت كنترل است و شهاب 8 لحظه به لحظه به ارغوان نزديك‌تر مي‌شود. گزارش پنجم با « هو القاضي » و طرح اين پرسش كه آيا سوژه من ارغوان كامراني است؟ به مافوق ارسال مي‌گردد، ديگر نه از آن قدرت ابتدايي خبري هست و نه از آن كنكاش و جستجو. گزارش ششم با « هو العادل » آغاز و تقاضاي بازگشت از مأموريت فرستاده مي‌شود. حد فاصل گزارش ششم و هفتم همان جايي است كه شهاب 8 به خود فرصت شنيدن نداي درون را مي‌دهد. وضعيت را قرمز گزارش مي‌كند، خطري كه ارغوان را تهديد مي‌كند بي‌تابش كرده، شتاب و هراس (آنچه براي يك مامور اطلاعاتي ممنوع است) وارد كارش مي‌شود. ابتدا با دستبند خود را به شكيبايي وامي‌دارد اما دلش كوچك‌تر از آن است كه اين خطر را تاب آورد.

مأمور وارد برزخ روح شده، مدام چهره دختر بر ديدگانش مي‌نشيند اما هنوز تسليم اين عشق نشده است. بك‌گراند مانيتورش همچنان انبوه قبرهاي خالي را نشان مي‌دهد. ثانيه‌هاي برزخي به كندي مي‌گذرد تا به آن سكانس فوق‌العاده مي‌رسيم، شبي كه مأمور تصميم به ترك شهر مي‌گيرد و با واكنش ارغوان مواجه مي‌شود.

ارغوان: « تصميم ات رو گرفتي، مي‌خواي تنهام بگذاري؟ تا صبح نشده تو تاريكي برو. بلوط خانم اون قرآن‌ات رو بيار. هر كاري بگي مي‌كنم فقط نذار پدرم كشته بشه. » اينجاست كه مامور تصميم‌اش را مي‌گيرد و همه چيزش را در عشق فنا مي‌كند. زندگي در سايه تقدير اوست، تا جايي كه حتي براي ديدن دختر مجبور است نقاب بر چهره گذارد و سرانجام پايان فوق‌العاده فيلم كه با « هو القادر » و گزارش مامور جديد (فلق 3) و سوژه جديد (هوشنگ ستاري) تماشاگر را به هيجان مي‌آورد.

حكايت، همان حكايت معروف و قديمي است، ماندن در دو راهي عقل و دل. همگي مي‌دانيم يك مأمور امنيتي در هيچ كجاي دنيا نبايد در اين موقعيت قرار گيرد، شغل او به‌گونه‌اي است كه همواره بايد جانب عقل را بگيرد و از احساسات (مخصوصا احساسي كه با حوزه كاري‌اش خلط شود) دوري كند ولي مأمور عاشق مي‌شود و همه چيزش را پاي اين عشق مي‌دهد، بهزاد در مواجهه با درخواست ارغوان كه از او خواهش مي‌كند اجازه ندهد پدرش كشته شود، تصميم‌اش را مي‌گيرد و عشق را به قيمت از دست دادن همه چيزهايي كه در طول سال‌ها خدمت به‌دست آورده و مي‌تواند در آينده بيشترش كند، انتخاب مي‌كند. اين انتخاب مرا ياد اعتقاد « اوشو » به فريبنده بودن عقل و منطق انداخت.

