نقدی بر فیلم به رنگ ارغوان
پیشا نوشت: می دونم الان واسه نقد فیلم مهمی مثل به رنگ ارغوان یه کم دیره اما خب دوران دانشجوییه و کمبود وقت
به بزرگی خودتون ببخشید...
پس از دوم خرداد ۷۶ وقتی خاتمی و مهاجرانی مجوز نمایش آژانس شیشه ای را دادند هیچ کس تعجب نمی کرد که فیلم استفاده مجوز نمایش می گیرد. اما پس از بیست و دوم خرداد ۸۸ هنگامی که با مساعدت مشایی و شمقدری به رنگ ارغوان پخش می شود با وجود شگفتی باید کار رییس دفتر رییس جمهور را ارج گزارد که مهمترین فیلم سیاسی معاصررا آزاد کرد. فيلم با « هوالحبيب » آغاز ميشود، حركت ماشين و پيمودن مسير، يادآور شروع « ارتفاع پست » است. گزارش اول با « هو القادر » فرستاده ميشود كه خود در درون، استعارهاي است از قدرت و سيطره شهاب 8 بر زندگي دختر.
گزارش سوم با « هو الكاشف » و اين پيام فرستاده ميشود كه سوژه كاملا تحت كنترل است و شهاب 8 لحظه به لحظه به ارغوان نزديكتر ميشود. گزارش پنجم با « هو القاضي » و طرح اين پرسش كه آيا سوژه من ارغوان كامراني است؟ به مافوق ارسال ميگردد، ديگر نه از آن قدرت ابتدايي خبري هست و نه از آن كنكاش و جستجو. گزارش ششم با « هو العادل » آغاز و تقاضاي بازگشت از مأموريت فرستاده ميشود. حد فاصل گزارش ششم و هفتم همان جايي است كه شهاب 8 به خود فرصت شنيدن نداي درون را ميدهد. وضعيت را قرمز گزارش ميكند، خطري كه ارغوان را تهديد ميكند بيتابش كرده، شتاب و هراس (آنچه براي يك مامور اطلاعاتي ممنوع است) وارد كارش ميشود. ابتدا با دستبند خود را به شكيبايي واميدارد اما دلش كوچكتر از آن است كه اين خطر را تاب آورد.
مأمور وارد برزخ روح شده، مدام چهره دختر بر ديدگانش مينشيند اما هنوز تسليم اين عشق نشده است. بكگراند مانيتورش همچنان انبوه قبرهاي خالي را نشان ميدهد. ثانيههاي برزخي به كندي ميگذرد تا به آن سكانس فوقالعاده ميرسيم، شبي كه مأمور تصميم به ترك شهر ميگيرد و با واكنش ارغوان مواجه ميشود.
ارغوان: « تصميم ات رو گرفتي، ميخواي تنهام بگذاري؟ تا صبح نشده تو تاريكي برو. بلوط خانم اون قرآنات رو بيار. هر كاري بگي ميكنم فقط نذار پدرم كشته بشه. » اينجاست كه مامور تصميماش را ميگيرد و همه چيزش را در عشق فنا ميكند. زندگي در سايه تقدير اوست، تا جايي كه حتي براي ديدن دختر مجبور است نقاب بر چهره گذارد و سرانجام پايان فوقالعاده فيلم كه با « هو القادر » و گزارش مامور جديد (فلق 3) و سوژه جديد (هوشنگ ستاري) تماشاگر را به هيجان ميآورد.
حكايت، همان حكايت معروف و قديمي است، ماندن در دو راهي عقل و دل. همگي ميدانيم يك مأمور امنيتي در هيچ كجاي دنيا نبايد در اين موقعيت قرار گيرد، شغل او بهگونهاي است كه همواره بايد جانب عقل را بگيرد و از احساسات (مخصوصا احساسي كه با حوزه كارياش خلط شود) دوري كند ولي مأمور عاشق ميشود و همه چيزش را پاي اين عشق ميدهد، بهزاد در مواجهه با درخواست ارغوان كه از او خواهش ميكند اجازه ندهد پدرش كشته شود، تصميماش را ميگيرد و عشق را به قيمت از دست دادن همه چيزهايي كه در طول سالها خدمت بهدست آورده و ميتواند در آينده بيشترش كند، انتخاب ميكند. اين انتخاب مرا ياد اعتقاد « اوشو » به فريبنده بودن عقل و منطق انداخت.

