خداییش حال و روز من شبیه پسرهای ۱۴ ساله ای هست که شکست عشقی خوردن  فقط مشکل اینجاست که نه من ۱۴ سالمه و نه همچین مسئله ای واسم پیش اومده  کلا خودمم نمیفهمم چرا اول سالی اینقدر عجیب غریب شدم؟ و چرا اینقدر این روزها نیازم به جلب توجه و محبت و خودلوس کنی بسیار فراوان شده  چیزی که فکر کنم اصلا به من نمیاد

 یعنی من همون ژشت آدم بی مشکل پرفکت رو بهتر بلدم بازی کنم تا یک پسر غمگین و بی انگیزه  بس که تو خودم میریزم و هروقت هم میخوام برون ریزی کنم، به قدری مبهم رفتار می کنم که نمیشه چیزی از توش در آورد! بگذریم...

یادتون میاد اون وقتایی که بچه بودیم چقدر تصورمون نسبت به اتفاقات دوروبرمون بامزه بود؟ برای مثال یادمه که هر وقت رعد و برق میشد و آسمون صدا میکرد، فکر میکردم خدا داره با یه چیزی مثل قندشکن آسمان رو میکوبه  

یا مثلا وقتی این قاری های قرآن که یه اباهای مخصوصی روی دوششون میندازن، قرآن میخوندن فکر می کردم اینها خدا هستن  یعنی هر وقت اسم خدا می اومد، تصویر این قاریان توی ذهنم می اومد! اگه بشینیم فکر کنیم، هرکدوم از ما کلی از این تصورات بچه گانه داشتیم که بنویسیمشون، داستانهای خیلی بامزه ای از توش در میاد.