سخت است فيلمسازي غريزي باشي و خود را فيلمسازي غيرحرفهاي بداني و سينما ابزاري براي بيان دغدغه‌هايت باشد و درست وقتي موفق مي‌شوي دلمشغولي‌ها و آرمان‌هايت را در اوج پختگي و تكامل روي پرده به نمايش درآوري با اين واكنش مواجه بشوي كه « نمايش فيلم فعلا به صلاح نيست ». سير نزولي ابراهيم حاتمي‌كيا درست پنج سال پيش در چنين روزهايي رقم خورد، زماني كه « به رنگ ارغوان » اكران نشد و ابراهيم پر از حرف و در نهايت بي‌هدف شد، مسير فيلمسازي‌اش عوض شد، خالق « خاكستر سبز »، « مهاجر »، « از كرخه تا راين »، « آژانس شيشه‌اي »، « روبان قرمز »، « ارتفاع پست » و... فيلم‌هايي ساخت كه كوچك‌ترين نشاني از او در آنها نبود. حرف‌هايش را نمي‌فهميديم و مدام از خود مي‌پرسيديم: « آيا واقعا، دهه ات گذشته؟ » از پاسخ فرار مي‌كرديم اما او با سرعت بيشتري به پاكسازي تمام خاطرات خوب گذشته مشغول بود تا جايي كه در آخرين اثرش (دعوت) با انبوهي از ستارگان و كلي حاشيه كاملا نا اميدمان كرد، بعد از بيرون آمدن از سالن نمايش « دعوت » با خود گفتيم: «كاش ديگر فيلم نسازد ».

به تعويق افتادن نمايش « به رنگ ارغوان » از جهاتي نيز براي حاتمي‌كيا خوب بود. او فيلمسازي است كه هميشه نسبت به جامعه و پيرامونش واكنش نشان داده، فيلم‌هايش متأثر از شرايط روز جامعه است، برخلاف عده‌اي كه بعد از عدم نمايش فيلم در جشنواره بيست‌و‌سوم اعتقاد داشتند مضمون اجتماعي آن با گذشت زمان بوي كهنگي مي‌گيرد و تأثيرش را از دست مي‌دهد. به اعتقاد من نمايش «به رنگ ارغوان » در اين مقطع زماني مهم‌تر از نمايش‌اش در سال 83 است. براي درك بهتر اين استدلال، نامه حاتمي‌كيا به وزير اطلاعات وقت را كنار محتواي فيلم بگذاريد، حاتمي‌كيا در قسمتي از نامه‌اش به يونسي چنين گفته بود: « برادرم، بدانيد من و شما از يك قبيله‌ايم، گرچه تلاش‌مان در دو ساحت متفاوت قرار دارد. شايد به رنگ ارغوان گل سرخ خارداري باشد كه دل ياران را ريش كرده است ولي شما بدانيد كه من نيتي جز تقديم گل سرخ نداشتم».

در شرايطي كه هر روز در صفحه اول روزنامه‌ها و سايت‌هاي مختلف خبري به يكديگر شديدترين تهمت‌ها را مي‌زنيم و تمام تلاش‌مان حذف كساني است كه بسان ما نمي‌انديشند و جور ديگري فكر مي‌كنند، فيلمساز ما را دعوت به خويشتنداري مي‌كند و مي‌گويد، ممكن است كسي، دختر يك ضدانقلاب فراري باشد اما از سياست دوري كند و ممكن است كسي مأمور زبده اطلاعاتي باشد اما در يك مأموريت دل به يكي از سوژه‌هايش دهد و در پي كمك او برآيد. اينكه ارغوان و پدرش و بهزاد، هر سه با تمام تفاوت‌هايي كه دارند در يك مسأله مشترك‌اند و آن تنهايي اين سه نفر است. شايد اگر از اين زاويه به داستان نگاه كنيم، عشق مأمور به ارغوان و تأكيد كامراني (پدر ارغوان) به ديدن دخترش ( حتي زماني كه مطمئن است روز ديدار او و دخترش، روز حراج اوست) و التماس‌هاي شبانه ارغوان به مأمور كه او را تنها نگذارد و بماند، برايمان قابل هضم باشد.