سخت است فيلمسازي غريزي باشي و خود را فيلمسازي غيرحرفهاي بداني و سينما ابزاري براي بيان دغدغههايت باشد و درست وقتي موفق ميشوي دلمشغوليها و آرمانهايت را در اوج پختگي و تكامل روي پرده به نمايش درآوري با اين واكنش مواجه بشوي كه « نمايش فيلم فعلا به صلاح نيست ». سير نزولي ابراهيم حاتميكيا درست پنج سال پيش در چنين روزهايي رقم خورد، زماني كه « به رنگ ارغوان » اكران نشد و ابراهيم پر از حرف و در نهايت بيهدف شد، مسير فيلمسازياش عوض شد، خالق « خاكستر سبز »، « مهاجر »، « از كرخه تا راين »، « آژانس شيشهاي »، « روبان قرمز »، « ارتفاع پست » و... فيلمهايي ساخت كه كوچكترين نشاني از او در آنها نبود. حرفهايش را نميفهميديم و مدام از خود ميپرسيديم: « آيا واقعا، دهه ات گذشته؟ » از پاسخ فرار ميكرديم اما او با سرعت بيشتري به پاكسازي تمام خاطرات خوب گذشته مشغول بود تا جايي كه در آخرين اثرش (دعوت) با انبوهي از ستارگان و كلي حاشيه كاملا نا اميدمان كرد، بعد از بيرون آمدن از سالن نمايش « دعوت » با خود گفتيم: «كاش ديگر فيلم نسازد ».
به تعويق افتادن نمايش « به رنگ ارغوان » از جهاتي نيز براي حاتميكيا خوب بود. او فيلمسازي است كه هميشه نسبت به جامعه و پيرامونش واكنش نشان داده، فيلمهايش متأثر از شرايط روز جامعه است، برخلاف عدهاي كه بعد از عدم نمايش فيلم در جشنواره بيستوسوم اعتقاد داشتند مضمون اجتماعي آن با گذشت زمان بوي كهنگي ميگيرد و تأثيرش را از دست ميدهد. به اعتقاد من نمايش «به رنگ ارغوان » در اين مقطع زماني مهمتر از نمايشاش در سال 83 است. براي درك بهتر اين استدلال، نامه حاتميكيا به وزير اطلاعات وقت را كنار محتواي فيلم بگذاريد، حاتميكيا در قسمتي از نامهاش به يونسي چنين گفته بود: « برادرم، بدانيد من و شما از يك قبيلهايم، گرچه تلاشمان در دو ساحت متفاوت قرار دارد. شايد به رنگ ارغوان گل سرخ خارداري باشد كه دل ياران را ريش كرده است ولي شما بدانيد كه من نيتي جز تقديم گل سرخ نداشتم».

در شرايطي كه هر روز در صفحه اول روزنامهها و سايتهاي مختلف خبري به يكديگر شديدترين تهمتها را ميزنيم و تمام تلاشمان حذف كساني است كه بسان ما نميانديشند و جور ديگري فكر ميكنند، فيلمساز ما را دعوت به خويشتنداري ميكند و ميگويد، ممكن است كسي، دختر يك ضدانقلاب فراري باشد اما از سياست دوري كند و ممكن است كسي مأمور زبده اطلاعاتي باشد اما در يك مأموريت دل به يكي از سوژههايش دهد و در پي كمك او برآيد. اينكه ارغوان و پدرش و بهزاد، هر سه با تمام تفاوتهايي كه دارند در يك مسأله مشتركاند و آن تنهايي اين سه نفر است. شايد اگر از اين زاويه به داستان نگاه كنيم، عشق مأمور به ارغوان و تأكيد كامراني (پدر ارغوان) به ديدن دخترش ( حتي زماني كه مطمئن است روز ديدار او و دخترش، روز حراج اوست) و التماسهاي شبانه ارغوان به مأمور كه او را تنها نگذارد و بماند، برايمان قابل هضم باشد.
بزرگترين دستاورد سينماي ايران در سال 88 (بهرغم تمام كمبودها و ضعفها) بازگشت دو فيلمساز بزرگ و محبوب روزهاي گذشته (مسعود كيميايي و ابراهيم حاتميكيا) به مسيري بود كه علاقهمندان سينماي آنها انتظارش را داشتند، همانطور كه كيميايي با « محاكمه در خيابان » بازگشتي با شكوه به سينماي آشناي خود را داشت، حاتميكيا نيز با « به رنگ ارغوان » خاطرات روزهاي قبل از « به نام پدر » و « دعوت » را برايمان زنده كرد، ميتوانيم اينگونه بينديشيم كه او امسال « به رنگ ارغوان » را ساخته و از او انتظار داشته باشيم در همين مسير بماند و ادامه دهد.