حتما شده که صبحهای سرد مجبور باشید زود از خونه در بیاین. لباس گرم پوشیدین، شایدم قبل از اینکه بیرون بیاین یه لیوان چای یا شیر داغ هم خوردین که درونتون هم گرم بشه، ولی همینکه میرسین سر کوچه می بینین رفتگر پیر، توی اون سرما و توی اون سن و سال همه خیابون رو جارو زده تا رسیده سر کوچه شما

خوب این منظره اصلا خوش آیند نیست، ولی نمی تونین کاریش بکنین. حالا اگه چند روز پشت سر هم زود از خونه در بیاین، هر روز همون ساعت و همون حوالی رفتگر رو می بینین و اگه یه روز نباشه نگرانش می شید که وای خدا چی شده؟! نکنه کارشو از دست داده، نکنه بنده خدا مریض شده و…

خواستم بگم بعضی از مشکلات و سدهای زندگی هم همین طورین. اون اوایل وقتی داغ هستید با دیدنش، تلاش می کنید سریعا رفعش کنید. اما همیشه نمی تونید. گاهی اوقات سنگی که راه آدم رو سد کرده خیلی بزرگه. نمیشه برش داشت. اینه که بعد از یه مدت به وجودش عادت می کنی.

کم کم عادت میکنی که این سنگه همیشه جلوی پات هست و هر ثانیه می بینیش. یاد میگیری که باید راهت رو طولانی کنی و دورش بزنی. این راه حلت نیست ولی با اون سنگه یه جوری می سازی. هم اون میدونه که سر رات قرار گرفته و هم تو میدونی که نمیتونی از سر رات برداری. بعضی مشکلات اینطورین. آدم به وجود همیشگیشون تو زندگی عادت میکنه.