بزرگ‌ترين دستاورد سينماي ايران در سال 88 (به‌رغم تمام كمبودها و ضعف‌ها) بازگشت دو فيلمساز بزرگ و محبوب روزهاي گذشته (مسعود كيميايي و ابراهيم حاتمي‌كيا) به مسيري بود كه علاقه‌مندان سينماي آنها انتظارش را داشتند، همانطور كه كيميايي با « محاكمه در خيابان » بازگشتي با شكوه به سينماي آشناي خود را داشت، حاتمي‌كيا نيز با « به رنگ ارغوان » خاطرات روزهاي قبل از « به نام پدر » و « دعوت » را برايمان زنده كرد، مي‌توانيم اينگونه بينديشيم كه او امسال « به رنگ ارغوان » را ساخته و از او انتظار داشته باشيم در همين مسير بماند و ادامه دهد.

علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا

 

امروز داشتم ایمیلم رو چک می کردم که دیدم یکی از دوستان مطلب جالبی رو در مورد علامه جعفری برام فرستاده بود. اگه اهل خوندن مثنوی معنوی باشین با شرح گرانبهای ایشون در مورد این کتاب آشنا هستین. واقعا که دانشمند بزرگی بودن. اون مطلب رو اینجا میذارم:

از علامه جعفری می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی ؟!

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میکنن و اظهار میکنند که هر چه دارند از کراماتی ست که بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده: «ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم. خیلی مقید بودیم که در جشن ها و ایام سرور، مجالس جشن بگیریم و ایام سوگواری را هم، سوگواری می گرفتیم. یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم. یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که نجف آبادی بود، معدن ذوق بود. او که می آمد من به الکفایه، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت.

آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (۱۰ الی ۲۱ مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم. نجف با ۲۵ و یا ۳۵ درجه خیلی گرم می شد. آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که اصلا خواب و استراحت نداشتیم. آنسال آنقدر گرما زیاد بود که اصلا قابل تحمل نبود. نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود. تقریبا هم مخروبه بود. من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم. اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود. گرما واقعا کشنده بود. وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم، در اقل وقت و سریع!

با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع. در بغداد و بصره و نجف، گرما تلفات هم گرفته بود. ما بعد از شب نشستیم، شربت هم درست شد. آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود. به آقا شیخ علی گفت: آقا شب نمی گذره، حرفی داری بگو. ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد.

عکس یک دختر بود که زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار ». گفت: آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم. اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید، با کمال خوشرویی و بدون غصه یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید، کدام را انتخاب می کنید؟

سوال خیلی حساب شده بود. طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی. گفت آقایان واقعیت را بگویید، جا نماز آب نکشید، عجله نکنید و درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت: سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟ معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه!

خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت: آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت: آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت: بلی. گفت: والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار) نفر پنجم من بودم.

 این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی. گفتم: من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی. حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم. یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته در این مرد موجود است.

یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت: این آقا خود علی (ع) است. من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون. رفتم همان جلسه. کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت: آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم. اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل (مدیر) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت: آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است. »

 

پسا نوشت: وقتی که این متن رو خوندم اشک توی چشام حلقه زد... واقعا تحت تأثیر قرار گرفتم. کاش توی این دورانی جوانی اندکی مثل ایشون بودم...

درکم کن

 

چند لحظه پیش دوستم زنگ زده بود، داشت با من درددل میکرد. مدام میگفت حالم بده و البته هرچی اصرار میکردم نمیگفت چی شده؟ بهش گفتم خوب اقلا بگو چقدر حالت بده؟ یا چطور حالت بده که من بفهمم به چی ربط داره؟ گفت اندازه شو نمیتونم بگم. هرچی سعی میکنم نمیتونم تو یک یا چند جمله بگم چقدر حالم بده. گفتم خوب معمولا تو اینجور مواقع میگیم:
دلم خیلی غصه داره،
چیزی قلبم رو فشار میده،
یک چیزی روی دلم سنگینی می کنه،
یک بغضی داره گلوم رو فشار میده،
یک جای دلم درد می کنه،
دلم تنگ شده و …

وقتی ناراحت میشیم برای بیان اینکه چقدر حالمون بده یک یا چند تا از این جملات یا مشابه اونها رو به کار میبریم. برگشت گفت: معلومه هنوز یا هیچوقت تو زندگیت کامل ناراحت و ناامید نشدی! گفتم چرا اینو میگی؟ گفت گاهی اوقات با کلمات و جملات نمیشه گفت چقدر حالم بده. گاهی اوقات این کلمات معنی رو نمی رسونن. هیچکدوم از اینها الان روی دلم ننشست و نتونستم قبول کنم همینقدر حالم بده نه بیشتر!

گفتم از کجا میدونی من تا حالا ناراحت نشدم؟ یا کامل از پا نیفتادم ولی بلند نشدم؟! گفت: نمیگم نداشتی، ولی روحیات تو با من فرق میکنه. تو میتونی خودت رو متقاعد کنی، اصلا میدونی بعد از اینهمه مدت و حادثه چرا تا حالا سرپا موندی؟! گفتم خب من یکسری قوانین برای خودم دارم، حدس تو چیه؟ میگه: چون عادت کردی مدام به خودت دلداری بدی و هیچکس بهتر از خود آدم نمیتونه بهش دلداری بده. من بارها سعی کردم به خودم دلداری بدم ولی همیشه فهمیدم که دارم اینکارو میکنم و بنابراین بی فایده بوده.

بعد یه کم باهاش حرف زدم و بعد از اینکه تلفن قطع شد، نمیدونم چرا دوباره حالم بد شد. بارها گفتم: اینکه آدم موفق بشه به دیگران بقبولونه که ناراحته و از محبت و درک اونها برای بهبودیش استفاده کنه، بهتر از اینه که مدام از انرژی خودش استفاده کنه. از این تصور پسری قوی بودن واقعا متنفرم. این مایه گذاشتن از « خود » برای دلداری، همیشه انرژی زیادی از آدم میگیره.

یکی از چیزهایی که من باید واقعا یادش بگیرم اینه که راحت بتونم بگم چه مرگمه؟ و یاد بگیرم که با دیگران درددل کنم نه اینکه همه اش تو خودم بریزم. و البته اینها هم هست!

روحت شاد چخوف

 

این آقا عشق من در دنیای داستان نویسیه  بشدت تحت تأثیرش هستم. هر داستانی که می نویسم، وجود و روحش رو در پیکره نوشتارم حس می کنم

ما که در هر رشته ای وارد شدیم، به جایی نرسیدیم؛ اما اگه روزی روزگاری داستانها و نمایشنامه هام مورد قبول مردم قرار گرفت، در شرح حال من خواهند نوشت: « او بشدت تحت تأثیر چخوف بود! »

روحت شاد چخوف...

آخرین روز دانشگاه

 

روز آخر دانشگاه که بچه های دانشکده همت کرده بودن و سفره هفت سین پهن کردن، می خواستیم با بچه های کلاس یه عکس دسته جمعی بگیریم. تا ساعت 4 که تاریخ تحلیلی داشتیم صبر کردیم اما چون چند نفر بلیط داشتن زودتر رفتن. اصفهانی ها هم که خدا تعطیل کردن کلاس  اصلا اون روز نیومدن  خلاصه با بچه هایی که بودن اولین عکس دسته جمعی کلاسمون رو گرفتیم.

پسا نوشت ۱: اینجا هم خاطره آخرین روز دانشگاه به قلم خانم نوابخش و عکس دسته جمعی بچه های ترم ۲:

http://nutisf.blogfa.com/post-130.aspx

پسا نوشت ۲: بالاخره دیشب تونستم خوندن شاهنامه فردوسی رو تموم کنم. فقط می تونم بگم شاهکاره  الان فقط دلم یه خودنویس و چندتا برگه سفید می خواد تا بنویسم. بنویسم درباره این کتاب بزرگ که هرچی بگم کم گفتم.

پسا نوشت ۳: خوندن بوستان سعدی رو از امروز شروع کردم. تابه الان که کلی کیف کردم. چه میکنه این سعدی